در قوانين حقوقى كه پيش از اسلام در جوامع و ملل رايج بودهاند ،
حقوقى براى حيوانات ديده نمىشود اگر هم مقرراتى پيش از اسلام و پس از اسلام در ديگر اقوام و ملل تا قرن اخير ديده شود ، انگيزهاى جز احترام به احساسات خود انسانها نداشته است . بعبارت روشنتر جنبه عاطفى محض انسانها بوده و هيچ عامل تضمين و تأمين الزامى ندارد و در حقيقت نوعى مقررات احساساتى و غير الزامى را درباره حيوانات مراعات نمودهاند . در اروپاى قرن اخير حركاتى درباره حمايت از حيوانات مشاهده مىشود كه همانطور كه اشاره كرديم ، مستند به عاطفه محض است و از انگيزه اصيل حقوقى برخوردار نمىباشد . در دين اسلام جان هر جاندارى مادامى كه عامل ضرر بر انسانها
[ 159 ]
نباشد ، محترم است . و اين احترام منشأ وضع قوانين حقوقى درباره حيوانات گشته است . ما بطور اختصار زمينه فقه اسلامى را درباره اين قوانين مطرح مىكنيم :
1 هر جاندارى كه در اختيار كسى قرار بگيرد ، بايستى وسايل زندگى آن جاندار را تأمين نمايد . كلمه جاندار شامل همه انواع حيوانات است ،
مگر حيواناتى كه آزار و ضررى به انسان وارد كنند ، مانند عقرب و افعى و مار كه بالذات موذى ميباشند و مانند سگ هار و ديگر حيوانات بيمار كه بيمارى آنها علاج ناپذير و موجب ضرر ميباشد . بنا بر اين ، احكام حقوقى مقرر شامل هر حيوانى ميباشد ، خواه گوشتش خوردنى باشد ، يا نه ، بلكه خواه به نحوى از انحاء قابل بهره بردارى باشد يا نه . [ 1 ] 2 قرار گرفتن جاندار در اختيار كسى كه موجب احكام حقوقى است ،
شامل ملك و امانت و عاريه و ديگر اختيارات مىباشد .
3 مقصود از وسائل زندگى اعم است از خوراك و پوشاك و آشاميدنى و مسكن و دواء و غير ذلك .
4 اگر حيوان بتواند در مراتع و ديگر جايگاههاى قابل تغذيه ، زندگى خود را تأمين نمايد ، مالك حيوان ميتواند آنرا براى چريدن و آشاميدن رها كند . و اگر حيوان نتواند از آن جايگاهها زندگى خود را تأمين نمايد واجب است مالك وسائل معيشت حيوان را آماده كند . همچنين اگر حيوان نتواند به حد كافى تغذيه خود را اداره كند ، واجب است مالك بقيه تغذيه او را به حد كفايت تأمين نمايد .
5 اگر صاحب حيوان از انجام وظايف فوق خوددارى كرد ، حاكم نخست او را ارشاد مىكند و او را به اداره زندگى حيوان مجبور ميسازد .
[ 1 ] جواهر الكلام ج 31 ص 394 چاپ تهران عبارت صاحب جواهر چنين است :
بل و أن لم ينتفع به ( بلكه اگر چه حيوان قابل بهره بردارى نباشد ) .
[ 160 ]
6 اگر صاحب حيوان از اطاعت حاكم تمرد نمايد ، بايد حاكم راههاى ديگرى انتخاب كند كه حيوان را از فشار زندگى نجات بدهد ، مانند فروش حيوان و يا ذبح آن ، اگر گوشت آن خوردنى باشد . و يا رها كردن حيوان ،
تا ديگران معيشت آنرا بعهده بگيرند .
تبصره اگر رها كردن حيوان موجب تزاحم حيازت كنندگان باشد ،
حاكم ميتواند حيوان را به يك بار يا تدريجا بفروشد و قيمت آنرا به صاحب مال بدهد .
7 اگر زندگى حيوان با يكى از راههاى فوق تأمين نگردد ، حاكم به جاى صاحب مال اقدام به تأمين زندگى حيوان مينمايد و بهر نحوى كه وضع حيوان مقتضى است و امكانات موجود براى رهايى آن اجازه ميدهد ،
عمل ميكند .
