عامل تخريبى « جز اين نيست » ها در شناخت قطعه قطعه‏هاى انسان

اگر در شناخت تجزيه‏اى انسان به همان مقدار كه در شناخت و ساختن هر يك از اجزاى يك ماشين عمل ميشود ، قناعت ميشد ، قناعت ميشد ، علوم انسانى از ضرر « جز اين نيست » ها نجات پيدا ميكرد . توضيح اين مسئله چنين است كه شناخت يك جزء ضرورى يا مفيد براى ماشين ، احتياج به تجربه و پژوهش‏هاى مخصوص به خود دارد كه در صورت تكميل ، آن جزء ساخته ميشود و در ماشين مفروض كار خود را در ارتباط با ديگر اجزاء انجام ميدهد . حتى جزء ماشينى كه مورد تحقيق و ساخت قرار ميگيرد ، به جهت ارتباط با ديگر اجزاء ماشين ، نميتواند

[ 78 ]

به عنوان يك موجود مستقل و از ديدگاه « جز اين نيست » براى مهندس مطرح شود . در صورتيكه انسان به اضافه داشتن اجزاء و استعدادها و امكانات مربوط به يكديگر ، داراى حقيقتى بنام « من » است كه از آغاز تولد در او وجود دارد و اين « من » در مديريت و به فعليت رساندن و دگرگونى در هر يك از مختصات انسانى ، نقش اساسى دارد . اگر روزى فرا رسد كه بر فرض محال هر يك از مختصات انسانى را از جهان طبيعت بدست بياوريم باز هم نخواهيم توانست با مونتاژ كردن آنها يك « من » هم براى مديريت آن مختصات بسازيم و سپس خطاب به هر يك از آنها نموده بگوئيم : تو برو ابن سينا باش ، تو برو فارابى باش ، تو هم معطل نشو و برو ابوريحان بيرونى باش ، تو عادل محض و تو هم ستمكار باش و . . . آنچه كه جاى شگفت است ، اينست كه بعضى از متفكران از يك طرف شناخت خود را درباره انسان بر مبناى تجزيه قرار داده و يك يا دو بعد انسان را بطور مطلق بعنوان ماهيت او مطرح مى‏كنند و از طرف ديگر از مطلق گرائى‏ها سخت انتقاد مى‏كنند اكنون ببينيم معلومات ما درباره موجوديت انسان از ناحيه كدامين عامل تخريب و مختل ميگردد ؟

اين عامل تا آنجا كه به قلمرو معرفت مربوط ميشود ، عبارت است از عامل « جز اين نيست » . عامل جز اين نيست يعنى :

1 انسان همان موجود اجتماعى است و جز اين نيست 2 انسان موجودى مطلق‏گراست و جز اين نيست 3 انسان موجودى است كه فقط در مى‏آورد و ميخورد و جز اين نيست 4 انسان موجودى است لذت جو و جز اين نيست 5 انسان همان غريزه جنسى است و جز اين نيست 6 انسان حيوانى است متفكر و جز اين نيست 7 انسان گرگ انسان است و جز اين نيست

[ 79 ]

8 انسان حيوانى است مكتشف و جز اين نيست 9 انسان حيوانى است كه سخن ميگويد و جز اين نيست 10 انسان حيوانى است كه ميخندد و ميگريد و جز اين نيست 11 انسان حيوانى است خودخواه و جز اين نيست 12 انسان حيوانى است متافيزيكى و جز اين نيست 13 انسان حيوانى است كه تاريخ دارد و جز اين نيست 14 انسان حيوانى است كه با تعهدها و قرار دادها زندگى ميكند و جز اين نيست 15 انسان حيوانى است كه آزادى را ميخواهد و جز اين نيست 16 انسان حيوانى است كه وسائل ميسازد و به هدف‏هاى خود ميرسد و جز اين نيست 17 انسان حيوانى است ناراضى كه گاهى عدم رضايت او باعث پيشرفت او ميشود و گاهى عدم رضايت او موجب سقوطش ميباشد و جز اين نيست 18 انسان حيوانى است قدرت پرست و سلطه جو و جز اين نيست 19 انسان حيوانى است رقابت كننده و جز اين نيست 20 انسان حيوانى است معامله‏گر و جز اين نيست البته مقصود از اين تعريفات و توصيفات كه به عنوان مثال گفتيم ، اين نيست كه هر متفكر تجزيه‏اى در هر يك از اين مختصات كه كار كرده است واقعا يك جمله « جز اين نيست » را هم به آن تعريفات و توصيفات صريحا اضافه نموده است ، منظور ما اين است كه معمولا در روش تجزيه‏اى ، مختصى كه مورد تحقيق و بحث قرار گرفته است ، به جهت كثرت يا اهميتى كه مسائل پيرامون آن مختص براى محقق نشان داده است ، به جاى تحقيق و بررسى علمى آن مختص ، تعميمات ناشى از احساسات و يا هدف‏گيرى‏ها را وارد ميدان ميكند آنگاه آگاهانه يا ناآگاهانه انسان را فقط از ديدگاه همان مختص

