مفهوم ضعيف و قوى در نوع انسانها و نبودن ميانگين ميان آن دو

پيش از ورود به بحث از مفهوم ضعيف و قوى ، اين مسئله مسلم را پيش مى‏اندازيم كه ما براى تعيين ضعف و قدرت ، هيچ ميانگين حقيقى نداريم كه پائين‏تر از آنرا ضعيف و بالاتر از آنرا قوى بناميم ، لذا هر الگوئى را بنام ميانگين براى تشخيص دو مفهوم در نظر بگيريم ، قطعا نسبى خواهد بود . اين نسبيت مخصوص قلمرو انسانها نيست ، بلكه در همه اجزاء و روابط عالم هستى حكم فرما است .

ضعف و قوت در نوع انسانها در سه موقعيت بروز ميكند كه بعضى از آنان را بعنوان ضعفاء در مقابل بعضى ديگر بعنوان اقوياء قرار ميدهد :

نوع يكم اختلاف در استعدادها و مختصات و موقعيت‏هاى غير اختيارى است كه موجب اختلاف افراد انسانى ميگردد . آن كسى كه داراى نبوغ عالى است در برابر كسى كه فاقد آن نبوغ يا داراى حداقل آن است ، قوى و شخص دوم در برابر آن ضعيف است . كسى كه داراى قريحه ادبى است در برابر فاقد آن قريحه قوى است . همچنين است استعدادهاى متنوع فراگيرى و هوش و فرصت

[ 133 ]

شناسى و موقعيت يابى و حدس و استعدادهاى اقتصادى و اجتماعى و قضائى و سياسى و هنرى و نظامى و غير ذلك . آنانكه از اين استعدادها و مختصات و منش‏ها برخوردارند ، در برابر كسانى كه يا از آنها بكلى محرومند و يا در برابر دارندگان آنها از سهم كمترى برخوردارند ، قوى و گروه دوم و سوم در برابر آنها ضعيف محسوب ميشوند . اين تنوع و اختلاف ميان انسانها غير قابل ترديد و انكار است ، و مقدارى از آيات قرآنى و احاديث معتبر وجود آن را تأييد مى‏كند .

آيات مربوطه در مباحث آينده مطرح خواهد شد و نمونه‏اى از احاديث مربوطه ،

حديث بسيار معروف از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله است كه فرموده است :

ألنّاس معادن كمعادن الذّهب و الفضّة ( مردم معدنهاى گوناگونى هستند مانند معادن طلا و نقره ) .

البته چنانكه در اول اين مبحث گفتيم مقصود از اختلاف و تنوع استعدادها و مختصات ، نوع غير اختيارى آنها است كه بر دو قسمت اساسى تقسيم ميگردند .

قسمت يكم تنوع محض استعدادها و مختصات است ، مثلا شخصى در يكى از قواى عضلانى برخوردار است ، مانند قوه شنيدن ، ديگرى در يكى از قواى عضلانى ديگر مانند ديدن . يا كسى در قدرت انديشه منطقى تطبيقى كليات بر واقعيت هاى عينى جهان خارجى قوى است و ديگرى در قدرت تجريد كليات و سومى در احساسات ادبى كه بنوبت خود انواعى دارد كه ممكن است بعضى از انسانها در صنفى از آن احساسات قوى باشند و بعضى ديگر در صنفى ديگر از آنها .

در اين قسمت در برابر قرار گرفتن اين اشخاص ، دو مفهوم ضعيف و قوى نميتواند بعنوان يك مسئله حاد مطرح شود ، زيرا فرض اينست كه هر يك از اشخاص داراى امتيازى است كه در ديگرى نيست و تنظيم و هماهنگ ساختن استعدادها و مختصات گوناگون اساسى‏ترين كار حيات اجتماعى انسانها است .

قسمت دوم اختلاف در كميت استعدادها و مختصات در انسانها و وجود آنها در بعضى و محروميت بعضى ديگر از آنها است . در اين قسمت از اختلاف ،

[ 134 ]

بايستى در نظر گرفت : از آنجهت كه دارنده امتيازات يا كسى كه بيشتر از ديگران دارد ، با اختيار و تدبير خود آنها را تحصيل نكرده است ، چنانكه فاقد آن امتيازات ، با اختيار و تدبير خود را از آنها محروم نساخته است ، لذا نه آن قدرت براى دارنده امتياز داراى ارزش محسوب ميشود و نه براى كسى كه فاقد آنها است ، ضعف ضد ارزش بشمار ميرود . زيرا هر جا كه پاى جبر در ميان باشد ،

ارزشى در آنجا وجود ندارد . لذا تفاخر دارنده چنين قدرت درست شبيه باين است كه فيل به بزرگى جثه و هيكل خود در برابر مورچه تفاخر نمايد بلكه بايد گفت : كه اين يك ضعف و پستى است كه آدمى به مزاياى جبرى خود ببالد و فخر فروشى بر ديگران بنمايد . بهمين جهت است كه اگر ضعيفى يك مزيت را از روى اختيار و تلاش بدست بياورد كه نسبت آن با مزاياى جبرى كه يك قوى داراى آن ميباشد ، يك به ميليارد باشد ، آن يك داراى ارزش است و آن ميليارد خارج از منطقه ارزش ميباشد . خلاصه بزرگى و ارتفاع قله اورست هيماليا هرگز نميتواند قدرت و امتياز خود را در برابر يك تبه يك مترى بر نهاده و آنرا با استناد دادن به خويشتن بر آن تپه عرضه نمايد و آن تپه نيز خود را در برابر آن قله ضعيف تلقى نمايد و ضعف خود را هم مستند به قدرت آگاهانه آن قله مرتفع بداند .

