كلمه طبيعت ، ذات ، حقيقت ، واقعيت ، ماهيت و امثال اين كلمات كه بازگو كننده همه ماهيت انسان بوده باشد ، در قرآن و ديگر منابع اصيل اسلامى ديده نميشود و آن دسته از متفكران و صاحبنظران اسلامى كه تمام ماهيت انسان را تعريف كردهاند ، يا در صدد تعريف آن بر آمده توصيفاتى را ذكر كردهاند ، برداشتهائى بوده است كه از نظر علمى و يا فلسفى بوده و يا با نظر به آن آياتى از قرآن و ديگر منابع اسلامى است كه بدون ضميمه كردن « جز اين نيست » مطرح نموده است . به كار نبردن اين كلمات به نظر به دلائل زير از جالبترين و شگفتانگيزترين حقايق است كه ميتواند مؤثرترين عامل تكاپوى علمى و عملى براى ما بوده باشد . ممكن است كسى بگويد كه : در زمان نزول آيات قرآنى ، اينگونه كلمات كه داراى مفاهيم فلسفى و باردار تجريدى كلى ميباشند در فرهنگ ادبى عرب وجود نداشته است تا خداوند متعال به وسيله آنها مقاصد خود را بيان نمايد . پاسخ اين مسئله روشن است و آن اين است كه :
اولا نفى استعمال آنگونه كلمات و يا مرادف آنها در صدر اسلام با گسترش بسيار وسيعى كه ما در لغت عرب سراغ داريم ، يك نفى منطقى نيست .
ثانيا لغاتى در قرآن به كار رفته است كه در جامعه عرب آن روز متداول نبوده است ، ولى با نظر به قرائن كلامى و يا استعداد و زمينه وسيع و قابل افزايش لغت عربى مانعى از بكار رفتن آنها وجود نداشته است .
[ 100 ]
ثالثا اگر خداوند متعال ميخواست تمام طبيعت انسانرا در آيات قرآنى بيان فرمايد ، با كلمات حصر اين كار را انجام ميداد و ميفرمود :
مثلا « أِنَّمَا الأِنْسانُ حَيوانٌ ناطق فَحَسْبُ » ( جز اين نيست كه انسان فقط حيوان ناطق است ) يا ميفرمود : « ليسَ الإنْسانُ أِلاَّ حَيْواناً أِجْتِماعِيّا » ( نيست انسان مگر حيوان اجتماعى ) مخصوصا با نظر به اينكه قرآن اصول بنيادين بايستگىهاى حقوقى و شايستگىهاى اخلاقى و ديگر وظائف انسانى را مطرح كرده است ، و از ديد منطق معمولى : بيان تمام طبيعت انسان « آنچنانكه هست » لازم به نظر ميرسد . اما دلائل اين مدعا كه عدم معرفى تمام طبيعت و تمام ذات و تمام حقيقت انسان در قرآن ، از جالبترين و شگفت انگيزترين حقايق است به اين قرار است :
1 در مفهوم طبيعت و ذات و حقيقت مانند ماهيت ، نوعى ثبات قانونى غير قابل تغيير و زوال كه مستند به خود آن است ، در اذهان معمولى و حتى گروهى از متفكران نيز تضمين شده است . و اين برداشت كه وقتى گفته ميشود :
فلان متفكر طرز تفكر طبيعى دارد ، يعنى همه قوانين و مبادى كائنات را از طبيعت آنها ميجويد ، شاهد گوياى اين مطلب است كه تعريف انسان با اينگونه اصطلاحات فلسفى و عمومى كه « طبيعت يا ذات انسان چنين و چنان است » به اضافه اينكه نظام موجوديت انسانى را مىبندد و يا چنين تلقين ميكند كه انسان همين است كه من تعريف ميكنم ، ارتباط انسان را از خالق مطلق كه خداست قطع ميكند ، در صورتيكه خداوند در قرآن مجيد ارتباط دائمى خود را از ربوبيت 1 كل گرفته تا خلقت مستمر نطفهها تذكر ميدهد [ 1 ] . دليل روشن اين ارتباطات ، حركت دائمى است كه در دستگاه هستى به شدت حكمفرماست .
-----------
( 1 ) . در قرآن مجيد در حدود 1000 بار كلمه رب به كار رفته است .
[ 1 ] . أَفَرَأَيْتُمْ ما تُمْنُون . أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُون ( آيا آن منى را كه انزال ميكنيد ديدهايد آيا شما آن را ميآفرينيد يا مائيم كه آنرا خلق ميكنيم ) الواقعة آيه 59
[ 101 ]
2 در هنگام تجزيه و تحليلهاى نهائى موجودات كه انسان هم جزئى از آنهاست ، به مطلق عينى ثابتى كه طبيعت يا ذات يا حقيقت ناميده ميشود ،
مانند هيولاى مطلق ، حركت مطلق ، رابطه مطلق ، صورت مطلق ، قانون مطلق ،
ماده مطلق نميرسيم ، كه علت ثبات و خود آفرينى و خودگردانى بوده باشند ،
زيرا موجوديت طبيعى آدمى هم مانند ديگر موجودات ، داراى اجزائى است عينى كه مشخص و معين مىباشند ، مگر « من » « روان » و « شخصيت » يا « خود » و « روح » و ديگر استعدادها و فعاليتها و پديدههاى روانى كه نمود فيزيكى ندارند كه مانند يك موجود فيزيكى تشخص داشته باشند .
