9 ماداميكه بعد روحى حيات انسانى به فعليت نرسيده است ، توقع احترام ذات انسانها در زندگى خواب و خيالى بيش نيست . فقط با بفعليت رسيدن بعد روحى حيات است كه ارزش يك انسان مساوى ارزش همه انسانها است

اگر چنين ادعا كنيم كه با ارزش‏ترين صفحات كتابهاى مربوط به انسان را آن سطرها پر كرده است كه مضامين آنها وحدت آرمانهاى اعلاى انسانى و مخصوصا احترام ذات انسان در زندگى است ، نه تنها گزافه گوئى نكرده‏ايم بلكه واقعيت صد در صد صحيحى را بيان نموده‏ايم و اگر چنين ادعا كنيم كه پر معنا ترين و مطلوب‏ترين جملاتى كه فرزندان آدم در تعليم و تربيت‏ها و سخنرانى‏ها بزبان مى‏آورد ، وحدت آرمانهاى اعلاى انسانى و مخصوصا احترام ذات انسان در زندگى است ، مبالغه‏اى نكرده‏ايم . از قديميترين دورانهاى زندگى دسته جمعى بشرى مضمون اين جمله كه انسان همنوع انسان است و انسان برادر انسان است ،

در اشكال گوناگون براى همه انسانها گوشزد ميشود ، مخصوصا اديان حقه الهى و اخلاق كه بوسيله حكماى راستين تبليغ شده است ، توصيه مزبور را اساس برنامه خود قرار داده‏اند ، حتى تفكرات و مكتب‏هائى كه در صدد طرح روش قاطعانه ماشينى را براى زندگى بشرى بر آمده‏اند ، و اصول و قوانينى را براى تطبيق عينى روش مزبور در زندگى اجتماعى تنظيم نموده‏اند ، هيچ انگيزه و دليلى جز وحدت آرمانهاى اعلا مخصوصا احترام ذات انسان بيان ننموده‏اند .

در نتيجه ميتوان گفت : هر متفكرى كه سرش را از خور و خواب و خواسته‏هاى شخصى خود بلند كرده و خواسته است درباره انسان نظرى مفيد ابراز كند ، شعار مزبور ( وحدت آرمانهاى و احترامى ذاتى انسانها ) را مبناى كار خود قرار داده است . آنچه كه اين شعار محبوب و گسترده و اميد بخش انسانها نتيجه داده است فقط در آن گروه از انسانهاى جوامع بوده است كه در زير پرچم توحيد كه وابستگى انسانها را بيك كمال مطلق نشان ميدهد ، موفق به وصول به حيات روحى

[ 186 ]

گشته‏اند . علت اصيل اين اختصاص كاملا منطقى همانا برتر رفتن از حيات طبيعى بوده است كه جز هدف بودن خويشتن هيچ منطقى را نمى‏پذيرد .

اگر يك متفكر آگاه بخواهد دليل اين مدعا را بدست بياورد ، كافى است باين قانون بنگرد كه هر اندازه كه يك پديده به قلمرو طبيعت نزديكتر شود ،

بهمان اندازه در مجراى تزاحم و تضاد با ديگر پديده‏هائى كه در جريانند قرار ميگردد . تفسير و توجيه جنگهاى خونبار كه حتى متأسفانه بوسيله بعضى از اشخاص معروف به فلسفه و تفكر نيز ديده ميشود ، با نظر بهمين قانون است كه اينان نخست حيات بشر را در همان بعد طبيعى بى روح منحصر ميسازند و سپس قانونى بودن جنگ و پيكار و خيالى بودن احترام ذات انسان را ، از آن بيرون مى‏آورند شعار فوق با قطع نظر از بعد روحى حيات به چند انگيزه مستند است :

انگيزه يكم تقليد مسلم است كه در طول تاريخ شخصيت‏هاى بزرگى از شعار احترام ذات دفاع كرده‏اند ، مردم متوسط بجهت قرار گرفتن در جذبه شخصيت‏هاى چشمگير ، اكثر پاسخ‏هاى زندگى خود را با تقليد بآنان تهيه مى‏كنند .

انگيزه دوم عامل مذهب است همه اديان حقه الهى شعار احترام ذات انسان را سر فصل برنامه‏هاى انسان سازى خود قرار داده‏اند ، درست است كه مردم متدين همواره از نظر درك حقايق دينى مختلفند ، يعنى عده‏اى از آنان درباره حقايق دينى درك عميق و شايسته دارند و آن حقايق را واقعا با اعماق روانى خود مى‏فهمند و حيات خود را بر مبناى آنها استوار ميسازند . گروهى ديگر فقط از روى تقليد و تبعيت از پيشتازان دينى به شعار مزبور معتقدند ، البته گروه يكم كه داراى دركى همه جانبه و عميقند ، احترام ذات انسان را مستند به اراده خداوندى ميدانند كه حيات انسان را با عظمت و باارزش قرار داده است .

