عدهاى به گردآورى ديوان شعر على(ع)همت كرده و آن را به مثابه ديگر دواوين درآوردهاند .از جمله:(اول)ابو احمد عبد العزيز بن يحيى جلودى متوفى 330 ه.(دوم)على بن احمد نيسابورى فنجكردى كه تقريبا معاصر سيد رضى بوده است.(سوم)قطب كيدرى متوفى در سال 576 هـ.وى دو بار به جمع آورى ديوان حضرت على(ع)اقدام كرد.باز نخست تنها آداب و حكم را گرد آورد و آن را الحديقه الانيقه نام نهاد و دربار دوم آن ديوان را تحت عنوان انوار العقول من اشعار وصى الرسول(ص)گرد آورد.(چهارم)ابو عبد الله مرزبانى متوفى در سال 384 هـ.اين قول به نقل از نويسنده مجموعه شعرى در امثال است كه فعلا در خزانه رضويه موجود است.(پنجم)ابو بركات هبة الله بن على بن محمد معروف به ابن شجرى.(ششم)قاضى قضاعى محمد بن سلامه مغربى نويسنده كتاب الشهاب المجموع من كلمات النبى(ص)،متوفى در سال 454 هـ.لكن وى اشعار على (ع)را به عنوان ديوانى مستقل تأليف نكرد بلكه اشعارى را كه روايت آنها به على(ع)مىرسيد نقل كرد و آن را باب هفتم كتابخود دستور معالم الحكم المجموع من كلمات امير المؤمنين (ع)،مانند كتاب الشهاب،قرار داد.(هشتم)سبط بن جوزى در تذكرة الخواص آنجا كه مىگويد:ما آنچه را از مرواريدهاى نثر كه در فنون علوم برگزيده بوديم،نقل كرديم و اكنون به نقل اشعارى كه چون درند مىپردازيم.عدهاى از جمله ابراهيم بن محمد علوى و ابو القاسم خطيب موصلى و عمر بن صافى و...به اسناد خود از استادانشان اشعارى را به امير المؤمنين(ع)نسبت دادهاند و اين اشعار در ابكار الفضايل و العيون آمده است.(نهم)نگارنده اين سطور نيز ديوان امير مؤمنان(ع)را بنا بر روايات صحيح،گرد آورى و چاپ كرده است.اما از همه اين ديوانهايى كه افراد مذكور جمع آوردهاند،امروزه چيزى در دسترس ما نيست به جز يكى از نسخهها كه تا به حال چندين بار در چند جا،به چاپ رسيده است.ظاهرا اين نسخه همان است كه على بن احمد نيسابورى آن را گرد آورده و قاضى حسين بن معين الدين ميبدى از علماى اهل سنت و متوفى در سال 870 هـ،به فارسى بر آن شرحى نگاشته است.جامع اين ديوان در گردآورى اشعارى كه به امير مؤمنان(ع)نسبت داده شده است،تلاش از خود نشان نداده.بنابر اين ضمن آنكه قسمت اعظم از اشعار آن حضرت را جمع كرده اما باز هم بسيارى از اشعار آن حضرت را در كتاب خود نقل نكرده است و ما در جست و جويى كه در پيدا كردن اشعار آن حضرت داشتيم،بر آنها اطلاع يافتيم.
اما اين جامع،اشعارى در اين ديوان نقل كرده است كه از على(ع)نيست البته برخى از اين اشعار ممكن است از آن حضرت باشد و هيچ نشانهاى هم اين احتمال را مرتفع نمىسازد.چنين مىنمايد كه اين ديوان،در طول روزگار،از تحريف و زيادت مردم مصون نمانده يا آنكه جامع ديوان به خاطر عدم آشنايى كافى با زبان عربى و عدم اقتصار وى بر مصادر صحيح،فاقد بصيرت شايستهاى براى انجام اين كار بوده است.از اين رو وى مرواريد را با شن و ريگ آلوده و اشعارى را بدان حضرت منسوب ساخته كه از آن او نيست.از جمله اين دو بيت:
اتصبر للبلوى عزاء و حسبة
فتؤ جر ام تسلو سلوا البهائم
خلقنا رجالا للتجلد و الاسى
و تلك الغوانى للبكا و المآتم
زيرا اين دو بيت به قصيدهاى از ابو تمام طايى تعلق دارد و آنچه جامع ديوان على(ع)را به اشتباه انداخته،بيت پيش از اين دو بيت است كه گفتهاند:
و قال على(ع)فى التعازى لا شعث
و خاف عليه بعض تلك العظائم
ابو تمام در اين بيت به سخنى منثور،كه على(ع)به اشعث فرموده و وى را به خاطر از دست دادن پسرش تعزيت گفته و سيد رضى هم در باب آخر نهج البلاغه ذكر كرده،اشاره كرده است .سخن على(ع)چنين است:«اى اشعث!اگر شكيب ورزى قضا و قدر بر توجارى شود در حالى كه تو پاداش مىيابى و اگر بىتابى كنى قضا و قدر بر تو جارى شود در حالى كه تو گناه كردهاى».
