يكى از ثابتترين اصول حيات طبيعى بشرى كه بوئى از « حيات معقول » نبرده باشد ، گمراهى و طغيانگرى در موقع احساس بىنيازى است . اين اصل در قرآن مجيد با كمال صراحت چنين گوشزد شده است :
كلاَّ أنَّ اْلأنْسانَ لَيَطْغى أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى 1 ( قطعا ، انسان ، بدان سبب كه خود را بىنياز مىبيند ، طغيانگرى ميكند ) .
درباره اين اصل كه در موارد متعددى از نهج البلاغه با عبارات گوناگون آمده است ، مسائلى را مطرح كردهايم . در اين مبحث باين نكته اشاره ميكنيم كه علت طغيانگرى بجهت احساس بىنيازى در ذات خود حيات طبيعى محض نهفته است و يك پديده عارضى نيست كه قابل استثناء بوده باشد . براى توضيح
-----------
( 1 ) . سوره العلق آيه 6 و 7
[ 23 ]
بيشتر ميتوانيم اين اصل را به دو قضيه روشن تحليل نمائيم :
قضيه يكم احساس بىنيازى از مقتضيات ذات حيات طبيعى محض است و اين احساس در « حيات معقول » بوجود نميآيد ، زيرا حيات طبيعى محض همواره در محاصره « آنچه كه هست ، همين است و آنچه كه بايد همين است » حركت مىكند ، و ماوارى اين قلمرو تنگ و محدود را براى خود مطرح نمىكند . بدين جهت است كه هيچ حقيقتى بنام « بايد » و « شايد » نه از درون ذاتش ( عقل و وجدان ) و نه از برون ذاتش ( پيامبران و حكماء و قانونگزاران و جامعه . . ) براى او مفهومى ندارد . اين پندار پوچ او را به احساس بىنيازى وادار مىكند و هر اندازه كه در حيات طبيعى محض بيشتر غوطهور گردد ،
احساس بىنيازى او قويتر و بنيانكنتر و تباه كنندهتر ميشود و اگر هم لحظهاى بخود بيايد و احاطه قوانين طبيعت و فشار حلقههاى زنجير رويدادهاى جبرى را احساس كند ، خود را در ظلمت اوهام و خرافات انداخته ، با جمله « انشاء اللّه بز بود » خود را تخدير مينمايد ، گاهى هم كه نتوانست با جمله مزبور خود را تخدير نمايد ، شروع مىكند به گزيدن زنجير رويدادهاى جبرى [ كه ناتوانى انسان را بخوبى اثبات مىكنند ] ، با داندانهاى خود كه به شكستن دندانهايش مىانجامد . اين احمق نميداند
رسن را مىگزى اى صيد بسته
نبرد اين رسن هيچ از گزيدن
مولوى قضيه دوم تلازم قطعى احساس بىنيازى و طغيانگرى است اين تلازم مانند قابليت تقسيم عدد زوج به دو عدد مساوى ، هرگز قابل برطرف شدن نيست ، زيرا چنانكه در بالا اشاره كرديم ، اين احساس احمقانه ملاك همه « آنچه هست » و « آنچه بايد » را در ماوراى خود طبيعى تباه شدهاش نميجويد و حاكميت مطلق را از آن خود ميداند ، چونان مگس ناتوان كه در گوشهاى از جايگاه تخليه مدفوع روى چند قطره بول روى كاهى بنشيند و با حركت آن
[ 24 ]
كاه باين سو و آن سو ، خود را كشتيبان كشتى عالم هستى تلقى كند سپس امير المؤمنين عليه السلام خاصيت ششم دنيا را بيان ميفرمايد . اين خاصيت عبارتست از « تلازم ميان احساس فقر و اندوه » اين پديده ناگوار روانى هم از مختصات احساس فقر در حيات طبيعى محض است و در « حيات معقول » چنين پديده روانى بوجود نميآيد ، آنچه كه در « حيات معقول » بسبب احساس فقر و نيازمندى بوجود ميآيد ، كوشش و تكاپوى جدى براى تنظيم حيات مادى و معنوى است بطورى كه كوتاهى كردن در رفع نيازمندىها كه خود عامل اختلال روانى و ارتكاب نامشروع ميگردد ، گناه است و بايد از آن پرهيز نمود . و در صورت ناتوانى از رفع نيازمندىها ، آدمى بهمان اندازه ناتوانى معذور ميباشد و تا بتواند صبر و شكيبائى نموده ولى از بدست آوردن عوامل رفع احتياجات در صورت امكان ، خوددارى ننمايد . 8 ، 9 و من ساعاها فاتته و من قعد عنها و اتته ( كسى كه براى اين دنيا بتلاش بيافتد ، دنيا او را ترك گويد و كسى كه درباره دنيا بىاعتنائى كند ، بسراغ او آيد و مطيعش گردد ) .