اوقاتى كه حقير در نجف اشرف براى تحصيل اقامت داشتم، به محضر حضرت علاّمه حاج شيخ آقا بزرگ طهرانى ـ أعلى الله تعالى مقامه الشّريف ـ زياد تردد داشتم، بالأخصّ در پنجشنبهها و جمعهها. زيرا ايشان استاد بنده در علم درايه و رجال و حديث بودند، مضافاً به آنكه به واسطه همشهرى بودن و سوابق ممتدّى كه با پدر و جدّ و دائى پدر حقير داشتند، بسيار مرا مورد لطف و محبّت قرار مىدادند تا به حدّى كه هر كتاب را كه احياناً مورد لزوم و مطالعهام بود، از كتابخانه خود به من مىدادند، و بنده آن را به منزل آورده از روى آن مىنوشتم. و لايخفى آنكه: اين كتب، كتابهاى خطّى بود كه چه بسا نسخه منحصر به فرد بود مانند كتاب «ضِياءُ الْمَفَازَاتِ فِى طُرُقِ الْمَشَايِخِ وَ الإجَازَاتِ» و امثال ذلك، مثل اجازه مرحوم آيةالله سيد حسن صدر به ايشان.
روزى كه در محضرشان بودم، و سخن از سند صحيفه كامله سجّاديّه به ميان آمد، فرمودند: قائل حدّثنا بدون شك يكى از هفت نفر مىباشند كه مجلسى در مشيخه «بحارالأنوار» در اجازه صاحب معالم آن را از خطّ شهيد رحمه الله ذكر نموده است. و هر كدام يك از ايشان بوده باشند، در غايت وثوق و اتقان است. آنگاه فرمودند: من در ورقه الحاقى در ظهر صحيفه خودم نام آنان را ذكر كردهام، اگر تو هم مىخواهى بنويسى، ببر منزل و بنويس! صحيفه خطّى خود را به من عنايت فرمودند، و حقير به منزل آوردم و عيناً يك صفحه از روى آن نوشته و به صحيفه خطّى ارثى خودم ضميمه نمودم. و اينك عين آن نوشته را به جهت تيمّن و تبرّك و ياد نجف: شهر عاشقان و تَذكار عالم متّقى و از هواى نفس برون شده، علّامه حاج شيخ آقا بزرگ طهرانى در اينجا منعكس مىنمايم:
بسمه تعالى شأنه العزيز
رأيت بخطّ العلّامة النّحرير فريد عصرنا الشّيخ آقا بزرگ الطّهرانى مدّ ظلّه
فى ظهر الصّحيفةِ السّجّاديّة ما هذا لفظه:
بسم الله الرّحمن الرّحيم، الحمد لوليّه، و الصّلوة على نبيّه و وصيّه؛ و بعد فاعلم أنّه رَوى الصّحِيفَةَ عَن بَهاء الشّرف المُصَدّر بها اسمُهُ الشّريف جماعةٌ منهم مَن ذَكرهم الشّيخ نجم الدّين جعفر بن نجيب الدّين محمد بن جعفر بن هِبَة الله بن نما الحِلّىّ فى إجازته المسطورة فى إجازة صاحب المعالم ـ و تاريخ بعض إجازاته سنة 637 ـ فى إجازات البحار ص 108: جعفر بن على المشهدى أبوالبقاء هِبة الله بن نما الشّيخ الْمُقْرى جعفر بن أبى الْفَضْل بن شَعْرة الشّريف أبوالقاسم بن الزّكىّ العلوىّ الشّريف أبوالفتح ابن الجعفريّة الشّيخ سالم بن قبارويه الشّيخ عربى بن مسافر و كلّهم أجلّاءُ مشاهيرُ و أبوالفتح المعروف بابن الجعفريّة هو السّيّد الشّريف ضياءالدّين ابوالفتح محمد بن محمد العلوى الحسينىّ الحائرى و قد قرء عليه السّيّد عزّالدّين أبوالحرث محمد بن الحسن بن على العلوىّ الحسينى البغدادىّ كتاب «معدن الجواهر لِلكَراجكىّ فى الحلّة السّيفيّةِ» فى ج 1 سنة 573 و ذكرت هذا التاريخ ليُعلم عصرُ غيره ممّن شاركه فى رواية الصّحيفة عن بَهاء الشّرف تقريباً و اجازة صاحب المعالم مُدْرَجةٌ فى المجلّد الأخير من البحار و أدرج هو فى إجازته إجازات ثلاث وجدها بخطّ الشّهيد الأوّل إحديها إجازة نجم الدّين جعفر بن نما كما ذكره فى أوَائل صفحة المِأة من هذا المجلّد ثمّ أدرجها متفرّقةً فى إجازته منها الفقرة الّتى نقلناها فقد ذكرها فى وسط ص 108 من مجلّد الإجازات.
حرّره مالك النّسخة إرثاً الجانى محمد محسن المدعو بآقا بزرگ الطّهرانى فى 5 رجب سنة 1345 ـ انتهى.
حرّره مالك هذه الصّحيفة إرثاً محمد حسين الحسينى الطهرانى فى 19 رجب سنة .1375
و لايخفى مرحوم استاد ـ أعلى الله تعالى مقامه ـ در اين ورقه نام محمد بن جعفر مشهدى را كه سماعاً از سيّد اجل روايت كرده بود ذكر ننمودهاند، و فقط به ذكر پدر: جعفر بن على مشهدى اكتفا فرمودهاند، در حالى كه وى نيز از روات صحيفه محسوب است، و با او مجموعاً اين زمره از راويان، هشت نفر خواهند بود.
و از طرائف آن است كه: اخيراً در صفحه 128 از همين مجموعه به نقل صاحب معالم ديديم كه : شهيد رحمه الله از سيد تاجالدّين ابن مُعَيّة با دو سند مختلف از شيخ طوسى صحيفه را با سندى كه در اوّل آن مذكور مىباشد روايت مىنمايد. و چون روايت شيخ بدون ترديد از سيد اجلّ امكان ندارد، به علّت آنكه سيد أجل از قرائن زمان راويان از وى، در نيمه دوم قرن ششم بوده است و شيخ طوسى در نيمه دوم قرن پنجم رحلت نموده است (تولّد وى در سنه 385، و وفاتش در سنه 460 بوده است) لهذا امكان ندارد كه شيخ بتواند از سيد بهاءالشّرف روايت كند مگر اينكه مراد از عبارت سند مذكور در اوّل صحيفه، افراد بعدى كه قبل از سيّد أجلّ بودهاند، بوده باشد. و اين احتمال، احتمال خوبى است.
چرا كه علاوه بر آنكه طريقه شيخ را در روايت صحيفه از غير از بهاءالشّرَف داريم، اين دو روايت از تاجالدّين ابن مُعَيّة روايت وى را نيز از اين طريق مىرساند، و لهذا مجموعاً تا به حال مجموع راويان از سيد اجلّ و از راويان قبلى طريق او به سيزده نفر بالغ مىگردند .
رابعاً ـ سند صحيفه انحصار به سيّد أجلّ بهاءُالشّرَف ندارد. چرا كه با اسناد غيرقابل احصاء و شمارش، صحيفه را از طريق غير سيّد اجلّ روايت نمودهاند.
علّامه محمد تقى مجلسى اوّل با خط خود شرحى درباره روايت صحيفه كامله از مشايخ خود ـ رضوان الله عليهم ـ ذكر مىفرمايد كه مجلسى ثانى در «بحار» آن را حكايت مىكند:
مجلسى در ضمن صورت 41 مىگويد: من روايتى ديگر به خطّ علّامه پدرم ديدم كه صحيفه را از مشايخ خود روايت مىكرد.
در اينجا مجلسى اوّل مفصّلاً روايات عديده را با سند متّصل خود به شهيد، و علّامه و ابن طاوس و غيرهم مىرساند، و به خصوص با سند متّصل، نوزده روايت را درباره صحيفه به شيخ الطّائفة محمد بن حسن طوسى مىرساند كه شيخ با جميع اين اسانيد آن را از حسين بن عبيدالله غضائرى از أبوالمفضّل شَيبانى از شريف حسنى تا آخر سند روايت مىكند.
و نيز عربىّ بن مسافر سندش منحصر به سيد اجلّ نيست، بلكه با خود سيد اجلّ سندش را به شيخ مىرساند آنجا كه مىگويد: وَ عَنْهُ (يعنى از سيد غياثالدّين بن طاوس از على بن يحيى خيّاط از عَرَبىّ بن مُسَافِر از سيد بهاء الشّرف از محمد بن أبى القاسم، از أبو على، از پدرش (شيخ الطّائفة) إلى غير ذلك. مِمّا لاَ يُحْصَى. (201)
علّامه صَدرالدّين سيد عليخان كبير مدنى شيرازى در مقدّمه شرح بىنظيرش بر صحيفه كامله سجّاديّه پس از بيان سلسله سند خود را مرتّباً و مُعَنْعناً تا رئيس الطّائفة: أبو جعفر طوسى كه مىشمارد سپس مىگويد:
از براى شيخ طوسى در روايت صحيفه، دو طريق مىباشد كه آنها را در «فهرست» ذكر كرده است : يكى از آن دو: از جماعتى از أبومحمد هرون بن موسى بن تَلْعُكْبَرى از معروف به ابنأخىطاهر است كه او أبومحمد حسن بن محمد بن يحيى بن حسن بن جعفر بن عبيد الله بن حسين بن على بن حسين بن على بن أبى طالب (عليهم السلام) بوده است، از محمد بن مُطَهّر، از پدرش، از عُمَيْر بن متوكّل، از پدرش، از يحيى بن زيد.
و دومى از آن دو: از أبو عبدالله احمد بن عبدالواحدالْبَزّاز معروف به ابن عَبْدُون، از ابوبكر دورى، از ابناخىطاهر، از محمد بن مُطَهّر، از پدرش از عُمَير بن متوكّل، از پدرش، از يحيى بن زيد، از پدرش: زيد بن على، از پدرش: على بن الحسين بن على بن أبى طالب (عليهم السلام).