و البته اين اشتباه براى كسى كه كمترين شناختى داشته باشد،هيچ گاه پيش نخواهد آمد.از ديگر اشعارى كه در اين نسخه به اشتباه به امير مؤمنان نسبت داده شده،بيت زير است:
ليس من مات فاستراح بميت
انما الميت ميت الاحياء
زيرا اين بيت،با بيت ديگر ارتباط دارد(موقوف المعانى)و بيت دوم آن چنين است:
انما الميت من يعيش كئيبا
كاسفا باله قليل الرجاء
مؤلف كتاب قطر الندى و نيز نويسنده شرح شواهد آن كه كتابى است تحت عنوان معالم الاهتداء نوشتهاند كه گوينده اين دو بيت عذرى غسانى نام دارد.
از جمله ابيات الحاقى در اين نسخه،بيت زير است:
اريد حباءه و يريد قتلى
عذيرك من خليلك من مراد
اين شعر از عمرو بن معدى كرب بوده كه على(ع)بدان تمثل جسته است.از جمله ابياتى كه از على(ع)نيست ولى در اين ديوان وارد شده،بيت زير است:
و حسبك داء ان تبيت ببطنه
و حولك اكباد تحن الى القد
چرا كه على(ع)خود در نامهاى كه به عثمان بن حنيف نگاشته و اين شعر را در آنجا نقل كرده است به صراحت مىفرمايد:«يا آن چنان باشم كه شاعر مىگويد:و حسبك...»دو بيت زير نيز از ابيات الحاقى در نسخه مذكور است:
قال المنجم و الطبيب كلاهما
لا تحشر الاموات قلت اليكما
ان صح قولكما فلست بخاسر
اوصح قولى فالخسار عليكما
اين دو بيت از ابو العلاى معرى است كه در ديوان او به نام لزوم ما لا يلزم به چشم مىخورد .
اكنون ما در اينجا به نقل گوشهاى از اشعار آن حضرت،كه صحت انتساب آنها به وى مسجل است يا در كتابهاى مورد اعتماد نقل شده،مىپردازيم.ما اين اشعار را بر اساس حروف الفبا مرتب كردهايم.
در كتاب دستور معالم الحكم نوشته قاضى قضاعى و نيز در ديوان آن حضرت آمده است كه وى در روز بدر فرمود:
چون پشت كردند،ما رسول خدا را يارى كرديم و مسلمانان زيرك و صاحب خرد نيز به دور او گرد آمدند.با جوانمردى گمراهان مردم را دور كرديم و آنان هنوز نه راه را ديدند و نه هدايت را.
و چون هدايت را براى ما آوردند،همگى بر اطاعت از خداوند بخشاينده و بر حق و پرهيزگارى قرار گرفتيم.
خطيب بغدادى در تاريخ خود نقل كرده است كه على(ع)فرمود:
چون دلها از نوميدى پر شدند و سينه گشاده از آن تنگ شد،و مشقتها و سختيها جاى باز كرد و استوارى گرفت و مهمات امور در آن تخم پاشيد،و اگر توجيهى(علتى)براى برطرفشدن سختى ديده نشد و انسان عاقل نتوانست چارهاى براى آن بيانديشد،در همان نوميدى،فريادرس به يارى تو خواهد آمد كه خداوند مهربان و اجابتكننده دعا،به آن بر تو منت مىگذارد،و بدان كه تمام حادثهها چون اتمام پذيرد،گشايشى نزديك،بدان بسته است.
جامع ديوان و نويسنده جواهر المطالب اين ابيات را،به جز بيت اخير،از آن حضرت نقل كردهاند :
به نفسم كه به تنگ آمده و روزگار او را به شگفت آورده است مىگويم:
بر سختى روزگار شكيبا باش كه بالاخره آن فرجامى دارد و صبر تنها در نزد نيكان است(صاحب حسبان است).
به زودى خداوند در آن امرى سودمند ظاهر خواهد كرد كه براى كسى مانند تو راحتى از سختيها محسوب مىشود.
شيخ مفيد در ارشاد و ابن اسحاق در مغازى گويند:چون على(ع)كار عمرو بن عبد ود را تمام ساخت فرمود:
از روى سبكسرى،سنگ(بت)را يارى كرد حال آنكه من دين محمد(ص)را به درستى يارى كردم.