خداوند فرموده است :

وَ مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى‏ بَنى‏ أِسْرائيلَ أِنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فىِ الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَميعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيا النَّاسَ

[ 187 ]

جَميعاً 1 ( و از اينجهت مقرر داشتيم به بنى اسرائيل اينكه هر كس يك انسان را بدون عنوان قصاص يا افساد در روى زمين بكشد مانند اينست كه همه انسانها را كشته است و هر كس كه انسانى را احياء كند . مانند اينست كه همه انسانها را احياء نموده است ) .

البته همه ما ميدانيم كه مقصود از بنى اسرائيل در اين آيه مباركه نژاد خاص بنى اسرائيل كه در آيه فوق مورد تذكر قرار گرفته است نيست ، بلكه ارتكاب حسد و كبر و قتل نفس بود كه وجود بعضى از آنان را فرا گرفته بود و خداوند براى ريشه كن كردن صفت پليد قابيلى كه در ميان افرادى از قوم بنى اسرائيل نيز بوجود آمده بود ، قانون مزبور را بيان فرموده است .

پس باصطلاح فقاهى قانون منصوص العله است ، باين بيان كه چون پليدى درون انسان بدرجه‏اى ميرسد كه با كشتن يك انسان اهانت به مقام شامخ ربوبى مى‏نمايد ، و اهانت بر خالق كل هستى در حقيقت اهانت بر كل هستى است كه انسان با عظمت‏ترين و با ارزش‏ترين اجزاء آن است ، پس قتل يك انسان با ملاكى كه بيان شد ، مانند قتل همه انسانها است و احياى يك انسان مانند احياى همه انسانها است . اينست انگيزه حقيقى احترام ذات انسان براى مسلمانى كه اسلام را همه جانبه و عميق درك كرده است . اگر ما از اين انگيزه قطع نظر كنيم هيچ اصل و قانون و آرمانى وجود ندارد كه خصومت ناتوانان را با اقوياء و مردم محروم از علم و معرفت را با دانايان و خردمندان و اشرار را با اخيار ريشه كن بسازد ، زيرا تقسيم مردم به سه صنف مزبور چنانكه در كتاب حكم منثوره صفحه 6 سطر 3 از امير المؤمنين ( ع ) نقل شده است ، در متن حيات طبيعى يك تقسيم ضرورى است و از انقسام مردم به سه صنف مزبور است كه تاريخ بشرى بدون خجلت قابل مطالعه نيست . تنها راه منطقى ريشه كردن

-----------
( 1 ) . المائده آيه 32

[ 188 ]

خصومت ميان دو صنف يكم و دوم ( يعنى ناتوانان و اقوياء و ناآگاهان و دانايان قابل درك ساختن احترام ذات انسانها با انگيزگى مزبور است كه توضيح داديم و ماداميكه عامل مافوق طبيعت را درباره انسان بحساب نياوريم ،

خصومت ميان آن اصناف پايدار خواهد بود ، اگر چه ممكن است اشكال آن گوناگون بوده باشد . اما دو صنف اشرار و اخيار با نظر به مجموع اصول و قوانين اسلامى ، بهر نحوى كه ممكن است بايد بوسيله تعليم و تربيت و تشويق و تهديد در اصلاح روحى اشرار كوشيد و در صورتيكه قابل اصلاح نباشند و از تباهى‏ها دست برندارند ، دفع شر اشرار از مردم جامعه ضرورى و با اصول و قوانين عادلانه با آنها رفتار مى‏شود ) .

انگيزه سوم عواطف و احساسات خام و ابتدائى ، بدانجهت كه اين انگيزه بر اساس محكم و بنيادين استوار نيست ، لذا بهيچوجه نميتوان آن را مورد اطمينان قرار داده بعنوان يك عامل پايدار محسوب نمود . اين انگيزه با مشاهده پليديها و كثافتها از افراد نوع انسانى خاموش مى‏شود ، همچنين با تورم خودخواهى‏هاى متنوع دگرگون ميگردد و از بين ميرود .

انگيزه چهارم احساس عميق درباره ذات انسان كه موجب بوجود آمدن احترام و تعظيم بآن مى‏گردد . اگر مقصود از اين احساس عميق دريافت ذات انسان در آهنگ كل هستى است كه هدف بسيار مهمى را نشان ميدهد ، اين همان احساس عالى دينى است كه در انگيزه دوم متذكر شديم و كاملا صحيح است ولى رسيدن انسان به چنين احساس شريف و الا احتياج به طى مراحل رشد مغزى و روانى دارد كه بتواند انسان را بعنوان يك جزء اساسى از آهنگ كل هستى تا بمراحل عالى تساوى با هدف هستى برساند و اينگونه افراد همواره در اقليت بوده‏اند .

