نظريه يكم

اينست كه طبيعت انسان خوب است و موجودى شايسته و با عظمت است . اين نظريه دو شاخه فرعى دارد : يكى اينكه انسان تكامل يافته‏ترين موجودات است كه در عالم طبيعت شناخته شده است و با بيان ارزشى گفته شده است : « انسان اشرف موجودات است » . و يا « انسان سر فصل تكامل است ، اين شاخه بايد مورد تأمل جدى قرار گيرد ، زيرا :

اولا ما بنا بر گفته علم گرايان حرفه‏اى از كتاب طبيعت بيش از چند كلمه و سطر نسبى نخوانده‏ايم و نميدانيم در طبيعت چه موجوداتى وجود دارند و در طبيعت چه ميگذرد .

ثانيا ما نبايد پيچيدگى موجوديت انسان و تنوع استعدادها و ابعاد او را با مفهوم بسيار پر ارزش « اشرف موجودات » اشتباه كنيم . پيچيدگى موجوديت انسان و تنوع استعدادها و ابعاد او مسئله‏اى است و اشرف موجودات بودن او مسئله ايست ديگر .

شاخه دوم همان است كه عده‏اى از متفكران معتقدند كه ميگويند : انسان يك موجود شايسته و با عظمت است ، ولى نميتوان اثبات كرد كه او تكامل يافته‏ترين موجودات است و نميتوان اثبات كرد كه او اشرف موجودات است

[ 84 ]

و اين تعبيرات ، محدوديت دانش ما را در جهان هستى ناديده ميگيرد ، باضافه اينكه اين تكامل يافته‏ترين موجودات و اشرف مخلوقات باستثناى اقليت اسف انگيز ، چنان در خودخواهى و جهل به خويشتن و لذت پرستى غوطه‏ور است و چنان صفحات تاريخ خود را با اشك و خون رنگين كرده است كه حتى در فاصله دو سطر از اين كتاب هم جاى خالى ديده نمى‏شود . اين اشرف موجودات حتى ميتواند براى خودخواهى‏ها و سوداگرى‏هاى خود ، علم و وجدان خود را منحرف نموده ، با تلقين اينكه حق و ناحق امرى است نسبى ،

و ساعت 8 كه از آن عبور كرده غير از ساعت 9 است كه حالا در آن قرار گرفته است ، همه واقعيات تغيير يافته و هيچ حقيقت ثابتى هم آن متغيرات را تنظيم نمى‏كند و چون حالا ساعت 9 است او ميتواند بهمه چيز دست بيازد و هر حقيقت و واقعيتى را قابل انعطاف بسود خود بسازد .

اين اشرف موجودات قدرت را كه بنياد همه حركتها و تفاعلات و بطور كلى اساسى‏ترين محرك طبيعت است ، در راه خودخواهى ، ميتواند مبدل به عامل تخريب نمايد و بالاتر از اين در هنگام بدست آوردن قدرت ناتوان‏ترين موجودات بوده باشد