و همچنين در مطاوى كتب اصحاب خودمان بسيارى از دعاهاى منقوله از صحيفه سجّاديّه مشهوره را يافتهايم كه از انواع تفاوت و اختلاف در عبارات و فقرات، بلكه در تعداد أدعيه أيضاً برخوردار مىباشند، و ما از تعرّض به شرح و تحقيق آن، و وجوه ايراد و اختلافات آنها، در اينجا به طور مشروح و مفصّل خوددارى نموديم، چون ذكرشان موجب مزيد تطويل مىشد. علاوه بر آنكه استقصاء كلام در اين مرام بدون شكّ موجب ملالت و ملامت مىشود، و همچنين مُورِث خروج در اين مقام از مقصود اهمّ و منظور أتمّ در اصل اقدام ما بر اين امر مهم در اين شأن و مقام خواهد شد. وَ اللهُ الْمُسْتَعَانُ وَ عَلَيْهِ التّكلاَنُ.
و ما در اين صحيفه ثالثه اقتصار مىنمائيم أوّلاً بر مجرّد وارد ساختن جميع آن دعاهاى شريفهاى كه از اصل صحيفه سجّاديّه مشهوره ساقط شده است. و ثانياً بر ذكر بعضى از دعاهائى كه به حضرت على بن الحسين عليهما السلام انتساب دارد: آن أدعيهاى كه از آن دو صحيفه شريفه خارج مىباشند؛ و ضمّ كردن آنها را به صحيفه. بر حسب امكان وَ اللهُ الْمُسْتَعَانُ .
و امّا تعرّض به آن اختلافات را موكول داشتيم به تعليقاتمان بر هامشهاى «صحيفه ثانيه» مذكوره انشاءالله تعالى. وَ اللهُ الْمُوفّقُ.
بدانكه: تعداد دعاهاى صحيفه سجّاديّه مباركه متداوله، طبق آنچه كه الآن موجود است در آن صحيفه به روايت محمّد بن احمد بن مسلم مُطَهّرى، معروفه به روايت مطهّرى غير از آنچه كه در اكثر از نسخ ملحقات صحيفه كامله سجّاديّه يافت شده است، عبارت است از پنجاه و چهار دعا. با وجود آنكه آنچه را كه مذكور مىباشد أوّلاً در ديباجه نسخههاى اين صحيفه سجّاديّه متداوله، هفتاد و پنج دعا است.
و از اين گذشته، پس از اين متوكّل به هارون راوى صحيفه سجّاديّه مشهوره دوباره مىگويد ـ همان طور كه در اول آن مذكور است ـ : از او مقدار ده دعا ساقط شده است، و از آن أدعيه شصت و أندى دعا را حفظ داشته است. و عليهذا از دعاهاى باقيه نيز مقدار ده دعاى ديگر ساقط گرديده است.
و اين امرى است شگفت انگيز. وليكن گاهى به گمان مىرسد كه: اين دعاهاى معروفه مذكوره در مطاوى ملحقات نسخههاى صحيفه كامله شايعه، از جمله همان أدعيه ساقطه از اصل صحيفه متداوله مشهوره بوده باشد. وَ اللهُ يَعْلَمُ.
و ما اين صحيفه كامله را به صحيفه ثالثه نامگذارى نموديم. و اگر مىخواهى آن را به «الدّرَرُ الْمَنْظُومَةُ الْمَأثُورَةُ فِى جَمْعِ لَئالِىالأدْعِيَةِ السّجّادِيّةِ الْمَشْهُورَة» نام بگذار!
تا آنكه مىگويد: و اينك اوّلاً ما به ذكر آن بيست ويك دعاى ساقطه مىپردازيم، و پس از آن سائر أدعيه سجّاديّه را انشاء الله تعالى مىآوريم. (56)
صحيفه رابعه سجّاديّه، تدوين حاج ميرزا حسين
ابن محمّد تقى نورى متوفّى در سنه 1320 هجريّه قمريّه
وى در شب پنجشنبه 27 جمادى الآخرة رحلت كرد، و غير از آنچه كه در سائر صحيفهها وارد شده است مقدار 77 دعا جمعآورى نموده است. (57)
مرحوم محدّث نورى در صحيفه خود پس از حمد و ثناى خدا و صلوات بر رسول مختار و آل او گويد:
بنده گنهكار زشت كردار: حسين بن محمّد تقى نورى طبرسى چنين مىگويد كه: اين مجموعه رائقه لطيفه و صحيفه رابعه شريفهاى است كه من آن را از أدعيه مباركه سجّاديّه ـ كه بر انشاء كننده آن هزاران تحيّت باد ـ گرد آوردهام، از آن دعاهائى كه نه در صحيفه موصوفه در ميان علماء اسلام گاهى به اُخْت القرآن، و گاهى به زبور آل محمّد عليهم السلام موجود است و نه در صحيفه ثانيه كه آن را عالم جليل محدّث حرّ عاملى جمع آورى كرده، و نه در صحيفه ثالثهاى كه آن را فاضل ماهر خبير آقا ميرزا عبدالله اصفهانى رحمهما الله گرد آورده از آنچه كه در دو صحيفه پيشين موجود نبوده است، و ايشان بر شيخنا الحرّ رحمه الله طعن زده است كه: وى ادّعاى استقصاء نموده با وجودى كه از دستش أدعيه بيشمارى ساقط گرديده؛ و بنابراين آنچه را كه به آن از أدعيه ساقطه برخورد كرده است آورده است، و پنهان بوده بر او (آقا ميرزا عبدالله) همان گونه كه بر شيخ حرّ نيز پنهان بوده آنچه كه جستجو كننده بر آن دست مىيابد. و من اگر چه از اسب سواران پيشتاز اين ميدان نبودهام إلّا أنّ السّهَى الّتِى اسْتَصْغَرَتْهُ الْعُيُونُ تَتَحَرّكُ كُلّمَا سَارَ الْفَرْقَدَانِ. «مگر آنكه ستاره سُها كه چشمها آن را كوچك مىپندارد تحرّك مىنمايد هر كجا كه فرقدان به گردش درآيند.» (58)
پس از اين مقدارى از أدعيه را از مصادر مختلف حتّى بعضى از أدعيه شعريّه را كه به آن حضرت نسبت داده شده است و از جهت عربيّت و أدبيّت ضعيف مىباشد ذكر نموده است (59) و در پايان كتاب گويد:
اين آخرين موردى بود از آنچه كه در جمع أدعيه سجّاديّه اراده نموده بوديم ـ عَلَى مُنْشِيهَا ألْفُ سَلاَمٍ وَ تَحِيّةٍ ـ كه از آن دو صحيفه كريمه كه متمّم صحيفه مباركه معروفه بودند، ساقط گرديده بود.
و ما اشاره به مأخذ آنها نموديم، و اساتيدى را كه بر طريق روايت آنها دست يافتيم ذكر نموديم و غالب آنها بلكه همگى آنها را ـ إلاّ مَا شَذّ مِنْهَا ـ از كتب معتبره مُعَوّلَةٌ عَلَيْهَا مأخوذ گرديده است.
عليهذا نبايد بر ما ايراد شود ايرادى را كه صاحب صحيفه ثالثه بر صاحب ثانيه نموده بود از عدم ذكر مأخذ و خارج بودن مذكورات او از حدّ مَسانيد. و غرض او طعنه بر بعضى از أدعيه او بود كه ذكر نموده بود، در حالى كه از براى آنها در كتب اصحاب عين و أثرى نبود، مانند مُنَاجَاتِ خمسة عشر، وگرنه اغلب أدعيهاى را كه آورده بود، در كتب معروفه مذكور بود .