پس او را زدم و در حالى كه بر زمين افتاده بود رهايش كردم و او همچون تنه درختى در ميان تپههاى تن بيفتاد.
و از لباسهايش چشم پوشيدم و حال آنكه اگر من افتاده بودم!و لباسهاى مرا مىكند.اى جماعت احزاب گمان مبريد خداوند دينش و پيامبرش را يارى نمىكند.
حاكم نيز در مستدرك اين اشعار را نقل كرده است:
آيا سواران چنين بر من مىتازند؟يارانم را آگاه سازيد.
امروز فرار نگهبان مرا منع مىكند و حال آنكه در سر من رسوخ كرده نه در دندانم.پسر عبد به سختى سوگند ياد كرد و من نيز قسم خوردهام.پس بشنويد دروغگو كيست؟
همانا من تصديق مىكنم كسى را كه به پرهيزگارى تهليل مىگويد.آنان دو مردند كه به سختى مىجنگند.
او سنگ(بت)را از روى سفاهت عبادت كرد،در حالى كه من به درستى پروردگار محمد را پرستش كردم.
در تاريخ طبرى و نيز در اغانى آمده است:در روز احد وقتى طلحه بن ابى طلحه عبدرى،پرچمدار قريش،براى جنگ بيرون آمد و مبارز طلبيد،به نقل از قتاده،على(ع)به استقبال او شتافت و مىگفت:
من پسر ذى الحوضين،عبد المطلب،و هاشم هستم كسى كه مردم را در سال گرسنگى غذا داد.
من به وعدهام وفا و از حسبم دفاع مىكنم.
رضى در نهج البلاغه پس از ذكر سخن آن حضرت كه فرموده است:شگفتا!آيا تكيه بر مسند خلافت بسته به صحابت و خويشاوندى.با رسول خداست(ص)!!گويد:در همين معنا اين دو بيت از على(ع)روايت شده است:
اگر به وسيله شورا عهدهدار امور مسلمين شدى،چگونه است كه طرفهاى مشورت غايبند.
و اگر به خاطر دارابودن قرابت با پيامبر(ص)،با مخالفان احتجاج كردى،بدان كه ديگرى غير از تو به پيامبر(ص)نزديكتر است.
كميت نيز با اين دو بيت،به مضمون فوق اشاره كرده است:
با حقى كه از آن شما بود،قريش ما را به انقياد خود در آورد.
پس اگر خلافت براى قبيلهاى جز آنان زيبنده نبود،بنابر اين خويشاوندان سزاوارتر و واجبتر بودند.
نصر بن مزاحم در كتاب صفين گويد:على(ع)در آن جنگ فرمود:
آيا نمىبينى قومم را كه چون برادرشان آنان را فرا مىخواند به او پاسخ مىدهند و اگر بر قومى خشم گيرد آنان هم خشم مىگيرند.
اينان نهان مرا حفظ كردند چنان كه من نيز در غياب قومم حافظ آنانم.
مادران فرزندان جنگ،هيچ گاه آنان را باز ندارند و پدرانشان،پدران راستىاند و گرامى نژادند.
در تذكرة الخواص آمده است كه آن حضرت فرمود:
وفا مثل رفتن ديروز رونده رفت.و مردم يا فريبكارند و يا منحرف
نصر در كتاب صفين گويد:على(ع)در ايام جنگ صفين وقتى اصحابش را فرا خواند و تعداد آنان را از دههزار به دوازدههزار تن رسيد،بر استر رسول خدا(ص)سوار شد و در پيشاپيش آنها حركت كرد و فرمود:
همچون رفتن مورچه به آرامى حركت كنيد و جا نمانيد.صبح و شب به كار جنگ بپردازيد.تا يا انتقام بگيريد و يا بميريد كه من مدتى دراز است كه نافرمانى مىشوم.
به شما گفتم اگر بياييد من نيز بيايم و براى شما آنچه كه خود مىخواهيد يا من مىخواهم پديد نخواهد آمد.
بلكه چيزى تحقق مىيابد كه خداوند زنده كننده و ميراننده بخواهد.
در تذكرة الخواص آمده است:على(ع)فرمود:
چه بسا نگاهى كه شهوت را به قلب جلب كند و بدين ترتيب قلب به نابودى دچار شود.
باغندى در جواهر المطالب گويد:از اشعارى كه به على(ع)نسبت داده شده اشعار زير است:
اگر من به صبر و بردبارى نيازمند باشم پس گاهى مواقع هم به نادانى نيازمندترم.من اسبى براى شكيبايى دارم كه به شكيبايى هم بدان لگام زدهام و اسبى نيز در شر دارم كه زين آن از شر است.
