صاحب نظران جوامع و ملل در همه دورانها درصدد شناختن اين موجود كه انسان ناميده ميشود بر آمده ، از ديدگاههاى گوناگون فلسفى و علمى و دينى و اخلاقى در اين مسئله عظمى سخت كوشيدهاند . احتمال اينكه بشر درباره شناخت خويش هيچ كارى را انجام نداده است ، يا ناشى از بى اطلاعى است و يا نسبى بودن معلومات و تجارب درباره انسان كه داراى ابعاد بسيار متنوع
[ 60 ]
است ، ناديده گرفته شده است . انسان در گذرگاه حيات طبيعى و « حيات معقول » خويش دست به وضع اصول و قوانينى براى تنظيم هر دو نوع حيات زده و فرهنگها و تمدنهاى متعدد و متنوع به وجود آورده است . اين خود روشنترين دليل براى اين است كه اين موجود درباره خود معلومات فراوانى را بدست آورده است . به اضافه اينكه هر دو نوع حيات انسانها از ميان سنگلاخهاى جهان طبيعت و تزاحمهاى نابود كننده همنوعان خود عبور كرده و به حركت خود ادامه داده است . آيا مبارزه با آن سنگلاخها و مرتفع ساختن آن تزاحمها بدون شناخت قدرت متنوع و استعدادهاى گوناگون انسانى امكان پذير بوده است ؟ آنچه كه مهم است اين است كه بايد ببينيم چه عواملى باعث شده است كه برخى از محققان و دانشمندان كه عدد آنان اندك نيست ، معتقد شدهاند كه انسان تا به امروز با آنهمه ترقيات و پيشرفتهاى بسيار چشمگير درباره شناخت جهان طبيعت و چگونگى تصرف در آن به سود خويش ، نتوانسته است معلومات لازم و كافى درباره موجوديت خود را بدست آورده و همه سطوح و ابعاد خود را بشناسد و از لذايذ موجوديت شناختن خويشتن برخوردار و از آلام و ناگواريهاى متعددى كه پيرامون او را فرا گرفته است ، نجات پيدا كند ؟ البته درست است كه شماره كتابهائى كه با مضمون ( انسان موجود ناشناخته تأليف الكسيس كارل ) باشد ، معدود است ، ولى مقدار بسيار فراوانى از كتابها و مقالات و مباحث مشروح در علوم انسانى اين مسئله را كه موجوديت انسان كاملا شناخته نشده است ، مطرح ميكنند . براى توضيح علل عقب ماندگى انسان شناسى ، عواملى را ميتوان در نظر گرفت :
عامل يكم مطلبى است كه شامل همه واقعيات هستى ميباشد كه به جهت وجود مجهولاتى اگر چه مقدار كمى هم بوده باشد ، جهل به همه واقعيات سرايت ميكند و آنها را نامعلوم ميسازد ، زيرا واقعيات با يكديگر در حال ارتباط شديد
[ 61 ]
هستند ، به طوريكه :
اگر يك ذره را برگيرى از جاى
خلل يابد همه عالم سراپاى
و انسان كه موجودى بسيار پيچيدهتر و داراى استعدادها و ابعاد زيادتر است ، از ابهام بيشترى برخوردار ميباشد ، مخصوصا با نظر به اينكه هيچيك از پديدهها و نيروها و فعاليتهاى مغزى و روانى او قابل مشاهده و تجربه مستقيم نيست ، و فقط با دو راه ميتوان آنرا درك و دريافت نمود :
راه يكم دريافت آن امور مغزى و روانى در خويشتن و مقايسه آنها با آنچه كه در مغز و روان ديگر همنوعان خود ميگذرد .
راه دوم انعكاسات معلولى آن امور به وسيله حركات و كردارها و بازتابهاى فيزيكى قابل مشاهده عينى .
و اين مسئله مسلم است كه نه تشابه محض ميتواند حقيقت طرفين تشابه و مختصات آنها را به طور همه جانبه قابل فهم بسازد و نه شناخت معلولها ميتواند شناخت كامل علتها را امكان پذير نمايد .
البته اين عامل درباره موجوديت بسيار پر بعد و پيچيده انسان موجب ابهامهائى حيرت افزاتر از قلمرو جمادات و نباتات و ديگر جانداران ميگردد ،
زيرا ناتوانى در تفسير خود هوشيارى ( علم حضورى ) كه در آن حالت درك كننده عين درك شونده است و احساس اختيار كه عبارتست از نظاره و سلطه « من » به دو قطب مثبت و منفى كار ، و تجسيم كه عبارت است از حذف و انتخاب خلاف واقعيت با فرض و تلقى و تأثر از آن مخالف واقعيت ، و تجريد عدد و امثال اين پديدهها و فعاليتها ، با منطق معمولى ، موجب مجهول ماندن حقيقت انسان ميباشد . بايد گفت اين ناتوانى ناشى از تعميم بىاساس اصول و قوانين جاريه در طبيعت عينى خارجى است كه ما ميخواهيم با آن اصول و قوانين نيروها و فعاليتها و پديدههاى روانى را نيز تفسير نمائيم . و ترديدى نيست در اينكه تفاوت شديد دو قلمرو برون ذاتى و درون ذاتى انسان نميتواند علتى براى
[ 62 ]
جمود و توقف ما در تحقيقات انسانشناسى بوده باشد ، زيرا جريان قوانين عليت و كنش و واكنش و تعين و امثال اينها در ارتباط درون ذات با برون ذات ، ضرورت تعريفات و قوانين مخصوص بدرون ذات را به هيچ وجه نفى نميكند . مثلا ميدانيم كه انديشه فعاليتى است كه در مغز ما وجود دارد ، از آنجهت كه به جريان افتادن آن مانند رويدادهاى عالم طبيعت به علت نيازمند است ، تشابهى با طبيعت دارد ، ولى از جهت ديگر كه رابطه مقدمات و قضاياى انديشه با نتيجه حاصله از آنها ، مانند رابطه علت و معلول طبيعى نيست ، اصول و قوانينى مخصوص به خود دارد ، زيرا انسان حيوان است و هر حيوان احساس دارد ، كه دو مقدمه هستند بدون كمترين تحول مادى ( كم شدن و زياد شدن و ساير دگرگونيهاى كيفى ) نتيجه « پس انسان احساس دارد » را به وجود مياورد .
يعنى هيچ يك از واحدهاى رشته انديشه فوق ( دو مقدمه و يك نتيجه ) ماده تحول يافته از ماده قبلى نميباشد . در صورتيكه مواد نطفه براى اينكه علقه را بوجود بياورد ، بالضروره در مجراى تحول قرار ميگيرد . اصرار بر تطبيق همه فعاليتها ، نيروها و پديدههاى مغزى و روانى بر تعريفات و اصول و قوانين حاكم بر طبيعت همان اندازه به حذف واقعيت ميانجامد كه اصرار به تطبيق موجودات و روابط و نمودهاى طبيعت ، بر اصول و قوانين و تعريفات حاكم در درون ذات .