اينجانب اين مثال ساده را بارها تكرار كردهام كه مثل روش تجزيهاى محض در شناخت انسان درست شبيه به اين است كه يك ماهى زنده را از آب بگيريم و سپس آنرا بياوريم منزل و بدست كدبانو بدهيم و بگوئيم امروز براى ناهار ماهى بپزيد كه ميخواهيم با چند نفر مهمان عزيز ماهى بخوريم . كدبانو ماهى را از ما ميگيرد و آنرا با كارد آشپزخانه قطعه قطعه ميكند و در تابه سرخ ميكند ، آنگاه مقدارى مواد ديگر مانند ادويه و رب گوجه و آبليمو هم با آنها مخلوط ميكند و سفره را پهن ميكند و هر قطعه از ماهى را توى بشقاب جلوى يكنفر ميگذارد و ميگويد : ميهمانان عزيز ، بخوريد اين ماهى را ،
نوش جانتان . حال بايد ببينيم ما ماهى ميخوريم ؟ نه هرگز زيرا :
1 در همان لحظاتيكه ماهى را از آب بيرون آوردهايم ، حيات ماهى رهسپار ديار نيستى گشته است اين حيوان آن موقع ماهى واقعى بود كه در آب شناور بود و اكنون جز مواد جامدى از آن حيوان باقى نمانده است .
2 اين مواد جامد هم همان مواد نيست كه چند ساعت يا چند روز ، يا چند ماه پيش از آب در آمده است ، بلكه با گذشت زمان هر چه بيشتر تغييراتى در اين مواد جامد بوجود آمده است ، مخصوصا براى اينكه در مقدار زمان طولانى گنديده نشود ، مقدارى عمليات از قبيل در يخچال گذاشتن و در نمك خواباندن و غير ذلك در مواد بدن ماهى انجام گرفته است ، آنگاه كدبانو قطعات ماهى را در تابه و در گرماى زياد با روغن سرخ ميكند و ادويه و رب هم به آن مواد مخلوط ميكند .
3 خورندگان قطعات ماهى هم به جهت اختلاف وضع مزاجى و عادتى كه دارند ، با ذائقههاى مختلف آن قطعات را تناول مىكنند و سپس همه آنها مىگويند امروز ناهار ماهى خوردهايم
[ 76 ]
حال موضوعاتى كه در كتابهاى تجزيهاى انسان مطرح است و ما آنها را براى تحقيق در علوم انسانى عنوان كرده و مورد تحقيق قرار ميدهيم و فرا ميگريم درست شبيه مثالى است كه متذكر شديم .
اكنون به مقدارى از اجزاء يا ابعاد گسيخته از وحدت انسانى را مورد توجه قرار ميدهيم :
1 نخست گفته ميشود : انسان موجودى است كه در زمانهاى بس طولانى از كوچكترين و بسيطترين جزء حيات حركت كرده و به مرحله انسان بودن رسيده است . وقتى كه ميپرسيد اين همه جهشها و دگرگونيها در مسير حيات چرا و براى چه بوجود آمدهاند كه انسان را بوجود آوردهاند ؟
آخرين پاسخى كه به امثال اين سؤال خواهيد شنيد ، اين است كه ما بروز موجوديت اين موجود را كه انسان ناميده ميشود براى شما توصيف ميكنيم و كارى به اين نداريم كه اصل حيات چيست ؟ و چرا اين مسير را انتخاب كرده است زيرا با فرض اينكه كل سلسله حيوان حقيقتى نيست كه با آگاهى و هدفدارى حركت كند ، تا شما بگوئيد : راه تكامل را مىپيمايد ؟ و رابطه حيات با كل مجموعه طبيعت و هستى چيست ؟ زيرا بنا به روشى كه شما در حيات شناسى پيش گرفتهايد .
ما ز آغاز و ز انجام جهان بيخبريم
اول و آخر اين كهنه كتاب افتاده است
2 اين انسان كه مورد تحقيق قرار ميگيرد چيست ؟ فورا پاسخ داده ميشود كه تاكنون در حدود 600 مختص انسان را شناختهايم و درباره هر يك از آنها تحقيقات بسيار فراوان انجام دادهايم ، بسيار خوب ، آيا هر يك از اين مختصات را جدا از ديگرى دريافته و آنرا مورد شناخت قرار دادهايد ؟
حالتهاى تركيبى آنها و محصول آنها چطور ؟ فرض ميكنيم حالتهاى تركيبى مختصات و محصولات آنها را هم بدست آورده و شناختهايم ، آن روح يا من يا شخصيت يا خود و هر اصطلاحى كه خودتان مناسب ميدانيد به كار ببريد
[ 77 ]
كجا است و چيست ؟ آيا آن مختصات را چه در حالت فردى و چه در حالت تركيبى با آن واحد ( روح يا من ) مورد مطالعه قرار دادهايد ، يا بدون آن واحد ؟
معمولا پاسخ اين سؤال چنين است كه ما كارى با روح يا من نداريم ما ميخواهيم انسان را بشناسيم درست با اين پاسخ ما اعتراف ميكنيم كه ما در سر سفره ماهى ميخوريم در صورتيكه ماهى به مجرد اينكه از آب گرفته شده است ، جاندار بودن خود را از دست داده است .
3 بسيار خوب ، هر يك از اين مختصات انسانى را چگونه مورد تحقيق و شناخت قرار ميدهيم ؟ پاسخش روشن است ، با اصول پيش ساختهاى كه فرهنگ خاص ما آنها را پذيرفته است و اگر قدرت تجريد تحقيق و كاوش در واقعيات انسانى از فرهنگ رسوب شده را داشته باشيم ، با هدف گيريهاى خاص و نظريات كلى كه ما درباره انسان داريم ، سراغ شناخت قطعات مختص انسان ميرويم . اين هم عبارت است از پختن قطعات ماهى در تابه كه موضعگيريهاى خاص من هم در اين جريان شناخت ادويه و رب گوجه و آبليموى آن قطعات سرخ شده ميباشد .