نظريه سوم

ما نميدانيم اصول بنيادين طبيعت بشرى چيست ؟ همين مقدار ميدانيم كه نمودها و سطوح قابل درك تاريخ بشرى همواره قيافه خود خواهى و لذت پرستى و سودجويى و « من هدف و ديگران وسيله » را نشان مى‏دهد .

در توضيح اين نظريه كه از لابلاى بحث و گفتگوهاى مربوطه بر ميآيد ،

ميتوان گفت : با توجه به قابليت انعطاف و سازش با هر گونه هدفگيرى و مسيرى كه در تاريخ حيات طبيعى بشرى وجود دارد ، ما نمى‏توانيم اصول و قوانين و تعريفات معينى را براى « انسان آنچنانكه هست » و « انسان آنچنانكه بايد » تعيين نموده و بر مبناى آنها طبيعت و اهداف و مسيرهاى حيات او را مانند ديگر علوم مربوط به جهان طبيعت مورد شناخت و بهره‏بردارى قرار بدهيم و آنچه كه به خوبى ديده مى‏شود و نمودها و سطوح قابل درك تاريخ نشان مى‏دهد ، چنانكه گفتيم خودخواهى و لذت پرستى و سودجويى است كه بشر همواره خواسته است با حداقل تلاش و صرف انرژى از بالاترين محصولات امور مزبوره استفاده نمايد . به نظر ميرسد اين نظريه هم مانند نظريه يكم و دوم ، نمى‏تواند تفسير صحيحى درباره « انسان آنچنانكه هست » براى ما ارائه بدهد . زيرا :

اولا : اين يك تجاهل است ادعا كنيم كه ما از اصول بنيادين طبيعت

[ 91 ]

چيزى نميدانيم ، ما در شناخت بشر از ابعاد گوناگونش موموفقفقفقيتهاى بسيار چشمگير بدست آورده‏ايم . آيا ما در بعد فيزيولوژيك و بيولوژيك بشر حقايق فراوانى بدست نياورده‏ايم ؟ آيا ما نميدانيم كه بشر غرائزى دارد و هر يك از آنها مختصاتى دارند ؟ آيا ما هنوز فطرت بشر را نشناخته‏ايم ؟ آيا معلومات ما درباره اصول روانى بشر اندك است ؟ آيا ما ابعاد اجتماعى بشر را حداقل براى هم زيستى نشناخته‏ايم ؟ مگر اطلاعات و معلومات ما درباره اصول اخلاقى و تهذيب نفس و وارستگى آن كم است ؟ آيا پس از گذشت قرون و اعصار متمادى ما نمى‏دانيم كه اصول و قوانين سياست واقعى جامعه چيست ؟

آيا ما درباره دردهاى بنيان كن بشرى و درمانهاى آن كور و نادانيم ؟ هر كسى كه پاسخ اين سؤالات را منفى بداند ما هيچ سخنى با او نداريم ، زيرا او يا از انسان بى‏اطلاع است و بايد برود اطلاعاتى بدست بياورد و يا خداى نخواسته مبتلا به بيمارى غرض ورزى است و يا يك فرد نيهليست است كه از قهوه‏خانه پوچ‏گرايان بيرون آمده و راهش را گم كرده و براى مسخره كردن علم و حقيقت سراغ محفل دانش و حقيقت جويان را گرفته است .

ثانيا : اگر مقصود اين است كه ما نمودها و سطوح ظاهرى پديده‏ها و استعدادهاى بشرى را مى‏شناسيم ، ولى حقيقت آنها را نمى‏فهميم ، ميگوئيم :

بسيار خوب ، ما مگر در شناخت واقعيات جهان خارجى و عينى در اعماق حقايق و واقعيات چنان نفوذ ميكنيم كه براى همه چون و چراها مى‏توانيم پاسخ حقيقى [ نه پاسخ جدى و تكرار ادعا ] مطرح كنيم ؟ نه هرگز بعنوان مثال :

