يا بايد بگوئيم: اصل، همان صحيفه به دست آمده است كه داراى صلوات نمى‏باشد، و اين صلواتها در صحيفه مشهوره زياد شده است، گرچه شما هم آن را جزء دعا به شمار نياوريد بلكه مجرّد تيمّن و تبرّك بپنداريد، باز هم اشكال مرتفع نمى‏گردد و جاى سئوال باقى مى‏ماند كه: اين اضافات را براى تيمّن و تبرّك، چه كسى در صحيفه اصليّه داخل نموده است؟!

آيا امامان بعدى بوده‏اند كه از نزد خود داخل كرده‏اند؟! و يا علماى شيعه بوده‏اند كه بعداً افزوده‏اند؟! و زمان افزودن، و آن افزون كننده كدام زمان و چه كسى بوده است؟!

در هر صورت افزودن در عبارت كسى به هر نيّت هم كه باشد، دسّ و تدليس نزد علماى درايه به شمار مى‏آيد، و عقلاً و شرعاً حرام است.

و چون نمى‏توانيم جمع ميان صحّت روايت صلوات، و صحّت روايت عدم صلوات بنمائيم، يعنى بگوئيم: هم صحيفه مشهوره صحيح السّنَد مى‏باشد، و هم صحيفه به دست آمده، زيرا كه جمع ميان متناقضين است، به ناچار بايد بگوئيم: يا در صحيفه مشهوره دسّ و تدليس شده و صلواتها اضافه گرديده است؟! و يا در صحيفه به دست آمده، صلواتها از قلم افتاده و در آن نقصانى پديدار گرديده است؟! و علماى علم دِرايَه اتفاق دارند بر أرْجَحِيّتِ قول به عدم زيادتى، و مقدّم بودن اصل عدم الزّيادة بر اصل عدم النّقيصة در وقت تعارض و لزوم التزام به يكى از آندو لامحاله.

و بر اين بيان روشن شد كه: آن صحيفه به دست آمده، نه تنها فقدان صلواتهايش را نمى‏توان براى آن امتيازى محسوب داشت، بلكه حكم نقيصه در برابر كامله را به خود گرفته و از درجه اعتبار ساقط مى‏شود.

ناحيه پنجم از اشكالاتى كه بر حضرت مؤلّف شرح و نشر صحيفه به دست آمده در مورد صلواتها وارد مى‏شود آن است كه: فرموده‏اند: چون بالأخره در آن صحيفه در دو مورد صلوات ذكر شده است، لهذا فقدان بقيّه صلواتها از جهت تقيّه و يا از جهت تعصّب نمى‏تواند باشد. و لهذا بايد آنها را زيادتيهائى از جهت تيمّن و تبرّك به حساب آوريم.

پاسخ آن است كه: چرا نمى‏تواند اسقاط و حذف آنها از جهت تعصّب نبوده باشد؟! و ذكر دو مورد صلوات براى اهل تسنّن منافاتى با اِعمال تعصّب و حذف جميع صلواتها، و حذف تتمّه روايت مقدّمه، و اسقاط خواب رسول الله، و تعبير به مُلك امويّين، ندارد.

راويان صحيفه به دست آمده همان طور كه ديديم از اهل تسنّن و شافعى و حنفى مذهب بوده‏اند، و از جهت وثاقت براى ما مجهول الحال هستند. و ما گرچه روايت مرد سنّى مذهبى را كه در مذهبش عادل باشد، و در گفتارش به او وثوق داشته باشيم، قبول داريم وليكن وثاقت ايشان براى ما معلوم نيست. به كدام دليل عقلى و حجّت شرعى در صورت عدم احراز وثاقت، قولشان و روايتشان را در صحيفه به دست آمده بپذيريم؟!

اِعمال تعصّب از علماى عامّه و دانشمندان آنها در دخالت در روايات، و دستبرد در مسلّمات و تغيير و تحريفشان در اسناد و متون به قدرى چشمگير است كه هر مرد فى الجمله متتبّعى را دچار دهشت مى‏كند.

جناب محترم دانشمند متتبّع محقّق معظّم: حاج سيد عزيز الله طباطبائى ـدامت معاليه ـ فرمودند: من در كتابخانه ظاهريّه دمشق به نسخه كتاب «تَنْزِيهُ الأنْبياء وَ الأئمّة» سيد مرتضى عَلم الهدى ـ رضوان الله تعالى عليه ـ برخورد كردم كه آخرش ناقص بود. و قسمت تنزيه الأئمّه را نداشت، و در هامش آن نوشته بود كه: چون اين قسمت باطل بود من پاره كردم و به دريا ريختم.

اين جمله را يك نفر مرد سنّى متعصّب كه آن كتاب را خوانده بود نوشته بود.

در طول تاريخ چهارده قرن تا امروز مى‏دانيد چقدر كتابخانه‏هاى شيعه را آتش زده‏اند، و هزاران كتاب نفيس مؤلّف به دست علماى راستين اهل تحقيق دچار حريق گرديده است؟!

اينها مگر غير از عناد و دشمنى با علم و حقيقت است؟! شما بيائيد اين كتابها را بخوانيد، هر كجاى آن كه ناصحيح به نظرتان آمد، جواب آن را مستدلّاً بنويسيد، و در كتب و در مكتبه‏هاى خود انتشار دهيد! از بين بردن و دفن كردن و سوزانيدن و به دريا افكندن چرا؟!

اين سنّى مسلكان متعصّب كه طاقت بحث، و توان و تحمّل علم و مطلب حقّ را ندارند، مى‏كشند و به دار مى‏آويزند و آتش مى‏زنند. به قدرى از شيعه در طول تاريخ كشته شده است كه حساب ندارد فقط و فقط به جرم تشيّع و ولايت اميرالمؤمنين يگانه مرد راستين و حق‏جو و حق‏پوئى كه اين گنبد نيلگون در زير خود ديده است. به قدرى كتاب تلف شده و دچار حريق شده است كه مى‏توان گفت: حقّاً كتب موجوده شيعه فعلاً در برابر آنچه از دست رفته است ناچيز مى‏باشد .

گويند: كتابخانه رى كه چهارصدهزار جلد كتاب داشته است به جرم تشيّع اهالى رى سوخته شد . ظاهراً مؤسّس اين امر عظيم صاحب بن عَبّاد بوده است كه گذشته از مدارس و مساجد، كتابخانه بى‏نظيرى در آن عصر تأسيس نمود كه جوابگوى نياز علماء فضلا و طلّاب شهر رى آن زمان كه چند مليون جمعيّت داشته است بوده است.

سلطان محمود غزنوى: مرد متعصّب و خودخواه و متكبّر و مستبد، به جرم شيعى بودن و رواج علم و مكتب تشيّع در رى، لشگرى جَرّار بدانجا گسيل داشت، و اهالى رى را قتل عام نمود، و دستور داد تمام كتابهاى كتابخانه را بيرون كشيدند، در هر كدام نامى و اسمى از تشيّع و ولايت بود بر كنارى انباشتند تا همچون تلّ عظيمى بر آمد، و همه آنها را طعمه حريق ساخت.

كتابخانه حلب و كتابخانه طرابلس را آتش زدند. (155)

كتابخانه شاپور در بغداد كه معظم‏ترين مكتبه‏هاى شيعه بود طعمه حريق شد.

ياقوت حموى در عنوان بين السّورَين آورده است كه: تَثْنِيَه سُورُ الْمَدِينَة، اسمى است براى محلّه بزرگى كه در كرخ بغداد بوده است، و از بهترين محلّه‏ها و آبادترين اماكن بغداد به شمار مى‏رفته است. و در آنجا خزانه كتابهائى بوده است كه وزير: ابونصر شاپور بن اردشير وزير بهاءالدّوله بن عضد الدّوله ديلمى تأسيس نموده بود. و در دنيا از آن كتابها بهتر يافت نمى‏گرديده است. و تمام آن كتب به خطوط پيشوايان معتبر در علم، و اصول محرّره ايشان بوده است.

