نظريه دوم

درست مقابل نظريه يكم است كه با صراحت تمام ميگويد :

طبيعت انسانى بسيار بد و خودخواه بوده و در راه اشباع خودخواهى‏هايش بهر گونه در زندگى و وحشيگرى و پايمال كردن حق و قانون آمادگى كامل دارد . و اگر خلاف طبيعت ، « آنچنانكه هست » خود را ابراز نمايد ، مسلما براى سودجويى بيشتر و اشباع كاملتر خود پرستى او مى‏باشد .

هيچ ترديد نيست در اينكه هر دو نظريه در اوج افراط و پستى تفريط است .

افراط نظريه يكم را بطور مختصر متذكر شديم . اما تفريط نظريه دوم ، كافى است كه به سر گذشت پر ماجراى تاريخ دقت بيشترى نمائيم .

با اين دقت به اين نتيجه خواهيم رسيد كه در ميان انبوه ذغال سنگ

[ 85 ]

خود پرستان حيوان صفت انسانهايى واقعا با ارزش و با عظمت مانند رگه‏هاى الماس ميدرخشند ، بطورى كه حتى آنهنگام كه خود ذغال سنگها خواسته‏اند حيات خود را توجيه كنند ، به همان رگه‏هاى الماس تكيه كرده‏اند . بالاتر از اين ، همان رگه‏هاى الماس بوده‏اند كه با نيت پاك و هدفگيريهاى عالى انسانى موجب گسترش بعد طبيعى آنان در جهان طبيعت گشته و طرق بهره‏بردارى از ارتباط انسان با طبيعت را ارائه نموده‏اند . حقيقت اين مطلب را در داستان كوچك زير ميخوانيم :

حسين بن على ( ع ) به آن دشمن خونخوار خود كه تشنگى و حركت در بيابان دمار از روزگارش در آورده بود ، مشك آب را در اختيارش ميگذارد آن دشمن خونخوار كه براى بريدن رگهاى گردن حسين تازه از بيابان رسيده بود ،

دست‏پاچه شده بود و نميتوانست از شدت اضطراب و تشنگى ، از مشك آب بخورد ، امام حسين ( ع ) ميگويد :

آن شترى را كه بارش مشك آب است ، بخوابان و يا گلوى مشك را كج كن ، آن دشمن تشنه از شدت اضطراب باز نتوانست آب بياشامد ،

امام حسين ( ع ) برخاست و مشك را طورى گرفت تا او توانست آب را بياشامد و بعد دستور داد از بقيه مشكها آب بر بدن اسبهاى دشمنان نيز پاشيدند .

ممكن است گفته شود : متفكرانى كه از اين نظريه دفاع كرده‏اند ،

مردم كوچكى نيستند ، توماس هابس متفكر است و ماكياولى انديشيده است ،

فردريك نيچه صاحبنظر است و همچنين ديگران ، مخصوصا با در نظر گرفتن اين مطلب كه انتخاب طبيعى و بقاى اصلح براى زيست بوسيله عده‏اى از متفكران از عالم جانوران به قلمرو انسان هم تعميم داده شده است در پاسخ اين مطلب كه به مانور دادن شبيه‏تر از بيان حقيقت است ، دو مسئله مختصر را متذكر ميشويم :

مسئله يكم با نظر به تاريخ طولانى معرفت بشرى ، بآسانى ميتوان قبول

[ 86 ]

كرد كه اشتباهات و خطاهاى بسيار بزرگ از بزرگانى بيادگار مانده است كه موجب ركود حقايق فراوانى گشته است . آيا چنانكه در مبحث پيشين گفتيم : خطاى اصالت بردگى در اجتماع ، از ارسطو كه بدون ترديد از پيشتازان علم و معرفت است ، صادر نشده است ؟ آيا جواز طفره ( انتقال جسم از مكانى بمكان ديگر بدون طى مسافت ) از نظام متكلم مشهور مطرح نشده است ؟ آيا نفى حركت در عالم طبيعت كه در نادرستى و غلط بودن كمتر از مبارزه با خويشتن نيست از زيتون با آن پارادوكس‏هايش اعلام نشده است ؟ آيا فيثاغورث نگفته است حقيقت اشياء عدد است ؟ آيا بعضى از فلاسفه براى منحصر كردن عناصر در چهار تا ( آب و آتش و خاك و باد ) استدلال عقلى نكرده‏اند ؟ آيا هويگنس براى تفسير تموج نور ، اتر را بغلط در علم وارد نساخته است ؟ بنابر اين ، اين مطلب را بايد مورد توجه قرار داد : كه استناد نظريه در علوم انسانى به شخصيت‏هاى مشهور نبايد ما را از نعمت عظماى چون و چرا محروم بسازد .

