درست مقابل نظريه يكم است كه با صراحت تمام ميگويد :
طبيعت انسانى بسيار بد و خودخواه بوده و در راه اشباع خودخواهىهايش بهر گونه در زندگى و وحشيگرى و پايمال كردن حق و قانون آمادگى كامل دارد . و اگر خلاف طبيعت ، « آنچنانكه هست » خود را ابراز نمايد ، مسلما براى سودجويى بيشتر و اشباع كاملتر خود پرستى او مىباشد .
هيچ ترديد نيست در اينكه هر دو نظريه در اوج افراط و پستى تفريط است .
افراط نظريه يكم را بطور مختصر متذكر شديم . اما تفريط نظريه دوم ، كافى است كه به سر گذشت پر ماجراى تاريخ دقت بيشترى نمائيم .
با اين دقت به اين نتيجه خواهيم رسيد كه در ميان انبوه ذغال سنگ
[ 85 ]
خود پرستان حيوان صفت انسانهايى واقعا با ارزش و با عظمت مانند رگههاى الماس ميدرخشند ، بطورى كه حتى آنهنگام كه خود ذغال سنگها خواستهاند حيات خود را توجيه كنند ، به همان رگههاى الماس تكيه كردهاند . بالاتر از اين ، همان رگههاى الماس بودهاند كه با نيت پاك و هدفگيريهاى عالى انسانى موجب گسترش بعد طبيعى آنان در جهان طبيعت گشته و طرق بهرهبردارى از ارتباط انسان با طبيعت را ارائه نمودهاند . حقيقت اين مطلب را در داستان كوچك زير ميخوانيم :
حسين بن على ( ع ) به آن دشمن خونخوار خود كه تشنگى و حركت در بيابان دمار از روزگارش در آورده بود ، مشك آب را در اختيارش ميگذارد آن دشمن خونخوار كه براى بريدن رگهاى گردن حسين تازه از بيابان رسيده بود ،
دستپاچه شده بود و نميتوانست از شدت اضطراب و تشنگى ، از مشك آب بخورد ، امام حسين ( ع ) ميگويد :
آن شترى را كه بارش مشك آب است ، بخوابان و يا گلوى مشك را كج كن ، آن دشمن تشنه از شدت اضطراب باز نتوانست آب بياشامد ،
امام حسين ( ع ) برخاست و مشك را طورى گرفت تا او توانست آب را بياشامد و بعد دستور داد از بقيه مشكها آب بر بدن اسبهاى دشمنان نيز پاشيدند .
ممكن است گفته شود : متفكرانى كه از اين نظريه دفاع كردهاند ،
مردم كوچكى نيستند ، توماس هابس متفكر است و ماكياولى انديشيده است ،
فردريك نيچه صاحبنظر است و همچنين ديگران ، مخصوصا با در نظر گرفتن اين مطلب كه انتخاب طبيعى و بقاى اصلح براى زيست بوسيله عدهاى از متفكران از عالم جانوران به قلمرو انسان هم تعميم داده شده است در پاسخ اين مطلب كه به مانور دادن شبيهتر از بيان حقيقت است ، دو مسئله مختصر را متذكر ميشويم :
مسئله يكم با نظر به تاريخ طولانى معرفت بشرى ، بآسانى ميتوان قبول
[ 86 ]
كرد كه اشتباهات و خطاهاى بسيار بزرگ از بزرگانى بيادگار مانده است كه موجب ركود حقايق فراوانى گشته است . آيا چنانكه در مبحث پيشين گفتيم : خطاى اصالت بردگى در اجتماع ، از ارسطو كه بدون ترديد از پيشتازان علم و معرفت است ، صادر نشده است ؟ آيا جواز طفره ( انتقال جسم از مكانى بمكان ديگر بدون طى مسافت ) از نظام متكلم مشهور مطرح نشده است ؟ آيا نفى حركت در عالم طبيعت كه در نادرستى و غلط بودن كمتر از مبارزه با خويشتن نيست از زيتون با آن پارادوكسهايش اعلام نشده است ؟ آيا فيثاغورث نگفته است حقيقت اشياء عدد است ؟ آيا بعضى از فلاسفه براى منحصر كردن عناصر در چهار تا ( آب و آتش و خاك و باد ) استدلال عقلى نكردهاند ؟ آيا هويگنس براى تفسير تموج نور ، اتر را بغلط در علم وارد نساخته است ؟ بنابر اين ، اين مطلب را بايد مورد توجه قرار داد : كه استناد نظريه در علوم انسانى به شخصيتهاى مشهور نبايد ما را از نعمت عظماى چون و چرا محروم بسازد .