انگيزه پنجم توجه به كارها و نمودهاى بسيار چشمگير كه بشر بوجود مى‏آورد ، مانند پيشرفتهاى علمى و صنعتى و هنرى و فرهنگهاى متنوع . اين

[ 189 ]

انگيزه ميتواند بزرگى و اهميت استعدادهاى انسانى را اثبات نمايد ، نه لزوم احترام ذات انسان را ، زيرا احترام و تقديس و ابراز احساسات شريف از اعماق دل و روح در موردى است كه انسان مورد احترام كارى را از روى آگاهى و هدف‏گيرى عالى انسانى در مافوق خودخواهى‏ها و عوامل جبر و شبه جبرى و معامله‏گرى انجام بدهد و ما ميدانيم كه اغلب كارها و نمودهاى چشمگيرى كه بشر از خود بوجود آورده است مستند به عوامل مزبور بوده است ، نه از روى هدفگيريهاى عالى انسانى ، مخصوصا پيشرفتهاى سه قرن اخير جوامع صنعتى كه به استثناء اقليت اسفناك مستند به عوامل خود خواهى‏ها و عوامل جبرى و شبه جبرى و سوداگريهائى بوده است . خلاصه بروز كارها ، و نمودهاى چشمگير و جالب از بنى نوع انسانى نمى‏تواند فى نفسه لزوم احترام ذات انسانى را ثابت نمايد ، بلكه بايد ديد انگيزه و هدف از آن كارها و نمودها چه بوده است .

انگيزه ششم انسان گرائى عقلانى ( امانيسم ) هواخواهان اين نظريه مطالبى را براى اثبات صحت مدعاى خود مى‏آورند كه مقدارى از آنها باردار عواطف و احساسات است كه ما آنها را بر دو قسم تقسيم كرديم ( احساسات و عواطف خام و ابتدائى كه بى‏پايه بودن آنها را بعنوان انگيزه احترام ذات اثبات كرديم و احساس عميق و تصفيه شده كه گفتيم : چنين احساسى ريشه دينى دارد ، زيرا براى تحرك اين احساس ، درك عظمت و ارزش انسان بعنوان يك جزء اساسى از آهنگ كل هستى كه تا بمراحل عالى مساوى هدف هستى مى‏تواند برسد ،

ضرورت دارد . مقدارى ديگر از مطالبى كه براى اثبات انسان گرائى عقلانى گفته مى‏شود ، استناد به حكم عقل درباره لزوم حمايت از بنى نوع انسانى است كه گفته مى‏شود : اين حكم عقل بديهى است . ولى اگر بخواهيم در اين مطلب دقت بيشترى داشته باشيم ، خواهيم ديد ، مسئله پيچيده‏تر از آن است كه يك سنت شبيه به اخلاق تابو را با نام پر طنطنه عقل به ثبوت برسانيم ، زيرا

[ 190 ]

اولا اگر مقصود از عقل ، همان عقل نظرى محض است كه فعاليتهاى خود را با قطع نظر از لزوم محاسبه نيك و بد و خير و شر و زشت و زيبا در هدف گيريها انجام ميدهد ، اين همان وسيله خاص براى فعاليتهاى خاص است كه اگر از حيطه خود تعدى كند ، اختلالات غير قابل جبران در « حيات معقول » بشرى وارد مى‏آورد .

عقل سر تيز است ، لكن پاى سست
زانكه دل ويران شده است و تن درست

عقل رنجور آورد پيش طبيب
ليك نبود در دوا حكمش مصيب

از رهبرى عقل بجائى نرسيديم
پيچيده‏تر از راه بود راهبر ما

اين عقل نظرى هيچ كارى با ارزشها و اصول عالى انسانى ندارد و بعبارت روشنتر اين عقل در موقع راهنمائى متفكران براى ساختن نابود كننده‏ترين و ويران كننده‏ترين اسلحه ، هرگز صداى ناله و شيون بينوايان را نمى‏شنود و چشمش جوى‏ها خون را كه همه بستر گسترده تاريخ را پر كرده است نمى‏بيند .

از طرف ديگر چه علتى باعث شد كه اين انسان گرائى عقلانى در دوران ما نه تنها نتوانست انسانها را بيكديگر نزديك كند و حقيقت انسانها را بيكديگر قابل محبت و گرايش بسازد ، بلكه حتى نتوانست از بيمارى « بيگانگى از انسان و از خود بيگانگى » جلوگيرى نمايد ؟ آيا كسى ترديد در اين دارد كه نژاد گرائى و ناسيوناليسم در اشكال ، مختلفى كه دارند و همچنين قدرت‏گرائى با مصاديق گوناگونى كه دارد ، همه گرايشهاى انسانى مستند به اصول ارزشى را از بين برده است ؟ با توجه همه جانبه در انگيزه‏هاى ششگانه و ارزيابى دقيق و كامل درباره همه آنها ، بايد قبول كرد كه هيچ يك از آنها جز انگيزه دوم نميتواند لزوم

[ 191 ]

احترام ذات انسان را اثبات كند و اين انگيزه براى كسانى مطرح است كه بعد حيات روحى آنان به فعليت رسيده باشد .