و براى شيخ طوسى طريق ثالثى در حاشيههاى نسخههاى صحيفه بدين صورت يافت شده است: حديث كرد براى ما شيخ أجلّ سيد امام سعيد أبو على حسن بن محمد بن حسن طوسى ـ أدام الله تأييده ـ در جمادى الآخرة از سنه پانصد و يازده و گفت: خبر داد به ما شيخ جليل: أبو جعفر محمد بن حسن طوسى كه گفت: خبر داد به ما حسين بن عبيدالله غَضَائرى كه گفت: حديث كرد براى ما أبوالفضل (ابوالمفضّل ـ ظ) محمد بن عبيدالله بن مُطّلب شَيبانى در شهور سنه سيصد و هشتاد و پنج كه گفت: حديث كرد براى ما شريف أبوعبدالله جعفر بن محمد بن جعفر بن حسن تا آخر سندى كه در متن مذكور مىباشد. (202)
محدّث جزائرى گويد: و امّا نسخهاى كه در حاشيه مىباشد، و در صدر آن حدّثنا الشيخ الأجلّ است، همان نسخهاى است كه فاضل سديدى از نسخه ابن إدريس براى بيان اختلاف در سند، ميان آن و ميان نسخه ابن سَكون نقل نموده است. و ما آن را در بسيارى از نسخ صحيفه در اصل و متن يافتيم، و متكلّم در آن به حدّثنا ابن ادريس مىباشد. (203)
خامساً ـ بعد از ثبوت تواتر و قطعى بودن سند آن مانند قرآن كريم و مانند نهجالبلاغة، ديگر بحث از سند نمودن و احتمال و تشكيك در آن مورد ندارد. شما فرض كنيد: صحيفه كامله در صدرش اين سند را هم نداشت، و يا مثلاً در كتب رجال، ضعف و فسق جميع روات آن به ثبوت رسيده بود، معذلك ثبوت و نسبت آن به امام هُمَام حضرت مولى على بن الحسين سيّد السّاجدين و امام العارفين محقّق بود. چرا كه متواتر است، و معنى تواتر غير از اين چيزى نمىباشد .
تمام كسانى كه شرح بر صحيفه نوشتهاند، اظهار داشتهاند: بعد از ثبوت تواتر صحيفه، بحث در سند آن جز تيمّن و تبرّك چيزى نمىتواند بوده باشد، و لهذا بحث در سند آن هم با وجود مجهول بودن و يا ضعف بعضى از روات آن فائدهاى را در بر ندارد.
سيد عليخان كبير مىگويد: تَنْبِيهٌ: براى سيد نجم الدين بهاءالشّرف كه نامش در سند صحيفه آمده است، در كتب رجال، اسمى برده نشده است، وليكن از آنجائى كه نسبت صحيفه شريفه به صاحبش عليه السلام به استفاضهاى كه نزديك است به حدّ تواتر بالغ گردد ثابت است، لهذا نسبت جهل به احوال بعضى از رجال اسانيد آن ضررى به صحّت آن نمىرساند. و ذكر جماعتِ مشايخى كه در سند واقعند فقط به جهت تيمّن اتّصال در اسناد به معصوم عليه السلام مىباشد . (204)
سيد محمد باقر ميرداماد مىگويد: صحيفه كريمه سجّاديّه كه ناميده شده است به انجيل اهل البيت و زبور آل رسول عليهم السلام متواتر مىباشد، مانند نسبت سائر كتب به مصنّفانش . و ذكر اسناد براى بيان طريق حَمْلِ روايت است و براى اجازه تحمّل نقل. و اين است سنّت مشايخ در اجازات (205) .
سيد نعمت الله جزائرى گويد: قَوْلُهُ: أبوالحسن محمد بن الحسن حالش مجهول است در كتب رجال مثل حال خازِن و خَطّاب و بَلْخى و اين ضررى بهم نمىرساند به جهت تواتر صحيفه در بين فريقين خاصّه و عامّه حتى آنكه غزالى و غيره آن را إنجيل اهل البيت و زبور آل محمد صلى الله عليه وآله ناميدهاند.
و امّا علت اينكه اصحاب ما آن را از طريق تَعنْعُن از امامان مرتّب گردانيدهاند به جهت سلوك راه روشن تيمّن و تبرّك مىباشد كه روايت آن را اتّصال به معصوم عليه السلام دهند. با آنكه ايشان اهل اجازت هستند نه اهل روايت.
و أيضاً اعجاز اُسلوب و غرابت أطوار آن، دو شاهد صدق مىباشند بر اينكه نظير آن صادر نمىگردد مگر از مثل آن حضرت. (206)
آيةالله آقا ميرزا محمد على مدرسى چهاردهى مىگويد: بدانكه: سلسله سند مذكور در كتاب چند نفر هستند كه حال ايشان معلوم نيست. مثل محمد بن الحسن و خازِن و خطّاب و بَلْخى . و اين موجب عيب در مقام نمىشود بعد از شهرت كتاب از امام عليه السلام حتّى غزالى و غير او گويند: اين كتاب را انجيل اهل بيت و زبور آل محمد گويند. لكن اصحاب كه سند را مُعَنْعَنْ ذكر مىنمايند، از بابت تيمّن و تبرّك به اينكه روات او متّصل به معصوم هستند مىباشد. (207)
ملّا محمد باقر مجلسى در «بحار» از خطّ والدش: ملّا محمد تقى درباره صحيفه مفصّلاً نقل مىكند تا آنكه مىرسد به اينجا كه مجلسى اوّل مىگويد: و با اسانيد متواتره از هرون بن موسى تلعكبرى، از احمد بن عباس صَيرفى معروف به ابن طَيَالِسى و با كنيه أبو يعقوب در سنه سيصد و سى و پنج با اسنادش به يحيى بن زَيْد صحيفه را روايت كردهاند.
و آنچه را كه من غير از اين اسانيد صحيفه ديدهام از شمارش برون است، و أبداً شكّى راه ندارد كه آن از سيد السّاجدين مىباشد. (208)
استاد سيد محمد مِشْكوة در مقدمه خود بر صحيفه مىگويد:
و شايد شدّت اهتمام درباره دعا سبب شده كه: اين كتاب پيش از سائر كتب متداول شود، زيرا بعد از قرآن مجيد، كتاب صحيفه دومين كتابى است كه در صدر اسلام پديد آمده است.
تاكنون مدّت سيزده قرن مىگذرد كه اين كتاب مونس بزرگان زهّاد و صالحين و مرجع و مشارٌاليه مشاهير علماء و مصنّفين بوده و هست.
فقيه و شيخ أقدم شيعه: محمد بن محمد بن نُعْمان معروف به مفيد (متولّد 338، متوفّى413) در پايان شرح حال مولانا علىبنالحسين عليهما السلام از كتاب «ارشاد» به آن اشاره فرموده، و معاصر ثقه جليل شهير او: على بن محمد خَزّاز قمّى شاگرد صدوق ابن بابويه (متوفى 381) و احمد بن عيّاش (متوفّى به سال 401) و أبوالمفضّل شيبانى، در پايان كتاب خود به نام «كفاية الأثر» آن را بدين گونه از حضرت على بن الحسين عليهما السلام روايت مىكند:
حديث كرد ما را عامر بن عيسى بن عامر سيرافى در مكّه در ماه ذى الحجّة سال 381، گفت : حديث كرد مرا أبومحمد حسن بن محمد بن يحيى (بن) حسن بن جعفر بن عبيدالله بن حسين بن على بن حسين بن على بن أبيطالب عليهم السلام.
گفت: حديث كرد ما را محمد بن مطَهّر گفت: حديث كرد مرا پدرم، گفت: حديث كرد مرا عُمَير بن مُتَوَكّل بن هارون از پدرش متوكّل بن هارون.
گفت: يحيى بن زَيْد را پس از شهادت پدرش در حالى كه متوجّه خراسان بود، ملاقات كردم و مردى را به پايه عقل و فضل او نديدم (آنگاه حديث را ادامه مىدهد تا آنجا كه مىگويد) سپس صحيفه كاملهاى را كه دعاهاى على بن الحسين عليهما السلام در آن بود به من نشان داد.
از اين منابع كه بگذريم، نام صحيفه در قديمترين كتابى كه مخصوص ذكر مصنّفات و رجال شيعه است، يعنى كتاب فهرست شيخ طوسى [متولّد 385، متوفّى 460]، و رجال نجاشى متولّد 372، متوفى 450 در ترجمه «متوكّل بن عُمَير» و همچنين در رجال شيخ در عنوان «علىّ بن مالِك» و در مآخذ ديگر نيز ديده مىشود.
و امّا سائر كتب حديث و رجال، پس نام صحيفه و رجال سند آن، در اكثر آنها مكرّر شده، تا كار شهرت آن به جائى رسيده كه مولى محمد تقى مجلسى در يكى از روايات خود اشاره كرده كه: او در نقل و روايت صحيفه يك مليون سند دارد.
و از آنجا كه اثر مشكوة نبوّت در مضامين اين كتاب نمايان، و نسيم چمنزار ولايت از آن وزان است، صدور آن از مقام امام معصوم قطعى است، و احدى دست ردّ و انكار بر آن ننهاده، و آوازه آن در بسيط زمين پيچيده، و فروغش در أكناف جهان دامن گسترده، و صاحبدلان بر استنساخ و مقابله و گرفتن اجازه در روايت آن، همّت گماشتهاند.
و صحيفه پيش از آنكه قرن ششم هجرى به نيمه رسد، در ميان ايشان متداول گشته، و مانند نسيم صبا در اطراف و أكناف عالم منتشر شده، تا آنجا كه به «زبور آل محمد» و «انجيل اهل بيت» عليهم السلام شهرت يافته است.
از اين رو مردم به شرح آن اقبال كردند، و سپس به نقل و ترجمه آن همّت گماشتند.
سپس مرحوم مشكوة مطلب را ادامه مىدهد تا اينكه مىگويد:
صحيفه از طرق زَيْدِيّه نيز متواتر است ... و من خود بعضى از بزرگان طريقه زيديّه را در حوزه مقابله صحيفه ديدهام كه با منتهاى خضوع و تعظيم مىبودند. و ايشان شروح صحيفه مخصوصاً شرح سيد عليخان كبير را محترم مىدارند.