[ 80 ]

مى‏بيند و تفسير ميكند . اين است آن روشى كه در مبناى « جز اين نيست » صورت ميگيرد .

آنچه كه باعث شگفتى است ، اين است كه با اينكه محققان تجزيه‏گرا بهتر از همه ميدانند يا بايد بدانند كه اگر « جز اين نيست » هاى گذشتگان واقعيت داشت و مغزهاى بشرى مجبور بودند كه به آن « جز اين نيست » ها معتقد شوند ،

نوبت به محققان بعدى كه خود گوينده « جز اين نيست » امروزى يكى از آنان است نميرسيد .

بايد در اين پديده بيشتر بيانديشيم كه هيچيك از محققان و دانشمندان حاضر نيست « جز اين نيست » ديگرى را بشنود ، و متأسفانه با اينحال باز با جمله مزبور بسته شدن فعاليت‏هاى مغزى ديگران را اعلان ميكند ما آن موقع ميتوانيم معتقد شويم كه انسانشناسى ما جريان منطقى خود را سپرى ميكند كه بررسى مختصات انسانى اگر چه شماره آنها از هزارها بگذرد ،

بدون جمله « جز اين نيست » جريان پيدا كند .

روش تجزيه‏اى پس از آنكه وحدت شخصيت و وحدت حيات انسانى را مختل ساخت ، مشكلات فراوان و غير قابل حل منطقى را بدنبال آن بوجود ميآورد . از آنجمله :

يك هنگاميكه يك بعد انسانى مورد اهميت شديد دانشمند قرار گيرد ،

مقدارى از معلومات مستند به واقعيت آن بعد ، مثلا قدرت پرستى به خوبى روشن ميشود و با منطق تجربه و مشاهده تطبيق ميشود ، ولى بدانجهت كه ديگر ابعاد انسانى به واسطه اهميت دادن و متمركز ساختن همه قواى مغزى و عشقى كه شخص محقق به بعد مورد علاقه خود ميورزد ، از ديدگاه ناپديد ميشود ،

ولى از واقعيت محو و نابود نميگردد . هنگاميكه آن ابعاد قيافه خود را به محقق نشان ميدهد و تفسير و توجيه علمى خود را مطالبه ميكند ، مجبور است همه آنها را چه با احساسات و چه بوسيله اصول پيش ساخته و چه باهدفگيرى‏هاى

[ 81 ]

فلسفه‏اى كه براى خود انتخاب نموده است ، به سود همان بعد معشوق خود تفسير و توجيه نمايد ، و موقعى كه تشنگان معرفت و دانش درباره انسانها عدم انطباق تفسير و توجيه مزبور را با واقعيت انسانى در مييابند ، به نوعى يأس و نوميدى كاذب از شناخت انسان گرفتار ميشوند . [ 1 ] اگر محقق مزبور بخواهد بعد زيبائى جوئى و آرمانگرائى معقول و صلح جوئى و عشق و علاقه به معرفت و بينش و كمال گرائى انسانرا مطرح نمايد ، حتما خود را مجبور خواهد ديد كه به هر ترتيبى است آن ابعاد و مختصات را هم با بعد قدرت خواهى تفسير و توجيه نمايد حالا در اين ميان تكليف انسانهاى از خود رسته و مهذب و فداكار در راه تحقق بخشيدن به ارزش‏هاى انسانى چه ميشود ؟ يا بايد بگويد من چيزى درباره اينها نميدانم و يا بايد بگويد : اينگونه شخصيت‏هائى كه واقعا آبروى تاريخ بشريتند ، به بيمارستان روانى مراجعه نمايند اين اشخاص سطح نگر حتى از اين حقيقت روشن هم غفلت ميورزند كه اگر فداكارى انسانهاى كمال جو و مهذب نبود ، آن آزادى را كه باعث شده است تحقيقات خود را درباره بعد قدرت يا غريزه جنسى مثلا آزادانه به نمايش بگذارند امكان پذير نبود .