8 در صورت امتناع صاحب حيوان ، حاكم ميتواند از ساير اموال صاحب حيوان فروخته و معيشت آنرا تأمين نمايد . و اگر تأمين زندگى حيوان با اجاره دادن آن امكان پذير باشد ، حاكم مىتواند آن را به اجاره بدهد .
تبصره صاحب جواهر ميگويد : به مجرد اينكه صاحب حيوان از اداره زندگى حيوان امتناع بورزد و هيچ راهى را براى رهايى جاندار انتخاب نكند ، حاكم مجبور نيست كه صاحب حيوان را به اداره زندگى حيوان اجبار نمايد ، بلكه حاكم بجهت ولايتى كه دارد ، اقدام به تأمين حيات جاندار مىنمايد .
9 اگر مواد معيشت حيوان در نزد صاحب حيوان وجود نداشته باشد و شخص ديگرى آن مواد را داشته باشد واجب است كه صاحب حيوان آن مواد را بخرد .
10 اگر كسى كه ماده معيشت حيوان در نزد او است از فروش آن ماده امتناع بورزد ، جايز است صاحب حيوان در موقع ضرورت آن را با ضمانت
[ 161 ]
مثل همان ماده يا قيمت آن ، غصب نمايد ، چنانكه غصب ماده ضرورى معيشت براى انسان جايز است .
اين فتوى از شهيد دوم در كتاب مسالك است .
تبصره 1 غصب ماده ضرورى معيشت براى ابقاى حيوان هنگامى جايز است كه خود صاحب آن ماده و يا حيوانى كه در اختيار او است ، احتياج حياتى بآن ماده نداشته باشد .
تبصره 2 مواد ضرورى معيشت شامل دوا و ديگر وسايل ادامه حيات مىباشد .
11 اگر جاندار بچه شير خوار داشته باشد ، بايد باندازه كفايت تغذيه بچه ، شير در پستان مادر نگهدارى شود . لذا اگر شير مادر فقط به اندازه احتياج تغذيه بچهاش بوده باشد ، دوشيدن شير مادر حرام است . بعضى از فقهاى اهل سنت گفتهاند : آنچه كه واجب است نگهدارى شير به انذازه رمق بچه است ،
يعنى فقط زنده ماندن بچه حيوان كافى است .
صاحب جواهر مىگويد : ضعف اين فتوى روشن است .
12 اگر دوشيدن شير براى حيوان ضرر داشته باشد ، مانند اينكه حيوان نتواند از تغذيه كافى اشباع شود ، حرام است .
13 در صورتيكه دوشيدن حيوان ضررى به خود او يا بچه او نداشته باشد . دوشيدن شير واجب است ، زيرا در صورت ندوشيدن شير ، مال مفيد اسراف مىشود و به هدر ميرود .
14 نبايد شير را تا آخرش دوشيد ، زيرا حيوان اذيت مىشود .
15 سزاوار است كه كسى كه شير را ميدوشد ناخنهاى انگشتانش را بگيرد تا حيوان اذيت نشود .
16 بايستى مقدارى از عسل در كندوى عسل بماند ، تا زنبوران گرسنه نمانند .
[ 162 ]
17 هر گونه آزار حيوان ممنوع است ، مانند گذاشتن بار سنگين بر پشتش ، و اجبار حيوان به حركت سريع كه موجب اذيت حيوان بوده باشد .
و زدن حيوان بيش از اندازه احتياج .
18 دشنام و لعنت به حيوان و زدن به صورت آن ممنوع است .
( امير المؤمنين ( ع ) فرموده است : خدا لعنت كننده حيوان را لعنت ميكند . ) 1 19 زدن در موقع رم كردن حيوان به اندازه احتياج جايز است ، ولى زدن در موقع لغزيدن حيوان ممنوع است .
20 شكار حيوانات براى تفريح و بدون احتياج حرام است 2 بهمين جهت سفر كسى كه براى تفريح به شكار مىرود ، سفرش معصيت است و بايد نماز را تمام بخواند .
21 وادار كردن حيوانات به جنگ با يكديگر مكروه است .
22 شكار جوجه پرندگان در آشيانه مادامى كه به پرواز درنيامده است ،
حرام است ، زيرا جوجه در آشيانه در پناه خدا است . 3 23 در موارديكه وسيله حيات به يكى از چند حيوان كفايت كند ، بطورى كه يكى از آنها با آن وسيله ميتواند نجات پيدا كند و بقيه هلاك خواهند شد .