دعاهاى صحيفه علاوه بر حسن بلاغت، و كمال فصاحت، بر لُبابى از علوم الهى و معارف يقينى مشتمل است كه عقول در برابر آن منقاد و مطيع، و فحول در برابر آن خاضعند. و اين حقيقت براى صاحبدلان كه گوش حقّ نيوش، و ديده حق بين دارند، ظاهر و حاضر و آشكار است.
زيرا عبارات صحيفه دلالت دارد كه: اين كتاب فوق كلام مخلوق است. و از اين جهت اين اثر مقدّس از دسترس اوهام واضعين و جاعلين برتر و بالاتر است.
يكى از عرفاء مىگويد: «صحيفه قائم مقام وحىهاى آسمانى، و نازل منزله صحيفههاى لوحى و عرشى است.»
در اينجا مرحوم مشكوة «داستان مرد بصرى را كه ادّعا كرده بود مانند أدعيه صحيفه مىتواند انشاء كند، آنگاه قلم برداشت و سربه زير افكند، و در همان حال سرافكندگى بمرد» را كه ما در همين مجلد ص 27 از «رياض السالكين» از «مناقب» ابن شهر آشوب آورديم، ذكر مىكند و پس از آن مىگويد:
پيشوايان و بزرگان مصنّفين اين فنّ همگى از آن كتاب روايت كردهاند، به طورى كه هيچ يك از كتب أدعيه معتبره از آن خالى نيست.
تا اينكه شرح مفصّلى را از كتب أدعيه كه از أدعيه صحيفه مشحوناند مانند كتاب شيخ الطّائفة، و قُطب راوندى، وسيد على بن حسين بن باقى، و سيد على بن طاوس، و رضىالدين أبوالقاسم على بن طاوس، و شهيد محمد بن مكّى، و ابراهيم كفعمى، ذكر مىكند و سپس مىگويد:
با توجه به آنچه در اين مقدمات ذكر شد، ثابت و مدلّل گشت كه: اين صحيفه مباركه پيشواى كتب اسلامى، و تالى قرآن كريم است. و عقل و نقل بر صدور آن از مقام امام چهارم گواهى مىدهند. و دشمن نيز در اين باب جز آنچه دوست گويد نتواند گفت.
و از آنجا كه جمال روح و باطن هر كس در آثار او نيز منعكس است، همچنين در اين مورد همان طور كه انشاء كننده اين كتاب شريف، امامى است كه همه به شفاعت و توسّل به ذيل عنايت و استضائه از نور معرفت، و راه جستن از هدايتش نيازمندند، و او از غير خدا بىنياز است، همچنين كتاب آن حضرت از نوشتههاى مردم مستغنى است، و دست نياز همه خلق به جانب آن گشوده و دراز است.
زيرا ملاحظه فرموديد كه: همه كتب أدعيه ريزهخوار خوان آن بزرگوارند، و هر يك از آن بهره و نصيبى دارند. ولى آن كتاب مستغنى از همه است، و هيچ يك از دعاهاى آن از كتاب ديگرى نقل نشده است.
زيرا كسى را نمىرسد كه بر آن سبقتجويد، بلكه هيچكس به گرد آن شهسوار عرصه معرفت نمىرسد . و سراسر صحيفه شريفه مشحون از حقايقى است كه خداى تعالى هنگام خلوت و حال آن را بر زبان آن حضرت روان ساخته است. (209)
امتياز هشتم كه مؤلّف محترم به عنوان امتيازى ديگر در پايان مقدّمه خود به شمار آوردهاند و با آن مطلب خود را ختم نموده و امضاء كردهاند اين مىباشد كه:
متن روايت اين صحيفه با متن روايت صحيفه معروفه با اشتراك در اصل نقل، جريان اختلافات جزئى در ألفاظ و عبارات دارد كه ذكرش مهم نيست.
آنچه مهم و قابل ذكر است، دنباله روايت صحيفه معروفه است كه پس از بيرون شدن فرزندان عبدالله بن حسن از نزد امام صادق عليه السلام در حالى كه مىگفتند: لاَحَوْلَ وَ لاَ قُوّةَ إلاّ بِاللهِ الْعَلِىّ الْعَظِيم، امام صادق عليه السلام را با متوكّل راوى حديث گفتگوئى است كه ضمن آن خوابى از رسول خدا صلى الله عليه وآله نقل مىفرمايد، و جملهاى دارد كه به حسب ظاهر معنى آن جمله، دستاويزى بود براى مخالفان تأسيس جمهورى اسلامى ايران (با قطع نظر از توجيه صحيح آن).
و جمله مزبور اين است كه: حضرت مىفرمايد:
(مَا خَرَجَ وَ لاَ يَخْرُجُ مِنّا أهْلَ الْبَيْتِ إلَى قِيَامِ قَائمِنَا أحَدٌ لِيَدْفَعَ ظُلْماً أوْ يَنْعَشَ حَقّاً إلّا اصْطَلَمَتْهُ الْبَلِيّةُ وَ كَانَ قِيَامُهُ زِيَادَةً فِى مَكْرُوهِنَا وَ شِيعَتِنَا) كه اين قسمت از روايت تماماً در صحيفه قديمه أصلاً وجود ندارد.
و جالب است كه: در آخر روايت صحيفه معروفه نيز سند ديگرى را كه از أبوالْمُفَضّل شروع مىشود ذكر مىكند، كه حاوى أبواب صحيفه است.
اين سند نيز مانند سند سابقش، گوينده حدّثنا معين نشده و اجمال سند قبلى عيناً در اين سند نيز موجود است. جز اينكه جريان قضيّه در اين سند هم مانند صحيفه قديمه تا اوّل خواب رسول خداست و تتمّه روايت صحيفه معروفه در اين سند ذكر نشده است. وَ اللهُ الْعالِم بحقايق الاُمُورِ.
الْعَبْدُ الْمُفْتَاقُ إلَى رَحْمَةِ رَبّهِ
السّيّد أحْمَد الْفَهْرِى (210)
پاسخ از اين بيان امتياز نيز به چند وجه داده مىشود. زيرا كه خود اين بيان از چند جهت مخدوش مىباشد. و لهذا بايد در هر يك از آن جهات به تفصيل بحثى جداگانه نمود و سپس به پاسخ آن پرداخت. و قبل از ورود در بحث ناچاريم از آنكه: مقدّمه صحيفه كامله را كه بحث روى آن است ترجمه نمائيم، و پس از آن وارد گفتار شويم. و ترجمه به قرار ذيل مىباشد :
حديث كرد براى (211) ما سيد أجلّ نجم الدّين بَهاءُ الشّرَف ابوالحسن: محمد بن حسن بن احمد بن على بن محمد ابن عُمَر بن يحيى عَلَوِى حسينى رحمه الله. (212)
گفت: خبر داد به ما شيخ نيكبخت و سعادتمند، أبو عبدالله: محمد بن احمد بن شهريار (213) خزينهدار خزانه مولانا اميرالمؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام در ماه ربيعالأوّل از سنه پانصد و شانزده در حالى كه بر او مىخواندند و من مىشنيدم.
او گفت (214) : شنيدم صحيفه را در وقت قرائت بر شيخ بسيار راستگو، أبو منصور: محمد بن محمد بن احمد بن عبدالعزيز عُكْبَرى كه عدالتش مورد تصديق بود رحمه الله. (215)
از ابوالمفضّل: محمد بن عبدالله بن مُطّلب شَيْبانى.
او گفت: حديث كرد براى ما شريف، أبو عبدالله: جعفر بن محمد بن جعفر بن حسن بن جعفر بن حسن بن حسن بن اميرالمؤمنين على بن أبيطالب عليهم السلام.
او گفت: حديث كرد براى ما عبدالله بن عُمَر بن خَطّاب زَيّات (روغن فروش) در سال دويست و شصت و پنج.
او گفت: حديث كرد براى من دائى من: علىّ بن نُعْمان أعْلَم (لب بالا شكافته).
او گفت: حديث كرد براى من عُمَيْر بن مُتَوَكّل ثقفى بلخى از پدرش: متوكلّ بن هارون .
او گفت: من برخورد و ملاقات كردم با يحيى بن زيد بن على عليه السلام در حالى كه به سوى خراسان رهسپار بود پس از كشته شدن پدرش، و بر او سلام نمودم.
يحيى پرسيد: از كجا ميائى؟! گفتم: از حج مراجعت دارم!
او درباره كسان و اقوام و بنى أعمام خود كه در مدينه بودند از من پرسيد. و بالأخصّ از احوال جعفر بن محمد عليه السلام سؤال را به مبالغه رسانيد، و من خبر آنها و خبر او را به وى دادم، و مراتب حزن و اندوهشان را بر قتل پدرش: زيد بن على عليه السلام بيان كردم .
يحيى به من گفت: عموى من: محمد بن على عليه السلام (216) پدرم را به ترك خروج امر مىفرمود، و او را آگاه نموده و مطّلع كرده بود كه: اگر وى خروج كند و از مدينه بيرون رود، عاقبت امر او به كجا خواهد كشيد! پس بنابراين، آيا تو پسر عموى من جعفر بن محمد عليه السلام (217) را ديدى و ملاقات نمودى؟!
گفتم: آرى! گفت: آيا از او شنيدى كه درباره من سخنى به ميان آورد؟! گفتم: آرى!
گفت: چگونه مرا ياد مىكرد؟ تو خبر ده به من!
گفتم فدايت گردم! من دوست ندارم اينك با تو روبرو شوم با سخنى كه از او شنيدهام!
يحيى گفت: آيا تو مرا از مرگ مىترسانى؟! بياور و بگو: آنچه را كه از او شنيدهاى!
گفتم: من از وى شنيدم كه مىگفت: تو هم كشته مىشوى، و به دار آويخته مىگردى، همان طور كه پدرت كشته شد و به دار آويخته گشت!
