ما نميدانيم اصول بنيادين طبيعت بشرى چيست ؟ همين مقدار ميدانيم كه نمودها و سطوح قابل درك تاريخ بشرى همواره قيافه خود خواهى و لذت پرستى و سودجويى و « من هدف و ديگران وسيله » را نشان مىدهد .
در توضيح اين نظريه كه از لابلاى بحث و گفتگوهاى مربوطه بر ميآيد ،
ميتوان گفت : با توجه به قابليت انعطاف و سازش با هر گونه هدفگيرى و مسيرى كه در تاريخ حيات طبيعى بشرى وجود دارد ، ما نمىتوانيم اصول و قوانين و تعريفات معينى را براى « انسان آنچنانكه هست » و « انسان آنچنانكه بايد » تعيين نموده و بر مبناى آنها طبيعت و اهداف و مسيرهاى حيات او را مانند ديگر علوم مربوط به جهان طبيعت مورد شناخت و بهرهبردارى قرار بدهيم و آنچه كه به خوبى ديده مىشود و نمودها و سطوح قابل درك تاريخ نشان مىدهد ، چنانكه گفتيم خودخواهى و لذت پرستى و سودجويى است كه بشر همواره خواسته است با حداقل تلاش و صرف انرژى از بالاترين محصولات امور مزبوره استفاده نمايد . به نظر ميرسد اين نظريه هم مانند نظريه يكم و دوم ، نمىتواند تفسير صحيحى درباره « انسان آنچنانكه هست » براى ما ارائه بدهد . زيرا :
اولا : اين يك تجاهل است ادعا كنيم كه ما از اصول بنيادين طبيعت
[ 91 ]
چيزى نميدانيم ، ما در شناخت بشر از ابعاد گوناگونش موموفقفقفقيتهاى بسيار چشمگير بدست آوردهايم . آيا ما در بعد فيزيولوژيك و بيولوژيك بشر حقايق فراوانى بدست نياوردهايم ؟ آيا ما نميدانيم كه بشر غرائزى دارد و هر يك از آنها مختصاتى دارند ؟ آيا ما هنوز فطرت بشر را نشناختهايم ؟ آيا معلومات ما درباره اصول روانى بشر اندك است ؟ آيا ما ابعاد اجتماعى بشر را حداقل براى هم زيستى نشناختهايم ؟ مگر اطلاعات و معلومات ما درباره اصول اخلاقى و تهذيب نفس و وارستگى آن كم است ؟ آيا پس از گذشت قرون و اعصار متمادى ما نمىدانيم كه اصول و قوانين سياست واقعى جامعه چيست ؟
آيا ما درباره دردهاى بنيان كن بشرى و درمانهاى آن كور و نادانيم ؟ هر كسى كه پاسخ اين سؤالات را منفى بداند ما هيچ سخنى با او نداريم ، زيرا او يا از انسان بىاطلاع است و بايد برود اطلاعاتى بدست بياورد و يا خداى نخواسته مبتلا به بيمارى غرض ورزى است و يا يك فرد نيهليست است كه از قهوهخانه پوچگرايان بيرون آمده و راهش را گم كرده و براى مسخره كردن علم و حقيقت سراغ محفل دانش و حقيقت جويان را گرفته است .