چون طغرل بيك اوّل پادشاه سلجوقيّه وارد در بغداد شد در سنه 447، تمام آن كتابخانه با سائر محلّه‏هايى كه از محلّه‏هاى كرخ بود و آتش گرفت، سوخته شد. و به اين محلّه منسوب است أبوبكر احمد بن محمد بن عيسى بن خالد سُورى معروف به مَكّى. او از أبوالعيناء و غيره روايت حديث مى‏كند. و از وى أبوعمر بن حَيّوَيه خَزّاز و دَارقُطْنى روايت مى‏نمايند و در سنه 322 فوت كرده است. (156)

كتابخانه و كُرْسى تدريس و خانه شيخ طوسى را در كرخ بغداد آتش زدند و او تنها به نجف اشرف گريخت، و منزل و مسكن خود را در آنجا نهاد و تدريس خود را در آنجا شروع كرد.

ابن اثير در تاريخش در ذكر حوادث واقعه در سنه 441 آورده است كه: در اين سال اهل كرخ بغداد را (كه همگى شيعه بودند) از اقامه عزادارى و ماتم در روز عاشورا همچنانكه معمول و عادتشان بود منع كردند.

اهل كرخ قبول نكردند و در روز عاشورا به مراسم عزادارى پرداختند. براى اهل سنّت اين معنى گران آمد، و بين اهالى كرخ و بين سنّى‏ها فتنه عظيمى برپا شد كه موجب كشتار و مجروح شدن جماعت بسيارى از مردم گرديد، و اين فتنه به پايان نرسيد تا زمانى كه أتْراك عبور كرده و خيام خود را ميان اهل كرخ و سنّى‏ها برافراشتند. در اين صورت دست از نزاع و جدال برداشتند.

پس از اين جريان، اهل كرخ شروع كردند تا ديوارى بر دور كرخ بسازند. چون اهل سنّت چه از قَلّائين (ماهى و گوشت سرخ كنندگان و تاوْدهندگان) و چه از غير آنها از قبيل همين مردم، وقتى كه از ساختمان ديوار و حصار شيعيان بر دور كرخ مطّلع شدند، آنان نيز به ساختن ديوار و حصارى بر بازار قلّائين مبادرت كردند. و هر دو گروه از شيعه و سنّى در ساختمان اين ديوار، مال فراوانى مصرف نمودند.

ميان شيعه و سنّى، فتنه‏هاى بسيارى بر پا شد و بازارها تعطيل گرديد و دامنه شرّ بالا گرفت تا به جائى كه بسيارى از شيعيان كه در جانب غربى بغداد (كَرْخ) سكونت داشتند مجبور شدند به جانب شرقى بغداد كوچ كنند و در آنجا اقامت گزينند.

خليفه عباسى به أبومحمّد بن نَسَوى امر كرد تا ميانجيگرى كند و امر را اصلاح نمايد و فتنه را بردارد. اهل جانب غربى بغداد (اهل كرخ و شيعيان) اين خبر را شنيدند و اهل سنّت و شيعه متّفقاً بر طرد و منع او در دخالت در اين امر همداستان شدند (157) و بنا شد در ميان قَلّائين و غيرهم حَىّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَل در اذان گفته شود، و در ميان اهل كرخ الصّلَوةُ خَيْرٌ مِنَ النّوْمِ گفته شود، وَ تَرَحّم بر صحابه را اظهار كنند. و عبور و دخالت نَسَوى فائده‏اى نبخشيد.

ابن اثير در ضمن حوادث سنه 443 گويد:

در ماه صفر اين سال فتنه بغداد تجديد شد، آن فتنه‏اى كه در ميان سنّى‏ها و شيعه‏ها بود بسيار بالا گرفت، چندين برابر بالاتر و مهمتر از فتنه سابق. زيرا كه چون هنوز در دلها از آن كينه‏هاى سابق باقى مانده بود، آن اتّفاق و اجتماع سابق در سنه 441 از شكستگى و ضعف در مصونيّت نبود. (158)

و علّت آن اين بود كه اهل كرخ شروع كردند براى ساختن دَر و سَردَر براى بازار سَمّاكِين (ماهى فروشان) كه متعلّق به شيعيان بود. واهل بازار قلّائين نيز شروع كردند در باقيمانده از بناى دَر و سَردَر باب مسعود.

اهل كرخ از عمل خود فارغ شدند، و در اطراف دَرِ سَمّاكين بر روى برج‏هائى كه ساخته بودند، با طلا نوشتند: مُحَمّدٌ وَ عَلِىّ خَيْرُ الْبَشَرِ.

سنّى‏ها اين را منكَر شمردند و چنين مدّعى شدند كه: شيعيان نوشته‏اند: مُحَمّدٌ وَ عَلِىّ خَيْرُ الْبَشَرِ، فَمَنْ رَضِىَ فَقَدْ شَكَرَ، وَ مَنْ أبَى فَقَدْ كَفَرَ.

اهل كرخ اين تتمّه را و زياده را منكر شدند و گفتند: ما زياده از آنچه عادتمان بر آن جارى است و در مساجدمان مى‏نويسيم: مُحَمّدٌ وَ عَلِىّ خَيْرُ الْبَشَر چيزى را ننوشته‏ايم .

خليفه عباسى: الْقَائمِ بأمْرِ الله، أبوتمام نقيب عبّاسيّين، و عَدْنان (159) بن رَضى نقيب علويّين را فرستاد تا مطلب را كشف كنند و اطّلاع دهند. هر دو نفر نقيب تصديق گفتار اهل كرخ را نموده و براى خليفه نوشتند كه: اهل كرخ غير از همان مُحَمّدٌ وَ عَلِىّ خَيْرُ الْبَشَر را ننوشته‏اند. در اين صورت خليفه، و نوّاب رحيم امر كردند تا مردم از جنگ دست بردارند؛ مردم قبول ننمودند.

ابن‏مذهب قاضى، و زُهَيْرى و غيرهما از حَنْبَلى‏ها از اصحاب عبدالصّمد پيوسته عامّه را تحريك مى‏كردند بر بالا زدن فتنه، و آنها را در زياده‏روى در فساد و اغراق در فتنه تحريك مى‏كردند. و رئيس الرّؤساء كه ميل به حنبليها داشت، نوّاب رحيم از او ترس داشت و از بازداشتن سنّى‏ها در قتال و فتنه امساك و خوددارى كرد. وسنّى‏ها همچنين راه آب آوردن رود دجله را به كرخ بستند و از حمل آب به سوى كرخ ممانعت نمودند.

چون سدّ نهر عيسى كه از دجله به سوى كرخ مى‏آمد شكسته شد، لهذا اهل كرخ مجبور شدند براى خود از دجله آب دستى بياورند، و آب را در ظروفى ريخته و با خود آوردند و سپس بر آن آبها گلاب مى‏ريختند، و در ميان مردم ندا در دادند، الْمَاءُ للِسّبِيلِ. (يعنى آبى را كه شما ما را از آن محروم نموده‏ايد، ببينيد كه ما به آسانى تهيّه كرده، و با گلاب درهم آميخته و به طور رايگان در راه خدا در كوچه و برزن انفاق مى‏كنيم!) و بدين وسيله سنّى‏ها بر جدال و فتنه برخاستند و عداوتشان با شيعه افزون شد.

رئيس الرّؤساء (160) بر شيعيان سخت گرفت و تشديد كرد تا آنان خَيْرُ الْبَشَر را محو كردند و به جاى آن نوشتند : عَلَيْهِمَا السّلاَمُ : مُحَمّدٌ و عَلِىّ عليهما السلام.