در اين حال رنگ چهرهاش دگرگون شد و گفت: يَمْحُو اللهُ مَايَشَاءُ وَ يُثِبْتُ وَ عِنْدَهُ اُمّ الكِتَابِ (218) .
«آنچه را كه خداوند بخواهد از ميان ببرد مىبرد، و آنچه را كه خداوند بخواهد برقرار كند برقرار مىكند. و علم امّ الكتاب كه تغيير ناپذيرفتنى است در نزد او مىباشد.»
اى متوكّل! به درستى كه خداوند عزّ و جلّ اين امر ولايت را به ما تأييد نمود، و از براى ما هم علم را قرار داد و هم شمشير را، و هر دوتاى آنها را براى ما جمع نمود. و پسرعموهاى ما فقط به علم اختصاص يافتند.
من گفتم: فدايت گردم! من چنين مىدانم و مىانگارم كه: توده مردم به پسر عمويت: جعفر عليه السلام ميلشان بيشتر است از ميلى كه آنها به تو و به پدرت دارند!
يحيى گفت: اين به سبب آن مىباشد كه عمويم: محمد بن على و پسرش جعفر عليهما السلام مردم را به حيات و زندگى فرا مىخوانند، و ما مردم را به مرگ فرا مىخوانيم!
من گفتم: يابن رسول الله! آيا ايشان داناترند و يا شما داناتر هستيد؟!
يحيى مدّتى سر به زير افكند، و سپس سر خود را بلند كرده و گفت: همگى ما داراى علم مىباشيم، مگر آنكه ايشان مىدانند: تمام چيزهائى را كه ما مىدانيم، وليكن ما نمىدانيم: تمام آنچه را كه ايشان مىدانند.
پس از اين، يحيى به من گفت: آيا تو از گفتهها و كلمات پسر عموى من چيزى نوشتهاى؟!
گفتم: آرى! گفت: آنها را به من نشان بده!
من از براى وى بيرون آوردم مسائل گوناگونى را از علم، و بيرون آوردم براى او دعائى را كه ابوعبدالله عليه السلام بر من املاء نموده بود، و به من خبر داده بود كه: پدرش محمد بن على عليهما السلام آن دعا را بر او املاء نموده بود، و خبر داده بود كه: آن دعا از دعاهاى پدرش على بن الحسين عليهما السلام است از دعاى صحيفه كامله.
يحيى نظرى در آن دعا كرد تا آنكه تا پايانش آنرا قرائت نمود و به من گفت: آيا به من اجازه مىدهى از روى آن نسخهاى بردارم؟!
گفتم: يابن رسول! آيا از من اجازه مىخواهى راجع به چيزى كه از شما، و از جانب شما به ما رسيده است؟!
يحيى گفت: هان اينك من براى تو بيرون مىآورم صحيفهاى را از دعاى كامل از آنچه را كه پدرم از پدرش حفظ نموده است، و حقّاً پدرم سفارش مىنمود به صيانت و حفاظت آن كه مبادا به دست غير اهل برسد.
عُمير مىگويد: پدرم (متوكّل) گفت: من برخاستم و سر و صورت او را بوسيدم و به وى عرض كردم:
سوگند به خداوند اى پسر رسول خدا! من محبّت شما و اطاعت از شما را دين خود براى خدا قرار دادهام! و حقّاً من اميدمندم: اين كه همين وَلاء و طاعت مرا در زندگانيم و در مردنم سعادتمند گرداند.
پس صحيفهاى را كه من به او داده بودم انداخت به سوى غلامى كه با وى بود، و گفت: اين دعا را با خطّ روشن و آشكار و زيبائى بنويس! و بر من عرضه بدار! اميد است من آن را از بَر كنم. چرا كه من آن را از جعفر ـ حفظه الله ـ طلب مىكردم، و او از من دريغ مىنمود .
متوكّل مىگويد: من در اين حال بر كرده خودم پشيمان گشتم، و نمىدانستم چكار بايد بكنم؟ و ابو عبدالله عليه السلام هم چنين نبود كه قبلاً به من بفهماند كه: من نبايد آن را به احدى بدهم.
سپس يحيى صندوقچهاى را طلبيد، و چون به نزدش آوردند، از ميان آن يك صحيفه قفل شده مهر شدهاى را بيرون آورد، و نظرى به مهر آن نمود و آن را بوسيد، و گريه كرد و پس از آن مهرش را شكست و قفل را گشود و سپس صحيفه را باز كرد و بر روى چشمش گذارد و بر چهرهاش ماليد.
و گفت: سوگند به خداوند اى متوكل! اگر تو گفته پسر عمّم را به من نمىگفتى كه: من كشته مىشوم و به دار آويزان مىگردم، تحقيقاً من اين صحيفه را به تو نمىدادم، و در حفظ آن ساعى بوده و از دادن به غير بخل مىورزيدم. وليكن من تحقيقاً مىدانم كه: گفتار او حق است كه از پدرانش اخذ كرده است و تحقيقاً صحّت آن به وقوع خواهد پيوست. بنابراين نگران آن شدم كه مثل چنين علمى به چنگ بنىاميّه افتد و آنان آن را كتمان كنند، و در خزانههايشان براى خود ذخيره نمايند (و انشاء آن را به خودشان نسبت دهند).
بنابراين، تو اين صحيفه را بگير، و مرا از نگرانى فارغ ساز، و آن را در انتظار باقى نگه دار! پس در آن هنگامى كه خداوند ميان امر من و امر آن جماعت و قوم، آنچه را كه بخواهد حكم كند حكم فرمود، اين صحيفه امانتى است از من نزد تو، تا اينكه برسانى آن را به سوى دو پسر عمويم: محمد و ابراهيم: دو پسران عبدالله بنالحسن ابن الحسن بن على عليهما السلام زيرا كه آن دو تن جانشينان منند در امر امامت پس از من.
متوكل مىگويد: من صحيفه را از وى أخذ نمودم، و چون يحيى بن زيد كشته شد، به سوى مدينه رهسپار شدم، و أبو عبدالله عليه السلام را ديدار كردم، و از حديث و داستان يحيى براى او گفتم.
حضرت گريست و اندوهش بر فقدان يحيى به شدت رسيد، و گفت: خداوند رحمتش را بر پسر عموى من نازل كند، و وى را به پدرانش و اجدادش ملحق گرداند!
و سوگند به خداوند اى متوكل! مرا از دادن دعا به او دريغ نيامد، مگر از همان جهتى كه او بر صحيفه پدرش ترسيد! و كجاست آن صحيفه؟!
گفتم: اين است آن صحيفه! آن را گشود و گفت: سوگند به خداوند اين خط عمويم: زيد، و دعاى جدّم: على بن الحسين عليهما السلام مىباشد.
پس از آن گفت به پسرش: برخيز اى اسمعيل و بياور آن دعائى را كه من تو را امر كردم به حفظ و صيانتش!
اسمعيل برخاست و صحيفهاى را بيرون آورد كه گويا بعينها همان صحيفهاى بود كه يحيى بن زيد به من داده بود. حضرت أبوعبدالله آن را بوسيد، و بر ديدهاش نهاد و گفت: اين خطّ پدرم، و املاء جدّم عليهما السلام در حضور من مىباشد.
گفتم: يا بن رسول الله! آيا إذن مىدهيد: من اين صحيفه را با صحيفه زيد و يحيى مقابله نمايم؟!
حضرت به من در اين كار إذن داد و گفت: تو را براى اين مهم شايسته يافتم!
من نگاه كردم، و ديدم آن دو صحيفه، مطلب واحدى است. و در آن حتّى يك حرف را نيافتم كه با صحيفه ديگر اختلاف داشته باشد. و سپس استيذان نمودم از أبو عبدالله عليه السلام كه آن صحيفه را به دو پسران عبدالله بن الحسن برسانم.
حضرت فرمود: إنّ اللهَ يَأمُرُكُمْ أنْ تُؤَدّوا الأمَانَاتِ إلَى أهْلِهَا (219) .
«تحقيقاً خداوند شما را امر مىكند به اينكه امانتها را به سوى صاحبان آن برسانيد!»
آرى! صحيفه را به آن دو نفر بده! و همين كه برخاستم براى ملاقات آن دو نفر، به من گفت : بر جاى خودت باش! در اين حال حضرت كس فرستاد به سوى محمد و ابراهيم تا بيايند، و آمدند .
حضرت فرمود: اين ميراث پسر عموى شما دو نفر است: كه به يحيى از پدرش رسيده است. و شما دو تن را مخصوص بدين ميراث قرار داده، و از برادران خود مضايقه نموده است. بگيريد آن را، وليكن ما بر شما درباره اين صحيفه شرطى را الزام مىنمائيم!
هر دو گفتند: خداوند تو را رحمت كند! بگو كه شرطت مقبول است!
حضرت فرمود: اين صحيفه را از مدينه بيرون نبريد!
گفتند: به چه علّت بيرون نبريم!
حضرت فرمود: پسرعمّ شما مىترسيد بر اين صحيفه از امرى كه من نيز بر شما از آن جهت مىترسم !
گفتند: پسر عموى ما يحيى فقط ترسش وقتى بود كه دانست كشته مىشود.
حضرت ابو عبدالله عليه السلام فرمود: شما هم نيز ايمن نباشيد! چرا كه قسم به خداوند كه من تحقيقاً مىدانم كه: شما هم ديرى نپايد كه خروج مىكنيد همان طور كه او خروج كرد، و كشته خواهيد شد همان طور كه او كشته شد!
محمد و ابراهيم برخاستند در حالتى كه مىگفتند: لاَ حَوْلَ وَ لاَ قُوّةَ إلّا بِاللهِ الْعَلِىّ الْعَظِيم.
«هيچ تغيير و تبديلى نيست، و هيچ قدرت و قوّهاى وجود ندارد مگر به اللهِ عَلِىّ عَظيم .»
هنگامى كه برخاستند و بيرون شدند، ابوعبدالله عليه السلام به من گفت: اى متوكل! چگونه يحيى به تو گفت: عموى من محمد بن على، و پسرش جعفر مردم را به زندگى فرا مىخوانند، و ما آنان را به مرگ فرامىخوانيم؟!