در اينجا بآن مطلب كه پيش از اين اشاره كرديم ، توجه بيشترى مبذول شود و آن اين بود كه نگرش به نمود ضعيف يك موجود بكلى دور از جهان بينى است ، بلكه بايد بآن اصول و مبادى كلى و با عظمت نگريست كه آن جزء كوچك و ضعيف را در مجموع هستى بزرگ قرار داده است .

زيرا برخورد اجزاء جهان هستى با يكديگر و دگرگون شدن روابط و موضع‏گيريهاى اجزاء و تفاعلات آنها با يكديگر و كوتاهى و درازى عمر آنها ،

مانند كوتاهى عمر مزون هايپرون كه گفته شده است ده ميليونيم ثانيه است و طول عمر كهگشانى كه چهارده ميليارد سال تخمين زده ميشود ، هرگز محصول تضاد

[ 135 ]

كشنده از روى آگاهى و تعمد نيست كه اگر از يكى از آنها بپرسيم كه چرا مزاحم بقاى موجود ديگر گشته‏اى ؟ آن موجود پاسخ بدهد كه « چون من هستم ، پس هستى آن موجود تابع اراده من است » و آن موجود بايد اين خواسته مرا بپذيرد ، اگر چه در حال از بين رفتن ، متحمل هزاران رنج و شكنجه بوده باشد كلوخ پاره‏اى كه در زير يك صخره غلطان از كوه متلاشى ميشود و درختان با طراوت و زيبائى كه در دامنه كوه آتش‏فشان شعله‏ور و خاكستر ميگردد ، شكوفه‏هاى با طراواتى كه گياهان پيچنده دور آنها مى‏پيچند و آنها را مى‏خشكانند و ويرانى صدها لانه مورچه‏ها و حشرات كه در كنار دريا با كمترين موجى كه از دريا به ساحل كشيده ميشود ، مانند آرد شدن گندم در آسياب معلول خصومت ميان موجودات مزبور نيست . قدرتى را كه يك موجود طبيعى براى از بين بردن يك موجود طبيعى ديگر صرف كرده است ، اگر بر فرض براى از بين بردن خود صرف ميكرد ، ناله و شيونى سر نميداد كه در موقع از بين بردن موجود ديگر بجهت احساس پيروزى شادمان شود و دست افشانى كند و پايكوبى راه بيندازد .

احتمال اينكه كشاكش موجود در ميان اجزاى طبيعت و برخوردهاى شكننده ميان آنها از روى خصومت و جنگ بمعناى معمولى آن كه در ميان ما انسانها متداول است ، منطقى‏تر از اين احتمال نيست كه آن كشاكش‏ها و برخوردها از روى محبت و عشق است . اگر اين احتمال غير علمى است ، احتمال اول هم غير علمى ميباشد . آيا قابل تصور است كه در جهان طبيعت ، گياهى كه ميرود به يك شاخه گل بپيچد و آنرا خشك كند ، نخست اجزاء و مختصات و نيروهاى خود را جمع كند و به آنها بفهماند كه در آن فاصله نيم مترى شاخه گلى روئيده است كه ميگويد : « من هستم » و ما بايد از همين امروز متشكل شويم و بدون اينكه كمترين نيرو و فرصت را از دست بدهيم بر سر آن شاخه گل تاخت و تاز نمائيم و دور آن بپيچيم و با خشكاندن تدريجى آن ، گوشمالى بآن داده و اثبات كنيم كه بعد از اين مواظب حرفهايش باشد و بدون اجازه ما نگويد : « من هستم »

[ 136 ]

آيا واقعيت اينست ، يا

كار گاهى بس عجائب ديده‏ام
جمله را از خويش غائب ديده‏ام

سوى كنه خويش كس را راه نيست
ذره‏اى از ذره‏اى آگاه نيست

1 .

آيا در يك منظره طبيعى زيبا كه متشكل از گلهاى رنگارنگ و سرو نازهاى زيبا و چشمه سارهاى فرح بخش است ، از ديدگاه طبيعى اين احتمال را ميدهيد كه هر يك از واحدهاى آن منظره بجهت عشقى كه بيكديگر دارند دور هم جمع شده و با كمال آگاهى و آزادى متشكل شده و تصميم گرفته‏اند كه هر يك از آنها با مختص و موقعيتى خاص وارد آن مجموعه گشته ، و منظره زيبا را بوجود بياورند تا آدميزادگان كه از مشقت‏هاى زندگى خسته ميشوند ، بيايند بسراغ آن منظره و در لذت زيبائى آن ، طراوت و شادابى مجددى را در درون خود پيدا كنند ؟ تا گفته شود : وقتى كه در زير زمين گازها يا ديگر مواد منفجر كننده ، همديگر را مى‏بينند ، پس از احوال پرسى به مشورت و تبادل افكار پرداخته به اين نتيجه ميرسند كه ما بايد جمع و انبوه و متراكم شويم و حتى بدون اجازه پديده‏هاى زير زمينى فعاليت خود را براى ويران كردن شهرها و دهات و كوه‏ها و مزارع مردم شروع كنيم و دمار از روزگار آن مردم در آوريم ؟ بنابر اين ، در آنهنگام كه عمر ضعيف در روياروئى با موجودى قوى بپايان ميرسد ، مثلا قطره آب از گلوى جاندارى قرو ميرود و در موجوديت جاندار مستهلك ميشود ، چنان نيست كه آن قطره با يك امتناع درونى و با ماتم و شيون و ناله راهى معده جاندار ميشود و از موجوديت متعين خود محروم ميگردد . در آن كار گاهى كه قطره براى قرار گرفتن در زنجير حوادث و رويدادهاى بيشمار هستى آماده است ،

براى آن چه فرقى دارد كه بعنوان جزئى از رودخانه به دريا سرازير شود و يا از راه گلوى يك حيوان راهى معده گردد و يا بخار شود و به فضا صعود نمايد .