و پنهان نماند كه اگر اين مثل معروف نبود: كَمْ تَرَكَ الأوّلُ لِلآخِرِ. «چه بسيار از علومى است كه بيان آن را پيشينيان براى پسينيان باقى مىگذارند.» تحقيقاً پس از كوشش و سعى اين دو عالم متبحّر با وجود آنكه كُتُبى و أعوانى همراه داشتهاند، براى اين بنده كوتاه و قاصر و مبتلا به شرّ زمانها در شرّ شهرها و مساكن از مساكن اهل ايمان، باقى نمىماند چيزى كه بتواند التقاط و جمعآورى كند.
از خداوند مسئلت داريم كه خودش حفظ فرمايد، و توفيق دهد، و مرافقت أبرار را روزى فرمايد ! و اين صحيفه شريفه را در ديوان حسنات ثبت نمايد، روزى كه خوبان از بَدان جدا مىگردند . (60)
صحيفه خامسه، تدوين حاج سيد محسن امين
حسينى عامِلى متوفّى در سنه 1371 هجريّه قمريّه
تدوين سيّد معاصر محسن بن عبدالكريم بن على بن محمّد أمين حسينى عاملى نزيل دمشق است كه در سنه 1330 هجريّه قمريّه به طبع رسيده است و محتوى است بر جميع صحيفه ثالثه و رابعه و زيادى بر آنها. از تأليفش در سنه 1323 فارغ گرديده، و مجموع أدعيه آن 182 دعا مىباشد كه تعداد 52 دعا را تنها خودش روايت كرده است و بقيّه أدعيه آن در يكى از دو صحيفه ثالثه و رابعه موجود است. (61)
مرحوم امين در مقدّمه صحيفه خود پس از حمد و صلوات مىفرمايد: چون تقديرات مرا ملزم نمود كه ترك وطن نموده و در دمشق اقامت نمايم، در سنه يك هزار و سيصد و بيست و سه قمريّه حال اقتضا نمود تا در صحّت نسخه ثانيه سجّاديّه نظرى نموده و تعليقاتى بر آن بياورم تا شرح غرائب و تفسير غوامض آن، و غير آن از فوائد به جهت اجابت درخواست بعضى برادران بوده باشد. و آن همان صحيفهاى بود كه محدّث ثقه جليل شيخ محمّد بن حسن بن على بن حسين حرّ عاملى مشغرى صاحب وسائل قدس سره از دعاهاى مولانا زين العابدين و سيّدالسّاجدين و امام العارفين و أبو الأئمّة الميامين امام على ابن الحسين بن على بن ابيطالب ـ صلوات الله و سلامه عليهم أجمعين ـ جمع نموده بود.
وى در آنجا گفته بود: آن را از منقولات علماء أعلام از أدعيه آنحضرت عليه السلام كه به او واصل گرديده و در صحيفه كامله مشهوره نبوده است جمعآورى كرده است.
چون در آن هنگام از نسخههاى مورد اعتماد آن صحيفه در نزد من نبود، لهذا رجوع كردم به كتب متضمّنه آن أدعيه، و در اين أثناء برخورد نمودم به بعضى از أدعيه مرويّه از آنحضرت عليه السلام كه نه در صحيفه اُولى بود و نه در ثانيه. و تصميم گرفتم كه آنهارا به صحيفه ثانيه ملحق سازم، زيرا گمان مىكردم مقدار آنها كم است. چون در تتبّع استقصاء نمودم، چنين دريافت كردم كه: أدعيه مودَعه در كتب معتبرهاى كه دو صحيفه از آنها خالى مىباشند، چيزهاى بسيارى است به طورى كه اگر جمع شود هر آينه صحيفه كبيرهاى خواهد شد، با وجود آنكه جامع صحيفه ثانيه عالمى متبحّر بوده است و در آن متصدّى جمع آورى همگى آنچه كه از صحيفه كامله ساقط شده است گرديده است.
بر اين اساس تصميم گرفتم پس از اتّكال بر خداوند تعالى بر آنكه جميع آن أدعيه را در صحيفه ثالثهاى مجتمع سازم، پس هفتاد و چند دعا كه در صحيفه اولى و ثانيه موجود نبود جمعآورى كردم و در اين ميان اطّلاع پيدا نمودم در ميان كتب، صحيفه ثالثهاى وجود دارد . لهذا در بدست آوردن آن نهايت جدّيت خود را مبذول داشتم تا به توفيق خداى متعال بعد از بحث طويل و طلب شديد و فحص اكيدِ در آفاق بر آن وقوف يافتم. و آن صحيفهاى بود كه آن را فاضل متبحّر متتبّع: آقا ميرزا عبدالله بن عيسى بن محمّد صالح اصفهانى قدس سره معروف به أفندى صاحب «رياض العلماء» (62) و شاگرد علّامه مجلسى، و معاصر صاحب وسائل گردآورده است، و در آن آنچه را كه صحيفه معاصرش از آن خالى بوده است جمع نموده است، و لسان حالش مىگويد: كَمْ تَرَكَ الْمُعَاصِرُ لِلْمُعَاصِرِ. «چه بسيار از علومى را كه در زمان واحد كسى به دست نمىآورد، و براى همعصرش باقى مىگذارد.»
و همچنين برخورد كردم بر صحيفه رابعهاى كه آن را فاضل متبحّر متتبّع مطّلع معاصر: آقا ميرزا حسين بن محمّد تقى طبرسى نورى مجاور در سامرّاء و پس از آن در مشهد غروى در حال حيات و ممات: صاحب كتاب «مستدرك الوسائل» قدس سره جمع كرده بود، و در آن آورده بود آنچه را كه دو صحيفه ثانيه و ثالثه از آن خالى بوده است، و خود بدين مَثَل متمثّل گرديده است: كَمْ تَرَكَ الأوّلُ لِلآخِرِ. «چه بسيار از علومى را كه افراد پيشين براى افراد بعدى باقى مىگذارند.»
پس از آنكه اين جانب استقراء تمام از اين دو صحيفه مذكوره: ثالثه و رابعه نمودم، دريافتم كه آنها از بسيارى از أدعيهاى كه من جمع نمودهام خالى مىباشند، و بنابراين با خود گفتم: كَمْ تَرَكَ الأوّلُ لِلآخِرِ وَ الْمُعَاصِرُ لِلْمُعَاصِرِ. «چه بسيار از علومى را كه علماى قبلى براى بعدى، و چه بسيار علومى را كه عالم معاصر نيز براى هم عصر خود باقى مىگذارد.»
همان طور كه صحيفه خود را چنان يافتم كه: از بسيارى از أدعيهاى كه آن دو صحيفه بر آن اشتمال دارند، خالى مىباشد. و عليهذا درصدد آن برآمدم تا آنچه را كه در صحيفه من به تنهائى آمده است، از آن أدعيه جدا كرده و آن را صحيفه خامسه قرار دهم. امّا از اين تصميم برگشتم:
زيرا أوّلاً بايد از تمام مشقّات و مجاهداتى كه در راه بقيّه أدعيه كشيده بودم و آنها را مرتّب گردانيده بودم، و آنچه كه از فوائد در شرح و تعليقه آن به كار بسته بودم، دست مىشستم.
