حالا اگر بپرسيد: فى الواقع و در متن امر كدام يك از آن دو طرز تفكر صحيح بوده است؟ بيعت امام حسن يا عدم بيعت امام حسين عليهما السلام؟ جواب آن است كه: هر دو صحيح بوده است. از وجود سيدالشهداء عليه السلام آن تفكر صحيح بوده است، و از امام مجتبى عليه السلام اين تفكّر صحيح بوده است. غاية الأمر آنچه در متن خارج به تحقّق پيوست طبق امامت امام راستين وصىّ اميرالمؤمنين و وصىّ رسول ربّ العالمين صلح بوده است و آن صحيح بوده است . و بعداً هم در زمان امامت حضرت سيدالشهداء عليه السلام در ابتدايش صلح و سكوت، و در نهايتش جنگ و قيام هر دو صحيح بوده است.
و ملخّص گفتار آن است كه: جميع اعمال و افعال امام، فعل خداوند است بدون استثناء، به سبب عبور امام از مراحل نفسانيّه، و استناد افعال به نفس وى. بنابراين فعل او فعل حق است و صحيح است و عين صحّت است. ما صحّت آن را ادراك بكنيم يا نكنيم. مثلاً در افعال خارجيّه مانند نزول باران و رحمت، و يا زلزله و غضب چگونه حتماً بايد بگوئيم: فعل حقّ است از دو مظهر جمال و جلال گرچه فكر ما به مصدر آن نرسد، و انديشه كوته ما حقيقت حكمت و فلسفه نه اين و نه آن را در نيابد، همچنين افعال أولياء خدا همچون فعل خِضْر در برابر حضرت موسى ـ على نبيّنا و آله و عليهماالسلام ـ مىباشد كه در قرآن كريم بيان آن آمده است.
فعل ولىّ خدا حقّ است، و حقّ جز آن چيز دگرى نيست. نه آنكه حق چيزى است، و ولىّ خدا فعلش را بر حق منطبق مىنمايد. مصلحت و حكمت غير از فعل خدا و فعل امام چيز دگرى نيست، تا خداوند كارش را طبق مصلحت قرار دهد، و امر كند تا امام كارش را بر آن منطبق سازد .
نفس كار خدا مصلحت است. نفس فعل ولىّ خدا مصلحت و مصلحتساز است. بايد مصلحت و حق را از فعل امام و ولى خدا جستجو كرد، نه آنكه مصلحتى و حقّى را در انديشه پنداشت، آنگاه نظر نمود كه كار امام چنين است يا چنان؟! اين مطلب از دقايق و رموز عالم توحيد است.
حضرت رسول الله درباره حضرت اميرالمؤمنين عليهما السلام عرضه مىدارد به خداوند: اللَهُمّ أدِرِ الْحَقّ مَعَهُ حَيْثُ دَارَ! «بار خداوندا حق را به پيروى و تبعيّت على به گردشآور هر آنجا كه على مىگردد.» و عرضه نمىدارد: اللَهُمّ أدِرْ عَلِيّاً مَعَ الْحَقّ حَيْثُ دَارَ! «بارخداوندا على را به پيروى و تبعيّت حق درآور هر كجا كه حق آنجاست.»
و عليهذا فعل امام عين حق است، در كمال صحّت و راستى و درستى مىباشد چه بفهميم يا نفهميم .
ما بايد براى امام شناسى و معرفت به خصوصيّات مراحل سير و سلوك امام برويم و با نهايت كنجكاوى، حقيقت و عقيده و صفات نفسيّه و افعال خارجيّه وى را بسنجيم، و او را كَمَاكَانَ و حَيْثُ مَاكَانَ اسوه و الگوى خود در جميع شئون قرار دهيم، نه آنكه در تصوّر و خاطره خود امامى درست كنيم و سپس آن را تحميل بر امام موجود در خارج بنمائيم. آن دويّمى امام خارجى و واقعى نمىباشد. امامى است پندارى و تخيّلى و وَهْمى. آنگاه اگر از او تبعيّت كنيم، از امام حقيقى پيروى نكردهايم، بلكه از امام تصوّرى خودمان، و در حقيقت از خودمان تبعيّت نمودهايم، و چه بسا عمرى را به نام امامت و ولايت سپرى نموده باشيم، و فى الواقع از نفس خود تجاوز ننموده و تبعيّت از غير آن نكرده باشيم. در اين صورت عمرى نفسپرست بودهايم، نه خداپرست، و نه پيرو و تابع امامى كه خداوند براى ارشاد و هدايت ما به ما نشان داده است.
كسانى كه امام را ذاتاً و جِبِلّةً منهاى اراده و اختيار، و موجود ملكوتى و نورانى مىدانند، و با سائر افراد بشر در يك صف متمايز قرار مىدهند، و ايشان را موجوداتى مىپندارند كه: سعادت و نيكبختىشان از روز ازل خواهى نخواهى بدون دخالت اختيار و اراده و امتحان آنان در دار دنيا، از قلم تقدير الهى گذشته است، چه بسيار در اشتباهند. اين معنى غير از غُلوّ كه سابقين از آن مىگريختند چيز ديگرى نمىباشد. امام انسان است، تكليف دارد، اختيار دارد، سير و سلوك دارد، بدى و خوبى را مىفهمد، زشتى و زيبائى را ادراك مىنمايد، راه بهشت و دوزخ را تشخيص مىدهد، غاية الأمر در اثر مجاهده با نفس امّاره و ترجيح رضاى خداوند محبوب، به مقام محبّت او مىرسد، و در قوس صعودى از همه برتر و بالاتر مىرود، و ميان او و خدا حجابى نمىماند. اين است ازل و ابد امام، اين است انتخاب و برگزيدگى امام. اين است كه محمد را مصطفى كرد و على را مرتضى نمود.
هر كس امام را موجودى بدون ادراك از مراحل عبوديّت و تضرّع و استكانت به درگاه خدا گمان كند، دعاهاى جانگداز و نالههاى جگر خراش وى را هم حتماً بايد حمل بر تمرين و تعليم بشر و بالأخره به امور مسخره و فكاهيّه تعبير و تفسير كند. و اين چند ضرر خطير دارد :
اوّل آنكه: چشم حق بين خود را كور كرده، باطل را به صورت حق، و حق را به صورت باطل نگريسته است. و واقع را آن طور كه بايد مشاهده ننموده، و غير آن را نگريسته است.
دوم آنكه: رابطه خود را با امام بريده است. چرا كه او از امام واقع پيروى نمىكند.
سوم آنكه: از مرحله عمل و مجاهده و كاوش، طبعاً خود را ساقط نموده است، زيرا در زبان اگر نگويد در باطن خود به طور يقين مىگويد: آنچه را از امامان نقل نمودهاند از عبادتها و ايثارها و علوم و ادراكات، و از صفا و پاكى طينت، و از ورود در بهشت و جنّات تجرى من تحتها الأنهار براى آنهاست، به ما چه مربوط؟! ما كه اهل عالم طبيعتيم، و گرفتار حواسّ طبيعى و كشمكش غرائز نفسانى، و ديو جهالت و خود سرى. ما كجا آنها كجا؟! چون خداوند از ازل وجود ايشان را نورانى آفريده است، و ما را ظلمانى، و ايشان را مجرّد، و ما را مادّى، و آنان را لطيف و ما را كثيف، و آنها را سعادتمند و ما را اهل شقاوت. بنابراين هر چه كوشش هم بكنى، به آنان نمىرسى! خيالت راحت باشد. برو و بخواب و معصيت كن كه خدا تو را چنين آفريده است و آنان را چنان!!!
چهارم آنكه: امام يعنى پيشوا و مقتدا و رهبر و جلودار، و مأموم يعنى تابع و دنبالهرو و پيرو. اگر بنا بشود ما نتوانيم به دنبال ايشان برويم گرچه فقط در يك مورد بوده باشد، در آن صورت ديگر معنى امام و مأموم از ميان برمىخيزد، و رابطه گسسته مىگردد، و سلسله و زنجير ولايت بريده مىشود. چرا؟! زيرا در آنجا امام نتوانسته است ما را به تبعيّت خود راه ببرد. نتوانسته است رهبر ما باشد. و چون امامت براى وى در همه امور مسلّم است، بنابراين ما را به دنبال خود مىبرد، به آنجائى كه خودش رفته است يعنى مقام توحيد و عرفان ذاتى و اندكاك در انوار الهيّه جمالى و جلالى.
در آنجا از جهت مراتب علوم و معرفت و ادراك ميان امام و مأموم فاصلهاى نيست، فرقى وجود ندارد، و نمىتواند داشته باشد. فقط و فقط جنبه امامت و عنوان پيشوائى و مقتدائى براى ايشان باقى خواهد بود. چرا كه در هر حال، ايشان بودهاند كه رهبر شده، و گم گشته را به مقصد امن و امانى كه خودشان بدان رسيدهاند رسانيدهاند.
عليهذا چهارده معصوم از پيامبر اكرم، و فاطمه زهراء و على مرتضى، و يازده فرزندش كه داراى عنوان ولايت و سَبْق و تقدّم در رهبرى را دارند، هيچ گاه از اين عنوان و نشان و منصب و امتياز جدا نخواهند شد. وليكن در هر لحظه هزاران تن از نفوس راه نرفته را به منزل خود واصل مىكنند، و در جائى كه خودشان رفته و آرميدهاند مىرسانند. همه را به سوى خدا و به نزد خدا مىبرند وَ أنّ إلَى رَبّكَ الْمُنْتَهَى (336) . «و حقّاً منتهى و غايت همه امور به سوى پروردگار تو مىباشد.»
با اين بيانى كه شد، ديگر جاى شبهه و ترديد باقى نمىماند كه: همه أنبياى مرسلين و أئمّه طاهرين بدون اندكى تأمّل داراى اختلاف هستند. در قرآن كريم هر پيامبرى بگونهاى خاص و با صفت مخصوصى ذكرش به ميان آمده است. «فصوص الحكم» شيخ عارف عاليقدر محيىالدّين عربى براساس اين اختلاف تصنيف شده، و هر فَصّى از آن را به ذكر پيغمبرى خاصّ كه داراى صفت بخصوصى بوده است تدوين نموده است.