دو نتيجه نادرست روش تجزيه‏اى محض و عشق ورزيدن به يك يا چند بعد محدود از انسان ، تنها به قلمرو علم و تحقيق پايان نمى‏يابد ، بلكه به جهت شهرت شخصيت‏هاى علمى كه به طور طبيعى منطقه جاذبيت بسيار وسيعى را بوجود ميآورد و همچنين به جهت نفعى كه به مديريت‏هاى گوناگون جوامع

[ 1 ] . البته مسلم است كه بروز يأس و نوميدى كاذب در اين موارد دو شرط دارد :

شرط يكم شهرت شخصيت محقق است كه وى را به عنوان انسانشناس براى جامعه يا براى جوامع مطرح نموده است كه گاهى جاذبيت سختى بوجود ميآورد و مدتهاى طولانى طالبان علم و معرفت را در منطقه جاذبيت خود گرفتار ميكند .

شرط دوم اين است كه بررسى كننده تحقيقات دانشمند تك بعدى ، اطلاعات لازم درباره ابعاد انسانى را نداشته باشد .

[ 82 ]

دارد ، حتى زندگى عينى انسانها را در اجتماع نيز توجيه ميكند و ديگر ابعاد انسانى را از كار مى‏اندازد . جوامع فراوانى كه به اصطلاح خود را متمدن ناميده‏اند ، امروز واقعيت هر پديده و نهاد انسانى را بر مبناى سود و لذت تفسير ميكنند اگر اين سود و لذت را به نحوى تفسير ميكردند كه شامل نفع حقيقت گرائى و لذائذ واقع بينى و مالكيت بر شخصيت كه اگر به طور منطقى توضيح داده شود و طعم عاليترين لذت آنرا كه عشاق حيات طبيعى حتى در رؤيا هم نمى‏توانند ببينند ، قابل چشيدن بوده باشد ، باز قدم بسيار بزرگ در پيشبرد انسانيت برداشته مى‏شد ، ولى متأسفانه اين چهره نسبتا با اهميت و با ارزش سودجوئى و لذت پرستى ارائه نمى‏شود و اين دو پديده با همان معناى مبتذل كه بر مبناى خود خواهى استوار ميگردد ، جو اجتماع را مى‏سازد و آنگه دو مفتكر از راه مى‏رسند و يكى ميگويد « انسان تاريخ دارد و نهاد ندارد » دومى هم ميگويد : « انسان فقط و فقط ساخته اجتماع است » [ 1 ] نتيجه آن جو سازى و اين تقويت به اصطلاح فلسفى ، قرن ما را كه گفته ميشود : به قدر همه قرون گذشته پيشرفت و گسترش علمى و صنعتى در آن صورت گرفته است ، شايسته نام « قرن بيگانگى انسان از خويشتن » كه بيگانگى از همنوعش معلول ضرورى و قطعى آن است مينمايد . اينجانب يك نام ديگر با اجازه حماسه سرايان قرن بيستم ، روى اين قرن پيشنهاد مى‏كنم كه اگر ميل داشته باشند آنرا هم بكار ببرند ،

اين نام عبارت است از « قرن خودستيزى انسان » .

سه به طور فراوان به تجربه رسيده است كه هر بعدى از انسان كه مورد توجه عميقتر و گسترده‏تر از حدود منطقى‏اش قرار ميگيرد ، رابطه انسان با آن

[ 1 ] متفكر اولى ژان پل سارتر است كه جمله بالا از وى نقل مى‏شود و دومى اميل دوركيم است كه درباره انسان هيچ بعدى جز حيات اجتماعى يا جز ساخته اجتماع بودن او را قبول ندارد .

[ 83 ]

بعد تدريجا به عشق مبدل ميگردد ، براى ادامه عشق و به ثمر رسيدن آن ديگر ابعاد انسانى در استخدام آن عشق قرار گرفته بردگى وى را به آن معشوق حتمى ميسازد . مسلم است كه پس از بروز چنين عشقى امكان طرح « انسان آنچنانكه هست » از بين ميرود .