انسان آنچنانكه هست آيا انسان آنچنانكه هست از ديدگاه اسلام قابل شناسائى است ؟

صاحب نظران جوامع و ملل در همه دورانها درصدد شناختن اين موجود كه انسان ناميده ميشود بر آمده ، از ديدگاههاى گوناگون فلسفى و علمى و دينى و اخلاقى در اين مسئله عظمى سخت كوشيده‏اند . احتمال اينكه بشر درباره شناخت خويش هيچ كارى را انجام نداده است ، يا ناشى از بى اطلاعى است و يا نسبى بودن معلومات و تجارب درباره انسان كه داراى ابعاد بسيار متنوع

[ 60 ]

است ، ناديده گرفته شده است . انسان در گذرگاه حيات طبيعى و « حيات معقول » خويش دست به وضع اصول و قوانينى براى تنظيم هر دو نوع حيات زده و فرهنگ‏ها و تمدن‏هاى متعدد و متنوع به وجود آورده است . اين خود روشن‏ترين دليل براى اين است كه اين موجود درباره خود معلومات فراوانى را بدست آورده است . به اضافه اينكه هر دو نوع حيات انسانها از ميان سنگلاخهاى جهان طبيعت و تزاحم‏هاى نابود كننده همنوعان خود عبور كرده و به حركت خود ادامه داده است . آيا مبارزه با آن سنگلاخها و مرتفع ساختن آن تزاحم‏ها بدون شناخت قدرت متنوع و استعدادهاى گوناگون انسانى امكان پذير بوده است ؟ آنچه كه مهم است اين است كه بايد ببينيم چه عواملى باعث شده است كه برخى از محققان و دانشمندان كه عدد آنان اندك نيست ، معتقد شده‏اند كه انسان تا به امروز با آنهمه ترقيات و پيشرفت‏هاى بسيار چشمگير درباره شناخت جهان طبيعت و چگونگى تصرف در آن به سود خويش ، نتوانسته است معلومات لازم و كافى درباره موجوديت خود را بدست آورده و همه سطوح و ابعاد خود را بشناسد و از لذايذ موجوديت شناختن خويشتن برخوردار و از آلام و ناگواريهاى متعددى كه پيرامون او را فرا گرفته است ، نجات پيدا كند ؟ البته درست است كه شماره كتابهائى كه با مضمون ( انسان موجود ناشناخته تأليف الكسيس كارل ) باشد ، معدود است ، ولى مقدار بسيار فراوانى از كتابها و مقالات و مباحث مشروح در علوم انسانى اين مسئله را كه موجوديت انسان كاملا شناخته نشده است ، مطرح ميكنند . براى توضيح علل عقب ماندگى انسان شناسى ، عواملى را ميتوان در نظر گرفت :

عامل يكم مطلبى است كه شامل همه واقعيات هستى ميباشد كه به جهت وجود مجهولاتى اگر چه مقدار كمى هم بوده باشد ، جهل به همه واقعيات سرايت ميكند و آنها را نامعلوم ميسازد ، زيرا واقعيات با يكديگر در حال ارتباط شديد

[ 61 ]

هستند ، به طوريكه :

اگر يك ذره را برگيرى از جاى
خلل يابد همه عالم سراپاى

و انسان كه موجودى بسيار پيچيده‏تر و داراى استعدادها و ابعاد زيادتر است ، از ابهام بيشترى برخوردار ميباشد ، مخصوصا با نظر به اينكه هيچيك از پديده‏ها و نيروها و فعاليت‏هاى مغزى و روانى او قابل مشاهده و تجربه مستقيم نيست ، و فقط با دو راه ميتوان آنرا درك و دريافت نمود :

راه يكم دريافت آن امور مغزى و روانى در خويشتن و مقايسه آنها با آنچه كه در مغز و روان ديگر همنوعان خود ميگذرد .

راه دوم انعكاسات معلولى آن امور به وسيله حركات و كردارها و بازتابهاى فيزيكى قابل مشاهده عينى .

و اين مسئله مسلم است كه نه تشابه محض ميتواند حقيقت طرفين تشابه و مختصات آنها را به طور همه جانبه قابل فهم بسازد و نه شناخت معلول‏ها ميتواند شناخت كامل علت‏ها را امكان پذير نمايد .

البته اين عامل درباره موجوديت بسيار پر بعد و پيچيده انسان موجب ابهامهائى حيرت افزاتر از قلمرو جمادات و نباتات و ديگر جانداران ميگردد ،

زيرا ناتوانى در تفسير خود هوشيارى ( علم حضورى ) كه در آن حالت درك كننده عين درك شونده است و احساس اختيار كه عبارتست از نظاره و سلطه « من » به دو قطب مثبت و منفى كار ، و تجسيم كه عبارت است از حذف و انتخاب خلاف واقعيت با فرض و تلقى و تأثر از آن مخالف واقعيت ، و تجريد عدد و امثال اين پديده‏ها و فعاليت‏ها ، با منطق معمولى ، موجب مجهول ماندن حقيقت انسان ميباشد . بايد گفت اين ناتوانى ناشى از تعميم بى‏اساس اصول و قوانين جاريه در طبيعت عينى خارجى است كه ما ميخواهيم با آن اصول و قوانين نيروها و فعاليت‏ها و پديده‏هاى روانى را نيز تفسير نمائيم . و ترديدى نيست در اينكه تفاوت شديد دو قلمرو برون ذاتى و درون ذاتى انسان نميتواند علتى براى

[ 62 ]

جمود و توقف ما در تحقيقات انسانشناسى بوده باشد ، زيرا جريان قوانين عليت و كنش و واكنش و تعين و امثال اينها در ارتباط درون ذات با برون ذات ، ضرورت تعريفات و قوانين مخصوص بدرون ذات را به هيچ وجه نفى نميكند . مثلا ميدانيم كه انديشه فعاليتى است كه در مغز ما وجود دارد ، از آنجهت كه به جريان افتادن آن مانند رويدادهاى عالم طبيعت به علت نيازمند است ، تشابهى با طبيعت دارد ، ولى از جهت ديگر كه رابطه مقدمات و قضاياى انديشه با نتيجه حاصله از آنها ، مانند رابطه علت و معلول طبيعى نيست ، اصول و قوانينى مخصوص به خود دارد ، زيرا انسان حيوان است و هر حيوان احساس دارد ، كه دو مقدمه هستند بدون كمترين تحول مادى ( كم شدن و زياد شدن و ساير دگرگونيهاى كيفى ) نتيجه « پس انسان احساس دارد » را به وجود مياورد .

يعنى هيچ يك از واحدهاى رشته انديشه فوق ( دو مقدمه و يك نتيجه ) ماده تحول يافته از ماده قبلى نميباشد . در صورتيكه مواد نطفه براى اينكه علقه را بوجود بياورد ، بالضروره در مجراى تحول قرار ميگيرد . اصرار بر تطبيق همه فعاليت‏ها ، نيروها و پديده‏هاى مغزى و روانى بر تعريفات و اصول و قوانين حاكم بر طبيعت همان اندازه به حذف واقعيت ميانجامد كه اصرار به تطبيق موجودات و روابط و نمودهاى طبيعت ، بر اصول و قوانين و تعريفات حاكم در درون ذات .