آيا طبيعت انسان از ديدگاه اسلام قابل شناخت و تعريف است ؟

كلمه طبيعت ، ذات ، حقيقت ، واقعيت ، ماهيت و امثال اين كلمات كه بازگو كننده همه ماهيت انسان بوده باشد ، در قرآن و ديگر منابع اصيل اسلامى ديده نميشود و آن دسته از متفكران و صاحبنظران اسلامى كه تمام ماهيت انسان را تعريف كرده‏اند ، يا در صدد تعريف آن بر آمده توصيفاتى را ذكر كرده‏اند ، برداشت‏هائى بوده است كه از نظر علمى و يا فلسفى بوده و يا با نظر به آن آياتى از قرآن و ديگر منابع اسلامى است كه بدون ضميمه كردن « جز اين نيست » مطرح نموده است . به كار نبردن اين كلمات به نظر به دلائل زير از جالبترين و شگفت‏انگيزترين حقايق است كه ميتواند مؤثرترين عامل تكاپوى علمى و عملى براى ما بوده باشد . ممكن است كسى بگويد كه : در زمان نزول آيات قرآنى ، اينگونه كلمات كه داراى مفاهيم فلسفى و باردار تجريدى كلى ميباشند در فرهنگ ادبى عرب وجود نداشته است تا خداوند متعال به وسيله آنها مقاصد خود را بيان نمايد . پاسخ اين مسئله روشن است و آن اين است كه :

اولا نفى استعمال آنگونه كلمات و يا مرادف آنها در صدر اسلام با گسترش بسيار وسيعى كه ما در لغت عرب سراغ داريم ، يك نفى منطقى نيست .

ثانيا لغاتى در قرآن به كار رفته است كه در جامعه عرب آن روز متداول نبوده است ، ولى با نظر به قرائن كلامى و يا استعداد و زمينه وسيع و قابل افزايش لغت عربى مانعى از بكار رفتن آنها وجود نداشته است .

[ 100 ]

ثالثا اگر خداوند متعال ميخواست تمام طبيعت انسانرا در آيات قرآنى بيان فرمايد ، با كلمات حصر اين كار را انجام ميداد و ميفرمود :

مثلا « أِنَّمَا الأِنْسانُ حَيوانٌ ناطق فَحَسْبُ » ( جز اين نيست كه انسان فقط حيوان ناطق است ) يا ميفرمود : « ليسَ الإنْسانُ أِلاَّ حَيْواناً أِجْتِماعِيّا » ( نيست انسان مگر حيوان اجتماعى ) مخصوصا با نظر به اينكه قرآن اصول بنيادين بايستگى‏هاى حقوقى و شايستگى‏هاى اخلاقى و ديگر وظائف انسانى را مطرح كرده است ، و از ديد منطق معمولى : بيان تمام طبيعت انسان « آنچنانكه هست » لازم به نظر ميرسد . اما دلائل اين مدعا كه عدم معرفى تمام طبيعت و تمام ذات و تمام حقيقت انسان در قرآن ، از جالبترين و شگفت انگيزترين حقايق است به اين قرار است :

1 در مفهوم طبيعت و ذات و حقيقت مانند ماهيت ، نوعى ثبات قانونى غير قابل تغيير و زوال كه مستند به خود آن است ، در اذهان معمولى و حتى گروهى از متفكران نيز تضمين شده است . و اين برداشت كه وقتى گفته ميشود :

فلان متفكر طرز تفكر طبيعى دارد ، يعنى همه قوانين و مبادى كائنات را از طبيعت آنها ميجويد ، شاهد گوياى اين مطلب است كه تعريف انسان با اينگونه اصطلاحات فلسفى و عمومى كه « طبيعت يا ذات انسان چنين و چنان است » به اضافه اينكه نظام موجوديت انسانى را مى‏بندد و يا چنين تلقين ميكند كه انسان همين است كه من تعريف ميكنم ، ارتباط انسان را از خالق مطلق كه خداست قطع ميكند ، در صورتيكه خداوند در قرآن مجيد ارتباط دائمى خود را از ربوبيت 1 كل گرفته تا خلقت مستمر نطفه‏ها تذكر ميدهد [ 1 ] . دليل روشن اين ارتباطات ، حركت دائمى است كه در دستگاه هستى به شدت حكمفرماست .

-----------
( 1 ) . در قرآن مجيد در حدود 1000 بار كلمه رب به كار رفته است .

[ 1 ] . أَفَرَأَيْتُمْ ما تُمْنُون . أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُون ( آيا آن منى را كه انزال ميكنيد ديده‏ايد آيا شما آن را ميآفرينيد يا مائيم كه آنرا خلق ميكنيم ) الواقعة آيه 59

[ 101 ]

2 در هنگام تجزيه و تحليل‏هاى نهائى موجودات كه انسان هم جزئى از آنهاست ، به مطلق عينى ثابتى كه طبيعت يا ذات يا حقيقت ناميده ميشود ،

مانند هيولاى مطلق ، حركت مطلق ، رابطه مطلق ، صورت مطلق ، قانون مطلق ،

ماده مطلق نميرسيم ، كه علت ثبات و خود آفرينى و خودگردانى بوده باشند ،

زيرا موجوديت طبيعى آدمى هم مانند ديگر موجودات ، داراى اجزائى است عينى كه مشخص و معين مى‏باشند ، مگر « من » « روان » و « شخصيت » يا « خود » و « روح » و ديگر استعدادها و فعاليتها و پديده‏هاى روانى كه نمود فيزيكى ندارند كه مانند يك موجود فيزيكى تشخص داشته باشند .

