استثناء دليل روشن براى اثبات اين حقيقت است كه مختصات وارده در قرآن درباره انسان همه ذات و طبيعت او نيست

نمونه‏اى از اين استثناها بقرار زير است :

1 وَ الْعَصْرِ أِنَّ الأِنْسانَ لَفى خُسْر أِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ 1 ( سوگند به عصر كه انسان قطعا در خسارت است ، مگر كسانيكه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده‏اند ) .

2 أِنَّ الْإنْسانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ وَ أِنَّهُ عَلى ذلِكَ لَشَهيدٌ . وَ أِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَديدٌ 2 ( قطعا انسان به نعمت‏هاى پروردگارش كفران ميورزد . خود انسان بهمين كفرانش شاهد است . و اين انسان سخت مال دوست است ) .

درست است كه در اين آيات استثناى ظاهرى وجود ندارد ولى آيه دوم كه ميگويد : انسان به كفران ورزيدن خود شاهد است ، دليل آنست كه خود او زشتى كفران و امكان اجتناب از آن را ميداند و مقصود از شهادت مجرد دانستن و ديدن نيست ، زيرا آدمى همه شئون و مختصات و اعمال جبرى خود

-----------
( 1 ) . العصر آيه 1 تا 3 .

-----------
( 2 ) . العاديات آيه 6 تا 8 .

[ 109 ]

را هم مى‏بيند و ميداند ، ولى ديدن و دانستن امور جبرى در مقام توبيخ و سرزنش به رخ انسان كشيده نميشود . بنابر اين ، مقصود از شهادت همان است كه بآن اشاره نموديم كه او زشتى كفران و اجتناب از آن را بخوبى ميداند .

3 أنَّ المُنافِقينَ فىِ الدَّركِ الأَسفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَن تَجِدَ لَهُم نَصيرا .

ألاَّ الَّذينَ تابُوا وَ أَصلَحُوا وَ اعتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخلَصُوا دينَهُم فَأُولئِكَ مَعَ المُؤمِنينَ 1 ( قطعا منافقين در درك الاسفل از آتش دوزخند و براى آنان ياورى پيدا نخواهى كرد . مگر كسانى كه توبه نموده و خود را اصلاح نمايند و به خواست و دستورات الهى چنگ بزنند و دين خود را از آلودگى‏ها تصفيه نموده و اخلاص بورزند ، اين توبه كنندگان با مؤمنانند ) .

4 وَ ما اُبرِّى‏ءُ نَفسى أنَّ النَّفسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ ألاَّ ما رَحِمَ رَبىّ أنَّ رَبىّ غَفُورٌ رَحيمٌ 2 ( من نفس خود را تبرئه نميكنم ، زيرا نفس همواره فرمان به پليدى مى‏دهد ، مگر آنكه پروردگار رحم فرمايد ، قطعا خداى من بخشاينده و مهربان است ) .

5 وَ أنَّا أذا أَذَقنَا الأنسانَ مِنَّا رَحمَةً فَرِحَ بِها وَ أِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْديهِمْ فَإنَّ الإنْسان كَفُورٌ 3 ( و ما هنگاميكه از طرف خود براى انسان رحمتى چشانديم ، بآن رحمت خوشحال ميشود و اگر بجهت ناشايستى‏هائى كه خود اندوخته‏اند ، بناگوارى مبتلا شوند ، انسان كفران ميورزد ) .

با نظر به آيات فوق و امثال آنها هيچ يك از مختصات منفى و آن اوصاف زشت كه آدمى از خود بروز ميدهد ، بيان كننده عناصر ذات و طبيعت او نيست ، و الا استثناء و توبيخ مفهومى نداشت ، بلكه آنچه كه از مجموع آيات

-----------
( 1 ) . النساء آيه 145 و 146 .

-----------
( 2 ) . يوسف آيه 53 .

-----------
( 3 ) . الشورى آيه 48 .

[ 110 ]

مربوطه و ديگر منابع اسلامى بر مى‏آيد ، اينست كه حيات انسانى داراى همه آن استعدادها است ، چنانكه داراى استعداد عالى‏ترين مختصات و صفات انسانى الهى نيز ميباشد . و در حقيقت حيات انسانى يك جهان اجمالى است كه در مسير خود و با بر خورد با عوامل و انگيزه‏هاى متنوع كه ميتوان گفت :

نامحدود و قابل شمارش نميباشند ، مختصات و صفاتى را از خود بروز ميدهد .

تعليم و تربيت صحيح انسانى اسلامى و سلامت جو محيط و جامعه كه بوسيله پيامبران الهى و حكماى انسان شناس و مربيان عاليقدر ، مورد دستور و توصيه است ، هدفى جز توضيح و توجيه حيات انسانى به سوى « حيات معقول » نبوده است .