سنّى‏ها به اين راضى نشدند و گفتند: ما أبداً دست بر نمى‏داريم تا آنكه آجرى را كه بر روى آن مُحَمّدٌ وَ عَلِىّ نوشته شده است به كلى از ديوار بكنند و بيرون آورند و حَىّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَل نيز در اذان گفته نشود.

شيعيان از قبول آن خوددارى كردند و جنگ و قتال تا روز سوم ربيع‏الاول ادامه داشت و در آن روز يك مرد هاشمى از اهل سنّت كشته شد. اقوامش جسد او را بر روى نعش نهادند و در محلّات حَرْبِيّه و باب بَصره و سائر محلّات اهل تسنّن گردانيدند، و مردم را براى خونخواهى او برمى‏انگيختند و سپس وى را در پهلوى احمد بن حَنْبَل دفن كردند و چندين برابر از جمعيّت سابق، بر جمعيّت سنّى‏ها اضافه شد.

سنّيان چون از دفن آن مرد برگشتند به سوى مَشْهَدِ بَابُ التّبْنِ (قبرستان كاظمين) روى آوردند. درِ آن صحن و قبرستان بسته بود. ديوار صحن را سوراخ كردند و دربان را تهديد كردند تا در را باز كند.

دربان ترسيد و در را باز نمود. سنّى‏ها داخل شدند، و آنچه در مشهد حضرت امام كاظم موسى بن جعفر و امام جواد محمّد بن على عليهما السلام بود از قنديل‏هاى طلا و نقره، و محراب‏هاى (161) طلا و نقره، و پرده‏ها و سائر أشياء موجوده، همه را غارت كردند. و نيز آنچه بر روى سائر قبور بود، و آنچه در خانه‏هاى آنجا بود همه را به غارت بردند تا شب فرا رسيد و مراجعت كردند.

صبحگاهان باز اجتماع نمودند و با جمعيّت كثيرى به سوى مشهد كاظمين رهسپار شدند، و تمام قبرها و مقبره‏ها و اطاقهائى كه به شكل طويل بنا شده بود همه را آتش زدند و ضريح حضرت موسى بن جعفر و ضريح پسر پسرش: حضرت محمد بن على را آتش زدند و تمام قبورى كه در جوار آنان بود آتش زدند. و دو قبّه‏اى را كه از ساج بر روى آن دو قبر بود، آتش زدند و آنچه را در مقابل اين قبور و در مجاورت اين قبور بود، از قبور ملوك بنى بُويَهْ: مُعِزّالدوله و جلال الدّوله و قبور رؤساء و وزراء شيعه و قبر جعفر پسر ابو جعفر منصور، و قبر امير محمّد بن الرّشيد و قبر مادرش: زُبَيْدِه همه را آتش زدند.

و آنچه از فضايع و شنايع به بار آوردند، نظيرش در دنيا ديده نشده بود.

و چون فرداى آن روز كه روز پنجم ماه ربيع‏الأوّل بود، باز بدانجا برگشتند و قبر حضرت موسى بن جعفر و محمّد بن على عليهما السلام را حفر كردند تا آنكه اجساد آندو را درآورده و به مقبره احمد بن حنبل انتقال دهند، اشتباهاً به جاى موضع اين دو قبر، پهلوى اين دو قبر را حفر كردند كه در اين حال نقيب عباسيّين: أبو تمام قضيّه را شنيد، و غير او از هاشمى‏ها كه سنّى مذهب و از عباسيّين بودند، آمدند و از اين عمل آنان را منع كردند.

اهل كرخ نيز به سمت خَانُ الْفُقَهَاءِ حنفيها رفتند و غارت كردند، و مدرّس حنفيّه: ابا سعد سَرَخْسى را كشتند. و آن كاروانسرا و خانه فقهاء را آتش زدند و فتنه از غرب بغداد به جانب شرق آن تجاوز كرد و كشتار و قتال به اهل باب الطّاق و بازار بَجّ و بازار كفّاشان و غير آنها رسيد.

چون خبر آتش زدن مشهد امامان به نُور الدّوله: دُبَيْس بن مَزيد كه حاكم مصر بود رسيد، بر وى بسيار گران آمد و به شدّت متغيّر شد، و به اندرون و سويداى وى اثر گذارد. به علّت آنكه او و اهل بيت او و سائر شهرهائى كه در زير امر او بودند و همه از نيل بودند، همگى آن نواحى شيعه بودند.

و در اين صورت در تمام بلاد و شهرهائى كه در كشور مصر زير نفوذ او بود خطبه را ديگر به نام: القائم بأمرالله نخواندند، و چون به نزد او فرستادند و وى را بر اين ترك خطبه عتاب نمودند، عذر آورد كه: اهل مصر و تمام نواحى در حكمرانى او همه شيعه هستند، و همه ايشان بر ترك خطبه به نام خليفه اتّفاق نموده‏اند و او قادر نبوده است بر آنان سخت گيرد، كما اينكه خود خليفه قادر نبوده است از سفيهانى كه چنين اعمالى را به مشهد كاظمين به جاى آورده‏اند جلوگيرى كند.

و پس از اين، خطبه به نام خليفه خواندند، و امر به صورت خود برگشت. (162)

علاّمه امينى پس از بيان آنچه كه ما در اينجا از تاريخ ابن اثير نقل كرديم، چنين گويد :

ابن جَوْزى در «مُنْتَظَم» ج 8، ص 150 گويد: عَيّار طقطقى از اهل درزيجان در ديوان حاضر شد، و او را توبه دادند، چرا كه معامله با اهل كرخ به واسطه وى صورت پذيرفته بوده است . او شيعيان كرخ را در جاهاى خود و خانه‏هاى خود تفحّص مى‏كرد و دنبال مى‏نمود، و همه را مرتّباً و متّصلاً مى‏كشت به طورى كه بَلْوا و فتنه بالا گرفت.

در وقت ظهر، اهل كرخ مجتمع شدند، و ديوار باب قَلّائين را خراب نمودند و بر آن ديوار عَذَرَه انداختند. طقطقى دو مرد از شيعيان را كشت، و آنان را بر باب قَلّائين به دار آويخت پس از آنكه قبلاً نيز سه نفر از آنان را كشته بود و سرهاى ايشان را جدا كرده بود، و به سوى اهل كرخ پرتاب كرده و گفته بود: با اين سرها نهار خود را تهيّه كرده و بخوريد !

و از آنجا به دَرِ زعفرانى آمد، و از اهل آنجا صد هزار دينار طلب كرد و آنان را بيم داد كه اگر ندهند باب زعفرانى را آتش مى‏زند.

اهل باب زعفرانى با او به مدارا و ملاطفت رفتار كردند، و وى از آتش زدن منصرف گرديد وليكن در فرداى آن روز به نزد ايشان رفت و مطالبه نمود. شيعيان باب زعفرانى با او مقاتله نمودند، و از شيعيان يك مرد هاشمى كشته شد كه جنازه او را به مقابر قريش در كاظمين حمل كردند.

طقطقى اهل سنّت را از بغداد بيرون آورده، و به سوى مشهد باب التّبنْ (كاظمين) حركت داد تا ديوار صحن را سوراخ نمودند، و آنچه در آن بود به غارت ربودند و جماعتى را از قبورشان بيرون آوردند و همه را آتش زدند همچون عَوْنى و ناشى (علىّ بْنُ وَصيف) و جذوعى (شعراى معروف اهل بيت عليهم السلام) و جماعتى از مردگان را حمل كردند، و در قبرهاى متفرّق و جدا دفن كردند، و در قبرهاى تازه و كهنه آتش انداختند، و دو ضريح و دو قبّه از چوب ساج كه متعلّق به امام موسى بن جعفر و امام محمّد بن على بود آتش گرفت، و يكى از دو قبر را حفر نمودند تا جنازه امام را در آورند، و نزديك قبر احمد بن حنبل دفن كنند كه در اين حال نقيب رسيد، و مردم رسيدند و آنها را از اين عمل منع كردند ـ تا آخر.

