و به آنچه كه او مسنداً از حضرت صادق عليه السلام روايت نموده است كه: چون بنى‏أعمام او را به سوى عراق حمل مى‏كردند، حضرت به طورى گريه كرد كه صدايش بلند شد، و گفت: پدرم برايم حديث نمود از فاطمه بنت الحسين عليه السلام، وى گفت: شنيدم پدرم ـ صلوات الله عليه ـ مى‏گفت:

يُقْتَلُ مِنْكِ أوْيُصَابُ مِنْكِ نَفَرٌ بِشَطّ الْفُرَاتِ مَاسَبَقَهُمُ الأوّلُونَ وَ لاَيُدْرِكُهُمُ الآخِرُونَ. وَ إنّهُ لَمْ‏يَبْقَ مِنْ وُلْدِهَا غَيْرُهُمْ. (306)

«اى فاطمه! كشته مى‏شود از تو، و يا مصيبتى وارد مى‏شود به نفراتى از تو، در شطّ فرات كه پيشينيان از آن پيشى نگرفته‏اند، و پسينيان هم بدانها نمى‏رسند. و حقّاً اينك از فرزندان فاطمه بنت الحسين غير از همين بنى الحسنى كه در زندان هاشميّه بغداد كنار شطّ فرات مى‏باشند، كسى باقى نمانده است!»

سيدبن‏طاوس رحمه الله مى‏گويد: گريه حضرت صادق، و اين روايات دلالت دارد بر حقّانيت آنها در خروج و قيامى كه عدم استنادش به امام از روى تقيّه بوده است.

وليكن مامقانى مى‏گويد: بايد گريه آن حضرت را حمل بر رقّت حَمِيّت و عواطف رحميّت نمود، نه حمل بر حقّانيّتشان در خروج (307) .

كلينى در «كافى»، مكالمه حضرت باقر عليه السلام را با زيد بن على: برادر خود به طور تفصيل آورده است كه چگونه حضرت به او نصيحت كردند و نشان دادند كه: موقع قيام نمى‏باشد، و قيام بايد به امر امام باشد، و در موقع خود تحقّق پذيرد. اين روايت بسيار مشروح است و در ابتدايش حضرت مى‏فرمايد:

إنّ الطّاعَةَ مَفْرُوضَةٌ مِنَ اللهِ عَزّ وَ جَلّ، وَ سُنّةٌ أمْضَاهَا فِى الأوّلِينَ، وَ كَذَلِكَ يُجْرِيهَا فِى الآخِرِينَ. وَ الطّاعَةُ لِوَاحِدٍ مِنّا وَ الْمَوَدّةُ لِلْجَمِيعِ. وَ أمْرُ اللهِ يَجْرِى لِأوْلِيَائهِ بِحُكْمٍ مَوْصُولٍ، وَ قَضَاءٍ مَفْصُولٍ، وَ حَتْمٍ مَقْضِىّ، وَ قَدَرٍ مَقْدُورٍ، وَ أجَلٍ مُسَمّىً لِوَقْتٍ مَعْلُومٍ .

فَلاَ يَسْتَخِفّنّكَ الّذِينَ لاَيُوقِنُونَ (308) ، إنّهُمْ لَنْ‏يُغْنُوا عَنْكَ مِنَ اللهِ شَيْئاً (309) ، فَلاَ تَعْجَلْ! فَإنّ اللهَ لاَيَعْجَلُ لِعَجَلَةِ الْعِبَادِ، وَ لاَتَسْبِقَنّ اللهَ فَتُعْجِزَكَ الْبَلِيّةُ، فَتَصْرَعَكَ!

«به درستى كه اطاعت كردن امرى است واجب از خداوند عزّوجلّ، و سنّتى است كه خداوند در اوّلين و سابقين امضاء فرموده است، و همچنين در آخرين و لاحقين اجراء نموده و دستور داده است. و اطاعت كردن فقط براى يكى از ما واجب است، امّا مودّت نمودن براى همه ما لازم و فرض مى‏باشد. و امر ولايت و زمامدارى و صاحب اختيارى براى أولياى خدا به حكمِ الهىِ رسيده، و قضاءِ بريده شده و يكسره گرديده، و حتميّتِ ثابته، و تقديرِ اندازه زده شده، و اجلِ نام برده براى وقت معلوم،، معيّن و مشخّص گرديده است.

بنابراين كسانى كه داراى مقام يقين نيستند تو را سبكسر نكنند و از جا بدر نبرند. ايشان در برابر خدا هيچ سودى براى تو نخواهند داشت. بنابراين عجله مكن، چون خداوند در اثر عجله بندگان خود عجله نمى‏كند و (به پيرو شتاب و سبقت آنها، شتاب و سبقت نمى‏گيرد)! عليهذا از امر خداوند جلو نباش، و بر آن سبقت مگير، زيرا در آن صورت بليّه و گرفتارى تو را عاجز مى‏كند، آنگاه تو را بر زمين مى‏كوبد و ساقط مى‏كند!»

قَالَ: فَغَضِبَ زَيْدٌ عِنْدَ ذَلِكَ، ثُمّ قَالَ: لَيْسَ الإمَامُ مِنّا مَنْ جَلَسَ بَيْتَهُ، وَ أرْخَى سَتْرَهُ، وَ ثَبّطَ عَنِ الْجِهَادِ، وَلَكِنّ الَإمَامَ مِنّا مَنْ مَنَعَ حَوْزَتَهُ، وَ جَاهَدَ فِى سَبِيلِ اللهِ حَقّ جِهَادِهِ، وَ دَفَعَ عَنْ رَعِيّتِهِ، وَ ذَبّ عَنْ حَرِيمِهِ.

«(راوى) گفت: زيد از اين سخن حضرت باقر عليه السلام به غضب درآمد و گفت: امام از ما آن كس نمى‏تواند بوده باشد كه در خانه‏اش بنشيند، و پرده‏اش را آويزان كند، و از جهاد تأخير اندازد و باز دارد، وليكن امام از ما آن كس است كه از حوزه خود دفاع كند، و آن طور كه سزاوار جهاد خداوندى است در راه خدا جهاد نمايد، و از رعاياى خود مشكلات و گزند و دشمن را دفع كند، و از حريم خود آنچه مناسب با حرم او نيست به دور بيفكند!»

حضرت پس از آنكه مفصّلاً جواب او را دادند، در آخر مى‏فرمايند:

أعُوذُ بِاللهِ مِنْ إمَامٍ ضَلّ عَنْ وَقْتِهِ، فَكَانَ التّابِعُ فِيهِ أعْلَمَ مِنَ الْمَتْبُوعِ.

أتُرِيدُ يَا أخِى أنْ تُحْيِىَ مِلّةَ قَوْمٍ قَدْ كَفَرُوا بِآيَاتِ اللهِ وَ عَصَوْا رَسُولَهُ وَ اتّبَعُوا أهْوَاءَهُمْ بِغَيْرِ هُدًى مِنَ اللهِ، وَ ادّعَوُا الْخِلاَفَةَ بِلاَ بُرْهَانٍ مِنَ اللهِ، وَ لاَ عَهْدٍ مِنْ رَسُولِهِ؟!

اُعِيذُكَ بِاللهِ يَا أخِى أنْ تَكُونَ غَداً الْمَصْلُوبَ بِالْكُنَاسَةِ، ثُمّ ارْفَضّتْ (310) عَيْنَاهُ وَ سَالَتْ دُمُوعُهُ. ثُمّ قَالَ: اللهُ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ مَنْ هَتَكَ سِتْرَنَا، وَ جَحَدَنَا حَقّنَا، وَ أفْشَى سِرّنَا، وَ نَسَبَنَا إلَى غَيْرِ جَدّنَا، وَ قَالَ فِينَا مَا لَمْ نَقُلْهُ فِى أنْفُسِنَا! (311) ، (312)

«پناه مى‏برم به خداوند از امام و پيشوائى كه موقعيّت و وقت خود را نشناسد، و بنابراين در آن وقت و موقعيّت، پيرو و تابع، أعلم از پيشوا و متبوع باشد!

اى برادر من! آيا تو اراده دارى زنده گردانى آئين و ملّت قومى را كه به آيات خداوند كافر شده‏اند، و عصيان پيمبرش را نموده‏اند و از آراء و افكار خودشان بدون هدايت الهيّه پيروى نموده‏اند، و ادّعاى خلافت كرده‏اند بدون برهان و دليلى از خدا، و بدون عهد و پيمانى از رسول خدا؟!

اى برادر من! من تو را به خدا پناه مى‏دهم از آنكه فردا در زباله‏دان كوفه بر دار آويخته گردى! در اين حال چشمان حضرت اشكبار گرديد، و اشكهايش همين طور سَيَلان داشت، و سپس فرمود: خداوند حاكم باشد ميان ما و ميان كسى كه پرده و حجاب ما را پاره مى‏كند، و حقّ ما را انكار مى‏نمايد، و سرّ ما را فاش مى‏گرداند، و ما را به غير جدّمان نسبت مى‏دهد، و درباره ما مى‏گويد آنچه ما در حقيقت خودمان آن را نگفته‏ايم.»

و همچنين كلينى نامه يحيى بن عبدالله مَحْض را كه در واقعه فخّ حضور داشت و پس از آن به ديلم گريخت، و در آنجا حكومتى را بر پا نمود و بالأخره در حبس هارون الرّشيد كشته شد، به حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام آورده است كه:

أمّا بَعْدُ! فَإنّى اُوصِى نَفْسِى بِتَقْوَى اللهِ وَ بِهَا اُوصِيكَ! فَإنّهَا وَصِيّةُ اللهِ فِى الأوّلِينَ وَ وَصِيّتُهُ فِى الآخِرِينَ.

خَبّرَنِى مَنْ وَرَدَ عَلَىّ مِنْ أعْوَانِ اللهِ عَلَى دِينِهِ وَ نَشْرِ طَاعَتِهِ بِمَاكَانَ مِنْ تَحَنّنِكَ مَعَ خِذْلاَنِكَ! وَ قَدْ شَاوَرْتُ فِى الدّعْوَةِ لِلرّضَا مِنْ آلِ‏مُحَمّدٍ صلى الله عليه وآله وَ قَدِ احْتَجَبْتَهَا وَاحْتَجَبَهَا أبُوكَ مِنْ قَبْلِكَ! وَ قَدِيماً ادّعَيْتُمْ مَا لَيْسَ لَكُمْ، وَ بَسَطْتُمْ آمَالَكُمْ إلَى مَا لَمْ يُعْطِكُمُ اللهُ فَاسْتَهْوَيْتُمْ وَ أضْلَلْتُمْ، وَ أنَا مُحَذّرُكَ مَا حَذّرَكَ اللهُ مِنْ نَفْسِهِ!

«امّا بعد! پس من خودم را وصيّت مى‏كنم به تقواى خداوندى، و تو را نيز به آن وصيّت مى‏نمايم، چرا كه آن وصيّت خداست در پيشينيان، و وصيّت اوست در پسينيان!

خبر آورد براى من آن كسى كه بر من وارد شد از اعوان و ناصران خدا بر دينش و نشر اطاعتش كه: تو با وجود آنكه ما را مخذول و تنها گذارده‏اى، معذلك محبّت و رأفت خود را درباره ما اظهار نموده‏اى!

من در دعوت به رضا از آل محمد صلى الله عليه وآله كار را به مشاورت نهادم (كه امام و والى مسلمين آن كس گردد از آل محمد كه همه بدو رضايت دهند، و به حكومت وى راضى باشند) امّا تو آن را نپذيرفتى، و پدرت هم پيش از تو آن را نپذيرفته بود. و از دير زمان شما ادّعا مى‏كرديد چيزى را كه در خور شما نبود، و آرزوهاى خود را گسترش مى‏داديد، به سوى چيزى كه خدا آن را به شما عطا ننموده بود.

