آيا شما آن كسيد كه خوشبخت نام دارد ؟

بسيار خوب ، با اينهمه همه روزه غمگين هستيد ، هر روز اندوه بزرگى يا پرواى كوچكى مخصوص به خود دارد ، ديروز براى سلامتى كسيكه نزد شما عزيز است ميلرزيديد ، امروز بر سلامت خود بيمناكيد ، فردا اضطرابتان راجع به پول خواهد بود ، پس فردا زخم زبان يك مفترى ( افترا زننده ) اندوهگين‏تان خواهد ساخت ، پسين فردا بدبختى يكدوست سبب تأثرتان خواهد بود ، سپس بدى يا خوبى هوا ، پس از آن شكستن يا گم شدن چيزى نفيس ( با ارزش ) ،

پس از آن تفريحى كه بدليل آن ، وجدان و ستون فقرات ملامتتان خواهد كرد .

يكبار ديگر جريان امور عمومى . اين در صورتيست كه آلام قلبى را بشمار نياوريم و همچنين ادامه مييابد . ابرى از ميان ميرود ، ابر ديگرى پديدار ميشود .

در هر صد روز به زحمت يك روز اتفاق ميفتد كه آفتاب شادمانى براى شما بدرخشد ، و حال آنكه شما از افراد نادرى هستيد كه سعادت دارند ، اما ديگر آدميان ، ظلمت را كه بر سرشان افتاده است . كسانيكه صاحب فكرند ، اين عبارت را كمتر بكار ميبرند ( خوشبختان و بدبختان ) در اين عالم كه مسلما دهليز عالم ديگريست ، خوشبخت وجود ندارد . تقسيم واقعى بشر از اين قرار است .

« روشنان و تاريكان » كاستن از تعداد تاريكان و افزودن بر تعداد روشنان هدف اصلى است . از اين جهت است كه فرياد كنان ميگوئيم : تعليم ، دانش ، خواندن را آموختن روشن كردن آتش است . از هجى كردن هر هجا شراره‏اى بيرون ميجهد ، در واقع كسيكه ميگويد : روشنائى واجب نميآيد كه بگويد : شادمانى .

[ 115 ]

آدمى در روشنائى رنج ميبرد ، افراط در آن مى‏سوزاند ، شعله دشمن بال و پر است . هنگاميكه دوست بداريد . باز هم رنج خواهيد برد . روز با چشم اشكبار ( با شبنم‏هائى كه شبانگاهان بر برگهاى درختان و گلها و رياحين ) بوجود مى‏آيد . روشنان اگر هم هيچ موردى براى گريستن نداشته باشند ، بر ظلمت زدگان ميگريند [ بينوايان هو گو ج 2 ص 322 ترجمه آقاى حسينقلى مستعان ] . خداوند ، سپاس بيحد و كران ، حكمت بالغه ترا است ، كه خوف و گرسنگى و بيمارى‏ها و اضطرابات و وحشت از اختلال حيات و محصول انديشه‏ها و كارهاى عضوى را مانند ترمزهائى بر ماشين خطرناك وجود انسان قرار دادى كه اگر آن ترمز وجود نداشت ، اين ماشين خطرناك و نيرومندتر از همه نيروهاى طبيعت نه تنها همه افراد نوع خود را زير چرخهاى خود متلاشى مى‏ساخت ، بلكه هواى زير گرفتن كازارها و كهكشانها هم به سرش ميزد و كائنات عالم طبيعت را آنچنان اسباب بازى تلقى ميكرد كه كودكان خردسال عروسك و توپ را . با اينكه اين انسان يك امان نامه مطلق از حوادث و رويدادهاى نيرومندتر از خود در دست ندارد ، ميگويد : « ايكاش همه انسانها يك گردن داشتند و من آنرا به يكبار قطع ميكردم . » ( نرون ) . آنديگرى براى استنشاق و تنفس از هوا ماليات وضع ميكند . ( آناستاس ) . اگر امان نامه داشت چه ميخواست و چه ميكرد على ( ع ) ميفرمايد :

فبينما هو يضحك ألى الدّنيا و تضحك الدّنيا أليه فى ظلّ عيش غفول أذ وطى‏ء الدّهر به حسكه و نقضت الأيّام قواه و خالطه بثّ لا يعرفه . . . ( در آنهنگام كه اين انسان با احساس امان بدنيا ميخندد و دنيا هم به او لبخند ميزند ،

غوطه‏ور در عيش و عشرت غفلت انگيز ، ناگهان روزگار خار و زهرآگين خود را در او فرو مى‏برد . [ عجب ، اين هم بود ؟ آرى ، اين هم در محاسبات

[ 116 ]

پشت پرده بود و تو نميديدى ] و گذشت روزها نيروهاى او را در هم شكست و حالتى از رخوت و از هم گسيختگى احساس كرد كه با آن سابقه نداشت و آنرا نميشناخت ) .