اكنون مى‏پردازيم به تفسير آياتى كه مختصاتى را به انسان نسبت ميدهد كه در ظاهر بيان كننده طبيعت انسانى است ، در اين تفسير خواهيم ديد كه همه آيات قرآنى و ديگر منابع معتبر اسلامى كه مختصاتى را به انسانها نسبت ميدهد ،

معرفت ذات و طبيعت غير قابل تغيير نيست ، بلكه آنها امورى هستند كه با ارتباط استعدادهاى انسانى با عوامل بيرون ذاتى بروز مينمايند ، در صورتيكه با خود شناسى و خود سازى صحيح از بروز اوصاف منفى ميتوان جلو گيرى نموده و استعدادهاى مثبت انسانى را با همان خود شناسى و خود سازى ميتوان به فعليت رسانيد .

آيه شماره دوم ميگويد : « انسان از شتاب آفريده شده است » اينكه انسان از شتاب آفريده شده است ، چه معنى دارد ؟ و آيا اين بيان دلالت ميكند كه طبيعت و ماهيت انسان ، يا جزئى آن حقيقتى است بنام شتاب در گفتار يا كردار يا انديشه ، يا هدف گيرى و تصميم و غير ذلك ؟ پاسخ اين دو سئوال با نظر به مطالبى كه ميگوئيم ، روشن خواهد گشت . معناى عجله كه در لغت فارسى شتاب گفته ميشود سرعت و تندى غير قانونى حركتى است در يك مسير

[ 111 ]

كه پيش گرفته شده است و با نظر به گفتار و كردار و ديگر شئون انسانى ، اين صفت در او بخوبى ديده ميشود ، و روشن است كه شتابزدگى كه كيفيتى خاص براى حركت از يك مبدء بيك مقصد است ، يك حقيقت خارجى عينى و مستقل از حركت نيست كه آن را جزئى از ماهيت انسان بتوان معرفى نمود . آنچه كه واقعيت دارد و نيازمند به تعريف است ، موجوديت انسان با اجزاء مادى و نيروها و استعدادهاى روانى او است كه در كاربرد آنها حركت بوجود ميآيد كه گاهى كند است و گاهى معتدل است و گاه ديگر هم با شتاب است .

اين بود دليل يكم براى اثبات اينكه شتاب معرف ماهيت يا جزئى از ماهيت انسان نيست .

دليل دوم جمله بعدى خود آيه است كه ميگويد : سَأُريكُمْ آياتى‏ فَلا تَسْتَعْجِلُونَ 1 روشن ميشود كه شتابزدگى در ذات انسان خلق نشده است ، زيرا اگر اين پديده بعنوان يك عنصر ذاتى انسان آفريده شده بود ، مورد نهى قرار نميگرفت ، زيرا آنچه كه عنصر يا جزئى از ذات و ماهيت بوده باشد ، قابل رها كردن نيست ، چنانكه احساس كه جزئى از ماهيت حيوانى انسان است ، چون قابل جدائى و رها كردن نيست نميتواند مورد نهى قرار بگيرد ، يعنى بيمعنى است كه گفته شود : احساس نكنيد . و بطور كلى دستور و وظيفه و تكليف خواه امر باشد و خواه نهى در مورد ماهيت و ذات و اجزاء و عناصر آن ، بهيچ وجه معنائى ندارد ، لذا بانسان نميتوان گفت : « نفس بكش » يا « نفس مكش » جمله اولى كه امر است ، تحصيل حاصل و لغو است ، زيرا انسان زنده در حال اعتدال حيات كه خود نفس كشيدن را بالضرورة ايجاب ميكند ، نميتواند نفس نكشد تا بوسيله تكليف در صدد اطاعت امر به نفس كشيدن در آيد . جمله دوم كه نهى است ، منجر به نفى خود حيات ميگردد ، زيرا حيات انسان با نفس نكشيدن ادامه پيدا نمى‏كند .

دليل سوم آيات فراوانى در قرآن مجيد است كه دستور به صبر و

-----------
( 1 ) . الانبياء آيه 37 .

[ 112 ]

شكيبائى در برابر رويدادهاى ناگوار و مقاومت دشمنان ميدهد و مزاياى آنرا بيان ميكند مانند : 1 درود خداوندى بر مردم شكيبا . 2 افزايش قدرت اراده .

3 جريان مشيت زيبا و عالى خداوندى . 4 پاداش‏هاى بزرگ و مضاعف .

5 فوز و رستگارى . 6 شايستگى پيشوائى بر انسانها . 7 بهشت خداوندى .

8 عدم تأثير حيله بازيهاى حيله‏گران . 9 يكى از عوامل دريافت و درك آيات خداوندى .

