نوع دوم از انگيزه‏هاى اعتقاد به مجهول مطلق ماندن انسان در قلمرو « آنچنانكه هست »

عدم انطباق و عدم توافق معارف و آرمانهاى معقول حيات ( كه مورد شناخت و پذيرش قرار گرفته است ) با مسير عينى حيات است كه در اكثر دورانها و جوامع قابل مشاهده ميباشد . به اين معنى كه از يك طرف بانيان اديان الهى و اخلاقيون و حكماء و انسان شناسان ، استعدادها و عظمت‏هاى

[ 63 ]

فوق العاده عالى و ارزنده را در وجود انسان سراغ ميدهند كه با طرز تفكرات و روش زندگى انسانهاى مهذب و رشد يافته نيز تاييد و قابل قبول ميباشند ،

ولى از طرف ديگر اكثريت متن كاروان انسانى از به فعليت رسيدن آن استعدادها و عظمتها بى بهره هستند . اين پديده موجب شده است كه بعضى از اهل تحقيق و دانشمندان معتقد باشند كه انسان هنوز كاملا شناخته نشده است ، زيرا اگر انسان شناخته شده بود اين تنوع متضاد كه در موارد فراوان به تخريب و نابودى همديگر منجر شده است ، پيش نمى‏آمد ، آنگاه چنين استدلال ميشود كه به طور قطع عاملى مجهول در موجوديت انسانى وجود دارد كه از تفاهم معقول و برقرارى عدالت در ميان انسانها جلوگيرى ميكند ، زيرا هيچ انسان خردمند و آگاه عظمت و ارزش و حيات انسانها و ضرورت ارزش عدالت در زندگى آنان را منكر نيست . و از طرف ديگر هيچ كس ترديدى در شكست انسانها به سبب محروميت از به فعليت رسيدن استعدادها و عظمتهاى آنان ندارد .

اين نوع نقص اسف انگيز در سر گذشت حيات انسانى نيز نميتواند دليلى برناشناخته ماندن انسان بوده باشد ، چون شكى نيست در اينكه يگانه علت خنثى شدن و سركوب گشتن استعدادها و عظمت‏ها جهل به ماهيت و شئون مادى و روحى انسان نيست ، زيرا معلومات بسيار فراوانى درباره آن استعدادها و عظمت‏ها در دسترس انسانهاست . و با اينحال به جهت تمايلات طبيعى حيوانى محض از عمل به آن معلومات خود را محروم ساخته است . آيا هيچ فرد آگاهى را سراغ داريد كه علت مصائب و ناگواريها و سقوطهاى شرم آور ناشى از دروغ و ابراز خلاف واقع را كه با كمال بى‏اعتنائى آنجام ميگيرد ،

نداند ؟

آيا بشر علت همه اين مصائب و بلايا و سقوطها را نميداند ؟

آيا بشر تاكنون نفهميده است كه ظلم و مبارزه با حق و ريختن خون ناحق نه تنها چاره ساز مشكلات و دردهاى انسانى نبوده بلكه همواره نتايج و خيمتر

[ 64 ]

شدن و سر در گم شدن اصلاح حال انسانها بوده است ؟

آرى ، او كاملا ميداند و اگر بگويد نميدانم ، يا از هيچ چيز خبر ندارد و يا دروغ ميگويد .

به نظر ميرسد اين عامل ( عدم تطابق معارف و آرمانهاى معقول انسانى كه كاملا براى او شناخته شده است ، با مسير عينى حيات او ) براى ناشناخته ماندن انسان ، پندارى بيش نيست زيرا عامل مزبور تكيه بر سستى اراده در برابر تمايلات و لذت جوئى و سود پرستى انسانها دارد كه عمدتا بر عدم توجه به خلاقيت تعليم و تربيت و مديريت‏هاى گوناگون جوامع مستند مى‏باشد . اگر به حقيقت توجه جدى كنيم كه يكى از اساسى‏ترين عوامل افزايش معلومات بشرى ، عمل و تصرف در موضوعاتى است كه با آنها در ارتباط قرار ميگيرد [ و اين يك جريان كاملا منطقى بوده است كه عمل به آن نموده است ] . علت مجهول ماندن حقايق انسانى را ميتوانيم بفهميم . به عنوان مثال : ما در ميان مشكلات فراوانى درباره « من » و تحولات و تنوع كارها و سقوط و اعتلاها و جمود و خلاقيت آن قرار گرفته‏ايم ، به اضافه مجهولاتى كه در پديده تعليم و تربيت مطابق آرمانها و ايده‏ها درباره « من » ديده مى‏شود ، بايد گفت : اينهمه مشكلات و مجهولات به يك مسئله مستند است كه چگونه بايد « من » را پرورش داد كه در مسير تكون و فعاليتش از خود بينى و خودخواهى محرب و تباه كننده نجات پيدا كند و حركت و تحولات در زندگى را با « ميخواهم آزاد » بدون احساس شكست و يا بدون تورم بى‏اساس بپذيرد .

بنابر اين ، حل آنهمه مجهولات و مشكلات فقط با شناخت اصول اساسى « من » و به جريان انداختن اراده و اقدام عملى امكان پذير مى‏باشد .