بنابراين شما عقل و اراده مردم را خراب كرديد، و ايشان را گمراه ساختيد! و من تو را بر حذر مى‏دارم از آنچه خداوند تو را درباره خود از آن بر حذر داشته است!»

حضرت امام موسى كاظم عليه السلام براى او جواب كافى نوشتند، و از جمله فقراتش اين است : وَ لَمْ يَدَعْ حِرْصُ الدّنْيَا وَ مَطَالِبِهَا لِأهْلِهَا مَطْلَباً لِآخِرَتِهِمْ حَتّى يُفْسِدَ عَلَيْهِمْ مَطْلَبَ آخِرَتِهِمْ فِى دُنْيَاهُمْ.

«و حرص بر دنيا و بر مطالب دنيا براى اهل دنيا مطلبى براى آخرتشان باقى نگذارده است، تا به جائى كه براى ايشان مطلب آخرتشان را در دنيايشان فاسد نموده است!»

يعنى تمام خواسته‏هاى اخروى و معنوى را در راه وصول به دنيا و آراء و افكار

وهميّه و شيطانيّه تنازل داده و تباه نموده‏اند. و در راه دين و به نام دين، عَلَم دين را بر دوش كشيده، وليكن تمام همّ و غمّشان، وصول به دنيا و رياست و امامت و حكومت در آن مى‏باشد.

بارى حضرت در پايان اين جواب مرقوم فرموده‏اند:

إنّا قَدْ اوُحِىَ إلَيْنَا أنّ الْعَذَابَ عَلَى مَنْ كَذّبَ وَ تَوَلّى. (313)

«حقّاً و تحقيقاً به سوى ما الهام گرديده است كه: عذاب بر آن كسى است كه تكذيب كند و روى بگرداند.»

مرحوم آيةالله مامقانى درباره زيد بن على بن الحسين بحث كرده است و مطالبى را ذكر نموده است. از جمله آنكه شهيد رحمه الله در كتاب «قواعد» خود در بحث امر به معروف و نهى از منكر تصريح كرده است كه: خروج زيد به اذن امام عليه السلام بوده است. و از جمله كلمات او اين بود كه:

إنّهُ لَمْ يَكْرَهْ قَوْمٌ قَطّ حَرّ السّيُوفِ إلّا ذَلّوا.

«هيچ قومى هيچ وقت گرماى شمشير را ناگوار ندانستند مگر اينكه ذليل شدند.»

چون اين كلام به هشام بن عبدالملك رسيد گفت: ألَسْتُمْ تَزْعَمُونَ أنّ أهْلَ هَذَا الْبَيْتِ قَدْ بَادُوا؟! وَ لَعَمْرِى مَا انْقَرَضُوا مَنْ مِثْلُ هَذَا خَلَفُهُمْ .

«آيا شما چنين نمى‏پنداشتيد كه: اهل اين بيت هلاك شده‏اند؟! و سوگند به جان خودم منقرض نشده‏اند كسانى كه مثل چنين شخصى از أعقابشان بوده باشد.»

از كَشّى با اسناد خود آورده است كه: حضرت باقر عليه السلام فرمودند: هَذَا سَيّدُ أهْلِ بَيْتِى وَ الطّالِبُ بِأوْتَارِهِمْ! «اين است آقاى اهل بيت من، و خونخواه خونهاى ريخته شده بدون تلافى از ما.»

و أيضاً از كَشّى در ترجمه حِمْيَرى از فُضَيل رسّان آورده است كه گفت: دَخَلْتُ عَلَى أبِى‏عَبْدِاللهِ عليه السلام بَعْدَ مَا قُتِلَ زَيْدُ بْنُ عَلِىّ عليه السلام فَأُدْخِلْتُ بَيْتاً جَوْفَ بَيْتٍ.

فَقَالَ لِى: يَا فُضَيْلُ! قُتِلَ عَمّى زَيْدٌ؟! قُلْتُ: نَعَمْ جُعِلْتُ فِدَاكَ !

قَالَ: رَحِمَهُ اللهُ، أمَا إنّهُ كَانَ مُؤمِناً وَ كَانَ عَارِفاً وَ كَانَ عَالِماً وَ كَانَ صَدُوقاً. أمّا إنّهُ لَوْ ظَهَرَ لَوَفَى. أمَا إنّهُ لَوْ مَلَكَ لَعَرَفَ كَيْفَ يَضَعُهَا؟!

«من بر حضرت صادق عليه السلام وارد شدم پس از آنكه زيد بن على عليه السلام كشته شده بود، و مرا داخل نمودند در اطاقى كه در درون اطاق دگرى بود.

حضرت فرمود: اى فضيل! عموى من زيد كشته شد؟! گفتم: بلى فدايت گردم!

فرمود: خدايش رحمت كند هان بدان كه او مؤمن بود، عارف بود، عالم بود، صدوق بود، هان بدان كه: وى اگر غلبه بر دشمن مى‏نمود هر آينه وفا مى‏كرد به عهد امامت هان بدان كه : او اگر قدرت مى‏يافت، مى‏دانست: ولايت را چگونه قراردهد!»

و از صدوق در «عيون اخبار الرّضا» از محمد بن بريد نحوى از أبى‏عَبْدون از پدرش آورده است كه گفت:

چون زيد بن موسى بن جعفر عليهما السلام را به نزد مأمون آوردند ـ پس از آنكه در بصره خروج نموده بود و خانه‏هاى بنى عبّاس را آتش زده بود، و مأمون جرمش را به برادرش على بن موسى الرّضا عليه السلام بخشيده بود ـ

مأمون به حضرت گفت: يَا أبَا الْحَسَن! اگر برادرت خروج كرد، و كرد كارى آنچنان را كه كرد، تحقيقاً پيش از او زيد بن على عليه السلام خروج كرده بود و كشته شده بود. و اگر به خاطر موقعيّت تو نبود من او را مى‏كشتم، زيرا آنچه را كه وى انجام داده است كار كوچكى نيست!

حضرت رضا عليه السلام به او گفتند: يَا أميرَالْمُؤمِنينَ! برادرم زيد را به زيد بن على، مقايسه منما! زيرا او از علماء آل محمد بوده است، براى خدا غضب كرد، و با دشمنان خدا جهاد كرد،، تا در راه خدا كشته شد.

حديث كرد براى من پدرم: موسى بن جعفر عليه السلام كه: وى شنيد از پدرش: جعفر بن محمد كه مى‏گفت: رَحِمَ اللهُ عَمّى زَيْداً، إنّهُ دَعَى إلَى الرّضَا مِنْ آلِ مُحَمّدٍ، وَ لَوْ ظَهَرَ لَوَفَى بِمَا دَعَى إلَيْهِ. وَ لَقَدِ اسْتَشَارَنِى فِى خُرُوجِهِ، فَقُلْتُ: يَاعَمّ! إنْ رَضِيتَ أنْ تَكُونَ الْمَقْتُولَ الْمَصْلُوبَ بِالْكُنَاسَةِ فَشَأنَكَ!

فَلَمّا وَلّى، قَالَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمّدٍ عليهما السلام: وَيْلٌ لِمَنْ سَمِعَ وَاعِيَتَهُ فَلَمْ يُجِبْهُ!

«خداوند رحمت كند عمويم زيد را. او مردم را فرا مى‏خواند به رضا از آل محمد، و اگر ظفر مى‏يافت تحقيقاً وفا مى‏كرد به آنچه كه مردم را به سوى آن فراخوانده بود. او با من در خروجش مشورت كرد. من به او گفتم: اى عموجان من! اگر مى‏پسندى كه كشته شوى و در زباله‏دان كوفه به چوبه‏دار آويخته گردى ميل توست!

چون زيد پشت كرد و رفت حضرت امام صادق عليه السلام گفتند: واى بر آن كه فرياد استغاثه او را بشنود و اجابت نكند!»

مأمون گفت: يَا أبَا الْحَسَنِ! ألَيْسَ قَدْ جَاءَ فِيَمنِ ادّعَى الإمَامَةَ بِغَيْرِ حَقّهَا مَاجَاءَ؟!

«اى ابوالحسن! آيا وارد نشده است درباره كسى كه ادّعاى امامت كند بدون حقّ آنچه كه وارد شده است؟!»

حضرت رضا عليه السلام فرمودند: إنّ زَيْدَ بْنَ عَلِىّ لَمْ يَدّعِ مَا لَيْسَ لَهُ بِحَقّ! وَ إنّهُ كَانَ اتّقَى اللهَ مِنْ ذَاكَ. إنّهُ قَالَ: أدْعُوكُمْ إلَى الرّضَا مِنْ آلِ مُحُمّدٍ صلى الله عليه وآله وسلم. وَ إنّمَا جَاءَ مَا جَاءَ فِيمَنْ يَدّعِى : أنّ اللهَ نَصّ عَلَيْهِ، ثُمّ يَدعُو إلَى غَيْرِ دِينِ اللهِ وَ يُضِلّ عَنْ سَبِيلِهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ.

وَ كَانَ زَيْدُ بْنُ عَلِىّ وَ اللهِ مِمّنْ خُوطِبَ بِهَذِهِ الآيَةِ: وَ جَاهِدُوا فِى اللهِ حَقّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَيكُمْ. (314)

«زيد بن على چيزى را كه حق او نبود مدّعى نشد، و او از اين جهت از خدا پروا داشت. او گفت: من شما را دعوت مى‏كنم به رضا از آل محمد صلى الله عليه وآله وسلم. و آنچه وارد شده است، درباره كسى است كه ادّعا كند: خداوند نصّ بر امامت او نموده است سپس مردم را به غير دين خدا دعوت كند و جاهلانه مردم را از راه خدا گمراه گرداند.

سوگند به خداوند كه زيد بن على از كسانى بود كه مخاطب به اين آيه شده‏اند: وَجاهِدُوا فِى اللهِ حَقّ جِهَادِهِ، هُوَ اجْتَبَيكُمْ. «و جهاد كنيد درباره خدا جهادى كه لايق اوست. او شما را برگزيده است.»

و أيضاً در «عيون» آورده است كه: زيد بن على در روز چهارشنبه خروج كرد كه روز اوّل ماه صفر بود و چهارشنبه و پنجشنبه حيات داشت، و روز جمعه كشته شد در سنه .121

و نيز در «عيون» با اسناد خود از فُضَيْل بن يَسَار (315) روايت كرده است كه: من همان صبحگاهى كه زيد بن على عليه السلام در كوفه خروج كرده بود به وى رسيدم شنيدم از او كه مى‏گفت: مَنْ يُعِينُنِى مِنْكُمْ عَلَى قِتالِ أنْبَاطِ أهْلِ الشّامِ؟! فَوَالّذِى بَعَثَ مُحَمّداً صلى الله عليه وآله وسلم بِالْحَقّ بَشِيراً وَ نَذِيراً لاُيُعِينُنِى عَلَى قِتَالِهِمْ مِنْكُمْ أحَدٌ إلّا أخَذْتُ بِيَدِهِ يَوْمَ الْقِيَمَةِ فَأدْخَلْتُهُ الْجَنّةَ بِإذْنِ اللهِ تَعَالَى.

«كيست از شما كه مرا بر كشتن اين مردم پست و فرومايه شام كمك نمايد؟! سوگند به آن كسى كه محمد صلى الله عليه وآله را مبعوث گردانيده است از روى حقّ كه بشارت دهنده و ترساننده باشد، هيچ كدام از شما نيست كه در كارزارشان مرا اعانت نمايد مگر آنكه من دست او را در روز قيامت مى‏گيرم و به اذن خداى تعالى داخل در بهشت مى‏نمايم!»

چون زيد كشته شد، من مركبى كرايه كردم و به سوى مدينه رهسپار گشتم، و بر حضرت ابوعبدالله صادق عليه السلام وارد شدم، و با خود حديث نفس مى‏كردم كه: والله من او را از قتل زيد آگاه نمى‏كنم تا بر او جَزَع كند.

