يك هر اندازه هم كه تفكرات ما در خود اشياء نفوذ كند ، باز هم درك ما درباره آن‏ها ناقص است

آنچه كه بوسيله تحقيقات و آزمايش‏هاى كاملا دقيق درباره ذات اشياء براى درك و فهم آنها بدست ما ميآيد ، نمودهاى ابتدائى و كيفيت‏هاى ثانوى است كه پس از ورود تغيرات در اشياء بوسيله علل و عوامل ميباشد و اما شناخت واقعيتهاى ذاتى آنها ، از دسترس درك و فهم ما بسيار بدور است . اين اعتراف ، تاريخى بسيار طولانى در معارف بشرى دارد . براى اثبات صحت و لزوم اين اعتراف سه دليل روشن بيان شده است :

دليل يكم مطالب معروف است كه ميگويد : « ما هرگز قدرت شناخت فصل حقيقى اشياء را نداريم ، يعنى ما نمى‏توانيم آن مختص ذاتى اشياء را كه آنها را ذاتا از يكديگر جدا مى‏كند و ماهيت آنها را تحصل و قوام مى‏بخشد ،

بشناسيم . آنچه كه مى‏توانيم ادعا كنيم اينست كه اگر بطور دقيق بينديشيم و كاملا تجربه كنيم ، فقط مى‏توانيم فصل منطقى اشياء را درك كنيم كه تعريف آن در منطق مشخص شده است .

دليل دوم ارتباط همه اشياء جهان يعنى با يكديگر است . اين ارتباط باعث شده است كه اجزاء جهان عينى با انواعى روابط كه آنها را بيكديگر پيوسته است ، مجموعه متشكلى را بوجود بياورد كه براى خواندن و شناخت

[ 28 ]

همه جانبه هر يك از آن اجزاء و شناخت همه مجموعه متشكل ضرورت دارد ،

بنابر اين ، براى مجهول بودن مجموعه متشكل كافى است كه ما يك جزء مجهول داشته باشيم ، در صورتيكه همه متفكران آگاه كه در شناخت تخصصى يك جزء ، همه هستى را در آن خلاصه نميكنند . ميدانند كه شناخت ،

درباره طبيعت و انسان بقدرى محدود و ناچيز است كه بقول يكى از دانشمندان بسيار معروف : « مانند كودكى در كنار دريائى بيكران و بسيار بسيار عميق ايستاده‏ايم و فقط مقدارى از شن‏ها و سنگريزه‏هاى پيش چشمانمان را در دريا مى‏بينيم ، و باستثناى همين مقدار كه مى‏بينيم ، درياى بيكرانى از مجهولات در پيش رو داريم » . مخصوصا با نظر به باز بودن نظام هستى با اينكه بنظر ما بسته مى‏نمايد :

عالم چون آب جو است بسته نمايد و ليك
ميرود و ميرسد نو نو اين از كجا است

دليل سوم ناتوانى بسيار روشن ما در جدا كردن من از جز من در شناخت واقعيات . توضيح اينكه واقعيات جهان هستى ، وجود دارند چه انسانى وجود داشته باشد كه آنها را درك كند و چه انسان درك كننده‏اى وجود نداشته باشد .

با اينحال هنگاميكه واقعيات براى درك ما مطرح مى‏شوند ، حواس و ابزار كمكى آنها از يكطرف ، گزينش و هدف‏گيرى از شناخت ، از طرف ديگر واقعيات را از موضع‏گيرى خاص من بوسيله حواس و ابزار كمكى آنها براى ما قابل شناخت مى‏سازند . و ما نميتوانيم ادعا كنيم كه واقعيات آنچنانكه هستند بدون تصرف و دستكارى از ناحيه من در ذهن ما منعكس ميگردند .