-----------
( 1 ) . فريد الدين عطار .

[ 137 ]

يا تشنگى سوزان انسانى را كه در پهنه بيابان شعله را براى رفع تشنگى باينسو و آنسو ميدود ، بر طرف نمايد . قطره مشغول كار است :

قطره‏اى كز جويبارى ميرود
از پى انجام كارى ميرود

اين همان قطره است كه نابودى‏اش از كارگاه هستى همان اختلال را بوجود خواهد آورد كه نابودى يك كازار يا يك كهكشان

بهر جزئى ز كل كان نيست گردد
كل اندر دم زامكان نيست گردد

جهان كل است و در هر طرفة العين
عدم گردد و لا يبقى زمانين

دگر باره شود پيدا جهانى
بهر لحظه زمين و آسمانى

اگر يك ذره را برگيرى از جاى
خلل يابد همه عالم سراپاى

اگر بخواهيد عظمت و قدرت موجودات ضعيف را در اين جهان هستى بدانيد ، بآن اصول و مبادى بسيار با عظمت بنگريد كه اين موجودات ضعيف را بوجود آورده‏اند . همه جهان بينان و فلاسفه با حذف اصطلاح‏هاى شخصى ،

اين حقيقت را مى‏پذيرند كه تلفظ ما بيك حرف ب مثلا معلولى از زنجير عللى است كه از آغاز بوجود آمدن اين كيهان بزرگ بجريان افتاده و وادار كرده است كه ما حرف ب را بزبان آورده‏ايم و اگر اختيار هم در تلفظ اين حرف دخالت كرده باشد ، براى صدور اين حرف ب پديده‏اى بنام نظارت و سلطه « شخصيت » به دو قطب مثبت و منفى كار بوجود آمده است كه ميتواند اشراف و سلطه شخصيت آدمى را برانگيزگى علل اثبات كند ، و اين خود با عظمت ترين حقيقتى است كه جهان را در برابر جهان واقعى عينى اثبات مى‏كند .

با اينكه حادثه يعنى تلفظ ب بقدرى ناچيز است كه در مقابل ساير حوادث از نظر سطحى و ابتدائى قابل توجه نميباشد .

آيا ما تاكنون توانسته‏ايم اثبات كنيم كه هر يك از سلولهاى بدن يك جاندار ميداند كه سلول همسايه آن در چه حال و وضعى است و در نتيجه اگر حال و وضع آن سلول همسايه مطابق دلخواه آن باشد ، با يكديگر انس و

[ 138 ]

الفت بگيرند و در شب نشينى‏ها با همديگر شادمانى‏ها كنند و اگر حال و وضع آن سلول همسايه مطابق دلخواه آن نباشد ، اعلان جنگ بيكديگر بدهند ، و قوانينى هم براى جنگ و اسيران و آوارگان جنگى و مجروحانشان وضع كنند و بعدا هم اگر دلشان خواست بآن قوانين قرار دادى عمل بكنند و اگر دلشان نخواست عمل نكنند البته بازتاب‏هاى ناشى از ارتباط و تأثير و تأثر ميان اجزاء يك موجود زنده پديده ايست كاملا طبيعى ، ولى اين بازتابها اعلان جنگ و خصومت آگاهانه و انتقام جويانه و سودجويانه و خودخواهانه نيست . روشنترين دليل بطلان اين پندارها اينست كه احتمال تطبيق دو قضيه متضاد بر مورد كاملا مساوى است ، يعنى چه بگوئيم : قهر طبيعت و خصومت اجزاى آن با يكديگر است كه برخوردها و تفاعلات را در طبيعت بوجود مى آورد و چه بگوئيم : يك عشق نهانى در طبيعت و ميان اجزاى آن وجود دارد كه بيكديگر جذب ميشوند و معشوق را جزء خود قرار ميدهند و يا آنرا از مجراى حركت خود باز ميدارند . ديده شده است كه بعضى گربه‏ها بچه‏هاى نوزاد خود را ميخورند ، ولى چنانكه در بالا اشاره كرديم ، هيچ يك از دو احتمال قابل اثبات نيست .

اما درباره حيوانات خصومت و جنگ چه در ميان انواع مخالف و چه گاهى در ميان يكنوع از حيوانات ، ديده ميشود ، برخورد و تنازع است ، ولى بهيچ وجه اثبات نشده است كه حيوانات از روى آگاهى و تعمد بدون يك علت طبيعى مانند دفاع از حيات خود يا دفاع از اولادش ،

يا گرسنگى ، به تنازع و جنگ بپردازند . و همچنين اثبات نشده است كه حيوانى با آگاهى به رنج و شكنجه‏اى كه حيوان ضعيف‏تر در پيكار تند و سخت خواهد ديد ، بانگيزگى كينه‏توزى هجوم ميآورد و چنگال خود را در مغز حيوان ضعيف فرو ميبرد و آنگاه با كمال مباهات و با احساس لذت و پيروزى خود را مستحق مدال افتخار و لقب قهرمانى ديده ، در نيزارها خراميدن بگيرد و يا در لانه‏اش

[ 139 ]