ثانيا : اگر مقصود اين است كه ما نمودها و سطوح ظاهرى پديدهها و استعدادهاى بشرى را مىشناسيم ، ولى حقيقت آنها را نمىفهميم ، ميگوئيم :
بسيار خوب ، ما مگر در شناخت واقعيات جهان خارجى و عينى در اعماق حقايق و واقعيات چنان نفوذ ميكنيم كه براى همه چون و چراها مىتوانيم پاسخ حقيقى [ نه پاسخ جدى و تكرار ادعا ] مطرح كنيم ؟ نه هرگز بعنوان مثال :
حركت را در نظر ميگيريم ، ما صدها قانون و اصل و مسئله درباره حركت مىدانيم و سرتاسر مسائل علمى ما در طبيعت و صنايع پر از اين قوانين و اصول است و در هر موردى بمناسبت آن مورد از دو ديدگاه معرفت و عمل از آنها بهرهبردارى مينمائيم و ضمنا اين مطلب را هم بعنوان اصل اساسى مطرح ميكنيم كه حركت در ذات اشياء است ، بسيار خوب ، با اين حال اين سؤال براى
[ 92 ]
ما بطور جدى مطرح است كه آن حركت كه در ذات اشياء است ساخته ذهن من است ، يا واقعيت دارد ؟ اگر گفته شود ساخته ذهن من است ، فورا به خطاى خود متوجه مىشويم كه تركب جهان واقعى خارجى از عينيت واقعى خارجى و ذهن بشر چگونه امكان پذير است و اگر گفته شود ، حركت يك جزء عينى از جهان واقعى خارجى است ، اين سؤال پيش مىآيد كه كدام حركت ؟ حركت جزئى عينى كه قطعا مشخص است يا حركت كلى ؟ اگر بگوئيم : حركت جزئى عينى ، ترديدى نيست كه هيچ حركت جزئى عينى و مشخص بنا بر استمرار حركت و تغيير ذات نمىتواند دو لحظه ( حتى يك ميليونيم ثانيه ) در يك حال باشد . و معلوم است كه اين حركت و تغير معلول حركت و تغير ارتباط ذات شىء با پديدههائى است كه در مسير حركت قرار گرفتهاند ، بنابر اين ، چگونه مىتواند حركت جزيى ذات شىء باشد ،
زيرا نه ذاتى ثابت وجود دارد و نه حركتى معين و مشخص ، و اگر مقصود حركت كلى باشد ، مسلم است كه حركت كلى جائى جز ذهن بشرى ندارد . بالاتر از اين ، ما با اينكه با فعاليتها و پديدههاى مغزى و روانى ارتباط مستقيم داريم [ بر خلاف واقعيات جهان عينى كه ارتباط ما با آنها غير مستقيم و بواسطه حدس و ديگر ابزار مىباشد . ] و به اصطلاح ارتباط ما با پديدهها و فعاليتهاى روانى يا حضورى است يا شبه حضورى ، با اينحال ،
نمىتوانيم در شناخت آنها براى همه چون و چراهاى آنها پاسخ نهايى داشته باشيم ، ولى بايد بپذيريم كه ناتوانى ما از پاسخ دادن همه چون و چراها نميتواند حيات ما را به ركود و سكون بكشاند ، بعنوان مثال : شايد فردى در دنيا وجود نداشته باشد كه شب و روز با عدد سر و كارى نداشته باشد خواه بطور فعاليت خام ذهنى و خواه در حد اعلاى تجريد كه از بروز قدرت تجريد مغزى بر ميآيد . با اينحال تاكنون هيچ متفكرى حتى در حد اعلاى نبوغ و تفكر و مطالعات نتوانسته است توضيحى درباره عدد 2 ، يا 12 ، مثلا كه در ذهن پديد
[ 93 ]
مىآيد انجام بدهد و آنچه كه از عدد داريم لفظ است و نقش بدو نوع ( كتابتى و رقمى ) .
با همه اين ناتوانيها در نفوذ به عمق واقعيات ، بشر همچنان مىتواند و اگر بخواهد پيش مىرود .
