تفكيك و تجزيه موجوديت انسان كه مخصوصا در دورانهاى معاصر بشدت رواج پيدا كرده است ، اين تفكيك و تجزيه را ميتوانيم خطائى بسيار بزرگ محسوب نمائيم كه اكثر علوم انسانى را تا سرحد بلا تكليفى پيش برده است . اين مسئله از اين قرار است كه هر دانشمند و محققى كه به تحقيق در باره يكى از ابعاد انسانى ميپردازد ، به قدرى در مسائل مربوط به آن بعد غوطهور
[ 66 ]
ميگردد كه كل موجوديت انسانرا در همان بعد مورد تخصص خود مىبيند و گاهى هم از آن بالاتر رفته و به فرو بردن كل در يكى از اجزايش قناعت نورزيده حتى ما فوق كل را هم در همان جزء ميخواهد بشناسد يكى از فلاسفه آلمان بنام شوپنهاور اراده را مورد تحقيق و تفسير قرار ميدهد و به قدرى در اهميت اراده مبالغه مىكند كه بالاخره ميگويد : « مادامى كه معناى اراده را نفهميدهايم ، حقيقت اصلى هستى را درك نخواهيم كرد و كار ما جز اصطلاح بافى و تكرار الفاظ نتيجهاى نخواهد داد » .
و با اينحال براى اراده يك مفهوم روشن كه ما فوق اراده انسانى بوده باشد نياورده است . بدين ترتيب تعريف انسان از نظر اين متفكر اين است : « انسان حيوانى است داراى اراده » [ 1 ] و متفكر ديگر مىآيد و بعد سياسى انسانرا مورد تحقيق قرار ميدهد و اين بعد همه سطوح روانى او را به خود مشغول ميدارد و به اين نتيجه ميرسد كه : « انسان حيوانى است سياسى » محقق ديگر مىآيد و در يكى از غرائز انسانى غوطهور ميگردد ، او هم به آن نتيجه ميرسد كه بگويد :
« انسان حيوانى است كه داراى آن غريزه است » اين جمله را فراموش نميكنيم كه بعضى از متفكران در زيبا شناسى ميگويند : « حق سراب محض است و همه حقيقت در زيبائى است » اين روش تجزيهاى كه در دوران اخير به عنوان ضرورت تخصص ، و گسترش و فراوانى مسائل مربوط به هر يك از ابعاد انسانى ،
رايج شده است ، با نظر به مزاياى فوق العاده مهمى كه دارد نقصهاى ضرر بارى هم بوجود آورده است .
در اينجا لازم مىبينيم كه به هر دو نتيجه مثبت و منفى اشاره كنيم :
[ 1 ] در حاليكه شوپنهاور درباره شناخت انسان بوسيله اراده ، اينهمه اصرار ميورزد ،
در جاى ديگر از فلسفهاش ميگويد : انسان حيوانى است متافيزيكى . از اين تعدد تعريفات روشن مىشود كه شوپنهاور هنگاميكه اراده را بطور مطلق منحصرترين عنصر همه هستى معرفى ميكرده است ، مشاهدات محدود خود را درباره اراده با احساسات غير متكى به واقعيت ، بيان نموده است .
[ 67 ]