دو نوع ضعفى كه مطرح كرديم ، غير ارادى بوده و انسان نميتواند آن دو نوع را بطور كامل از خود بر طرف بسازد . و چنانكه اشاره كرديم اين دو نوع ضعف ، نقصى در خلقت انسانى محسوب نميگردد ، بلكه محدوديت وجودى او است كه فقط در ارتباط با خداوند نامحدود و نامتناهى از محدوديت خارج مىشود .
قطره دانش كه بخشيدى ز پيش
متصل گردان بدرياهاى خويش
قطره علم است اندر جان من
وارهانش از هوا و زخاك تن
اين مسئله در مباحث آينده با عنايات خداوندى تا حدودى تكميل خواهد گشت .
آنچه كه مورد مسئوليت قطعى و مستقيم است ، اجتناب از ايجاد عوامل ضعف يا ادامه ناتوانى است كه انسان همواره در معرض آن قرار گرفته است .
كوشش براى تحصيل قدرت در مسير زندگى ، اين است قانون اساسى حيات آدمى ،
قانونى كه از بطن حيات مىجوشد . بهمين جهت است كه بايد گفت : از دست دادن قدرت براى زندگى نوعى مبارزه با مشيت خداونديست كه كار نادانان و احمقان است . ادامه جهل با امكان بدست آوردن علم ، از دست دادن قدرت بر زندگى است .
توانا بود هر كه دانا بود
بدانش دل پير برنا بود
از دست دادن آموزش وسائل زندگى ، بىاعتنائى به قدرت است كه نوعى خودكشى محسوب مىشود . تن پرورى و تماشا به غارتگرى اقوياى از خدا بى خبر و ضد انسان كه عصاره حيات آدميان را به يغما ميبرند ، تماشا بر نابودى خويشتن و رضايت دادن به آن است . در انتظار آن نشستن كه انواع
[ 125 ]
قدرتها براى ادامه حيات با ابعاد گوناگونى كه دارند ، بسراغ انسان خواهند آمد و با كمال احترام دست به سينه در مقابل انسان خواهند ايستاد و گوش به دستور او خواهند داد ، انتظارى است كه بره ناتوان از گرگان و شيران درنده دارد كه بروند و شكارى پيدا كنند و از محتويات شكم آن شكار كه علفهاى هضم شده است ، براى آن بره بياورند در صورتيكه يكى از بهترين شكارهاى گرگان و شيران خود همان بره ايست كه بانتظار لطف و مرحمت آن درندگان نشسته است زندگى در ميان ديگر زندگان بنا بر قانون حيات طبيعى محض ، بايد بدنبال تحصيل قدرت برود ، و الا گواراترين و لذيذترين لقمه ديگر زندگان غوطهور در حيات طبيعى محض خواهد بود . طمع و حرص و آز و اسارت در بند شهوات و حسادتها و اطمينان و تكيه بر فرداها همه و همه ضعفى است كه آدمى با اختيار بر خويشتن پيروز مينمايد .
آيا اين ضعف شرم آور مستند به خود انسان نيست كه بگفته ويكتور شربوليه « از سال 1500 پيش از ميلاد تا 1860 بعد از ميلاد ، در حدود هشت هزار پيمان براى تأمين صلح دائمى بسته شده ، ولى بطور متوسط هر كدام فقط دو سال دوام داشته است » مسلم است كه اين پيمانها و پيمان شكنىها بطورى چشمگير بوده است كه تاريخ توانسته است آنها را ضبط كند و اگر بخواهيم پيمان و پيمان شكنىهاى محلى و ديگر محدودههائى كه قلم مورخين بىاعتناء از آنها ميگذرد به حساب در بياوريم ، بايد حداقل صفرهائى را كه در ارقام نجومى بكار ميبريم از دست راست رقم 8000 بچينيم و به اين عدد اضافه كنيم . تازه آن دو سال را كه پيمان صلح دوام داشته است ، بايد مورد دقت قرار بدهيم كه طرفين پيمان در آن دو سال چه ميكردند ؟ آيا واقعا صلح منعقد شده باعث شده بود كه طرفين بعنوان دو گروه از انسان يكديگر را بشناسند و بهمديگر محبت بورزند و ريشه جنگ را بخشكانند ، يا آن دو سال فاصلهها بمنزله فترتهائى بوده است كه طرق پيروزى را مورد تحقيق قرار بدهند و اسلحه خود را
[ 126 ]
تيزتر كنند ؟ اين احتمال بسيار قوى است ، زيرا كمى فاصله ما بين پيمانهاى صلح و شكستن آن پيمانها ، بهترين دليل آن است كه آنان در آن فاصله به زشتى و تخريب و پليدى پديده جنگ و مزاياى سازنده صلح نمىانديشيدند كه حداقل فاصله دو جنگ يك نسل مثلا هفتاد ساله باشد ، كه بگوئيم بوجود آوردندگان جنگى كه اكنون شروع شده است ، آن نسل گذشته نيست كه با همديگر نشستند و انديشيدند و باين نتيجه رسيدند كه جنگ بشر با بشر بر مبناى سودجوئى و خودخواهى به پيروزى هيچيك از طرفين جنگ نمىانجامد . آن كس كه در چنين جنگى پيروز شود ، هرگز گريبان خود را از نتايج خون ريزى و خون آشامى نميتواند نجات بدهد . اين پيروزمندان ممكن است تورمى بسيار بزرگ بدست بياورند ،
ولى هرگز در دل خود مسرتى نخواهند يافت . آيا اين ضعف شرم آور مستند به خود انسان نيست كه نتواند فاصله پيمان صلح و شكستن آنرا حداقل به يك نسل تقليل بدهد ؟ اگر كسى بگويد : در طول تاريخ فاصلههاى زيادى هم ميان پيمان صلح و شكستن آن وجود دارد ، مثلا در دوران ما ساليان زيادى است كه از جنگ جهانى دوم ميگذرد و پيمانهاى عدم تعرض هنوز به قوت خود باقى هستند . ميگوئيم :
اولا پديده پيمان شكنى منحصر در آن نيست كه متخاصمين بطور مستقيم پيمانى را كه براى عدم تعرض و تزاحم بستهاند بشكنند ، زيرا ممكن است متخاصمين براى زور آزمائى خود از جوامع ديگر كه ضعيف هستند ، بهره بردارى كنند و اينگونه جنگ غير مستقيم را نمىتوان از سرگذشت بشرى منتفى ساخت .