و ثانياً شخص ناظر بداند كه: من در تفتيش وتنقيب و كوشش در اين راه كم نگذاردهام، و من بحمدالله تعالى و توفيقه رسيدهام به بيشتر آنچه كه آن دو بزرگوار رسيدهاند، و به بسيارى از آنچه كه آنها بدان نرسيدهاند، و اين نظر موجب گردد تا درباره من طلب غفران نمايد و نيز باعث گردد تا از ترس و جُبْن، و از كسالت و سستى در كار تجنّب ورزد و بداند كه: مَنْ سَارَ عَلَى الدّرْبِ وَصَلَ. «هر كس از راه گسترده و در گشاده برود، به مقصود مىرسد.»
بنابراين بر آن شدم تا بر صحيفه خودم بيفزايم آنچه را كه در صحيفه آن دو عالم بود و صحيفه من از آن خالى بود، و آن را صحيفه خامسه نامگذارى نمايم گرچه مشتمل بر جميع صحيفه ثالثه و رابعه بوده باشد. وليكن به واسطه آنكه اشتمال دارد بر آنچه آنها اشتمال ندارند، با آنها فرق پيدا مىنمايد، و سزاوار مىگردد كه صحيفه خامسه براى چهارمين صحيفه قرار گيرد.
لهذا مجموع دعاها و ندبههاى اين صحيفه بالغ بر يكصد و هشتاد و سه دعا شد كه از آنها مقدار پنجاه و پنج دعا اختصاص به ما داشت، و هر چهار صحيفه ديگر از آن خالى بود، و شصت و هشت دعا را ما در مجموعه آن دو صحيفه مذكوره و غير آندو يافتيم. و سى و يك دعا را فقط از صحيفه ثالثه و بيست و نه دعا را فقط از صحيفه رابعه نقل نموديم.
و از اينجا نتيجه اين مىشود كه: اگر ما اطّلاع بر آن دو صحيفه پيدا نكرده بوديم، مقدار أدعيهاى كه گرد آورده بوديم همگى بالغ بر يكصد و بيست و سه دعا مىگشت، و آن عبارت بود از پنجاه و پنج دعائى كه ما به نقل آن متفرّد بوديم، و آنچه را كه در مجموع دو صحيفه و غير آن دو يافته بوديم، كه عبارت از شصت و هشت دعا بود. و اين مقدار به تعداد و شماره بسيارى، از هر يك از سه صحيفه سابقه به تنهائى بيشتر مىباشد.
و از اينجا معلوم مىشود فضيلت صحيفه من بر آن سه صحيفه، مگر «صحيفه ثالثه» كه معلوم نيست تتبّع جامع آن صحيفه چه اندازه بوده است؟! چون همان طور كه خواهى دانست، نسخههاى واصله به دست ما از آن صحيفه، ناقص مىباشد.
و ما در تنقيب و تفتيش در مظانّ وجود آن نُسَخ، و در جمع ميان نسخههاى مختلفه به حسب وسع و طاقت كوتاهى نكرديم، همچنانكه در ترتيب أدعيه با تقديم و تأخير، و قرار دادن هر دعائى را با دعاى مناسبش كوتاهى ننموديم، در حالى كه آن دو نفر در دو صحيفه خود اين امر را مهمل گذاشتهاند.
و در ذهن من نمىگذشت، و يا در دل من خطور نمىكرد كه: براى احدى نوشتن استدراك بر اين صحيفههاى فضلاء ثلاثه امكان داشته باشد، آنان كه در ميان اهل عصر خود به تتبّع و تبحّر و اطّلاع امتياز داشتهاند، بلكه براى ايشان در طول عمرشان غير از آن شغلى نبوده است .
و از امور شگفت انگيز آن است كه: من بسيارى از أدعيه را در ميان كتب مشهوره متداولهاى كه نسخههاى آن يقيناً در نزد آنان بوده است و از آن نسخهها نقل كردهاند، پيدا نمودهام .
و كافى است براى تو، صاحب «صحيفه ثالثه»: آن كس كه در حفظ و تتبّع و معرفت تصانيف و مصنّفين، كم نظير بوده است و تا به جائى مهارت او اوج داشت كه اوراقى را از كتب مجهولهاى كه اوّل و آخرش از بين رفته بود، به وى ارائه مىكردهاند، او آنها را تميز مىداد و مىشناخت آنها از چه كتابى مىباشند، و در حالى كه تقريباً نيمى از عمر خود را در سياحت بسر برده بود و در بيشترى از شهرها داخل شده بود، و در تمام اين مدت مشغول تتبّع و تفحّص در كتب بوده است.
و بلكه صاحب «صحيفه رابعه» چنين بوده است. زيرا وى را كه ما همعصر او بودهايم مشاهده كردهايم، و نظير او را در عصرش در تتبّع و تصفّح و جمع كتب نادرة الوجود و بحث و تنقيب از آثار اهل بيت عليهم السلام در طول عمرش، نديده و نشنيدهايم به طورى كه تا زمان شيخوخت و پيرى، شغلى غير از اين نداشته است.
اين بزرگان همه مقصد واحدى را تعقيب مىنمودهاند، و هر لاحقى از آنها مىكوشيده است تا برساند خود را به آنچه كه سابق از آنها نرسيده است. تا اينكه خداوند بر من منّت نهاد تا رسيدم به أفضل از آنچه كه آنان رسيدند، و سهل و آسان شد براى من، وصول به سختتر از آنچه كه آنها بدان رسيدهاند. به علّت آنكه گردآورى اين أدعيه پيشتر از آنكه دست كسى بدان دراز گردد، آسانتر است از زياده كردن بر آنها. و زياده كردن بر آنها نيز پيشتر از تتابع أفكار و تعاقب أنظار آسانتر است از پس از آن. و اين امرى است معلوم و پوشيده نمىباشد، وليكن ذَلِكَ فَضْلُ اللهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ وَ اللهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظِيمِ. (63)
بنابراين، من بر فضل و كرم او، شكر او را به جاى مىآورم و آنچه گفتم از باب بيان و حديث نعمت اوست، با وجود آنكه من از اسب سواران ممتاز اين جولانگاه نمىباشم، وليكن خداى تعالى امر فرمود تا كشتى نوح عليه السلام در روى كوچكترين كوهها متمكّن گردد و بنشيند.
و صاحب «صحيفه رابعه» مىگويد: اگر اين مثال دائر «كَمْ تَرَكَ الأوّلُ لِلآخِرِ» نبود پس از كوشش و جهد اين دو عالم متبحّر يعنى حرّ عاملى و فاضل اصفهانى 0 و با وجود اعوان و كتبى كه داشتهاند، امكان نداشت براى اين قاصر فاقد اعوان، و مبتلاى به شرّ أزمان در شرّ بُلْدان از مساكن اهل ايمان كه أدعيه را التقاط و جدا و پيدا نمايد ـ (انتهى) .
و جائى كه اين گفتار، كلام وى باشد ـ كه رحمت خدا بر او باد ـ و اين شكوه او از فقد اعوان و از شهر و زمان، با وجود سعه حال و تمكّنى كه دارا بوده است، پس بيا و ببين مثل من چه بايد بگويد؟!