امروزه حوزه علميّه قم از بركت مجاهدات استادنا الأعظم علّامه آية الله حاج سيد محمد حسين طباطبائى تبريزى ـ أعلى الله مقامه ـ و تدريس حكمت و فلسفه الهيّه، قدرى از جمود بيرون آمده، و به عقائد قشرى در معارف دينيّه اكتفا نمىگردد، ولى در اين حوزه خراسان به قدرى عقائد شيخيّه و ميرزائيّه در قالب ولايت اهل بيت رواج دارد كه به كلّى باب عرفان الهى، چه از جهت شهود، چه از جهت برهان، مسدود شده و همگى اهل علم به ظواهر اخبارى كه بيشتر به مذاهب حَشْويّه و ظاهريّه مشابه است، بدون مراجعه به سند و تأمّل و دقّت در محتواى آن پرداخته، خود و جمعى را به دنبال خود به سوى ضلالت مىبرند.
اگر ما قدرى بيشتر كنجكاوى مىنموديم، و در نتيجه أئمّه طاهرين ـ سلام الله عليهم اجمعين ـ را آن طور كه بودند مىشناختيم، معارف دينيّه ما بدين صورت جمود و ركود درنمىآمد .
مرحوم آية الله بزرگوار و صديق ارجمند و گرامى ما: حضرت آقاى حاج سيد صدرالدّين جزائرى ـ أعلى الله مقامه ـ مىفرمود: روزى در شام در منزل آية الله حاج سيد محسن امين جَبَل عامِلى رحمه الله بودم و بر حسب اتفاق مرحوم ثقة المحدّثين آقاى حاج شيخ عبّاس قمّى رحمه الله هم آنجا بودند. و در بين مذاكرات مرحوم قمّى به مرحوم امين ايراد داشتند كه : چرا شما در كتاب «أعيان الشّيعه» خود داستان بيعت حضرت امام زين العابدين عليه السلام را با يزيد بن معاويه ـ عليهما اللّعنة و الهاوية ـ ذكر نمودهايد؟!
ايشان فرمودند: «أعيان الشيعة» كتاب تاريخ و سيره است، و چون با أدلّه قطعيّه به ثبوت رسيده است كه: در حمله مسلم بن عَقَبه با لشگر جرّار به مدينه، و قتل و غارت و اباحه دماء و نفوس و فروج و اموال تا سه روز به امر و فرمان يزيد، و آن جناياتى كه خامه ياراى نوشتن ندارد، حضرت سجاد عليه السلام بيعت كردهاند، از روى مصالح حتميّه و ضروريّه و لازمه، و تقيّه براى حفظ جان خود و بنىهاشم از خاندان خود، چگونه من آن را ننويسم و در تاريخ نياورم؟! مانند بيعت اميرالمؤمنين عليه السلام با ابوبكر پس از شش ماه از رحلت رسول اكرم و شهادت صدّيقه كبرى فاطمه زهرا سلام الله عليهما.
مرحوم قمّى گفتند: اين مطالب گرچه مسلّم باشد، مصلحت نيست آن را بنويسند، چرا كه موجب ضعف عقيده مردم مىگردد. و هميشه بايد مقدارى از وقايع را كه منافات با عقيده مردم ندارد در كتاب آورد.
مرحوم امين گفتند: من نمىدانم: كدام مصلحت است، و كدام نيست. آنچه را كه مصلحت نمىباشد شماها مرا تذكّر دهيد تا ننويسم!
اين رويّه مرحوم قمّى، نظريّه درستى نيست. چرا كه ايشان حضرت سجّاد بدون بيعت با يزيد را اسوه و الگوى عقيده مردم پنداشته است و مىپندارد كه: اگر مردم بفهمند آن حضرت بيعت كرده است از ايمان و عقيده به تشيّع برمىگردند، و يا در آن ضعف پيدا مىكنند، و در نتيجه امام كسى است كه نبايد با يزيد بيعت كند.
و مفاسد اين طرز تفكّر روشن است. زيرا اوّلاً امام واقعى كسى بوده است كه بيعت نموده است، و مصالح بيعت را خودش مىداند و البته و تحقيقاً صحيح و درست بوده، و خلاف آن يعنى عدم بيعت نادرست بوده است.
ثانياً اگر ما امروز مبتلا شديم به حاكم جائرى مانند يزيد، و مىگويد: بيعت كن وگرنه ............ اگر ما بيعت را حتّى در اين فرض حرام و غلط بشماريم، بدون نتيجه و بهره خون خود و خاندان و جمعى را هدر دادهايم، و امّا اگر دانستيم كه: پيشوايانمان و مقتدايانمان در چنان شرائطى بيعت نمودهاند، فوراً بيعت مىكنيم بدون تالى فاسد و محذوراتى كه به دنبال داشته باشد. مگر تقيّه از اصول مسلّمه شيعه نيست؟! چرا به مردم خلاف آن را بنمايانيم، تا آن مساكين را در عُسْر و حَرَج و تنگناى شرف و آبرو و وجدان گرفتار كنيم، تا اگر احياناً در نظير چنين موردى فردى بيعت كند خود را شرمنده و گنهكار بداند، و خلاف سنّت و رويّه امامش آن بيعت را تلقّى كند، و اگر بيعت نكند خود و تابعانش را دستخوش تيغ يك زنگى مست جائر سفّاك نهاده، و به ديوانگى جان خود را از دست بدهد.
بيان حقيقت بيان حقيقت است، نه بيان حقيقت تخيّليّه، وگرنه تمام اين مفاسد مترتّبه بر گردن كسى مىباشد كه حقيقت را كتمان نموده است.
مرحوم محدّث قمّى با تمام مجاهده و رنج و زحمت و محبّت به خاندان عصمت، اين نقص را دارد كه: اخبار را تقطيع مىنمايد. مقدارى از خبر را كه شاهد است ذكر مىكند، و از بقيّه آن كه چه بسا در آن قرائنى براى حدود و ثغور همين معناى مستفاد، مفيد است صرف نظر مىكند .
اين درست نيست. چه بسا صَدْر خبر قرينه بر ذيل آن است، و چه بسا ذيل آن قرينه بر صدر آن. شما بايد همه خبر را نقل كنيد، و در مواضعى كه اشكال داريد، در هامش و يا شرح آن تعليقهاى بياوريد!
در «منتهى الآمال» در ذكر مَقْتَل محمد بن عبدالله بن الحسن، و مقتل ابراهيم بن عبدالله بن الحسن كه اوّلى را نفس زكيّه و دويّمى را قتيل بَاخَمْرى نامند، و شرح احوالشان را ما در نه چندان دور در همين مجموعه ذكر كرديم، او بدون ذَرّهاى اشاره به مثالب آنان، فقط شرح احوال مَحْمِدَت آميزشان را مىنگارد. (337)
و علّامه امينى هم در «الغدير» در ذكر عبدالله محض، و دو فرزندش: محمد و ابراهيم قدرى جانبدارى نموده، و از بيان حقيقت و كيفيّت واقعه خوددارى كرده است. (338)
بارى اختلاف لحن و مضمون أدعيه حضرت سجادعليه السلام به خصوص در صحيفه كامله با لحن و مضمون أدعيه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام آشكار است. دعاهاى صحيفه از دلى پرسوز و گداخته، و عاشقى مجذوب و مدهوش، برون خاسته است. و دعاهاى صحيفه علويّه تأليف ميرزا عبدالله بن صالح سَماهيجى و صحيفه ثانيه آن تأليف محدّث قريب العصر: حاج ميرزا حسين نورى، داراى مضامينى اُبّهَت انگيز و جلال خيز و عظمت نشانه مىباشد. نه آنكه حضرت سجادعليه السلام قادر بر اينگونه دعا نبودهاند، بلكه اقتضاى حالشان آنگونه بوده است. كما آنكه اقتضاى احوال اميرالمؤمنين عليه السلام در حال انشاء اين دعاها اين گونه بوده است.
شايد حضرت امير هم نظير آن أدعيه را در مدينه در حيات رسول الله و فاطمه زهرا ـ سلام الله عليهم ـ هنگامى كه در حائط بنى النّجّار (بستان بنى نجّار) بودهاند انشاء مىكردهاند، ولى كسى براى ما حكايت نكرده باشد.
دعاهاى شگفت آور حضرت امير منحصر به دعاى كميل و دعاى صباح نيست. همه أدعيه آن حضرت از مقام جلال و عظمت و گسترش رحمت واسعه حقّ، و تابش نور توحيد بر جميع عوالم امكان پرده برمىدارد.
نكاح و ازدواج عمر بن خطّاب با امّ كلثوم دختر صدّيقه كبرى ـ سلامالله عليهاـ از امور مسلّمه تاريخيّه مىباشد. چرا ما برخى شيعيان مىخواهيم در بعضى از كتب خود آن را انكار كنيم؟! شناعت اين ازدواج را با مقدّمات تاريخى آن اگر در كتابهايمان بياوريم، صدها درجه مظلوميّت اميرالمؤمنين و اهلبيت بهتر ظاهر مىشود. اگر با ذكر مقدّمات تاريخچه آن را بياوريم، اين هم يك سندى است براى غاصبيّت عمر بن خطّاب كه به طور مزوّرانه آن مخدّره را به نكاح درآورد و از وى فرزندى به نام زيد و رقيّه متولّد گرديد. (339)
ازدواج سُكيْنه بنت الحسين با مُصعَب بن زبير از مسلّمات تاريخيّه است، چرا ما بايد به واسطه انحراف مصعب آن را رد كنيم؟ در حالى كه روى قرائن تاريخيّه شايد حال مصعب در آن وقت خراب نبوده است، و شايد مسائل جنبى به قدرى قوى بوده است كه ما اينك نتوانيم درست آن را تجزيه و تحليل بنمائيم.