اگر كسى راستى مرا خواهد،من راستم و اگر كسى كژىام را بخواهد،بداند كه من كجم.
آن حضرت به هنگامى كه از مكه به سوى مدينه در هجرت بود،هشت تن از سواران قريش بر او يورش بردند و او چون شير به آنان حمله مىكرد و مىگفت:
راه اين تلاشگر مجاهد را باز گذاريد.من قسم خوردهام كه جز خداى يگانه را نپرستم.
در ديوان آن حضرت آمده است چون مرحب به جنگ على(ع)در آمد،گفت:
ما كسانى هستيم كه زنان سپيد روى بسيار زيبا و خوش اندام ما را زادهاند.لباس ما نگارين و از پارچههاى نرم و نازك است.
ما فرزندان جنگيم و در ميان ما كسى نيست كه آن را خيانت كند(وانهد).
على(ع)در پاسخ به اين اشعار چنين فرمود:
من همانم كه مادرم مرا حيدر ناميد،شير بيشهها و شير ژيانم.
دو بازويم ستبر و ضربتى سخت دارم و همچون شير بيشهها سخت ديدارم.
با شمشير كيل سندره(نوعى پيمانه)را براى شما مىپيمايم و چونان بر شما ضربت مىزنم كه مهرههاى كمر را جدا كند.
سرها را در زمين خشك رها مىكنم و با شمشير گردن كفار را مىزنم.
زدنى مانند زدن جوانى بزرگوار و نيرومند بر كسى كه حق را ترك كند و كج ايستد.
نويسنده مجموعة الامثال الشعريه آورده است:على(ع)فرمود:
اگر روزگارى مرا بدحال كند و روزگارى نيز مرا خوشحال كند و اگر سختى مرا رسد،به تحقيق آسانى هم مرا در مىيابد.
براى هر روز نزد من عادتى است.چه صبر مرا بدحال و چه شكر مرا خوشحال كند.
سبط بن جوزى در تذكرة الخواص و مرزبانى در ديوان شعر امير مؤمنان(ع)گويند:روزى مردى به آن حضرت عرض كرد:كاسه صبرم لبريز شد.وى فرمود:آيا شعرى برايت بخوانم يا تو را چيزى دهم؟مرد گفت:سخن تو در پيش من محبوبتر از بخشش توست.
پس آن حضرت هم فرمود:
اگر روزگار تو را سختى داد در انتظار گشايش باش كه آن به كسى كه چشم به انتظار اوست،فرود خواهد آمد.
اگر تو را سختى گرفت و يا به بلا دچار شدى بر سختى و آسانى دنيا شكيبايى پيشه كن.چه بسا كسى كه به خاطر بىباكيش عافيت يافته و چه بسا كسى كه مبتلا بدان بوده از ترس آن خواب به چشمش نرفته.
او در عشاى شبش آسوده بوده و سختى در سحر همان شب بدو رسيده است.
كسى كه با تجربه روزگار همصحبتى با او را نكوهش كرد و از صفا و تاريكى آن بهرهمند شد .
سبط بن جوزى در تذكرة الخواص گويد:اين اشعار را در كتاب سر العالمين غزالى رحمة الله ديدم كه به على(ع)منسوب كرده بود.وى در مذمت مردم مىفرمايد:
هنگامى كه بخت به انسان روى مىآورد او همچون درختى است و تا وقتى ميوه دارد مردم همواره به گرد او جمعند.
تا آنكه باروبرش مىريزد و مردم هم از آن با حال آزردگى كناره مىگيرند،در حالى كه نسبت به او قبلا مهربان بودند؟!
و پس از آنكه مدتها بر آن مهربانى مىكردند،در صدد قطع آن بر مىآيند.
گفتم تمام جوانمردان روى زمين جز اندكى نيستند.حتى يك دهم نيز نيست.هيچ گاه انسانى را كه نيازمودهاى مستاى.پس چه بسا آزمايش او با آنچه از وى شنيدى،با يكديگر سازگار نباشد .
سبط بن جوزى در تذكرة الخواص گويد:على(ع)درباره قدر فرمود:
مردم به تدبير بر دنيا حرص مىورزند،حال آنكه صفاى دنيا آغشته به كدورت آن است.به آنان وقتى رزق داده مىشود بنا بر عقل رزق داده نمىشود.بلكه آنان با همان مقاديرى كه تعيين شده از دنيا برخوردار مىشوند.
و اگر قرار بود آنان از روى زور و توانايى از رزق برخوردار شوند،بازهاى شكارى با روزيهاى گنجشكان مىپريدند.