پيپ بدهان و پياله شراب بدست ، مست باده بيخودى شود . چنانكه آن حيوان ضعيف هم نميداند كه حيوان نيرومندى كه ميخواهد مزاحم او شود و يا متلاشى‏اش بسازد ، ميداند كه حيوان ضعيف در اين كشاكش رنج و شكنجه خواهد ديد . من در مقدار زيادى از كشاكشهاى حيوانات تماشا كرده‏ام و تا حدودى در رفتار آنها ( البته نه بطور تخصصى ) دقت نموده‏ام و همانطور كه متذكر شدم ، هيچ دليل قانع كننده‏اى پيدا نكردم كه اثبات كند كه آن كشاكشها به انگيزگى عداوت و خصومت و كينه‏توزى حيوانات درباره زندگى يكديگر بوده باشد . و اين مطلب را با بعضى از كسانيكه در رفتار شناسى حيوان مطالعاتى داشتند ، نيز در ميان گذاشته‏ام ، آنان نيز همين مطلب را تأييد كرده‏اند . در اين اواخر كتابى بدستم رسيد كه درباره تهاجم حيوانات نوشته شده است 1 اين كتاب را با دقت مطالعه كردم ، مؤلف آن كه كنراد لورنتس نام دارد با مطالعات و تحقيقات دامنه دار نظريه‏اى را كه اينجانب متذكر شدم اثبات ميكند . ولى لورنتس يك اشتباه بزرگى را مرتكب شده است كه ما ميتوانيم نام آنرا « گرفتن الگو و معيار از رفتار مراحل پائين حيات براى تفسير و توجيه مراحل اعلاى آن » بناميم .

نوع دوم روياروئى حيات قوى و ضعيف در مسير هماهنگى براى « حيات معقول » است كه هر دو گروه قوى و ضعيف ، صعود به قله‏هاى مرتفع « حيات معقول » را هدف گيرى نموده و در اين راه تلاش مينمايند . ضعيف و قوى در چنين موقعيت مقدس ، حركت در عالى‏ترين مسير را براى عالى‏ترين هدف در پيش گرفته‏اند ، زيرا كه هر يك از دو صنف با تمام موجوديت و مختصات خود وارد آهنگ كلى هستى بوسيله تحقق بخشيدن به آرمان « حيات معقول » گشته است . اگر يك متفكر يا يك مكتب ادعا كند كه من ميتوانم راهى براى

-----------
( 1 ) تهاجم كنراد لورنتس ترجمه آقاى دكتر هوشنگ دولت آبادى چاپ اول شركت سهامى كتابهاى جيبى .

[ 140 ]

منتفى شدن ضعيف و قوى در ميدان زندگى ارائه بدهم ، اين ادعا بهيچ دليل منطقى متكى نميباشد . ولى اگر ادعا كند كه بر طرف ساختن فاجعه بسيار بزرگ قوى و ضعيف فقط قرار دادن آن دو در رقابت‏هاى سازنده بوسيله مديريت صحيح اجتماعى است ، اين ادعا كاملا منطقى بوده و با نظر به اشتراك و تشابه هر دو صنف در موجوديت انسانى و مختصات و ارزشهاى عام ، قابل دفاع و اثبات است . و اما ادعاى يكم كه ميگويد : من آن قدرت را دارم كه دو صنف مزبور را از تاريخ بشرى حذف كنم ، بهيچ وجه قابل قبول نيست ، زيرا اختلاف محيطها و استعدادها و فرهنگ‏ها و تمايلات و احساسات و انديشه‏ها و بيمارى‏ها و تندرستى‏ها و دوران كارآئى‏ها و از كار افتادنها ، پديده‏هائى نيستند كه بتوان آنها را حذف و انتخاب و تعديل و متساوى نمود . باضافه اينكه تنظيم خود حيات اجتماعى وجود كارگرى را كه فقط ميتواند آجرها را روى هم بچيند ، با همان ضرورت ايجاب ميكند كه بافنده و معلم و مربى و پزشك و مدير و مكتشف و صاحبنظران علمى و سرباز مدافع را ، بطور جدى ميخواهد .

وجود آن كشاورزى كه فقط ميتواند زمين را شخم كند و بذر در آن بپاشد و محصول را بردارد ، از نظر دخالت در تنظيم حيات مادى انسانهاى جامعه از نظر كيفيت ، هيچ فرقى با كار شخصيتى كه رهبرى تعليم و تربيت يا نظام سياسى جامعه را بعهده گرفته است ، فرقى ندارد . حركت اين ماشين بزرگ زندگى همان اندازه به موتور بسيار قوى و پيچيده نيازمند است كه به يك مهره كوچك .

اين مهره كوچك هر قدر هم كه ناچيز بنظر برسد ، در براه انداختن ماشين بزرگ دخالت جدى و عينى دارد ، نه خيالى و اعتبارى و ذوقى . بنظر ميرسد در پديده قوى و ضعيف هم ، فرو رفتن افراطى در هر يك از اجزاء و ارزيابى آن با بزرگى و چشمگير بودن آن ، به ناديده گرفتن كل مجموعى و سهم ضرورى هر يك از اجزاء كوچك و بزرگ در بوجود آمدن آن ، مبتنى ميشود اين مجموع نگرى با دستور به رقابت سازنده در هر مكتبى كه بوجود بيايد ، ميتواند فاجعه بزرگ و مرگبار

[ 141 ]

ضعيف و قوى را از بين ببرد .