ابوالفرج اصفهانى گويد: سُكَيْنه بنت الحسين عليه السلام چند شوهر كرد: اوّلين آنها عبدالله بن الحسن بن على بود كه وى پسرعمّ او و صاحب بكارت او بود، و مصعب بن زبير، و عبدالله بن عثمان حزامى، و زيد بن عمرو بن عثمان، و أصبغ بن عبدالعزيز بن مروان، و ابراهيم بن عبدالرّحمن بن عَوْف كه اين دو نفر بدان مخدّره آميزش نكردهاند. (340)
دكتره بنت الشّاطى گويد: سيد توفيق فكيكى از سيد عبدالرزاق موسوى در كتاب خود كه درباره سَيّده سُكَيْنَه نوشته است بدين عبارت تنصيص دارد:
و در آنجا بعضى از مورّخين هستند كه ازدواج سيّده سُكَيْنه را با پسر عمويش: عبدالله اكبر پسر حضرت امام حسن كه در واقعه عاشورا كشته شد، حكايت نمودهاند. و امّا غير از عبدالله از شوهران دگر ثبوتش بر عهده تاريخ مىباشد.
و سيّد توفيق مىافزايد: و در آنجا از أدلّه تاريخيّه مسلّمه كه بر صحّت آن اجماع گرديده است همگى تأييد مىنمايند كه: حضرت سُكَيْنه بعد از پسرعمويش عبدالله بن حسن بن على، با مصعب بن زبير ازدواج نموده است. و حضرت امام على بن الحسين السّجاد برادر وى، او را به ازدواج درآورده است. (341)
خواستگارى معاويه دختر حضرت زينب سلام الله عليها را و سپس ازدواج عبدالملك بن مروان را با او و طلاق دادن و ازدواج او را با على بن عبدالله بن عباس، ابن اسحق در «سيره» خود كه با تحقيق دكتر سهيل زكّار به طبع رسيده است در ص 251 و ص 252 ذكر نموده است. وى مىگويد: زينب دختر على بن أبىطالب در تحت نكاح عبدالله بن جعفر بن أبىطالب بوده است و براى او يك پسر به نام على بن عبدالله و يك دختر به نام امّ أبيها زائيده است . عبدالملك بن مروان امّ ابيها را تزويج كرد و سپس طلاق داد و علىّابنعبداللهبنعباس او را به حباله نكاح خويش درآورد.
يونس از ثابت بن دينار از ابوجعفر روايت كرده است كه: معاوية بن ابىسفيان از عبدالله بن جعفر دخترش را كه از زينب دختر على و مادرش فاطمه بود خواستگارى كرد و به او گفت : من دَيْنى را كه دارى ادا مىنمايم. و بر اين گفتار ميعاد نهاد. عبدالله به او گفت : من برتر از خودم اميرى دارم كه تا او فرمان ندهد قدرت بر نكاح دخترم ندارم. معاويه به او گفت: فرمان وى را جلب كن! عبدالله نزد حسين بن على آمد و گفت: معاويه از دختر من خواستگارى نموده است و به من وعده داده است تا ديون مرا ادا كند. و حقّاً و حقيقةً تو پدر مىباشى و دائى آن دختر هستى. رأيت در اين باره چيست؟! حضرت به او گفتند: دوست دارى امر اين دختر را به من بسپارى؟! گفت: امر وى به دست توست! حسين بن على بر دختر وارد شد و فرمود: پدرت امر ازدواجت را به من سپرده است تو نيز اختيار آن را به من واگذار كن! دختر گفت: امر من به دست توست! حضرت از نزد دختر بيرون شد و گفت خداوندا براى اين دختر بهترين كسانى را كه مىدانى مقدّر فرما! و با جوانى برخورد كرد كه از خود ايشان بود. و گفت: اى فلان امر ازدواجت را به من بسپار! جوان گفت: امر من به دست توست!
معاويه به مروان بن حكم كه امير مدينه بود نوشت: من از ابوجعفر دخترش را خواستگارى نمودهام و وى رضايت حسين را شرط دانسته است. تو حسين را حاضر كن تا آنكه رضا دهد و تسليم گردد ! مروان مردم را گرد آورد و دفّ و شيرينى تهيّه نمود و حسين را طلبيد و گفت: اميرمؤمنان به من نوشته است كه دختر عبدالله بن جعفر را خواستگارى نموده و وى رضايت تو را مشروط دانسته است. اينك رضا بده و تسليم رأى او بشو! حسين حمد و ثناى خدا را بجاى آورد و پس از آن گفت: من شما را گواه مىگيرم كه من اين دختر را به نكاح درآوردهام ـيعنى براى همان جوان هاشمى ـ . مروان گفت: اى بنىهاشم كار شما جز خدعه و مكر چيزى نيست. حسين فرمود: من با حضور و شهادت خدا تو را قسم مىدهم كه: آيا مىدانى كه حسن بن على دختر عثمان بن عفّان را براى خود خواستگارى نمود و مردم همان طور كه الآن اجتماع كردهاند اجتماع كرده بودند و حسن براى خطبه حضور يافت و تو آمدى و خطبه خواندى و سپس آن دختر را براى غير حسن تزويج كردى! مروان گفت: آرى! حسين فرمود: بنابراين مرد مكّار كيست؟ ! ما هستيم يا شما؟! در اين حال حضرت زمين بُغَيْبغه را به عبدالله بن جعفر دادند و او آن را به دو هزار هزار درهم (دوميليون درهم) به معاويه فروخت و به آن جوان هم زمينى بخشيد كه آن هم به دوهزار هزار درهم قيمت شد. و بنابراين امام حسين از صلب مال خود قيمت چهارهزار هزار درهم را پرداخت نمود.
گاهى از اوقات أئمّه عليهم السلام امرى را اراده مىكردهاند، و خداوند خلاف آن را تقدير مىنمود. از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام پرسيدند: بِمَاذَا عَرَفْتَ رَبّكَ؟!
فَقَالَ: بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ. لَمّا هَمَمْتُ فَحِيلَ بَيْنِى وَ بَيْنَ هَمّى. وَ عَزَمْتُ فَخَالَفَ الْقَضَاءُ وَالْقَدَرُ عَزْمِى. عَلِمْتُ أنّ الْمُدَبّرَ غَيْرِى!
«پروردگارت را به چه چيز شناختى؟! فرمود: به از بين بردن ارادهها و شكستن همّتها. چون قصد كردم كارى را انجام دهم، ما بين من و ما بين قصد من جدائى افتاد و چون اراده كردم، قضاء و قَدَر الهى با اراده من مخالفت كردند. دانستم: مُدَبّر من غير از من مىباشد .»
و آنچه در «نهج البلاغة» روايت گرديده است: عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائمِ وَ حَلّ الْعُقُودِ مىباشد (342) . «من خدا را شناختم به گسستن ارادهها و باز كردن تصميمها و آهنگهاى دل.»
وَ كَانَ عليه السلام يُسَلّمُ عَلَى النّساءِ وَ يَكْرَهُ السّلاَمَ عَلَى الشّابّةِ مِنْهُنّ، فَقِيلَ لَهُ فِى ذَلِكَ. فَقَالَ عليه السلام: أتَخَوّفُ أنْ يُعْجِبَنِى صَوْتُهَا فَيَدْخُلَ عَلَىّ أكْثَرُ مِمّا طَلَبْتُ مِنَ الأجْرِ. (343)
«و دأب و رويّه اميرالمؤمنين عليه السلام آن بود كه: بر زنان سلام مىنمود، ولى خوشايندش نبود كه بر زنان جوان سلام كند. چون از علّت آن پرسيدند، فرمود: من نگران از آن مىباشم كه صداى آن زن جوان براى من محرّك باشد، و بنابراين ضررى را كه كرده باشم بيشتر از طلب أجر سلام باشد.»
شيخ مفيد رحمه الله گويد: روايت نموده است عبدالله بن ميمون قدّاح از جعفر بن محمد الصادق عليه السلام كه فرمود: اصْطَرَعَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ عليهما السلام بَيْنَ يَدَىْ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وآله فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وآله : إيهاً (344) حَسَنُ! خُذْ حُسَيْناً!
فَقَالَتْ فَاطِمَةُ عليها السلام : يَا رَسُولَ اللهِ! أتَسْتَنْهِضُ الْكَبيرَ عَلَى الصّغِيرِ؟!
فَقَالَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وآله : هَذَا جَبْرَئيلُ عليه السلام يَقُولُ لِلْحُسَيْنِ : إيْهاً حُسَينُ خُذِ الْحَسَنَ (345) .
«حسن با حسين عليهما السلام در حضور رسول اكرم صلى الله عليه وآله كشتى گرفتند. رسول خدا صلى الله عليه وآله به حسن فرمودند: دست بردار از همه چيز و حسين را بگير! فاطمه عليها السلام عرض كرد: يا رسول الله! بزرگ را بر كوچك تحريك مىكنى؟!
رسول اكرم صلى الله عليه وآله فرمود: اين است جبرئيل عليه السلام كه به حسين مىگويد : حسين دست بردار از همه چيز و حسن را بگير!»
حضرت سيّدالشّهداء عليه السلام حضرت سكينه و مادرش رباب را بسيار دوست داشتند. رباب دختر امرؤالقيس بود، و داستان ازدواج وى با حضرت شرح لطيفى را متضمّن است. (346)
ابوالفرج گويد: ... عَوْف بن خارجه مُرّى گفت: سوگند به خداوند كه من نزد عمر ابن خطّاب در ايّام خلافتش بودم كه ناگهان مردى أفْحَجْ و أجْلى و أمْعَر (347) بر روى شانههاى مردم قدم زنان آمد تا در مقابل عمر ايستاد و وى را به خلافت تحيّت گفت . عمر به او گفت: كيستى تو؟! گفت: مردى نصرانى هستم! من امرؤالقَيْس بن عدىّ كَلْبى هستم ! (348) عمر وى را نشناخت.
مردى از ميان جمعيّت به او گفت: اين صاحب واقعه بَكر بن وائل است كه در روز فَلْج در جاهليّت آنها را غارت كرد.
عمر به او گفت: اينك مرادت چيست؟! گفت: مىخواهم اسلام اختيار كنم.
عمر اسلام را به او عرضه داشت. و او قبول نمود سپس عمر نيزهاى طلبيد و بر آن پرچمى بست و او را بر قبيله قضاعه كه در شام بودند امير كرد. شيخ پيرمرد و محترم پشت كرد در حالتى كه پرچم بر بالاى سرش در اهتزاز بود.
عَوْف كه راوى داستان است مىگويد: والله من نديدم مردى را كه براى خدا يك ركعت نماز هم نگزارده باشد و وى را بر جماعتى از مسلمين امارت دهند، غير از او.