شيخ طوسى در امالى به نقل از عبد الله بن رافع از على(ع)و نيز حاكم در مستدرك به نقل از امام على بن حسين(ع)ابيات زير را كه آن حضرت در هنگام خفتن بر بستر رسول خدا(ص)در ليلة الغار سروده است،نقل كردهاند.البته حاكم بيت آخر را با اندكى تغيير ذكر كرده است :
با جان خودم از بهترين كسى كه بر زمين راه رفته و گرد خانه خدا و حجر الاسود طواف كرده است،محافظت كردم.
چون محمد(ص)از حيله دشمنان بيمناك شد،پروردگار بزرگم او را از مكر و حيله آنان در امان داشت.
من خفتم در حالى كه چشم به راه بودم كه چه وقت بر من مىتازند و خود را آماده شهادت يا اسارت كرده بودم.
رسول خدا(ص)هم در كنف حفاظت خداوند،به آسودگى در غار خفت.
او سه روز در آنجا بماند و سپس شترها به حركت در آمدند.شترها صحرا در مىنورديدند هر جا كه مىرفتند.
جامع ديوان و نويسنده جواهر المطالب آوردهاند كه على(ع)فرمود:
داروى تو هم در خود توست و تو خود نمىدانىـو درد تو هم در توست و تو خود نمىبينى تو گمان مىكنى كه چيزى كوچك هستىـحال آنكه جهانى بزرگ در تو نهفته است.
عمرو بن عبدود در روز خندق گفت:
از بس در ميان شما فرياد هل من مبارز سر دادم گلويم گرفت.
چون دانستم شجاعان در رويارويى با دلير مردان پهلوان بزدل مىشوند.
من همواره به سوى فتنهها شتاب جستهام.و شجاعت و جوانمردى در مرد بهترين خويهاست.
پس امير مؤمنان(ع)بر نبرد او شتافت و فرمود:
شتاب مكن.اكنون پاسخ دهندهاى به نداى تو به ميدان آمد كه ناتوان نيست.
او صاحب نيت و با بصيرت است و راستى نجات بخشنده هر رستگارى است.
من اميدوارم صداى گريه زنان گرينده بر جنازهها را بر تو برپا گردانم.
آن هم با ضربتى بزرگ كه ياد آن همواره در فتنهها باقى بماند.
ابن ابى الحديد گويد اين دو بيت منسوب به آن حضرت است كه فرموده:
برادر حقيقى تو كسى است كه با تو همراه است و به خود زيان مىرساند تا تو را سود بخشد .
كسى كه اگر سختيهاى زمان تو را پريشان و پراكنده ساخت،لباسش را پهن مىكند تا تو را جمع كند(كنايه از آنكه دوستش را در سختيها تنها نمىگذارد و به او يارى مىرساند).
قاضى قضاعى در دستور معالم الحكم اشعار زير را از آن حضرت در شكايت از روزگار نقل كرده است:
سختيهاى دنيا و صاحب آن را بر خود فراوان مىبينم چنان كه حتى مرگ نيز بيمار و ناتوان است.
گرفتاريهاى دنيا را فراوان مىبينم و دنيادار تا دم مرگ عليل و گرفتار است.اينكه من دوستانم را يكى پس از ديگرى از دست مىنهم خود گوياى آن است كه دوستى باقى نمىماند .
نصر بن مزاحم در كتاب صفين روايت كرده است كه آن حضرت به يكى از يارانش به نام عبد العزيز بن حارث فرمان داد كه به سوى برخى از اصحابش كه شاميان آنان را جدا كرده بودند،برود و نامه على(ع)را به ايشان برساند.على(ع)در آن هنگام فرمود:
به كارى مجاز شدى كه طاقت نگاهبانى و راستى را ندارد و برادران نگهبان،اندكند.خداوند مردمان تو را جزاى خير دهد كه دستانت وفا كرد به فضلى كه گرانبها بود.
نصر بن مزاحم آورده است كه على(ع)در بعض روزهاى جنگ صفين مىخواند:تمام اعصار و كمرها و انگشتان كودكان به نيكى مىدانند كه:
من با تيغه شمشير چونان شترى قوى و تيز رو هستم كه مىجنگم و تير مىاندازم و نخستين پيشاهنگانم.با شمشيرى كه هيچ شكستگى(و نقصى)ندارد.
نويسنده جواهر المطالب و نيز سبط بن جوزى در تذكرة الخواص آوردهاند كه على(ع)فرمود :
خردمند،مصايب را پيش از رخ دادن آنها در خودش مجسم مىكند.
