آيا اين جهان جايگاه جنگ است و در اين كارزار همواره ضعفا از بين مى‏روند و انسان نيز از اين قاعده مستثنى نيست ؟

اگر خطاهاى فكرى بشرى را از هزاران تفسيرات و تأويلات كه براى تصحيح آنها انجام بدهيم ناديده بگيريم و دامان مغزهاى بزرگ بشرى را از ارتكاب خطا تبرئه كنيم ، اين خطاى بزرگ را در بعضى از مغزهاى معروف نمى‏توانيم ناديده بگيريم و يا تفسير و تأويل كنيم كه براى تفسير و تعريف بزرگى وجود خويش از قله مرتفع تكامل بزير آمده و موجوديت خود را با مواد و جريانى كه در پائين‏ترين نقطه از آن قله مرتفع قرار گرفته است ، دست به كار ميشود .

و ميگويد : من همان گرگ هستم كه بره را ميدرد و من همان سنگ بزرگم كه بايد از كوه بغلطد و سرازير شود و مورچه‏ها را يا كلوخ پاره‏ها را متلاشى نمايد .

[ 129 ]

واقعا جاى شگفتى و تأسف بى‏نهايت است كه انسان نشسته در قله‏هاى مرتفع كمال كه براى رسيدن و صعود بآن فقط خدا مى‏داند چه تحولات و تلاشها و جهشها و فعاليت‏هاى مغزى و روانى انجام داده است ، قانون و قاعده حيات خود را از حركات تفاعلى تجزيه و تركيبى عالم جمادات و نباتات و جانداران خيلى خيلى پائين‏تر از خود اتخاذ كند و آنرا نشانه‏اى از پيشرفت معرفت و جهان بينى تلقى نمايد اين همان تراژدى بسيار غم انگيز معرفت بشرى است كه « جمله من هستم پس تو نيستى يا اگر خيال هستى بمغزت خطور كند ، بايد تابع خواسته‏هاى من باشى » شعار مخفيانه آن است . اين يك خطا و بيمارى فكرى بسيط نيست ، بلكه خطائى است كه در صورت يكى است ، ولى در حقيقت دو خطاى بسيار تباه كننده معرفت و عمل بشرى است :

خطاى يكم مقايسه جريان حيات دسته جمعى انسانها با گرگ درنده و بره ناتوان و يك صخره بزرگى كه از كوه مى‏غلطد و در حال غلطيدن كلوخ پاره‏هايى را در زير خود متلاشى مى‏سازد ، و يا يك ميكرب بزرگ كه ميكرب كوچك را مى‏بلعد آيا سقوطى براى تفكر و معرفت بشرى ناگوارترين از اين ميتوان تصور كرد كه باصطلاح بعضيها تكامل يافته‏ترين موجودات و باصطلاح بعضى ديگر : انسانى كه با عظمت ترتين موجودات شناخته شده است و تاكنون هزاران پل‏ها و منازل و درجات را از سنگ و ميكرب و صخره عبور كرده ،

داراى عقل جهان شناس و وجدان و احساس‏هاى بسيار عالى گشته است ،

[ بطورى كه انسان گاهى در قيافه و چشمان يك انسان داراى وجدان مى‏نگرد كه وجدانش در حال فعاليت است ، با دريافتى مساوى دريافت شكوه و جلال همه هستى روياروى مى‏شود ، ] با دنياى جمادات و نباتات و جانداران مقايسه شود . و اساسى‏ترين الگوى حيات خود را كه رابطه حياتى با همنوعان خود مى‏باشد ، از آن پديده‏هاى درجه پائين اتخاذ كند و بگويد : آرى ، چون در عالم طبيعت ميان همه موجودات جنگ و پيكار براى ابقاء و ادامه وجود جريان

[ 130 ]

دارد ، بنا بر اين ، ما هم كه جزئى از موجودات همين عالم طبيعت هستيم ، پس بايد يكديگر را بدريم و پاره پاره كنيم و بخوريم خطاى دوم اينكه اصلا مسئله برخورد موجودات در جهان با همديگر و از بين رفتن بعضى از آنها و استمرار وجود بعضى ديگر ، جنگ و پيكار بآن معنى كه در ميان انسانها ديده مى‏شود نيست . [ 2 ] حتى بعضى از ابيات مولوى كه مى‏گويد :

اين جهان جنگست كل چون بنگرى
ذره ذره همچو دين با كافرى

آن يكى ذره همى پرد به چپ
واندگر سوى يمين اندر طلب

ذره‏اى بالا و آن ديگر نگون
جنگ فعليشان ببين اندر ركون

جنگ فعلى هست از جنگ نهان
زين تخالف آن تخالف را بدان

از ديدگاه مغايرت دو نوع برخورد اجزاى عالم طبيعت با يكديگر و انسانها با همديگر چنانكه توضيح خواهيم داد ، ابهام انگيز است و بايد دقيقا مورد تامل بيشتر قرار بگيرد .