در آيات قرآنى كلى‏ترين اصلى كه ما را وادار به مجموع نگرى و لزوم اشتراك هر يك از اجزاء در آن مجموع رو به هدف مينمايد چنين گوشزد شده است :

يا أَيُّهَا النَّاسُ إنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا أِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ 1 ( اى مردم ، ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را شعبه‏ها و گروه‏ها قرار داديم تا با يكديگر به مقام معارفه برسيد . با ارزش‏ترين شما نزد خداوند ، با تقوى‏ترين شما است ) .

اجزاء اين اصل كلى بقرار زير است :

1 خلقت همه انسانها از يك مرد و زن است ، اين جزء از اصل مبدء تكوين و اصل خلقت آدميان را گوشزد ميكند كه همه آنان بدون اينكه از اين جهت اختيارى داشته باشند ، از يك اصل و مبدء آفريده شده‏اند . لذا از اين جهت هيچ يك از شما انسانها بر ديگرى برترى ندارد . در روايتى از پيامبر اكرم ( ص ) چنين آمده است :

كلّكم من آدم و آدم من تراب ( همه شما از آدم متولد شده‏ايد و آدم از خاك آفريده شده است ) .

2 و ما شما را شعبه‏هاى گوناگون و گروه‏هاى مختلف قرار داديم .

اولا آدم در اين جزء از اصل هم هيچ گونه اختيارى نداشته‏اند و مقصود از شعوب كه جمع شعبه است . مختصات و منش‏ها و استعدادها است كه بوجود آورنده حكمت بسيار حياتى است كه در « لتعارفوا » بيان شده است ، نه نژادها و گروه‏هاى اقوام و ملل كه در روى زمين جدا از همديگر زندگى ميكنند .

يعنى خداوند متعال در اين آيه در صدد بيان يك پديده كه از اوضح واضحات است نميباشد ، زيرا پديده گسترش انسانها در روى زمين و اينكه هر عده‏اى از آنها را يك محيط يا يك نژاد متشكل ساخته و با يكديگر بزندگى ميپردازند ،

-----------
( 1 ) . الحجرات آيه 13 .

[ 142 ]

بقدرى بديهى و روشن است كه به هيچ تذكرى احتياج ندارد . مخصوصا با نظر به اينكه خداوند متعال در اين آيه ميخواهد ملاك ارزش انسانى را كه تقوى است ، گوشزد كند و معلوم است كه اين تذكر موقعى منطقى خواهد بود كه در ميان مردم ملاك ارزش‏هاى بى‏اساس مطرح شود و خداوند متعال براى آگاه ساختن آنان به خطا و اشتباهى كه درباره ارزشهاى پندارى مرتكب ميشوند ،

ملاك واقعى ارزش‏ها را بيان فرمايد . ممكن است در اينجا اعتراضى مطرح شود كه بگويد : مقصود خدا از شعوب و قبائل همان اقوام و ملل پراكنده در روى زمين است كه محيطهاى جغرافيائى و نژادها و غير ذلك را براى خود ارزش تلقى مى‏كنند و خدا در اين آيه ميخواهد بفرمايد كه من خود اقوام و ملل بشرى را در محيطهاى جغرافيائى مختلف و با نژادهاى گوناگون قرار داده‏ام .

اين اعتراض كاملا بى‏اساس است ، زيرا هيچ فرد عاقلى افتخار باين نميكند كه مثلا در فلان كشور يا دامنه فلان كوه متولد شده ، مگر اينكه وضع زندگى انسانها در آن كشور يا در دامنه آن كوه بطورى تنظيم شده باشد كه موجب شكوفائى استعدادها و مختصات عالى آن قوم و نژاد بوده باشد . در نتيجه اين ملاحظات ، ثابت ميشود كه مقصود از اختلاف شعوب و قبايل و تنوع آنها ،

همان استعدادها و مختصات گوناگون است كه مردم ناآگاه بوسيله آنها بر همديگر مباهات و فخر فروشى مى‏كنند و دارندگان آنها خود را اقوياء ناميده و محرومان از آن استعدادها و مختصات را ضعفا تلقى مى‏كنند و آنگاه حق حيات را در انحصار خود ميدانند دو جزء مزبور از اصل كلى ( مبدء واحد خلقت انسانها كه از كبر و غرور احمقانه بعضى به بعضى ديگر جلوگيرى مينمايد . و تنوع استعدادها و مختصات كه براى « لتعارفوا » جعل شده است بكلى از اختيار انسانها خارج و به مشيت عظماى خداوندى مستند ميباشند ) .

3 معارفه كه از جمله لتعارفوا برميآيد . آنچه كه مسلم است ، مقصود از معارفه ، آشنائى مجرد و آگاهى معرفت محض انسانها به طبيعت و احوال

[ 143 ]

همديگر نيست ، زيرا اولا شناسائى محض انسانها كه همه افراد آنها از يك نوع بوده و با يكديگر با اشكال زياد در ارتباط قرار ميگيرند ، يك پديده جبرى است كه بدون آن حتى ابتدائى‏ترين و طبيعى‏ترين زندگى امكان ناپذير ميباشد و لذا اينگونه شناسائى و معارفه احتياجى به تذكر و دستور ندارد . ثانيا شناسائى محض چنانكه ميتواند مقدمه و وسيله لازم براى زندگى اجتماعى شايسته بوده باشد ، همچنان ميتواند وسيله از بين بردن و تضعيف انسان شناخته شده باشد .