و من چنين نمىباشم كه ادّعا كنم احاطه به جميع أدعيه مأثوره از آنحضرت عليه السلام را پيدا كردهام، بلكه چه بسا آنچه را كه از من فوت شده است بيشتر باشد از آنچه كه به من واصل گرديده است؟ و سهل و آسان گردد براى كسانى كه پس از من مىآيند آنكه زياد كنند بر آنچه كه من جمع نمودهام، همچنانكه امكان يافت كه من بيفزايم بر أدعيه جمعآورى كسانى كه پيش از من بودهاند، چرا كه علوم آل محمّد عليهم السلام إحصاء نمىشود، و مآثرشان به شمارش نمىآيد. چگونه اين طور نباشد در حالى كه آن علوم مأخوذ مىباشد از مدينه علم نبوى و مستمدّ است از منبع فيض الهى؟
و شايد آنچه از ما مختفى گرديده است بيشتر باشد از آنچه به ما رسيده است، و عبادت زينالعابدين عليه السلام و دعاهاى وى و مناجات او به گونهاى است كه قلم را قدرت إحصاء آن نمىباشد . در صورتى كه صاحب «صحيفه ثالثه» گفته است: اكثر كتابهاى أدعيه و اعمال، و بالخصوص روايات قدماء اصحاب ما تلف گرديده است، و از آنها عين و اثرى بجاى نمانده است. بنابراين ما چگونه مىتوانيم مدّعى إحصاء و حصر آن أدعيه گرديم. در اينجا صاحب ثالثه مىگويد: مگر آنكه من تا سر حد توان و قدرتم آنچه را كه در جهد و نيرو داشتم بذل كردم ـ انتهى. (64)
مرحوم امين قدس سره در اينجا نُه مورد از تنبيهات را بيان مىكند، و پس از آن وارد در ذكر دعاها مىشود. در تنبيه و بيان چهارم مىفرمايد: بدانكه: من چون اوّلاً در مقام جمع أدعيه برآمدم، ابتداءً در مقام تعرّض به ذكر أسناد آن نبودم، و نامى از كتب مأخوذه از آنها را هم غالباً نمىآوردم، و اين فقط به خاطر اختصار بود. چون ذكر آن أدعيه در كتب مربوطه متكرّراً آمده بود، همان طور كه صاحب «صحيفه ثانيه» أيضاً بر همين منوال مشى كرده بود.
علاوه بر اين به جهت آن بود كه در ذكر مصادر و أسانيد آنها، فائده مهمّهاى به نظر نمىرسيد، به علّت سهولت امر در مستحبّات و بخصوص در دعاها، (65) با وجود آنكه ارسال آنها در كتاب متأخّر كمتر از ارسال آنها در كتاب متقدّم نمىباشد .
و چه خوب گفته است صاحب «صحيفه ثالثه» در ضمن كلامش در اوّل خطبه گفتارش: إنّ أهْلَ عَصْرِنَا لَمْ يَعْتَمِدُوا عَلَى مَرَاسِيلِ أمْثَالِنَا إلّا وَ قَدْ بَلِيَتْ عِظَامُنَا وَ طَالَ زَمَانُ وَفَاتِنَا.
«تحقيقاً اهل عصر ما بر روايات مرسله ما اعتماد نمىكنند مگر هنگامى كه استخوانهايمان كهنه گردد و زمان دور و درازى از مرگمان بگذرد.»
و در اين سخن اشاره دارد بر آنكه آنچه را كه شخص معاصر، به نهج ارسال روايت مىكند، كمتر از آنچه كه شخص متقدّم به نهج ارسال روايت مىنمايد نيست با فرض تساوى آن دو در وثاقت، إلّا اينكه طبيعت اهل هر عصر بر آن منطبع گرديده است كه: معاصرين خود را حقير و كوچك بشمارند؛ بلكه فضل و برترى مرد غالباً ظاهر نمىگردد مگر پس از مرگش، آن هم بعد از سپرى شدن مدّت طولانى از عهد وفاتش، لكن در عين حال او بر صاحب صحيفه ثانيه عيب مىگيرد كه چرا ذكر مأخذ أدعيهاى را كه روايت كرده است ننموده است؟ زيرا فقدان ذكر سند، آنها را از حدّ مسانيد بيرون كرده، و در زمره مراسيل داخل مىكند. و به همين سبب است كه او هر دعائى را كه ذكر مىكند، اشاره به كتابى كه از آن نقل كرده است مىنمايد.
و با وجود اين، خود او در بسيارى از أدعيه ذكر اسانيدش را مهمل گذارده است، و شايد آن دعا در آن كتابى كه از آن نقل نموده است بدون ذكر سند بوده است.
و من چون بر اين تعييب و تعيير وى وقوف يافتم عازم شدم بر ذكر اسانيد و اسماء كتبى كه از آنها نقل نمودهام به جهت فرار و خلاصى از مثل اين گونه اعتراض، و همچنين به جهت خالى نبودن آن از فائده مترتّبه بر آن ـ تا آخر كلام او. (66)
و در تنبيه و بيان نهم مىفرمايد: بدان: اكثر أدعيهاى را كه ما در اين صحيفه جمع نمودهايم آنها را از كتب معتبره معتمده نقل نمودهايم. و معذلك براى صحّت آنها از خود آنها بر خود آنها شواهدى است. زيرا بلاغت ألفاظ و علوّ مضامين، قويترين شاهد بر صحّت نسبت آنها مىباشد.
امّا بعضى از آنها بدين مثابه نيستند، و از بعضى از آنها در نفس انسان خطورى پيدا مىشود كه البتّه بر شخص ناقد بصير مخفى نمىباشد، وليكن چون ما قطع به عدم صحّت نسبتشان نداشتيم، عذرى در ترك آن نداشتيم. فلهذا آنها را نيز ثبت نموديم و عهده آن را با ناقلينش قرار داديم، با ملاحظه سهولت امر به علّت عدم ترتّب حكمشرعى، و رجاء حصولثواب براىكسانىكه بدانأدعيه مترنّممىگردند. (67)
وليكن ما به چند مناجات منظومه برخورد نموديم كه قطع به فساد نسبتشان به امام عليه السلام يافتيم به جهت ركيك بودن ألفاظشان به طورى كه كسى كه كوچكترين درايت و تميزى داشته باشد راضى نمىگردد آنها را به خودش منتسب سازد، پس چگونه احتمال مىدهد از منبع فصاحت و بلاغت تراوش نموده باشد؟! و علاوه بر اين در بعضى از آنها «لَحْن و إيطاء» و در بعضى إيطاء وجود دارد. و از اين قبيل است آنچه كه صاحب صحيفه رابعه به نقل از خطّ بعضى از علماء ذكر كرده است و أوّلش اين است:
ألَمْ تَسْمَعْ بِفَضْلِكَ يَا مُنَائى
دُعَاءً مِنْ ضَعِيفٍ مُبْتَلاَء تا آخر نُه بيت كه همگى آنها از اين قبيل هستند. و رَوِىّ دو بيت از آنها لفظ خطاء به مدّ آمده است كه در آن جمع ميان خطا و ايطاء شده است. و رَوِىّ دو بيت از آنها لفظ رجائى آمده است.
و از همين قبيل است مناجاتى كه از خطّ بعضى از علماء نيز نقل نموده است و اوّلش اين است:
إلَيْكَ يَا رَبّ قَدْ وَجّهْتُ حَاجَاتِى
وَجِئْتُ بَابَكَ يَا رَبّ بِحَاجَاتِى
تا آخر يازده بيت كه جميع آنها در ركيك بودن تساوى دارند. و در رَوِىّ بيت سوم أيضاً لفظ حاجاتى آمده است. و بخشى از آن اين گونه مىباشد: أنْتَ الْعَلِيمُ بِمَا يَحْوَى الضّمِيرُ بِهِ. و بعضى اين گونه است: وَارْحَمْ ذُنُوبِى بِمَا أخْطَأْتُ وَ ارْحَمْنِى .
و عذر صاحب صحيفه رابعه در ايراد اين دو مناجات، عدم كمال معرفت اوست به لسان عربى.