على بن أبىطالب ـ رضوان الله عليه ـ با دو پسرانش حسن و حسين عليهما السلام از مجلس برخاستند تا به او رسيدند. على عليه السلام به او گفت: يَا عَمّ! أنَا عَلِىّ بْنُ أبِىطَالِبٍ ابْنُ عَمّ رَسُولِ اللهِ صلّى الله عليه (وآله) و سلّم وَ صِهْرُهُ، وَ هَذَانِ ابْنَاىَ الْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ مِنِ ابْنَتِهِ وَ قَدْ رَغِبْنَا فِى صِهْرِكَ فَأنْكِحْنَا !
«اى عموى من! من على بن أبىطالب پسر عمّ رسول الله و داماد او هستم. و اين دو نفر، دو پسران من از دختر او حسن و حسين مىباشند و ما ميل كرديم داماد تو شويم تو دخترانت را به نكاح ما درآور!»
فَقَالَ: قَدْ أنْكَحْتُكَ يَا عَلِىّ الْمَحْيَاةَ: بِنْتَ امْرِئ الْقَيْسِ! وَ أنْكَحْتُكَ يَا حَسَنُ سَلْمَى: بِنْتَ امْرِئ الْقَيْسِ! وَ أنْكَحْتُكَ يَا حُسَيْنُ الرّبَابَ : بِنْتَ امْرِئ الْقَيْسِ! (349)
«او گفت: اى على! من به نكاح تو درآوردم مَحْيَاة دختر امرؤالقيس را! و به نكاح تو درآوردم اى حسن سَلْمى دختر امرؤالقيس را، و به نكاح تو در آوردم اى حسين رَباب دختر امرؤالقيس را!»
در اينجا لازم است تذكر داده شود كه: برخى از بىخردان مىپندارند: وقايع روز عاشوراء بر سيدالشهداءعليه السلام امرى عادى بودهاست. رنج و زحمت و عَطَش و جَرْح و قَتْل و أسْر همه آنها امورى بسيار سهل و آسان بوده است. چون براى امام عليه السلام كه روحش ملكوتى مىباشد، عطش و گرسنگى و زخم و آفتاب و شمشير برّان اثرى ندارد. وى با وجود نورانى و تجرّدى خود در برابر همه اينها به عنوان برخورد با حَلْوا و شيرينى و سيرابى و امثالها مواجه مىشود. آنگاه تعجّب مىكنند كه: چگونه حضرت علىاكبر عرضه داشت: عطش مرا كشت، و سنگينى زره مرا بيتاب نمود؟!
آنگاه در جواب مىگويند: پدرش با نهادن زبان خود، و يا انگشترى خود در دهان او، او را سيراب كرد، و مراد از سنگينى آهن، سنگينى زره نيست بلكه كنايه از عظمت لشگر آهن پوش و شمشير به دست آنهاست كه در برابر حمله او ممانعت به عمل مىآورند. (350)
اين برداشت، برداشت نادرستى مىباشد. سيدالشهداء عليه السلام بشر بوده است، و داراى بدن و جسم طبيعى بوده است. عطش را خوب ادراك مىنموده است. زخم و جراحت را خوب مىفهميده است. ناله الْعَطَش أطفال و نوحه و زارى زنان حرم را خوب مىدانسته است. بلكه از امثال ما صدها برابر بيشتر. زيرا او انسان كامل بوده است، و به مقتضاى كمال در انسانيّت، ظهور و بروز محبّت و مودّت به مخلوقات الهى و ادراك لوازم بدنى و طبيعى كه لازمه مقام جمع الجمعى مىباشد، در وى عميق تر و ريشهدارتر بوده است.
آرى عشق بهخدا، و تفانى درقرآن وسنّت پيغمبر،و روش و منهاج ولايت علوى، و بصيرت و عمق درايت او به انحراف تاريخ و تفسير و حديث و غصب خلفاى بيگانه از متندين ومعارفدين كه نوبت را بهيزيد تبهكار رسانيدند، چنانعرصه را بر او تنگنموده بود كه جزشهادت و جراحت واسارت را داروى مفيدىبراىهشدارى مردم نمىيافت، و لهذا عاشقانه اين برنامه را پىريزى كرده و براى سرنگونى حكومت جبّاره بنىاميّه حركت كرد، حركتى لاَ يَتَوَقّفْ و بدون بازگشت، گر چه در ميان راه صحنهاى همچون زمين طفّ و واقعه كربلا پيش آيد فَسَلاَمٌ عَلَيْهِ ثُمّ سَلاَمٌ عَلَيْهِ ثُمّ سَلاَمٌ عَلَيْهِ. واللّعْنُ عَلَى عَدُوّهِ، ثُمّ اللّعْنُ عَلَى عَدُوّهِ، ثُمّ اللّعْنُ عَلَى عَدُوّهِ.
اينك مىبينيد: شهادت دو جگر گوشه وى: على اكبر و طفل شيرخوار چطور بر او اثر گذارده است، و دنيا را در برابر چشمانش سياه نموده است. اما چون لِلّهِ وَ فِى سَبِيلِ اللهِ وَ إلَى اللهِ مىباشد عاشقانه آنها را مىپذيرد و در آغوش مىكشد:
طفل رضيع (شيرخوار) وى مادرش رَباب (351) دختر امرؤالقَيْس بن عَدِىّ است، و مادر رباب هِنْدُ الْهُنُود بوده است. سيد بن طاوس رحمه الله مىگويد: چون حسين عليه السلام بر زمين افتادن جوانانش و محبّانش را نگريست، عازم شد تا لشگر را براى ريختن خون قلب خود ملاقات نمايد، و با صدا ندا در داد: هَلْ مِنْ ذَابّ يَذُبّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وآله ؟! هَلْ مِنْ مُوَحّدٍ يَخَافُ اللهَ فِينَا؟! هَلْ مِنْ مُغِيثٍ يَرْجُو اللهَ بِإغَاثَتِنَا؟! هَلْ مِنْ مُعِينٍ يَرْجُو مَا عِنْدَ اللهِ فِى إعَانَتِنَا؟!
«آيا كسى هست كه دشمنان را از حرم رسول خدا صلى الله عليه وآله براند؟! آيا مرد موحّدى هست كه درباره ما از خدا بترسد؟! آيا فريادرسى هست كه به فريادرسى ما اميد در رضاى خداوند ببندد؟! آيا كمك كنندهاى هست كه در كمك كردن به ما اميد ثوابهاى اخروى را داشته باشد؟ !»
بر اثر اين ندا صداى زنان خيام حَرم به ناله و فرياد بلند شد. حضرت نزديك خيمه آمد و گفت به زَيْنَب: نَاوِلِينِى وَلَدِىَ الصّغِيرَ حَتّى اُوَدّعَهُ. فَأخَذَهُ وَ أوْمَأ إلَيْهِ لِيُقَبّلَهُ، فَرَمَاهُ حَرْمَلَةُ بْنُ كَاهِلٍ الأسَدِىّ ـ لَعَنَهُ اللهُ ـ بِسَهْمٍ فَوَقَعَ فِى نَحْرِهِ فَذَبَحَهُ.
«پسر كوچكم را به من بده تا با او وداع كنم! پسر را گرفت و خم شد به سوى او تا او را ببوسد، كه حرملة بن كاهل اسدى ـ لعنه الله ـ طفل را با تير نشانه گرفت. آن تير در حلقوم طفل آمد، و او را ذبح كرد.»
در كمان بنهاد تيرى حرمله
اوفتاد اندر ملايك غلغله
رست چون تير از كمان شوم او
پرزنان بنشست بر حلقوم او
چون دريد آن حلق، تير جانگداز
سر ز باروى يدالله كرد باز
تا كمان زه خورده چرخ پير را
كس نديده دو نشان يك تير را
شه كشيد آن تير و گفت اى داورم
داورى خواه از گروه كافرم
نيست اين نوباوه پيغمبرت
از فصيل ناقهاى كم در برت
و چه نيكو شاعر در گفتارش اين منظره را مجسّم نموده است:
وَ مُنْعَطِفٍ أهْوَى لِتَقْبِيلِ طِفْلِهِ
فَقَبّلَ مِنْهُ قَبْلَهُ السّهْمُ مَنْحَرَا
«و چه كم مرد خم شدهاى كه پائين آمد تا طفلش را ببوسد، وليكن پيش از بوسيدن او، تير جانكاه گلوى طفل را بوسيد.»
آن حضرت به زينب فرمود: خُذِيهِ، ثُمّ تَلَقّى الدّمَ بِكَفّيْهِ فَلَمّا امْتَلأَتَا رَمَى بِالدّمِ نَحْوَ السّمَاءِ، ثُمّ قَالَ: هَوّنَ عَلَىّ مَانَزَلَ بِى أنّهُ بِعَيْنِ اللهِ!
«بگير اين طفل را نگه دار، سپس دو كفّ دستهاى خود را زير خونها گرفت. چون دو دست پر شد از خون آن را به آسمان پاشيد و گفت: چون چشم خدا مىبيند، آنچه بر من رسيده است سهل مىباشد!» (352)
و در «احتجاج» وارد است كه: چون حضرت تنها بماند و با او نبود مگر پسرش: على بن الحسين، و پسر دگرى شيرخواره كه نامش عبدالله بود، حضرت طفل را گرفت تا با او وداع كند پس ناگهان تيرى بيامد و بر بالاى سينه او بنشست و او را ذبح كرد. حضرت از اسب به زير آمد و با غلاف شمشير خود قبرى حفر كرد و طفل را با خون خود آغشته نمود و او را دفن كرد. (353) ، (354)
اين طفل شيرخواره مذبوح با سُكَيْنه هر دو از يك مادر بودند. مادرشان رَباب دختر امرؤالقيس مىباشد كه شرحش گذشت. سيدالشهداء عليه السلام به قدرى به سكينه و رباب علاقمند بودند، و رباب و سكينه هم نسبت به پدر و شوهر، تا جائى كه ابنأثير در احوال رباب زوجه حسين عليه السلام آورده است كه: پس از شهادت حضرت يك سال تمام، سايه سقفى بر سر وى نيفتاد تا اينكه بدنش كهنه شد و از غصّه جان داد. و گفته شده است: او مدت يك سال تمام بر روى قبر امام حسين عليه السلام توقّف و اقامت گزيد و سپس به مدينه برگشت و از شدّت تأسف بر آن حضرت جان داد. (355)
اما مقدار محبت حضرت به سكينه تاحدى است كه به او مىگويد: دل مرا با اشك خود آتش مزن !
