3ـ الْمَجْمُوع. اصولاً درباره خود اين كتاب، اختلاف است كه آيا خود امام زيد آن را تدوين كرده، و به طورى كه امروزه در دست است مرتّب ساخته است، و خود او بر طالبان علمش آن را املاء نموده است، يا آنكه اين كار، عمل ابوخالد مى‏باشد؟

خود ابوخالد پاسخ آن را به ابراهيم بن زِبْرقان كه از او پرسيد: چگونه اين كتاب را از زيد بن على شنيدى مى‏دهد، آنجا كه مى‏گويد: «من آن را از او در كتابى شنيدم كه با او بود، و خودش آن را مرتّب ساخته و جمع كرده بود. و الآن از اصحاب زيد بن على كه آنها هم آن را با من شنيده‏اند احدى باقى نمانده است مگر آنكه كشته شده است، غير از من.» (247)

إلّا اينكه امام محمد بن مطهّر در اوّل شرحش: «منهاجش على المجموع» مى‏گويد: «مذهب زيد بن على در دست نيست و دسترسى بدان مشكل مى‏باشد، به علّت آنكه در كتاب جامعى ضبط و ثبت نگرديده است مگر آنچه كه به جمع آن أبوخالد اهتمام داشته است. او دو مجموع لطيف از وى گرد آورده است: يكى از آندو در اخبار مى‏باشد و ديگرى در فقه. (248)

و ممكن است ميان اين دو خبر را بدين طريق جمع نمود كه: أبوخالد از امام زيد حديث و فقه را شنيده و نوشته است، و آن را در دو مجموع مرتّب گردانيده باشد.

و ما اين طرز جمع را بعيد نمى‏دانيم، به سبب آنكه أبوخالد قبل از آنكه زيد به كوفه بيايد، مدّت پنج سال با وى در مدينه مصاحبت داشته است كه هر وقت كه حجّ مى‏نموده است چند ماه نزد او اقامت داشته است. (249) و عصر امام زيد عصر طلايع تصنيف بوده است.

و با وجود اين، ما نمى‏توانيم قطع و يقين حاصل كنيم كه: كتاب مجموع با آن جمع و ترتيبى كه فعلاً دارد از تصنيفات امام زيد باشد، به علت آنكه شخص متتبّع كتاب مجموع در بسيارى از مواضع مى‏يابد كه: درباره حديثى مى‏گويد: «حَدّثَنَى زَيْدُ بْنُ عَلِىّ». و در فقه مى‏گويد: «قال زَيد بن عَلِىّ» و اينها دلالت دارند بر آنكه: ابو خالد اين مطالب را به طور شفاهى از امام زيد تلقّى كرده است. و اين مانع از آن نمى‏گردد كه: امام بعضى از علوم خود را در كتابى جمع كند چه آنكه بر طُلاّبش املاء كرده باشد، و يا املاء نكرده باشد.

و آنچه در نظر من ترجيح دارد اين است كه: أبو خالد از امام زيد، حديث و فقه را نوشته باشد و سپس، آنها را در دو مجموع مرتّب نموده باشد. و تمام اين حوادث در صحّت انتساب كتاب «مجموع» به زيد بن على، اثرى نمى‏گذارد.

و بنابر آنچه ذكر شد، كتاب مجموع از أهمّ وثيقه‏هاى تاريخى مى‏باشد كه اثبات مى‏كند ابتداى تصنيف و تأليف در اوائل قرن دوم هجرى بوده است، پس از آنكه اين حقيقت را از خلال عرض مصنّفات و مجاميع علماء استنتاج نموده‏ايم، بدون آنكه يك نمونه خارجى را ديده باشيم كه اوّلين مصنّفات آن زمان را ارائه دهد مگر «مُوَطّأ مالِك» كه انتهاى تأليفش در نيمه قرن دوم هجرى بوده است، و عليهذا كتاب مجموع سى سال قبل از آن تصنيف شده است.

نسخه طبع شده از «مجموع» كتابى است كه ميان فقه و حديث را جمع كرده است. بنابراين آن در بردارد دو مجموع فقهى و حديثى را وليكن آندو از يكدگر جدا نمى‏باشند. ما مى‏بينيم كه: أبوخالد در يك باب احاديث مرفوعه‏اى را از پيغمبر صلى الله عليه وآله روايت مى‏كند، و آثارى از على رضى الله عنه و فقه امام زيد رحمه الله را.

مجموع، محتوى 228 حديث مرفوع از پيغمبر عليه [وآله‏] الصّلاة و السلام است، و از اخبار على [عليه السلام‏] 320 خبر، و از حسين فقط 2 خبر (250) .

مجموع داراى ترتيب كتاب فقهى است. در آن است: كتاب طهارت، و كتاب صلاة، و كتاب جنائز، و كتاب زكوة، و كتاب صيام، و كتاب حج، و كتاب بيوع... و هر كتابى بر أبواب مختلفه‏اى ترتيب داده شده است، و هر بابى با حديثى از آن باب با سند مرفوع به رسول اكرم ـ عليه (وآله) الصّلوة و السّلام ـ افتتاح مى‏گردد، و يا با حديث موقوف از امام على رضى الله عنه ، و اينك ما بعضى از نمونه‏ها را براى وقوف بر حقيقت «مجموع» عرضه مى‏داريم:

(ا) از باب آنچه كه سزاوار است از آن در نماز اجتناب شود.

گفت: حديث كرد براى من زيد بن على، از پدرش، از جدّش، از على عليه السلام كه گفت: رسول خدا صلّى الله عليه (وآله) و سلّم مشاهده كرد كه مردى در نماز با ريش خود بازى مى‏كند .

فرمود: أمَا هَذَا فَلَوْ خَشَعَ قَلْبُهُ لَخَشَعَتْ جَوَارِحُهُ.

«هان اين مرد اگر دلش خاشع بود، اعضاء و جوارح او نيز خشوع داشتند.»

و زيد بن على عليه السلام گفت: إذَا دَخَلْتَ فِى الصّلاَةِ فَلاَتَلْتَفِتْ يَمِيناً وَ لاَ شِمَالاً، وَ لاَتَعْبَثْ بِالْحَصَى، وَ لاَ تَرْفَعْ أصَابِعَكَ، وَ لاَ تَنْقُضْ أنَامِلَكَ، وَ لاَتَمْسَحْ جَبْهَتَكَ حَتّى تَفْرُغَ مِنَ الصّلاَةِ. (251)

«هنگامى كه در نماز داخل شدى چهره‏ات را به راست و چپ بر مگردان، و با سنگريزه بازى مكن، و انگشتانت را بلند منما، و بندهاى انگشتانت را مشكن، و به پيشانيت دست نمال تا زمانى كه از نماز فارغ گردى.»

(ب) از كتاب «بيوع»، باب كسب با دست.

گفت: حديث كرد براى من زيد بن على از پدرش از جدش از على عليه السلام كه گفت: مردى به حضور رسول الله آمد و پرسيد: أىّ الْكَسْبِ أفْضَلُ؟! «كدام كسب با فضيلت‏تر است؟!»

فرمود: عَمَلُ الرّجُلِ بِيَدِهِ، وَ كُلّ بَيْعٍ مَبْروُرٍ! فَإنّ اللهَ يُحِبّ الْمُؤمِنَ الْمُحْتَرِفَ. وَ مَنْ كَدّ عَلَى عِيَالِهِ كَانَ كَالْمُجَاهِدِ فِى سَبِيلِ اللهِ عَزّ وَ جَلّ.

«كار كردن انسان با بازو و دستش، و ديگر هر خريد و فروش پاك و نيكو! زيرا كه خداوند دوست دارد مؤمنى را كه براى خود حرفه‏اى قرار داده و آن را وسيله معاش خويشتن ساخته است، و كسى كه براى تحصيل رزق عائله‏اش خود را به‏تعب افكند و سعى وافى مبذول دارد، به‏مثابه مجاهد در راه خداى عزّوجلّ محسوب‏مى‏گردد.»

حديث كرد براى من زيد بن على، از پدرش، از جدّش، از على عليه السلام كه گفت:

مَنْ طَلَبَ الدّنْيَا حَلاَلاً تَعَطّفاً عَلَى وَالِدٍ أوْ وَلَدٍ أوْ زَوْجَةٍ، بَعَثَهُ اللهُ تَعَالَى وَ وَجْهُهُ عَلَى صُورَةِ الْقَمَرِ لَيْلَةَ الْبَدْرِ. (252) ، (253)

«كسى كه به جهت مهربانى و عطوفت بر پدرش يا فرزندش و يا زنش طلب دنياى حلال را بنمايد، خداوند تعالى او را مبعوث مى‏گرداند در حالتى كه سيمايش بر شكل و شمايل ماه شب چهاردهم مى‏درخشد.»

بارى در اينجا كه بحث از صحيفه سجّاديّه و يك راوى آن زيد بن على بن الحسين عليهم السلام خاتمه مى‏يابد، سزاوار است براى روشن شدن موقعيّت زيد و مقدار علم و فضل و تقواى او بحثى به ميان آيد، و نيز چون در مقدّمه صحيفه، نامى از يحيى فرزند زيد، و از محمد و ابراهيم دو پسران عبدالله محض برده شده است، لهذا بايد بحثى اجمالى هم از آنان بشود، و همچنين از افرادى كه دست به قيام و اقدام زده‏اند از ميان علوييّن در عصر أئمّه معصومين ـ صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين ـ مانند حسين بن على شهيد فَخّ، و عبدالله بن جعفر الصادق، و زيد بن موسى بن جعفر كه وى را زيد النّار گويند، و يحيى بن عبدالله محض كه حضرت امام كاظم عليه السلام را به بيعت و پيروى از خود دعوت كرد بحث بسيار مختصرى به‏عمل آيد و موقعيّت هر كدام شناخته گردد. چرا كه اين بحث مدخليّتى عظيم در معرفت امام و به اصطلاح اين دوره از نوشتجات با امام شناسى دارد.