در اين بحث فوق العاده با اهميت ( آيا انسان طبيعتا خوب است يا بد ) قناعت به اينكه : توماس هابس متفكر است ، ماكياولى انديشيده است ،

فردريك نيچه صاحبنظر است ، در حقيقت ، كشاندن فكر آدمى به بن بست است .

اطلاع و آگاهى از نظرات شخصيت‏ها بلى ، ولى قرار گرفتن كوركورانه در ميدان جاذبيت آنان ، نه .

در اينجا سئوالى پيش مى‏آيد كه شايسته توجه است و آن سئوال مربوط به ارزش استناد به شخصيت‏ها است كه چه مقدار و چگونه بايد از شخصيت‏ها در ميدان معرفت و عمل بهره‏بردارى نمود ؟ عرض ميكنم : با نظر به ملاك بحث ما ، شخصيت‏ها بر سه نوع عمده تقسيم ميگردند :

نوع يكم شخصيتهايى هستند كه مبناى كار فكرى و عملى آنان ، حواس

[ 87 ]

و ابزار شناخت و انديشه و تعقل و هوش است كه تفاوتشان با ديگران در قدرت انديشه و تعقل و بكار بستن منطقى ابزار شناخت است ، هيچ ترديدى نيست در اينكه شخصيت از اين نظر سرمايه ايست بس با اهميت كه در هر جامعه موجب پيشرفت مطلوب آن جامعه ميباشد .

نوع دوم شخصيت‏هايى هستند كه هر دو نوع فعاليت عقلانى و قلبى جامعه را درون خود بجريان انداخته‏اند . اينان بوسيله عقل با استمداد از حواس و ديگر ابزار شناخت ، جهان و انسان « آنچنانكه هست » را تفسير و بوسيله قلب انسان « آنچنانكه بايد » و جهان « آنچنانكه ميتواند وسيله رشد انسانها تلقى شود » را در اختيار مردم قرار ميدهند . مسلم است كه اينگونه شخصيت‏ها از ديدگاه مقبوليت و آرامش خاطر انسانها در مرحله‏اى والاتر از نوع يكم قرار دارند . وقتى كه ما مى‏شنويم فلان شخصيت باضافه اينكه دانشمند است يا هنرمند است ،

يا سياستمدار است ، يا قاضى است ، انسان هم هست ، با اينكه نظر او را در آن قلمروى كه متخصص است مى‏پذيريم ، اگر پاسخى قانع كننده براى چون و چراهاى خود هم در پيرامون نظر او دريافت ننمائيم ، گرفتار نگرانى و اضطراب نيستيم ، زيرا اعتقاد به تعهد انسانى شخصيت مفروض ، يك اطمينان و آرامش روحى اصيل در ما بوجود ميآورد كه با خود ميگوئيم : اگر نظر اين شخصيت خلاف واقع هم باشد ، چون غرض و مرض روانى ندارد قابل تحمل است ، و ضمنا ميدانيم اگر حقيقت كشف شود ، نخستين كسى كه خواهد گفت : آن نظريه خطا بود ، خود همين صاحبنظر است .

نوع سوم شخصيت‏هايى بسيار والا هستند كه بوسيله روح قدسى ملكوتى انسان و جهان را « آنچنانكه هستند » مى‏شناسند و طرق « انسان آنچنانكه در گذرگاه حيات معقول باشد » را ميدانند و اين شناخت و دانش را بدون اينكه به نيروها و استعدادهاى مغزى خود نسبت بدهند ، به گيرندگى از مقام اعلاى كمال مطلق كه مقام ربوبى است ، مستند ميدانند . اينان گروه پيامبران

[ 88 ]

و اوصياء و اولياءاند كه با درجات مختلف از خودهائى‏ها گذشته و آگاهى و اشراف به جهان و انسان را بدست آورده‏اند .

اينان گروهى از انسان‏ها هستند كه همه شئون حياتى آنان تجسمى از اصل و قانون ميباشد . به همين ملاك هر شخصيتى هر اندازه كه بتواند بمقام والاى اشراف به انسان و جهان نائل شود ، مشمول آن جمله است كه يكى از صاحبنظران بزرگ ميگويد :

« چنان زى كه اگر انديشه تو بيك نتيجه‏اى رسيد ، آن نتيجه بتواند بصورت قانون براى انسانها در آيد . و اگر كارى انجام دهى ، بتوان از آن كار قضيه‏اى ساخت كه بصورت قانون در آيد » .