ببينيد: مقام مودّت حضرت در عالم كثرات براساس محبت عالم وحدت تا چه اندازه عالى و راقى و صحيح است كه قطرات اشك نازدانه دخترش دل وى را به افسوس آتش مىزند. اينها همه نكته و حكمت است.
مرحوم محدّث قمى و مرحوم آيةالله شعرانى آوردهاند: در بعض مقاتل روايت شده است كه: حسين عليه السلام چون هفتاد و دو تن از خاندان و كسان خود را كشته ديد روى به جانب خيمه كرد و گفت: يَا سُكَيْنَةُ! يَا فَاطِمَةُ! يَا زَيْنَبُ! يَا اُمّ كُلْثُومَ! عَلَيْكُنّ مِنّى السّلاَمُ! پس سكينه فرياد زد: يَا أبَهْ أسْتَسْلَمْتَ لِلْمَوْتِ؟! «اى پدر جان! آيا تن به مرگ دادهاى؟!» فرمود: كَيْفَ لاَيَسْتَسْلِمُ لِلْمَوْتِ مَنْ لاَ نَاصِرَ لَهُ وَ لاَ مُعِينَ؟! «چگونه تن به مرگ ندهد كسى كه ياورى و كمك كنندهاى ندارد؟!»
........ فَأقْبَلَتْ سُكَيْنَةُ وَ هِىَ صَارِخَةٌ وَ كَانَ يُحِبّهَا حُبّا شَدِيداً .
«سكينه در اين حال روى بدان حضرت آورد در حالى كه فرياد مىزد، و حضرت به او محبّت شديدى داشت.» حضرت او را در آغوش گرفت و اشكهايش را پاك كرد و گفت:
سَيَطُولُ بَعْدِى يَا سُكَيْنَةُ فَاعْلَمِى
مِنْكِ الْبُكَاءُ إذَا الْحَمَامُ دَهَانِى 1
لاَ تُحْرِقِى قَلْبِى بِدَمْعِكِ حَسْرَةً
مَادَامَ مِنّى الرّوحُ فِى جُثْمَانِى 2
فَإذَا قُتِلْتُ فَأنْتِ أوْلَى بِالّذِى
تَبْكِينَهُ يَا خَيْرَةَ النّسْوَانِ (356) 3
1ـ «اى سكينه بدان كه: گريه تو بعد از من بسيار طول خواهد كشيد، در آن وقت كه داهيه مرگ به من مىرسد.
2ـ دل مرا با سرشك ريزانت به افسوس و حسرت مسوزان تا هنگامى كه جان من در بدن من است .
3ـ و چون كشته شدم، تو از همه سزاوارتر مىباشى به گريستن براى كسى كه اينك براى او گريه مىكنى اى برگزيده تمام زنان!»
بارى درباره طفل شيرخواره آن حضرت كه شربت شهادت نوشيد و مادرش رباب بود، حقير در هيچ يك از مقاتل نيافتم كه نام او على و يا على اصغر باشد، آرى بعضى او را به اسم عبدالله ذكر نمودهاند، ولى آنچه براى حقير امرى است يقينى آنكه طفل به اراده و اختيار خود شهادت را گزيد، و در برابر نداى پدر لبّيك گفت. و اين يكى از اسرار جهان خلقت است كه اطفال داراى ادراك و اختيار و قوّه جاذبه و دافعه معنوى مىباشند. فلهذا اين طفلِ رضيع، خود را در مسير و منهاج پدرش همچون پدرش خود را فدا كرد.
وَ السّلاَمُ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ صَارَ عَطْشَاناً وَ يَوْمَ ذُبِحَ فِى يَدَىْ أبِيهِ قَبْلَ أنْ يُقَبّلَهُ وَ يُوَدّعَهُ.
و امّا شهادت على الأكبر: روح و جان سيّدالشّهداء عليهما السلام:
آنچه مسلّم است بزرگترين فرزندان حضرت بودهاست و بيستوپنج سال از عمرش مىگذشته است و داراى زن و فرزند بودهاست (357) و در شكل وشمايل، و در اخلاقو رفتار، و در گفتار وكلام شبيهترين مردم به جدّش رسولاكرمصلى الله عليه وآلهبودهاست.
در «ارشاد» مفيد است: مادرش لَيْلى دختر أبومُرّةِ بن عُرْوَةِ بْنِ مسعود ثَقَفى از طائفه بنىثقيف است. جدّش عروة بن مسعود يكى از چهار مرد بزرگوار در اسلام و يكى از دو مرد عظيم مىباشد كه در گفتار خداوند حكايت از كفّار قريش شده است: وَ قَالُوا لَوْلاَ نُزّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيمٍ (358) . «و مشركين مكّه گفتند: چرا اين قرآن بر يكى از دو مرد عظيم از دو قريه مكّه و طائف نازل نگرديد؟!»
و اوست كه كفّار قريش وى را به سوى پيغمبر صلى الله عليه وآله در روز حُدَيْبِيّه فرستادند و در حالى كه كافر بود با پيامبر عقد صلح را بست. و سپس در سنه نهم از هجرت پس از مراجعت مصطفى صلى الله عليه وآله از طائف، اسلام گزيد، و از آن حضرت اجازه خواست تا به ميان اهل و اقوامش برگردد. و برگشت و قومش را به اسلام دعوت كرد. يكى از ايشان وى را به تيرى نشانه گرفت در حالى كه مشغول اذان نماز بود، و كشته شد. و چون اين خبر به رسول الله رسيد فرمود: مَثَل عُرْوَه مثل صاحب يس است كه قوم خود را به خدا فرا خواند و آنان او را كشتند.
(اين طور در شرح شمائل محمّديه وارد است در شرح گفتار رسول الله: و ديدم عيسى بن مريم عليه السلام را، و ديدم نزديكترين كسى را كه به او شباهت داشت عروة بن مسعود ثقفى بود .)
جَزَرى در «اسدالغابة» از ابن عباس روايت كرده است كه گفت: رسول اكرم صلى الله عليه وآله فرمود: أرْبَعَةٌ سَادَةٌ فِى الإسْلاَمِ: بِشْرُ بْنُ هِلاَلٍ عَبْدِى، وَعَدِىّ بْنُ حَاتَمِ طائى، وَ سُرَاقَةُ بْنُ مَالِكِ مُدْلَجِى، وَ عُرْوَةُ بْنُ مَسْعُود ثَقَفِى. اين چهار بزرگواران در اسلام هستند.
و در «ملهوف» گويد: مِنْ أصْبَحِ النّاسِ وَجْهاً وَأحْسَنِهِمْ خُلْقاً، فَاسْتَأْذَنَ أبَاهُ فِى الْقِتَالِ، فَأذِنَ لَهُ، ثُمّ نَظَرَ إلَيْهِ نَظَرَ آيِسٍ مِنْهُ وَ أرْخَى عليه السلام عَيْنَهُ وَ بَكَى.
«او (علىاكبر عليه السلام) از نيكو صورتترين و زيبا خلقتترين و از پسنديده اخلاقترين مردم بود، وى از پدرش اجازه جنگ خواست، و پدر به او اجازه داد، آنگاه با حالت نااميدى به وى نگريست و چشم خود را به زير انداخت و گريه كرد.»
و محمد بن أبىطالب در مقتل خود روايت كرده است كه: إنّهُ عليه السلام رَفَعَ شَيْبَتَهُ نَحْوَ السّمَاءِ وَ قَالَ: اللَهُمّ اشْهَدْ عَلَىَ هَؤُلاَءِ الْقَوْمِ فَقَدْ بَرَزَ إلَيْهِمْ غُلاَمٌ أشْبَهُ النّاسِ خَلْقاً وَ خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ.كُنّا إذَا اشْتَقْنَا إلَى نَبِيّكَ نَظَرْنَا إلَى وَجْهِهِ.
اللَهُمّ امْنَعْهُمْ بَرَكَاتِ الأرْضِ، وَ فَرّقْهُمْ تَفْرِيقاً، وَ مَزّقْهُمْ تَمْزِيقاً، وَاجْعَلْهُمْ طَرَائِقَ قِدَداً، وَ لاَتُرْضِ الْوُلاَةَ عَنْهُمْ أبَداً! فَإنّهُمْ دَعَوْنَا لِيَنْصُرُونَا ثُمّ عَدَوْا عَلَيْنَا يُقَاتِلُونَنَا.
«آن حضرت عليه السلام محاسن خود را به سوى آسمان بلند كرد، و عرضه داشت: بار خداوندا ! گواه باش بر اين قوم، كه تحقيقاً جوانى به جهت مبارزت با ايشان بيرون رفتكه از جهت خلقت و از جهتاخلاق، و از جهتگفتار، شبيهترين مردم بهپيغمبر توست، به طورى كه ما هر گاه مشتاق ديدار پيغمبرت مىشديم به صورت او نظر مىكرديم.
بار خداوندا بركات زمين را از آنان بازدار! و آنها را به شدت پراكنده ساز! و ميان ايشان شكاف و پارگى سخت را حكمفرما كن! و واليان امور را هرگز از ايشان راضى مگردان! زيرا ايشان جِدّاً ما را به سوى خود دعوت نمودند تا ما را يارى نمايند، و اينك بر ما تاختند و به كارزار پرداختهاند!»
و پس از آن على روانه شد و حضرت به عمر بن سعد صيحه زد: مَالَكَ؟ قَطَعَ اللهُ رَحِمَكَ، وَ لاَبَارَكَ اللهُ لَكَ فِى أمْرِكَ، وَسَلّط عَلَيْكَ مَنْ يَذْبَحُكَ بَعْدِى عَلَى فِرَاشِكَ كَمَا قَطَعْتَ رَحِمِى وَ لَمتَحْفَظْ قَرابَتِى مِنْ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وآله. ثُمّ رَفَعَ صَوْتَهُ وَتَلاَ: إنّ اللهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إبْرَاهِيمَ وَ آلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ. ذُرّيّةً بَعْضُهَا مِنْ بَعْضٍ وَ اللهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ. (359) ، (360)
«چكار مىكنى؟! خداوند رَحِم تو را قطع كند (361) و در امورت هيچگاه امرى را بر تو مبارك نگرداند، و بر تو بگمارد پس از من كسى را كه تو را در رختخوابت سر ببرد، همانطور كه رحم مرا قطع كردى و پاس قرابت مرا با رسول خدا رعايت ننمودى! پس از آن صدايش را بلند كرد، و اين آيه را تلاوت نمود: حقّاً خداوند برگزيده است آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر عالميان، آنها ذرّيّهاى هستند كه بعضى از بعض دگرند (همگى از يك جنس هستند) و خداوند سميع و عليم است.»
