نظريه چهارم

( همان است كه اسلام درباره انسان مطرح كرده است ) ميگويد : انسان موجودى است داراى نهادها و استعدادهاى بسيار متنوع و و متكثر و مقدار زيادى از آنها را تاكنون از خود بروز داده و در صحنه هستى حركت كرده است . انكار چنين موجوديتى از انسان در امتداد تاريخ بدتر از انكار خويشتن است . اين جريان مستمر را ميتوان در دو بعد اساسى مشاهده نمود :

بعد يكم : به فعليت رسيدن نهادها و استعدادهاى انسانى كه مستند به عوامل جبر زندگى است ، از مبداء و عامل اصلى حركت ( صيانت و حب ذات ) گرفته ،

تا هدفها و مقاصدى را شامل ميشود كه حيات آدمى را جبرا به خود جلب مى‏نمايند [ 1 ] .

بعد دوم توجه و اشتياق جدى و مستمر انسان به تعالى و كمال است [ و اگر كسى از اين دو كلمه روى گردان شود ، ميتواند بگويد : « حيات بهتر » در طول تاريخ كه موجب ظهور عظمت‏ها و نمودهاى بسيار با ارزش انسانى گشته و توانسته است حيات آدمى و هدف آنرا براى هشياران در ميان مستان و بيداران در ميان به خواب رفتگان تفسير و توجيه نمايد ] . ميتوان گفت : شور و اشتياق و نشاط انسانى اين كمال جويان و تعالى طلبان بوده است كه توانسته است دو كار بسيار با اهميت انجام بدهد :

يكم اينكه چنانكه در گذشته اشاره كرديم سهم اين تعالى طلبان و كمال جويان حتى در به فعليت رسيدن نهادها و استعدادهاى انسانى كه حيات طبيعى محض او را بطور منطقى تأمين مى‏نمايد خيلى بالاتر و اساسى‏تر و با ارزش‏تر از غوطه‏وران در حيات طبيعى محض بوده است كه حركتهاى سازنده خود را فقط در اشباع نهادها و غرايز و استعدادهاى طبيعى خود ، انجام

[ 1 ] . تشبيه حركات تقدمى انسان را تا تسخير كرات فضايى بدون در آمدن از زندان خودخواهى به خميازه كشيدن غارنشين در بحثهاى گذشته متذكر شده‏ايم .

[ 96 ]

داده‏اند . با اينكه حتى در اين راه به ناگواريها و مصائب سخت از مقاومت غوطه‏وران در حيات طبيعى محض در مقابل خدمات به آنها تحمل كرده‏اند ،

مگر امير المؤمنين ( ع ) گاهى كه ابن ملجم مرادى را ميدند ، نميگفت كه :

أريد حياته و يريد قتلي
عذيرك من خليلك من مراد

( من حيات او را ميخواهم او مرگ مرا . عذرت را از اين دوست مراديت بخواه ) .

كسى كه گسترش دامنه علوم و جهانبينى‏ها را تا قرن هيجدهم و نوزدهم معلول جبر حيات طبيعى محض و شئون آن ، بداند ، و عامل كمالجويى و عشق به حقيقت‏يابى را تا دوران مزبور ناديده بگيرد ، بطور قطع اين شخص از سرگذشت علوم و انگيزه‏هاى بوجود آورنده آنها اطلاعى ندارد . حتى در قرن نوزدهم و بيستم كه صنعت‏ها با 100 ها بعد به جريان مى‏افتد ، منحصر كردن انگيزه‏هاى علوم در عوامل سودجوئى و اشباع حيات طبيعى محض ، تهمتى است نابخشودنى كه ارتكاب خلاف واقع است . مخصوصا دانشمندان علوم انسانى بسيار فراوانى در دو قرن بروز كرده و دست به كارهاى معرفتى و علمى انسانى فراوانى زده‏اند ، اما مكتب سازان اجتماعى و بانيان جهان‏بينى‏ها ، معمولا چنين نيست كه انگيزه سازنده مكتب اجتماعى و جهان‏بينى آنان سود شخصى و من بازى و من پرستى بوده باشد . اگر چه فرض كنيم همه آنها به خطاهاى بزرگى مرتكب شده باشند . و بعبارت كلى‏تر و مختصرتر مكتب سازان و بانيان جهان بينى بدون استثناء براى شناساندن انسان و جهان « آنچنانكه هستند » و انسان « آنچنانكه بايد و شايد » و جهان چگونه ميتواند پاسخگوى ابعاد معرفتى و علمى انسان‏ها باشد ، قيام كرده‏اند ، مگر كسانيكه عاشق يك موضوع شوند و با ضميمه كردن « جز اين نيست » مكتب و جهان بينى خود را محدود نموده و انسانها را از نتايج و محصولات عالى انديشه‏هايشان محروم بسازند .

دوم اگر عنايت خداوندى بوسيله اينگونه دانشمندان كمال‏جو و

[ 97 ]

تعالى طلب كه در حقيقت يك اسمشان هم ترمز كننده درندگيهاى غوطه‏وران در حيات طبيعى محض ميباشد ، شامل حال بشر نبود ، كره خاكى ما خالى از سكنه ميشد . [ مخصوصا در قرن بيستم كه دو جنگ جهانى اول و دوم طعم غوطه‏ور شدن در حيات طبيعى محض را كه كشتار در راه تنازع در بقا را قانون اساسى در زندگى ميداند ، براى جوامع انسانى نشان داد ] . ارزش كار آن ترمز كنندگان بخوبى روشن ميشود .