آيه شماره سوم ميگويد : « انسان هلوع آفريده شده است » ، اگر شرى براى او پيش آيد به داد و فرياد و جزع ميفتد و اگر خيرى به او برسد ، ديگران را از بهره‏بردارى از آن خير جلوگيرى مى‏كند [ و حتى گاهى خود را هم از بهره‏بردارى خردمندانه از خير ممنوع ميسازد ] اين آيه نيز بعدى از ابعاد انسانى را كه مستند به اصل « صيانت ذات » است ، بيان ميكند . معمولا چنين است كه ما بنى نوع انسانى تا آغاز . جوانى از درك حيات و من و چگونگى صيانت و دفاع از آن و همچنين از پرورش و پيشبرد آن ناتوانيم . دريافت ما از « من » در دوران مزبور يك دريافت مبهمى است ، يعنى غالبا نميدانيم وقتى كه با حقيقتى بعنوان « من » مورد درك ما قرار مى‏گيرد چيست ، بهمين جهت است كه ما نميدانيم با اين « من » چه بايد كرد ؟ ولى در عين حال دو مسئله را با كمال وضوح درك ميكنيم .

مسئله يكم بهر شكل و بهر ترتيبى است ، بايد از اين « من » دفاع كرد و عوامل بقاى آنرا بدست آورد . حتى مسئله بالاتر از اينست كه كوشش براى بدست آوردن عوامل بقاى « من » و دفاع از آن ، به « بايد » و « ضرورت » كه ما آنرا وضع ميكنيم ، احتياج داشته باشد ، زيرا اين « بايد » و « ضرورت » از ذات خود حيات و « من » ميجوشد .

مسئله دوم احساس يك ناتوانى وحشت انگيز از حوادث و رويدادهائى است كه ميتواند حيات و « من » را مختل بسازد و اين حوادث و رويدادها

[ 113 ]

دائما و لا ينقطع در كمين حيات و « من » مانند اينكه فقط با ما سر و كار دارند ،

نشسته با چشمك زدنهاى گوناگون خود ، بما هشدار ميدهند كه حتى نبايد يك لحظه از « حيات و من » خود غفلت بورزيد و الا همان لحظه بديار نيستى رهسپار خواهيد گشت ، و يا آن « حيات و من » را كه براى شما مطلوب است ، از دست خواهيد داد . طبيعى است كه انسانى كه در چنين حالت ناتوانى و وحشت روزگار خود را ميگذراند ، « هلوع » خواهد بود ، يعنى با روى آوردن كمترين ناملائمات آنها را مختل كننده « حيات و من » تلقى نموده ، وحشت و احساس ناتوانى در وى بوجود خواهد آورد . و با موفقيت به اندك خير ، آنرا عامل بقاء حيات و صيانت ذات تلقى نموده ، دو دستى آنرا در بر خواهد گرفت .

حتى اگر فرض كنيم كه پيشرفت علم و قدرت انسانى بحدى برسد كه بتواند حوادث و رويدادهاى پيرامون خود را در دائره‏اى بسيار گسترده بشناسد ، با اينحال اين انسان خود بخوبى ميداند كه « حيات و من » او در مجموعه‏اى از انسانها و محيط طبيعى قرار گرفته است كه نظم و سيستم هر دو باز بوده و هر لحظه احتمال ورود آسيب از آن دو قلمرو يك احتمال منطقى است ، اگر چه با نظر محدود نظم و سيستم آن دو بسته بنظر ميآيد 1 آرى ،

يا ز سيلاب حوادث رو نبايد تافتن
يا نبايد خانه در صحراى امكان ساختن

صائب تبريزى اگر بخواهيد عموميت اين جريان ( باز بودن دروازه حيات و من را به

[ 1 ] وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىْ‏ءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الْثَّمَراتِ وَ بَشَّرِ الصَّابِرينَ البقره 155 ( و البته ما شما را با مقدارى از ترس و گرسنگى و كاهش در اموال و نفوس و محصولات آزمايش ميكنيم ، به آنانكه در مقابل اين گرفتاريها صبر و شكيبائى مينمايند ، بشارت بده ) .

چيست نشانى آنكه هست جهانى دگر
نو شدن حالها رفتن اين كهنه‏ها است

روز نو و شام نو باغ نو و دام نو
هر نفس انديشه نو نو خوشى و نو عناست

عالم چون آب جواست بسته نمايد و ليك
ميرود و ميرسد نو نو اين از كجا است

نو ز كجا ميرسد كهنه كجا ميرود
گرنه وراى نظر عالم بى‏منتها است

[ 114 ]

پديده‏هاى گوارا و رويدادهاى ناگوار ) را در همه جوامع بشرى بپذيريد ،

بعبارات زير كه در قرن نوزدهم در جوامعى گفته شده و مورد قبول قرار گرفته است كه تا حدود زيادى دامنه علم گسترده شده و تحولات سازنده‏اى را پشت سر گذاشته و انسان‏ها را باصطلاح تأمين كرده است .