و اين قضيّه را مختصراً در «شَذَرات الذّهَب» ج 3، ص 270 ابن‏عماد ذكر نموده است و ابن كثير در تاريخ خود، ج 12، ص 62 أيضاً ذكر كرده است. (163)

بايد دانست كه: در همين سنه بود كه شيخ طوسى: أبو جعفر محمّد بن حسن شيخ الطّائفة الحقّة المُحِقّة به نجف اشرف رهسپار شد. چون محل اقامت و توطّن شيخ همچون استادش: سيّد مرتضى در كَرْخ بغداد بود، وليكن چون رئيس الرّؤساء وزير القائم بالله كه مرد خبيث و زشت فطرتى بود يكى از رؤساى شيعه را كه ابوعبدالله بن جُلّاب بود كشت، و قصد داشت شيخ را نيز بكشد، شيخ از بغداد به نجف گريخت. خانه شيخ را غارت كردند، و كتابخانه‏اش را آتش زدند.

نجف اشرف در آن اوان، شهر رسمى نبود، امّا به واسطه هجرت شيخ در سنه 443 تا 460 كه شيخ رحلت كرد، كم كم مركز تعليم و تدريس گرديد و سپس فضلاء و طلّاب بدانجا روى آوردند، و تا زمان ما كه قريب يك هزار سال مى‏گذرد، از حِلّه و نجف بزرگانى برخاسته‏اند.

گويا دعاى سيّد مرتضى در شعر خود كه مى‏گفت:

وَ لَوِ اسْتَطَعْتُ جَعَلْتُ دَارَ إقَامَتِى

تِلْكَ الْقُبُورَ الزّهْرَ حَتّى اُقْبَرَا (164)

«و اگر من مى‏توانستم خانه اقامت خود را در كنار آن قبرهاى تابناك و درخشنده قرار مى‏دادم و در آنجا مى‏ماندم و درنگ مى‏نمودم تا مرا در قبر بگذارند» درباره شاگردش مستجاب شد، و شيخ طوسى در نجف اشرف توطّن كرد و در همانجا هم كه منزل او بود و در ضلع‏شمالى خارج از صحن مطهّر واقع است به‏خاك سپرده شد.

تولد شيخ در سنه 385 هجريّه قمريّه، و ارتحالش در سنه 460 بوده است.

اين داستان را آورديم تا بدانيد: مظلوميّت شيعه فقط به جرم گفتار حقّ در طول تاريخ تا چه حدّ بوده است. گفتن حَىّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ جزء اذان مى‏باشد، و سنّى‏ها هم معترفند كه آن را عمر بن خطّاب از اذان حذف نمود و بجاى آن الصّلَوةُ خَيْرٌ مِنَ النّوْم قرار داده شد.

هم همان اسقاط، نادرست بود، و هم همين افزودگى.

عَلِىّ خَيْرُ الْبَشَرِ مَنْ أبَى فَقَدْ كَفَرَ كلام رسول خداست كه اهل سنّت نيز اين روايت را نقل كرده‏اند، و ما در همين مجموعه آورده‏ايم. (165)

آرى! آرى! اين اعمال همه نتيجه جهل و حماقت مى‏باشد كه از درون جاهل مى‏جوشد.

تقييد دوا ز جرْحْ مُطْلق كردن

هم جَذْرِ أصَمّ به فكر مُنْطِقْ كردن

جمع شب و روز در زمان واحد

بتوان، نتوان علاج احمق كردن (166)

در كتاب «الفصول الفَخْرِيّة» آمده است كه: در اين سنه يعنى هفتصد و يازده هجريّه بود كه سيّد تاج‏الدّين: ابوالفضل محمّد بن مجد الدّين الحسين بن على بن زيد را كه از نسل زيد بن داعى بود، او را و پسرانش: شمس‏الدّين حسين و شرف‏الدّين على را در كنار شطّ بغداد بكشتند، و بعضى از أجلاف عوام بغداد بدن سيّد را پاره پاره كردند و گوشت او را بخوردند، و هر موى او را به يك دينار به همديگر بفروختند.

سبب عداوت عوام بغداد با او اين بوده است كه: تربيت شيخ جمال الدّين حسن بن يوسف بن مُطَهّر علّامه حلّى را كرده بود، تا او نزد الجايتو سلطان محمد خدابنده با اهل مذاهب تسنّن همگى بحث كرد و سلطان محمد نقل به مذهب تشيّع نمود. (سيد تاج الدّين نقيب نقباى تمام ممالك سلطان خدابنده بود.) (167)

و أقول: تولّد سلطان محمد خدابنده الجايتو در سنه 680 و رحلتش در سنه 716 بوده است. و بنابراين كشته شدن سيد تاج‏الدين و دو پسرانش در زمان او بوده است.

بارى اين قضايا را در اينجا نقل نموديم تا روشن شود: اهل سنّت كه بدون دليل، معارضه با حق مى‏نمايند و كتابخانه‏هاى شيعه را كه مشحون از كتب علمى و كلامى آنهاست آتش مى‏زنند، و وقاحت و شناعت فعل را فقط و فقط براى الزام سكوت در برابر ستم و ظلم، و خفه شدن و زبان نگشودن در قبال خيانتها و جنايتهاى أربابانشان، تا اين سر حدّ پيش مى‏برند از حذف چند صلوات در صحيفه سجّاديّه إبا و امتناعى ندارند، بلكه آن را متقرّباً إلى‏الله انجام مى‏دهند.

ناحيه ششم از اشكالها در خصوص مورد صلوات آن است كه فرموده‏اند: و همچنين اضافه كردن كلمه آلِ مُحَمّدٍ بر صلوات بر محمّد به موجب رواياتى باشد كه از رسول خدا صلى الله عليه وآله حتّى از طريق عامّه نقل شده است كه فرمود: لاَ تُصَلّوا عَلَىّ صَلَوةً بَتْرى‏ . و صلوة بَتْرى‏ را تفسير فرموده‏اند به آنكه صلوات بر آل محمد بعد از صلوات بر محمد ذكر نشود.

پاسخ: از اين عبارت برمى‏آيد كه: عين اين كلمات، عبارات روايت است و اين از دو جهت نادرست مى‏نمايد:

اوّل: مؤنّث أبتر بر وزن بَتْرَاء مى‏آيد با مدّ؛ چرا كه أبْتَر وصف است، و هر وصفى كه بر اين وزن اَفْعَلْ باشد تأنيث آن فَعْلاَء با مدّ مى‏آيد همچون أبْيَض بَيْضَاء، و أسْمَر سَمْرَاء و أعْوَر عَوْرَاء. مگر آنكه افعل التّفضيل باشد كه مؤنّث آن بر وزن فُعْلَى آيد همچون أكْرَم كُرْمَى و أصْغَر صُغْرَى و أعْظم عُظْمَى كه علاوه بر آنكه بدون مدّ است، فاء الفعل آن ضمّه دارد.

و يا آنكه صفت باشد بر وزن فَعْلاَن كه مؤنّث آن بر وزن فَعْلَى مى‏آيد، مثل عَطْشَان عَطْشَى، سَكْرَان سَكْرَى ، ظَمْان ظَمْأى. و عليهذا تأنيث وزن كلمه أبْتَر كه وصف مى‏باشد، هميشه بَتْراء خواهد بود نه بَتْرَى.