حركت را در نظر ميگيريم ، ما صدها قانون و اصل و مسئله درباره حركت مى‏دانيم و سرتاسر مسائل علمى ما در طبيعت و صنايع پر از اين قوانين و اصول است و در هر موردى بمناسبت آن مورد از دو ديدگاه معرفت و عمل از آنها بهره‏بردارى مينمائيم و ضمنا اين مطلب را هم بعنوان اصل اساسى مطرح ميكنيم كه حركت در ذات اشياء است ، بسيار خوب ، با اين حال اين سؤال براى

[ 92 ]

ما بطور جدى مطرح است كه آن حركت كه در ذات اشياء است ساخته ذهن من است ، يا واقعيت دارد ؟ اگر گفته شود ساخته ذهن من است ، فورا به خطاى خود متوجه مى‏شويم كه تركب جهان واقعى خارجى از عينيت واقعى خارجى و ذهن بشر چگونه امكان پذير است و اگر گفته شود ، حركت يك جزء عينى از جهان واقعى خارجى است ، اين سؤال پيش مى‏آيد كه كدام حركت ؟ حركت جزئى عينى كه قطعا مشخص است يا حركت كلى ؟ اگر بگوئيم : حركت جزئى عينى ، ترديدى نيست كه هيچ حركت جزئى عينى و مشخص بنا بر استمرار حركت و تغيير ذات نمى‏تواند دو لحظه ( حتى يك ميليونيم ثانيه ) در يك حال باشد . و معلوم است كه اين حركت و تغير معلول حركت و تغير ارتباط ذات شى‏ء با پديده‏هائى است كه در مسير حركت قرار گرفته‏اند ، بنابر اين ، چگونه مى‏تواند حركت جزيى ذات شى‏ء باشد ،

زيرا نه ذاتى ثابت وجود دارد و نه حركتى معين و مشخص ، و اگر مقصود حركت كلى باشد ، مسلم است كه حركت كلى جائى جز ذهن بشرى ندارد . بالاتر از اين ، ما با اينكه با فعاليت‏ها و پديده‏هاى مغزى و روانى ارتباط مستقيم داريم [ بر خلاف واقعيات جهان عينى كه ارتباط ما با آنها غير مستقيم و بواسطه حدس و ديگر ابزار مى‏باشد . ] و به اصطلاح ارتباط ما با پديده‏ها و فعاليت‏هاى روانى يا حضورى است يا شبه حضورى ، با اينحال ،

نمى‏توانيم در شناخت آنها براى همه چون و چراهاى آنها پاسخ نهايى داشته باشيم ، ولى بايد بپذيريم كه ناتوانى ما از پاسخ دادن همه چون و چراها نميتواند حيات ما را به ركود و سكون بكشاند ، بعنوان مثال : شايد فردى در دنيا وجود نداشته باشد كه شب و روز با عدد سر و كارى نداشته باشد خواه بطور فعاليت خام ذهنى و خواه در حد اعلاى تجريد كه از بروز قدرت تجريد مغزى بر ميآيد . با اينحال تاكنون هيچ متفكرى حتى در حد اعلاى نبوغ و تفكر و مطالعات نتوانسته است توضيحى درباره عدد 2 ، يا 12 ، مثلا كه در ذهن پديد

[ 93 ]

مى‏آيد انجام بدهد و آنچه كه از عدد داريم لفظ است و نقش بدو نوع ( كتابتى و رقمى ) .

با همه اين ناتوانيها در نفوذ به عمق واقعيات ، بشر همچنان مى‏تواند و اگر بخواهد پيش مى‏رود .

اگر چه اين مسئله بطور مختصر در مباحث پيشين مطرح شده است ، ولى در اين مورد از جنبه ديگر بايد مورد توجه عميقتر قرار گيرد . آيا احساس اين ناتوانى‏ها تاكنون توانسته است نوع انسانى را در جهان شناسى از ديدگاه علوم و جهان بينى‏ها باز بدارد ؟ نه ، هرگز . آيا احساس اين ناتوانى‏ها توانسته است از نفوذ آدمى در سطوح و ابعاد گوناگون طبيعت و وجود خويشتن جلوگيرى نمايد ؟ نه ، هرگز . حتى انسان‏هاى آگاه از كاوش در آن واقعيات هستى كه غير قابل نفوذ مى‏نمايد ، هرگز خسته و نوميد نگشته و با اين اصل كه :