پس اگر اين مصايب ناگهانى بر او فرود آيد نمىترسد كه آن پيش از اين در وى مجسم بوده است.
او كار را تا آخر آن پيش بينى مىكند و آخر آن در همان آغاز پيش وى،رخ مىنمايد.
اما نادان از مكر روزگارش ايمن است و كشتارگاه گذشتگان را به دست فراموشى سپرده است .
بنابر اين اگر دگرگونيهاى زمانه با نزول چند مصيبت براى او پيش آيد،او به سختى مىافتد (يا منحرف مىشود).
و اگر دور انديشى را در خودش تقويت كرده بود مىدانست كه بايد در هنگام مصيبت شكيبايى ورزيد.
نويسنده جواهر المطالب گويد:از جمله اشعارى كه صولى از امام على(ع)انشاد كرده،به جز بيت سوم،اشعار زير است كه جامع ديوان آن حضرت آنها را گرد آورده:
هشدار!پس بر واقعه بزرگ شكيب ورز و اندوه و غصه خود را با صبرى نيكو درمان كن.فرياد مكن اگر چه روزى در مشكل و سختى فرو افتى زيرا(اگر صبر كنى)دير زمانى در راحت و آسانى به سر خواهى برد.
نوميد مباش كه نااميدى كفر است.شايد خداوند به/بىنياز كند.
به پرودگارت جز نيكى گمان مبر.زيرا خداوند به نكويىكردن سزاوارتر است.
سختى در پى خود آسانى را به دنبال دارد و سخن خداوند راستترين گفتارهاست. (1) اگر عقلها،روزى را به سوى خود مىكشيدند،پس روزى به نزد خردمندان بود.
ابن عديم در تاريخ حلب و نصر در كتاب صفين و عدهاى ديگر از راويان اين اشعار را به على(ع)اسناد دادهاند.گويند:وى(ع)به حضين بن منذر رقاشى گفت:
از پرچم سياه (2) ،سايهاش به لرزه مىافتد اگر گفته شود حضين آن را به پيش مىبرد.پس وى رايت را در ميان سپاهيان مىبرد تا آن را استوار سازد.در حوضچههايى كه در آنهاخون و مرگ مىبارند.
او را مىبينى كه در روزى كه بزرگ باشد تنها به سوى عزت و بزرگوارى روى مىكند و از كار ديگرى سر مىتابد.
خداوند آن قوم را پاداش دهد كه در هنگام رويارويى با مرگ،پيشاهنگ مىشوند.چه غيرتمند و چه بزرگوارند!
آنان دور انديشترند هنگامى كه به ميدان جنگ فرا خوانده مىشوند.گاهى كه بانگ مردان جنگى،شنيده مىشود.
ربيعه،آنان صاحب شجاعت و نيرويند و اگر با پنج تن روبهرو شوند چون سيلى گران هجوم مىآورند .
همچنين نصر بن مزاحم در صفين گويد:پس از آنكه على(ع)،حريث غلام معاويه را كشت و عمرو بن حصين سكسكى به جنگ وى بيرون آمد و گفت:اى ابو الحسن!به نبرد بشتاب.على(ع)اين اشعار را سرود:
مرا چه به تعلل؟كه من چابك و دور انديشم و در جناح راستم مذحجيان مرا فرا گرفتهاند .و در جناح چپم وائل كه صبور و بردبارند ايستاده و در قلب سپاهم جمجمههاى مضريان است .
همدان با سپاهيان كماندار مانند شتران جوان و نيرومند،در حركت شدند.
به خداوند برتر و دانا سوگند ياد كردم كه شمشير را فرو ننهم مگر با رد كردن زورگو.
شيخ مفيد در ارشاد گويد:پس از آنكه على(ع)از احد بازگشت،دستش از پنجه تا شانه به خون آغشته بود و ذو الفقار را نيز به همراه داشت.پس آن را به فاطمه(ع)داد و به او گفت:اين شمشير را بگير كه امروز مرا تصديق كرد.و در پى آن،اين اشعار را سرود:
اى فاطمه!بگير اين شمشير نكوهش ناشده را.پس امروز نه لرزيدم و نه سرزنشگر بودم.به جان خودم در يارى احمد(ص)و پيروى از خداوندى كه به بندگان داناست،مقاتله كردم.خونهاى مردم را از تيغه آن بشوى كه امروز خاندان عبد الدار را از جامى جوشان سيراب كرد.
طبرى در تاريخش اين ابيات را چنين نقل كرده است:
اى فاطمه!اين شمشير نكوهش ناشده را بگير.پس امروز نه لرزيدم و نه سرزنشگر بودم.