بنابر اين ، مقصود خداوند متعال از معارفه ، آن زندگانى آگاهانه و استوار بر معرفتى است كه استعدادها و مختصات و نيروهاى همديگر را بجاى بيآورند و در تشكل عادلانه با يكديگر « حيات معقول » اجتماعى را تحقق ببخشند . اين تفسير براى جمله لتعارفوا باضافه دو دليل فوق ، با اين مسئله هم تأييد ميشود كه عمل و تعيين موقعيت عينى در ارتباط با يك موضوع از لوازم قطعى معرفت و عرفان حقيقى است ، يعنى معرفت و عرفان حقيقى مانند عين اليقين است كه درون آدمى را با موضوع مورد يقين ، چنان در ارتباط شديد قرار ميدهد كه گوئى معروف و مورد يقين يكى از عناصر شخصيت آدمى است .

پس معارفه عبارتست از معرفت و عرفان حقيقى انسانها بيكديگر براى برخوردار شدن آنان از استعدادها و مختصات و نيروهاى متنوعى كه بآنها عنايت فرموده است .

4 ملاك ارزش در اين آيه و مضامين ديگر آيات ، تقوى معرفى شده است .

تقوى دو جزء اساسى دارد :

جزء يكم عبارتست از صيانت ذات از آلودگى‏هاى شئون طبيعى محض و تمايلات حيوانى و نگهدارى ذات از تباه شدن در شعله‏هاى سوزان خودخواهى .

اين جزء از تقوى مقدمه ضرورى گرديدن تكاملى است كه هر اندازه بيشتر مراعات شود ، بر آمادگى براى تحول و گرديدن افزوده ميشود . همه آيات مربوط به لزوم تزكيه و تهذيب نفس و مقدار بسيار فراوانى از اصول و قواعد اخلاقى

[ 144 ]

مربوط به اين جزء از تقوى است .

جزء دوم عبارتست از تحصيل صفات حميده و عاليه انسانى مانند صدق و اخلاص و سبقت در خيرات و به اعتقاد قرار گرفتن تحت سلطه و نظاره خداوندى و قرار دادن خود در جاذبه كمال و صعود بر مقام من حقيقى كه اولين پله آن شناخت و بجا آوردن من و جز من است كه هر دو در مسير الى اللّه قرار گرفته‏اند . بدين ترتيب اصل بسيار با اهميتى كه از آيه مورد بحث استفاده ميشود مركب است از دو جزء غير اختيارى ( 1 خلقت از يك مرد و زن ،

2 تنوع استعدادها و مختصات و نيروها ) و دو جزء اختيارى ( 1 معارفه براى تنظيم حيات 2 تقوى ) با نظر به اين اصل است كه ضعف و ناتوانى‏هاى غير اختيارى نه تنها آسيبى بر حيات فردى و اجتماعى نميزند ، بلكه اصلا ضعف بمعناى محدوديت و تعين خاص موجوديت يك انسان ، نقص ارزشى محسوب نميگردد ، بلكه چنانكه در جزء چهارم اصل ملاحظه نموديم ، ملاك ارزش عبارتست از تقوى با هر گونه سرمايه‏اى كه از خداوند متعال به انسان داده شده است .

نوع سوم روياروئى ضعيف و قوى در رقابت‏ها است . ميدانيم كه رقابت در ميان اقويا با همديگر و ضعفا با همديگر و اقويا با ضعفاء بر سه قسم اساسى تقسيم ميگردد :

قسم يكم رقابت بدون تعرض باين معنى كه هر يك از دو طرف رقابت بدون اينكه نظرى بر وضع و موقعيت ديگرى داشته باشد در تكاپوى تنظيم زندگى مطلوب خود افتاده و راه خود را انتخاب نموده و حركت مى‏كند ، يعنى ضعيف براه خود ميرود و قوى براه خود ، بدون اينكه در حركت خود وضع و موقعيت ديگرى را منظور نمايد و يا غلبه بر ديگرى را هدف قرار بدهد .

قسم دوم رقابت مزاحم كه گاهى تا از بين بردن طرف پيش ميرود .

بايد گفت : همه رقابت‏هائى كه در ميدان حيات طبيعى محض با خود

[ 145 ]

محورى انجام ميگيرد ، از اين قسم دوم است كه براى جز من هيچ ارزشى را برسميت نميشناسد و هر چه مربوط به يكى از شئون حيات او بوده باشد ، اگر قدرت در اختيار گرفتن آنرا داشته باشد ، بدون تأمل و توقف ، آنرا تحت سلطه خود قرار خواهد داد ، و اگر قدرت نداشته باشد كه آنرا در اختيار خود قرار بگيرد ، باضافه آرزوى دائمى براى بدست آوردن آن ، تا آنجا كه بتواند در تملك آن خواهد كوشيد . اينان حيواناتى هستند كه خود طبيعى شان حد و مرزى براى تورم خود نميشناسد . و زشت‏تر از اين پليدى ، آن است كه همواره خود را از انسان و جهان طلبكار ميدانند ، يعنى در آنصورت كه به آرزوهاى خود نميرسند ، چنين تلقى مى‏كنند كه انسان يا جهان حق آنان را خورده است و بايد روزى انتقام خود را از انسان يا جهان بكشند

چشم باز و گوش باز و اين عما
حيرتم از چشم بندى خدا

قسم سوم رقابت سازنده هدف اساسى اين رقابت صعود بر قله‏هاى مرتفع « حيات معقول » است ، بدون تزاحم و تصادم مخرب . اين روياروئى نه تنها از ديدگاه اسلام ممنوع نيست ، بلكه مورد توصيه و دستور اكيد هم قرار گرفته است . آيه يا أيُّهَا النَّاسُ أِنَّا خَلَقْناكُمْ . . . كه در نوع دوم مطرح كرديم ،

