چهار بطور كلى اگر حيات تكامل پذير براى يك فرد يا يك جامعه جدى مطرح شود ، با دنيا بدنيا خواهد نگريست ، نه در دنيا

اين جمله « حيات را قربانى وسائل حيات نكنيد » از اصول بنيادين همه اديان حقه و حكمت‏هاى سازنده ايست كه از مغزهاى انسان شناس و انسان دوست تراوش كرده است . بگذاريد براى درك شايسته اين اصل يك مقدمه مختصرى را بيان كنيم . آيا قبول داريد كه گرايش و انجذاب بيك موضوع روح انسانى را در خود آن موضوع هضم ميكند و آن بعد از روح كه تحت تأثير جدى آن موضوع قرار گرفته است ، تجسمى از همان موضوع ميشود ؟

اى برادر تو همان انديشه‏اى
ما بقى خود استخوان و ريشه‏اى

گر بود انديشه‏ات گل گلشنى
ور بود خارى تو هيمه گلخنى

مولوى يقين داشته باشيم كه پاسخ اين سئوال مثبت است . و اگر بخواهيم پاسخ را روشنتر و قابل قبول‏تر براى عموم مطرح كنيم ، ميتوانيم بگوئيم : گرايش و انجذاب جدى بيك موضوع ، موجب ميشود كه آن موضوع عينكى بر ديدگان روح بوده باشد كه بهر چيز بنگرد ، با همان عينك خواهد نگريست و ممكن است بجائى برسد كه همه جهان هستى پرتوى از آن موضوع يا طفيلى آن موضوع تلقى شود . بهترين و روشنترين دليل اين مدعا را در پديده عشق مى‏بينيم كه عاشق بهر چيزى كه مى‏نگرد نميتواند بدون عينكى كه از معشوق به چشمانش زده شده است ، در آن چيز بنگرد . گمان نميرود يك عاقل آگاه پيدا شود و منكر اين اصل كه متذكر شديم ، بوده باشد . پس از اين مقدمه مختصر ميتوانيم طعم انسانى و ملكوتى جمله امير المؤمنين ( ع ) را كه ميفرمايد : 10 ، 19 من أبصر بها بصّرته و من أبصر أليها أعمته ( كسى كه با اين دنيا به دنيا

[ 33 ]

( حيات طبيعى در ارتباط با طبيعت محسوس ) بنگرد ، همين دنيا بينايش ميسازد و اگر كسى در اين دنيا بنگرد و آنرا بطور هدفى و ذاتى بخواهد ، همين دنيا نابينايش ميسازد ) بچشيم .

امير المؤمنين عليه السلام با اين جمله ميفرمايد : تو انسانى و اگر بخواهى به آجر و سيمان ، و مقام و شهرت جذب شوى مانند عين آن موجودات نا آگاه شده ، نابينا خواهى گشت . در صورتيكه تو انسانى ، و با عظمت‏تر از آن موجودات ميباشى . و اگر بخواهى آن موجودات را بشناسى و در راه هدف حيات معقول انسانى خود ، از آنها برخوردار شوى ، همه آن موجودات چهره واقعى خود را بتو آشكار ساخته و نه تنها حيات و روح ترا تسخير نخواهند كرد ، بلكه حركت حيات و روح را در ميدانهاى مختلف دنيا پر معناتر و منتج‏تر خواهد كرد .

خلاصه اگر ميخواهيم باداشتن آن جان كه در همه جانوران وجود دارد ، روان هم داشته باشيم ، بايد در نمودهاى دنيا ميخكوب نشويم . تا بگوئيم :

چو گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان كه روان است روانم

چرا ؟ زيرا

چيست امعان ؟ چشمه را كردن روان
چون زتن جان جست گويندش روان

مولوى

[ 35 ]