ما در اينجا مطالب زبده و برگزيده‏اى را متفرّقاً از ايشان ذكر مى‏كنيم، و در پايان سر هم جمع‏بندى نموده و انشاء الله تعالى به نتيجه غائيّه خواهيم رسيد:

لامحمد بن يعقوب كُلَيْنى قدس سره در كتاب «كافى»، در باب: مَا يُفْصَلُ بِهِ بَيْنَ دَعْوَى الْمُحِقّ وَ الْمُبْطِلِ فِى أمْرِ الإمَامَةِ «بابى كه در آن مابين مدّعى حقّ، و مدّعى باطل در امر امامت فرق داده مى‏شود» روايات كثيرى را ذكر نموده است و محصّل و خلاصه آن اين مى‏شود كه: در زمان هر يك از أئمّه طاهرين ـ سلام الله عليهم أجمعينـ كسانى از علويّين بوده‏اند كه مردم و امام وقت خود را به بيعت با خود مى‏طلبيده‏اند :

محمد بن حَنَفِيّه، حضرت زين العابدين عليه السلام را به امامت خود فرا خواند.

زيد بن علىّ بن الحسين، حضرت باقرالعلوم عليه السلام را به قيام به شمشير دعوت كرد.

عبدالله مَحْض و پسرش محمّد، حضرت صادق عليه السلام را به پيروى و بيعت با محمد فرا خواندند.

عبدالله بن جعفر، امامت را از آن خود مى‏دانست.

يحيى بن عبدالله مَحْض، حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام را به خويشتن دعوت نمود. (254)

علّامه امينى گويد: و امّا عبدالله محض، پس احاديث در مدحش و ذمّش اگرچه با يكديگر برخورد دارند، الّا اينكه نهايت نظر شيعه راجع به وى همان است كه سيد الطّائفة: سيد بن طاوس در «اقبال» خود ص 51 اختيار نموده است، از صلاحش و حسن عقيده‏اش و قبولش امام صادق عليه السلام را.

ابن‏طاوس از اصل‏صحيحى از اصول‏شيعه مكتوبى را از حضرت امام صادق‏عليه السلام ذكر نموده است كه در آن عبدالله را به عبد صالح توصيف نموده‏اند، و براى وى و براى پسران عمويش دعا براى اجر و سعادت كرده‏اند.

در اينجا ابن طاوس مى‏گويد: واين دلالت دارد بر آنكه: جماعتى را كه از مدينه به بغداد براى زندان حمل كرده‏اند (يعنى عبدالله و اصحاب حَسَنِيّون او) نزد مولانا الصادق عليه السلام همگى معذور و ممدوح و مظلوم و به حقّ او عارف بوده‏اند.

و امّا آنچه در بعضى از كتب يافت مى‏شود كه: ايشان از حضرت باقر و حضرت صادق (صَادِقَيْن) عليهما السلام مفارقت داشته‏اند، محتمل است از روى تقيّه بوده باشد، براى آنكه اظهارشان را در انكار مُنْكَر به أئمّه نسبت نداده باشند.

و از آنچه تو را دلالت دارد بر آنكه: ايشان عارف به حقّ و شاهد به حقّ بوده‏اند، رواياتى است كه ذكر نموده‏ايم (و بعد از ذكر سند و رساندنش به حضرت صادق عليه السلام مى‏گويد) :

سپس حضرت گريه كردند، تا حدّى كه صدايشان بلند شد، و پس از آن فرمودند: حديث كرد براى من پدرم از فاطمه بنت الحسين، از پدرش كه او گفت:

يُقْتَلُ مِنْكَ ـ أوْيُصَابُ ـ نَفَرٌ بِشَطّ الْفُرَاتِ مَا سَبَقَهُمُ الأوّلُونَ وَ لاَ يَعْدِلُهُمُ الآخِرُونَ.

«كشته مى‏شوند، يا مصيبت‏دار مى‏گردند كسانى از تو در شطّ فرات كه پيشينيان نتوانسته‏اند از آنان پيشى گيرند، و پسينيان نتوانسته‏اند همطراز آنها شوند!»

و در اينجا ابن‏طاوس گفته است: نظريّه من آن است كه: اين عبارت گواه آشكارى است از طرق صحيحه در مدح آنان كه از بنى‏الحسن ـ عليه و عليهم السّلامـ مأخوذ داشته شده‏اند؛ و بر آنكه آنها به سوى خداوند ـ جلّ جلاله ـ با مقامى شريف، و پيروزى با سعادت و كرامت رهسپار گشته‏اند.

و امّا محمد بن عبداللّه بن الحسن ملقّب به نفس زكيّه وى را شيخ ابوجعفر طوسى در «رجال» خود از اصحاب صادق عليه السلام شمرده است. وابْنِ‏مُهَنّا در «عمدة الطّالب» 91 گفته است: در أحْجَارِ زَيْت كشته شد، و مصداق لقبى بود كه به او داده شده بود: النّفْسُ الزّكِيّة چرا كه از رسول اكرم صلى الله عليه وآله وسلم روايت شده است كه گفت: يُقْتَلُ بِأحْجَارِ الزّيْتِ مِنْ وُلْدِى النّفْسُ الزّكِيّةُ تا آخر مطلب.

و امّا ابراهيم بن عبدالله قَتِيل باخَمْرى‏ مُكَنّى به ابوالحسن، وى را شيخ الطّائفة از رجال صادق عليه السلام محسوب داشته است. تا آخر مطلب. (255)

و علّامه امينى پس از آنكه به‏طور مشروح و مفصّل راجع به زيد بن على بن الحسين عليهم السلام بحث كرده است، و اخبارى را در مدح و فضيلت شأن او ذكر كرده است، و أشعارى را از بزرگان در مرثيه وى نقل نموده است، در پايان چنين نتيجه مى‏گيرد كه: شيعيان از بُن و ريشه‏شان درباره او مطلبى ندارند، جز قَداسَت. و از واجبات خود مى‏دانند كه: جميع افعال او را جهاد مفيد و بجا و پسنديده، و نهضت كريمانه، و دعوت به رضا از آل محمد، به شمار آورند.

و شاهد بر تمام اين حقايق، احاديثى است كه آنها را به پيغمبر و أئمّه طاهرين سلام الله عليهم و به نصوص علمائشان، و مدائح شُعرايشان، و مراثى آنها و به تدوين مؤلّفينشان كه اخبار زيد را مستقلّاً تصنيف كرده‏اند اسناد داده‏اند.

امّا احاديث، برخى از آنها قول رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم به حسين نواده خود مى‏باشد كه فرمود:

يَخْرُجُ مِنْ صُلْبِكَ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ: زَيْدٌ يَتَخَطّا هُوَ وَ أصْحَابُهُ رِقَابَ النّاسِ، يَدْخُلُونَ الْجَنّةَ بِغَيْرِ حِسَابٍ. (256)

«از صُلْب تو بيرون مى‏آيد مردى كه به او زيد گويند. وى و اصحاب وى بر روى گردنهاى مردم گام برمى‏دارند و عبور مى‏كنند تا آنكه بدون حساب داخل بهشت مى‏گردند!»

تا مى‏رسد به اينجا كه مى‏گويد: و آنچه از نظريّه جميع شيعه پرده برمى‏دارد گفتار شيخشان : بهاءالملّة والدّين عاملى است در رساله‏اى كه در اثبات وجود امام منتظر نوشته است: ما جماعت اماميّه درباره زيد بن على كلامى نداريم جز خير، و روايات راجع بدين مطلب از أئمّه ما بسيار است.

علاّمه كاظمى در «تكمله» گويد: جميع علماء اسلام اتّفاق نموده‏اند بر جلالت و وَرَع و فَضْل زيد. تا آنكه گويد: سديف بن مَيْمُون در قصيده‏اش گويد:

لاَ تُقِيلَنّ عَبْدَ شَمْسٍ عِثَاراً

وَاقْطَعُوا كُلّ نَخْلَةٍ وَ غِرَاسِ 1

وَ اذْكُرُوا مَصْرَعَ الْحُسَيْنِ وَ زَيْدٍ

وَ قَتِيلاً بِجَانِبِ الْمِهْرَاسِ 2

1ـ «از اولاد عبدشمس (بنى اميّه و بنى مَروان) أبداً لغزشى و خطائى را إغماض نكنيد، و هر درخت نخل و درخت با ريشه و اصل را از بيخ و بن ببريد!

2ـ و به ياد آوريد محل فروافتادن حسين و زيد را، و كشته‏اى كه در كنار مِهْراس (257) بر زمين افتاده است.»

تا آنكه گويد: وزير صاحب بن عَبّاد، مقطوعه‏اى را سروده است كه ابتدايش اين است:

بَدَى مِنَ الشّيْبِ فِى رَأسِى تَفَارِيقُ

وَ حَانَ لِلّهْوِ تَمْحِيقٌ وَ تَطْلِيقُ 1

هَذَا فَلاَ لَهْوَ مِنْ هَمّ يُعَوّقُنِى

بِيَوْمِ زَيْدٍ وَ بَعْضُ الْهَمّ تَعْوِيقُ 2

1ـ «موهاى سپيدِ متفرّق و متشتّت در سر من پيدا شد، و دوره آن رسيد كه عيش و لهو به كلّى نابود و رها گردند.