جهت دوم آن است كه: عبارت لاَ تُصَلّوا عَلَىّ صَلَوةً بَتْراءَ متن روايتى نمى‏باشد . نه شيعه و نه عامّه آن را روايت نكرده‏اند. در «بحار الأنوار» مجلسى و «وسائل الشّيعه» شيخ حرّ عاملى و «وافى» فيض كاشانى، و در صحاح و سنن و مَسانيد عامّه (168) آن را روايت نكرده‏اند، و سيوطى در «الجامع الصّغير فى احاديث البشير النّذير»، و عبدالرّؤف مَنَاوى در «كنوز الحقائق فى حديث خير الخلائق» كه اختصاص به عبارات و اخبار رسول اكرم دارند، آن را ذكر ننموده‏اند. فقط ابن‏حجر هيتمى مالكى در «الصواعق المحرقة» ص 87 به عنوان روايت مرسله با عبارت: لاَتُصَلّوا عَلَىّ الصّلَوةَ الْبَتْراءَ با تعريف لفظ صلوة و بترا ذكر كرده است، و علّامه امينى رحمه الله در «الغدير» ج 2 ص 303 به همين عبارت از او نقل كرده‏اند.

آرى به مُفاد و مضمون آن رواياتى است مانند روايتى كه علّامه مجلسى رحمه الله در «بحارالانوار» ج 5 ص 209 از «تفسير نعمانى» از اميرالمؤمنين عليه السلام نقل مى‏كند و در ضمن آن حضرت مى‏فرمايد: هَذَا مَعَ عِلْمِهِمْ بِما قَالَهُ النّبِىّ صلى الله عليه وآله وَ هُوَ قَوْلُهُ: لاَ تُصَلّوا عَلَىّ صَلَوةً مَبْتُورَةً إذَا صَلّيْتُمْ عَلَىّ بَلْ صَلّوا عَلَى أهْلِ بَيْتى وَ لاَتَقْطَعُوهُمْ مِنّى، فَإنّ كُلّ سَبَبٍ وَ نَسَبٍ مُنْقَطِعٌ يَوْمَ الْقِيمَةِ إلاّ سَبَبى وَ نَسَبى، تا آخر. و عين اين روايت را نيز علاّمه مجلسى در «بحارالانوار» ج 93 ص 14 ايراد كرده است. و مانند روايات مستفيضه‏اى كه اخيراً در كيفيّت صلوات از رسول خدا صلى الله عليه وآله نقل كرديم، و مانند روايت صدوق با سند متّصل خود از عبدالله بن حسن بن حسن بن على از پدرش از جدّش كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود:

مَنْ قَالَ: صَلّى الله عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، قَالَ اللهُ جَلّ جَلاَلُهُ: صَلّى اللهُ عَلَيْكَ! فَلْيُكْثِرْ مِنْ ذَلِكَ! وَ مَنْ قَالَ: صَلّى اللهُ عَلَى مُحَمّدٍ، وَ لَمْ يُصَلّ عَلَى آلِهِ لَمْ يَجِدْ رِيحَ الْجَنّةِ، وَ رِيحُهَا تُوجَدُ مِنْ مَسِيرَةِ خَمْسِمِأةِ عَامٍ. (169)

«كسى كه بگويد: صلوات خدا بر محمد و آل او باد، خداوند جلّ جلاله مى‏گويد: صلوات خداوند بر تو باد! بنابراين بايد در فرستادن صلوات، زياد نمايد! و كسى كه بگويد: صلوات خدا بر محمد باد، و صلوات بر آل او نفرستد بوى بهشت را نخواهد يافت، در حالى كه بوى بهشت از مسير پانصد سال راه به مشام مى‏رسد.»

و همچنين شيخ صدوق با سند متّصل خود روايت مى‏كند از حضرت باقر عليه السلام از پدرانش عليهم السلام كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: مَنْ صَلّى عَلَىّ وَ لَمْ يُصَلّ عَلَى آلِى لَمْ يَجِدْ رِيحَ الْجَنّةِ، وَ إنّ رِيحَهَا لَتُوجَدُ مِنْ مَسِيرَةِ خَمْسِمِأةِ عَامٍ. (170)

«كسى كه درود بفرستد بر من، و بر آل من درود نفرستد بوى بهشت را نخواهد يافت در حالى كه بوى بهشت از فاصله پانصد سال راه مى‏رسد.»

امتياز هفتم براى صحيفه به دست آمده قديمه، سلامت صحّت سند آن مى‏باشد. ما براى آنكه كاملاً جنبه اين امتياز از نظرشان مشخّص گردد، لازم است عين عبارت ايشان را در اينجا نقل نمائيم، و سپس به پاسخ آن پرداخته و اشاره به مواقع ايراد و نادرستى آن بنمائيم :

ايشان مى‏فرمايند: «هفتمين امتياز صحيفه قديمه كه مى‏توان گفت: مهمترين امتياز است، سلامت سند آن است. توضيح اين كه:

سند صحيفه معروفه با اين جمله آغاز مى‏شود: حَدّثَنَا السّيّدُ الأجَلّ بَهَاءُ الشّرَفِ الى آخر. يعنى حديث كرد براى ما سيّد أجلّ بَهاءُ الشّرَف ـ تا آخر.

بنابراين سؤالى مطرح است كه: گوينده حدّثنا كيست؟! دانشمندان تحقيقاتى در اين باره دارند .

محقّق داماد ـ قدس الله سرّه ـ فرموده است كه: راوى اوّل يعنى گوينده حَدّثنا: عَمِيدُ الرّؤسَاء هِبَةُ اللهِ بْنُ حَامِدِبْنِ أيّوبَ بْنِ عَلِىّ بْنِ أيّوب لغوى مشهور است.

و شيخ بهائى ـ قدّس الله نفسه ـ فرموده است كه: گوينده حدّثنا: شيخ أبوالحسن على بن محمد بن محمد بن على بن محمد بن محمد بن سَكُون حِلّى نَحْوى است كه بنا به نقل سُيوطى در «بُغْيَة» و عبدالله افندى تبريزى در «رياض العلماء» در ترجمه ابن‏سكون، در حدود 606 وفات يافته است. و چون عميد الرّؤساء با ابن‏سكون همزمان بوده‏اند چنانچه سيّد فَخّار بن مَعْد موسوى از هر دو اينها روايت مى‏كند، و هر دو در يك طبقه مى‏باشند، لذا احتمال اين كه راوى حدّثنا عميدالرّؤساء باشد ترجيحى بر روايت ابن سكون ندارد.

و شيخ علىّ بن احمد معروف به سَديدى نسخه‏اى از صحيفه را داشته كه به خطّ ابن‏سكون نوشته شده بوده است.

آنچه گفته شد و اقوال ديگر چنانچه ملاحظه مى‏شود احتمالى بيش نيست.

چيزى كه به صحيفه مكشوفه در حرم حضرت رضا عليه السلام ارزش بى نظير مى‏دهد همين نكته است كه: سند روايت صحيفه در اين نسخه مذكور است. و آن اينكه نويسنده اين صحيفه به نام حسن بن ابراهيم بن محمد الزّامى (171) است كه به سال 416 اين نسخه را نوشته است.

او از أبوالقاسم عبدالله بن محمد بن سَلِمَه فرهاذجردى نقل مى‏كند كه وى به نويسنده صحيفه كه حسن بن ابراهيم باشد اجازه داده است كه: صحيفه را از استادش: أبوبَكر كرمانى روايت كند. و ابوبكر كرمانى نخستين راوى سند است در اين صحيفه كه سندى است جداگانه از سندى كه در صحيفه مشهوره است، و در آخر اين صحيفه مذكور است.

بر خلاف صحيفه مشهوره كه سند آن در اوّل صحيفه ذكر شده است.» تمام شد گفتار ايشان.