و از «أمالى» صدوق و «روضة الواعظين» ابنفَتّال مستفاد مىگردد كه: علىاكبر پس از عبدالله بن مسلم بن عقيل به مبارزت بيرون رفت پس حسين عليه السلام بگريست و گفت: اللَهُمّ كُنْ أنْتَ الشّهِيدَ عَلَيْهِمْ فَقَدْ بَرَزَ إلَيْهِمُ ابْنُ رَسُولِكَ وَ أشْبَهُ النّاسِ وَجْهاً وَ سَمْتاً بِهِ!
«خداوندا تو شهيد و شاهد باش بر اين قوم كه الآن به مبارزت آنان رفته است پسر پيامبرت، و شبيهترين مردم به او از جهت چهره و سيما، و از جهت روش و منهاج و خوى و اخلاق!»
و محمد بن أبىطالب گويد: آن حضرت سبّابه سوى آسمان بلند كرد، (و در نسخهاى: محاسن روى دست گرفت). چنانكه شاعر گويد:
شه عُشّاق، خَلّاقِ محاسن
به كف بگرفت آن نيكو محاسن
به آه و ناله گفت: اى داور من
سوى ميدان كين شد اكبر من
به خَلق و خُلق آن رفتار و كردار
بُد اين نورسته همچون شاه مختار (362)
على اكبر عليه السلام شروع كرد به رَجَز خواندن و مىگفت:
أنَا عَلِىّ بْنْ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىّْ
نَحْنُ وَ بَيْتِ اللهِ أوْلَى بِالنّبِىّ 1
مِنْ شَبَثٍ وَ شَمِرٍ (363) ذَاكَ الدّنِىّْ
أضْرِبُكُمْ بِالسّيْفِ حَتّى يَنْثَنِى 2
ضَرْبَ غُلاَمٍ هَاشِمِىّ عَلَوِىّْ
وَ لاَ أزَالُ الْيَوْمَ أحْمِى عَنْ أبِى 3
تَاللهِ لاَيَحْكُمُ فِينَا ابْنُ الدّعِىّْ 4
1ـ «من علىّ بن الحسين بن على عليهم السلام مىباشم! قسم به خانه خدا: ما به پيغمبر سزاوارتريم،
2ـاز شَبَثوشمرآنمردپست.منآنقدربرشما شمشيرمىزنمتا شمشيربپيچدو بتابد.
3ـ شمشير زدن جوان هاشمى از اولاد على، و پيوسته و به طور مداوم امروز من از پدرم حمايت مىكنم.
4ـ سوگند به خدا كه: نبايد در ميان ما ابن زياد زنازاده حكم كند!»
و چندين بار بر سپاه دشمن بتاخت ـ و در «روضة الصّفا» گويد: دوازده بار ـ تا جمع بسيارى را از آنان بكشت تا به جائى كه مردم از كثرت كشتگان به فغان و خروش درآمدند. و روايت شده است كه: على اكبر عليه السلام با آن شدّت تشنگى يك صد و بيست تن از آنان را كشت . و در «مناقب» آمده است كه: از آن لشگر هفتاد مرد مبارز را كشت. و در حالى كه جراحات فراوانى بر او وارد آمده بود به نزد پدر بازگشت و گفت:
يَا أبَهْ! الْعَطَشُ قَدْ قَتَلَنِى وَ ثِقْلُ الْحَدِيدِ أجْهَدَنِى، فَهَلْ إلَى شَرْبَةٍ مِنْ مَاءٍ سَبِيلٌ أتَقَوّى بِهَا عَلَى الأعْداءِ؟!
«اى پدرجان! تشنگى مرا كشت، و سنگينى آهن تاب از من ببرد. آيا شربت آبى هست تا با نوشيدن آن بر دشمنان قوّت يابم؟!» (364)
فَبَكَى الْحُسَيْنُ عليه السلام وَ قَالَ: وَ اغَوْثَاهْ! يَا بُنَىّ قَاتِلْ قَلِيلاً ! فَمَا أسْرَعَ مَا تَلْقَى جَدّكَ مُحَمّداً صلى الله عليه وآله فَيَسْقِيَكَ بِكَأسِهِ الأوْفَى شَرْبَةً لاَتَظْمَأُ بَعْدَهَا أبَداً!
«حسين عليه السلام بگريست و گفت: وَاغَوْثَاهْ! اى نور ديده، پسرك من! اندكى جنگ كن به زودى جدّ خويش را ديدار مىكنى، وجدّت محمّد صلى الله عليه وآله با جام پر و سرشار خود تو را سيراب خواهد كرد! و چنان سيراب مىگردى كه پس از آن أبداً تشنه نخواهى شد. (365) على به سوى ميدان بازگشت و مىگفت:
الْحَرْبُ قَدْ بَانَتْ لَهَا الْحَقَايِقُ
وَ ظَهَرَتْ مِنْ بَعْدِهَا مَصَادِقُ 1
وَاللهِ رَبّ الْعَرْشِ لاَ نُفَارِقُ
جُمُوعَكُمْ أوْ تُغْمَدَ الْبَوَارِقُ 2
1ـ «جنگ است كه گوهر مردان را آشكار مىكند، و راستى و درستى دعاوى پس از پايان آن روشن مىگردد.
2ـ و سوگند به خدا پروردگارعرش كه از اين دستههاى سپاه جدا نمىشويم مگر اينكه شمشيرها در نيام برود!»
و پيوسته كارزار مىكرد تا مجموع كشتگان وى به دويست تن رسيد، و اهل كوفه از كشتن او پرهيز مىكردند.
پس مرّة بن مُنْقِذ بن نُعْمان عَبْدِى لَيْثِى او را بديد و گفت: گناه همه عرب بر گردن من اگر اين جوان بر من گذرد و همين كار را بكند و من پدرش را به داغ او ننشانم! پس بر او بگذشت و با شمشير مىتاخت.
در «ارشاد» و طبرى آمده است: مُرّة راه را بر او بگرفت، و بر او نيزه زد و او را بينداخت . مردم گرد او را گرفتند فَقَطّعُوهُ بِأسْيَافِهِمْ إرْباً إرْباً. «على اكبر را با شمشيرهايشان پاره پاره نمودند.»
و أبوالفرج گويد: پىدرپى حمله مىكرد تا تيرى افكندند، و در گلوى او آمد و بشكافت و على در خون خود بغلطيد و فرياد زد: يَا أبَتَاهْ! عَلَيْكَ السّلاَمُ! اى پدر خداحافظ ! اين جدّ من رسول خداست صلى الله عليه وآله تو را سلام مىرساند و مىگويد: بشتاب نزد ما بيا وَ شَهِقَ شَهْقَةً فَارَقَ الدّنْيَا «نعرهاى كشيد و از دنيا رفت.»
و در بعضى از مقاتل آمده است: مُنْقِذ بن مُرّه عَبْدى ـ لعنه الله ـ بر فرق سر او ضربهاى زد كه روى زمين بيفتاد و مردم با شمشيرهايشان او را مىزدند. پس از آن على اكبر دست به گردن اسب خود انداخت و اسب او را در ميان لشكر دشمنان مىبرد فَقَطّعُوهُ بِسُيُوفِهِمْ إرْباً إرْباً. فَلَمّا بَلَغَتِ الرّوحُ التّرَاقِىَ، قَالَ رَافِعاً صَوْتَهُ: يَا أبَتَاهْ! هَذَا جَدّى رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وآله قَدْ سَقَانِى بِكَأسِهِ الأوْفَى شَرْبَةً لاَأظْمَأُ بَعْدَهَا أبَداً وَ هُوَ يَقُولُ: الْعَجَلَ! الْعَجَلَ! فَإنّ لَكَ كَأساً مَذْخُورَةً حَتّى تَشْرَبَهَا السّاعَةَ!
«چون روح به ترقوه على رسيد با صداى بلند گفت: اى پدرجان! اينك جدّم رسول الله است . ....... و مىگويد: بشتاب! بشتاب! زيرا براى تو هم كاسه شرابى ذخيره شده است تا در اين ساعت آن را بياشامى.»
سوى لشگرگه دشمن شدى تَفْت
ندانم كه كرا برد و كجا رفت
همى دانم كه جسم جان جانان
مُقَطّع گشت چون آيات قرآن
چو رفت از دست شاه عشق دلبند
دوان شد از پى گم گشته فرزند
صف دشمن دريدى از چپ و راست
نواى الحذر از نينوا خاست
عقابى ديد ناگه پر شكسته
على افتاده زين از هم گسسته
سرى بىافسر و فرقى دريده
به جانان بسته جان، از خود بريده
فرود آمد ز زين آن با جلالت
چو پيغمبر ز معراج رسالت
بگفت با آن چكيده جان عشقش
پس از تو خاك بر دنيا و عيشش حميد بن مسلم گويد: گوشهاى من در آن روز با حسين عليه السلام بود كه مىگفت: قَتَلَ اللهُ قَوْماً قَتَلُوكَ يَا بُنَىّ! مَا أجْرَأهُمْ عَلَى الرّحْمَنِ وَ عَلَى انْتِهَاكِ حُرْمَةِ الرّسُولِ. وَانْهَمَلَتْ عَيْنَاهُ بِالدّمُوعِ ثُمّ قَالَ: عَلَى الدّنْيَا بَعْدَكَ الْعَفَا! (366)
«بكشد خداوند گروهى را كه تو را كشتند! اى نور ديده، پسرك من! چقدر جرأتشان بر خداوند رحمن و بر پاره كردن پردههاى حرمت رسول او شديد است؟! در اين حال دو چشمان حضرت از سرشك سرازير شد، و پس از آن گفت: بعد از تو خاك بر سر دنيا و زندگانى دنيا!»