اين قدر هست كه اميد وصول
نگذارد كه شود شخص ملول

لحظه‏اى فارغ ننشسته‏اند ، اگر هم نتوانسته‏اند پرده از چهره مطلوب آن واقعيت‏ها بردارند ، با آن كاوشها و كوششها ابعاد و چهره‏هايى ديگر از آن واقعيات را شناخته‏اند و با رسيدن به آن چهره‏ها و ابعاد :

گفت معشوقم تو بودستى نه آن
ليك كار از كار خيزد در جهان

ميتوان گفت : اين يكى از با عظمت‏ترين نمودهاى حكمت الهى براى تحريك انسانها به تكاپوى پى‏گير و دائمى است كه آنان را با عشق و علاقه به شناخت واقعيات عميق هستى ، به همه گوشه‏ها و اعماق آن واقعيات رهسپار ميسازد كه تا شهود و فهم برين آنان را بر انگيزد و با آن شهود و فهم برين به قله اعلاى معرفت صعود نمايند . اكنون بايد اين مسئله را تا آنجا كه امكانات ما اجازه ميدهد ، مطرح كنيم كه : ما انسانها مانند آن ماهى كه در دريا به اين سو و آنسو در حركت است و در دريا نفس ميكشد و توالد ميكند و قدرت

[ 94 ]

تشخيص طعم آب دريا را داراست و از عوامل نابود كننده فرار نموده محيطهاى قابل زيستن را براى خود انتخاب مينمايد ، تفاوتهاى زيادى داريم : يك تفاوت ما با ماهى دريا در اين است كه ماهى يا نمى‏تواند سر از دريا بر آورده و آنرا بشناسد و درباره آن قضاوت كرده و حكم صادر نمايد ، ولى آدمى ميخواهد و قدرت آنرا نيز دارد كه بدون بالاتر رفتن از درياى طبيعت كه در آن شناور است همه طبيعت را دريابد و به آن احاطه پيدا كند و درباره آن قضاوت نموده و حكم صادر كند و هيچ مكتب جهان بينى وجود ندارد كه بدون اعتقاد و عمل به چنين خواستن و قدرت در ذهن بشرى بروز كند ، زيرا همه مكتب‏هاى جهان بينى بشرى بدون استثناء ، خود را به كشف و بيان كلياتى درباره طبيعت و انسان و بلكه همه جهان هستى ملزم مى‏بيند و آنها را بيان ميكند . با اينحال ، اين مسئله كه مشكلات ناشى از چگونگى و مقدار ارتباط حواس و ابزار و مغز آدمى با واقعيات قابل حل و فصل نهايى نيستند ، مانعى از بدست آوردن معلومات ضرورى و مفيد در هر دو قلمرو انسان و جهان نمى‏باشند و با ندانستن اينكه حقيقت عدد چيست ، علوم رياضى بدون اينكه منتظر كشف حقيقت آن باشند ، كارهاى خود را در بهترين و عاليترين مراحل و قلمروها انجام ميدهند .

هرگز فيزيك پيشرفت بسيار گسترده و عميق خود را بدانجهت كه نتوانسته است جرم يا موج بودن ذرات بنيادين را كشف كند ، متوقف نميسازد . حتى توفان شديدى كه درباره صحت و بطلان قانون عليت و يا قبول صحت آن ،

درباره ماهيت اين قانون و شرائط آن در مغزهاى متفكرين برخاسته است ،

هرگز از ادامه راه خود در علوم انسانى و غير انسانى منصرف نشده‏اند و نمى‏توانند منصرف شوند و هكذا ديگر علوم ، چه انسانى و چه غير انسانى .

از طرف ديگر اعتقاد به اينكه بشر در طول تاريخ خود هر قدمى كه برداشته است يا هر انديشه‏اى كه در مغز خود بجريان انداخته است و هر گونه سخنى كه گفته است ، بر مبناى خود خواهى و لذت پرستى و سودجويى بوده است ، همان مقدار

[ 95 ]

خلاف واقع است كه بگوئيم : بشر در طول تاريخ هر كارى را كه انجام داده است ،

با انگيزه‏هاى عالى انسانى بوده و خطايى را مرتكب نگشته است .