مسلم است كه مقصود امير المؤمنين ( ع ) از دنيا خود جهان طبيعت با آنهمه قوانين و شگفتىها و عظمتهايش كه نمايشگر قدرت و مشيت و حكمت بالغه خداوندى است ، نمىباشد . و همچنين خود انسان « آنچنانكه هست » نيست كه بعنوان واقعيتى پيوسته با جهان طبيعت در جريان است . بلكه مقصود امير المؤمنين ارتباط حيات طبيعى محض انسانى است با رويه محسوسى از عالم طبيعت . اين تفسير در باره دنيا هم از آيات قرآنى استفاده ميشود و هم از جملاتى در سخنان امير المؤمنين ( ع ) كه در نهج البلاغه جمع آورى شده است .
در يكى از سخنان آن حضرت در نهج البلاغه خطاب به كسى كه دنيا را سرزنش ميكرد ، همين تفسير را در نهايت بلاغت و عظمت مشاهده خواهيم كرد . در مقدمه شرح توصيف دنيا مطابق مقصود امير المؤمنين ( ع ) چند بيت زير را مورد دقت قرار ميدهيم : .
[ 17 ]
سالها جام جم به دست تو بود
تو كه نشناختى كسى چه كند
برده بودى و داوت آمده بود
تو كه بد باختى كسى چه كند
تو درون چاه زفتستى ز كاخ
چه گنه دارد جهانهاى فراخ
مررسن را نيست جرمى اى عنود
چون ترا سوداى سر بالا نبود
با عدم توجه بمعناى حقيقى حيات و ارتباط آن با جهان برون ذاتى ، و بى خيالى در تنظيم اين دو قلمرو است كه در پايان زندگى ميگوئيم .
آتش به دو دست خويش در خرمن خويش
من خود زدهام كه را كنم دشمن خويش
روزى كه شود معركهها نزد خداى
اى واى من و دست من و دامن خويش
اكنون مىپردازيم به توصيفات دنيا ( ارتباط حيات طبيعى محض انسانى با رويه محسوس از عالم طبيعت ) از ديدگاه امير المؤمنين ( ع ) :
1 آغازش مشقت .
2 پايانش فناء .
آغاز اين دنيا توأم با مشقت است : چگونگى رشد حيات در جنين و ورود كودك باين دنيا كه از ناتوانترين نوزادان جانداران است ، نه آگاهى دارد نه اختيار و نه قدرتى حتى در كوچكترين اشكالش و نه زبانى كه درد خود را ابراز كند و خواستههاى خود را بفهماند . وسيلهاى جز گريه و حركات كاملا مبهم و بازتابهاى مشروط ندارد كه حتى قدرت درك آن شرايط را هم ندارد .
تدريجا دوران آگاهىهاى ابتدائى او فرا ميرسد ، در زير رگبار « بكن و مكن » ها و « ميشود و نميشود » ها دست و پا ميزند . اين اوامر و دستورات سدهاى پولادينى در برابر اجراى « ميخواهم » هاى خام و ابتدائىاش جلوه مىكند و به اصطلاح آزادى در اجراى « ميخواهم » هايش را مختل ميسازد .
[ 18 ]
و او در ظلمتى از جهل باينكه از او چه ميخواهند ، شب و روز را پشت سرهم در مىنوردد و بعبارت صحيحتر شب و روز زندگى كودكانه او را در مىنوردد . تا دوران جوانى فرا رسد كه انسان در اين دوران معمولا ميتواند ، ولى نميداند ، و هنگاميكه دوران دانستنش فرا رسيد ، توانستنش رو به زوال و فنا رفته است . اينست آغاز ورود به صحنه حيات طبيعى محض در رويه محسوس عالم طبيعت .
2 پايان ارتباط حيات طبيعى با رويه محسوس عالم طبيعت ، فنا و زوال است ، زيرا :
كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْموتِ ثُمَّ إلَيْنا تُرْجَعُونَ 1 ( هر نفسى شربت مرگ را خواهد چشيد و سپس به سوى ما رجوع خواهيد كرد ) .
تكيه بر اختر شبگرد مكن كاين عيار
تاج كاووس ربود و كمر كيخسرو
حافظ 4 ، 5 فى حلالها حساب و فى حرامها عقاب ( در حلال اين دنيا حساب است و در حرامش عقاب ) .