پاسخ از اين گفتار نيز به جهات مختلفى رجوع مى‏كند كه بايد حتماً در يكايك آن جهات، جداگانه و مفصّلاً بحث نمود:

جهت اوّل اين است كه: چون احتمال روايت عميدالرّؤساء با ابن‏سَكون مساوى است و ترجيحى در ميان وجود ندارد، لهذا اين احتمال و اقوال ديگرى كه در سند صحيفه گفته‏اند، احتمالى بيش نيست. و بنابراين سند صحيفه از يقينى بودن به مرحله احتمال و شك سقوط مى‏كند، و در برابر سند صحيفه به دست آمده كه نويسنده و راوى آن معيّن مى‏باشد، ارزش خود را از دست مى‏دهد.

پاسخ: اوّلاً ـ چه گوينده حَدّثنا عميدالرّؤسا باشد، چه ابن سَكون، هيچ تفاوتى در اتقان سند صحيفه ندارد. چرا كه هر دو شيعى و موثّق بوده‏اند، و از أعاظم و فحول علماء محسوب بوده‏اند. (172)

علم اجمالى سند در روايت، مانند علم تفصيلى در سند آن حجيّت دارد. چه فرق مى‏كند شما يقيناً بدانيد: قائل حدّثنا عميدالرّؤساء است، و يا قطعاً بدانيد: ابن‏سَكون مى‏باشد، و يا اينكه قطعاً بدانيد: يكى از اين دو نفر هستند و خارج از اين دو نفر نمى‏باشند در حالى كه در تعيّن و تشخّص هر كدام از آنها مشكوك باشيد؟!

تنجيز علم اجمالى به مانند علم تفصيلى مگر در مباحث اُصوليّه به ثبوت نرسيده است؟!

آيا در رواياتى كه سند آن مى‏رسد به عَنْ أحَدِهِما عليهما السلام ، و شما مى‏دانيد : گوينده حديث يا حضرت باقر، و يا حضرت صادق عليهما السلام مى‏باشد، ليكن در خصوص هر يك از آنها شك داريد، بدان حديث عمل نمى‏نمائيد و جزء محتملات در بوته انزوا مى‏گذاريد؟ ! و يا آنكه بعينها مانند روايتِ از خصوص يكى از آنها عمل مى‏كنيد؟!

آيا تفاوتى در ميان قائل حدّثنا و انحصار شبهه ميان يكى از اين دو شاخص، و در ميان راوى احدهما عليهما السلام و انحصار شبهه ميان يكى از آن دو امام موجود است؟!

ثانياً ـ بعضى از اعلام همچون مدرّس چهاردهى (ره) گفته‏اند: عميدالرّؤساء و ابن‏سَكون مساوى هستند و مى‏توانند هر دو نفر باشند (173) و بعضى جِدّاً گفته‏اند: قائل حدّثنا هر دو نفر مى‏باشند همچون ميرزا عبدالله افندى كه در كتاب خود گفته است: و حقّ نزد من آن است كه: قائل بدين كلام هر دوى آنها هستند، به علّت آنكه هر دو در درجه واحد مى‏باشند، و به علّت آنكه هر دو از تلامذه ابن عَصّار لغوى هستند. (174)

و همچون محدّث جزائرى در شرح صحيفه خود گويد: هر دو قول نيكو است، زيرا از كتب اجازات ظاهر مى‏شود كه: هر دو نفر آنها صحيفه شريفه را از سيّد أجَلّ روايت كرده‏اند (175) .

شيخ بهاءالدّين عاملى مى‏گويد: تحقيقاً ابن‏سكون مى‏باشد، و بر اين مرام اصرار دارد، و با شدّت قول به آنكه از عميد الرّؤساء است را رد مى‏كند. (176)

سيّد محمد باقر استرابادى مشهور به ميرداماد صريحاً آن را از عميدالرّؤساء مى‏داند. وى در شرح صحيفه خود گويد: و لفظ حدّثَنا در اين طريق براى عميدالدّين (177) و عمود مذهب عميدالرّؤساء مى‏باشد كه از امامان علماء أدب و از أفاخم أصحابنا ـ رضى الله تعالى عنهم ـ است.

اوست كه صحيفه كريمه را از سيّد أجَلّ بهاءُ الشّرَف روايت نموده است.

(دليل و شاهد ما) اين صورت دستخطى است كه: شيخ محقّق ما شهيد ـقدّس الله تعالى لطيفهـ بر نسخه‏اى كه به نسخه ابن‏سَكون عرضه داشته شده و مقابله گرديده است، مرقوم داشته است . و بر آن ـيعنى بر نسخه‏اى كه به خطّ ابن‏سكون استـ خطّ عميدالدّين عميد الرّؤساء ـ رحمة الله عليه ـ مى‏باشد بدين عبارت: قرائت نمود بر من اين صحيفه را سيّد أجلّ، نقيب اوحد، عالم، جلال الدّين عماد الإسلام أبو جعفر القاسم بن الحسن بن محمّد بن الحسن بن مُعَيّة ـأدام الله تعالى عُلُوّهـ قرائت صحيح و پاكيزه‏اى.

و من آن را براى وى روايت كردم از سيّد بهَاء الشّرَف أبى الحسن محمد بن الحسن بن احمد، از رجال او، كه نامهايشان در پشت اين ورقه ذكر گرديده است. و من به او اجازه دادم كه بر طبق آنچه كه من او را واقف نمودم و حدودش را براى او ذكر نموده‏ام، آن را از من روايت كند.

(اين مطلب را) نوشت هِبَةُ اللهِ بْنُ حَامِدِ بْنِ أحْمد بنِ أيّوب بنِ عَلىّ بنِ ايّوب در شهر ربيع الآخر از سنه ششصد و سه.

و الحمدللّه الرّحمن الرّحيم، وَ صَلاَتُهُ و تسليمُهُ على رسوله سَيّدنا محمّد المصطفى و تسليمُهُ على آلِهِ الْغُرّ اللّهَامِيمِ. (178)

تا اينجا حكايت خطّ شهيد ـ رحمه الله تعالى ـ مى‏باشد. (179)

و در اين عبارات همان‏طور كه ملاحظه مى‏گردد: به شهادت ميرداماد از خطّ شهيد كه نسخه خود را بر نسخه ابن‏سَكون عرضه داشته است، در ظهر صحيفه اجازه هِبَة [الله‏] بن حامِد بن احمد (عميد الرّؤساء) مى‏باشد كه به ابن مُعَيّه از طريق سيّد أجَلّ با همان روات معروف، صحيفه را اجازه داده است. بنابراين به طور يقين عميدالرّؤساء از سيّد أجلّ روايت كرده است.

و عالم عظيم مرحوم سيّد عليخان مدنى شيرازى در شرح صحيفه خود، بر همين نهج مشى فرموده، و با استناد به خطّ شيخ شهيد قائل حَدّثنا را عميدالرّؤساء دانسته است. چرا كه مى‏گويد : وَ هُوَ الصّحِيِحُ كَمَادَلّ عَلَيْهِ مَا وُجِدَ بِخَطّ الْمُحَقّقِ الشّهِيدِ (قدس سره). (180)

ميرداماد پس از استناد نسخه به عميدالرّؤساء چنانكه ديديم، مى‏گويد: و امّا نسخه‏اى كه به خطّ علىّ‏بن‏سَكون رحمه الله است، طريق اسنادش بدين صورت مى‏باشد:

خبر داد به ما ابو علىّ حسن بن محمّد بن اسمعيل بن اشناس بَزّاز در حالى كه بر او قرائت مى‏شد و وى اقرار به آن مى‏كرد. گفت: خبر داد به ما أبو المفضّل محمد بن عبدالله بن مطّلب شَيبانى، تا آخر آنچه كه در كتاب مذكور است.