همين كه بر او وارد شدم فرمود: مَا فَعَلَ عَمّى زَيْدٌ؟! «عمويم زيد چه كرد؟!»

گريه گلوگيرم شد. آنگاه گفت: قَتَلُوهُ؟! «آيا او را كشتند؟!»

گفتم: إى وَاللهِ قَتَلُوهُ! «آرى قسم به خدا او را كشتند» گفت: فَصَلَبُوهُ؟! «آيا او را بر دار زدند؟!» گفتم: إى وَاللهِ صَلَبُوهُ! «آرى قسم به خدا او را بر دار زدند !»

فَأقْبَلَ يَبْكِى وَ دُمُوعُهُ تَنْحَدِرُ عَلَى دِيبَاجَتَىْ (316) خَدّهِ كَأنّهَا الْجُمَانُ.

«حضرت شروع كرد به گريستن و اشكهايش بر روى خطوط دو صفحه گونه‏اش مانند مرواريد فرو مى‏ريخت .»

پس گفت: اى فُضَيل! شَهِدْتَ مَعَ عَمّى زَيْدٍ قِتَالَ أهْلِ الشّامِ؟! «آيا تو به همراهى عمويم: زيد براى جنگ با اهل شام حضور داشتى؟!» گفتم: آرى! گفت: كَمْ قَتَلْتَ مِنْهُمْ؟! قُلْتُ: سِتّةً. «گفت: چند نفر از آنها را كشتى؟ گفتم: شش نفر!»

گفت: فَلَعَلّكَ شَاكّ فِى دِمَائِهِمْ؟! «شايد تو در ريختن خون آنها شكّ داشتى؟!»

گفتم: لَوْ كُنْتُ شَاكّاً فِى دِمَائِهِمْ مَا قَتَلْتُهُمْ! «اگر من در ريختن خونشان شكّ داشتم، آنان را نمى‏كشتم.»

فضيل مى‏گويد: شنيدم از آن حضرت كه مى‏گفت: أشْرَكَنِىَ اللهُ فِى تِلْكَ الدّمَاءِ . مَضَى عَمّى زَيْدٌ وَ أصْحَابُهُ شُهَدَاءَ مِثْلَ مَا مَضَى عَلَيْهِ عَلِىّ بْنُ أبِيطَالِبٍ عليه السلام وَ أصْحَابُهُ.

«خداوند مرا در ريختن اين خونهاى ريخته شده شريك قرار دهد. عمويم زيد و اصحاب او جان سپردند مثل جان سپردن على بن أبيطالب عليه السلام واصحاب او.» (317)

و از جمله اخبار رواياتى است كه در بعضى از مراسيل آمده است كه: چون شيعه به سوى زيد روى آوردند، و با وى بيعت نمودند، او در سنه يكصد و بيست و يك خروج كرد. و چون رايتها و عَلَم‏ها بر سر او در اهتزاز درآمده بود گفت: الْحَمْدُ لِلّهِ الّذِى أكْمَلَ لِى دِينَهُ. إنّى كُنْتُ أسْتَحْيِى مِنْ رسُولِ اللهِ صلى الله عليه وآله وسلم أنْ أرِدَ عَلَيْهِ الْحَوْضَ غَداً وَ لَمْ‏آمُرْ فِى اُمّتِهِ بِمَعْروفٍ وَ لاَأنْهَى عَنْ مُنْكَرٍ.

«حمد و ستايش اختصاص به خداوند دارد، آن كه دين خود را براى من كامل فرمود. من از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم خجالت داشتم كه فردا بر او در كنار حوض وارد گردم و در امّت او امر به معروفى، و نهى از منكرى نكرده باشم.»

و در روايت عُمَير بن مُتوكّل بن هارون بَجَلى، از پدرش: متوكّل بن هارون وارد است كه : يَحْيى را پس از قتل پدرش: زيد ملاقات كرد، و يحيى به او گفت: سَمِعْتُ أبِى يُحَدّثُ عَنْ أبِيهِ، عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىّ عليهما السلام، قَالَ: وَضَعَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وآله وسلم يَدَهُ عَلَى صُلْبِى فَقَالَ: يَا حُسَيْنُ! يَخْرُجُ مِنْ صُلْبِكَ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ زَيْدٌ يُقْتَلُ شَهيداً، فَإذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَمَةِ يتَخَطّى هُوَ وَ أصْحَابُهُ رِقَابَ النّاسِ وَ يَدْخُلُ الْجَنّةَ؛ فَأحْبَبْتُ أنْ أكُونَ كَمَا وَصَفَنِى رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وآله وسلم.

قَالَ: رَحِمَ اللهُ أبِى زَيْداً، كَانَ وَاللهِ أحَدَ الْمُتَعَبّدِينَ، قَائِمٌ لَيْلُهُ، صَائِمٌ نَهَارُهُ، مُجَاهِدٌ فِى سَبِيلِ اللهِ عَزّ وَ جَلّ حَقّ جِهَادِهِ.

فَقُلْتُ: يَابْنَ رَسُولِ اللهِ! هَكَذَا يَكُونُ الإمَامُ بِهَذِهِ الصّفَةِ؟!

فَقَالَ: يَا عَبْدَاللهِ! إنّ أبِى لَمْ يَكُنْ بِإمَامٍ وَلَكِنْ مِنَ السّادَةِ الْكِرَامِ وَ زُهّادِهِمْ، وَ كَانَ مِنَ الْمُجَاهِدِينَ فِى سَبِيلِ اللهِ.

قُلْتُ: يَابْنَ رَسُولِ اللهِ! إنّ أبَاكَ قَدِ ادّعَى الإمَامَةَ وَ خَرَجَ مُجَاهِداً وَ قَدْ جَاءَ عَنْ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وآله وسلم فِيمَن ادّعَى الإمَامَةَ كَاذِباً!

فَقَالَ: مَهْ يَا عَبْدَاللهِ!إنّ أبِى كَانَ أعْقَلَ مِنْ أنْ يَدّعِىَ مَا لَيْسَ لَهُ بِحَقّ. وَ إنّمَا قَالَ: أدْعُوكُمْ إلَى الرّضَا مِنْ آلِ مُحَمّدٍ. عَنَى بِذَلِكَ عَمّى جَعْفَراً.

قُلْتُ: فَهُوَ الْيَوْمَ صَاحِبُ الأمْرِ؟!

قَالَ: نَعَمْ هُوَ أفْقَهُ بَنِى‏هَاشِمٍ. ثُمّ قَالَ: يَا عَبْدَ اللهِ! إنّى اُخْبِرُكَ عَنْ أبِى ـ إلَى آخِرِ مَا نَقَلَهُ مِنْ زُهْدِ أبِيهِ وَ عِبَادَتِهِ. (318)

«شنيدم از پدرم كه: حديث مى‏نمود از پدرش، از حسين بن على عليهما السلام، گفت: رسول خدا صلى الله عليه وآله دستش را بر پشت من قرار داد و گفت: اى حسين! از صُلْب تو بيرون مى‏آيد مردى كه به او زيد گويند و شهيد كشته مى‏شود. و چون قيامت برپا گردد او و اصحابش از روى گردنهاى مردم قدم برمى‏دارند تا آنكه داخل بهشت مى‏گردند. و من دوست مى‏دارم آنچنان بوده باشم كه رسول خدا صلى الله عليه وآله مرا توصيف نموده است.

يحيى گفت: خداوند پدرم زيد را رحمت كند، سوگند به خدا يكى از متعبّدين بود. شبها را به قيام و روزها را به صيام مى‏گذراند، و در راه خدا آن طور كه سزاوار جهاد او بود مجاهده نمود.

من گفتم: اى پسر رسول خدا! اين طور است كه: امام بايد بدين صفت بوده باشد!

يحيى گفت: اى بنده خدا! پدر من امام نبود وليكن از سادات گرامى و از زهّاد ايشان بود و از مجاهدين در راه خدا بود.

گفتم: اى پسر رسول خدا! پدرت دعوى امامت كرد، و به جهت جهاد خروج نمود، و از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم آمده است آنچه كه در مدّعى امامت از روى دروغ آمده است!

يحيى گفت: ساكت باش اى بنده خدا! پدرم عاقلتر بود از آنكه ادّعا كند چيزى را كه براى وى حقّ نبود. پدرم فقط گفت: من شما را فرا مى‏خوانم به رضا از آل محمد. و مقصودش عمويم : جعفر بود.

گفتم: بنابراين او امروز صاحب الأمر مى‏باشد؟!

گفت: بلى! او فقيه‏ترين بنى‏هاشم است. و پس از اين گفت: اى بنده خدا! من تو را خبر مى‏دهم از پدرم ـ تا آخر آنچه كه از زهد و عبادت پدرش نقل كرده است!»

تا اينجا اجمال بعضى از روايات وارده در «تنقيح المقال» را آورديم. و آن بحثى درباره زيد شهيد بود.

الآن اجمالى از بحث سيد بن طاووس را در كتاب «اقبال» در اعمال ماه محرّم در اعمال روز عاشورا كه راجع به بنى‏الحسن نموده است، و پس از آن نتيجه گرفته است كه: همگى ايشان معترف به امامت حضرت صادق عليه السلام بوده‏اند مى‏آوريم، و سپس بحثى مختصر درباره اين موضوع مى‏نمائيم:

ابن طاووس به طور تفصيل در اين باره بحث كرده است. در ابتداء با چندين سند، نامه‏اى را كه حضرت امام جعفر صادق عليه السلام به بنى‏الحسن نوشته‏اند در وقت حركت دادن آنان را از مدينه به رَبَذَه و كوفه آورده است. در اين نامه اين طور وارد است:

بِسْمِ اللهِ الرّحْمَنِ الرّحِيمِ. إلَى الْخَلَفِ الصّالِحِ وَ الذّرّيّةِ الطّيّبَةِ مِنْ وُلْدِ أخِيهِ وَابْنِ عَمّهِ.

أمّا بَعْدُ فَلَئِنْ كُنْتَ تَفَرّدْتَ أنْتَ وَ أهْلُ بَيْتِكَ مِمّنْ حُمِلَ مَعَكَ بِمَا أصَابَكُمْ، مَا انْفَرَدْتَ بِالْحُزْنِ وَ الْغِبْطَةِ وَالْكَأْبَةِ وَ ألِيمِ وَجَعِ الْقَلْبِ دُونِى! فَلَقَدْ نَالَنِى مِنْ ذَلِكَ مِنَ الْجَزَعِ وَالْقَلَقِ وَ حَرّ الْمُصِيبَةِ مِثْلُ مَا نَالَكَ، وَلَكِنْ رَجَعْتُ إلَى مَا أمَرَ اللهُ جَلّ جَلاَلُهُ بِهِ الْمُتّقِينَ مِنَ الصّبْرِ وَ حُسْنِ الْعَزَاءِ حِينَ يَقُولُ لِنَبِيّهِ صلى الله عليه وآله: فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبّكَ فَإنّكَ بِأعْيُنِنَا (319) .

«بسم الله الرّحمن الرّحيم. به سوى جانشين صالح و ذرّيّه طيّبه، از ناحيه پسران برادرش و پسرعمويش فرستاده مى‏گردد.

امّا بعد! هر آينه اگر تو و اهل بيت تو از آنان كه با تو برده شدند متفرّد بودى به آنچه كه از مصيبت بر شما وارد شده است، در تحمّل حزن و غبطه و گريه و اندوه و دردناكى درد دل، متفرّد نبودى كه آن مصائب تنها بر تو رسيده باشد غير از من. تحقيقاً از جَزَع و قلق و اضطراب و حرارت مصيبت به همان مقدارى كه به تو رسيده است به من هم رسيده است، وليكن من رجوع كردم به آنچه كه خداوند جلّ جلاله مردمان متّقى را بدان از صبر و نيكوئى تسليت و تحمّل امر مى‏كند، در آنجا كه به پيغمبرش صلى الله عليه وآله مى‏فرمايد: و صبر كن در برابر حكم پروردگارت، زيرا كه تو در برابر چشمان ما مى‏باشى!»