و أيضاً از همين قبيل مىباشد مناجاتى كه ما در كتاب محمّد طَبيب يافتهايم، و أحدى از صاحبان صحيفهها آن را ذكر ننمودهاند و اوّلش اين است:
اُجِلّكَ عَنْ تَعْذِيبِ مِثْلِى عَلَى ذَنْبِ
وَ لاَ نَاصِرٌ لِى غَيْرُ نَصْرِكَ يَا رَبّ
تا پايان پانزده بيت كه حيا مىدارد كسى كه به اقلّ درجه معرفت داشته باشد آن را به او نسبت دهد، به سبب آنكه صادر شده است از كسى كه علم عربيّت را به خوبى نمىدانسته است، و معنى فصاحت و بلاغت را نشناخته بوده است. و در اين مناجات است: وَ أنَا عَبْدُكَ الْمَحْقُورُ فِى عِظَمِ شَأنِكُمْ. و أيضا در آن مىباشد:
وَ تَقْلِبُنى مِنْ ظَهْرِ آدَمَ نُطْفَةً
اُحَدّرُ فِى قَعْرٍ صَرِيحٍ مِنَ الصّلْبِ
فَأخْرَجْتَنى مِنْ ضِيقِ قَعْرٍ بِمَنّكُمْ
و در آن مىباشد همچنين :
فَحَاشَاكَ فِى تَعْظِيمِ شَأنِكَ وَ الْعُلَى
تُعَذّبُ مَحْقُوراً بِإحْسَانِكُمْ رَبّى
لِلأنّا رَأيْنَا فِى الأنَامِ مُعَظّماً
تَجَلّىعَنِالْمَحْقُورِفِىالْحَبْسِوَالضّرْبِ
و غير اينها از امثال اين هذيانها. (68)
از اينجا به بعد مصنّف محترم «صحيفه خامسه» شروع مىنمايد به ترتيب در ذكر يكصد و هشتاد و سه دعا و مناجات از آنحضرت عليه السلام، و خصوصاً آن بيست و يك دعاى ساقطه از صحيفه كامله، هر كدام از آنها را كه در محلّ مناسب خود ذكر مىنمايد، متذكّر مىگردد كه: اين از جمله آن بيست و يك دعاى ساقطه مىباشد، و هر يك از أدعيه «صحيفه ثالثه» أفندى و صحيفه رابعه نورى را كه آنها بدان متفرّد مىباشند مشخّص مىكند، و هر يك از أدعيهاى را كه خودش بدان متفرّد مىباشد مشخّص مىنمايد، و هر دعائى را كه در سائر مجاميع يافت شده است با ذكر كتب و مصادر آن معيّن مىنمايد؛ و مجموع اين أدعيه در 494 صفحه به پايان مىرسد، و الحقّ زحمت كشيده، و در تدوين آن بدين كيفيّت رنج برده و دعاهاى بسيارى را همان طور كه خودش شرح آن را بيان كرده، و داراى اعتبار مىباشند تنظيم و گردآورى نموده است.
جَزَاهُ اللهُ عَنِ الإسْلاَمِ وَ الإيْمَانِ وَ الْعِرْفَانِ وَ الشّهُودِ، وَ عَنْ مُنْشِىءِ الصّحِيفَةِ سَيّد السّاجِدينَ وَ زَيْنِالْعَابِدِينَ عَلَيهِ أفضلُ التحيّة وَالسّلام أحْسَنَ الْجَزَاءِ وَالّثَوابِ وَالإكْرَامِ.
صحيفه سادسه سجّاديّه تدوين شيخ محمّد صالح بن
ميرزا فضلالله المازندرانى الحائرى متولّد در سنه 1297
هجريّه قمريّه كه در فهرست تصانيفش ذكر نموده است. (69)
آية الله نجفى مرعشى در استدراك بر مقدّمه سيد محمّد مشكوة كه در شرح فارسى صحيفه سيّد صدرالدّين بلاغى ترجمه آن آمده، نامى از مستدرك اخير: صحيفه سادسه مازندرانى نبردهاند، ولى سه صحيفه ديگر را به شمارهها و مصنّفين جداگانهاى ذكر مىكنند:
«صحيفه سادسه» گرد آورده: شيخنا الفقيه المحدّث حاج شيخ محمّد باقر بن محمّد حسن بيرجندى قائمى.
«صحيفه سابعه» گردآورده: شيخ روايت ما علّامه شيخ هادى بن عبّاس آل كاشف الغِطاء نجفى صاحب كتاب «مستدرك نهجالبلاغة» و غيره.
«صحيفه ثامنه» گرد آورده: شيخنا العلّامه حاج ميرزا على حسينى مرعشى شهرستانى حائرى. (70)
در اينجا چون صحيفه سادسه حائرى مذكوره در «الذّريعة» را با اين سه صحيفه اخيره مرعشى، و با آن يك صحيفه كه به عنوان ملحقات از ملا محمّد تقى صوفى زرآبادى قزوينى ضميمه نمائيم، مجموعاً تعداد صحيفههاى نامبرده به ده عدد بالغ مىگردد. ولى بايد ديد كه: آيا اين چهار صحيفه اخيره واقعاً بر «صحيفه خامسه» مرحوم سيّد محسن امين زيادتى دارند، يا آنكه چون اين اعلام همگى در عصر واحدى مىزيستهاند، هر يك براى خود به جمعآورى مستدركاتى پرداخته است، و چون طبع نشده بوده است و هر كدام هم از مصنّفات دگرى بىاطّلاع بودهاند، چه بسا در أدعيه مرويّه آنها تداخل صورت گرفته باشد، و من حيث المجموع از أدعيه گردآورى شده از «صحيفه خامسه» امين چيزى را اضافه نياورده باشند؟!
الصّحيفةُ السّجّاديّةُ الجامِعَةُ
أخيراً مجموعهاى به نام «الصّحيفةُ السّجّاديّةُ الجامِعَةُ» انتشار يافته است كه مدوّن آن يكى از محقّقين و رجال عظام از حوزه مقدّسه علميّه بلده طيّبه قم مىباشند، و الحقّ از جهت جمعآورى جميع أدعيه منسوبه به آنحضرت، و گردآورى أدعيه صحيفه كامله، و ثانيه و ثالثه، و رابعه، و خامسه، و أحياناً بعضى از مصادر دگر، و نيز از جهت حسن سليقه در تصحيح و كاغذ و تجليد و طبع و سائر مزايا بالأخصّ داشتن چهارده عدد فهرستهاى گوناگون در آخر كتاب، وبحث مُشبع در تواتر و قطعى بودن سند صحيفه كامله، و تنظيم نقشه و ترسيم بعضى از اسناد قطعيّه را حتّى از خود جناب مدوّن معنعناً تا حضرت زين العابدين عليه السلام، و أيضاً از ناحيه دسته بندى نمودن و موضوعى قرار دادن آن دعاها بر حسب سبك كلاسيكى، و آسان بودن رجوع به هر دعاى مطلوبى كه طبق حال داعى بر حسب موضوعات و حالات متفاوته، مختلف مىباشد، در درجه كمال است.
بالأخصّ كه داراى قطع وزيرى، و حجمى معتنابه، و چشمگير، و براى نشان دادن شخصيّت آنحضرت از جهت حالات و أدعيه و مناجاتها جالب و داراى اهميّت است.