و در آنجا نسخه دگرى مى‏باشد كه طريقش بدين صورت است:

حديث كرد براى ما شيخ أجلّ امام سعيد أبو علىّ حسن بن محمد بن حسن طوسى ـ تا آخر إسنادى كه در اين نسخه در حاشيه مكتوب بوده است. (181)

و در توضيح اين عبارت محدّث جزائرى گويد: و امّا نسخه‏اى كه در حاشيه نوشته شده است و ابتدايش گفتار حَدّثنا شيخ أجلّ مى‏باشد، همان نسخه‏اى است كه آن را فاضلِ سَدِيدى از نسخه ابن ادريس براى بيان اختلاف در سند ميان آن و ميان نسخه ابن‏سكون نقل نموده است. و ما در بسيارى از نسخه‏ها يافتيم كه: آن را در اصل و متن نوشته بودند، و قائل در حدّثنا در آن ابن‏ادريس مى‏باشد. (182)

و بناءً عليهذا مجموع نسخه‏هائى را كه ميرداماد به دست مى‏دهد سه نسخه مى‏باشد:

اوّل نسخه عميد الرّؤساء با روايت سيّد أجَلّ.

دوم نسخه ابن سَكون با روايت ابن اشناس بَزّاز.

سوم نسخه سَديدى با روايت از ابن إدريس، از ابو على حسن بن محمد طوسى، (پسر شيخ طوسى) .

با دقّت و تأمّل در آنچه گفته شد، نمى‏توان نُسَخ صحيفه را كه مصدّر به حَدّثنا مى‏باشند منحصراً از عميد الرّؤساء به حساب آورد، زيرا:

اوّلاً روايت عميدالرّؤساء از سيّد أجَلّ مسلّم است، وليكن روايت او غير از عبارت حَدّثنا مى‏باشد، و چه دليل داريم كه: عين لفظ حَدّثنا از على بن سَكون نبوده باشد؟!

ثانياً طريق روايت ابن‏سَكون از ابن اشناس بزّاز كه مُسَلّماً طريق دگرى است، نفى روايت او را با سند جداگانه‏اى ازسيّد أجَلّ نمى‏كند. چه اشكال دارد كه: على‏بن سَكون با دو طريق روايت، صحيفه را روايت نموده باشد: اوّل از طريق ابن اشناس، دوم از طريق سيّد أجلّ .

بلكه مى‏توان گفت: حتماً قائل حَدّثنا هم عميد الرّؤساء ممكن است بوده باشد، و هم ابن‏سَكون به سه دليل:

اوّل گفتار ميرزا عبدالله افندى كه خِرّيت فنّ رجال و درايه است. او مى‏گويد: الْحَقّ عِنْدِى أنّ الْقَائلَ بِهِ كِلاَهُمَا. (183)

دوم گفتار محدّث جزائرى كه وى نيز از مفاخر علماء متتبّعين ما محسوب مى‏گردد. او مى‏گويد : وَ كِلاَهُمَا حَسَنٌ لِمَا يَظْهَرُ مِنْ كُتُبِ الإجَازَاتِ مِنْ أنّهُمَا يَرْوِيَانِ الصّحِيفَةَ الشّرِيفَةَ عَنِ السّيّدِ الأجَلّ. (184)

سوم شهادت مجلسى اوّل ملّا محمد تقى در ضمن بعضى از اجازات خود كه فرموده است: و رَواه علىّ بن سَكون عن السّيّد الأجلّ. (185)

جائى كه اينها مى‏گويند: در كتب اجازات ما وارد است كه: هر دو نفر آنها على بن سكون و عميد الرّؤساء صحيفه را از سيّد أجَلّ روايت نموده‏اند، در اين صورت انحصار جزم به گوينده حدّثنا به يكى از آنها غير ديگرى مجوّزى ندارد.

بنابراين گوينده حَدّثنا كه راوى صحيفه مى‏باشد، دو نفر مى‏باشند، نه يك نفر مجهول.

ثالثاً ـ بسيارى از أعلام و أعاظم علماى شيعه بدون واسطه خودشان صحيفه كامله را از سيّد أجَلّ روايت كرده‏اند، و بنابراين، روايت آن از سيّد أجلّ منحصر به عميد الرّؤساء و ابن‏سَكون نمى‏باشد.

و با دقت در مشيخه و اجازات كتاب «بحارالأنوار» كه حقّاً حاوى مطالب نفيسه‏اى است اين مرام مشهود مى‏گردد، و ما اينك در اينجا به برخى از آنها اشاره مى‏نمائيم:

مجلسى رحمه الله از والدش در روايت اين صحيفه مباركه مطالب بسيارى را ذكر فرموده است . از جمله مرحوم والدش ملّا محمد تقى ـ أعلى الله درجته ـ در ضمن بيان سند خود در اين صحيفه مى‏گويد: آن را روايت مى‏نمايم از شيخ على، از شيخ على بن هِلال، از شيخ جمال‏الدّين، و مُسَلسَلاً يكايك از اعلام را معنعناً مى‏شمرد تا مى‏رسد به آنكه مى‏گويد: عَنِ الْعَلّامَةِ مُحَمّدِ بْنِ جَعْفَر بْنِ نِما، و سيّد شمس الدّين فَخّار بن مَعْد مُوسَوِى، و سَيّد عبدالله بن زُهْرَة از ابن إدريس و عميد الرؤساء: هِبةالله‏بن‏احمدبن‏ايّوب، و على‏بن‏سَكون، از سيّد أجَل تا آخر سند صحيفه كامله (186) .

در اينجا مى‏بينيم: علاوه بر آن دو بزرگوار، ابن إدريس هم جزو راويان بلافاصله صحيفه مى‏باشد.

و أيضاً از والدش در ضمن اجازه ديگر در بيان سند صحيفه از شيخ على، از شيخ احمد بن داود مَسَلْسَلاً مى‏رسد به سيّدين جليلين على بن طاوس و احمد بن طاوس و غير اين دو از فضلاء از سيّد از عبدالله بن زُهْره حَلَبى و محمد بن جعفر بن نما، و سيّد شمس الدّين فَخّار از محمد بن ادريس حلّى با اسنادش تا آخر.

و از عميدالرّؤساء هبةالله‏بن‏أحمدبن‏أيّوب، و على‏بن‏سكون از سيّدأجَلّ تاآخر. (187)

در اينجا ابن ادريس هم البتّه با سندى ديگر، ضميمه اسناد روايت مى‏گردد.

و أيضاً از والدش، در ضمن بيان اجازه، از شهيد از مَزيدى، تا مى‏رسد به: از محمد بن ادريس حلّى و از عميد الرّؤساء از سيّد أجلّ، و ابن ادريس، از أبو على، از پدرش شيخ الطّائفَة محمّد بن حسن طوسى. و از شيخ نجيب الدين بن نما، از شيخ محمد بن جعفر، از سَيّد أجَلّ روايت مى‏كند. (188)

و أيضاً از علّامه با سند متّصل ازشيخ سديد الدّين شاذان بن جبرئيل، و ابن‏ادريس، و ابن شهر آشوب، از عربى بن مسافر از سيّد أجل روايت مى‏نمايد. همچنين در ضمن حيلوله‏ها با سه سند ديگر از عربىّ بن مسافر از سيّد أجلّ روايت مى‏كند آنگاه مى‏گويد: إلى غير ذلك ممّا لايحصى.

در اينجا علاوه بر روايت ابن‏ادريس از شيخ طوسى، روايت محمد بن جعفر مشهدى را از سيّد أجلّ بيان مى‏كند.