در اينجا حضرت صادق عليه السلام با اين آيه، چهارده آيه از قرآن كريم را در فضيلت صبر ذكر مى‏كنند، و شاهد مى‏آورند، و به دنبال آن اين طور مى‏نويسند:

وَ اعْلَمْ أىْ عَمّ وَابْنَ عَمّ! أنّ اللهَ جَلّ جَلاَلُهُ لَمْ‏يُبَالِ بِضُرّ الدّنْيَا لِوَلِيّهِ سَاعَةً قَطّ وَ لاَ شَىْ‏ءَ أحَبّ إلَيْهِ مِنَ الضّرّ وَ الْجُهْدِ وَ الْأذَاءِ مَعَ الصّبْرِ. وَ أنّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمْ‏يُبَالِ بِنَعِيمِ الدّنْيَا لِعَدُوّهِ سَاعَةً قَطّ.

وَ لَوْلاَ ذَلِكَ مَاكَانَ أعْدَاؤُهُ يَقْتُلُونَ أوْلِيَاءَهُ وَ يُخِيفُونَهُمْ (320) وَ يَمْنَعُونَهُمْ، وَ أعْدَاؤُهُ آمِنُونَ مُطْمَئنّونَ عَالُونَ ظَاهِرُونَ.

وَ لَوْلاَ ذَلِكَ مَا قُتِلَ زَكَرِيّا و احْتُجِبَ يَحْيَى ظُلْماً وَ عُدْوَاناً فِى بَغِىّ مِنَ الْبَغَايَا.

وَ لَولاَ ذَلِكَ مَا قُتِلَ جَدّكَ عَلِىّ بْنُ أبِيطَالِبٍ صلى الله عليه وآله لَمّا قَامَ بِأمْرِ اللهِ جَلّ وَ عَزّ ظُلْماً، وَ عَمّكَ‏الْحُسَيْنُ بْنُ فَاطِمَةَ صلّى الله عليهما اضْطِهَاداً وَ عُدْوَاناً.

وَ لَولاَ ذَلِكَ مَا قَالَ اللهُ عَزّ وَ جَلّ فِى كِتَابِهِ: وَ لَوْلاَ أنْ يَكُونَ النّاسُ اُمّةً وَاحِدَةً لَجَعَلْنَا لِمَنْ يَكْفُرُ بِالرّحْمَنِ لِبُيُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضّةٍ وَ مَعَارِجَ عَلَيْهَا يَظْهَرُونَ. (321)

وَ لَولاَ ذَلِكَ لَمَا قَالَ فِى كِتَابِهِ: أيَحْسَبُونَ أنّمَا نُمِدّهُمْ بِهِ مِنْ مَالٍ وَ بَنِينَ، نُسَارِعُ لَهُمْ فِى الْخَيْرَاتِ بَلْ لاَيَشْعُرُونَ. (322)

وَ لَوْ لاَ ذَلِكَ لَمَا جَاءَ فِى الْحَدِيثِ: لَوْ لاَ أنْ يَحْزَنَ الْمُؤْمِنُ لَجَعَلْتُ لِلْكَافِرِ عِصَابَةً مِنْ حَديدٍ لاَيُصْدَعُ رَأْسُهُ أبَداً.

وَ لَوْ لاَ ذَلِكَ لَمَا جَاءَ فِى الْحَدِيثِ: إنّ الدّنْيَا لاَتُسَاوِى عِنْدَ اللهِ جَنَاحَ بَعُوضَةٍ.

وَ لَوْ لاَ ذَلِكَ مَاسَقَى كَافِراً مِنْهَا شَرْبَةً مِنْ مَاءٍ.

وَ لَولاَ ذَلِكَ لَمَا جَاءَ فِى الْحَدِيثِ: لَوْ أنّ مُؤمِناً عَلَى قُلّةِ جَبَلٍ لاَنْبَعَثَ اللهُ لَهُ كَافِراً أوْ مُنَافِقاً يُؤْذِيهِ.

وَ لَولاَ ذَلِكَ لَمَا جَاءَ فِى الْحَدِيثِ: إنّهُ إذَا أحَبّ اللهُ قَوْماً أوْ أحَبّ عَبْداً صَبّ عَلَيْهِ الْبَلاَءَ صَبّاً، فَلاَ يَخْرُجُ مِنْ غَمّ إلاّ وَقَعَ فِى غَمّ.

وَ لَولاَ ذَلِكَ لَمَا جَاءَ فِى الْحَديثِ: مَا مِنْ جُرْعَتَيْنِ أحَبّ إلَى اللهِ عَزّوَجَلّ أنْ يَجْرَعَهُمَا عَبْدُهُ الْمُؤمِنُ فِى الدّنْيَا مِنْ جُرْعَةِ كَظْمِ غَيْظٍ، وَ جُرْعَةِ حُزْنٍ عِنْدَ مُصِيبَةٍ صَبَرَ عَلَيْهَا بِحُسْنِ عَزَاءٍ وَ احْتِسَابٍ.

وَ لَولاَ ذَلِكَ لَمَا كَانَ أصْحَابُ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وآله يَدْعُونَ عَلَى مَنْ ظَلَمَهُمْ بِطُولِ الْعُمْرِ وَ صِحّةِ الْبَدَنِ وَ كَثْرَةِ الْمَالِ وَالْوَلَدِ.

وَ لَولاَ ذَلِكَ مَا بَلَغَنَا أنّ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه وآله كَانَ إذَا خَصّ رَجُلاً بِالتّرَحّمِ عَلَيْهِ وَ الْاِسْتِغْفَارِ اسْتُشْهِدَ.

فَعَلَيْكُمْ يَاعَمّ وَابْنَ‏عَمّ وَ بَنِى‏عُمُومَتِى وَ إخْوَتِى بِالصّبْرِ وَ الرّضَا وَ التّسْلِيمِ وَ التّفْوِيضِ إلَى اللهِ جَلّ وَ عَزّ وَ الرّضَا وَ الصّبْرِ عَلَى قَضَائهِ وَ التّمَسّكِ بِطَاعَتِهِ وَ النّزُولِ عِنْدَ أمْرِهِ!

أفْرَغَ اللهُ عَلَيْنَا وَ عَلَيْكُمُ الصّبْرَ، وَ خَتَمَ لَنَا وَ لَكُمْ بِالأجْرِ وَ السّعَادَةِ، وَ أنْقَذَكُمْ وَ إيّانَا مِنْ كُلّ هَلَكَةٍ بِحَوْلِهِ وَ قُوّتِهِ إنّهُ سَمِيعٌ قَرِيبٌ، وَ صَلّى اللهُ عَلَى صَفْوَتِهِ مِنْ خَلْقِهِ مُحَمّدٍ النّبِىّ وَ أهْلِ بَيْتِهِ. (323)

«و بدان: اى عموى من و پسر عموى من! خداوند جلّ جلاله، هيچگاه اهميّتى به گرفتاريهاى دنيوى براى دوستش و وَليّش، حتّى در يك ساعت نمى‏دهد. و چيزى در نزد او محبوبتر نيست از ضررهاى طاقت فرسا و گرفتاريهاى كمرشكن و آزارها و اذيّتها براى دوستش در صورتى كه توأم با صبر و شكيبائى باشد. و خداوند تبارك و تعالى هيچگاه اهميّتى به نعمتهاى دنيوى براى دشمنش حتّى در يك ساعت نمى‏دهد.

و اگر اينچنين نبود، سيره بر آن جارى نبود كه: دشمنانش دوستانش را بكشند و آنان را بترسانند (يا به آنان ظلم كنند و از حقّشان منع نمايند) در حالى كه دشمنان او به طور امن و امان و آرامش در مقام عُلُوّ و سيطره و غلبه بر دوستان قرار گيرند.

و اگر اينچنين نبود زكريّا كشته نمى‏شد و يحيى مستور و مطرود نمى‏گشت درباره زن زناكارى از زناكاران از روى ستم و عدوان.

و اگر اينچنين نبود جَدّت على بن أبيطالب صلى الله عليه وآله كشته نمى‏شد از روى ظلم هنگامى كه به امر خداوند ـ جلّ و عزّـ قيام كرد. و عمويت حسين‏بن‏فاطمه ـ صلّى الله عليهما ـ از روى قهر و فشار و دشمنى كشته نمى‏گرديد.

و اگر اينچنين نبود خداوند عزّ و جلّ در كتابش نمى‏گفت: و اگر سنّت بر آن نبود كه تمام مردم امّتِ واحدى بوده باشند، ما براى آنان كه به خداوند رحمن كافر مى‏شده‏اند، براى خانه‏هايشان سقفهائى از نقره قرار مى‏داديم، و نردبانهائى از نقره مى‏ساختيم تا بر آن بالا روند.

و اگر اينچنين نبود، خداوند در كتاب خود نمى‏گفت: آيا (كافرين و مشركين و منافقين) اين طور مى‏پندارند كه: آنچه را كه ايشان را بدان امداد نموديم از مال و پسران، ما خواسته‏ايم تا با سرعت خيراتى را بديشان برسانيم؟ بلكه آنها شعور ندارند و نمى‏فهمند.

و اگر اينچنين نبود در حديث رسول الله نيامده بود: اگر مؤمن محزون نمى‏گرديد، هر آينه من براى كافر سربندى از پولاد قرار مى‏دادم تا بر سرش ببندد و سرش هيچگاه درد نگيرد .

و اگراينچنين نبود، در حديث رسول الله نيامده بود: حقّاً دنيا در نزد خداوند به قدر بال پشّه‏اى ارزش ندارد.

و اگراينچنين نبود، خداوند شربت آبى هم از دنيا به كافر نمى‏داد.

و اگراينچنين نبود، در حديث رسول الله نيامده بود: اگر مؤمن (از مردم فرار كند و) بر قلّه كوهى مسكن گزيند، خداوند برمى‏انگيزاند كافرى را و يا منافقى را تا وى را آزار دهد.

و اگر اينچنين نبود، در حديث رسول الله نيامده بود: خداوند وقتى كه قومى يا مؤمنى را دوست داشته باشد گرفتارى و بلاء را از اطراف و جوانبش بر وى مى‏ريزد، به طورى كه از غصّه و اندوهى بيرون نمى‏رود مگر آنكه در غصّه و اندوه ديگرى واقع مى‏گردد.

و اگر اينچنين نبود، در حديث رسول الله نيامده بود: هيچ دو جرعه نوشيدنى، كه آن دو جرعه را بنده مؤمن او در دنيا فرو برد و ببلعد محبوبتر درنزد خداوند عزّوجلّ نمى‏باشد از جرعه خشمى كه در حال غيظ و غضب فرو نشاند، و از جرعه اندوهى كه در وقت مصيبت فروخورد و بر آن به بهترين طريق تسلّى و قربت خداوندى صبر نمايد.

و اگر اينچنين نبود، اصحاب رسول الله صلى الله عليه وآله براى دشمنانشان و آنان كه بدانها ستم نموده‏اند دعا نمى‏نمودند كه: خدا به آنها طول عمر و صحّت بدن و كثرت مال و فرزند بدهد.

و اگراينچنين نبود، به ما نرسيده بود كه: چون رسول الله صلى الله عليه وآله بر مردى ترحّم مى‏نمود، و براى او استغفار مى‏كرد، به درجه رفيعه شهادت نائل مى‏گرديد.

بناءً عليهذا، اى عمو جانم و اى پسر عموجانم، و اى پسران عموهاى من، و اى برادران من، بر شما باد به صبر و رضا و تسليم و تفويض به خداوند جلّ و عزّ، و رضا و صبر بر قضاى وى و تمسّك به طاعتش و فرود آمدن در هنگام أمرش!