ثانيا مگر جنگ و تخاصم منحصر به كشيده شدن طرفين كارزار به نوار مرزى زندگى و مرگ است كه ميدان و جبهه جنگ فيزيكى ناميده مىشود ،
انواعى از جنگها وجود دارد كه طرفين تخاصم بدون اينكه گريبان همديگر
[ 127 ]
را گرفته به جبهه جنگ بكشند ، همديگر را از صحنه زندگى بيرون مىرانند ،
مانند جنگهاى متنوع اقتصادى ، فرهنگى و توسعه طلبى و غيره .
ثالثا در اين مسئله بايد دقت كرد كه آيا عمل به پيمانهاى صلح براى اعتقاد به ارزش انسانى آنها و قبول زشتى و حيوانى بودن جنگ است يا طرفين تخاصم از همديگر وحشت دارند ؟
آنچه كه براى يك انسان شناس مىتواند بيشتر موجب رنج و شكنجه درونى شود اينست كه ببيند يكعده مردم مدعى فكر و انديشه و معرفت ،
ميدانهاى جنگ را صحنههاى قدرت نمائى و بكار انداختن اسلحه را نمايش قدرت قلمداد مىكنند ، هيچكس هم بلند نمىشود كه بگويد : آن پديدهاى كه ضعف و ناتوانى موجب بروز آن شده است نمىتوان آنرا بعنوان قدرت تلقى كرد .
اگر اين حقيقت را بپذيريم كه جنگ و نزاع بر مبناى سودجوئى و خودخواهى ناشى از ضعف است ، در حقيقت پذيرفتهايم كه علت اين پديده ضعف است ،
با اينحال با كدامين منطق بخود اجازه ميدهيم معلول ضعف را كه جنگ است قدرت بناميم ؟ بعضى ديگر مىگويند : نبايد از اين نامگذارى وحشت و بيمى به خود راه داد ، چنانكه انسان شناس بزرگ آنرا بعنوان يك سنت ديرينه مطرح نموده است « بر عكس نهند نام زنگى كافور » و ما مىدانيم كه اغلب كچلها زلفعلى خان [ باضافه خان ] ناميده مىشوند متنبى درباره يكى از امراى مصر مىگويد :
و أسود مشفره نصفه
يقال له أنت بدر الدّجى
( آن مرد سياهى كه لب پائينش تا نصف بدنش كشيده بود ، به او گفته مىشد :
تو بدر در تاريكى هستى ) آيا اين ضعف شرم آور مستند به خود انسان نيست كه از عهده هشيارى برنيامده و رو به مواد مخدر مىآورد ؟
[ 128 ]
آيا اين ضعف شرم آور مستند به خود انسان نيست كه سر از خانه طبيعت بيرون آورده و هنوز نتوانسته است آشيانه شايستهاى براى خود بسازد ؟ اين مطلب را هم از بعضى از روانكاوان [ فرويد بنا بنقل اريش فروم ترجمه آقاى اكبر تبريزى ص 25 ] در خاطر داشته باشيد كه : « طبع انسانى و جامعه خواستههاى متعارضى دارند و از اينرو ممكن است تمام جامعه بيمار باشد » آيا ضعفى بالاتر از اين سراغ داريد ؟ براى احترام و تعهدى كه ما انسانها درباره حيات داريم ،
بايد بهر شكلى است در منتفى ساختن ضعف و ناتوانىهايى كه قدرت برطرف كردن آنها را داريم ، بكوشيم و بكوشيم . اين جمله حكمت آميز را هرگز از ياد نبريم كه « ضعف ناتوانان همواره در قدرتمندان و توسعه هجوم بر مىانگيزد » .
از اين مطالب نبايد چنين نتيجه گرفت كه مكتب اسلام نيز از عقيده تنازع در بقاء دفاع مىكند نه هرگز ، بلكه آنچه كه اسلام در زندگى دستور داده است ، تحصيل قدرت براى بدست آوردن حق حيات فردى و دسته جمعى انسانها است نه براى پرستش قدرت كه انسانها را برده بىاختيار خود مىگرداند .