3 اگر انسان داراى ماهيت و طبيعتى قابل تعريف معين بود ، اين همه اختلاف نظر شديد كه محققان و صاحب نظران درباره اين موجود ابراز داشتهاند ،
بوجود نميامد . ميتوان گفت به شماره مختصات انسانى ميتوان تعريفى درباره انسان بيان نمود ، بلكه بالاتر از اين ميتوان گفت : شايد دو متفكر ژرفنگر پيدا نشود كه با نظر به همه ابعاد انسانى و همه شرائط ذهنى آنان تعريف واحدى براى انسان انتخاب كنند و مبانى تعريف آنان نيز متحد بوده باشد و همه سئوالات مربوط به تعريف مفروض را پاسخ واحد يا مشابه بدهند .
4 دخالت فرهنگهاى متنوع جوامع و در دورانهاى مختلف در تعريف و توصيف كامل طبيعت انسان .
5 اختلاف بسيار دامنهدار در عقايد مربوط به بايستگىهاى حقوقى و تكاليف لازم و شايستگىهاى اخلاقى انسان كه مسلما كاشف از تعريفات و توصيفهاى گوناگون درباره انسان ميباشد .
6 شايد بزرگترين نكته سازندهاى كه خداوند متعال در بكار نبردن كلمه « طبيعت » و ديگر الفاظى كه بيان كننده همه ذات و مختصات انسان بوده باشد ،
اراده فرموده است ، نامحدود بودن استعدادها و امكانات موجوديت انسانى است كه به كار بردن آن كلمات و تعريف و توصيف مفاهيم آنها ، بستن و محدود
[ 102 ]
نمودن آن استعدادها و امكانات ميباشد كه به اضافه خلاف واقع بودن آن ،
سدى بزرگ پيش پاى تكاپوگران علم و معرفت ميگشت . البته اين دليل ششم درباره ديگر موجودات عالم نيز صدق ميكند . يعنى بدانجهت كه سطوح و ابعاد ديگر موجودات عالم نيز مخصوصا با نظر به باز بودن نظام ( سيستم ) آنها رو به ماوراى طبيعت نامحدود و غير متعين است ، لذا در هيچيك از منابع اسلامى تعريف به اصطلاح منطقى درباره آنها وارد نشده است ، بلكه توصيفات در مختصات موقت و پايدار نسبى و پديدهها و نتايج موجودات مطالبى مطرح شده است . [ 1 ] آيا شما ميتوانيد براى موجودى بنام انسان تعريفى كامل پيدا كنيد ، در حاليكه انسانى پيدا ميشود كه ميگويد : ايكاش روزى فرا نرسد كه من در زندگانى ام با 4 2 2 رويارو شوم و ببينم كه جزء از كل كوچكتر است .
ديگرى ميگويد : خدايا من در عمرم پديدهاى و لحظهاى را نبينم كه با امثال آن قوانين قابل تفسير نباشد . بالاتر از اين حتى يك انسان را مىبينيم كه عاشق دلباخته اصول و قوانين است ، روز ديگر ميگويد آيا وقت آن نرسيده كه با يك لگد همه آن قوانين را بدور بيندازم و فقط با عامل ( ميخواهم شخصى ) حيات خود را ادامه بدهم
گهى بر طارم اعلا نشينم
گهى هم پشت پاى خود نبينم
سعدى اصلا مسئله « گاهى و گاه ديگر » نيست ، بلكه
اى برادر عقل يكدم با خود آر
دمبدم در تو خزان است و بهار
مولوى
[ 1 ] پوشيده نيست كه نه فلسفههاى گذشتگان ادعاى معرفت با حد تام منطقى را درباره موجودات نمودهاند و نه فلسفههاى دورانهاى متاخر . نهايت امر اين است كه بعضى از فلاسفه و انسان شناسان در هر دو دوران بجهت داشتن تقواى علمى و وجدان اخلاق انسانى در قلمرو معرفت به ناتوانى از وصول به حد تام منطقى كه با شناخت فصل حقيقى اشياء امكان پذير است ، اعتراف ميكنند ، گروه ديگر با اينكه از توصيف با فصول رسمى اشياء تجاوز نميكنند ، اعتراف صريح نمىنمايند .
[ 103 ]
فاصله دو موقعيت روانى را كه در بيت زير از حافظ است دقت نمائيد :
من كه ملول گشتمى از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمى ميكشم از براى تو
سنائى شاعر معمولى كجا و حكيم سنائى غزنوى شدن پس از شنيدن جمله ضربه زننده مجذوب لايه خوار كجا ؟
فاصله ما بين :
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
زهر چه رنگ تعلق بگيرد آزاد است
كه واقعا در انسانهاى رشد يافته ديده ميشود كجا ، و اسيران به زنجير كشيده شده « خور و خواب و خشم و شهوت و مقام و ثروت » كجا ؟ آيا با اين تنوع تضاد آميز انسانها ، ميتوان اين موجود را مورد تعريف كامل منطقى قرار داد كه هيچگونه ابهامى در آن وجود نداشته باشد ؟ كدامين تعريف را براى انسان پيدا خواهيد كرد كه پديده لجاجت او را در برابر روشنترين حقايق توجيه كند و تفسير نمايد و از طرفى حقيقت جوئى بعضى از همين انسانها را كه حتى حاضر است در راه پيدا كردن حقيقت به حيات خود پايان ببخشد ،
چگونه اين حالت روانى بسيار مقدس را با آن وقيحترين حالات روحى در يك ذات يا ماهيت جمع كرده و آنرا به دو حالت فوق تفسير و تحليل نمائيد ؟