خداوند مقام صبر را بر ما و بر شما فيضان دهد، و خاتمه امر ما و شما را با اجر و سعادت قرين گرداند، و با حول خود و قوّت خود ما و شما را از هر هلاكتى برهاند، حقّاً او سميع و شنونده، و قريب و نزديك مى‏باشد. و درود و تحيّت خداوند بر برگزيده و نخبه او از ميان خلائقش: محمد پيغمبر واهل بيت او.»

سيّد علىّ بن طاووس، سپس فرموده است: اين نامه تعزيت از اصل صحيح به خط محمد بن على بن مَهْجَنَاب بَزّاز در تاريخ شهر صفر سنه 448 آورده شده است. و در آن عبدالله بن حسن را به عَبد صالح نام برده است. واين دليل است بر آنكه: زندانيان از بنى‏الحسن كه محمول به محبس كوفه شده‏اند، نزد مولانا الصادق عليه السلام معذور و ممدوح و مظلوم و به محبّت او عارف بوده‏اند.

و پس از آن فرموده است: و آنچه در بعضى از كتب يافت شده است كه: آنها با صادقين عليهم السلام مفارقت داشته‏اند، محتمل است از روى تقيّه بوده باشد به علّت آنكه اظهارشان در نهى از منكر به أئمّه طاهرين نسبت داده نشود.

و شاهد بر اين مهم، خبرى را از خَلاّد بن عُمَيْر كِنْدِى (مولى آل حُجْر بن عَدى) آورده است كه گفت: من بر حضرت أبى عبدالله عليه السلام وارد شدم. او گفت: آيا شما علم و اطّلاعى از آل حسن: آنان كه ايشان را از روبروى ما بردند داريد؟! و براى ما خبر آنان مرتّباً مى‏رسيد امّا ما دوست نداشتيم ابتداءً آن اخبار را به وى بدهيم، فلهذا گفتيم: نَرْجُوا أنْ يُعَافِيَهُمُ اللهُ. «اميد داريم خداوند به ايشان عافيت دهد» سپس گفت: وَ أيْنَ هُمْ مِنَ الْعَافِيَةِ؟! «كجا هستند ايشان از برخورد با عافيت؟!» يعنى چقدر دور هستند ايشان از وصول به عافيت!

ثُمّ بَكَى حَتّى عَلاَ صَوْتُهُ وَ بَكِينَا. «سپس گريست تا حدّى كه صدايش بلند شد، و ما هم گريستيم.»

آنگاه گفت: حديث نمود براى من پدرم از فاطمة بنت الحسين عليه السلام، او گفت: حديث كرد پدرم ـ صلوات الله عليه ـ و مى‏گفت: يُقْتَلُ مِنْكِ أوْ يُصَابُ مِنْكِ نَفَرٌ بِشَطّ الْفُرَاتِ مَا سَبَقَهُمُ الأوّلُونَ، وَ لاَيُدْرِكُهُمُ الآخِرُونَ! وَ إنّهُ لَمْ يَبْقَ مِنْ وُلْدِهَا غَيْرُهُمْ.

«كشته مى‏شود از تو، يا گزند مى‏رسد به نفراتى از تو در كنار شطّ فرات، كه اوّلين نتوانستند از آنها جلو بروند، و آخرين نمى‏توانند بدانها برسند. و اينك از اولاد فاطمه بنت الحسين غير از ايشان كسى باقى نمانده است.»

و أيضاً أبوالفَرَج اصفهانى، از يحيى بن عبدالله بن حسن كه او از متخلّفين از محبس بنى‏حسن مى‏باشد، روايت نموده است كه گفت: حديث كرد براى ما عبدالله بن فاطمه، از پدرش از جدّه‏اش : فاطمه بنت رسول الله صلى الله عليه وآله كه او گفت: رسول خدا صلى الله عليه وآله به من گفت:

يُدْفَنُ مِنْ وُلْدِى سَبْعَةٌ بِشَطّ الْفُرَاتِ لَمْ يَسْبِقْهُمُ الأوّلُونَ وَ لَمْ‏يُدْرِكْهُمُ الآخِرُونَ. «دفن مى‏شوند از اولاد من در كنار شطّ فرات هفت نفر، كه پيشينيان از آنها نگذشته‏اند، و پسينيان بدانها نرسيده‏اند.»

(يحيى كه پسر راوى روايت: عبدالله بن فاطمه ابن حسن بن حسن: عبدالله محض است مى‏گويد : چون عبدالله اين روايت را خواند) من به او گفتم: نَحْنُ ثَمَانِيَةٌ. «ما اينك در زندان هشت نفر هستيم».

عبدالله گفت: هَكَذَا سَمِعْتُ. «اين طور من شنيده‏ام.»

چون درِ زندان را گشودند، همه را مرده يافتند. امّا چون به من رسيدند در من رَمَقى يافتند، و آب به من آشامانيدند، و مرا از زندان بيرون بردند، و من زنده ماندم.

ابن‏طاوس در اينجا چند روايت ذكر نموده است كه مُفادشان آن است كه: بنى‏حسن قائل به مهدويّت محمد نفس زكيّه نبوده‏اند، بلكه قيام وى را از باب امر به معروف و نهى از منكر مى‏دانسته‏اند. (324)

و حقير فقير گويد: بحث درباره قيام كنندگان به شمشير از علويّين اينك در پنج قسمت صورت مى‏گيرد:

اوّل: درباره زندانيان منصور از بنى‏الحسن همانند عبدالله محض، و ابراهيم غمر، و حسن مُثَلّث و غيرهم.

دوم: درباره خصوص محمد و ابراهيم: دو پسر عبدالله بن حسن بن حسن.

سوم: درباره حسين بن على بن حسن مُثَلّث: شهيد واقعه فَخّ.

چهارم: درباره زيد بن موسى بن جعفر: برادر حضرت امام رضا عليه السلام.

پنجم: درباره زيد بن على بن الحسين: شهيد مصلوب در كوفه.

امّا درباره خصوص فرزندان حسن مُثَنّى: عبدالله و ابراهيم و حسن مثلّث، و فرزندان حسن و سائر محبوسين در حبس دوانيقى، نه تنها از اخبار مذمّتى نرسيده است، بلكه مدح و ثناء برايشان، و شِكْوه حضرت صادق عليه السلام از انصار مدينه كه: با رسول خدا بيعت كردند كه از اولاد او حمايت كنند، و از بنى الحسن حمايت نكردند، وگريه و عزاء حضرت، همه و همه دلالت بر مظلوميّت آنها دارد. (325)

آخر خود آنها كه قيام به شمشير ننموده‏اند، و بدون اذن امام كارى انجام نداده‏اند. ايشان را منصور به جرم عدم معرّفى محمد و ابراهيم زندان كرد، و بالأخره در زندان شهيد كرد .

البته اين طور نبوده است كه جملگى آنها مطيع و منقاد حضرت صادق عليه السلام بوده باشند، و آن حضرت را واجب الإطاعه بدانند، ولى زندان آنها براساس مظلوميّت، و دفاع از مظلوم، و غلبه بر ظالم، و امر به معروف، و نهى از منكر بوده است. آنان مردم شايسته و متعبّد و متهجّد و قارى و حافظ قرآن و افراد استوارى بوده‏اند كه خود را مستقلّاً صاحب درايت و فهم و شعور مى‏دانسته‏اند، و براى خود شأن و مكانت و منزلتى قائل بوده‏اند، در عين آنكه براى حضرت صادق عليه السلام هم مقام فضل و علم و بصيرت را معترف بوده‏اند (326) .

و امّا درباره خصوص محمد ملقّب به نفس زكيّه، اخبار صراحت دارد بر مخالفت او با حضرت صادق عليه السلام چنانكه از طلب نمودن، و بيعت طلبيدن، و بالأخره با اشاره و صلاحديد عيسى بن زيد بن على بن الحسين زندان كردن و كشتن اسمعيل بن عبدالله بن جعفر به واسطه عدم بيعت، و عبارات و تعبيرات حضرت صادق عليه السلام: إنّهُ الأحْوَلُ الأكْشَفُ الأخْضَرُ الْمَقْتُولُ بِسُدّةِ أشْجَعَ عِنْدَ بَطْنِ مَسِيلِهَا، و أيضاً تعبير دگرشان: فَوَاللهِ إنّى لَأرَاهُ أشْأمَ سَلْحَةٍ أخْرَجَتْهَا أصْلاَبُ الرّجَالِ إلَى أرْحَامِ النّسَاءِ؛ و قيام او كه بدون نتيجه ماند و موجب خونريزى جمعى از مسلمانان بر اساس توهّم مهدويّت شد، دلالت بر منقصت وى برمى‏آيد.

و امّا برادرش ابراهيم، او نيز به عنوان خونخواهى از برادرش و دفع ظلم قيام نمود. درباره او قدحى به خصوص نرسيده است، و معلوم است كه: پس از كشته شدن برادرش: محمد نمى‏توانست ادّعاى مهدويّت او را داشته باشد.

و امّا اينكه سيدبن‏طاوس فرموده است: قيام آنها به نظر امام بوده، و از روى تقيّه به امام نسبت نمى‏داده‏اند، با اخبار كثيره و شواهد تاريخيّه بى‏شمارى سازش ندارد، و اين گفتار قابل قبول نمى‏باشد.

مى‏توان تجرّى اين دو برادر را در قيام بر عليه حكومت بنى‏عباس، دعوت پدرشان: عبدالله دانست. چرا كه وى در اين معنى اصرارى تمام داشت.

و آنچه در روايت است كه: «لَمْ يَسْبِقْهُمُ الأوّلُونَ وَ لَمْ‏يُدْرِكْهُمُ الآخِرُونَ» راجع به مقتولين در جنب شطّ فرات و زندان منصور است. يعنى راجع به زندانيان از بنى‏الحسن است، نه محمد و ابراهيم. زيرا آنها زندان نشدند. قيام به شمشير كردند و كشته شدند. (327)

و امّا درباره حسين بن على بن حسن بن حسن بن حسن بن على بن أبيطالب: شهيد فخّ آنچه در اخبار آمده است همه مدح و ثنا مى‏باشد. او به عنوان ترأّس و پيشدارى خروج نكرد. بلكه فقط به عنوان دفع ظلم بود. چون عُمَرى (از نوادگان عمر بن خطّاب) كه در مدينه بود كار را بر علويّين سخت گرفت، به حدّى كه گفت: اگر فلان علوى را كه غيبت كرده و خود را هر روز معرّفى ننموده است حاضر نكنيد من شما را مى‏كشم!

در اين صورت علويّين چنان در مضيقه افتادند كه غير از خروج چاره دگر نداشتند. وانگهى آنان فقط به قصد مكّه حركت كردند، و كارى به كسى نداشتند كه ناگهان لشگر موسى هادى عباسى (نواده منصور دوانيقى) برسيد و آن حضرت را با جميع اهل بيت و همراهانش از دم تيغ گذراند . و اين واقعه در زمين فخّ: بين تنعيم و مكّه، يعنى در يك فرسخى مكّه در سنه 169 واقع شد.

و امّا درباره زيد بن موسى بن جعفر عليهما السلام آنچه را كه شيخ عبدالله مامقانى در «تنقيح المقال» ذكر كرده است بدان اكتفا مى‏نمائيم: وى گويد: زيد بن موسى الكاظم‏عليه السلام: من بر احوال او واقف نگرديدم مگر بر روايت كلينى در باب فرق ميان دعوى حق و باطل در باب امامت از كتاب «كافى» از موسى بن محمد بن اسمعيل بن عبدالله بن عبيدالله بن عباس بن على بن ابيطالب عليه السلام كه گفت: حديث كرد براى من جعفر بن زيد بن موسى از پدرش از پدرانش عليهم السلام.