گفتم: آرى ـ أصْلَحَك اللهُ ـ! تحقيقاً پسر عمويت يحيى با من چنين گفت! حضرت فرمود: يَرْحَمُ اللهُ يَحْيَى خداوند يحيى را رحمت كند! به درستى كه پدرم مرا حديث كرد از پدرش، از جدّش، از على عليه السلام كه رسول خدا صلى الله عليه وآله را در حالى كه بر فراز منبر بود حالت خَلْسه و انصرافى از عالم طبيعت دست داد، و در آن رؤياى خود ديد مردمانى راكه به مانند بوزينگان بر منبر او مىجهند، و مردم را رو به عقب به پشت بر مىگردانند.
رسول خدا از آن حالت برگشت، و راست و درست بنشست، و غصّه و اندوه در سيمايش نمايان بود .
پس جبرائيل عليه السلام به سوى او آمد، و اين آيه را آورد:
وَ مَا جَعَلْنَا الرّؤيَا الّتِى أرَيْنَاكَ إلاّ فِتْنَةً للِنّاسِ وَ الشّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْآنِ وَ نُخَوّفُهُمْ فَمَايزَيِدُهُمْ إلاّ طُغْيَاناً كَبِيراً (220) .
«و ما قرار نداديم رويائى را كه به تو نشان داديم مگر ابتلا و فتنه و امتحانى براى مردم، و قرار نداديم شجره لعنت شده در قرآن را مگر ابتلا و فتنه و امتحانى براى مردم. و ما ايشان را بيم مىدهيم و در هراس مىداريم، امّا اين تخويف و ايعادِ ما چيزى بر آنان نمىافزايد مگر طغيان و سركشى بزرگى را.»
و منظور از شجره لعنت شده بنى اميّه مىباشند.
رسول خدا گفت: اى جبرائيل! آيا اين قضيّه در عهد من و در زمان من خواهد بود؟!
جبرائيل گفت: نه! وليكن آسياى اسلام از زمان هجرت تو ده سال به گردش در مىآيد و كار خود را مىكند! پس از آن آسياى اسلام در رأس سنه سى و پنج سال از هجرتِ تو باز به گردش در مىآيد، و پنج سال مىگردد و كار خود را مىكند. سپس چارهاى نيست از گردش آسياى ضلالت كه بر قطبش قائم و پايدار گردد، و پس از آن سلطنت فرعونها مىباشد.
حضرت صادق عليه السلام فرمود: خداوند درباره حكومت و سلطنتشان اين آيات را نازل كرد :
إنّا أنْزَلْنَاهُ فِى لَيْلَةِ الْقَدْرِ، وَ مَا أدْرَيكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ، لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ ألْفِ شَهْرٍ (221) .
«به درستى كه ما قرآن را در شب قدر فرو فرستاديم، و تو چه مىدانى كه شب قدر چيست؟! شب قدر بهتر است از هزار ماهى» كه در آن بنى اميّه حكومت و رياست كنند، و در آن شب قدر نبوده باشد.
و حضرت فرمود: خداوند عزّ و جلّ پيامبرش عليه السلام را مطّلع گردانيد كه: بنى اميّه، حكومت و پادشاهى اين امّت را در طول اين مدت به دست خواهند گرفت. پس اگر كوهها بر آنان بخواهند برترى و بلندى جويند، ايشان بر كوهها هم برتر و بلندتر خواهند شد، تا زمانى كه خداوند تعالى فرمان زوال سلطنتشان را صادر فرمايد.
و بنى اميّه در اين مدت طولانى، عداوت و دشمنى با ما اهل بيت، و بغض و كينه ما را شعار خود قرار مىدهند. خداوند پيغمبرش را خبر داد از آنچه كه به اهلبيت محمد و اهل مودّتشان و شيعيانشان از دست آنها در ايّام حكومتشان و سلطنتشان مىرسد. و خداوند تعالى راجع به آنان اين آيات را فرستاد:
ألَمْ تَرَ إلَى الّذِينَ بَدّلُوا نِعْمَتَ اللهِ كُفْراً وَ أحَلّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوارِ. جَهَنّمَ يَصْلَوْنَهَا وَ بِئْسَ الْقَرارُ (222) .
«آيا نگاهت را نينداختى به سوى كسانى كه نعمت خداوند را تبديل به كفر كردند، و قومشان را در خانه هلاكت و نابودى داخل نمودند؟ جهنّم است كه در آن افكنده مىشوند، و در آتش آن مىگدازند.»
معنى نعمت خدا محمد و اهل بيت وى مىباشد. محبت ايشان ايمان است كه داخل در بهشت مىنمايد، و بغض ايشان كفر است كه داخل در آتش مىكند.
و اين داستان و واقعه را رسول خدا صلى الله عليه وآلهبا على و اهل بيتش به راز گفت .
در اين حال ابو عبدالله عليه السلام فرمود: خارج نشده است و خارج نمىشود از ما اهل بيت، تا زمان قيام قائم ما براى آنكه ستمى را دفع كند، و يا حقّى را حيات بخشد، مگر آنكه بَلِيّه و گرفتارى وى را از پاى در مىآورد، و قيام او موجب افزونى شكنجه و آزار ما و شيعيان ما خواهد شد.
متوكل بن هارون گفت: سپس ابوعبدالله عليه السلام بر من آن دعاها را املاء نمودند، و آنها هفتاد و پنج باب مىباشد. يازده باب آن از دست من بدر رفت، و از آنها شصت و اندى باب را نگاه داشتم.
(أبو منصور: محمد بن محمد بن احمد بن عبدالعزيز عُكْبَرىّ مُعَدّل مىگويد:) و حديث كرد براى ما ابوالمُفَضّل گفت: حديث كرد براى من محمد بن حسن بن روزبه ابوبكر مدائنى كاتب كه در رُحْبَه (كوفه و يا بغداد) فرود آمده و مسكن گزيده بود، در خانه خودش، گفت : حديث كرد براى من محمد بن احمد بن مسلم مطهرى، گفت: حديث كرد براى من پدرم از عُمَيْر بن متوكّل بلخى از پدرش: متوكّل بن هارون، گفت: من يحيى بن زيد بن على عليهما السلام را ملاقات كردم. ـ و آن حديث و قضيّه را تماماً تا رؤياى پيغمبر صلى الله عليه وآله كه جعفر بن محمد از پدرانش ـ صلوات الله عليهم ـ ذكر كرده بود، براى من گفت.
و در روايت مُطَهّرى أبواب آن را از اين قرار ذكر كرده است:
(در اينجا أبوالمفَضّل پنجاه و چهار باب را از أدعيه صحيفه كامله با عناوين آنها مىشمارد و پس از آن مىگويد:)و باقى أبواب با لفظ ابوعبداللهحسنى مىباشدرحمه الله.
(و ابوالمفضّل مىگويد:) حديث كرد براى ما ابوعبدالله بن محمد حسنى، گفت: حديث كرد براى ما عبدالله بن عمر بن خطّاب زيّات، گفت: حديث كرد براى من دائى من: على بن نُعْمان أعلم (لب بالا شكافته) گفت: حديث كرد براى من عُمَيْر بن متوكل ثقفى بلخى، از پدرش: متوكل بن هارون، گفت: املاء نمود براى من سيّد من صادق أبوعبدالله جعفر بن محمد، گفت: املاء نمود جدّ من: على بن الحُسَين بر پدرم: محمد بن على ـ عَلَيْهم أجْمَعينَ السّلاَمُ ـ در حضور من (اين أدعيه را). (223)
اينك كه اصل مقدّمه صحيفه كامله بيان شد، موقع آن است كه در عبارات مؤلّف محترم شرح صحيفه به دست آمده توجّهى نموده، و مواقع اشكال آن را بازگو كنيم:
اوّلاً ـ گفتهاند: و جالب است كه در آخر روايت صحيفه معروفه نيز سند ديگرى را كه از أبوالمُفَضّل شروع مىشود ذكر مىكند كه حاوى أبواب صحيفه است. اين سند نيز مانند سند سابقش گوينده حدّثنا معيّن نشده است، و اجمال سند قبلى عيناً در اين سند نيز موجود است .
پاسخ آن است كه: در ميان راويان حديث، اين مطلب رائج و دارج است كه: در ميان سلسله سندى كه مشغول بيان آن مىباشند، اگر از نقطهاى بقيّه سند با طريق ديگرى روايت شده باشد، سند را در آنجا قطع مىكنند، و روايت را با حدّثنا و أخْبَرنا و أمثالهما بدان طريق دگر ذكر مىكنند، آنگاه دوباره برمىگردند، و از نقطه مقطوعه، بقيّه سند قبلى را ذكر نموده و به سند پايان مىدهند.
و آن را حَيْلُولَة گويند، و غالباً با علامت «ح» كه مُخَفّف حيلوله است نقطه سند جديد را مشخّص مىنمايند.
اصطلاح حيلوله از موضوعات سابقين است امّا نه از اصطلاحات زمان عُكْبَرى و امثاله، مضافاً به آنكه ذكر حيلوله امرى لازم نيست، و در بسيارى از روايات مىبينيم: سند را كه تغيير شكل مىدهد بدون ذكر عنوان حيلوله آوردهاند.
در روايت صحيفه كامله، در روايت حسنى مىدانيم كه: راوى از أبوالْمُفَضّل شَيْبَانى، شيخ بسيار راستگو (صدوق) أبو منصور محمد بن محمد بن احمد بن عبدالعزيز عُكْبَرىّ مُعَدّل مىباشد.
سيد اجلّ اين روايت را با اين طريق نقل مىكند تا مىرسد به موقع بيان روايت با سند ديگر كه به سند مطهرى (در مقابل حسنى) معروف است.
در آنجا با همان سند غاية الأمر بدون ذكر حَيْلُولَة، روايت مطهرى را ذكر مىكند، و معلوم است كه: قائل: وَ حَدّثَنَا أبُوالْمُفَضّل در پايان صحيفه در روايت مطهرى همان راوى آن در اوّل صحيفه در روايت حسنى مىباشد. وى أبومنصور محمد بن محمد بن احمد بن عبدالعزيز عُكْبَرىّ مُعَدّل است كه در اينجا و در آنجا از أبوالمُفَضّل روايت نموده است.