مانند اينكه مقدارى آب داريم كه فقط يكى از حيوانات را ميتواند نجات بدهد . اين فرض بر دو گونه است :
1 حيوانات از همه جهات حياتى مساوى مىباشند ، در اين صورت مكلف در بكار بردن وسيله حيات براى ادامه زندگى هر يك از حيوانات كه داراى جهات حياتى مساوى هستند ، مخير است .
2 حيوانات از همه جهات مساوى نبوده باشند ، مانند سگ غير مضر
-----------
( 1 ) . مواد 17 ، 18 ، 19 از كتاب وسايل الشيعه ج 8 ص 350 ، 353 ، 356 چاپ تهران
-----------
( 2 ) . مأخذ مزبور ، ص 361 .
-----------
( 3 ) . مأخذ مزبور ، ج 16 ص 241 .
[ 163 ]
و گوسفند . بدانجهت كه پايان دادن به حيات گوسفند با ذبح شرعى ، امرى است قانونى ولى مردن سگ از تشنگى خلاف قانون است ، لذا آب به سگ داده مىشود تا بدون علت هلاك نشود . اين ماده را شهيد دوم در مسالك آورده است .
با نظر به ملاك فوق اگر جاندارى بتواند تا دو روز از تشنگى مثلا از پاى در نيايد ، مانند شتر ولى جاندار ديگر تا آن مدت نمىتواند دوام بياورد ،
مسلم است كه آب را به جاندار دوم بايد داد .
امير المؤمنين عليه السلام در ( ج 2 شماره 25 ) به متصديان دريافت ماليات جانداران دستوراتى فرموده است كه با نظر به احترام حيات اولا و با توجه به دو صيغه امر و نهى ثانيا ، ميتوان آنها را از مواد حقوق حيوان بحساب آورد البته چنانكه در خود دستور مشاهده ميشود ، آنحضرت دستورات زير را در رفتار با حيوانى صادر فرموده است كه تحت تسلط مأمور قرار گرفته و آنها را به بيت المال مسلمين تحويل خواهد داد ، با اينحال چنانكه متذكر شديم اين دستورات فقط بملاك جاندار بودن حيوان است كه شامل همه حالات حيوانات ميشود كه انسان سلطهاى بر آنها دارد :
24 كسى را براى تحويل گرفتن و آوردن حيوان وكيل كن كه خشونت نداشته باشد و اجحاف و تعدى بر حيوان ننمايد . و آنها را درمانده و خسته نكند .
25 ميان شتر و بچه آن جدائى نياندازد . ترديدى نيست در اينكه مثال شتر و بچهاش بعنوان مصداق است و با نظر به علت حكم شامل همه مادران و بچههاى حيوانات ميباشد . و شير حيوان را كاملا ندوشد كه به بچه حيوان ضررى وارد كند ( اين ماده در شماره 12 ذكر شده است ، و در اينجا براى اينكه همه دستورات امير المؤمنين ( ع ) را ثبت كنيم ، متذكر شديم ) 26 آنقدر پشت حيوان سوار نشود كه حيوان به مشقت بيافتد ، لذا بايد براى سوار شدن از همه آن حيوانات با عدالت بهره بردارى كند . ملاك اين
[ 164 ]
ماده شامل بار نيز ميشود ، يعنى نبايد آنقدر بار سنگين بر پشت حيوان حمل كند كه حيوان به زحمت بيافتد و بايد بار را با ديگر حيوانات تعديل نمايد .
27 اگر حيوانى خسته و درمانده باشد ، بايد براى آن حيوان آسايش بدهد .
28 با حيوانى كه سم آن شكافته يا در حركت و راه رفتن خود را مىكشد ، ملايمت كند .
29 و در مسير راه حيوانات را به جايگاههاى آبگير [ و چشمه سارها ] وارد كند .
30 حيوانات را از زمينهاى گياهدار [ و مراتع ] بطرف جادههاى معمولى كه خشك ميباشند ، نكشاند .
31 در هر چند ساعت مناسب آنها را براى استراحت رها كند .
32 حيوانات را در جايگاههائى كه آب در آنها جمع ميشود و همچنين در جايگاههاى گياهدار ، رها كند .
نكته فوق العاده با اهميتى كه در ذيل دستورات امير المؤمنين عليه السلام درباره حيوان آمده است ، اينست كه ميفرمايد :
فأنّ ذلك أعظم لأجرك و أقرب لرشدك أن شاء اللّه ( عمل باين دستورات پاداش ترا با عظمتتر مينمايد و عامل نزديك شدن تو به رشد و كمال است ) .