در اين بحث فوق العاده با اهميت ( آيا انسان طبيعتا خوب است يا بد ) قناعت به اينكه : توماس هابس متفكر است ، ماكياولى انديشيده است ،
فردريك نيچه صاحبنظر است ، در حقيقت ، كشاندن فكر آدمى به بن بست است .
اطلاع و آگاهى از نظرات شخصيتها بلى ، ولى قرار گرفتن كوركورانه در ميدان جاذبيت آنان ، نه .
در اينجا سئوالى پيش مىآيد كه شايسته توجه است و آن سئوال مربوط به ارزش استناد به شخصيتها است كه چه مقدار و چگونه بايد از شخصيتها در ميدان معرفت و عمل بهرهبردارى نمود ؟ عرض ميكنم : با نظر به ملاك بحث ما ، شخصيتها بر سه نوع عمده تقسيم ميگردند :
نوع يكم شخصيتهايى هستند كه مبناى كار فكرى و عملى آنان ، حواس
[ 87 ]
و ابزار شناخت و انديشه و تعقل و هوش است كه تفاوتشان با ديگران در قدرت انديشه و تعقل و بكار بستن منطقى ابزار شناخت است ، هيچ ترديدى نيست در اينكه شخصيت از اين نظر سرمايه ايست بس با اهميت كه در هر جامعه موجب پيشرفت مطلوب آن جامعه ميباشد .
نوع دوم شخصيتهايى هستند كه هر دو نوع فعاليت عقلانى و قلبى جامعه را درون خود بجريان انداختهاند . اينان بوسيله عقل با استمداد از حواس و ديگر ابزار شناخت ، جهان و انسان « آنچنانكه هست » را تفسير و بوسيله قلب انسان « آنچنانكه بايد » و جهان « آنچنانكه ميتواند وسيله رشد انسانها تلقى شود » را در اختيار مردم قرار ميدهند . مسلم است كه اينگونه شخصيتها از ديدگاه مقبوليت و آرامش خاطر انسانها در مرحلهاى والاتر از نوع يكم قرار دارند . وقتى كه ما مىشنويم فلان شخصيت باضافه اينكه دانشمند است يا هنرمند است ،
يا سياستمدار است ، يا قاضى است ، انسان هم هست ، با اينكه نظر او را در آن قلمروى كه متخصص است مىپذيريم ، اگر پاسخى قانع كننده براى چون و چراهاى خود هم در پيرامون نظر او دريافت ننمائيم ، گرفتار نگرانى و اضطراب نيستيم ، زيرا اعتقاد به تعهد انسانى شخصيت مفروض ، يك اطمينان و آرامش روحى اصيل در ما بوجود ميآورد كه با خود ميگوئيم : اگر نظر اين شخصيت خلاف واقع هم باشد ، چون غرض و مرض روانى ندارد قابل تحمل است ، و ضمنا ميدانيم اگر حقيقت كشف شود ، نخستين كسى كه خواهد گفت : آن نظريه خطا بود ، خود همين صاحبنظر است .
نوع سوم شخصيتهايى بسيار والا هستند كه بوسيله روح قدسى ملكوتى انسان و جهان را « آنچنانكه هستند » مىشناسند و طرق « انسان آنچنانكه در گذرگاه حيات معقول باشد » را ميدانند و اين شناخت و دانش را بدون اينكه به نيروها و استعدادهاى مغزى خود نسبت بدهند ، به گيرندگى از مقام اعلاى كمال مطلق كه مقام ربوبى است ، مستند ميدانند . اينان گروه پيامبران
[ 88 ]
و اوصياء و اولياءاند كه با درجات مختلف از خودهائىها گذشته و آگاهى و اشراف به جهان و انسان را بدست آوردهاند .
اينان گروهى از انسانها هستند كه همه شئون حياتى آنان تجسمى از اصل و قانون ميباشد . به همين ملاك هر شخصيتى هر اندازه كه بتواند بمقام والاى اشراف به انسان و جهان نائل شود ، مشمول آن جمله است كه يكى از صاحبنظران بزرگ ميگويد :
« چنان زى كه اگر انديشه تو بيك نتيجهاى رسيد ، آن نتيجه بتواند بصورت قانون براى انسانها در آيد . و اگر كارى انجام دهى ، بتوان از آن كار قضيهاى ساخت كه بصورت قانون در آيد » .