امّا در اين مجموعه مدوّنه يك اشكال مهمّ و خطير به نظر حقير مىرسد ـ والله العالم ـ و آن اين است كه: أدعيه صحيفه كامله با أدعيه سائر صُحُف و مصادر با هم مخلوط شده است، و جز با رجوع به فهرست پايان كتاب، به هيچ وجه قابل تميز و تشخيص نمىباشد.
چون دعاها بر حسب موضوعات تقسيم و تسهيم گرديده است، و در رأس و عنوان هر دعائى نيز اشاره به مصدر آن نشده است كه آيا از صحيفه كامله مىباشد، و يا از غير آن؟! روى اين اساس هر كس دعاى «صحيفه كامله» را از روى آن بخواهد بخواند هيچ راهى براى تعيين آن ندارد مگر به فهرست تخريجات و اتّحادات آن مراجعه نمايد، تازه آن فهرست همين قدر نشان مىدهد كه: دعاى شماره فلان از كامله است يا نه. نه آنكه اگر مىخواهى مثلاً فلان دعاى صحيفه كامله را طبق حال خودت بخوانى به فلان دعا مراجعه نما!
معلوم است كه: أدعيه صحيفه كامله بخصوصها داراى مزيّتى مىباشند از جهت متن و مضمون، و از ناحيه بلاغت و فصاحت، و از جهت سَنَد و مصدر كه أبداً با أدعيه سائر صحيفهها قابل قياس نيست.
صحيفه كامله داراى سند متواتر قطعى است كه از زمان امام تا به حال در هر دوره تواتر خود را حفظ نموده است، و أعلام از علماء و محدّثين بالأخصّ «نهجالبلاغة» و آن صحيفه را در اجازات خود مرقوم مىداشتهاند. و نه تنها با يك سَنَد، بلكه با اسناد كثيره و مختلفهاى در هر عصر همراه بوده است.
مجلسى ـ رضوان الله عليه ـ در كتاب اجازات از «بحارالأنوار» آن را به طرق عديدهاى روايت مىكند، از جمله روايتِ آن است از والدش: محمّد تقى علّامه مجلسى اوّل كه در رؤيا بدون واسطه از حضرت قائم آل محمّد عليه السلام به طور مناوله (دست به دست گرفتن) اخذ و روايت نموده است. (71)
و سپس نيز با روايت والدش محمّد تقى از بعضى از مشايخ خود معنعناً روايت كرده است، و در خاتمه آن علّامه مجلسى اوّل مىفرمايد: و غير از اين طريق، طرق كثيرهاى وجود دارد كه بر آلاف و اُلوف زيادتى مىنمايد، و اگر چه آنچه را كه من ذكر كردهام با نهايت اختصار آن بالغ بر ششصد طريق عالى مىگردد. (72)
و همچنين پس از آنكه روايت صحيفه را از والدش: محمّد تقى از طريق شهيد ثانى ذكر مىكند مىگويد: صورت مكتوب پدر علّامهام بعد از اين اجازه شهيديّه ثانيه اين است كه: من به فرزند اعزّ خود اجازه دادم تا از من اين صحيفه را با اين إسناد از حضرت امام السّاجدين و زين العابدين و العارفين على بن الحسين بن على ابن ابيطالب با اسنادى كه بلا واسطه از صاحب الزمان و خليفة الرّحمن ـ صلوات الله و سلامه عليه ـ در رؤيا واقع شده است، با سائر اسانيدى كه بر هزار هزار سند افزون است (يك ميليون سند (73) ) روايت كند. (74)
و همچنين پس از آنكه روايت صحيفه را با أسناد مختلفه و كثيرهاى به طريق ذكر حَيْلُولَهها در ميان سند از والدش محمّد تقى، از شيخ بهاءالدّين عاملى و سائر اساتيد و أعلام اجازه خود نقل مىكند، در خاتمه آن عبارت پدر را مىآورد كه: اسانيد مذكوره در اينجا فقط بر پنجاه و شش هزار و يكصد عدد رسيده است. (75)
و همچنين در اجازه ديگرى چون روايت صحيفه را از والدش: علّامه محمّدتقى از طريق صاحب الزّمان عليه السلام و از خط شيخ شمس الدين محمّد صاحب الكرامات: جدّ حسين بن عبدالصّمد پدر شيخ بهائى عاملى ـ أعلى الله تعالى مقامهم ـ نقل مىكند، و نيز مرحوم مجلسى اوّل با ذكر حيلولههائى، كثرت طرق را اعلام مىفرمايد، در پايانش مجلسى اوّل مىگويد: و حاصل آنكه ابداً شكّى وجود ندارد بر اينكه صحيفه كامله از مولانا سيّد السّاجدين مىباشد، از جهت متن خود صحيفه، و فصاحتش، و بلاغتش، و اشتمالش بر علوم إلهيّهاى كه براى غير معصوم امكان آوردن آن نمىباشد. و الحمدللّه ربّ العالمين بر اين نعمت جليله و عظيمهاى كه اختصاص به ما جماعت شيعه دارد. و صلوات و درود بر مدينه علوم ربّانيّه: سيّد المرسلين و عترت وى ابواب علوم و حكمتهاى قدّوسيّه و السّلام عليهم و رحمة الله و بركاته.
زينت داد با كتابت خود محمّد تقى بن مجلسى در اوّل شهر الله الأعظم رمضان سنه يك هزار و شصت و چهار. و اسانيد مذكوره در اينجا عبارت از پنجهزار و ششصد و شانزده سند مىباشد . (76)
و در ميان اجازات مجلسى اوّل كلمه لاَيُحْصَى بسيار است يعنى از اين طريق روايت به قدرى أسناد تكثّر دارد كه قابل شمارش نمىباشد، مثلاً در يكى از حيلولههاى اجازه صحيفه از شيخ بهائى مىفرمايد:
و با اسناد سابقه و غيرها مِمّا لاَيُحْصَى به واسطه شهيد و به غيرها از سيّد تاج الدّين از جماعت غفيرى از علماء ما كه در عصر وى بودهاند. (77)
و نيز در ميان اجازه ايشان از والد شيخ بهائى در ضمن حيلولهاى مىگويد: وآنچه را كه من از اسانيد صحيفه به غير از اين اسانيد مشاهده كردهام فَهِىَ أكْثَرُ مِنْ أنْ تُحْصَى . (78)
بارى با وجود اين اتقان و استحكامى كه در «صحيفه كامله» وجود دارد، چگونه مىتوان آن را با سائر أدعيهاى كه بدان پايه نمىباشند، و يا احياناً ضعف سند دارند، و يا در متن و عبارت مغلوط و مشوّش به نظر مىآيند خلط نمود؟!
روى اتقان و متانت و استوارى آن صحيفه است كه علماء أعلام در هر زمان آن را با خطّ خود مىنوشتهاند، و مقابله مىكردهاند، و در خصوص عبارات و حفظ عين الفاظ و كلمات آن سعى بليغى مبذول مىداشتهاند، و عين آن أدعيه را در اجازات خود مىآوردهاند، و به شاگردان و افراد مجاز توصيه به احتياط مىنمودهاند. يعنى در اجازه آن به ديگران، و نقل و حكايت آن سبيل ملاحظه و دقّت و احتياط را به نحو أشدّ و اكمل واجب است مبذول دارند، تا خداى ناكرده كلمهاى و حرفى تغيير نيابد، و تحويل و تحريف به عمل نيايد.
اين است معنى احتياطى كه مرسوم است مشايخ اجازه در اجازاتشان به كسانى كه اجازه روايت مىدهند، سفارش مىنمايند!