از اين نكته بخوبى ثابت ميشود كه احترام ذات حيوان بدانجهت كه داراى حيات است نه بدانجهت كه يك ماده اقتصادى مفيد است ، دليل و عامل رشد و كمال انسانى است ، با نظر به اين مواد و دستورات است كه ميتوان ارزش و احترام ذات انسان را كه از نظر عظمت قابل مقايسه با ديگر جانداران نيست درك كرد . و ضمنا اين حقيقت هم اثبات مىشود كه براى هر فرد و جامعهاى كه ذات حيات انسانى ارزش و احترامى ندارد ، آن فرد و جامعه هر ادعائى كه درباره رشد و كمال راه بياندازد . جز دروغ و خود فريبى و بمسخره گرفتن ديگران چيز ديگرى در بر ندارد . مطلب ديگرى كه از توجه
[ 165 ]
دقيق به مواد و دستورات فوق روشن ميشود ، لزوم تجديد نظر درباره ادعاى كسانى است كه ميگويند : « ما در كتابهاى تاريخى ، مشغول خواندن تاريخ انسانها ميباشيم » در صورتيكه هر چه مىنگريم چشمگيرترين و بيشترين سطور اين تواريخ اين كلمات و جملات است : زدند و كشتند و سوزاندند و غارت كردند و مسلط شدند و محو و نابود ساختند . . . اگر حداقل براى يكبار هم شده ، يك نامگذارى صحيح درباره معانى انجام بدهند ، بايد بگويند :
« ما در كتابهاى تاريخى مشغول خواندن تاريخ طبيعى موجوداتى هستيم كه انسان ناميده شدهاند » .
برگرديم به تتمه بحث تلاش حيات براى دوام و بهبود وضع خويشتن :
اين اصل اساسى حيات در خطبه 133 از نهج البلاغه ص 192 چنين آمده است :
و اعلموا أنّه ليس من شيئى ألاّ و يكاد صاحبه يشبع منه و يملّه ألاّ الحياة فأنّه لا يجد فى الموت راحة ( و بدانيد كه [ در اين دنيا ] چيزى وجود ندارد مگر اينكه صاحب آن چيز از آن سير ميشود [ از تكرار و ادامهاش ] و ملالت خاطر پيدا مىكند مگر زندگى كه آدمى راحت و آرامشى در مرگ نمىبيند ) يعنى بدانجهت كه معمولا انسانها نميدانند كه ماوراى اين حيات طبيعى آن حيات حقيقى است كه از نظر عظمت و اصالت با اين حيات طبيعى قابل مقايسه نميباشد و اگر انسان در تكاپو براى رشد معرفت و عمل كوتاهى نكند ، از آن حيات حقيقى برخوردار گشته ، راحت حقيقى را در آن حيات دريافت خواهد كرد . عدم درك اين حقيقت است كه آدميان باين حيات طبيعى سخت مىچسبند و با اين چسبيدن از چشيدن طعم حقيقى همين حيات نيز محروم ميمانند ، درست مانند اينكه براى ديدن نور لامپ ، چشم را به لامپ بچسبانند خلاصه شدت عشق و علاقه به زندگى ناشى از اين است كه آدمى مرگ را نيستى و نابودى و يا يك قلمرو تاريك و خارستان تلقى مىكند . در آيات قرآنى در موارد متعددى مغرور شدن انسان را بحيات
[ 166 ]
دنيوى متذكر شده است ، مانند غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا [ 1 ] ( و زندگى دنيوى آنان را فريب داد ) .
و مسلم است كه فريب خوردن از يك پديده با در نظر داشتن سختىها و ناگواريهائى كه آنرا احاطه نموده است ، مستلزم اينست كه آن پديده شخص فريب خورده را سخت به خود جلب نموده باشد . از اين مطالب نبايد چنين نتيجه گرفت كه حيات طبيعى محض نبايد مورد توجه و علاقه قرار بگيرد ، بلكه منظور اصلى اينست كه نبايد انسانها آنهمه استعدادها و امكانات و عظمتهائى را كه خداوند به آنان عطا فرموده است ، فداى پديده حيات طبيعى كه در احساس و حركت و لذت و درد و توالد خلاصه ميشود بسازند .