بهترين دليل اين مسئله اينست كه بارو به ضعف گذاشتن فرياد اصلاح طلبان و كمرنگ شدن علوم بنيادين انسانى كه اخلاق و مذهب اساسى‏ترين آنهاست ،

كره خاكى ما به انبار اسلحه مبدل شده است كه اگر چند موج مخرب از چند مغز كه عوامل حيات طبيعى محض همه اراده‏ها و اختيارات پنج ميليارد نفوس روى زمين را در اختيار آنان گذاشته است ، سر بكشد ، بنابر آنچه ميگويند .

ميتوانند چند بار گرد كره خاكى ما را با همه موجوديهايش به هوا بدهند .

كار دومى كه تعالى طلبان انجام داده‏اند اينست كه انسانيت و اصول و ارزشهاى انسانى را از سقوط حتمى ، در زير پاى غوطه‏وران در حيات طبيعى محض نجات داده‏اند . آيا با عظمت‏تر از اين كار چيزى سراغ داريد كه كوشش و تلاش آنان بوده است كه هر متفكر صاحبنظرى كه دست به كار مكتب سازى درباره انسانها شده است ، مبناى كار خود را دفاع از انسان و اصلاح حيات فردى و اجتماعى انسانها معرفى كرده است و هيچيك از آنان انگيزه خود را پول و مقام و شهرت معرفى نكرده است . اين نظريه چهارم واقعيتهايى را كه انسان از خود نشان داده است اعم از واقعيتهاى جبرى و اختيارى ، مستند به ضرورتها و امكانات و نهادهاى او ميداند كه به انگيزگى عوامل درون ذاتى و برون ذاتى به فعليت ميرسند . واقعيتهاى جبرى را به كلى از منطقه ارزش‏ها خارج ميدانند زيرا كه جايى كه عامل جبر واقعيتى را بوجود ميآورد ، نه اراده آزادى در كار است و نه انتخاب آزادانه هدفها . اصلا در واقعيات جبرى « من »

[ 98 ]

وجود ندارد كه هدفى را با آزادى بگزيند و وسيله و راه را [ اگر چه لذايذ و منافع و حتى ابراز وجود را كه از « هستى من » سر چشمه ميگيرد ، زير پا بگذارد ] براى وصول به آن هدف انتخاب نمايد . اگر چنين فرض كنيم كه يك انسان از چنان قدرت مغزى و عضلانى برخوردار باشد كه بتواند جهانى را در عاليترين نظم و قانون بسازد [ اگر چه فرضى است محال ] ولى نه در بدست آوردن چنين قدرت مغزى و عضلانى اختيار داشته باشد و نه در بهره‏بردارى از آن ، چنين شخص هيچ كار با ارزشى را انجام نداده است ، گو اينكه كار و منافعى را كه از آن كار بوجود آورده است ، مقدمات و مبانى بروز ارزشهاى بى‏نهايت از انسان هاى ديگر بوده باشد . در صورتيكه اگر يك انسان با توجه به معناى انسان شدن ، واقعا از اعماق دل و درونش يك كلمه « اى كاش » بر آورد و در حال خطاب به خويشتن بگويد : « اى كاش انسان ميشدم » و يك لحظه حق را اگر چه براى من ناگوار بود مى‏پذيرفتم . آن حالت روانى ناچيز كه چنين موج مقدسى را از اعماق درياى دل بحركت در آورده و از ذهن خود آگاه بوسيله قالب الفاظ خيلى مختصر ابراز كرده است ، داخل در منطقه ارزش است . مفهوم انسان در نظريه چهارم با توجه به اين دو بعد ( طبيعى و ارزشى ) مطابق‏ترين مفاهيم با واقعيات انسانى است كه تاكنون در صحنه معرفت بشرى بروز كرده است . هر يك از اين دو بعد مختصات و شئون بسيار فراوانى دارد كه در همه قرون و اعصار با اشكال و بيانات گوناگون مطرح شده است . انسان در اين نظريه بدون كمترين روپوش و اصطلاح بافى و تأويل پردازى و تملق درباره انسان و دور از هر گونه افراط و تفريط مطرح ميشود . مشاهده عظمت‏ها و ارزش‏هاى فوق طبيعى روح انسانى ، باعث آن نميشود كه پليدى‏ها و تبهكاريها و درندگيهاى « خود طبيعى » او را ناديده بگيرد ، و بالعكس با مشاهده صفات رذل و پست ناشى از تقدم داشتن « خود طبيعى » عظمت‏ها و ارزشهاى فوق طبيعى روح انسان را ناديده نميگيرد . پس از اين مقدمه ميپردازيم به « انسان آنچنانكه

[ 99 ]

هست » و « انسان آنچنانكه بايد » از ديدگاه اسلام . تعالى انسان در اين دين انسانى با دريافت و شناخت عميق دو قلمرو از ديدگاه همين دين كشف و روشن ميگردد .