اين دلايل بخوبى اثبات مى‏كنند كه ما اگر بخواهيم براى شناخت جهان با نظر در خود جهان گام برداريم ، بهيچوجه نخواهيم توانست جهان را بشناسيم :

كاشكى هستى زبانى داشتى
تا زهستان پرده‏ها برداشتى

هر چه گوئى اى دم هستى از آن
پرده ديگر بر او بستى بدان

[ 29 ]

آفت ادراك آن قال است و حال
خون بخون شستن محالست و محال

مولوى و بقول نظامى گنجوى :

در عالم عالم آفريدن
به زين نتوان رقم كشيدن

ولى :

زين پرده ترا نه ساخت نتوان
وين پرده به خود شناخت نتوان

آرى ، اگر بخواهيم جهان را با نگريستن در آن بشناسيم ، هرگز موفق به شناخت جهان نخواهيم گشت و براى هميشه از معرفت جامع نابينا خواهيم ماند . ولى اگر بتوانيم در عين ارتباط علمى با اجزاء جهان و روابط جاريه ميان آنها ، سراغ حقايق كلى و مبادى اساسى جهان را بگيريم ، بدون ترديد موفقيت قابل توجهى در جهان بينى بدست خواهيم آورد . و بهمين علت است كه صراحتا ميتوان گفت : ماداميكه ما بوسيله اجزاء جهان و روابط جاريه ميان آنها به حقايق كلى و مبادى اساسى جهان ننگريم و آنها را درك نكنيم ، حق ادعاى جهان بينى نخواهيم داشت ، اگر چه با هر كس كه به گفتگو مى‏نشينيم آن بيچاره هم بنحوى به بيمارى ادعاى جهان بينى مبتلا شده است . چه جهان بينى كدام جهان بينى مگر با غوطه خوردن در شكم اجزائى محدود از جهان بيكران با نظمى باز ( سيستمى باز ) ميتوان ادعاى جهان بينى نمود ؟

چون شما سوى جمادى ميرويد
آگه از جان جمادى كى شويد ؟

اين واقعيت را چه بخواهيم و چه نخواهيم بايد بپذيريم كه بدست آوردن راز واقعى « اين از آن صادر شده است » يعنى راز جريان قانون « عليت » بدون عبور از رويدادها و حوادث زنجيرى علل و معلولات به عمق اين جريان ، هيچ معرفت صحيحى نخواهيم داشت كه خودمان بآن معتقد شويم و به افكار مردم عرضه كنيم . شوخى فلسفه نماى حسيون افراطى را كنار بگذاريد ، آنان با نظر به نامحسوس بودن رابطه ضرورى ميان علل و معلولات ، و ديگر قوانين خصوصى

[ 30 ]

و عمومى خودشان هم نميدانند چه فكر ميكنند و چه ميگويند . نيز بايد براى اعتقاد به تكامل يا آگاهى و هدف‏گيرى را براى همه اجزاى جهان هستى اثبات كنيم ، و ميدانيم كه اثبات علمى آگاهى و هدف‏گيرى براى همه اجزاى جهان هستى با نظر به معناى اصطلاحى علم امكان ناپذير است . و يا بايد عامل حركت تكاملى را در خارج از ذات اجزاى جهان بدانيم . اگر ما بخواهيم فقط در اجزاى متغير و متحرك جهان بنگريم و تنظيم كننده تغيرات و حركات را در خود اجزاى متغير پيدا كنيم ، بدون ترديد بهيچ نتيجه صحيحى نخواهيم رسيد . چنانكه با ديدن تعاقب رويدادها پشت سرهم ، بهيچ رابطه‏اى بعنوان رابطه ضرورى عليت نخواهيم رسيد . و بهمين جهت بوده است كه همه متفكرانى كه در خود اجزاى متحرك جهان نگريسته‏اند ، نتوانسته‏اند ، ثابت‏هائى را كه تنظيم كننده آن متغيرها است ، درك كنند و در نتيجه يا در بن بست نيهيليستى ( پوچ‏گرائى ) گرفتار ميشوند و يا نوعى ايده‏آليسم بى‏پايه را مى‏پذيرند ، اگر چه ادعاى رئاليستى داشته باشند .