عمده عامل هلوع و شتابزده بودن انسان كه از متن طبيعت و فشار نيروى « صيانت ذات » بر ميخيزد و بجهت گم كردن منطق اين نيرو آدمى حريص و ناتوان ميگردد و چنانكه در بحث صفات منفى انسان متذكر خواهيم گشت ،

باضافه همان دليل كه در ذاتى نبودن عجله و شتاب براى انسان متذكر شديم امر به ضد هلوع بودن و نهى از آن با اشكال مختلف مانند داشتن كرامت طبع و بذل خيرات و مزايائى كه خداوند به انسان عنايت فرموده است به ديگران ، و همچنين نهى از جزع و داد و فرياد در هنگام ورود مصائب و گرفتاريها كه در منابع اسلامى بطور فراوان آمده است . استثنائى كه پس از بيان اين صفت براى انسان در قرآن آمده است :

إلاَّ الْمُصَلّينَ الذَّينَ هُمْ عَلى‏ صَلاتِهِمْ دائِمُونَ . وَ الَّذينَ فى‏ أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ . لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ . وَ الَّذينَ يُصَدِّقُونَ بِيَوْمِ الدّينِ 1 ( مگر نماز گذاران كه در نماز گذارى پايدارند . و در اموال آنان حقى است معلوم براى نيازمندان و كسانيكه از كار افتاده‏اند . و روز قيامت را تصديق مى‏كنند ) .

اگر هلوع بودن ذاتى انسان بود ، استثناء قافله بسيار بزرگ نماز گذارانى كه متصف به صفات فوق مى‏باشند معقول نبود ، زيرا ذات و جزء ذات از هيچ حقيقتى قابل استثناء نيست . و اين مطلب ذاتى نبودن و خارج بودن صفت هلوع در انسان را بخوبى اثبات ميكند . توضيحى درباره عوامل منتفى ساختن صفت هلوع از انسان :

-----------
( 1 ) المعارج 22 تا 26 .

[ 117 ]

عامل يكم تعليم و تربيت صحيح براى آماده ساختن انسان براى زندگى بى‏اضطراب در برابر نيكى‏ها و بدى‏ها و بوجود آوردن آن اعتدال روانى كه « حيات و من » انسان در برابر علل و عوامل تكان دهنده و اضطراب انگيز تأمين مينمايد .

عامل دوم بوجود آوردن نيروى مقاومت در برابر انگيزگى علل بوسيله فرهنگ خلاق و هدفدار در درون انسانى كه در طول تاريخ بطور فراوان ديده شده است .

عامل سوم پيروى و اطاعت مردم از قوانين مذهبى و اخلاقى و حقوقى كه بهترين دليل بر اثبات جلوگيرى انسان از احساس لرزش در برابر خير و شر و « ميخواهم‏هاى شخصى » است .

عامل چهارم اشراف و آگاهى به « حيات و من » و ارتباط آن دو با علل و رويدادهاى جاريه در دو قلمرو انسان و جهان . اين اشراف و آگاهى دو نتيجه بسيار مهم و با ارزش دارد :

نتيجه يكم برخوردارى از نيروها و استعدادهاى نهفته در « حيات و من » كه با به فعليت رساندن آنها از اضطراب و خود باختگى انسان در برابر خير و شر جلوگيرى بعمل ميآيد .

نتيجه دوم پذيرش قابليت تحول « حيات و من » از دو پديده طبيعى محض كه هر خير و شر ميتواند آنها را به اضطراب بيندازد ، به آن « حيات » كه « حيات معقول » ناميده مى‏شود و به آن « من » كه « من حقيقى رو به رشد » ميتوان اصطلاح نمود . البته ممكن است بعضى از عوامل فوق با بعضى ديگر متحد باشد و يا يكى از آنها مقدمه‏اى براى ديگرى بوده باشد ، لذا در بالا اين نكته را متذكر شديم كه « مجموعا يا هر يك از آنها » .

آيه شماره يكم يُريدُ اللَّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ وَ خُلِقَ الْإنْسانُ ضَعيفاً 1 ميگويد : انسان ناتوان آفريده شده است و خداوند اين انسان را به زحمت

-----------
( 1 ) . النساء آيه 28 .

[ 118 ]

و مشقت نينداخته است و همه دستورات او بر مبناى لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً أِلاَّ وُسْعَها 1 است ( خداوند هيچ كسى را جز به مقدار قدرت او مكلف نميكند ) .

حال بايد ديد مقصود از اينكه انسان ناتوان آفريده شده است ، چيست ؟

و انسان در مقابل چه عواملى ضعيف و ناتوان است و آيا اين ضعف جزء ماهيت و ذات او است ؟ همه ما ميدانيم كه ناتوانى عبارتست از فقدان نيروئى در برابر عاملى قوى‏تر كه اگر در جريان تزاحم و تصادم قرار بگيرند ، ناتوان شكست ميخورد و موجوديت خود را از دست ميدهد . و معلوم است كه فقدان امرى است عدمى و نميتواند جزئى از ذات يا ماهيت موجودى بوده باشد ،

لذا چراغ كم نور را نميتوان گفت : ماهيت نور آن چراغ ضعيف است ، زيرا ماهيت نور چيزى است معين و مشخص ، اين حقيقت معين و مشخص با نظر به عامل بوجود آورنده آن ممكن است قوى و ممكن است ضعيف بوده باشد .

بنابر اين ، تصور اينكه ماهيت انسان يا جزئى از ماهيت او ضعف و ناتوانى است ، تصوريست غلط . لذا بايد ديد ضعف انسان ناشى از چيست ؟