در اين حال آيا مىتوان صحيفهاى را كه در تواتر سند مانند قرآن مىباشد، و آن را انجيل اهل بيت و زبور آل محمّد نام نهادهاند، (79) و اين نام در كتب، مشهور و متداول است، آن را با دعاهاى غير فصيحه و غير بالغه در حدّ اعلاى معارف إلهيّه، همطراز و قرين نمود؟! و يا أدعيه فصيحه و حاوى معارفى كه تا اين سر حدّ نمىباشند را با آن برابر ساخت، و همه را در يك ريسمان كشيد؟!
آيا اين طرز عمل، همگام قرار دادن عالم را با جاهل، و در يك عِقْد در آوردن و در يك بند كشيدن لؤلؤ رخشنده را با خَزَف، و فيروزه را با خرمهره نمىباشد؟!
جائى كه خود مؤلّف محترم در يك جا اعتراف مىنمايد كه: دعاى 201 را كه در صحيفه 5/228 دعاى 67 از كتاب «أنيس العابدين»، و «بحار» و «صحيفه 4» روايت كرده است، و صاحب «صحيفه 5» يعنى آيةالله سيّد محسن امين عاملى فرموده است: وَلَكِنْ فِى عِبَارَاتِهِ مَا يُوهِنُ الْجَزْمَ بِكَوْنِهِ مِنَ الإمَامِ عليه السلام وَ يَقْوَى كَوْنُهُ مِنْ تَألِيفِ مَنْ لاَيُحْسِنُ الْعَرَبِيّةَ (80) «و ليكن در عبارات آن، مطالبى است كه جزم انسان را به آنكه ازامام عليه السلام است سُست مىنمايد، و تقويت مىكند كه: آن انشاء كسى مىباشد كه عربيّت را نمىداند.» چگونه اين دعا را با طولش و مضامين باردش آورده است، و در رديف دعاى كامله قرار داده است؟!
مرحوم محدّث نورى در آخر صحيفه رابعه خود دو مناجات منظومه را كه از خطّ بعضى از علماء يافته است ذكر نموده است، كه اوّل يكى از آنها: اَلَمْتَسْمَعْ بِفَضْلِكَ يَا مُنَائى؛ و اوّل ديگرى: إلَيْكَ يَا رَبّ قَدْ وَجّهْتُ حَاجَاتِى مىباشد كه اوّلى نُه بيت و دومى يازده بيت مىباشد (81) و ما در همين كتاب ص 50 و ص 51 از آية الله امين نقل كرديم كه در «صحيفه خامسه» خود ـ با آنكه تمام أدعيه «صحيفه ثالثه» و «رابعه» را نقل نموده است ـ نياورده است. و در تنبيه نهم در مقدمه صحيفه خود آنها را مجعول،و ركيكالعبارة، و از شخص غيرعالم بهأدبيّت وعربيّت دانسته است.
وليكن معذلك مُدَوّن محترم «صحيفه سجّاديّه جامعه» هر دوى آنها را ذكر نموده است، و شگفت آن است كه مىگويد: وَ نَحْنُ نُورِدُهُمَا كَذَلِكَ مَعَ اعْتِقَادِنَا بِعَدَمِ صِحّةِ نِسْبَتِهِمَا إلَيْهِ عليه السلام، لِمَا فِيهِمَا مِنْ ضَعْفٍ فِى نَظْمِهِمَا وَ لَفْظِهِمَا، وَ هُوَ عليه السلام عَيْنُ الْفَصَاحَةِ و مَنْبَعُ البَلاَغَةِ. وَ قَدْ قَطَعَ السّيّدُ الأمِينُ بِفَسَادِ نِسْبَتِهِمَا إلَيْهِ عليه السلام فِى مُقَدّمَةِ الصّحِيفَةِ «5» وَ قَالَ: عُذْرُ صَاحِبِ الصّحِيفَةِ «4» فِى إيرَادِهِمَا عَدَمُ كَمَالِ مَعْرِفَتِهِ بِاللّسَانِ الْعَرَبِىّ. (82)
«و ما با وجود آنكه اعتقاد به عدم صحّت نسبت آن دو به امام عليه السلام داريم، چون در لفظ و نظم آنها ضعفى وجود دارد كه از امام عليه السلام كه چشمه فصاحت و منبع بلاغت مىباشد، صادر نمىگردد، آنها را در اينجا ذكر مىكنيم. و سيّد امين در مقدمه «صحيفه خامسه» خود، يقين به فساد استناد آنها به امام عليه السلام نموده است و گفته است: عذر صاحب «صحيفه رابعه» در آوردن اين دو مناجات، عدم كمال معرفت اوست به زبان عربى.»
در اينجا اگر حضرت سجّاد عليه السلام از محدّث نورى مؤاخذه كنند كه: چرا اين دعاهاى ركيك و بدون سند را در زمره أدعيه من آوردى و به من انتساب دادى؟! و مرحوم امين هم مطايبةً به دفاع برخاسته، و عذر او را عدم كمال معرفت به زبان عربى دانند، مؤلّف محترم در برابر مؤاخذه آنحضرت كه: شما با اقرار و اعتراف به فساد استناد آن دو به من، چرا آنها را در صحيفه جامعهات ذكر كردى و به من انتساب دادى، و بالأخره جزء مجموعه خود در رديف صحيفه كامله نهادى، چه جواب خواهند گفت؟!
آيا جز اينكه بگويند: مىخواستم صحيفه جناب شما قطورتر گردد، و حجيمتر به نظر آيد، حرف ديگرى دارند؟!
ولى اصل اشكال مسأله در اينجاست كه: چرا ما بايد دعاها را همان طور كه وارد شده است، بيان نكنيم و ننويسيم و نخوانيم؟! چرا «صحيفه كامله» را جدا طبع نكنيم؟! و «صحيفه ثانيه» و «ثالثه» و «رابعه» و «خامسه» را نيز همان طور كه هست بدون اندك تصرّف به دست مردم ندهيم، تا از تصرّف در كلام امام، و در گفتار آن صاحبان صحائف برحذر بوده باشيم، و صحيح و سقيم را جدا جدا معرّفى نكنيم، و خلط و مَزْج مابين درست و نادرست، و يقينى از مشكوك نمائيم؟!
اصولاً كتاب دعا را همان طور كه وارد شده است بايد قرار داد، آن هم دعائى مانند «صحيفه كامله سجّاديّه» كه به همين نَسَق و ترتيب از امام رسيده است. آيا متفرّقكردن و پراكنده نمودن آن در ميان غير آن،در حكم مُثْله نمودن آن نمىباشد؟!
اينك مرسوم شده است كه در طبع كتب أعلام و بزرگان، محقّق و مُعَلِّق و مُصَحّح آن با عنوان مَزِيدَةٌ مُنَقّحَةٌ (با زيادتيها و پاكسازيهائى) در عبارات مصنّف تصرّفات غيرقابل توجيه به عمل مىآورد. و اين گناهى است بزرگ.
و كار به جائى مىرسد كه ديگر در اين گونه مطبوعات أبداً اعتنائى بدان تصنيف نمىگردد؛ زيرا معلوم نيست كه تصحيح كننده آن چقدر از خود مايه گذارده است؟ و چقدر از مطالب كتاب با گفتار مؤلّف تطبيق دارد؟
و لهذا در طبع اخيرى كه از كتاب «وافى بِالوَفيَات» به عمل آمده است، در پشت مجلّدات نخستين آن نوشته است: الطّبْعَةُ الثّانِيَةُ غَيْرُ الْمُنَقّحَةِ (83) يعنى مردم بدانند: محتويات كتاب از دستبرد متصدّيان طبع و انتشار بيرون بوده است.