مبناى اصلى اين رقابت و مسابقه سازنده است . اين روياروئى در اصطلاح قرآن مسابقه در خيرات ناميده شده است كه هر فرد و گروهى براى تسخير قله‏هاى مرتفع‏تر در مسير « حيات معقول » بر فرد يا گروهى ديگر سبقت ميگيرد و محصول اين سبقت نه تنها موجب بوجود آمدن ضعف در طرف مقابل نميگردد ، بلكه بدانجهت كه همه محصولات تلاش و سبقت انسانها احسان و لطف الهى درباره بندگان خود ميباشد ، لذا سود آن محصولات حتى به آن انسانهائى كه در ميدان مسابقه عقب مانده‏اند ، خواهد رسيد فقط در اين روياروئى و رقابت است كه ضعيف از احساس ضعف رنج نمى‏برد ، چنانكه اگر ناخن انگشت پا احساس داشت ،

از ضعيف ديدن خود در برابر كارگاه مغز رنج نمى‏برد . بعضى از آيات مربوط

[ 146 ]

به مسابقه بقرار زير است :

1 وَ لِكُلِّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلّيها فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ 1 ( براى هر كسى در اين دنيا هدفى و سمتى براى حركت در زندگى وجود دارد ، شما براى وصول به خيرات مسابقه نمائيد ) .

2 وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فى‏ ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ 2 ( و اگر خداوند ميخواست شما را امت واحده قرار ميداد ،

ولى چنين اراده‏اى نكرده است ، براى اينست كه شما را در آنچه كه بشما داده است ، آزمايش كند . پس براى تحصيل خيرات سبقت بجوئيد ) .

3 ثُمَّ أَوْرَثْنا الْكِتابَ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِأِذْنِ اللَّهِ 3 ( سپس ما كتاب را به كسانيكه از بندگان خود برگزيديم به ارث گذاشتيم ، از بندگان ما گروهى ستم بر خويشتن مى‏كنند و گروه ديگر راه معتدلى را پيش گرفته‏اند و گروهى ديگر با اذن خداوندى سبقت براى تحصيل خيرات مينمايند ) .

4 وَ الَّذينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أِنَّهُمْ أِلى‏ رَبِّهِمْ راجِعُونَ .

اُولئِكَ يُسارِعُونَ فى‏ الْخَيْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُونَ 4 ( و آن مردم با ايمان كسانى هستند كه ميدهند در راه خدا آنچه را كه ميدهند ، در حاليكه دلهاى آنان با ايمان باينكه بسوى پروردگارشان رجوع خواهند كرد ، حساس است . آنان سرعت در خيرات نموده و براى آن خيرات سبقت مى‏گيرند ) .

اين روياروئى كه براى مسابقه در راه وصول به خيرات و كمالات است ،

-----------
( 1 ) . البقره 148 .

-----------
( 2 ) . المائده 48 .

-----------
( 3 ) . فاطر 32 .

-----------
( 4 ) . المؤمنون 61 .

[ 147 ]

يكى از محبوبترين و نيرومندترين عوامل ترقى و اعتلا ، در ورود به « قلمرو حيات معقول » و تلاش و حركت در مسير آن است .

كسانيكه در اين دنيا در مسابقه براى تحصيل خيرات شركت نميكنند ، در حقيقت با كمال اختيار خود را ضعيف و ناتوان ميسازند و ستم بر خويشتن و جامعه خويشتن روا ميدارند و بديهى است كه عقب ماندگى و ضعف و سقوط آنان معلول تلاش و سبقت جوئى پيشتازان خيرات و كمالات نميباشد ، زيرا آن امتيازاتى كه در قلمرو « حيات معقول » بدست ميآيد ، مزاحم و موجب ضعف ديگر انسانهاى تكاپوگر در مسير حياتشان نميباشد ، اگر چه تكاپوى آنان در حيات طبيعى [ ولى غير فاسد و غير مزاحم ] باشد . بلكه بالعكس اين مسابقه گران راه خيرات و كمالات چنانكه در برخى از مسائل گذشته اشاره كرديم ، مشعل‏هاى فروزان هر دو نوع « حيات طبيعى » و « حيات معقول » ميباشند . اينان در شناخت و رزيابى و تحقق بخشيدن بر آرمانهاى هر دو نوع حيات ، هيچ احتياجى به پاداش و بجا آوردن و ارزيابى انبوه كاروان « حيات طبيعى » نمى‏بينند ، زيرا خصوصيت « حيات معقول » همين است كه او ذات حيات را با ارزش شايسته بر طرف ساختن هر گونه عوامل ناتوانى و ضعف از آن را ، ميداند « حيات معقول » گل است

گل خندان كه نخندد چه كند
علم از مشگ نبندد چه كند

« حيات معقول » ماه است

ماه تابان به جزاز خوبى و ناز
چه نمايد چه پسندد چه كند

« حيات معقول » آفتاب است

آفتاب ار ندهد تابش و نور
پس بدين نادره گنبد چه كند

« حيات معقول » عاشق است

عاشق از بوى خوش پيرهنت
پيرهن را ندراند چه كند

امير المؤمنين ( ع ) از ديدگاه « حيات معقول » است كه هنگاميكه به ابن ملجم مرادى قاتل جنايتكار خود مى‏نگرد ، مى‏گويد :

[ 148 ]

أريد حياته و يريد قتلى
عذيرك من خليلك من مراد

( من زندگى او را ميخواهم ، و او مرگ مرا ، عذر خود را از آن يار مراديت براى من بياور ) .