2ـ اين به جهت آن است كه: من عيشى و لهوى ندارم از غصّه و اندوهى كه مرا از عيش و خوشگذرانى بازداشته است به علت پيدا شدن روز زيد و معركه زيد. و بعضى از هموم و غصّه‏ها انسان را از عيش باز مى‏دارد.»

تا آنكه گويد: و شيخ ميرزا محمد على اُوردوبادى قصيده‏اى در مديحه و رثاء او گفته است كه مطلعش اين است:

أبَتْ عَلْيَاؤُهُ إلاّ الْكَرَامَةْ

فَلَمْ‏تُقْبَرْ لَهُ نَفْسٌ مُضَامَةْ

«نفس رفيع و عاليقدر او إبا و امتناع كرد مگر از كرامت و مجد و سيادت. و بنابراين در زير خاك نرفت نفس او كه قبول ستم كرده باشد، و ظلم را بر خود هموار نموده باشد.»

تا آنكه گويد: سيد على نقى نقوى لكهنوى قصيده‏اى درباره وى سروده است كه بَدْوَش اين است:

أبَى اللهُ لِلْأشْرَافِ مِنْ آلِ هَاشِمٍ

سِوَى أنْ يَمُوتُوا فِى ظِلاَلِ الصّوَارِمِ

«اراده نكرده است خداوند كه شريفان و بزرگان از آل هاشم جان دهند مگر در سايه شمشيرهاى تيز و برّان.»

و چون ابن تيميّه در «مِنهاج السّنّة»، و سيد محمود آلوسى در رساله مطبوعه خود به نام «السّنّة و الشّيعة» ص 52 و قَصِيمىّ در كتاب «الصّراع بين الاسلام و الْوَثَنِيّة» شيعه را متّهم كرده‏اند كه: زيد بن على را رفض كرده و شهادت بر كفر و فسق او داده‏اند، و دامان شيعه از لَوْث اين تهمت پاك مى‏باشد، بلكه شيعه به طور مطلق زيد را شهيد، و عاليمقام، و مجاهد فى سبيل الله مى‏دانند، لهذا مرحوم امينى رحمه الله به عنوان مؤاخذه با آنها چنين خطاب مى‏كند كه:

گويا اين مدافعين از ساحت قدس زيد، چنان مى‏پندارند كه: خوانندگان كتابهايشان به تاريخ اسلام جاهلند، و ايشان چيزى از تاريخ را نمى‏دانند، و بر آنان حقيقت اين كلام مزوّرانه پنهان مى‏ماند.

آيا كسى نيست كه از اين افرادى كه زيد را نزد خودشان و نزد قومشان بر جانب عظيمى از علم و زهد ارزش مى‏نهند، بپرسد: اگر چنين است و شما راست مى‏گوئيد، پس به كدام كتابى يا به كدام سنّت جاريه‏اى اسلاف و نياكان شما با زيد محاربه و كشت و كشتار كردند؟! وى را كشتند، و به دار آويختند، و آتش زدند، و سرش را در ميان شهرها به گردش درآوردند؟

آيا از ايشان و از قوم ايشان، سرلشگر جنگجويان با او و قاتل او: يوسف بن عُمَر نبود؟ !

آيا از ايشان رئيس نظميّه ايشان عباس بن سَعْد نبود؟!

آيا از ايشان جدا كننده سر شريف او: ابن‏حَكَم بن صَلْت نبود؟!

آيا از ايشان آنكه براى يوسف بن عُمَر بشارت قتلش را آورد: حَجّاج بن قاسم نبود؟!

آيا از ايشان بيرون كننده جسدش را از قبر: خَراش بن حَوْشَب نبود؟!

آيا از ايشان امر كننده به آتش زدن بدنش: وليد يا هِشام بن عَبْدالمَلِك نبود؟!

آيا از ايشان حمل كننده سر او به سوى هشام: زُهْرَة بن سليم نبود؟!

آيا از خلفاى ايشان، هشام بن عبدالملك نبود كه دستور داد: سر زيد را به مدينه رسول خدا ببرند؟! و يك شبانه روز در كنار قبر پيغمبر نصب كنند؟!

آيا هشام بن عبدالملك نبود كه به خالد قَسْرى نوشت، و وى را سوگند داد كه دست و زبان كُمَيْت شاعر اهل بيت را به سبب مرثيه‏اى كه درباره او و درباره پسرش و در مدح بنى هاشم گفته بود، قطع نمايد؟!

آيا والى خليفه ايشان در مدينه: محمد بن ابراهيم مَخْزُومى نبود كه هفت روز مدام در مدينه محافل و مجالسى ترتيب داد تا خطباء در آنجا حضور يابند، و على و زيد و اشياع و پيروانشان را لعنت كنند؟!

آيا از شعر قومشان حكيم أعْوَر نبود كه اين أبيات را سرود:

صَلَبْنَا لَكُمْ زَيْداً عَلَى جِذْعِ نَخْلَةٍ

وَ لَمْ‏نَرَ مَهْدِيّاً عَلَى الْجِذْعِ يُصْلَبُ 1

وَ قِسْتُمْ بِعُثْمَانٍ عَلِيّاً سَفَاهَةً

وَ عُثْمَانُ خَيْرٌ مِنْ عَلِىّ وَ أطْيَبُ 2

1ـ «ما براى شما زيد را بر چوب درخت خرمائى به دار زديم. و هيچ گاه نديده‏ايم كه: مهدى بر چوب درخت خرما دار زده شود.

2ـ شما از روى نادانى و سفاهت، على را با عثمان مقايسه كرديد، در حالى كه عثمان از على بهتر و پاكيزه‏تر بود.»

آيا شاعر آنان: سَلِمَة بن حُرّ بن حَكَم درباره قتل زيد نگفت؟!:

وَ أهْلَكْنَا جَحَاجِحَ (258) مِنْ قُرَيْشٍ

فَأمْسَى ذِكْرُهُمْ كَحَدِيثِ أمْسِ 1

وَ كُنّا اُسّ مُلْكِهِمُ قَدِيماً

وَ مَا مُلْكٌ يَقُومُ بِغَيْرِ اُسّ 2

ضَمِنّا مِنْهُمُ نَكْلاً وَ حُزْناً

وَلَكِنْ لاَ مَحَالَةَ مِنْ تَأسّ 3

1ـ «ما بزرگواران پيشقدم در مكارم اخلاقى را از قريش هلاك كرديم، و بنابراين نامشان و يادشان مانند وقايع ديروز گذشته، از ميان برداشته شد.

2ـ و ما از قديم الأيّام اُسّ و اصل حكومتشان بوده‏ايم، و مگر مى‏شود حكومتى بدون اُسّ واصل بر پا باشد؟!

3ـ ما از آنان عقوبت و اندوهى را دريافت داشتيم و تحمل كرديم كه بناچار بايد به خودشان تأسّى كنيم و آن را تلافى نماييم.»

آيا ازايشان‏نبود آن‏كس كه درمقابل سر زيدِ به‏دار زده‏شده، درمدينه ايستادوگفت:

ألاَ يَا نَاقِضَ الْمِيثَا

قِ أبْشِرْ بِالّذِى سَاكَا 1

نَقَضْتَ الْعَهْدَ وَ الْمِيثَا

قَ قِدْماً كَانَ قُدْمَاكَا 2

لَقَدْ أخْلَفَ إبْلِيسُ الّ

ـذِى قَدْ كَانَ مَنّاكَا (259) 3

1ـ «هان! اى شكننده عهد و پيمان! بشارت باد تو را به گزندهائى كه به تو رسيده است و حالت را تباه نموده است!

2ـ تو عهد و پيمان را شكستى! و از قديم الأيّام دو مرد شجاع از خاندان تو، پيمان‏شكن بوده‏اند! (مراد حضرت سيدالشّهداء و حضرت اميرالمؤمنين عليهما السلام هستند)!

3ـتحقيقاً ابليسى كه تو را به آرزوهاى باطل واداشته بود با تو خلف وعده‏نمود.»

علّامه امينى درباره يحيى بن زيد گويد: و امّا يحيى بن زيد، او را وليد بن يزيد بن عبدالملك در سنه 125 كشت. با او سَلَم بن أحْوَز هِلالى جنگ كرد و به سوى نَصْربن سَيّار لشكر گسيل داشت. و عيسى غلام عيسى بن سليمان عَنزى به سوى او تير انداخت، و پس از مرگش او را سَلْب نمود (زره و انگشترى و البسه و آنچه را با او بود ربود). (طبرى 8، مروج الذّهب 2، تاريخ يعقوبى 3). (260)

و ايضاً گويد: و در قدرت مرد بحّاث و متتبّع آن است كه: ولاء شيعه را نسبت به يحيى بن زيد از آنچه كه أبوالفرج در «مقاتل الطّالِبييّن» ص 62 ط ايران تخريج كرده است استنتاج كند.

او مى‏گويد: چون يحيى را از زندان رها كردند، و آهن غُلش را باز نمودند جماعتى از متمكّنين شيعه به نزد آهنگرى كه غلّ را گشوده بود رفتند، و از وى تقاضا كردند تا آن غلّ را به ايشان بفروشد. و همه در اخذ غلّ تنافس و سبقت كردند تا كار به مزايده انجاميد، و قيمت غلّ بالغ بر بيست هزار درهم شد.