به جان خودم در راه دوستى احمد(پيامبر(ص))و اطاعت از پروردگارى كه به بندگان مهربان است،جهاد كردم.
شمشيرم در دستم چون شهابى بود كه آن را مىلرزاندم و آن را از ميان شانهها و استخوانها بيرون مىكشيدم.پس پايمردى كردم تا آنكه خداوند جمع كافران را پراكنده ساخت تا آنجا كه نفس هر بردبارى را درمان كرديم.
در جنگ صفين،معاويه نامهاى نوشت و آن را با تيرى به طرف اردوگاه على(ع)انداخت.در آن نامه آمده بود:معاويه مىخواهد فرات را بر شما منفجر سازد.پس عراقيان ترسيده كوچ كردند .على(ع)آنان را از اين كار بازداشت ولى نپذيرفتند.
در اين هنگام اشعار زير را انشا فرمود:
اگر من فرمان برده مىشدم،قومم به سوى ركن يمامه و شام جمع مىآمدند.
اما وقتى من كارى را استوار مىكنم،با آراى خلاف اين فرومايگان از كار باز مىمانم.
در جنگ صفين،وقتى قبيله همدان در يارى كردن على(ع)فداكارى بيش از حد از خود نشان دادند اشعار زير را سرود.ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه گويد:اين از اشعارى است كه هيچ ترديدى نيست كه گوينده آن امير مؤمنان(ع)باشد،زيرا راويان بسيارى اين شعر را بدان حضرت نسبت دادهاند.
نگارنده:اما روايات در اين باره مختلف و داراى كم و زياد است و ما در اينجا با استفاده از مجموع روايات،اين اشعار را نقل مىكنيم:
چون سواران را ديدم كه با نيزهها مىجنگيدند و چشمهاى آنان سرخ و خون رنگ بود.شورشى در آسمان روى نمود چنان كه گويى ابرى تاريك و پوشيده از گرد و غبار پديد آمد.پسر هند،ذو الكلاع و يحصب را فرا خواند و كندة را در لخم و قبيله جذام را صدا كرد.من نيز همدانيان را قصد كردم و اينان كسانىاند كه چون كارى واقع شود سپر و شمشير تيز من مىشوند.
آنان را فرا خواندم و گروهى نيز مرا پاسخ گفتند،سوارانى از همدان كه فرومايه نبودند .سوارانى از همدان كه بىكار نبودند،در صبحگاه نبرد از قبايل شاكر و شبام.
و از هر قبيلهاى سوارانى شجاع كه در روياروييها كرامت نيز دارند،به نزد من آمدند.همدانيان چنان اخلاق و دينى دارند كه ايشان را زينت مىدهد و چون دشمن را بيابند و با او روبهرو شوند.بسى نيرومندى از خود به نمايش مىگذارند.
نصر بن مزاحم گويد:...و در حديق عمر بن سعد فرموده است:
همدانيان!در جنگها راست گفتند و سخنى بى جرم و گناه بر زبان راندند.
چون به خانههاى ايشان درآيى تو را ميهمان كنند و تو بسيار متنعم همراه با خدمت(كار)و غذا باز مىگردى.
سعيد بن قيس كه حمايتگر حقيقى ايشان است،آنان را رهبرى مىكند و بخشنده حمايت كننده است.خداوند به همدانيان بهشت را به عنوان پاداش عنايت كند،زيرا آنان در روزهاى سخت به منزله تيرهايى كشنده براى دشمنند.
پس اگر نگهبان بهشت مىبودم به همدان مىگفتم به آسودگى در آن در آييد.
ابن شهر آشوب در مناقب به نقل از امالى نيشابورى آورده است كه على(ع)در هنگام رزم با عمرو بن عبدود فرمود:
اى عمرو!به راستى تو با سواركارى باهمت روبهرو شدى كه هنگام رويارويى قدمها را پشت هم بر مىدارد.(يعنى از ميدان جنگ نمىگريزد و همچنان پىگير جنگ خواهد ماند).
او به دين پروردگار و يارى او و به هدايت و شرايع اسلام،فرا مىخواند.تا آنجا كه مىفرمايد :
قريش را با تمام سر انگشتانشان مشاهده كردم و در اين جنگها كسى نمىتواند جانشين من شود.
جامع ديوان آن حضرت پس از آن،اين بيت را افزوده است:
كسى كه از دودمان هاشم از نورى پاك است و آنان پاك شدگان و تاج دارندگان بزرگوارند.
و پس از دومين بيت آورده است:
با شمشيرى هندى و بران و آب داده شده كه به تيزيش شكافها را از هم مىدرد.
و محمد(ص)در ميان ما،گويا پيشاپيش چون خورشيدى است كه از ميان ابر پرتو افشانى مىكند .