اگر چه مولوى با نظر به ابيات ديگر جان آدمى را از اين جنگ و پيكار بالاتر ميبرد و ميگويد :

گوهر جان چون وراى فصلها است
خوى او اين نيست خوى كبرياست

با اينحال كلمه جنگ و بكار بردن دو اصطلاح دين و كافر در جريان طبيعت ميتواند براى سطحى نگران علت بوجود آمدن دو خطائى كه در بالا متذكر شديم بوده باشد .

[ 1 ] داستان اينگونه متفكران شبيه به داستان آن معما گو است كه بيك نفر رسيد و گفت :

از تو يك سؤال مى‏كنم اگر پاسخ دادى مى‏فهمم كه هوش سرشارى دارى . مخاطب گفت : بپرس ، معما گو گفت : آن كدام امام است كه در بصره در بالاى مناره او را اشغال خورد ؟ مخاطب گفت : امام نبود . پيغمبر بود بصره نبود ، كنعان بود . بالاى مناره نبود ته چاه بود ، شغال نبود ، گرگ بود ، و نخورد . يعنى حضرت يوسف ( ع ) بود .

[ 131 ]

استثناى گوهر جان آدمى از كارزار از تنازع در بقاء ميتواند تفسير و تاويلى به ابيات فوق بوده باشد ، باين توضيح كه ورود انسانها بميدان كارزار و دريدن همديگر [ نه جهاد براى از بين بردن درندگان ضد انسان ] معلول خوى حيوانى آنان بوده و مستند به گوهر شريف جانهاى آنان نميباشد ، و اينكه جنگ و پيكار حيوانات به تلخى و زشتى و نابكارى انسانها نيست ، براى اينست كه انسان با داشتن استعداد تفكر و تعقل و احساسات و وجدان دست به پليدى‏هاى جنگ و تنازع ميزند .

در ابيات مزبور مولوى جنگ و نزاع را بقدرى عميق ميداند كه جنگ‏هاى واقع در ميان نمودها را مستند به اصول و مبادى جهان ميداند و سپس در ابيات بعدى مطلبى را ميآورد كه با مفهوم جنگ اقويا و ضعفاء با اقويا متفاوت است . او ميگويد :

ذره‏اى كاو محو شد در آفتاب
جنگ او بيرون شد از وصف و حساب

چون ز ذره محو شد نفس و نفس
جنگش اكنون جنگ خورشيد و بس

رفت از وى جنبش طبع و سكون
از چه ؟ از انا اليه راجعون

مطلبى كه در اين ابيات ديده ميشود ، قطعا به معنى جنگ اقويا و ضعفاء نيست كه ضغفاء را رهسپار ديار نيستى نمايد و ميدان را براى اقوياء و تاخت و تاز آنها باز كند ، زيرا محو شدن ذره در آفتاب و در آميختن قطره با دريا ،

نه تنها معلول جنگ نيست ، بلكه ميتوان گفت : ناشى از قرار گرفتن ذره در جاذبه آفتاب و قطره در جاذبيت دريا است [ البته مقصود از جاذبيت در اين مورد ، جاذبيت فيزيكى نيست ، بلكه كشش فلسفى است كه در برابر جنگ و تدافع ميتوان در موجودات عالم طبيعت تصور نمود . ] و ورود ذره به خورشيد پس از رها شدن از نفس و نفس و طبع و سكون طبيعى بقرينه إنَّا إلَيْهِ راجِعُونَ ،

نهايت كمال و اعتلاى ذره است و حركت بسوى آن مقصد بزرگ مستند به نيروى عشق است ، چنانكه در بيت حافظ مى‏بينيم :

[ 132 ]

به هوادارى او ذره صفت رقص كنان
تالب چشمه خورشيد درخشان بروم

از طرف ديگر مولوى در همين ابيات جنگ‏هاى مقدس را كه براى صيانت حيات انسانها بوسيله پيشتازان الهى صورت ميگيرد و جهاد فى سبيل اللّه ناميده ميشود ، مطرح ميكند و ميگويد :

جنگ‏ها بين كان اصول صلح‏ها است
چون نبى كه جنگ او بهر خداست

طرفه كان جنگى كه اصل صلح‏ها است
شاد آن كاين جنگ او بهر خداست

لذا با نظر به مجموع ابيات مولوى در پديده جنگ ، با مسائل گوناگونى روبرو ميشويم ، بهمين جهت است كه بايستى با روش تحليلى در ابيات مربوطه بررسى نمائيم .