آهنگر ترسيد مبادا اين خبر شايع شود و مال از او گرفته شود. و لهذا به آنان گفت: شما قيمت آن را در پيش خود جمع كنيد! آنها راضى شدند و مال را به او تسليم كردند. او غلّ را قطعه قطعه كرد، و ميان آنها قسمت نمود. ايشان آن قطعات را براى انگشترانشان نگين ساختند و با آن تبرّك مى‏جستند. (261)

و همچنين گويد: درباره حسن بن حسن كه او را مُثَنّى مى‏گويند، وليد بن عبدالملك به سوى عامل خود: عثمان بن حَيّان مرى نوشت: او را تحت نظر بدار، و يك صد تازيانه به او بزن ! و يك روز در ميان مردم او را وقوف بده! و من تو را نمى‏بينم مگر اينكه قاتل او باشى !

چون نامه وليد به عثمان رسيد، دنبال او فرستاد و او را آوردند در حالى كه دشمنان همه در برابر او بودند. حضرت على بن الحسين به او كلمات فرج را آموخت و خداوند او را فرج داد و آزادش كردند.

حسن مُثَنّى ازسَطْوت بنى اميّه ترسيد، و خود را مختفى كرد، و در حالت خفا به سر برد تا اينكه سليمان بن عبدالملك با سمّى پنهانى او را درسنه 97 بكشت.

و عبدالله مَحْض را منصور لقبِ عبدالله مُذِلّة داده بود (عبد الله ذليل كننده). او را منصور در حبس هاشميّه بغداد در سنه 145 هنگامى كه وى را با نوزده نفر از اولاد حسن سه سال زندانى نموده بود به قتل رسانيد، در حالتى كه شلّاقها رنگ بدن يكى از آنان را تغيير داده بود، و خونش جارى گرديده، و شلّاق به يكى از چشمانش اصابت نموده بود و او آب مى‏طلبيد و آبش نمى‏دادند، در اين حال تمام درهاى زندان را بر روى آنان ببستند تا همه جان دادند.

و در «تاريخ يعقوبى» ج 3، ص 106 آمده است: آنان را پس از مرگ، ميخكوب شده بر ديوارهاى زندان يافتند.

و محمد بن عبدالله نفس زكيّه را حُمَيْد بن قَحْطَبَه در سنه 145 كشت و سرش را به نزد عيسى بن موسى برد، و او آن را به سوى ابوجعفر منصور فرستاد، و سپس در كوفه نصب كرد و در شهرها بگردانيد.

و امّا ابراهيم بن عبدالله براى جنگ با او منصور، عيسى بن موسى را از مدينه به سوى او فرستاد در بَاخَمْرَى جنگ درگرفت، و او در سنه 145 كشته شد و سرش را براى منصور آوردند، او سر را در مقابل خود نهاد، پس از آن امر كرد تا در بازار نصب كنند و سپس به ربيع گفت : سر را به نزد پدرش: عبدالله در زندان ببرد، و ربيع سر را به سوى پدر برد.

نَسّابَه عُمَرى در «مَجْدى» گويد: و پس از آن ابن ابى‏الكِرام جَعْفرى، سر را به مصر برد.

و يحيى بن عُمَر (262) را متوكّل امر كرد تا تازيانه‏هائى به وى زدند، و پس از آن او را در خانه فتح بن خاقان حبس كرد، و همين طور بر اين حال در آنجا درنگ داشت، و سپس آزاد شد و به سوى بغداد رفت . و در آنجا بماند تا در أيّام مستعين به سوى كوفه خروج كرد، و مردم را به رضا از آل محمد دعوت مى‏نمود.

مستعين مردى را كه به او كلكاتكين مى‏گفتند به سوى وى فرستاد، و محمد بن عبدالله بن طاهر، حسين بن اسمعيل را به سوى او ارسال كرد و كارزار در گرفت و او در سنه 250 كشته شد، و سرش را به سوى محمد بن عبدالله آوردند. او سر را در برابر خود در درون سپرى نهاد و مردم مى‏آمدند و به او تهنيت مى‏گفتند. بعد از آن فرداى آن روز امر كرد تا سر را به نزد مستعين ببرند. (263)

و أيضاً گويد: با او جنگ كرد محمد بن عبدالله بن طاهر و كشته شد، و سرش را به سامرّاء حمل نمودند. و چون سرش را به سوى محمد بن عبدالله بن طاهر به كوفه (اينطور مضبوط است) بردند، براى مباركباد و تهنيت به او جلوس كرد. أبوهاشم داود بن قاسم جعفرى بر او وارد شد و گفت: حقّاً تو را تبريك مى‏گويند راجع به كشته‏اى كه اگر رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم زنده بود، درباره اين كشته به او تعزيت و تسليت مى‏گفتند (264) . آنگاه از نزد او بيرون آمد و مى‏گفت:

يَا بَنِى طَاهِرٍ كُلُوهُ مَرِيئاً

إنّ لَحْمَ النّبِىّ غَيْرُ مُرِىّ

إنّ وَتْراً يَكُونُ طَالِبَهُ اللهُ

لَوَتْرٌ بِالْفَوْتِ غَيْرُ حَرِىّ (265)

تا آخر.

1ـ «اى بنى طاهر بخوريد خون و گوشت يحيى را به‏طور گوارا! و حقّاً خوردن گوشت پيغمبر گوارا نيست.

2ـ همانا خونى كه طالب و خواهنده آن خدا باشد خونى است كه هرگز سزاوار پايمال شدن نيست و هرگز از دست نمى‏رود.»

او درباره حِمّانى أفْوَه: ابوالحسين على بن محمد بن جعفر بن محمد بن محمد بن زيد الشهيد بن على بن الحسين عليهم السلام سخن رانده، و وى را از شعراى غدير در قرن سوم شمرده است، و وفات او را در سنه 301 گفته است. و مختصر و محصّل كلام او اين است كه:

حِمّان به كسر حاء مهمله و تشديد ميم محلّه‏اى است در كوفه.

بيقهى در «محاسن و مساوى» ج 1، ص 75 اين ابيات را از او نقل كرده است:

عَصَيْتُ الْهَوَى وَ هَجَرْتُ النّسَاءْ

وَ كُنْتُ دَوَاءً فَأصْبَحْتُ دَاءْ

الى أن قال:

بَلَغْنَا السّمَاءَ بِأنْسَابِنَا

وَ لَوْلاَ السّمَاءُ لَجُزْنَا السّمَاءْ

فَحَسْبُكَ مِنْ سُؤدَدٍ إنّنَا

بِحُسْنِ الْبَلاءِ كَشَفْنَا الْبَلاَءْ

يَطِيبُ الثّنَاءُ لِآبَائنَا

وَ ذِكْرُ عَلِىّ يَزِينُ الثّنَاءْ

إذَا ذُكِرَ النّاسُ كُنّا مُلُوكاً

وَ كَانُوا عَبيداً وَ كَانُوا إمَاءْ

هَجَانِىَ قَوْمٌ وَ لَمْ‏أهْجُهُمْ

أبَى اللهُ لِى أنْ أقُولَ الْهِجَاءْ (266)

1ـ «من با شهوت و ميل نفس مخالفت كردم، و از زنان دورى گزيدم. و من دارو و درمان بودم و اينك به صورت درد و مرض درآمده‏ام.

تا اينكه مى‏گويد:

2ـما ازجهت شرافت وكرامت نسبهايمان به‏آسمان رسيديم،و اگرآسمان نبود از آن هم بالاتر مى‏رفتيم.

3ـ و اگر مى‏خواهى سيادت ما را بنگرى، براى تو كافى است كه بدانى ما به حُسن رويّه در امتحان، و نيكوئى تلافى در گرفتاريها،، بلايا و گرفتاريها را از خود مى‏زدوديم (و با جزاى نيكو در مقام پاداش رفتار ناپسند روبرو مى‏شديم!).

4ـ ثنا گفتن بر پدران ما، دلپسند و پاكيزه است، و نام على و ياد او آن ثنا گفتن را رونق مى‏بخشد.

5ـ چون نسبت در ميان مردم برقرار شود، ما در رتبه پادشاهانى خواهيم بود، و مردم در رتبه غلامان و كنيزان.

6ـ قومى مرا هَجْو كردند و با گفتارشان سخريّه و استهزاء نمودند، امّا من آنان را هجو ننمودم، زيرا خداوند مرا از گفتار هجو و لغو باز داشته است.»

ابن‏شهرآشوب در «مناقب» ج 4، ص 39 از طبع هند، اين ابيات را از او ذكر كرده است:

يَابْنَ مَنْ بَيْنُهُ مِنَ الدّينِ وَ الإسْلاَ

مِ بَيْنُ الْمَقَامِ وَ الْمِنْبَرَيْنِ 1

لَكَ خَيْرُ الْبَنِيّتَيْنِ مِنْ مَسْجِدَىْ جَدّ

كَ وَ الْمَنْشَأيْنِ وَ الْمَسْكَنَيْنِ 2

وَ الْمَسَاعِى مِنْ لَدُنْ جَدّكَ اسْمَا

عِيلَ حَتّى اُدْرِجْتَ فِى الرّبْطَتَيْنِ 3

يَوْمَ نِيطَتْ بِكَ التّمَائِمُ ذَاتُ الرّ

يشِ مِنْ جَبْرَئيلَ فِى الْمَنْكِبَيْنِ 4

1ـ «اى آن كه فاصله ميان تو با دين و اسلام، فاصله ميان مقام و دو منبر است!

2ـ از براى توست برگزيده‏ترين دو محل از دو مسجد جدّ تو، و از دو محل نشو و نما و از دو محلّ سُكنَى!

3ـ و از براى توست جميع مساعى از زمان جدّ تو اسمعيل تا هنگامى كه تو را در ميان دو بازوبند قرار دادند.