و خدا ياريگر دين و پيامبرش(ص)و ياور هر موحد پيشگام است.
مرتضى در الفصول المختاره من المجالس و العيون و المحاسن شيخ مفيد و نيز ابن شهر آشوب در مناقب گفتهاند كه چون على(ع)عمرو بن عبدود را كشت،فرمود:
با شمشير بر مخ او زدم با ضربتى بران و تباه كننده.
من على صاحب شمشير برنده و صاحب حوض در قيامت هستم.
برادر رسول خدا(ص)كه صاحب نشان است و به هنگامى كه بر سرم عمامه مىپيچيد فرمود:تو همان كسى هستى كه پس از من امامت براى او باشد.
ابن صباغ در فصول المهمه گويد كه على(ع)فرمود:
اگر خواهى با فراخى زندگى كن و اگر خواهى به تنگى ولى در دنيا از غم گريزى نيست.
دنياى تو به اندوهها مقرون است و دنيا بدون اندوه طى نشود.همچنين ابن صباغ در فصول المهمه آورده است كه آن حضرت فرمود:
شيرينى دنياى تو مسموم است.پس شيرينى جز به سمخورده نمىشود.
خصال پسنديده تو امروزه مذموم است.پس حمد و سپاس جز با ذم و سرزنش به دست نيايد.چون كارى پايان يافت،نقص آن هويدا شود،پس تو نيز چشم به راه زوال باش به هنگامى كه گويند تمام شد.
اگر در نعمتى بودى آن را رعايت كن كه گناهان،نعمتها را از بين مىبرند.
و پيوسته سپاس خداوند را به خاطر آن نعمتها به جاى آور كه خداوند به شتاب انتقام مىگيرد .
پس اگر خواستههاى نفست را بر آورده سازى،در آن هنگام پشيمانى بر آدمى واقع مىشود.در تذكرة الخواص است كه آن حضرت فرمود:
چون مكروهى نازل شد آن را مكروه مشمار كه فرجامها همواره با هم فرق دارند.
چه بسيار دستانى كه شكر آن سختيها را نمىگذارند و خداوند در،از بين بردن سختيها به كمين نشسته است.
در الفائق زمخشرى است كه سعد بن ابى وقاص گفت:ديدم على(ع)در روز بدر مىگويد:چون شترى جوان(نه ساله)جوانم و همواره به دشمن شبانه يورش مىبرم گويى جن هستم.
براى چنين چيزى مادرم مرا بزاد و جنگ ياران(عوان)از من كين نستاند.
سبط بن جوزى در تذكرة الخواص گفته است:على(ع)درباره روزى فرمايد:
آن چه كه نيست پس هرگز با حيله هم پديد نمىآيد و آنچه كه قرار است باشد،به زودى به وجود مىآيد.
به زودى آنچه قرار است باشد به هنگامش وجود خواهد يافت و جاهل رنج مىكشد و اندوهگين مىشود.
قوى تلاش مىكند اما با آن تلاش حظى نمىبرد و ناتوان سست و از آن برخوردار مىشود.همچنين سبط بن جوزى در تذكرة الخواص آورده است كه على(ع)فرمود:
اى مرد!اين روزگار،زمانى است كه برادرانش برادر نيستند.
برادرانش همگى ستمگرند و دو زبان و دو چهره دارند.
تو را با گشادهرويى ديدار مىكند،در حالى كه در قلبش بيمارى است كه سعى در كتمان آن دارد.
تا از نزد او بيرون شوى او دروغ و بهتان به تو نسبت مىدهد.
اين روزگارى است كه مردم آن همگى چنينند و از ديدن انسان گرانى مىكنند.سبط بن جوزى در تذكرة الخواص اين اشعار را در مذمت دنيا از آن حضرت نقل كرده است:
دنيا در هر روز دوبار بر مردمش مىگردد.
صبحها براى جمع ايشان و شبها براى پراكنده كردنشان.
سبط بن جوزى در تذكرة الخواص اين اشعار را از آن حضرت نقل كرده است:
چه بسا انسان سخن بگويد پس چشمها در او خيره شود و او را سبك مغز خوانند.و چه بسا انسان در پاسخ حريفش خاموشى گزيند از ترس جواب او و حال آنكه او حرفهايى براى گفتن دارد.
و چه بسا انسان به هنگام آزار،شكيبى ورزد در حالى كه قلبش از حرارت آن آزار آه كشد.
و السلام
پىنوشت:
1.كه:ان مع العسر يسرا...ـم.
2.(راية سوداء)و در روايتى پرچم قرمز(راية حمراء)آمده است.