و اين زيد همان زيد معروف به زيدالنّار است كه در مدينه خروج كرد، و آتش زد، و به قتل رسانيد، و پس از آن به بصره رفت در سنه .196 و أبوالفرج گويد: چون محمد بن ابراهيم بن اسمعيل طَبَاطَبَا پسر ابراهيم بن حسن بن حسن كه با أبوالسّرَايا در كوفه بود بمرد، و اين محمد امام زيديّه و صاحب دعوت بود، بعد از وى مردم محمد بن زيد بن على عليه السلام را به ولايت بر خود برگزيدند و زيديّه با او بيعت كردند و عمّالش را در آفاق پراكنده نمود. و ولايت اهواز را به زيد بن موسى بن جعفر عليهما السلام داد. او از بصره عبور كرد، و ولايت آنجا به دست على بن جعفر بن محمد عبّاسى بود. لهذا خانه عبّاسيّين را در آنجا آتش زد، و به همين جهت به زيدالنّار ملقّب گرديد. ـ انتهى.

امّا بعضى از سيره نويسان خلاف اين را گفته‏اند. وى گفته است: چون أمر أبوالسّرَايَا در كوفه رونق گرفت، زيد بن موسى وارد كوفه شد، و أبوالسّرَايَا وى را به ولايت كوفه بر گماشت. چون امر أبوالسّرايا واژگون شد و اصحابش پراكنده شدند، زيد بن موسى مختفى گرديد.

در اين حال حسن بن سهل، دنبال او مى‏گشت تا وى را بجويد، چون مكانش را به او نمودند، او را حبس كرد. و زيد پيوسته در محبس بغداد باقى بود تا ابراهيم بن مهدى معروف به ابن شَكْلَة ظهور كرد و اهل بغداد به حسن جسارت كردند، و زيد را از زندان بيرون آوردند.

زيد به مدينه رفت و آتش زد و كشت، و مردم را به بيعت با محمد بن جعفر بن محمد فرا مى‏خواند . مأمون سپاهى را به جنگ او گسيل داشت. زيد اسير شد و وى را به نزد مأمون آوردند. مأمون به او گفت: اى زيد! در بصره خروج كردى، و از آتش زدن خانه‏هاى دشمنان ما از بنى‏اميّه وثَقيف و غَنِى و باهِلَه و آل زياد منصرف شدى و به آتش زدن خانه‏هاى بنى‏اعمامت پرداختى ؟!

زيد ـ كه مرد شوخ و مَزّاحى بود ـ گفت: يا اميرالمؤمنين! من از هر جهت در اين قيام خطا كردم، و اگر اين دفعه خروج كردم، اوّل شروع مى‏كنم به آتش زدن خانه‏هاى دشمنانمان!

مأمون بخنديد، و او را به سوى برادرش: امام رضا عليه السلام فرستاد و گفت: من جرم او را به تو بخشيدم! بنابراين او را به نيكوئى تأديب كن! چون زيد را حضور حضرت آوردند، حضرت با كلمات درشت و سخت با او مواجه شدند، و آزادش كردند و قسم ياد كردند كه تا هنگامى كه زنده‏اند با او سخن نگويند.

شيخ صدوق رحمه الله در «عيون»، اخبار بسيارى را روايت مى‏كند كه دلالت بر مذمّت او و بر سوء حال او دارد، وليكن شيخ مفيد رحمه الله در «ارشاد» در گفتارش مبنى بر آنكه: براى هر يك از اولاد حضرت ابوالحسن موسى كاظم عليه السلام منقبتى و فضيلت مشهورى است، و حضرت امام رضا عليه السلام در فضيلت از همه ايشان تقدّم دارد، او را استثناء ننموده است.

بارى زيد تا پايان دوره خلافت متوكّل حيات داشت و از نديمان منتصر بود، و در زبانش مزاح و شوخى بود. صدوق رحمه الله در «عيون» گفته است: اين زيد بن موسى، زَيْدى بوده است، و در بغداد بر كنار نهر كَرْخَايَا (328) نزول مى‏نموده است و همان كس است كه در ايام أبوالسّرَايَا در كوفه خروج نمود، و كوفيان ولايت آنجا را به او سپردند.

مامقانى مى‏گويد: نظريّه من اين است كه: منظور از فضل و زيادى بر زبانش، مراد همان مزاح و شوخى است. و منظور از زيدى بودنش آن است كه: مذهب زيد را در خروج معتقد بوده است، نه آنكه اعتقاد به امامت شخص خروج كننده داشته است چنانكه مذهب زيديّه چنين مى‏باشد . وليكن براى سقوط منزلت وى همين بس كه خروج كرد و آتش زد و كشتار نمود، گذشته از نديم بودن او با خلفاء و حضور وى با ايشان در آن مجالس مشهوره آنان. بناءً عليهذا اعتمادى بر خبر او نيست.

آرى ما چنين مأموريم كه: به ذرّيّه أئمّه عليهم السلام تعرّضى ننمائيم و براى احدى از ايشان منقصتى نجوئيم. و از ايشان وارد است كه چنين فرموده‏اند: إنّا أهْلُ بَيْتٍ لاَيَخْرُجُ أحَدُنَا مِنَ الدّنْيَا حَتّى يُقِرّ لِكُلّ ذِى فَضْلٍ بِفَضْلِهِ. (329)

«حقّاً ما اهل بيتى مى‏باشيم كه احدى از ما از دنيا بيرون نمى‏رود مگر آنكه براى هر صاحب فضيلتى به فضيلت او اعتراف مى‏كند.»

و امّا درباره زيد بن على شهيد، (330) اخبار وارده در مدح و ثناء فوق حدّ استفاضه است، بلكه مى‏توان گفت: در سر حدّ تواتر مى‏باشد. زيد داراى شخصيتى عظيم بود و پس از حضرت امام محمد باقر عليه السلام بهترين و با فضيلت‏ترين اولاد حضرت امام زين العابدين عليه السلام بود، و قائل به عظمت و مقام برادر و برادرزاده خود (صادقَيْن عليهما السلام) بود. ليكن ظرفيّت تحمّل اين گونه ظلم ها و ستم ها را مانند امام معصوم نداشت. جام صبرش لبريز گرديد، و تكيه به شمشير داد و بر عليه حكومت هشام بن عبدالملك كه در مجلس خود عَلَناً به وى شتم كرده و ناسزا گفته بود قيام كرد. اين قيام از باب امر به معروف و نهى از منكر بود.

منع حضرت صادق عليه السلام از قيام او، نه اين بود كه حكومت جائرانه وى سزاوار سرنگونى نيست بلكه از اين جهت بود كه: وجودى چون او با اين فضيلت و با اين رصانت و متانت، حيف مى‏باشد كه بيهوده كشته شود، و از شهادت وى، ثمر قابل توجهى چون شهادت حضرت سيدالشهداء عليه السلام كه مثمر ثمر بود عائد نگردد. حضرت امام صادق عليه السلام ميان قيام زيد و ميان نتيجه حاصله از اين قيام را پيوسته موازنه مى‏نمودند، و مى‏ديدند كه: كفّه وجود و حيات ارزشمند عمويشان زيد، بسيار سنگين‏تر و ارزشمندتر است. فلهذا بر قتل او دريغ مى‏خوردند و تأسّف داشتند، و بر صَلْب او محزون و داغدار بودند.

زيد داراى فضل و تقوى و علم بود، و از علماء آل محمد شمرده مى‏شد. و در ولايت و عصمت، تَالى تِلْوِ مَعْصُوم بود. و همچون حضرت اسمعيل بن جعفر عليهما السلام و همچون محمد بن على النّقى عليهما السلام كه اگر بدائى نبود، امامت به ايشان انتقال پيدا مى‏نمود، داراى ظرفيت وِلائى و سِعه وجودى بود. ولى هنوز مرتبه عصمت و ولايت مطلقه را حائز نگشته بود. و نظريّه او اين بود كه: در هر حال براى رفع ظلم با شمشير بايد قيام كرد.

اين نظريّه براى زيد، نقصان و عيب نبود، بلكه نسبت به نظريّه حضرت امام صادق عليه السلام نسبت تَامّ به أتَمّ، و كَامِل به أكْمَل را داشت.

هر يك از أئمّه ما ـ سلام الله عليهم أجمعين ـ در عين ولايت و عصمت، و در عين توحيد و طهارت، داراى اختلافاتى در روش و سلوك همانند اختلافات مكانى و زمانى و طبعى و طبيعى بوده‏اند كه جامع آنها فقط وصول به ولايت و توحيد و فناء مَحْض در ذات احديّت و تحقّق به حاقّ حقيقت بوده است. زيد اگر چه به اين درجه از ولايت نرسيده بود، ليكن فى حدّ نفسه مراحل عظيمى را از عبوديّت طى نموده بود، و جامع كمالات بسيارى از عوالم تجرّد بود. فقط نياز به كشف يك حجاب داشت كه وى را همدرجه و همپايه معصوم گرداند.

در اين صورت ديگر زيد مانند يك شيعه عادى و معمولى نبود، بلكه در أعلا ذروه‏اى از عرفان و توحيد، و مُنْغَمِر در مقام عبوديّت بود. هيچ گاه نمى‏توان مثل زيد را با بسيارى از شيعيان كه به ظاهر در مقام تسليم و اطاعت صِرْفِ امامشان مى‏باشند، و مقامات عرفانى و كمالات ولائى و توحيدى آنان حايز أهميّت نيست، قياس نمود. (331)

نهى حضرت امام صادق عليه السلام از قيام زيد، نهى الزامى نبود بلكه نهى إعافى و تنزيهى بود. و بلكه نهى ارشادى بود كه مخالفت آن نه تنها او را از مقام حضرتش دور نمى‏كند، بلكه با وجود غيرت و عزّت و إباء زيد، به وى درجه و مقام و منزلت مى‏بخشد، و او را در رَوْح و ريحان و مقعد صدق وارد مى‏سازد، و فقط همدرجه و همرتبه با معصومش نمى‏گرداند . در دقائق و لطائف و ظرائف مراحل سلوك عرفانى، و مراحل و منازل تجرّد، او را به يك درجه پائين‏تر نگه مى‏دارد.

اين بود حقيقت آنچه از زيد شهيد ـ سلام الله عليه ـ به نظر رسيد. و از اينجا به دست آمد: توجيهى كه بسيارى نموده‏اند كه: قيامش به امر حضرت صادق عليه السلام بوده و تَقيّةً براى عدم انتساب به حضرتش، اين نهى‏ها و اين اخبار صادر گرديده است، صحيح و وجيه نمى‏باشد، همچون توجيه و نتيجه‏گيرى مامقانى كه خروج وى را به اذن امام مى‏داند. او بعد از بحث مفصّل در احوال و ترجمه زيد مى‏گويد:

وَ مُخَلّصُ الْمَقَال آن است كه: من زيد را ثقه و معتبر مى‏دانم و اخبار وى صحاح هستند در اصطلاح راويان پس از آنكه خروجش به اذن صادق عليه السلام بر اساس مقصد عقلائى عظيم بوده باشد، و آن عبارت است از: مطالبه حقّ امامت به جهت اتمام حجّت بر مردم، و قطع عذرشان به آنكه آن حقّ مُطالبى در خارج ندارد (332) .

آرى زيد صحيح‏الرّواية و معتبر القول است، اما نه به جهت دليلى كه ايشان مى‏آورند، بلكه به جهت مطالبى كه ما در اينجا ذكر نموديم كه: زيد داراى مقام شامخ و رتبه‏اى بس عالى است كه عنقريب است به معصوم برسد. بنابراين بحث از صدق و وثوق در گفتارشان، تجرّى و خروج از مرز يك راوى و محدّث و رجالى به شمار مى‏آيد.