4ـ در روزى كه دعاها و تعويذهائى كه داراى پرهائى در اطراف آن بود، و جبرئيل آورده بود، در دو شانه تو بستند، و تو را با آن تعويذ نمودند.»

(اشعار فوق خطاب حِمّانى به سيّدالشّهداء عليه السلام است كه در زمان كودكى مريض شد و جبرائيل براى او از آسمان عَوْذَه (عَوذه و تَمِيمَه به دعائى گويند كه به بازو بندند) آورد و به دو شانه‏اش بستند.)

و از زمره اين شعر است:

أنْتُمَا سَيّدَا شَبَابِ الْجِنَا

نِ يَوْمَ الْفَوْزَيْنِ وَ الرّوْعَتَيْنِ 5

يَا عَدِيلَ الْقُرآنِ مِنْ بَيْنِ

ذَاالْخَلْقِ وَ يَا وَاحِداً مِنَ الثّقَلَيْنِ 6

أنْتُمَا وَ الْقُرَانُ فِى الأرْضِ مُذْ أ

زَلٍ مِثْلُ السّمَاءِ وَ الْفَرْقَدَيْنِ 7

فَهُمَا مِنْ خِلاَفَةِ اللهِ فِى الأرْ

ضِ بِحَقّ مَقَامَ مُسْتَخْلَفَيْنِ 8

قَالَهُ الصّادِقُ الْحَدِيثِ وَ لَنْ

يَفْتَرِقَا دُونَ حَوْضِهِ وَارِدَيْنِ 9

5ـ «شما دو نفر، دو سيّد جوانان بهشت مى‏باشيد، در دو روز ظفر و پيروزى، و در دو روز دهشت و ترس!

6ـ اى هم لنگه قرآن از ميان جميع خلايق! و اى واحد و يكى از دو متاع نفيس باقيمانده از پيغمبر!

7ـ شما دو نفر با قرآن در روى زمين از أزل مانند آسمان و فرقدين ملازم و پيوسته بوده‏ايد !

8ـ بنابراين آندو چيز از جهت خلافت حقّ خداوندى در روى زمين، مقام دو جانشين را داشته‏اند .

9ـ اين كلام را پيامبر صادق الحديث گفت كه: أبداً از هم جدا نمى‏شوند تا آنكه در كنار حوض كوثر او با هم وارد گردند.»

علاّمه امينى در اينجا گويد: و از براى اين سيّد بزرگوار مورد ترجمه ما: حِمّانى كه از ذرّيّه محمد بن زيد بن على بن الحسين عليهم السلام مى‏باشد، ذرّيّه‏اى كريمه، و نوادگانى عالم و پيشوايان شاخص مى‏باشد، كه در ميان ايشان از شعراء و اُدباء و خطباء و در طليعه‏شان همين مرد بزرگ قرار دارد، و به وى منتهى مى‏گردد نسب خاندان شهير و عريق قزوينيها در علم و فضل و ادب كه در شهرهاى عراق فرود آمده و منزل گزيده‏اند. همچنانكه از براى وى پدرانى مى‏باشد كه در علم و مجد به مرتبه أسناى از مجد و مقام رسيده‏اند و در ذروه عالى از شرف مسكن گرفته‏اند. از ايشان است جدّ أعلاى آنان: زيد شهيد. (267)

و أيضاً درباره زيد بن موسى بن جعفر عليهما السلام گويد: و آنچه را كه أبونُعَيْم و خطيب از حضرت امام رضا عليه السلام نقل كرده‏اند كه: برادرش: زَيْد را توبيخ كرد در وقتى كه بر مأمون خروج كرد، هنگامى كه حضرت به او گفت: مَا أنْتَ قَائِلٌ لِرَسُولِ اللهِ؟! أغَرّكَ قَوْلُهُ: إنّ فَاطِمَةَ أحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَحَرّمَهَا اللهُ وَ ذُرّيّتَهَا عَلَى النّارِ؟!

إنّ هَذَا لِمَنْ خَرَجَ مِنْ بَطْنِهَا لاَ لِى وَ لاَ لَكَ! وَ اللهِ مَانَالُوا ذَلِكَ إلاّ بِطَاعَةِ اللهِ. فَإنْ أرَدْتَ أنْ تَنَالَ بِمَعْصِيَتِهِ مَا نَالُوهُ بِطَاعَتِهِ إنّكَ إذاً لَأكْرَمُ عَلَى اللهِ مِنْهُمْ!

«تو به پيغمبر چه خواهى گفت؟! آيا گفتار پيامبر تو را فريفته است كه: حقّاً فاطمه به پاس آنكه عصمت خود را حفظ نمود، خداوند او و ذرّيّه او را بر آتش حرام كرده است؟!

اين كلام راجع به كسانى است كه از شكم او بيرون آمده‏اند. نه براى من مى‏باشد و نه براى تو! قسم به خدا، ايشان آن مقام را حائز نگشته‏اند مگر به اطاعت از خداوند. و عليهذا اگر تو مى‏خواهى به معصيت خدا به دست آورى آنچه را كه ايشان از راه طاعت خدا به دست آورده‏اند، در اين صورت تو در نزد خداوند گرامى‏تر از آنان خواهى بود!»

اين پاسخ حضرت امام رضا به زَيْد از باب تواضع و ترغيب بر طاعات و گول نخوردن به مناقب و فضايل انسان است گرچه بسيار باشد، همان طور كه اصحاب رسول الله آنهائى كه بهشتى بودنشان يقينى بود، در عين حال در نهايت خوف و غايت مراقبه بوده‏اند. وگرنه لفظ ذرّيّه اختصاص به كسانى كه از بطن فاطمه خارج شده‏اند ندارد، و در زبان عرب عموميّت دارد.

و در قرآن كريم آمده است: و مِنْ ذُرّيّتِهِ دَاوُدَ وَ سُلَيْمانَ ـ الآية (268) در حالى كه ميان او و ايشان قرنهاى بسيارى فاصله بوده است. چگونه امكان دارد مثل حضرت امام رضائى با وجود فصاحت لغت، و معرفتش به زبان عرب آن را اراده نموده باشند؟! (269)

أبوالعبّاس سَفّاح: عبدالله بن محمّد بن على بن عبدالله بن عبّاس بود. وى بنا به نقل طبرى در سيزدهم ربيع الآخر در سنه 132 هجريّه شاغل مقام خلافت شد، و در كوفه بود. كوفيان با او در اين تاريخ بيعت نمودند.

طبرى اين قول را از هشام بن محمد ذكر مى‏كند، وليكن مى‏گويد: وَاقِدى گفته است: در جمادى الاُولى از سنه 132 در مدينه با او بيعت كردند. (270)

محدّث قمّى آورده است كه: در شرف زوال بنى اميّه، جماعتى از بنى‏عبّاس از جمله: أبوالعباس سَفّاح و برادران او: ابوجعفر منصور و ابراهيم بن محمد و عموى او: صالح بن على، و جماعتى از طالبيّين از جمله: عبدالله محض و دو پسرش: محمد و ابراهيم، و برادر مادريش: محمد ديباج و غير ايشان در أبْوَاءْ جمع شدند و اتّفاق كردند كه: با يكى از پسران عبدالله محض بيعت كنند، و جملگى با محمد بيعت نمودند. زيرا از خانواده رسالت شنيده بودند: مهدى آل محمد همنام رسول الله است. (271)

سپس فرستادند به دنبال حضرت صادق عليه السلام و عبدالله بن محمد بن عُمَر بن على عليه السلام كه از آنها بيعت بگيرند.

حضرت صادق عليه السلام بيعت نكردند و گفتند: اين مهدى نمى‏باشد. و اسم وى كه محمد است شما را گول زده است! به عبدالله محض گفتند: اگر اين بيعت به جهت خروج و امر به‏معروف است، پس چرا با تو بيعت نكنيم كه شيخ بنى‏هاشم هستى؟! وليكن عبدالله گفت: اين سخنان تو صحيح نيست، و تو به جهت حسادت بيعت نمى‏كنى!

حضرت برخاستند و دست بر پشت سَفّاح زدند و گفتند: اين مرد خليفه مى‏شود و برادران او و اولادشان خليفه مى‏شوند. و دست بر كتف عبدالله محض زده و گفتند: خلافت از آن تو و پسران تو نيست، و هر دوى آنان كشته خواهند شد. و به عبدالعزيز فرمود: صاحب رداى زرد (منصور) عبدالله را خواهد كشت، و پسرش را كه محمد است نيز خواهد كشت.

منصور در سنه 140 حج كرد و سپس وارد مدينه شد، و عبدالله و بنى حسن و محمد ديباج را حبس كرد (272) .

طبرى آورده است كه: أبوالعباس سفّاح در 13 ذى الحجّة سنه 136 وفات يافت و خلافتش از روز مردن مروان بن محمد چهار سال شد. خودش 33 ساله، و يا 36 ساله، و يا 28 ساله مرد .

و در همين سال أبوالعباس: عبدالله بن محمد، براى برادرش ابوجعفر منصور (عبدالله بن محمد) (273) وصيّتنامه و عهدنامه‏اى براى خلافت بعد از خودش، و بعد از منصور، براى أبوجعفر عيسى‏بن‏موسى‏بن‏محمدبن‏على نوشت و آن را به عيسى‏داد.

در همين موقع مردم با منصور بيعت كردند و وى را خليفه نام نهادند.