ثانياً ـ گفتهاند: قضيه در اين سند هم مانند صحيفه قديمه تا اوّلِ خواب رسول خداست و تتمّه روايت صحيفه معروفه در اين سند ذكر نشده است.
پاسخ: در عبارت صحيفه كامله اين طور وارد است: فَذَكَرَ الْحَدِيثَ بِتَمَامِهِ إلَى رُؤْيَا النّبِىّ صلى الله عليه وآله. «پس حديث را تماماً ذكر كرد تا رؤياى پيغمبر صلى الله عليه وآله .»
محقّق عليم، استاد أدبيّت و عربيّت: سيدعليخان كبيرمدنى ـرضوان الله عليهـ در شرح صحيفه خود در گفتار او: إلَى رُؤيا النّبِىّ ( صلى الله عليه وآله) فرمايد: سزاوار است اين كه ما بعد «إلَى» داخل در حكم ما قبلش باشد. و بنابراين رؤيا داخل در حديث مذكور خواهد بود به قرينه گفتار او: «فَذَكَرَ الْحَدِيثَ بِتَمَامِهِ».
چون مسلّماً و محقّقاً علماء أدب گفتهاند: زمانى كه قرينهاى دلالت كند بر دخول ما بعد إلَى مثل قَرَأتُ الْقُرْآنَ مِنْ أوّلِهِ إلَى آخِرِهِ «قرآن را از ابتدا تا انتهايش خواندم»، و يا زمانى كه قرينهاى دلالت نمايد بر خروج آن مثل ثُمّ أتِمّوا الصّيَامَ إلَى اللّيْلِ (224) «سپس روزه را كه در روز مىگيريد تمام نمائيد تا شب!» بايد در هر صورت بدان قرينه عمل نمود، و اگر قرينهاى نبود، ما بعد داخل در حكم ما قبل نمىگردد. به سبب آنكه أكثراً با وجود عدم قرينه، عدم دخول مىباشد. و بنابراين واجب است در وقت ترديد و شك حمل بر أكْثَر نمود.
و بعضى گفتهاند: اگر مابعد از جنس ما قبل باشد داخل مىشود گرچه بدون قرينه باشد.
و بعضى گفتهاند: مطلقاً بايد مابعد را داخل نمود. و اوّل صحيح است به جهت آن دليلى كه ما ذكر كرديم. (225)
مرحوم سيد عليخان در اين حديث مبارك، قرينه قرار مىدهد: ذَكَرَ الْحَدِيثَ بِتَمَامِهِ را براى دخول رؤيا. مثل اينكه شما مىگوئيد: من منبر فلانى را تماماً گوش دادم تا روضه آخرش. و يا اينكه نهجالبلاغة را قرائت كردم تا پايانش. در اين صورت مسلّماً مىگويند : باب حِكَم و مواعظ آن را هم قرائت كرده است و اكتفا به باب خُطَب و رسائل آن ننموده است.
و بنابراين، از اين جهت دو سند حسنى و مُطَهّرى كاملاً يكسان مىباشند و تفاوتى در دخول رؤيا و عدم دخول آن ميان دو سند موجود نمىباشد.
از اينجا معلوم مىشود كه: آنچه را كه به عبارت «و جالب است» آوردهاند كه: در آخر روايت صحيفه معروفه چنان است، مَحْملى جز طغيان قلم ندارد.
ثالثاً ـ ايشان فقدان صحيفه به دست آمده را ـ كه خود بر آن اسم صحيفه عتيقه گذاردهاند، ولى ما بدان عنوان صحيفه به دست آمده دادهايم، نه عتيقه، زيرا همان طور كه دانسته شد : صحيفه كامله معروفه به مراتب از آن جلوتر و قديمتر و عتيقهتر و با سندى متين و استوارتر بوده كه با تواتر همراه است كه با وجود آن جايز نيست در برابر صحيفه معروفه بدين صحيفه تازه يافت شده، عنوان قدمت داده شود ـ از ذكر تتمّه آن كه مشحون است از قضيه خواب رسول الله صلى الله عليه وآله و تعبير بر منبر جهيدن بوزينگان به بنىاميّه (كه اوّلين گردش قطب ضلالت در آسياى اسلام پس از دوران خلافت اميرالمؤمنين عليه السلام، معاويه و يزيد، و سپس مُلْكُ الفَرَاعِنَه يعنى سلطنت بنى مروان پديدار شد) و پس از آن تفسير حضرت صادق عليه السلام شب قدر و آيات سوره قدر را بر ولايت اهل بيت، همه و همه را زيادى الحاقى و اضافه بدون مورد پنداشتهاند.
زيرا كه براى صحيفه به دست آمده كه فاقد جميع اين جريان و قصّه است، فقدان آن را به عنوان امتياز به شمار آوردهاند، و فرمودهاند: اختلافات جزئى در الفاظ و عبارات، ذكرش مهم نيست. آنچه مهم و قابل ذكر است، دنباله روايت صحيفه معروفه است كه اين جريان را دارد، و صحيفه به دست آمده آن را ندارد.
پاسخ: ما مفصّلاً در انتقاد از كيفيّت بحث ايشان در باب صلوات آورديم كه: بدون دليل و مستند علمى و بدون مجوّز درايتى به مجرّد ذوق و سليقه، نمىتوان مطلبى را از كتابى حذف نمود، و يا استناد آن را به مصنّفش انكار كرد.
وقتى كه با سند متواتر در صحيفه معروفه صلوات بر محمد و آل محمد وارد شده است، عدم ورود آن در صحيفه به دست آمده كه اعتبار سند ندارد، دليل بر نقصان و اسقاط و حذف در آن صحيفه مىباشد، نه دليل بر الحاق و زيادتى آنها در صحيفه معروفه.
أجمع العلماءُ عَلَى أنّ أصالَة عدم الزّيادة مُقَدّمَةٌ على أصالة عدم النّقيصة عند دورانِ الأمر بينهما و الشّكّ فى طروّ الزّيادة فى جانب، والنّقيصة فى جانب آخر.
در اينجا أيضاً مىگوئيم: در صحيفه معروفه در پايان مقدّمه آن به قدر ثلث حجم جميع مقدّمه از حضرت صادق عليه السلام به متوكّل بن هارون، داستان رؤياى رسول الله و تعبير آن بيان شده است.
شما به چه استناد عقلى، و يا دليل شرعى، و يا علم و كشف خارجى، استدلال بر الحاق و زيادتى آن مىتوانيد بنمائيد؟! بلكه أدلّه قويّه، همه بر آن دلالت دارند كه: آن از اصل كتاب است، و أبداً نمىتوان به مجرّد ذوق و سليقه، جزئى از كتاب را ـ خواه هر كتابى كه بوده باشد ـ از آن كتاب بُريد، و از انتساب و استناد آن جزء به مدوّن آن كتاب امتناع ورزيد .
هر كس به پايان شرح سند صحيفه تازه به دست آمده نظر مىكند، خوب در مىيابد كه: بتراء مىباشد. در خاتمهاش با اين عبارات ختم مىشود: فَأخَذَا الصّحِيفَةَ وَ قَامَا وَ هُمَا يَقُولاَنِ: لاَحَوْلَ وَ لاَ قُوّةَ إلاّ بِاللهِ. وَ دَعَا المُتَوَكّلُ بِالدّفْتَرِ
وَ الصّحِيفةُ هى بتمامها بحمدالله وَ مَنّه و فَضْلِهِ.
آيا در اينجا آثار حذف و قطع بقيّه آن مشاهده نمىگردد؟!
به خلاف صحيفه معروفه كه در آن بدين عبارت مىباشد: فَقَامَا وَ هُمَا يَقُولاَنِ: لاَحَوْلَ وَ لاَ قُوّةَ إلّا بِاللهِ الْعَلِىّ الْعَظِيم. فَلَمّا خَرَجَا، قال لى ابوعبدالله عليه السلام: يا متوكّل! كيفَ قال لك يَحْيى: إنّ عَمّى محمّد بن عَلِىّ و ابنَه جَعْفَراً دَعَوا النّاسَ إلى الحيوةِ و دَعَوْناهم إلى الموت؟ تا آخر فرمايش آن حضرت كه: و كان قيامه زيادةً فِى مَكْرُوهِنَا وَ شِيعَتِنَا مىباشد.
رابعاً ـ عبارت حضرت صادق عليه السلام: مَا خَرَجَ وَ لاَ يَخْرُجُ مِنّا أهْلَالْبَيْتِ إلَى قَيامِ قَائِمِنَا أحَدٌ لِيَدْفَعَ ظُلْمَاً أوْ يَنْعَشَ حَقّاً إلّا اصْطَلَمَتْهُ الْبَلِيّةُ وَ كَانَ قِيَامُهُ زِيَادَةً فِى مَكْرُوهِنَا وَ شِيعَتِنَا مىباشد كه به حسب ظاهر معنى آن جمله، دستاويزى بود براى مخالفان تأسيس جمهورى اسلامى ايران (با قطع نظر از توجيه صحيح آن) كه اين قسمت روايت تماماً در صحيفه قديمه اصلاً وجود ندارد . و جالب است كه...
پاسخ: اين فرمايش حضرت عليه السلام انحصار بدين جا ندارد.
كلينى در «كافى» روايت مىكند از: احمد بن محمد، از حسين بن سعيد، از حَمّاد بن عيسى، از حسين بن مختار، از أبو بصير، از حضرت ابوعبدالله عليه السلام كه فرمود: كُلّ رَايَةٍ تُرْفَعُ قَبْلَ قِيَامِ الْقَائمِ فَصَاحِبُهَا طَاغُوتٌ يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللهِ عَزّ وَ جَلّ (226) .
«هر پرچمى كه پيش از نهضت قائم آل محمد برافراشته گردد، بر افرازنده آن طاغوت مىباشد كه مردم وى را عبادت نموده، و از پرستش خداى عزّوجلّ إعراض نمودهاند.»