در اينجا كه سخن به مقام و درجه زيد و مقايسه آن با مقام و درجه امام معصوم رسيد، سزاوار است بحثى اجمالى در خصوصيّت صفات و اعمال معصوم بياوريم تا رفع بعضى از شبهات به حول و قوّه خداوند متعال بشود.

آية الله محقّق عظيم، و دانشمند متضلّع: آقا ميرزا عبدالله أفندى اصفهانى كه از زمره تلاميذ درجه اوّل علّامه مجلسى مى‏باشد، در مقدّمه صحيفه ثالثه سجّاديّه مى‏گويد:

امّا بعد، بنده نيازمند جنايت پيشه: عبدالله بن محمد صالح اصفهانى مى‏گويد: وُفور أدعيه مأثوره و كثرت مناجات مأثوره بَهِيّه از مولانا: على بن الحسين زين العابدين، و غزارت أوراد و أذكار و ندبه‏هاى منسوبه به او ـ صلوات الله عليه ـ چه نظمش و چه نثرش، چه طويلش و چه قصيرش، و طراوت و نضارت آنها در ميان أدعيه پيغمبر و فاطمه و سائر أئمّه، و تازگى و بهجت انگيزى آنها و ظهور غايت تضرّع و ابتهال و مسكنت در آنها، و نهايت تأثير و اجابت آن دعاها، از امورى است كه: احدى از عامّه علماء فضلاً از خاصّه فضلاء، در آن شك و ترديد نمى‏تواند بياورد.

و اين بدان علّت است كه خداوند هر يك از آنها را ـ عليهم السلام ـ به مزيّت و خصوصيّتى اختصاص داده است كه در غير او يافت نمى‏شود. مانند ظهور آثار علوم باقر و صادق عليهما السلام در اكثر، و غلبه شجاعت در اميرالمؤمنين و حسين عليهما السلام، همچنانكه در أدعيه على بن الحسين آتش و سوزندگى و جذبه شديد ظاهر مى‏باشد. و فصاحت و بلاغت و هيبت در أدعيه اميرالمؤمنين عليه السلام باهِر است. جز آنكه غايت امتياز أدعيه مذكوره در مطاوى صحيفه كامله سجّاديّه معروفه در ميان اصحاب ما كه گاهى به زبور آل محمد و گاهى به انجيل اهل البيت ـ صلوات الله عليهم أجمعين ـ معروف است، در آن گونه صفات و فضايل و درجات از ميان آن دعاها، و نهايت اعتماد بر آن از امورى مى‏باشد كه بر صاحبان خرد و درايت پوشيده نيست .

زيرا تواتر آن أدعيه، و استوارى و متانت معانى آنها، و لطافت ألفاظ و ظرافت عبارات آنها، بلكه اعجاز آن دعاها، و قاطعيّت در مقام حجّت و برهان آنها، ما را از مؤونه ايراد حُجَجْ در اثبات آن و تكلّف و به زحمت درآمدن در ذكر سندهاى آن، و بيان طُرُق آن أسناد به مَوْلانا السّجّاد كه گوينده و انشاء كننده آن أدعيه مى‏باشد، بى‏نياز مى‏گرداند. (333)

آية الله محقّق خبير، و مدقّق بصير امين عاملى در مقدّمه «صحيفه خامسه سجّاديّه» اين طرز تفكّر و نسبت را به أئمّه طاهرين ـ صلوات الله و سلامه عليهم أجمعينـ ابطال كرده است. وى پس از بيان آنچه كه ما از آية الله ميرزا عبدالله آورديم، در صدد ابطال آن بدين عبارت برآمده است:

دراين گفتار تأمّل كن! چرا كه منبع علومشان ـ كه بر آنها سلام باد ـ واحد است، و طينتشان واحد است، و همگى از نور واحد هستند، و كلامشان با يكديگر متقارب است، و حالشان متناسب، به طورى كه شخصى كه در سير احوال ايشان ممارست داشته باشد، اين معنى را مى‏فهمد. بلكه اين، مقتضاى اصول اصحاب ما مى‏باشد از اعتقاد به آنكه: آنان در اعلا درجات كمال هستند . و ظهور شجاعت در اميرالمؤمنين و پسرش حسين عليهما السلام به علّت وجود مظهر آن بوده است و شايد مراد او همين معنى باشد. و ظهور علوم صادقَيْن عليهما السلام به سبب پائين آمدن و سست شدن تقيّه بود، (زيرا كه در آخر دولت امويّين و اوّل دولت عباسيّين بودند) و نيز اسباب دگرى بوده است.

و عليهذا آنچه را كه بعضى از مردم گمان مى‏كنند از آنچه كه با گفتار اين مرد فاضل مشابهت دارد، من آن را غير از كلام قِشْرى و بدون محتوا نمى‏دانم. (334)

و امّا آنچه در اين باره به نظر قاصر مى‏رسد آن است كه: اختلاف صفات و غرائز و افعال در يكايك افراد بشر امرى است مسلّم. هم به دليل حسّ و شهود و وجدان، و هم به دليل علمى از علوم طبيعى و از علم حكمت متعاليه وفلسفه الهيّه تكوينيّه، هم به دليل آثار و خصايص مرويّه و اخبار وارده و روايات و تواريخ و شرح سيره‏ها و احوال يقينيّه. اينجا اگر بخواهيم بحث كافى و شافى در اين موارد بنمائيم تحقيقاً نيازمند به يك جلد كتاب مستقلّى خواهيم بود، وليكن به طور فشرده و اجمال براى آنكه فقط اساس مطلب به دست آيد، گوييم: تمام انبياء و مرسلين و أئمّه طاهرين و اولياى مقرّبين و سائر افراد بشر داراى اختيار مى‏باشند و راه خدا و سلوك معرفت را بايد با اراده آهنين، و قدم راستين طى كنند، و رضاى محبوب را بر خواهش خويش ترجيح دهند تا به مطلوب برسند. بنابراين هر كس برود مى‏رسد، و هر كس نرود نمى‏رسد.

افعال و كردار امامان و پيغمبران، اضطرارى و مجبورى نيست به طورى كه افعال حسنه از آنان همچون درخشش برليان بدون اختيار از آنها سر زند، و آنها اصلاً توان و قدرت معصيت و تقدّم رضاى نفس را در خود نداشته باشند. اگر چنان بود ايشان امتيازى بر سائر افراد خلقت نداشتند . چون خداوند اصل وجودشان را صرف نظر از اراده و اختيار، نورانى و متلألأ آفريده بود، و آنها هم طبق همان خلقت خواهى نخواهى بدون اراده، نورپاشى مى‏نمودند. بلكه آنها همگى انسانند، بشرند، داراى اراده مى‏باشند، از روى اختيار گناه نمى‏كنند، و رضاى خداوند تعالى را بر خواسته‏هاى نفسانى مقدّم مى‏دارند تا كم‏كم به جائى مى‏رسند كه خواست در آنها باقى نمى‏ماند و خواست نفسانى آنها و خواست خداوند محبوب يكى خواهد شد. ديگر در آنجا يك اراده و اختيار بيشتر وجود ندارد، و آن اختصاص به ذات اقدس لايزالى و لم‏يزلى دارد كه از دريچه و آئينه اين انسان از خود گذشته و به خدا پيوسته ظهور و تجلّى نموده است.

اين بود اجمال و حقيقت وجود نورانى و مقام ولايت مطلقه آنان كه در آنجا بينونت و دوئيّت و جدائى نيست. آنجاست كه نور واحد است، و فطرت واحد است، و عرفان واحد است. و اين نه تنها آنكه منافات با اراده و اختيارشان ندارد، بلكه اختيار و اراده مترشّحه از آنان مؤيّد و مُسَدّد و مُقَوّى وصول به اعلى درجه كمال و بالاترين ذِروه از اوج انسانيّت، و برآمدن بر فراز قلّه توحيد و طىّ سفرهاى أربعه عرفانيّه، و وصول به مقام بقاء بالله بعد از فناء فى الله مى‏باشد.

آنچه در اخبار وارد است كه: ايشان در ازل نورانى بوده و هزاران سال قبل آفريده شده‏اند و خلقتشان غير از سائر افراد بشر مى‏باشد. همه درست و صحيح است. امّا ازل به معنى تقدّم زمانى عرضى نيست. أزل و أبد هر كس با خود اوست، همان طور كه خداى هر كس با خود اوست . چطور مى‏شود خداى انسان با او معيّت داشته باشد، امّا ازل او جدا شود، و به طور انفصال تقدّم زمانى بگيرد؟ و يا ابد او از او جدا شود، و به طور انفصال تأخّر زمانى بگيرد؟ اين ازل و ابد عرضى نيست، همچنانكه خداى انسان تقدّم عرضى ندارد. و چون تقدم خداوند تقدم علّت بر معلول مى‏باشد، و انفكاك وجودى معلول از علت محال است بنابراين تمام عوالم تجرّد از أزل، و أبد، و لوح، و قلم، و ملكوت أعلى، و أسفل، و عالم قضا و قدر و مشيّتِ هركس با خود او بوده است، و انفكاكش محال مى‏باشد.

با وجودى كه خود خدا با انسان معيّت دارد، آيا متصوّر است كه: اين عوالم كه واسطه فيض او مى‏باشند جدا باشند، و ميان انسان و خدا جائى را احراز نكنند؟! اين معنى، معنى غلط است.

و آفرينش أنبياء و امامان به هزاران سال قبل همه درست است ولى قبليّت در اينجا قبليّت طولى است، نه عرضى و زمانى. قبليّت علّى بر معلولى است. قبليّت رُتْبى و تقدّم سببى است. و غيريّت خلقت آنان نسبت به سائر افراد بشر نيز تمام است، اما آن غيريّت در زير چتر و خيمه اختيار بوده است، نه خارج از آن. بنابراين شما هم با اراده و اختيار، راه آنان را طى كن و از هواى نفس بيرون شو، اين غيريّت براى شما هم جارى و سارى مى‏گردد . خداوند انبيا و أئمّه را غير از سائرين قرار داده است، چون خود ايشان با اراده و اختيارشان غير از خودشان گرديده‏اند.

در راه صعود و عروج به عالم توحيد، غيريّت و كثرت و دوگانگى در افعال و صفات در ميان همه افراد بشر امرى است ضرورى و حتمى. در عالم وصول و فناء در ذات احديّت، ابداً امكان كثرت و دوئيّت معنى ندارد. در آنجا خداست و بس، ولايت كلّيّه است و بس. كلّنَا محمّد، أوّلنا محمّد، آخرنا محمّد، راجع به آنجاست. در آنجا چنان تابش نور قاهره ذات احديّت قوّت دارد كه نامها از ميان مى‏رود. در آنجا محمد به عنوان محمد نيست. على با اسم على وجود ندارد. فاطمه جداى از حسن و حسين نمى‏باشد هر يك از امامان تا حضرت امام حىّ و غائب از أنظار عامّه، تمايز و تفارقى ندارند. همه نور بَحْت، و شعاع صِرف، و درخشش خورشيد سماء توحيد مى‏باشند كه همچون نور گسترده و پهن شده آفتاب بدون جهت و اندازه متّصل به خورشيد بوده، و غير از لفظ مجرّد نور براى آن نامى نمى‏توان نهاد.

آرى اين نور از لحاظ ظروف خارجيّه و ماهيّات امكانيّه متعدّد مى‏گردد. نور گسترده شده بر دامنه كوهها و صحراها غير از نور تابيده بر اقيانوسها و درياها مى‏باشد. نور قطب شمال زمين، غير از نور قطب جنوب و يا مناطق استوائى است.

بعد از مقام توحيد و وصول فناء و اندكاك در ذات حق تعالى، دوباره به عالم كثرات تنازل مى‏نمايند، و با خدا با همه موجودات معيّت دارند وَ بِالْحَقّ فِى الْخَلْقِ گردش و سير مى‏نمايند.