و در سنه 137 منصور، ابومسلم خراسانى را غِيلَةً كشت. او را پناه داد، امان داد، و دعوت كرد. همين كه در مجلس او وارد شد به طور فَتْك او را كشت. قتل وى را مفصّلاً طبرى آورده است. (274)

و أيضاً طبرى گفته است: در سنه 139 عبدالرّحمن بن معاوية بن هشام بن عبدالملك بن مَروان به سوى اُنْدُلُس رهسپار گشت. اهالى آنجا امر ولايتشان را به او سپردند، و تا امروز فرزندان او در آنجا حكومت دارند.

و در اين سال ابوجعفر منصور، مسجدالحرام را توسعه داد. (275)

و در سنه 140 منصور حج كرد، و در همان سفر چون به مدينه آمد، عبدالله محض را به محبس انداخت. (276) ، (277)

أبوجعفر منصور امر كرد رياح (278) ، (279) را تا بنى حسن را مأخوذ دارد، و براى اين مهم أبوأزْهَر مُهْرِى را مأمور كرد. عبدالله بن حسن مدّت سه سال بود كه در حبس منصور بود. حسن بن حسن آنقدر در اندوه و غصّه برادرش عبدالله عميق بود كه محاسنش از خضاب بيرون آمد. و ابوجعفر مى‏گفت: مَا فَعَلَتِ الْحَادّةُ ! «شدّت علاقه كار را به كجا مى‏رساند!»

رياح، حسن (مُثَلّث) و ابراهيم (غَمْر) دو پسران حسن بن حسن (حسن مثنّى) را گرفت، و حسن بن جعفر بن حسن بن حسن، و سليمان و عبدالله: دو پسران داود بن حسن بن حسن را گرفت، و محمد و اسمعيل و اسحق بنى‏ابراهيم بن حسن بن حسن (فرزندان ابراهيم غمر) را گرفت، و عباس بن حسن (مثلّث) بن حسن (مثنّى) بن حسن بن على بن أبيطالب را در خانه‏اش گرفتند، مادرش: عائشه دختر طلحة بن عُمَر بن عبيدالله بن معمر گفت: واگذاريد مرا تا او را ببويم !

گفتند: قسم به خدا امكان ندارد تا تو در دنيا زنده هستى بتوانى او را ببوئى! و ديگر على عابد بن حسن (مُثَلّث) بن حسن بن حسن. اينها همه را گرفتند و محبوس كردند.

و أبوجعفر منصور با ايشان همچنين عبدالله بن حسن بن حسن برادر على (يعنى فرزند ديگر حسن مثلّث) را مأخوذ داشت. (280)

و ابن زباله براى من حديث كرد و گفت كه: شنيدم از بعضى از علمائمان كه مى‏گفتند: مَا سَارّ عَبْدُاللهِ بْنُ حَسَنٍ أحَداً قَطّ إلاّ فَتَلَهُ عَنْ رَأيِهِ. (281)

«عبدالله بن حسن با احدى در پنهانى نجوى‏ ننمود مگر آنكه او را از رأيش بازگردانيد.»

أبو جعفر منصور در سنه 144 حج بجاى آورد. رياح در رَبَذَه با او ملاقات كرد. منصور او را امر كرد تا به مدينه بازگردد و بنى‏حسن را به نزد وى احضار كند، و أيضاً محمد بن عبدالله بن عَمْرو بن عُثْمان بن عَفّان را كه به او محمد ديباج مى‏گفتند، و او برادر مادرى بنى الحسن بود احضار كند.

و مادر همگى ايشان: فاطِمَه دختر حسين بن على بن أبيطالب عليهم السلام مى‏باشد.

بنى حسن سه سال كه در مدينه در حبس منصور بوده‏اند، حال آنان را به زندان كوفه سوق مى‏دهند .

منصور از رَبَذَه به طرف كوفه حركت نمود. خود در محمل نشست و بنى‏حسن و محمد ديباج را با أغلال و زنجيرها مقيّد كرد و در محملهاى بدون فراش و روپوش نشانده با خود به كوفه برد، و در محبس هاشميّه در قرب قنطره زندانى كرد.

محمد ديباج را چهار صد تازيانه زد به طورى كه بدن او مجروح شد (282) و لباس به گوشتش چسبيد، دستور داد آن لباس چسبيده به گوشت را درآورند، و لباس سخت و خشن در تنش كنند، و مركب او را در جلوى مركب عبدالله محض كه برادر مادرى او بود و نهايت علاقه را به او داشت حركت دهند، تا عبدالله در طول مسافت مسافرت برادر خود را در مقابل خود با چنين وضعيّتى ببيند. و عبدالله پيوسته محمد مجروح را با اين كيفيّت در برابر خود مى‏نگريست.

زندان آن قدر تاريك بود كه روز را از شب نمى‏شناختند. در اثر بوى تعفّن زندان، بدنهاى يكى پس از ديگرى ورم كرد و همگى در زندان بمردند. (283)

چون بنى حسن را به كوفه حمل مى‏كردند، محمد و ابراهيم با عِمامه ناشناخته به صورت اعراب بيابانى مى‏آمدند، و با پدرشان سخن در پنهانى مى‏گفتند: و از او مشورت در خروج مى‏كردند، و اذن قيام مى‏طلبيدند. پدرشان عبدالله مى‏گفت: شتاب و عجله نكنيد تا زمانى كه نهضت و قيام براى شما صورت امكان پذيرد. و مى‏گفت: إنْ مَنَعَكُمَا أبُوجَعْفَرٍ أنْ تَعِيشَا كَرِيمَيْنِ، فَلاَيَمْنَعْكُمَا أنْ تَمُوتَا كَرِيمَيْنِ! (284)

«اگر منصور دوانيقى جلوى شما را مى‏گيرد از آنكه زندگى كريمانه داشته باشيد، نمى‏تواند جلوى شما را بگيرد از آنكه مردن كريمانه داشته باشيد!»

رُقَيّه: دختر محمد بن عبدالله عُثمانى زوجه ابراهيم بن عبدالله بن حسن بن حسن بود.

سليمان‏بن‏داودبن‏حسن مى‏گويد: من هيچگاه نديدم عبدالله بن حسن را كه ازآن مصائبى‏كه به او مى‏رسد، جَزَع وفَزَع كند مگر فقط يك روز. و آن هنگامى بود كه شتر محمدبن‏عبدالله‏بن‏عَمروبن‏عثمان در حالى كه او غافل بود برميد، و چون آمادگى نداشت در حالى كه در دو پايش زنجير بسته شده بود و در گردنش زَمّارَة (285) (ميله غلّ) بود، از شتر به زير افتاد و آن ميله غلّ و زَمّارَة به محمل گير كرد. من محمد را ديدم كه به گردنش آويزان شده است و دست و پا مى‏زند. در اينجا بود كه عبدالله بن حسن گريه كرد گريه شديدى. (286) و حديث كرد براى من محمد بن أبى‏حَرْب وگفت كه:

محمد بن عبدالله بن عَمرو (يعنى ديباج) نزد منصور محبوس بود در حالى كه منصور مى‏دانست او بى‏گناه است، تا آنكه أبُوعَوْن از خراسان به سوى او نوشت: به اميرالمؤمنين خبر بده كه: اهل خراسان از فرمان من شانه تهى كرده‏اند و امر محمد ابن عبدالله براى آنان به طول انجاميده است.

أبوجعفر منصور در اين حال امر كرد تا گردن محمد بن عبدالله بن عَمْرو را زدند، و سرش را به خراسان فرستاد، و قسم خورد براى ايشان كه: اين سر محمدبن‏عبدالله مى‏باشد و مادرش فاطمه دختر رسول خدا صلّى الله عليه (وآله) و سلّم است...

و گويند: منصور امر كرد تا محمد بن عبدالله عثمانى (ديباج) را به قدرى زدند تا بمرد، و پس از آن سرش را جدا كرد و آن را به خراسان فرستاد، و چون خبر اين قضيّه به عبدالله بن حسن (287) رسيد گفت:

إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَيْهِ رَاجِعُونَ، وَ الَلهِ إنْ كُنّا لَنَأمَنُ بِهِ فِى سُلْطَانِهِمْ ثُمّ قَدْ قُتِلَ بِنَا فِى سُلْطَانِنَا! (288)

«انا للّه و انّا اليه راجعون، سوگند به خدا كه ما به واسطه او (محمد ديباج) در دوران حكومتشان كه بنى اميّه بود در امان بوديم، و اينك خود او به واسطه ما در دوران حكومت بنى‏هاشم كشته شده است!»

در اين جدول بعضى از شجره كه موضع حاجت در تاريخ بوده است آمده است:

...... و از مِسْكين بن عَمْرو است كه گفت: چون محمد بن عبدالله بن حسن خروج كرد، منصور دوانيقى امر كرد تا گردن محمد بن عبدالله بن عمرو را زدند و آن را همراه جماعتى به خراسان فرستاد، و آنها براى اهل آنجا قسم ياد كردند كه: اين محمد بن عبدالله بن فاطمه بنت رسول الله صلّى الله عليه (وآله) و سلّم است. و چون من از محمد بن جعفر بن ابراهيم پرسيدم : چه سبب شد كه محمد بن عَمْرو را كشتند؟! گفت: به سر او نيازمند شدند...

و چون محمد بن عبدالله بن حسن كشته شد، أبوجعفر منصور سرش را به خراسان فرستاد. وقتى كه سر وارد شد اهل خراسان گفتند: مگر او يكبار كشته نشد، و سرش را به سوى ما نياوردند؟ سپس خبر براى آنها منكشف شد، و حقيقت امر را فهميدند و از اين به بعد مى‏گفتند: از أبوجعفر غير از اين بار دروغ دروغى ديگر سابقه نداشته است. (289)

در اينجا منصور خدعه نموده بود، و سر محمد بن عبدالله بن عَمْرو (محمد ديباج) را كه برادر مادرى عبدالله محض بود و مادرش فاطمه بنت الحسين بود، به جاى سر محمد بن عبدالله بن حسن فرستاد، و در اينجا توريه كرده بود، وتوريه دروغ است.