مسلم است كه اينگونه شخصيتها هستند كه ميتوانند خطوط و الگوهاى اصلى « حيات معقول » را تعيين كنند و تطبيق آنها را در دو قلمرو مادى و معنوى بعهده خود انسانها بگذارند . مرتفع شدن چون و چرا در برابر خطوط و الگوهايى كه اين كاروان حق و حقيقت مطرح ميكنند نه بجهت آنست كه انسانها لياقت چون و چرا را ندارند ، بلكه براى آنست كه چون و چرا وسيلهاى است براى دريافت واقعيتها و فرض بر اينست كه اين كاروان با واقعيات آشنايى مستقيم دارند .
مسئله دوم آنچه كه براى يك انسان عاقل و آگاه ضرورت دارد ،
توجه و دقت در دليل مدعايى است كه از طرف متفكران ارائه ميشود ، نه خود مدعا و نه شخصيت صاحب نظر . ما وقتى كه به دلايل مدافعان اين نظريه دوم مىنگريم ، بيش از توصيف يك جريان ابتدايى و خام نمىبينيم ، باين معنى كه وقتى انسان را در مجراى طبيعت مىنگريم كه فقط استعداد صيانت ذات ( حب ذات ) او به فعليت رسيده و آنرا بدون تفسير روشن و بدون هماهنگ ساختن آن با نيروها و استعدادهاى ديگرى كه موجب تلطيف خود و قرار دادن آن در مسير كمال ميباشد ، رها ساختهاند . اين احساس رهايى بوده است كه
[ 89 ]
موجب شيوع و رواج لزوم انتخاب طبيعى و بقاى اصلح بمعناى طبيعى محض آن ، از طرف شخصيتهاى نامبرده در بنى نوع انسانى گشته است . به جرأت ميتوان گفت : آن ضعف و ناتوانى كه نوع انسانى در شناخت و بجا آوردن صيانت ذات كه به متورم ساختن خود و پرستش آن نيانجامد ، نشان داده است در هيچ مورد ديده نميشود . و انسان هنوز باصطلاح بعضىها از غار نشينى بيرون نيامده است . اين موجود يا در غار خوابيده و خميازه ميكشد و بى احتياط دست و پايش را به كرات فضايى دراز ميكند [ 1 ] او هنوز نميداند و يا ميداند و نميخواهد بخود بقبولاند كه « خود » در جريان قانونى خويش بدون اينكه با شكست روبرو شود و يا چيزى از آن حذف گردد ميتواند براى پرواز در هر گونه فضاى تكاملى بال و پرى باز كند و حركت كند لذا بايد گفت بدبينانى كه از نظريه دوم دفاع جدى مىنمايند بايد بدانند كه بنيادينترين مسئلهاى كه بايد آنرا مورد توجه قرار بدهند ، مسئله فوق است كه اگر بطور صحيح حل شود ، شكوه و عظمتى فوق وصف در انسان خواهند ديد . اين تفريطگرايان ميتوانند در مقابل عقل و هوش استخدام شده براى خود طبيعى خام ، حداقل سراغ دل و وجدان آدمى را و لو يكبار ولى دقيق و بيطرفانه بگيرند و ببينند اين نيرو يا عامل فعال در درون آدمى كه دل و وجدان ناميده شده است ، در تلطيف و تصعيد خودخواهيها و سودجوئيها و لذت پرستيهاى بشرى چه كرده است . هزاران مجلد كتاب ادبى عالى از متفكرانى كه در شرايط اقليمى گوناگون و ادوار مختلف بوجود آوردهاند در دسترس پژوهندگان قرار گرفته و محور مطالب همه آنها فقط و فقط دو كلمه اساسى و پايدار است كه دل و وجدان آدمى است . از طرف ديگر هيچ مكتب اجتماعى و سياسى و اقتصادى انسانى در طول تاريخ بشرى بوجود نيامده است مگر اينكه اگر از بانيان آنها بپرسيد كه دليل و هدف نهايى شما از
[ 1 ] . مقصود از بىاحتياطى امكان سوء استفاده نظامى براى آدمكشى از تسلط بر فضا ميباشد .
[ 90 ]
بوجود آوردن اين مكتبها چيست ؟ آنها بدون معطلى پاسخ خواهند گفت :
ما بدليل وجدان اين گام را برميداريم و هدف ما رسيدن انسانها به حيات خويش است و هيچگونه جاى ترديد نيست كه اين پاسخ تكيه بر دل و وجدان مىنمايد ، زيرا عقل نظرى جزئى نگر كه همواره وابسته به آن خود است كه فرماندهى درون را اداره ميكند ، پاسخ قانع كنندهاى به سؤال مزبور ندارد ،
بلكه تا آن « خرد » كه در درون آدمى است و عقل نظرى جزئى وابسته به آن است ، چه « خود » ى بوده باشد .