علّامه مجلسى ـ رضوان الله عليه ـ در «بحار الأنوار» در احوالات حضرت امام محمد باقر عليه السلام، از «مناقب» ابن شهر آشوب روايت مىكند كه: يُرْوَى: أنّ زَيْدَ بْنَ عَلِىّ عليه السلام لَمّا عَزَمَ عَلَى الْبَيْعَةِ قَالَ لَهُ أبُوجَعْفَرٍ عليه السلام :
يَا زَيْدُ! إنّ مَثَلَ الْقَائمِ مِنْ أهْلِ هَذَا الْبَيْتِ قَبْلَ قِيَامِ مَهْدِيّهِمْ مَثَلُ فَرْخٍ نَهَضَ مِنْ عُشّهِ مِنْ غَيْرِ أنْ يَسْتَوِىَ جَنَاحَاهُ!
فَإذَا فَعَلَ ذَلِكَ سَقَطَ، فَأخَذَهُ الصّبْيَانُ يَتَلاَعَبُونَ بِهِ.
فَاتّقِ اللهَ فِى نَفْسِكَ أنْ تَكُونَ الْمَصْلُوبَ غَداً بِالْكُنَاسَةِ! فَكَانَ كَمَا قَالَ. (227)
«روايت شده است كه: چون زيد بن على عازم بر خروج شد كه براى خود از مردم بيعت بگيرد، حضرت امام محمد باقر عليه السلام به او گفتند: اى زيد! حقّاً مَثَل قيام كننده از اهل اين بيت قبل از قيام قائمشان مثل جوجهاى مىباشد كه قبل از آنكه دو بال آن محكم و استوار گردد از آشيانه خود برخيزد و بيرون شود.
چون اين عمل را انجام دهد فرو مىافتد، و كودكان آن را مىگيرند و با آن بازى مىكنند .
بنابراين از خداوند بپرهيز در حفظ و حراست خودت كه مبادا فردا در زباله دان كوفه تو را بردار بياويزند! و امر همان طور واقع شد كه حضرت گفته بود.»
ملاحظه بفرمائيد! مفاد و محتواى اين دو روايت عيناً مانند روايت وارده در صحيفه است كه: «خارج نشده است و خارج نمىشود از ما اهل البيت تا هنگام قيام قائم ما احدى براى آنكه ستمى را بردارد، و يا حقّى را زنده نمايد، مگر آنكه بَلِيّه و گرفتارى او را از پاى درمىآورد، و قيام او موجب زيادى كراهت و ناراحتى ما و شيعيان ما خواهد شد.»
و با وجودى كه دفع ظلم واجب است، و پذيرفتن ظلم حرام، و از زير بار حكومت جائره خارج شدن به مفاد آيات و روايات از اهمّ تكاليف شرعيّه مىباشد، و تشكيل حكومت اسلام از الزم فرائض و دستورات است، در اين صورت بايد اين قبيل روايات را حمل نمود بر قيام خودسرانه و مستبدّانه در عرض ولايت امام، نه در طول آن و به پيروى و تبعيّت از دستورات او كه اين قيام البته مورد امضا مىباشد.
ما بحمدالله و منّه در مجلد چهارم از كتاب «ولايت فقيه در حكومت اسلام» ضمن دروس سى و هشتم تا چهل و يكم از قسمت 6 از دوره علوم و معارف اسلام در اين باره بحثى كافى نمودهايم .
همه مىدانند كه: بحثهاى ما حَوْل اين گونه مطالب، انتقاد شخصى نيست ولى از آنجائى كه اين قسمت از دوره علوم و معارف اسلام كه به نام «امام شناسى» مسمّى گرديده است، خواهى نخواهى عهدهدار حفظ نواميس تشيّع مىباشد فلهذا بر خود واجب ديديم تا در پيرامون صحيفه كامله سجّاديّه، و اين صحيفه تازه بهدست آمده بحث دقيقترى انجام گيرد، تا هويّت هر يك از آن دو بهتر مُبيّن شود.
نتيجة البحث آنكه: صحيفه تازه به دست آمده، داراى سند معتبر نمىباشد، و روى قواعد علميّه نزد ارباب فنّ، نمىتواند با صحيفه معروفه، مقابله كند. و نبايد آن را با صحيفه معروفه مخلوط و در هم نمود، ولى اگر آن را به همان كيفيّتِ يافت شده، بدون كوچكترين تغييرى با همان سندى كه دارد به طبع برسانند و در دسترس عامّه قرار دهند، عمل مستحسنى است. چرا كه آن صحيفه مىتواند مؤيّد صحيفه معروفه قرار گيرد و بس.
بارى بايد دانست كه: يكى از طرق مهم روايت صحيفه سجّاديّه، طريق زيديّه مىباشد. زيرا كه خود شخص زيد راوى أدعيه آن است، گرچه دعاهاى آن نسبت به صحيفه معموله كمتر است. و به همين جهت بعضى گفتهاند: بدين صحيفه، صحيفه كامله مىگويند به علّت آنكه نسبت به أدعيه صحيفه زيديّه دعاهايش بيشتر است، و آن دعاها نسبت به دعاهاى زيديّه حكم كامل را دارد نسبت به ناقص.
ولى اين احتمال، درست نيست، براى اينكه عنوان كمال وقتى براى صحيفه پيدا شد، و صحيفه مُسَمّى به كامله گرديد كه أدعيه صحيفه مرويّه از حضرت باقر، و حضرت زيد عليهما السلام به دو دسته بيشتر و كمتر متّصف نگرديده بودند. زيرا ما اين وصف را در عبارت خود اصل صحيفه مرويّه مىبينيم كه حضرت صادق عليه السلام به آن أدعيه عنوان كامله داده بودند :
در مقدمه صحيفه معروفه آمده است كه: متوكّل بن هارون به يحيى مىگويد: فَأخْرَجْتُ إلَيْهِ وُجُوهاً مِنَ الْعِلْمِ وَ أخْرَجْتُ لَهُ دُعَاءً أمْلاَهُ عَلَىّ أبُوعَبْدِاللهِ عليه السلام وَ حَدّثنِى أنّ أبَاهُ مُحَمّدَ بْنَ عَلِىّ عليهما السلام أمْلاَهُ عَلَيْهِ وَ أخْبَرَهُ أنّهُ مِنْ دُعَاءِ أبِيهِ عَلِىّ بْنِ الْحُسَيْنِ عليهما السلام مِنْ دُعُاءِ الصّحِيفَةِ الْكَامِلَةِ.
«پس من به سوى يحيى بيرون آوردم مسائل مختلفى از علم را، و بيرون آوردم براى وى دعائى را كه أبوعبدالله عليه السلام بر من املاء كرده بود، و مرا حديث نموده بود كه: پدرش محمد بن على عليهما السلام آن را بر او املاء كرده بود، و به او خبر داده بود كه: آن دعاى پدرش: على بن الحسين عليهما السلام مىباشد از دعاى صحيفه كامله.»
تا اينكه يحيى به او مىگويد: أما أنّى لاُخرجنّ اليك صحيفةً من الدّعاء الكامل. (228) «هان بدان كه اينك من براى تو بيرون مىآورم صحيفهاى را از دعاى كامل.»
و در شرح سند صحيفه تازه به دست آمده، وارد است كه: فَأخْرَجْتُ إلَيْهِ دُعَاءً أمْلاَهُ عَلَىّ أبُوعَبْدِاللهِ جَعْفَرٌ الصّادِقُ رَحَمِهُ اللهُ قَالَ: إنّ أبَاهُ مُحَمّداً رَحِمَهُ اللهَ أمْلاَهُ عَلَيْهِ وَ كَانَ يَدْعُو بِهِ وَ يُسَمّيهِ الْكَامِلَ.
«پس من به سوى او بيرون آوردم دعائى را كه آن را بر من إملاء كرده بود أبوعبدالله جعفر صادق رحمه الله ، و گفته بود كه: پدرش محمد رحمه الله آن را بر وى املاء نموده بود، و عادتش اين طور بود كه آن را مىخواند، و اسمش را دعاى كامل گذارده بود.»
تا اينكه يحيى به او مىگويد: لاُخْرِجَنّ إلَيْكَ صَحِيفَةً كَانَ أبِى يُسَمّيهَا الْكَامِلَةَ مِمّا حَفِظَهُ عَنْ أبِيهِ. (229)
«هر آينه من براى تو بيرون مىآورم صحيفهاى را كه پدرم اين طور بود كه آن را كامله مىناميد از آن دعاهائى كه از پدرش حفظ كرده بود.»
سيد عليخان كبير در شرح خود فرموده است: وَ وَصْفُهَا بِالْكَامِلَةِ لِكَمَالِهَا فِيمَا اُلّفَتْ لَهُ أوْ لِكَمَالِ مُؤَلّفِهَا عَلَى حَدّ: كُلّ شَىْءٍ مِنَ الْجَمِيلِ جَمِيلٌ (230) .
«و توصيف آن به كامله به جهت كمال آن است در موضوعى كه براى آن تأليف شده است، و يا به جهت كمال مؤلّف آن، بنا بر قاعده: هر چيزى از موجود زيبا، زيباست.»
و بدين مناسبت كه روايت صحيفه از زيد مىباشد، وى را از مصنّفين صدر اسلام به شمار آوردهاند .
آية الله سيد حسن صدر مىگويد: از طبقه ثانيه مصنّفين زيد الشّهيد است:
زيد بن على بن الحسين بن على أبيطالب(عليهم السلام) داراى كتاب قرائت اميرالمؤمنين عليه السلام مىباشد كه آن را عمر بن موسى رجهى زيدى از وى روايت نموده است. و زيد از پدرش صحيفه كامله را روايت مىكند كه آن را حضرت سجاد بر او املاء كرد.
و شهادت زيد در سنه يكصد و بيست و دو بوده است. (231)
زيد مردى عالم و زاهد و عابد و بىاعتنا به زخارف دنيا و شجاع و أبىّ النّفس و سَخى و اهل بذل و ايثار و قارى قرآن بود، و از حضرت باقر العلوم عليه السلام كه برادر بزرگ او بودند اگر بگذريم به فضل و علم و حكمت و مَجْد و كرامت و سؤدد و عُلُوّ مقام و منزلت او كسى يافت نمىشد، نه در بنى هاشم و نه در غير ايشان.