يعنى من طالب جبران ضعفهاى حياتى او هستم ، او در برابر اين خواسته الهى من ، نابودى حيات مرا ميخواهد كه اگر قدرتى داشته باشم ، يكى از عمده‏ترين آرمانهاى حيات من ، مبارزه با ضعف و ناتوانى‏هاى انسانها است .

خلاصه در اين نوع روياروئى انسان با انسان ديگر كه نامش رقابت و مسابقه سازنده است ، در حقيقت دو انسان براى نابودى يا تضعيف يكديگر صف آرائى نمى‏كنند ، بلكه تكاپوى جدى براى نشان دادن خير بالاتر از خيرى است كه ضعيفان افتان و خيزان خود را بآن رسانده‏اند و براى نشان دادن استعدادى بالاتر و قوى‏تر از استعدادى است كه رديفهاى عقب مانده قافله بشريت با پاى لنگ و عصا زنان ، آن استعداد را از خود بروز داده‏اند . اگر ما روياروئى تنوع و تضاد طبايع و استعدادها و مختصات گوناگون انسانها را در مقابل يكديگر رها كنيم و آنها را در استخدام « حيات معقول » هماهنگ بسازيم طبيعى است كه كسى كه داراى مختص و استعداد مفيد و ممتاز مى‏باشد ، آنرا بعنوان سلاحى براى از بين بردن كسانى كه از داشتن آنها محرومند بكار نخواهد گرفت .

جاى بسى تأسف است كه اين صفات ارزشمند عواملى براى تنازع و پيكار گشته ، جز در موارد جبرهاى ضرورى ميان آن مختصات و منش‏ها تركيب و تفاعل سازنده بوجود نيامده است . به همين علت است كه سر تا سر تاريخ بشرى ،

در مجراى « حيات طبيعى محض » آگاهانه يا ناآگاه همه انواع قدرتها و امتيازات بسيار متنوع همواره مورد معامله قرار گرفته است . قدرتها و امتيازات كالاهائى بوده‏اند كه در بازار داد و ستد عرضه شده است ، نه در قلمرو انسانها . لذا كاملا طبيعى بوده است كه افراد يا گروههائى از انسانها كه داراى آن مختصات و

[ 149 ]

استعدادها بوده‏اند ، قوى و نيرومند و آنانكه فاقد آنها بوده‏اند ، ضعيف و ناتوان تلقى شده ، همواره زندگى را مانند يك بار سنگين در برابر اقوياء بدوش كشيده‏اند . از طرف ديگر مسلم است كه سوداگران هرگز معناى قدرتها و امتيازات مفيد در هر دو قلمرو مادى و معنوى از ديدگاه كاروان « حيات معقول » را نفهميده‏اند و نخواهند فهميد . يعنى نخواهند فهميد كه معناى :

أريد حياته و يريد قتلى
عذيرك من خليلك من مراد

چيست ؟ شگفت‏تر و اسف بارتر از اين مطلب ديده نميشود كه هنگاميكه تنوع و اختلاف طبايع اشيائى كه در مجراى تفاعل قرار ميگيرند هيچيك از آنها بديگرى نميگويد كه « چون من هستم ، پس تو نيستى » در صورتيكه جنگ و ستيزهاى آدميان گاهى فقط بر اين مبتنى است كه « چون من هستم تو نبايد باشى » يا هستى تو بايد تابع اراده و هستى من باشد » اگر هم در مجراى تفاعل ، يكى از اشياء قدرت و تعين خود را بكلى از دست بدهد ، نه آنچه كه غالب شده است ،

موجوديت خود را آگاهانه و از روى آزادى و اختيار بر شيئى مغلوب ترجيح ميدهد و حق بقاء را در انحصار خود قرار ميدهد ، و نه آنچه كه مغلوب شده است ، موجوديت خود را شكست خورده‏اى مى‏بيند كه بقاء جبرى خود را بدون قانون مجوز ربوده شده ببيند . در مبحث گذشته بعنوان مثال ديديم كه مزون هايپرون كه بنا بگفته بعضى فيزيكدانان ده ميليونيم ثانيه در اين دنيا عمر مى‏كند ، در برابر چهارده ميليارد سال عمر كهكشان كوتاه است ، ولى ضعيف نيست در اين نوع ، ضعيف در مقابل قوى نقص ارزشى نمى‏بيند ، بلكه آنچه كه وجود دارد محدوديت موجوديتى است كه همان قوى كه در اين موقعيت بآن غالب شده است ، در مقابل قوى‏تر از خوددارا مى‏باشد . حل نهائى مسئله ضعيف و قوى در اين نوع روياروئى كه بيرون از قدرت و اختيار ضعيف و قوى است تنها با اصل وحدت هدف كارگاه هستى و قوانين آن امكان پذير است كه از

[ 150 ]

اصول و مبانى « حيات معقول » است . يعنى اين « حيات معقول » است كه ميگويد :

ارزش سايه يك برگ ضعيف كه روى يك جاندار ناتوان افتاده و آنرا از گرماى سوزان آفتاب حفظ كرده با كاربرد يك كهكشان ميليونها خورشيدى درباره منظومه‏ها يك كيفيت است ، و تفاوت كمى ميان آن دو ، نمى‏تواند از دخالت آنها در موجوديت كيهان بزرگ و هدف آن جلوگيرى نمايد . يك قطره آب كه جاندار ضعيفى را سيراب و بقاى حيات آنرا تأمين مى‏كند ، از نظر كيفيت ، داراى حكمت همان چشمه سارها و رودخانه‏هائى است كه ميليونها مردم را در شهرها سيراب مى‏كنند .