در اينجاست كه آثار اختلاف دوباره ظهور مى‏كند، و تفاوت ميان آنها مشهود مى‏گردد. البته اين اختلاف و تفاوت غير از اختلاف پيشين مى‏باشد. در آنجا اختلاف بدون حق و فناء بود . يعنى اختلاف و تفاوتى كه به اراده خدا در ماهيّات ظهور مى‏نمود، ولى سالك خودش متوجّه اين فعل و اثر نبود. چون وصول و فناء و لقاى تامّه‏اى دست نداده بود. بلكه همه آنها را از خود و از تراوشات و آثار نفس خود مى‏پنداشت، و اينك از نزد خدا برگشته است، و كعبه مقصود را زيارت كرده، و در حرم امن و تجرّد مطلق با فناء و اندكاك وجود و هستى خويشتن به لقاء خدا رسيده، و از انوار جمال و جلال متمتّع گرديده است. لهذا اين مراجعت، مراجعت با محبوب است. در هر آن از زمانهاى طويله، و در هر نقطه از مكانهاى عريضه و واسعه خدا با اوست و او با خداست. هر فعلش فعل خداست. چون اراده و اختيار خدا جايگزين اراده و اختيار او شده است.

در عين توحيد در كثرات است. و در عين غوطه ور شدن در كثرات در توحيد است، و با حقّ است . كارهايش از حقّ است و مرجعش به حقّ است. جَمِيعُ أفْعَالِهِ وَ سَكَنَاتِهِ يَكُونُ مِنَ اللهِ وَ يُرْجَعُ جَمِيعُهَا إلَى اللهِ.

و از آنچه گفته شد به خوبى روشن مى‏گردد كه اوّلاً: أئمّه طاهرين ـ صلوات الله و سلامه عليهم أجمعين ـ كه اكمل و افضل مخلوقات در عالم تكوين و در عالم تشريع مى‏باشند، حتماً بايد اسفار أربعه عرفانيّه را طى نموده باشند. زيرا اگر يكى از آنها طى نشده باشد، در اين صورت سالكى كه آنها را طى نموده است نسبت به آنان أعلم خواهد شد، و اين محال است به جهت حقّ استادى و تعليم و تفوّق ايشان بر جميع خلائق.

و ثانياً روايات وارده در وحدت نور و تجرّد و خلقت آنها راجع به عالم لقاء و فناء و عرفان الله مى‏باشد و عدم تصوّر تعدّد در آن مكان عالى و رفيع از بديهيّات علم به‏شمار مى‏آيد.

و ثالثاً رجوع ايشان به عالم خلقت و كثرات ماهيّات براى تربيت بشر امرى است ضرورى. به علت آنكه بدون طى سفر چهارم كه سير فى الخَلْقِ بِالْحَقّ باشد (با حق در ميان خلائق) كه از متمّمات مقام عرفان و كمال است، امكان ندارد رشته تدبير در امور تكوين و تشريع بديشان سپرده شود. زيرا در آن صورت فعل آنان در ميان خلق، فعل خدا نبوده، و با يكايك از خلائق نمى‏توانند برخورد الهى داشته باشند.

و رابعاً لازمه رجوع به كثرت، تعيّن به ماهيّات امكانيّه و تعدّد عوارض وجوديّه و جوهريّه است. يعنى همان طور كه امامان عليهم السلام در زمانهاى مختلفى خلق شده‏اند، و در مكانهاى متفاوتى زيست نموده‏اند، حتماً و حتماً بقيّه عوارض جوهريّه ايشان نيز مختلف خواهد بود . صفات و افعال نيز مختلف خواهد بود در عين آنكه همه نيكو و در أعلى درجه نيكوئى است بلكه بالاتر از آن نيكوئى متصوّر نيست، چرا كه فعل فعل حق است و در فعل حقّ جز نيكوئى معنى دگرى تصوّر ندارد.

امامان عليهم السلام همان طور كه از پدران و مادران مختلف خلق شده‏اند، و تغذيه مادرشان در حال حمل مختلف بوده است، و با هزاران شرائط و موارد اختلاف ديگرى، بالنّتيجه از نقطه نظر جسمى و طبعى و طبيعى مختلف بوده‏اند، همين طور از جهت تغييرات انديشه‏هاى نفسانى و ملكوتى اختلاف داشته‏اند.

اميرالمؤمنين ـ عليه أفضل صلوات الله و سلامه ـ داراى قدّى متوسط شبيه به كوتاه، و شكمى بالا آمده، و رنگى گندمگون و چشمانى درشت و سياه، و سرى بدون مو (أصْلَع) كه از جلوى آن مو نداشت، و داراى ساقهاى پائى بسيار رقيق و نازك، يك گونه خلقت الهى است. حضرت امام حسن عليه السلام و حضرت امام حسين عليه السلام هر دو شبيه به پيغمبر بودند امّا حضرت امام حسن از سر و صورت تا كمر، و حضرت امام حسين از كمر به پائين. بعضى از أئمّه سپيد چهره بودند، چون حضرت امام جعفر صادق عليه السلام، و بعضى سبزه تند مايل به سياهى چون حضرت جواد الأئمّه عليه السلام. زيرا مادر آن حضرت كنيزى سياه چهره بود از اهالى نَوْبَه (يكى از نواحى آفريقا). (335)

و همچنين در قد و قامت متفاوت بودند، و در وزن و سنگينى بدن مختلف بودند. حضرت سجّاد به قدرى لاغر بودند كه در مواقع عبادت كه از خود مى‏رفتند، باد آن حضرت را تكان مى‏داد و حضرت باقر فربه و سمين بودند به طورى كه در بعضى از مواقع گرما كه مى‏خواستند براى زراعت بيرون روند ناچار بودند به دو غلام تكيه زنند. و همچنين در سائر جهات اختلافات طبعى و طبيعى كه بى‏شمار است.

در اينجا چه مى‏گوئيد؟! آيا مى‏گوئيد: ميزانْ سپيد بودن بدن است چون رسول الله؟ و بنابراين از اميرالمؤمنين كه گندمگون بود و از سائر أئمّه گندمگون نبايد پيروى كرد، و آنها را امام دانست، چون سفيد چهره نبوده‏اند؟! آيا ميزانْ فربهى است؟ بنابراين حضرت سجّاد از صفّ بايد بر كنار شود. و يا ميزان هُزال و لاغِرى است؟ و بنابراين حضرت باقر از صف بر كنار روند، و يا ميزان متوسّط بودن است، مانند حضرت امام رضا عليه السلام، و بنابراين هر دو امام سجّاد و باقر بايد بر كنار گردند؟!

و همچنين نظير اين پرسشها كه به طول مى‏انجامد.

يا آنكه مى‏گوئيد: همه درست و صحيح و خوب و در درجه كمال بوده است، أصْلَع بودن مولى الموالى كمال اوست. زلف داشتن و شانه كردن جلوى سر براى پيغمبر كمال اوست. و هر كدام از اين گونه خصوصيّات با فرض اختلاف آنها براى واجدينش كمال آنها مى‏باشد.

همين طور صفات نفسيّه و افعال بدنيّه با وجود تفاوتشان براى صاحبانش كمال وجودى ايشان است.

البته لازمه كمال، دارا بودن علم مجرّد است. همه أئمّه عليهم السلام داراى علم تجرّدى بوده‏اند. ولى معذلك اميرالمؤمنين عليه السلام را از بقيّه ـ به استثناى حضرت حجّة بن الحسن العسكرى أرواحنا فداه ـ أعلم و أفضل شمرده‏اند. بروز شجاعت در اميرالمؤمنين و امام حسين عليهما السلام تحقيقاً به مقتضاى ظروف بوده است، و نفى آن درجه از شجاعت را از غير آنها نمى‏كند.

الْحِلْمُ الْحَسَنِيّةُ وَ الشّجَاعَةُ الْحُسَيْنِيّةُ تحقيقاً بر حسب بروز و ظهور آنهاست، وگرنه چه موارد بسيارى از حلم حضرت سيد الشهداء عليه السلام وارد شده است كه عقل را حيران مى‏كند، و آن شجاعتهاى حضرت امام ممتحن مجتبى عليه السلام در جنگ جمل و صفّين به طورى بود كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام او را از حمله‏هاى شديد منع مى‏كرد، و دريغ مى‏خورد از آنكه فرزند فاطمه را بكشند، و معاويه تمام اهتمامش بر آن است كه: زمين را از نسل ابناء فاطمه تهى كند.

و امّا ماحصل انديشه و طرز تفكر حضرت امام حسن با حضرت امام حسين عليهما السلام با نبرد و صلح با معاويه بدين گونه بود: پس از صلح حضرت امام حسن عليه السلام با معاويه حضرت امام حسين عليه السلام بيعت نكردند و حضرت امام حسن به معاويه گفتند: او را دعوت به بيعت مكن، زيرا بيعت نخواهد كرد گرچه خود و اهل‏بيتش همگى كشته گردند. قَيْس بن سَعد بن عُبَادَه هم بيعت نمى‏كرد، سليمان بن صُرَد خُزاعى هم بيعت نمى‏كرد. ولى حضرت امام حسن عليه السلام خود را در شرائط و موقعيّتى ديدند كه: براى حفظ خون مسلمين، و سياستهاى مكّارانه معاويه، و سستى كوفيان ـ كه در شرف آن بود كه حضرت مجتبى را در معركه جنگ خودشان زنده بگيرند، و به عنوان اسير تحويل معاويه دهند، و معاويه هم منّت بگذارد و آزاد كند و آن حضرت را طليق معاويه نامند و بدين عمل از زير بار ننگ أنْتُمُ الطّلَقَاءُ بيرون رود كه در روز فتح مكّه پيامبر اكرم او و پدرش ابوسفيان و سائر بنى‏اميّه را آزاد كردند و ايشان از آن به بعد طلقاء و بندگان آزاد شده رسول الله شمرده شدند او هم حضرت امام حسن را جَزَاءً بِمَا كَانوا يعملون اسير كند و آنگاه آزاد كند، تا بنده آزاد شده و غلام و برده طليق معاويه در تاريخ اسلام و عرب به يادگار بماند ـ روى اين جهات و جهات دگر حضرت امام حسن عليه السلام با مرارتى هر چه بيشتر صلح را تحمّل كردند.

حضرت سيّدالشّهداء در آن زمان كه داراى مقام امامت نبوده‏اند، و بايد از امام زمان خود يعنى حضرت مجتبى كه فقط يك سال سنّش از او بيشتر مى‏باشد تبعيّت و پيروى نمايند، سكوت محض اختيار فرموده و در حفظ امامت برادرشان كوشيدند، و براى تحكيم آن اساس از هيچ سعيى دريغ ننمودند، تا ده سال بعد كه معاويه توسط دختر اشعث بن قيس زوجه حضرت مجتبى او را به زهر جفا مسموم كرد اينك چون شرائط صلح از ميان رفته بود و مى‏توانستند با معاويه بر اساس امامت و نظريه خود بجنگند امّا باز شرائط و موقعيّت براى آن حضرت اجازه قيام را نمى‏داد و تا ده سال ديگر كه معاويه به دارالهاويه واصل گشت، و يزيد بر خلاف شرط صلحنامه، غاصب مقام خلافت شد، در اينجا بود كه دست به شمشير بردند. و در حقيقت واقعه عاشورا به دنباله واقعه صفّين مى‏باشد كه آن را معاويه، و اين را يزيد براساس حكومت معاويه اداره مى‏كرد.

بعضى مى‏گويند: شرائط زمان و موقعيّت در هنگام ارتحال اميرالمؤمنين عليه السلام و گذشتن شش ماه به طورى بود كه حضرت مجتبى را وادار به صلح نمود به طورى كه اگر فرضاً حضرت سيدالشهداء عليه السلام هم امام بودند صلح مى‏كردند.