دوست و دشمن به فضل و علم و اصالت و نبوغ وى معترف بوده، و حتى در ميان اهل خلاف و عامّه، وى را به تكريم و تمجيد ياد مىكنند.
شيخ محمد ابو زُهْرَه عالم بزرگ معاصر مصرى يكى از مؤلّفاتش را اختصاص به او داده است و كتابى قطور به عنوان: «إلامام زَيْد» (حياته و عصره و آراؤه) تدوين نموده است.
او در اوّل مقدّمهاش بر اين كتاب به عنوان تمهيد فقط دو عبارت از زيد حكايت مىكند، و پس از آن دست به شرح و تفصيل درباره حيات او و عصر او و افكار و شهادت او مىزند:
1ـزيدبنعلىچونبراىجهادخروجكرد،اصحابشرابدينگونهمخاطبساخت:
إنّى أدْعُو إلَى كِتَابِ اللهِ وَ سُنّةِ نَبِيّهِ وَ إحْيَاءِ السّنَنِ وَ إمَاتَةِ الْبِدَعِ! فَإنْ تَسْمَعُوا يَكُنْ خَيْراً لَكُمْ وَلِى، وَ إنْ تَأْبَوْا فَلَسْتُ عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ! (232)
«حقّاً و تحقيقاً من شما را فرا مىخوانم به كتاب خدا، و سنّت پيغمبرش، و زنده گردانيدن سنّتها، و ميرانيدن بدعتها. بنابراين اگر گوش فرا داريد، براى شما و براى من خوب است، و اگر از پذيرش آن امتناع ورزيد، من عهده دار شما نخواهم بود!»
2ـ و به يكى از اصحابش گفت: أمَا تَرَى هَذِهِ الثّرَيّا؟! أتَرَى أحَداً يَنَالُهَا؟ !
قَالَ صَاحِبُهُ: لاَ!
قَالَ: وَ اللهِ لَوَدِدْتُ أنّ يَدِى مُلْصَقَةٌ بِهَا فَأقَعَ إلَى الأرْضِ أوْحَيْثُ أقَعُ فَأنْقَطِعَ قِطْعَةً قِطْعَةً، وَ أنّ اللهَ يَجْمَعُ بَيْنَ اُمّةِ مُحَمّدٍ صلّى الله عليه (وآله) و سلّم (233) ، (234)
«آيا اين ستاره ثريّا را نمىبينى، آيا كسى را مىبينى كه بتواند بدان دسترسى داشته باشد؟ !
آن صحابى گفت: نه!
گفت: سوگند به خدا دوست دارم كه دست من بدان بچسبد و از آنجا بر زمين سقوط كنم، يا به هر جائى كه بيفتم، و آنگاه بدن من پاره پاره گردد، و خداوند ميان امّت محمد صلى الله عليه وآله را جمع كند!»
محمد عجّاج خطيب در ضمن بيان و إحصاء و تقدّم كتب مُدَوّنه در اسلام اعتراف دارد كه : كتاب مجموع زيد كه مشتمل بر حديث و فقه مىباشد از مقدمترين كتب موجوده پيشينيان مىباشد و در نظر او حتّى به فاصله مدّت سى سال از كتابت «مُوَطّأ» مالك بن انس مقدّم مىباشد . او مىگويد:
مادامى كه ما در موضوع شيعه و تدوين آنان قلم مىزنيم، ناچاريم از آنكه بحث خود را بكشانيم به اصلى از اصول زيديه كه تدوين آن به ابتداى قرن دوم بازگشت دارد. و اين اصل، «مجموع امام زيد» است. و ما بايد بحث خود را در اين كتاب در سه نقطه متمركز سازيم:
اوّلاً صاحب و مؤلّف مجموع چه كسى است؟ ثانياً راوى مجموع كيست؟ ثالثاً خود مجموع چيست؟
1ـ الإمام زيْد: زيد بن على زين العابدين بن الحسين بن على بن ابيطالب رضى الله عنهم جميعاً، مىباشد.
امام زيد در حدود سنه (80 ه) متولّد گشت. و در خاندانى معروف به علم و جهاد نشأت يافت .
وى علم را از پدرش فرا گرفت و سپس از برادرش: محمّد الْبَاقِر كه تمام علماء بر منزلت علميّه رفيعه او گواهى دادهاند؛ همان طور كه از بزرگان تابعين در مدينه حديث شنيد و ميان حجاز و عراق مسافرت مىكرد.
امام زيد به كمال علمى خود رسيد، تا اينكه اهل علم به فضل او و علم او شهادت دادند.
چون از جعفر الصادق از عمويش: زيد سؤال شد، گفت: كَانَ وَاللهِ أقْرَأنَا لِكِتَابِ اللهِ، وَ أفْقَهَنَا فِى دِينِ اللهِ، وَ أوْصَلَنَا لِلرّحِمِ! وَ اللهِ مَا تُرِكَ فِينَا لِدُنْياً وَ لاَ لِآخِرَةٍ مِثْلُهُ (235) .
«قسم به خداوند كه از همه ما به قرائت كتاب خدا ماهرتر بود، و در دين خدا از همه ما فقيهتر بود، و درباره رحم و خويشاوندان، از همه ما رسيدگى و صلهاش افزونتر بود! و قسم به خدا نه براى دنياى ما و نه براى آخرت ما مثل او كسى باقى نمانده است!»
و شَعْبى گويد: مَا وَلَدَتِ النّسَاءُ أفْضَلَ مِنْ زَيْدِ بْنِ عَلِىّ وَ لاَ أفْقَهَ وَ لاَ أشْجَعَ وَ لاَ أزْهَدَ (236) .
«زنان، با فضيلتتر و فقيهتر و شجاعتر و زاهدتر از زيدبن على را نزائيدهاند.»
و چون از باقر درباره برادرش زيد پرسيده شد، گفت: إنّ زَيْداً اُعْطِىَ مِنَ الْعِلْمِ بَسْطَةً (237) .
«حقّاً و تحقيقاً به زيد، دانشى گسترده و پهناور داده شده است.»
و راجع به زيد با هِشام بن عَبْدالْمَلِك و واليان منصوب از ناحيه وى، مطالبى بسيار است كه همه به خاطر مىآورد كه ايشان او را به حرج و ضيق و تنگى درافكندند، و او را مُضْطَرّ به خروج بر خليفه نمودند.
و از اين قبيل است آنچه ابن عِماد حَنْبَلى ذكر نموده است كه او روزى بر هشامبن عبدالملك وارد شد، و هشام به او گفت: تو هستى كه داعيه خلافت دارى در حالى كه بچه كنيزى هستى؟ !
زيد جواب او را گفت: مادران، مردان را از وصول به غايات، سقوط نمىدهند. تحقيقاً مادر اسمعيل كنيزى بود در ملك مادر اسحق ـ صلّى الله عليهما ـ و اين امر او را باز نداشت از آنكه خداوند وى را پيغمبر كند، و او را پدر براى عرب گرداند، و از صُلْب او خَيْر البَشَر محمد صلّى الله عليه (و آله) و سلّم را قرار دهد!
آيا تو به من چنين مىگوئى در حالى كه من پسر فاطمه و پسر على هستم؟! (238) و برخاست و اشعارى را انشاد كرد و به سوى كوفه حركت كرد و پانزده هزار نفر مرد از اهل آنجا با وى بيعت نمودند و پس از آن در شبى كه او خروج كرد همه متفرّق شدند، غير از سيصد تن. و چون كشته شد سرش را به شام بردند و سپس به مدينه آوردند. و اين قضيّه در سنه 122 واقع شد. (239)
امام زيد مُسْنَدى دارد به نام مجموع فقهى، و براى اوست مجموع حديثى كه آندو را عمرو بن خالد واسِطى گرد آورده است، (240) و براى اوست همچنين تفسير «الغريب من القرآن»، و «تثبيت الإمامة»، و «منسك الحجّ». (241)
2ـ امّا روايت كننده كتاب «مجموع» از زيد، ابوخالد عمرو بن خالد واسطى هاشمىالولاء كوفى است. وى دو مجموع فقهى و حديثى امام زيد را جمع كرده است و مىگويد: من با امام زيد مصاحبت داشتم، و حديثى را از او اخذ ننمودم مگر آنكه يك بار، يا دوبار، يا سه بار، يا چهار بار، يا پنج بار، يا بيشتر از پنج بار از وى شنيدم. و من هيچ هاشمى را به مثابه زيد بن على نديدم. و بدين جهت بود كه مصاحبت با او را از ميان جميع مردم برگزيدم. (242) ابو خالد بعد از سنه يكصد و پنجاه هجرى وفات كرد.
درباره أبوخالد اختلاف است. زيديّه روايتش را قبول نمودهاند. و راجع به آن قاسم بن عبدالعزيز مىگويد: «عمرو بن خالد واسطى أبوخالد، ثقات از او روايت كردهاند و وى با زيد بن على عليه السلام ملازمت بسيار داشته است. و اوست آن كس كه اكثر زيديّه مذهب زيد بن على عليهما السلام را از او گرفتهاند و روايتش را بر روايت غير او ترجيح دادهاند . (243)
اماميّه (244) و غير اماميّه وى را تعديل نمىكنند، و به جَرْح او مشى كردهاند. و شارح كتاب «مجموع»، موارد طعنهاى جارحين را در حقّ وى باطل نموده است، و گفتار علماء را درباره او بيان كرده و مطلب را بدين نتيجه رسانيده است كه: آنچه درباره او گفتهاند و تعييب نمودهاند به عدالت او ضررى نمىرساند. (245)
و همچنين استاد أبوزُهْرَه، موارد طعنها را باطل نموده و در آنها مناقشه كرده است و آراء علماء را موازنه نموده و مطلب را بدينجا كشانده است كه: وجوه أدلّه قبول روايت أبوخالد، ترجيح دارد بر وجوه أدلّه طاعِنان در قبول روايت او. (246)