چو رفت از دست شاه عشق پيوند
روان شد از پى گم گشته فرزند
توانائى شدش از تن، ز سر هوش
گرفت آن پيكر خونين در آغوش
چو آوردند تمثال پيمبر
برون از خيمه آمد دخت حيدر
روان شد سوى نعش برگزيده
به دنبالش زنان داغديده
چنان زد صيحه ليلاى (367) جگر خون
كه عقل ما سِوى گرديد مجنون
* * * *
سر نهادش بر سر زانوى ناز
گفت كاى باليده سرو سرفراز
اى درخشان اختر برج شرف
چون شدى سهم حوادث را هدف
اى به طرف ديده خالى جاى تو
خيز تا بينم قد رعناى تو
بيش از اين بابا دلم را خون مكن
زاده ليلى مرا مجنون مكن
اى نگارين آهوى مشگين من
با تو روشن چشم عالم بين من
رفتى و بردى ز چشمِ باب تاب
أكبرا بى تو جهان بادا خراب
تو سفر كردىّ و آسودى ز غم
من در اين وادى گرفتار الم
* * * *
يَا كَوْكَباً مَاكَانَ أقْصَرَ عُمْرَهُ
وَ كَذَا تَكُونُ كَوَاكِبُ الأسْحَارِ 1
عَجِلَ الْخُسُوفُ إلَيْهِ قَبْلَ أوَانِهِ
فَغَشَاهُ قَبْلَ مَظَنّةِ الْإبْدَارِ (368) 2
إنّ الْكَوَاكِبَ فِى مَحَلّ عُلُوّهَا
لَتُرَى صِغَاراً وَهْىَ غَيْرُ صِغَارِ 3
أبْكِيهِ ثُمّ أقُولُ مُعْتَذِراً لَهُ
رَفَقْتَ حِينَ تَرَكْتَ ألأَمَ دَارِ 4
فَإذَا نَطَقْتُ فَأنْتَ أوّلُ مَنْطِقى
وَ إذَا سَكَتّ فَأنْتَ فِى مِزْمَارِى (369) 5
1ـ «اى ستاره آسمانى! چقدر عمرت كوتاه بود! و اين چنين است ستارگانى كه در وقت سحر طلوع مىنمايند.
2ـ خسوف او پيش از موقع خسوفش به سوى آن شتاب كرد، و قبل از هنگام بَدْر شدن بر روى او پرده كشيد.
3ـ آرى حالت ستارگان آن است كه در جاى بلند و مرتفع، خود كوچك ديده مىشوند با وجود آنكه كوچك نمىباشند.
4ـ من براى او گريه مىكنم، و از گريه گذشته، از روى عذرخواهى نسبت به ساحت او مىگويم : تو راحت شدى و از تنگنا برون گشتى در وقتى كه پستترين و لئيمترين خانهها را ترك كردى (و به سوى آخرت شتافتى!)
5ـ بنابراين چون زبان به سخن بگشايم، تو اوّلين گفتار من مىباشى كه بر زبان مىرانم، و اگر لب فرو بندم و ساكت گردم تو در نواى درون من و آهنگ ناى من وجود دارى!»
محدّث قمى به نقل طبرى و أبوالفرج و ابن طاووس از شيخ مفيد رحمه الله آورده است كه: وَ خَرَجَتْ زَيْنَبُ اُخْتُ الْحُسَيْنِ عليه السلام مُسْرِعَةً تُنَادِى: يَا اُخَيّاهْ وَابْنَاُخَيّاهْ! وَ جَاءَتْ حَتّى أكَبّتْ عَلَيْهِ. فَأخَذَ الْحُسَيْنُ عليه السلام بِرَأسِهَا فَرَدّهَا إلَى الْفُسْطَاطِ وَ أمَر فِتْيَانَهُ فَقَالَ: احْمِلُوا أخَاكُمْ (و فى ط و ج) فَحَمَلُوهُ مِنْ مَصْرَعِهِ حَتّى وَضَعُوهُ بَيْنَ يَدَىِ الْفُسْطَاطِ الّذِى كَانُوا يُقَاتِلُونَ أمَامَهُ.
«و زينب خواهر حسين عليه السلام با شتاب از خيمه بيرون شد، و ندا مىكرد: اى نور ديده برادرم! و اى پسر نور ديده برادرم! و آمد تا آنكه خود را بر روى جسد على اكبر انداخت . حسين عليه السلام او را گرفت و به خيمه بازگردانيد و جوانان خود را امر نموده گفت: برادرتان على را بياوريد! ايشان او را از مقتل و محل به زمين افتادنش برداشته و آوردند تا در مقابل خيمهاى كه در جلوى آن جنگ مىكردند گذاردند.»
جدّ آيةالله شَعْرانى رحمهما الله در اين باره سروده است:
چو آفتاب برآمد ز خيمه خورشيدى
كه آفتاب نمىديد هيچگه رويش
ز داغ سرو قدى موكَنان و مويهكُنان
بسان فاخته هر سو خروش كوكويش
طُرَيْحى گويد: روايت است كه چون علىّ بن الحسين عليهما السلام كشته شد، در زمين طفّ كربلا، حسين عليه السلام به سوى او روى آورد در حالى كه برتن او جُبّهاى بود و كسائى، و عمامهاى سرخ رنگ كه از دو جانبش دستهاى آن آويزان بود، و على را مخاطب نموده به او گفت: أمّا أنْتَ يَا بُنَىّ فَقَدِ اسْتَرَحْتَ مِنْ كَرْبِ الدّنْيَا وَ غَمّهَا وَ مَا أسْرَعَ اللّحُوقَ بِكَ!
«هان اى نور ديده پسرك من! تحقيقاً از غصّه و اندوه دنيا راحت شدى، و چقدر سريع است ملحق شدن به تو!»
و نيز مرحوم محدّث قمّى رحمه الله پس از بحثى درباره آنكه: على اكبر عليه السلام اوّلين شهيد از اهل بيت سيدالشّهداء عليه السلام است، و مختار طبرى و جَزَرى و اصفهانى و دينورى و شيخ مفيد و سيد بن طاووس و غيرهم را دليل آورده است گويد: شاهد بر اين در زيارت مشتمله بر اسامى شهدا آمده است:
السّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أوّلَ قَتِيلٍ مِنْ نَسْلِ خَيْرِ سَلِيلٍ! (370)
«سلام بر تو باد اى اوّلين كشته از نسل بهترين اولاد آدم» و منظور از خير سليل، رسول اكرم هستند.
و أيضاً گويد: در عمر شريف او اختلاف است، و أصحّ و أشهر آن است كه: بزرگترين اولاد حضرت بوده است.
فَحْلُ الفقهاء شيخ أجلّ محمد بن ادريس حِلّى در «سرائر» در خاتمه كتاب «حجّ» گويد: چون زيارت حضرت ابى عبدالله الحسين عليه السلام را انجام دادى زيارت فرزندش: على اكبر را بايد به جاى آورد. على عليه السلام كه مادرش ليلى دختر أبو مُرّة بن عُرْوة بن مسعود ثقفى مىباشد، او اوّلين قتيل در وقعه يوم طفّ از آل أبىطالب عليه السلام است. على اكبر بن الحسين عليهما السلام در زمان امارت عثمان متولّد گشت. و او از جدّش: على بن أبىطالب عليه السلام روايت بيان مىكند. و وى را شعرا مدح كردهاند. و از ابوعُبَيْده و خلف أحمر روايت گرديده است كه: اين ابيات راجع به على بن الحسين الأكبر مقتول در كربلا ـ قدّس الله روحه ـ گفته شده است:
لَمْ تَرَ عَيْنٌ نَظَرَتْ مِثْلَهُ
مِنْ مُحْتَفٍ يَمْشِى وَ لاَ نَاعِلِ 1
يُغْلِى بِنَىّ (371) اللّحْمِ حَتّى إذَا
اُنْضِجَ، لَمْ يَغْلِ عَلَى الآكِلِ 2
كَانَ إذَا شَبّتْ لَهُ نَارُهُ
يُوقِدُهَا بِالشّرَفِ الْكَامِلِ 3
كَيْمَا يَرَاهَا بَائسٌ مُرْمِلٌ
أوْ فَرْدُ حَىّ لَيْسَ بِالآهِلِ 4
أعْنِى ابْنَ لَيْلَى ذَا السّدى وَ النّدى
أعْنِى ابْنَ بِنْتِ الْحَسَبِ الْفَاضِلِ 5
لاَ يُؤثِرُ الدّنْيَا عَلَى دِينِهِ
وَ لاَ يَبِيعُ الْحَقّ بِالْبَاطِلِ 6
1ـ «نديده است چشم بينائى كه نظر كرده باشد، مثل او را از ميان جميع افراد بشرخواه از ميان پابرهنگان يا كفش پوشان.
2ـ گوشت نيم پخته را مىگذارد تا بجوشد و كاملاً پخته گردد و در حضور ميهمان خورنده به جوش نيايد (اين وصف جود و بخشش اوست كه قبل از آمدن مهمان غذاى وى را مىپزد و آماده مىكند، تا چون بيايد به انتظار پختن ننشيند و به جويدن ناپخته آن از خوردن باز نماند .)
3ـ و عادت او چنين بود كه چون براى او آتش مشتعل مىشد، آن را با شرف و كرامتى كامل شعلهور مىساخت،
4ـ تا اينكه ديدگان شخص تهيدست و مسكين و فردى از قبيله كه بى كس است و قدرت برافروختن آتش و خوردن غذاى پخته را ندارد، بدان بيفتد (و براى خوردن بيايد).
5ـ مرادم پسر ليلى است آنكه داراى خير و جود و بخشش است. مرادم پسر ليلى است كه داراى حَسَب برتر و شرف عالىتر و راقىتر است.
6ـ او دنيا را بر دينش اختيار نمىكند، و حقّ را به باطل نمىفروشد.»
تا اينكه محدّث قمى گويد: و شاهد بر اين مرام همچنين أبوالفرج اصفهانى است در روايتى كه مىگويد: از مُغيرَه وارد است كه: معاويه گفت: مَنْ أحَقّ النّاسِ بِهَذَا الأمْرِ؟ ! قَالُوا: أنْتَ!