و همچنين از والدش به خطّ خود او، روايت بعضى افاضل را كه صحيفه را نقل و روايت نموده‏اند بدين گونه ذكر مى‏كند:

مجلسى اوّل مى‏گويد: من صحيفه را روايت مى‏كنم از علّامه شهيد محمد بن مكّى، از سيّد شمس الدّين محمد ابن أبى المعالى، از شيخ كمال الدّين على بن حَمّاد واسطى، از شيخ نجيب الدّين يحيى بن سعيد، و شيخ نجم الدين جعفر بن نما، از پدرش شيخ نجيب الدّين محمد بن نما، و سيّد فخّار، از شيخ محمد بن جعفر مشهدى، از شيخ أجلّ (شيخ طوسى) به طورى كه شريف اجلّ نظام الشّرَف قرائت مى‏كرد و من گوش مى‏دادم.

و محمد بن جعفر مى‏گويد: همچنين من صحيفه را قرائت كردم بر پدرم: جعفر بن على مشهدى، و بر شيخ فقيه هِبَة الله بن نما، و شيخ مُقْرِى: جعفر بن أبوالفَضْل بن شقرة، و شريف أبوالفتح بن جَعْفَرِيّة، و شريف ابوالقاسم بن زَكِى عَلَوى، و شيخ سالم بن قُبارَوَيْه كه همگى آنان از سيّد أجلّ بهاء الشّرف روايت مى‏كردند.

و نيز با همين إسناد از محقّق، از ابن نما، از شيخ ابوالحسن على بن خَيّاط، از شيخ عربىّ بن مسافر (189) ، از سيد اجلّ بهاءالشّرف روايت مى‏نمايم.

و از سيّد فَخّار، از شيخ على بن يحيى خيّاط، از حمزة بن شهريار از سيّد أجلّ روايت گرديده است. (190)

در اين دستخط مجلسى اوّل مى‏بينيم كه: علاوه بر روايت محمد بن جعفر مشهدى صحيفه را از شيخ الطّائفة كه سندى دگر دارد، آن را از خصوص سيّد أجلّ، افراد كثيرى مانند جعفر بن على مشهدى، هِبَة الله بن نما، جعفر بن أبى الْفَضْل بن شقرة، و أبوالفتح بن جَعْفَريّة، و أبوالقاسم بن زكى علوى، و سالم بن قُبَارَوَيْه، و عَرَبىّ بن مُسافر، و حمزة بن شهريار روايت كرده‏اند.

و در صورت اجازه قبل ديديم كه: خود محمد بن جعفر هم از سيّد أجلّ روايت مى‏كند. بنابراين، اين پدر و پسر: جعفر بن على مشهدى و محمد بن جعفر هر دو صحيفه را از سيّد اجلّ روايت كرده‏اند.

و علاوه بر اين دو عَلَم، أعلام و أساطينى كه در اينجا راوى صحيفه از سيّد أجلّ به شمار آمده‏اند، هفت نفر مى‏باشند و با اين دو بزرگوار نه تن مى‏شوند، و با ابن ادريس، و عميد الرّؤساء و ابن‏سَكون مجموعاً دوازده نفر از بزرگان و جهابذه علم شيعه، صحيفه را از سيّد اجلّ روايت نموده‏اند.

بايد دانست كه: قبل از مجلسى اوّل كه روايات خود را از صحيفه كامله به واسطه اين أعلام به سيّد أجلّ مى‏رساند، شهيد اوّل: محمد بن مكّى بر اساس خطّى كه از او به دست آمده است، از شيخ نجم الدّين جعفر بن نما نقل مى‏كند كه: او صحيفه را از پدرش، از هشت نفر از أساطين و علمائى كه در اينجا ذكر كرديم روايت مى‏كند.

خطّ شهيد در اينجا از جمله سه اجازه‏اى است كه به خطّ او بوده، و به دست صاحب معالم ـ رضوان الله عليه ـ رسيده است. و صاحب معالم آن را در اجازه كبيره خود كه به سيّد نجم‏الدّين بن سيد محمد حسينى داده است، و ميان محدّثين و علماء شهرت بسزائى دارد، ذكر نموده است .

اين اجازه مباركه كه حقّاً حاوى مطالب نفيس و ارزشمندى است، مرحوم مجلسى در «بحارالأنوار» آن را بتمامها نقل نموده است. صاحب معالم: شيخ حسن ابن شهيد ثانى، مطلب را مى‏آورد تا مى‏رسد به اينجا كه مى‏فرمايد: و در نزد من اجازه‏اى است به خطّ شيخنا الشّهيد كه سيّد غياث الدّين (191) به اين مرد داده است. (192)

و همچنين دو اجازه دگر است كه شيخ نجيب الدّين يحيى بن سعيد، و شيخ نجم‏الدّين جعفر بن نما به او داده‏اند. و چون در اين دو اجازه مطالب زائد و مفيدى است از آنچه كه در طريق روايت ذكر مى‏گردد، ما مواضع مهمّ آن دو را در موارد لزوم نقل خواهيم نمود. (193)

تا آنكه مى‏گويد: و گذشت كه: شيخنا الشّهيد الأوّل از سيّد شمس الدّين محمدبن أبى المعالى موسوى از شيخ كمال الدّين مذكور روايت مى‏نمايد، و در نزد ما به خطّ شهيد رحمه الله اجازه شيخ كمال الدّين است كه به سيّد مذكور داده است، و در آن اشاره به اجازات ثلاثه مذكوره مى‏باشد. (194)

تا آنكه مى‏گويد: وَ مِنْها (يعنى از بعضى از چيزهائى كه از شيخ طوسى راجع به بعضى از كتب اوست) آن است كه: پدرم رحمه الله گفت كه: شهيد صحيفه كامله را از سيد سعيد تاج‏الدّين بن مُعَيّة از پدرش: أبى جعفر قاسم، از دائى‏اش تاج الدّين أبى‏عبدالله جعفر بن محمد بن مُعَيّة، از پدرش: سيد مجدالدّين محمد بن حسن بن مُعَيّة، از شيخ ابى جعفر محمد بن شهر آشوب مازندرانى، از سيد ابى‏صمصام ذى‏الفقار بن معبد حسنى، از شيخ ابى جعفر طوسى با سندى كه در اوّل آن مذكور است روايت مى‏كند.

و از سيّد تاج‏الدّين محمد بن مُعَيّة أيضاً از سيّد كمال الدّين رضى محمد بن محمد بن سيّد رضى الدّين آوى حسينى (195) از امام وزير نصيرالدّين محمد بن حسن طوسى، از پدرش از سيّد أبى رضا فضل الله حسنى، از سيّد أبى صمصام، از شيخ أبى جعفر طوسى روايت مى‏كند. (196)

تا آنكه مى‏گويد: وَ مِنْ ذَلِكَ (يعنى از بعضى از چيزهائى كه راجع به بعضى از كتب به خطّ شهيد در اجازات است) آن چيزى است كه: شيخ نجم الدّين جعفر بن نما ذكر نموده است كه: او روايت نموده صحيفه كامله را با اجازه از پدرش، از (1) شيخ محمد بن جعفر مشهدى كه او شنيده است قرائت شريف نظام الشّرَف (197) ابى‏الحسن بن العُرَيْضى العَلَوى الحسينى در شوّال سنه پانصد و پنجاه و شش را، و همچنين روايت مى‏كند به نحو قرائت از پدرش: (2) جعفر بن على مشهدى، و بر شيخ فقيه(3) هِبة الله بن نما، و شيخ مُقْرِى:(4) جعفر بن أبى الفَضْل بن شعْرة، (198) و (5) شريف أبى القاسم بن زَكِىّ عَلَوى، و (6) شريف أبى الفتح بن جعفريّة، و (7) شيخ سالم بن قبارَوَيْه همگى از سيد بهاء الشّرف با سند وى كه در آنجا مذكور است.

و نيز نجم الدّين آن را با اجازه روايت مى‏كند از پدرش، از شيخ أبى‏الحسن على ابن خيّاط، از (8)شيخ عربى بن مُسَافِر از سيد بهاءالشّرف با اسناد معلوم آن. (199) ، (200)