اشتباه و خطاى بزرگى است كه در فرهنگهاى رسوب شده و آرمانهاى پذيرفته شده در اقوام و ملل به عنوان حقايق ذاتى آنان تلقى شده و از طرف حاميان آن فرهنگها و آرمانها در تعريف انسانها وارد گشته است ، و به جاى
[ 65 ]
اينكه متفكران هوادار آن فرهنگها و آرمانها ، آنها را بعنوان انتخاب مصلحت بپذيرند و چنين قلمداد كنند كه آن فرهنگها و آرمانها از توجيهات و تفسيرهاى مخصوص عوامل معين محيطى و اجتماعى و اقتصادى و سياسى و تاريخى ناشى شده است ، براى دفاع از آنها ، خود را مجبور مىبينند كه بگويند :
اين است « انسان آنچنانكه هست » و راه رهائى را هم كه بشر براى به فعليت رسانيدن استعدادها و نيروهاى خود و امكانات بايد بپيمايد ، همين فرهنگ و آرمانها است اينگونه قرار گرفتن در جاذبه فرهنگها و آرمانها بدانجهت كه پديدهاى عارضى بوده و معلول عوامل گزينشهاى مخصوص است و پوششى براى انواع فعاليتهاى ديگر ميباشد ، موجب بروز مجهولاتى براى آگاهان آن اقوام و ملل ميگردد . به عنوان مثال فرهنگ بردگى در دورانهاى گذشته كه متأسفانه از جانب متفكرانى مانند ارسطو نيز تصديق شده است ، چهره واقعى انسانرا كه آزادى است ، پوشانده و تفكراتى روى اين مبنا كه بردگى در انسانها از اصالت برخوردار است ، استوار ميگردد . مسلم است كه آگاهان آن دورانها در حاشيه اجتماعى كه بردگى به عنوان جزئى از فرهنگ واقعى انسانها تلقى شده است ، قرار داشتهاند از اين تناقض كه مىديدند :
عنصر اساسى حيات آدمى آزادى است كه اگر به فعليت شايسته برسد اختيار ناميده مىشود ، و از طرف ديگر قرار دادن بردگى در ذات انسان ، دچار سرگيجى درباره طبيعت انسان مىگشتند و اين هم يكى از عوامل نقص معرفت بشرى درباره انسان « آنچنانكه هست » مىباشد .