3 اگر انسان داراى ماهيت و طبيعتى قابل تعريف معين بود ، اين همه اختلاف نظر شديد كه محققان و صاحب نظران درباره اين موجود ابراز داشته‏اند ،

بوجود نميامد . ميتوان گفت به شماره مختصات انسانى ميتوان تعريفى درباره انسان بيان نمود ، بلكه بالاتر از اين ميتوان گفت : شايد دو متفكر ژرف‏نگر پيدا نشود كه با نظر به همه ابعاد انسانى و همه شرائط ذهنى آنان تعريف واحدى براى انسان انتخاب كنند و مبانى تعريف آنان نيز متحد بوده باشد و همه سئوالات مربوط به تعريف مفروض را پاسخ واحد يا مشابه بدهند .

4 دخالت فرهنگ‏هاى متنوع جوامع و در دورانهاى مختلف در تعريف و توصيف كامل طبيعت انسان .

5 اختلاف بسيار دامنه‏دار در عقايد مربوط به بايستگى‏هاى حقوقى و تكاليف لازم و شايستگى‏هاى اخلاقى انسان كه مسلما كاشف از تعريفات و توصيف‏هاى گوناگون درباره انسان ميباشد .

6 شايد بزرگترين نكته سازنده‏اى كه خداوند متعال در بكار نبردن كلمه « طبيعت » و ديگر الفاظى كه بيان كننده همه ذات و مختصات انسان بوده باشد ،

اراده فرموده است ، نامحدود بودن استعدادها و امكانات موجوديت انسانى است كه به كار بردن آن كلمات و تعريف و توصيف مفاهيم آنها ، بستن و محدود

[ 102 ]

نمودن آن استعدادها و امكانات ميباشد كه به اضافه خلاف واقع بودن آن ،

سدى بزرگ پيش پاى تكاپوگران علم و معرفت ميگشت . البته اين دليل ششم درباره ديگر موجودات عالم نيز صدق ميكند . يعنى بدانجهت كه سطوح و ابعاد ديگر موجودات عالم نيز مخصوصا با نظر به باز بودن نظام ( سيستم ) آنها رو به ماوراى طبيعت نامحدود و غير متعين است ، لذا در هيچيك از منابع اسلامى تعريف به اصطلاح منطقى درباره آنها وارد نشده است ، بلكه توصيفات در مختصات موقت و پايدار نسبى و پديده‏ها و نتايج موجودات مطالبى مطرح شده است . [ 1 ] آيا شما ميتوانيد براى موجودى بنام انسان تعريفى كامل پيدا كنيد ، در حاليكه انسانى پيدا ميشود كه ميگويد : ايكاش روزى فرا نرسد كه من در زندگانى ام با 4 2 2 رويارو شوم و ببينم كه جزء از كل كوچكتر است .

ديگرى ميگويد : خدايا من در عمرم پديده‏اى و لحظه‏اى را نبينم كه با امثال آن قوانين قابل تفسير نباشد . بالاتر از اين حتى يك انسان را مى‏بينيم كه عاشق دلباخته اصول و قوانين است ، روز ديگر ميگويد آيا وقت آن نرسيده كه با يك لگد همه آن قوانين را بدور بيندازم و فقط با عامل ( ميخواهم شخصى ) حيات خود را ادامه بدهم

گهى بر طارم اعلا نشينم
گهى هم پشت پاى خود نبينم

سعدى اصلا مسئله « گاهى و گاه ديگر » نيست ، بلكه

اى برادر عقل يكدم با خود آر
دمبدم در تو خزان است و بهار

مولوى

[ 1 ] پوشيده نيست كه نه فلسفه‏هاى گذشتگان ادعاى معرفت با حد تام منطقى را درباره موجودات نموده‏اند و نه فلسفه‏هاى دورانهاى متاخر . نهايت امر اين است كه بعضى از فلاسفه و انسان شناسان در هر دو دوران بجهت داشتن تقواى علمى و وجدان اخلاق انسانى در قلمرو معرفت به ناتوانى از وصول به حد تام منطقى كه با شناخت فصل حقيقى اشياء امكان پذير است ، اعتراف ميكنند ، گروه ديگر با اينكه از توصيف با فصول رسمى اشياء تجاوز نميكنند ، اعتراف صريح نمى‏نمايند .

[ 103 ]

فاصله دو موقعيت روانى را كه در بيت زير از حافظ است دقت نمائيد :

من كه ملول گشتمى از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمى ميكشم از براى تو

سنائى شاعر معمولى كجا و حكيم سنائى غزنوى شدن پس از شنيدن جمله ضربه زننده مجذوب لايه خوار كجا ؟

فاصله ما بين :

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
زهر چه رنگ تعلق بگيرد آزاد است

كه واقعا در انسانهاى رشد يافته ديده ميشود كجا ، و اسيران به زنجير كشيده شده « خور و خواب و خشم و شهوت و مقام و ثروت » كجا ؟ آيا با اين تنوع تضاد آميز انسانها ، ميتوان اين موجود را مورد تعريف كامل منطقى قرار داد كه هيچگونه ابهامى در آن وجود نداشته باشد ؟ كدامين تعريف را براى انسان پيدا خواهيد كرد كه پديده لجاجت او را در برابر روشنترين حقايق توجيه كند و تفسير نمايد و از طرفى حقيقت جوئى بعضى از همين انسانها را كه حتى حاضر است در راه پيدا كردن حقيقت به حيات خود پايان ببخشد ،

چگونه اين حالت روانى بسيار مقدس را با آن وقيح‏ترين حالات روحى در يك ذات يا ماهيت جمع كرده و آنرا به دو حالت فوق تفسير و تحليل نمائيد ؟