مسلم است كه اينگونه شخصيت‏ها هستند كه ميتوانند خطوط و الگوهاى اصلى « حيات معقول » را تعيين كنند و تطبيق آنها را در دو قلمرو مادى و معنوى بعهده خود انسانها بگذارند . مرتفع شدن چون و چرا در برابر خطوط و الگوهايى كه اين كاروان حق و حقيقت مطرح ميكنند نه بجهت آنست كه انسانها لياقت چون و چرا را ندارند ، بلكه براى آنست كه چون و چرا وسيله‏اى است براى دريافت واقعيتها و فرض بر اينست كه اين كاروان با واقعيات آشنايى مستقيم دارند .

مسئله دوم آنچه كه براى يك انسان عاقل و آگاه ضرورت دارد ،

توجه و دقت در دليل مدعايى است كه از طرف متفكران ارائه ميشود ، نه خود مدعا و نه شخصيت صاحب نظر . ما وقتى كه به دلايل مدافعان اين نظريه دوم مى‏نگريم ، بيش از توصيف يك جريان ابتدايى و خام نمى‏بينيم ، باين معنى كه وقتى انسان را در مجراى طبيعت مى‏نگريم كه فقط استعداد صيانت ذات ( حب ذات ) او به فعليت رسيده و آنرا بدون تفسير روشن و بدون هماهنگ ساختن آن با نيروها و استعدادهاى ديگرى كه موجب تلطيف خود و قرار دادن آن در مسير كمال ميباشد ، رها ساخته‏اند . اين احساس رهايى بوده است كه

[ 89 ]

موجب شيوع و رواج لزوم انتخاب طبيعى و بقاى اصلح بمعناى طبيعى محض آن ، از طرف شخصيت‏هاى نامبرده در بنى نوع انسانى گشته است . به جرأت ميتوان گفت : آن ضعف و ناتوانى كه نوع انسانى در شناخت و بجا آوردن صيانت ذات كه به متورم ساختن خود و پرستش آن نيانجامد ، نشان داده است در هيچ مورد ديده نميشود . و انسان هنوز باصطلاح بعضى‏ها از غار نشينى بيرون نيامده است . اين موجود يا در غار خوابيده و خميازه ميكشد و بى احتياط دست و پايش را به كرات فضايى دراز ميكند [ 1 ] او هنوز نميداند و يا ميداند و نميخواهد بخود بقبولاند كه « خود » در جريان قانونى خويش بدون اينكه با شكست روبرو شود و يا چيزى از آن حذف گردد ميتواند براى پرواز در هر گونه فضاى تكاملى بال و پرى باز كند و حركت كند لذا بايد گفت بدبينانى كه از نظريه دوم دفاع جدى مى‏نمايند بايد بدانند كه بنيادين‏ترين مسئله‏اى كه بايد آنرا مورد توجه قرار بدهند ، مسئله فوق است كه اگر بطور صحيح حل شود ، شكوه و عظمتى فوق وصف در انسان خواهند ديد . اين تفريطگرايان ميتوانند در مقابل عقل و هوش استخدام شده براى خود طبيعى خام ، حداقل سراغ دل و وجدان آدمى را و لو يكبار ولى دقيق و بيطرفانه بگيرند و ببينند اين نيرو يا عامل فعال در درون آدمى كه دل و وجدان ناميده شده است ، در تلطيف و تصعيد خودخواهيها و سودجوئيها و لذت پرستيهاى بشرى چه كرده است . هزاران مجلد كتاب ادبى عالى از متفكرانى كه در شرايط اقليمى گوناگون و ادوار مختلف بوجود آورده‏اند در دسترس پژوهندگان قرار گرفته و محور مطالب همه آنها فقط و فقط دو كلمه اساسى و پايدار است كه دل و وجدان آدمى است . از طرف ديگر هيچ مكتب اجتماعى و سياسى و اقتصادى انسانى در طول تاريخ بشرى بوجود نيامده است مگر اينكه اگر از بانيان آنها بپرسيد كه دليل و هدف نهايى شما از

[ 1 ] . مقصود از بى‏احتياطى امكان سوء استفاده نظامى براى آدمكشى از تسلط بر فضا ميباشد .

[ 90 ]

بوجود آوردن اين مكتب‏ها چيست ؟ آنها بدون معطلى پاسخ خواهند گفت :

ما بدليل وجدان اين گام را برميداريم و هدف ما رسيدن انسانها به حيات خويش است و هيچگونه جاى ترديد نيست كه اين پاسخ تكيه بر دل و وجدان مى‏نمايد ، زيرا عقل نظرى جزئى نگر كه همواره وابسته به آن خود است كه فرماندهى درون را اداره ميكند ، پاسخ قانع كننده‏اى به سؤال مزبور ندارد ،

بلكه تا آن « خرد » كه در درون آدمى است و عقل نظرى جزئى وابسته به آن است ، چه « خود » ى بوده باشد .