اگر چه اين مسئله بطور مختصر در مباحث پيشين مطرح شده است ، ولى در اين مورد از جنبه ديگر بايد مورد توجه عميقتر قرار گيرد . آيا احساس اين ناتوانىها تاكنون توانسته است نوع انسانى را در جهان شناسى از ديدگاه علوم و جهان بينىها باز بدارد ؟ نه ، هرگز . آيا احساس اين ناتوانىها توانسته است از نفوذ آدمى در سطوح و ابعاد گوناگون طبيعت و وجود خويشتن جلوگيرى نمايد ؟ نه ، هرگز . حتى انسانهاى آگاه از كاوش در آن واقعيات هستى كه غير قابل نفوذ مىنمايد ، هرگز خسته و نوميد نگشته و با اين اصل كه :
اين قدر هست كه اميد وصول
نگذارد كه شود شخص ملول
لحظهاى فارغ ننشستهاند ، اگر هم نتوانستهاند پرده از چهره مطلوب آن واقعيتها بردارند ، با آن كاوشها و كوششها ابعاد و چهرههايى ديگر از آن واقعيات را شناختهاند و با رسيدن به آن چهرهها و ابعاد :
گفت معشوقم تو بودستى نه آن
ليك كار از كار خيزد در جهان
ميتوان گفت : اين يكى از با عظمتترين نمودهاى حكمت الهى براى تحريك انسانها به تكاپوى پىگير و دائمى است كه آنان را با عشق و علاقه به شناخت واقعيات عميق هستى ، به همه گوشهها و اعماق آن واقعيات رهسپار ميسازد كه تا شهود و فهم برين آنان را بر انگيزد و با آن شهود و فهم برين به قله اعلاى معرفت صعود نمايند . اكنون بايد اين مسئله را تا آنجا كه امكانات ما اجازه ميدهد ، مطرح كنيم كه : ما انسانها مانند آن ماهى كه در دريا به اين سو و آنسو در حركت است و در دريا نفس ميكشد و توالد ميكند و قدرت
[ 94 ]
تشخيص طعم آب دريا را داراست و از عوامل نابود كننده فرار نموده محيطهاى قابل زيستن را براى خود انتخاب مينمايد ، تفاوتهاى زيادى داريم : يك تفاوت ما با ماهى دريا در اين است كه ماهى يا نمىتواند سر از دريا بر آورده و آنرا بشناسد و درباره آن قضاوت كرده و حكم صادر نمايد ، ولى آدمى ميخواهد و قدرت آنرا نيز دارد كه بدون بالاتر رفتن از درياى طبيعت كه در آن شناور است همه طبيعت را دريابد و به آن احاطه پيدا كند و درباره آن قضاوت نموده و حكم صادر كند و هيچ مكتب جهان بينى وجود ندارد كه بدون اعتقاد و عمل به چنين خواستن و قدرت در ذهن بشرى بروز كند ، زيرا همه مكتبهاى جهان بينى بشرى بدون استثناء ، خود را به كشف و بيان كلياتى درباره طبيعت و انسان و بلكه همه جهان هستى ملزم مىبيند و آنها را بيان ميكند . با اينحال ، اين مسئله كه مشكلات ناشى از چگونگى و مقدار ارتباط حواس و ابزار و مغز آدمى با واقعيات قابل حل و فصل نهايى نيستند ، مانعى از بدست آوردن معلومات ضرورى و مفيد در هر دو قلمرو انسان و جهان نمىباشند و با ندانستن اينكه حقيقت عدد چيست ، علوم رياضى بدون اينكه منتظر كشف حقيقت آن باشند ، كارهاى خود را در بهترين و عاليترين مراحل و قلمروها انجام ميدهند .
هرگز فيزيك پيشرفت بسيار گسترده و عميق خود را بدانجهت كه نتوانسته است جرم يا موج بودن ذرات بنيادين را كشف كند ، متوقف نميسازد . حتى توفان شديدى كه درباره صحت و بطلان قانون عليت و يا قبول صحت آن ،
درباره ماهيت اين قانون و شرائط آن در مغزهاى متفكرين برخاسته است ،
هرگز از ادامه راه خود در علوم انسانى و غير انسانى منصرف نشدهاند و نمىتوانند منصرف شوند و هكذا ديگر علوم ، چه انسانى و چه غير انسانى .
از طرف ديگر اعتقاد به اينكه بشر در طول تاريخ خود هر قدمى كه برداشته است يا هر انديشهاى كه در مغز خود بجريان انداخته است و هر گونه سخنى كه گفته است ، بر مبناى خود خواهى و لذت پرستى و سودجويى بوده است ، همان مقدار
[ 95 ]
خلاف واقع است كه بگوئيم : بشر در طول تاريخ هر كارى را كه انجام داده است ،
با انگيزههاى عالى انسانى بوده و خطايى را مرتكب نگشته است .