قَالَ: لاَ! أوْلَى النّاسِ بِهَذَا الأمْرِ عَلِىّ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىّ عليهم السلام. جَدّهُ رَسولُ اللهِ صلى الله عليه وآله ، وَ فِيهِ شَجَاعَةُ بَنِى هَاشِمٍ، وَ سَخَاءُ بَنِىاُمَيّةَ، وَ زَهْوُ ثَقِيفٍ.
«معاويه از نديمان خود پرسيد: شايستهترين مردم براى خلافت كيست؟! گفتند: تو! گفت: نه، على بن الحسين بن على عليهم السلام به اين امر اِوْلى است، كه جدّ او رسول خدا صلى الله عليه وآله است، و در اوست شجاعت بنى هاشم، و سخاوت بنى اُمَيّه، و ناز و زيبائى ثقيف.»
اين گفتار و آن ابيات فوق از شاعرى در علوّ صفات، و كلام تحسين آميز معاويه كه وى أحقّ مردم است اينك به خلافت رسول خدا، شاهد برآنند كه: على اكبر هجده ساله نبوده است، چرا كه براى طفلى بدين سن اين گونه تعبير ندارند.
أبو جعفر طبرى در منتخب «ذَيْلُ الْمُذَيّل» در تاريخ صحابه و تابعين گويد: مادر على آمنه دختر أبومُرّة بن عُرْوَة بن مسعود است. و مادر آمنه دختر ابوسفيان مىباشد. و حَسّان بن ثابت در مديح مادر على اكبر گفته است:
طَافَتْ بِنَا شَمْسُ النّهَارِ وَ مَنْ رَأى
مِنَ النّاسِ شَمْساً بِالْعِشَاءِ تَطُوفُ؟ 1
أبُو اُمّهَا أوْفَى قُرَيْشٍ بِذِمّةٍ
وَ أعْمَامُهَا إمّا سَألْتَ ثَقِيفُ 2
1ـ «خورشيد روز بر سر ما دور زد، و كيست كه ببيند خورشيدى در شب وقت عشاء دور مىزند .
2ـ پدرِ مادرش وفا كنندهترين قريش به پيمانها و عهدهاست. و عموهاى مادرش را اگر بپرسى، ثقيف هستند.»
و بعضى اين دوبيت را به عُمَر بن رَبيعة نسبت دهند، و به جاى شَمْسُ النّهَارِ، شَمْسُ الْعِشَاء روايت كنند (372) .
و عليهذا معاويه ـ عليه الهاوية ـ برادر مادر ليلى، و دائى ليلى، و دائى مادر حضرت على اكبر عليه السلام است، و يزيد ـ عليه اللّعنة بِمَا لاَ مَزِيد ـ دائىزاده ليلى و دائىزاده مادر حضرت على اكبر عليه السلام است.
و روى همين اعتبار است كه: معاويه چون حضرت على اكبر را از سه شاخه نسب منتسب مىبيند او را سزاوار خلافت مىداند. امّا سخاوت بنىاميّه را كه او از فضايل آنان شمرده است كذب محض است. سخاوت دربست متعلّق به بنىهاشم بوده است و پولهاى بىاندازهاى را كه معاويه از بيت المال مسلمين صرف حكومت و امارت شيطانيّه خود مىنموده است، نبايد به حساب سخاوت به شمار آورد.
بالجمله از آنچه در اين بحث آورده شد، معلوم شد: حضرت على اكبر عليه السلام روئينتن نبوده است كه شمشير و نيزه بر او اثرى نگذارد، و در حركت و شهادت هم اضطرار نداشته است كه خودبخود دست به شمشير بزند، و كفّار را قلع و قمع كند. خودش مىگويد: پدرجان تشنگى مرا كشت و سنگينى زره مرا از طاقت برد. و پدر هم آبى ندارد به او بدهد. و نمىخواهد بر خلاف سنّت جهاد، و قتل فى سبيل الله، و فداى نفس در راه خدا، اعمال معجزه و كرامتى بفرمايد، وگرنه به آسانى مىتوانست، ولى ديگر آن صحنه صحنه كربلاى بدين صورت نبود.
جائى كه رسول خدا به حسين عليهما الصّلوة و السّلام مىفرمايد: وَ إنّ لَكَ فِى الْجِنَانِ لَدَرَجَاتٍ لَنْتَنَالَهَا إلّا بِالشّهَادَةِ! (373) «حقّاً در بهشت براى تو منزلت و درجتى است، كه بدون شهادت بدان دست نخواهى يافت!» به معنى آن مىباشد كه: وجب به وجب در تمام اين سفر بايد با اراده و اختيار و تحمّل مشاقّ و مصائب، و صبر در راه خدا و ايثار و فداى نفسو قربانى نمودن علىاكبر آنهم بدين كيفيّت، به مقصود برسى!
و اين آقازاده شاهزاده آزاده كه مثال ونمونه پيامبر است بايد با تو در اين طريق بهطورى رفيق گردد كه هُوهُوِيّت حقيقيّه از دو نفس روحانى شما براى همه اهل عالم متحقّق گردد، و ريشه اسلام كه خشك شده است سيراب گردد، و حكومت و ولايت بنى اميّه: معاويه و يزيد و بنىمروان برباد داده شود، و اثرى از آن به جاى نماند، و بر همه اهل اين جهان و آن عالم ملكوتى روشن گردد كه: حقّ غير از باطل است.
على اكبر اميد دل آن حضرت بود. هم شاخه از يك درخت، و هم پيوند از يك ساق بود، طرز تفكّر و مرام و مقصدش عين آن حضرت بود. كَأنّهُ هُوَ، بَلْ إنّهُ هُوَ در اينجا مصداق دارد .
و لذا به ميدان برگشت، و با آن بدن جريحهدار، و لبان و دهان و كبد خشكيده، در آن شدّت گرماى تابستان كه براساس محاسبه نجومى بيست و پنجم سرطان، روز عاشورا بوده است، چنان كارزارى نمود كه دوست و دشمن را به شگفت در آورد و مىگفت: أحْمِى عَنْ أبِى «به جهت حمايت از پدرم نبرد مىكنم».
لهذا در قيامت مقامى پيدا مىكند كه شهدا و صدّيقين هم ندارند.
محدّث قمى از «ارشاد» شيخ مفيد نقل فرموده است كه: در مسير كربلا شبى در آخر شب حضرت امام حسين عليه السلام امر فرمود تا آبگيرى كنند، و مشكها را از آب پر نمايند. پس امر به كوچ فرمود، و از قصر بنى مقاتل خارج شد. عَقَبَة بن سَمْعان مىگويد: ساعتى با آن حضرت سير كرديم و به آن حضرت پينگى و حالت چرتى بر همان كيفيّت كه بر روى اسب روان بود دست داد، و سپس به انتباه آمد در حالى كه مىگفت: إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَيْهِ رَاجِعُونَ وَالْحَمْدُلِلّهِ رَبّ الْعَالَمِينَ.
«تحقيقاً ما ملك طلق خدائيم، و ما به سوى او رجعت كنندگانيم. و حمد و سپاس اختصاص به خدا پروردگار عالميان دارد.»
اين عمل را حضرت دو بار يا سه بار تكرار نمود. در اين حال فرزندش على بن الحسين عليهما السلام كه سوار بر اسبى بود به سوى وى آمد و گفت: بِمَ حَمِدْتَ اللهَ وَاسْتَرْجَعْتَ؟ ! «علّت حمد و استرجاع شما چه بود؟!»
حضرت فرمود: يَا بُنَىّ! إنّى خَفَقْتُ خَفْقَةً فَعَنّ ـ أىْ ظَهَرَ ـ لِى فَارِسٌ عَلَى فَرَسٍ وَ هُوَ يَقُولُ: الْقَوْمُ يَسِيرُونَ وَ الْمَنَايَا تَسِيرُ إلَيْهِمْ . فَعَلِمْتُ: أنّهَا أنْفُسُنَا نُعِيَتْ إلَيْنَا!
«اى نور ديده پسرك من! من كه در راه مىآمدم، چرت مختصرى مرا گرفت، و براى من اسب سوارى كه بر روى اسبى بود ظاهر شد، و او مىگفت: اين قوم مىروند، و مرگها هم به سوى ايشان مىرود. بنابراين دانستم كه: خبر مرگ ما به ما داده مىشود!»
فرزندش عرض كرد: يَا أبَهْ! لاَأرَاكَ اللهُ سُوءاً! ألَسْنَا عَلَى الْحَقّ؟!
«اى پدر جان! خداوند براى تو روز بدى را پيش نياورد! آيا ما بر حق نيستيم؟!»
حضرت فرمود: بَلَى وَالّذِى إلَيْهِ مَرْجِعُ الْعِبَادِ!
«بلى، و سوگند به آن كسى كه بازگشت بندگان به سوى اوست، ما بر حق هستيم!»
على عرض كرد: فَإنّنَا إذاً لاَ نُبَالِى أنْ نَمُوتَ مُحِقّينَ!
«پس در اينصورت تحقيقاً ما باكى از مرگ نداريم با وجود آنكه مُحقّمىباشيم!»
حضرت فرمود: جَزَاكَ اللهُ مِنْ وَلَدٍ خَيْرَ مَا جَزَى وَلَداً عَنْ وَالِدِهِ! (374)
«خداوند تو را جزا بدهد جزاى فرزندى، به بهترين جزاى پسرى كه از پدرش داده است!»
وقتى كه ما به شهود و وجدان، و به انديشه و برهان، و به روايت و درايت بهيقين مىبينيم : امامان عليهم السلام هر يك با راه اختيار صِرف، و اراده محضه اين راه را طى كردهاند، و در ميان همه ذرارى آنها أحياناً افراد منحرف مانند عبدالله بن جعفر، و جعفربن حسنكذّاب، و موسىبن محمد مبرقع و امثالهم بودهاند، در عين حال ديده بر هم بنهيم و بگوئيم: تمام اولاد پيامبر و بنىفاطمه بدون استثناء بهشتى هستند، و تمام بنىاميّه بدون استثناء جهنّمى؛ آيا اين نسبت، نسبت ظلم به خداوند نمىباشد؟