من ، روان ، روح . . . ميتواند مطرح شود .
وقتى كه در سرگذشت شگفت انگيز مسائل مربوط به روانشناسى بطور عام ، با اين پيش آمد عجيب مواجه ميشويم كه بقول بعضى از دانشمندان علوم روانى « روانشناسى از سر بى تن شروع ميشود و تدريجا به تن بىسر » ميرسد [ اين مضمون را باروك چنين گفته است كه روانشناسى در گذشته سر بى تن بوده است ، و در زمان حاضر تن بى سر شده است ] اين سئوال پيش مىآيد كه با قبول و اعتراف همه متفكران در علوم انسانى و بلكه همه محققان در پديده حيات ، وحدت مديريت حيات از مراحل تكامل حيات است ، يعنى رسيدن پديده حيات به داشتن شخصيت ، من ، روان ، روح . . . دليل تكامل حيات است . بنابر اين ، جريان قهقرائى علوم روانى يا ناشى از اينست كه از دورانهاى گذشته تاكنون هر متفكرى كه معتقد به خود ، يا شخصيت يا من . . .
در حيات انسانى بوده است بخطا رفته و مبتلا به بيمارى خيالات و پندارهاى بىاساس بوده است و يا اينكه نوع انسانى در گذشته داراى وحدت مديريت حيات بوده و تدريجا آن وحدت را از دست داده و اكنون آن واحدى كه مديريت حيات و صدها استعداد و نيرو و فعاليتها را انجام ميدهد ، از دست داده است لذا روانشناسان فقط با مطالعه رفتار و عمليات درونى سر و كار دارند . بنظر ميرسد همانطور كه بعضى از متفكران مغرب زمين هم مانند اريك فروم متوجه شدهاند ، اگر موضوع روان بعنوان يك واحد حقيقى مطرح گردد ، مسائل زيادى را بوجود خواهد آورد كه حتما ابعاد معنوى و روحانى آنرا بطور جدى بميان خواهد كشيد . در اينصورت آزادى در لذت پرستى
[ 192 ]
( هدونيسم ) كه مدتهاى طولانى در مغرب زمين بعنوان خواسته اصلى انسان معرفى شده و از آزادى در برخوردارى از آن ، همه گونه تبليغ و فعاليت انجام گرفته است ، مختل مىگشت ، لذا علوم روانى بايستى در مسير خود به طرف « تن بى سر » توقف ننمايد و براه خود ادامه بدهد