يعنى چون مادر محمد ديباج، فاطمه بنت الحسين در حقيقت دختر امام حسين و او پسر فاطمه بنت رسول الله است بنابراين گفته بود: اين پسر فاطمه بنت رسول الله است.

و امّا مادر محمد بن عبدالله كه واضح بود: چون عبدالله پسر حسن بن حسن است، پس پسر فاطمه دختر رسول خدا مى‏باشد. بدين طريق كه: زوجه حسن بن حسن كه همان حسن مثنّى است فاطمة بنت الحسين بوده است بنابراين مادر عبدالله و بالأخره فرزندش محمد فاطمه بنت الحسين مى‏باشد، و عليهذا محمد بن عبدالله بن حسن، هم از طرف پدر، و هم از طرف مادر، نسبش به فاطمه بنت رسول الله مى‏رسد.

منصور از اين تشابه اسمى سوء استفاده نموده، و رأس محمد ديباج را به جاى رأس محمد بن عبدالله فرستاده است.

طبرى نيز گويد: منصور در زندانى چنان تاريك بنى‏الحسن را محبوس نموده بود كه أوقات نماز را نمى‏شناختند مگر به أحزابى از قرآن كه على بن حسن قرائت مى‏كرد (پسر حسن مثلّث كه عابد ناميده مى‏شد).

و أيضاً گويد: عمر مى‏گفت: ابن عائشه براى من حديث كرد و گفت: من از غلامى كه از بنى‏دارم بود، شنيدم مى‏گفت: من به بَشِير رَحّال گفتم: علّت چه بود كه بر منصور خروج كردى؟!

گفت: منصور پس از آنكه بنى حسن را مأخوذ داشت روزى پى من فرستاد، و من نزد او رفتم، وى به من أمر كرد تا در اطاقى داخل شوم و من داخل شدم، ناگهان چشمم افتاد به عبدالله بن حسن كه كشته افتاده است. من بيهوش شدم و به روى زمين افتادم. چون به هوش آمدم با خداوند عهد بستم كه اوّلين اختلافى كه در امر منصور پديد آيد، و دو شمشير مقابل هم قرار گيرد، من در رديف كسى باشم كه بر عليه او شمشير مى‏زند، و به آن فرستاده منصور كه با من همراه بود، گفتم: اين مطلب را به او مگو! چرا كه اگر بفهمد مرا مى‏كشد.

عمر مى‏گفت: من راجع به قتل عبدالله محض با هِشام بن ابراهيم بن هشام بن راشد كه از اهل هَمَذان است و از طرفداران عباسيّين مى‏باشد مذاكره كردم كه: آيا أبو جعفر منصور امر به قتل عبدالله نموده است؟! او قسم به خدا خورد كه: اين كار را نكرده است وليكن با دسيسه و حيله كسى را به نزد او فرستاد و به او خبر داد كه: محمد خروج كرد و كشته شد. بدين خبر دل عبدالله پاره شد، و مرد.

و گفت: عيسى بن عبدالله براى من حديث كرد كه: افرادى كه از بنى حسن باقى ماندند، آب مى‏طلبيدند از عطش. و همگى جان دادند مگر سليمان و عبدالله دو پسر داود بن حسن بن حسن، و اسحق و اسمعيل دو پسر ابراهيم بن حسن بن حسن، و جعفر بن حسن. و آنان كه از ايشان كشته شدند پس از خروج محمد بوده است. (290)

چون در رَبَذَه، محبوسين از بنى‏حسن را به نزد منصور بردند، فرستاد كه محمد ديباج را نيز بياورند. وقتى كه بر او داخل شد، منصور گفت: به من خبر بده: آن دو نفر دروغگو چه كردند؟! و كجا هستند؟!

محمد گفت: قسم به خدا اى اميرمؤمنان! من بدانها علم ندارم. منصور گفت: بايد حتماً به من خبر بدهى! محمد گفت: قسم به خدا من دروغ نمى‏گويم، و من گفتم به تو كه: علم ندارم . قبل از امروز مى‏دانستم مكان آنها كجاست! و امّا امروز قسم به خدا علم به آن دو نفر ندارم!

منصور گفت: لباسش را بيرون آوريد! چون او را لخت كردند صد تازيانه به او زد، در حالى كه غلّ جامعه آهنين از دست تا گردنش را فرا گرفته بود. وقتى كه از تازيانه زدن فارغ شدند محمد را بيرون بردند و يك لباس قُوهِى (291) كه از پيراهنهاى او بود بر روى ضرب تازيانه‏ها بر وى پوشانيدند و او را به سوى ما آوردند . (292) سوگند به خدا به طورى آن پيراهن با خونهاى بيرون آمده از بدن، به بدنش چسبيده بود كه نتوانستند آن را بيرون آورند تا آنكه بر روى بدن او گوسپندى را دوشيدند، و سپس پيراهن را بيرون آوردند و بدن او را مداوا نمودند.

أبو جعفر منصور گفت: ايشان را با شتاب به عراق ببريد! پس ما را به زندان هاشميّه آوردند، و در آنجا محبوس شديم. اوّلين كس كه در حبس جان داد عبدالله بن حسن بود. زندانبان آمد و گفت: هر كدام يك از شما قرابتش به وى بيشتر است بيايد بيرون و بر او نماز بخواند. برادرش: حسن بن حسن بن حسن بن على عليهم السلام خارج شد، و بر او نماز خواند.

پس از او محمد بن عبدالله بن عَمرو بن عثمان مرد، سرش را برگرفتند و با جماعتى از شيعه به خراسان بردند، و در نواحى خراسان گردش دادند و شروع كردند سوگند به خدا ياد نمودن كه: اين سر محمد بن عبدالله بن فاطمه بنت رسول الله صلى الله عليه وآله مى‏باشد،و مردم را بدين پندار مى‏انداختند كه: اين سر محمدبن‏عبدالله‏بن حسن است: آن كسى كه خروج او را بر أبوجعفر منصور در روايت يافته بودند. (293)

چون از مالك بن أنَس استفتاء كردند در خروج با محمد و به او گفتند: آيا ما مى‏توانيم به كمك محمد برويم با وجودى كه در گردنهايمان بيعت با أبوجعفر مى‏باشد؟!

مالك گفت: إنّمَا بَايَعْتُمْ مُكْرَهِينَ وَ لَيْسَ عَلَى كُلّ مُكْرَهٍ يَمِينٌ.

«بيعت شما با منصور از روى اكراه بوده است و بيعت اكراهى اعتبار ندارد و شكستن آن موجب مؤاخذه نمى‏گردد!» و مردم در اين حال به سوى محمد شتافتند، و مالك در خانه خود نشست .

و حديث كرد مرا محمد بن اسمعيل، گفت: حديث كرد مرا ابن أبى مَلِيكَه: غلام عبدالله بن جعفر، گفت: محمد فرستاد به سوى اسمعيل بن عبدالله بن جعفر ـدر حالى كه پيرمردى بودـ و محمد او را به بيعت با خود در وقت خروج خود فراخواند.

اسمعيل گفت: اى برادرزاده من! قسم به خدا تو كشته خواهى شد، پس من چگونه با تو بيعت كنم؟! بنابراين گفتار، مردم از محمد دست برداشتند مگر جماعت كمى.

و امّا پسران معاويه (294) براى بيعت با محمد به سوى او شتاب كردند. حمادَه دختر معاويه نزد اسمعيل آمد و گفت: اى عموجان من! برادران من براى بيعت با پسردائى‏شان سرعت نموده‏اند، و تو اگر اين مقاله را بگوئى، مردم را از حركت و كمك با محمد به كُندى و سستى مى‏كشانى، و در اين صورت پسردائى من و برادران من كشته مى‏گردند.

ابن‏أبى‏مَليكَه مى‏گويد: شيخ پيرمرد: اسمعيل إبا كرد از إذن و ترخيص، بلكه نهى مى‏نمود . در اينجا گفته شده است كه: حماده پريد بر عمويش، و وى را كشت. محمد خواست بر اسمعيل نماز گزارد، عبدالله بن اسمعيل به سوى او جهيد و گفت: امر مى‏كنى پدرم را بكشند، آنگاه بر او نماز مى‏گزارى؟!

پاسبانان و محافظان عبدالله را دور كردند و محمد بر او نماز گزارد. (295)

محدّث قمى رحمه الله مى‏گويد: محمد نفس زكيّه در اوّل ماه رجب سنه 145 در مدينه خروج كرد، و در اواسط رمضان، در أحْجَارِ زَيْت مدينه مقتول شد، و مدّت ظهورش تا مدّت شهادتش دو ماه و هفده روز بود و عمرش 45 سال. (296)

و ابراهيم برادر محمد در غرّه شوّال، و به قولى در رمضان سنه 145 در بصره خروج كرد و سپس به دعوت اهل كوفه به جانب كوفه آمد، و در باخَمْرَى در أرض طَفّ شانزده فرسخى كوفه شهيد شد. و قتل او در روز دوشنبه ذى‏حجّه سنه 145 واقع شد، و عمرش 48 سال بود.

سر او را منصور امر كرد در زندان هاشميّه نزد پدرش بردند. (297)

محمد بن يعقوب كلينى در «كافى» در باب علائمى كه بدان ادّعاى محقّ و ادّعاى مبطل در امر امامت شناخته مى‏شود، روايت مفصّلى را حكايت كرده است و داستان بنى حسن را به طور مفصّل آورده است. اين روايت بسيار جالب و حاوى مطالب تاريخى و مقام امامت حضرت صادق عليه السلام ، و عدم صحّت دعواى عبدالله محض و پسرانش محمد و ابراهيم را مى‏رساند، و از جمله مطالب منطوى در آن اين مطالب است:

1ـ خديجه بنت عمر بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليهم السلام به عبدالله بن ابراهيم بن محمّد جعفرى گفت: از عمويم محمّد بن على ـ صلوات الله عليه ـ شنيدم كه مى‏گفت: إنّمَا تَحْتَاجُ الْمَرْأةُ فِى الْمَأتَمِ إلَى النّوْحِ لِتَسِيلَ دَمْعَتُهَا، وَ لاَيَنْبَغِى لَهَا أنْ يَقُولَ هُجْراً. فَإذَا جَاءَ اللّيْلُ فَلاَ تُؤذِى الْمَلئِكَةَ بِالنّوْحِ !

«حتماً زن در عزادارى نيازمند به نوحه‏سرائى مى‏باشد تا اشكش جارى گردد. و سزاوار نيست كه: هذيان و سخنان لغو گويد. پس چون شب درآيد نبايد فرشتگان را به نوحه‏سرائى آزار رساند !»

2ـ محمد بن عبدالله محض در وقت اختفائش در كوهى در جُهَينه كه به آن أشْقَر مى‏گفتند و تا مدينه دو شب راه فاصله داشت، مختفى بود.

3ـ چون عبدالله با حضرت صادق عليه السلام ملاقات كرد، و آن حضرت را دعوت به بيعت با پسرش: محمد نمود، و اصرار و ابرام داشت، حضرت إباء و امتناع فرموده، به او گفتند:

وَ اللّهِ إنّكَ لَتَعْلَمُ أنّهُ الأحْوَلُ الأكْشَفُ الأخْضَرُ الْمَقْتُولُ بِسُدّةِ أشْجَعَ عِنْدَ بَطْنِ مَسِيلِهَا! (298)

«سوگند به خداوند كه تو مى‏دانى: محمد همان مرد لوچ چشم، و نامبارك موى، و سياه‏بدنى است كه درقرب درِخانه أشجع درشكم سيلگاه آن‏وادى كشته‏مى‏گردد.»

و سپس فرمودند: من مى‏ترسم اين بيت، بيان حال محمد باشد:

مَنّتْكَ نَفْسُكَ فِى الْخَلاَءِ ضَلاَلاً! يعنى نفست تو را در خلوت از روى گمراهى به آرزوهاى باطل واداشته است.»

فَوَاللهِ إنّى لَأرَاهُ أشْأمَ سَلْحَةٍ (299) أخْرَجَتْهَا أصْلاَبُ الرّجَالِ إلَى أرْحَامِ النّسَاءِ.

«و سوگند به خداوند كه من تحقيقاً او را مى‏بينم كه: شوم‏ترين مدفوعى است كه صُلْبهاى مردان به سوى رحمهاى زنان بيرون رانده است.»

و حضرت به عبدالله گفتند: اُخْبِرُكَ أنّى سَمِعْتُ عَمّكَ وَ هُوَ خَالُكَ يَذْكُرُ : أنّكَ وَ بَنِى‏أبِيكَ سَتُقْتَلُونَ. (300)

«من تو را خبر مى‏دهم از عمويت كه دائى تو نيز هست كه مى‏گفت: تو و برادرانت به زودى كشته مى‏شويد.»

4ـ چون سخن حضرت فائده‏اى نبخشيد، فرمودند: أمَا وَاللهِ إنْ كُنْتُ حَرِيصاً وَلَكِنّى غُلِبْتُ، وَ لَيْسَ لِلْقَضَاءِ مَدْفَعٌ. ثُمّ قَامَ وَ أخَذَ إحْدَى نَعْلَيْهِ فَأدْخَلَهَا رِجْلَهُ وَ الاُخْرَى فِى يَدِهِ وَ عَامّةُ رِدَائهِ يَجُرّهُ فِى الأرْضِ، ثُمّ دَخَلَ بَيْتَهُ، فَحُمّ عِشْرِينَ لَيْلَةً لَمْ‏يَزَلْ يَبْكِى فِيهِ اللّيْلَ و النّهَارَ حَتّى خِفْنَا عَلَيْهِ.

«هان آگاه باشيد! سوگند به خداوند، حقّاً من حريص بودم بر ارشاد و هدايت شما! وليكن (فضاى محيط، و جوّ فكرى، و قيام تند و شديد طرفداران شما) مرا مغلوب ساخت، و براى قضاى خداوندى دافع و مانعى وجود ندارد. سپس برخاست و يكى از دو لنگه كفش خود را برداشت، و داخل در پايش نمود، و لنگه ديگر در دستش بود، و تمام ردايش به روى زمين كشيده مى‏شد، تا داخل خانه‏اش شد، و بيست شبانه روز تب كرد، و پيوسته شب و روز مى‏گريست به طورى كه ما ترسيديم قالب تهى كند.»

5ـابو جعفر دوانيقى، همه بنى‏حسن را كه محبوس بودند كشت، مگرحسن بن جعفر، و طَبَاطَبَا، و على بن ابراهيم، و سليمان بن داود، و داود بن حسن، و عبدالله بن داود را.

6ـ عيسى بن زيد بن على بن الحسين از ثِقَاتِ محمد بود، وى به محمد گفت: براى بيعت گرفتن از جعفر بن محمد بايد با او به غلظت و تندى رفتار كنى! لهذا حضرت را إحضار كردند، و با خشونت خواستند از آن حضرت بيعت بگيرند. حضرت قدرى سخن گفتند: عيسى گفت: لَوْ تَكَلّمْتَ لَكَسَرْتُ فَمَكَ! «اگر دهان به گفتار بگشائى، دهانت را خرد مى‏كنم!»

حضرت به محمد گفتند: أمَا وَاللهِ! يَا أكْشَفُ، يَا أزْرَقُ! لَكَأنّى بِكَ تَطْلُبُ لِنَفْسِكَ جُحْراً تَدْخُلُ فِيهِ! وَ مَا أنْتَ فِى الْمَذْكُورِينَ عِنْدَ اللّقَاءِ ! وَ إنّى لأظُنّكَ إذَا صُفّقَ (301) خَلْفَكَ، طِرْتَ مِثْلَ الْهِيقِ النّافِرِ.

«آگاه باش! اى نامبارك موى! اى زاغ چشم! سوگند به خداوند كه: گويا من مى‏يابم تو را كه در جستجوى سوراخى هستى كه در آن براى حفظ جانت داخل گردى! و تو از نام‏آوران در هنگام جنگ نيستى. (302)

و من چنين معتقدم كه: تو مردى هستى كه اگر در پشت سرت صداى دست زدن بلند شود، چنان از دهشت نگران مى‏گردى كه مانند شترمرغ نر گريزان، بر هوا جستن مى‏كنى (303)

در اين حال سُراقى بن سَلْح الخُوت به پشت حضرت كوفت، و حضرت را به زندان برد.

7ـ اسمعيل بن عبدالله بن جعفر بن ابيطالب را آوردند براى آنكه از او بيعت بگيرند. وى شيخى بود پير و فرتوت و ضعيف، و نور يك چشم خود را از دست داده بود. او حاضر به بيعت نشد، و روايتى عجيب در كشته شدن خودش به دست اينها برخواند. اسمعيل را به منزلش آوردند .

پسران معاوية بن عبدالله بن جعفر كه با محمد بيعت كرده بودند، و در بيعت مسارعت نموده بودند، هنوز شب فرا نرسيده بود كه به خانه اسمعيل ريختند و عموى خود را زير لگد كشتند .

در اين حال محمد فرستاد و حضرت صادق عليه السلام را از زندان آزاد كرد.

8ـ لشكر منصور به سردارى عيسى بن موسى آمدند، و مدينه را محاصره كردند، و محمد را حُمَيْد بن قَحْطَبَة كشت و اطرافيانش منهزم گشتند. (304)

فقيه و رجالى عظيم: شيخ عبدالله مامَقَانى در احوال محمد بن عبدالله بن الحسن چهار صفحه رحلى مفصّلاً بحث كرده است، و گفته است: اينكه بعضى از متأخّرين گفته‏اند: قيام زيد و بنى‏الحسن براساس رضايت باطنى حضرت صادق عليه السلام بوده است، ولى آن حضرت به جهت مصلحت خود از روى تقيّه سكوت مى‏نموده‏اند، اين كلام درباره زيد صحيح است به سبب اجماع اصحاب ما و اخبار مستفيضه‏اى كه نزديك است به حدّ تواتر برسد، همان طور كه بعضى از آنها را در ترجمه زيد ذكر نموديم.

و امّا محمد و سائر بنى‏الحسن، و أفعال شنيعه آنان، ما را دلالت مى‏نمايد برخلاف اين مرام، و عدم رضايت حضرت صادق عليه السلام. (تا آنكه گويد:) سيد جليل ابن‏طاوس در كتاب «اقبال» (305) در صدد آن برآمده است كه احوال بنى‏الحسن را اصلاح كند، و آنچه راكه ايشان در اعمالشان با أئمّه عليهم السلام مخالفت نموده‏اند حمل كند بر تقيّه، براى آنكه نهى از منكرشان و اظهارشان و خروجشان به أئمّه عليهم السلام نسبت داده نشود. و او براى اثبات اين مقصود استدلال نموده است به....