مؤلّف محترم همه أدعيه را گرد آورده است، و بر حسب موضوعات دستهبندى نموده، و هر موضوعى را در باب عليحدهاى نهاده است. مثلاً در ابتداى كتاب، هشت دعا را كه در موضوع تحميد و توحيد و تسبيح و تمجيد مىباشند ذكر نموده است، بدين ترتيب:
اوّل: إذَا ابْتَدَأ بالدّعاء بَدَأ بِالتّحميد للّه عزّوجلّ و الثّناء عليه:
الْحَمْدُ لِلّهِ الأوّلِ بِلاَ أوّلٍ كَانَ قَبْلَهُ، وَ الآخِرِ بِلاَ آخِرٍ يَكُونُ بَعْدَهُ ـتا آخر.
دوم: فى التّحْمِيد للّه عزّوجلّ:
الْحَمْدُ لِلّهِ الّذِى تَجَلّى لِلْقُلُوبِ بِالْعَظَمَةِ، وَاحْتَجَبَ عَنِ الأبْصَارِ بِالْعِزّةِ ـ تا آخر.
سوم: فى التّوحيد:
إلَهِى بَدَتْ قُدْرَتُكَ وَ لَمْتَبْدُ هَيْئَةُ جَلاَلِكَ، فَجَهِلُوكَ وَ قَدّرُوكَ بِالتّقْدِيرِ عَلَى غَيْرِ مَا أنْتَ بِهِ، شَبّهُوكَ ـ تا آخر.
چهارم: فى التّسبيح:
سُبْحَانَكَ اللَهُمّ وَ حَنَانَيْكَ، سُبْحَانَكَ اللَهُمّ وَ تَعَالَيْتَ ـ تا آخر .
پنجم: فى تسبيح الله تعالى و تنزيهه:
سُبْحَانَ مَنْ أشْرَقَ نُورُهُ كَلّ ظُلْمَةٍ، سُبْحَانَ مَنْ قَدّرَ بِقُدْرَتِهِ كُلّ قُدْرَةٍ ـ تا آخر.
ششم: إذَا تَلاَ قوله تعالى: «وَ إنْ تَعُدّوا نِعْمَةَ اللهِ لاَ تُحْصُوهَا:
سُبْحَانَ مَنْ لَمْ يَجْعَلْ فِى أحَدٍ مِنْ مَعْرِفَةِ نِعَمِهِ إلاّ الْمَعْرِفَةَ بِالتّقْصِيرِ عَنْ مَعْرِفَتِهَا كَمَا لَمْ يَجْعَلْ فِى أحَدٍ مِنْ مَعْرِفَةِ إدْرَاكِهِ أكْثَرَ مِنَ الْعِلْمِ بِأنّهُ لاَ يُدْرِكُهُ ـ تا آخر.
هفتم: فى التمجيد:
الْحَمْدُ لِلّهِ الّذِى تَجَلّى لِلْقُلُوبِ بِالْعَظَمَةِ، وَ احْتَجَبَ عَنِ الأبْصَارِ بِالْعِزّةِ ـ تا آخر.
هشتم: إذَا مَجّدَ اللهَ و استقصَى فى الثّناء عليه:
اللَهُمّ إنّ أحَداً لاَيَبْلُغُ مِنْ شُكْرِكَ غَايَةً وَ إنْ أبْعَدَ إلاّ حَصَلَ عَلَيْهِ مِنْ إحْسَانِكَ مَا يُلْزِمُهُ شُكْرَكَ ـ تا آخر.
در اينجا اين موضوع خاتمه مىيابد، و داخل مىشود در موضوع صَلَوات كه دعاى نهمين است . (84)
و همان طور كه ملاحظه مىشود در اين أدعيه هيچ گونه، ميزى وجود ندارد كه از هم شناختهگردند، و آنچه متيقّنالصّدور است از غير آن مشخص گردد،تا مىرسد به خاتمه كتاب در فهرست سيزدهم كه فهرست تخريجات و اتّحادات صحيفه جامعه مىباشد، در آنجا معيّن مىنمايد كه دعاى اوّل از صحيفه اوّل مىباشد.
و دعاى دوم در «صحيفه ثالثه»، و در «صحيفه ثانيه» به نقل «صحيفه ثالثه»، و در «صحيفه خامسه» موجود است.
و دعاى سوم در «ارشاد» مفيد است، و از «مطالب السّئُول» نقل شده است.
و دعاى چهارم در «ملحقات صحيفه اوّل»، و در «صحيفه ثانيه»، و كفعمى در «مصباح» خود آورده است.
و دعاى پنجم در «دعوات» راوندى، و صحيفه 3 و صحيفه 5، وجود دارد.
و دعاى ششم در «تحفالعقول»، و صحيفه 4 و صحيفه 5 موجود است.
و دعاى هفتم در «مُلْحَقات صحيفه اول»، و در صحيفه 2 موجود مىباشد.
و دعاى هشتم در صحيفه 3 موجود است، و آن را از بيست و يك دعاى ساقطه به شمار آورده است و از آن در صحيفه 5 حكايت نموده است. (85)
اگر گفته شود: آخر ما مىخواهيم تمام أدعيه را بر حسب موضوعاتش دستهبندى نمائيم!
پاسخ آن است كه: أدعيه مسلّمه و متيقّنه را، يا أدعيه مشكوكه و واهيه از جهت مَتن و سَنَد را؟! وآنگهى چه كسى ما را الزام به چنين عملى نموده است؟! و أساساً بر حسب موضوع قرار دادن و كلاسيك نمودن آنها چه منافعى را در بر دارد؟! اگر اين امرى درست بود چرا خود حضرت سجّاد عليه السلام در «صحيفه كامله» دعاها را دستهبندى ننمود؟! چرا در قرآن كريم، سورهها و آيات، دستهبندى نشده است؟!
قرآن، كتاب تلاوت و عمل و اخذ حال معنوى است. در هر سوره آيات مختلفه از مطالب عرفانيّه و معارف الهيّه و وحدت حضرت اقدس حق تعالى به صور و اشكال مختلف و متفاوت به چشم مىخورد . و بايد هم همين طور باشد. زيرا هر قارى قرآن در هر روز و شب، در هر حال متفاوت، نيازمند به همه گونه از نصايح و اندرز و حكمت مىباشد، و در هر لحظه بايد متوجه توحيد باشد، و هميشه بايد آيات احكام در ميان آن به طورِ دورانى گردش نمايد. قرآن اوّل و آخر ندارد، همهاش يكسان و يك گونه مىباشد.
اين است كتاب وحى آسمانى و دستورالعمل براى پيدا شدن احوال معنوى و زندگى جاودانى مملوّ از نعمتهاى باقيه و سرمديّه چه دنيوى و چه اخروى. و لهذا سُوَر و آياتش همچون طبيعت دست نخورده، پاك و صاف و بدون دخل و تصرّف است.
ليل و نهارش متفاوت، كوههايش مختلف، دشتها و بيابانهايش غيرمتناسب، شمس و قمرش گهى در اوج و گاهى در حضيض. فصول أربعهاش در هر نقطهاى از جهان حكم خاصّى دارد، رودخانهها و درياها و اقيانوسهايش هر كدام داراى اندازه و سعه و حكم مخصوص و آب متفاوتى مىباشد .
اين اختلاف طبعى و طبيعى، جهان را قائم و استوار نموده است، و هر آينه همه چيز اگر بنا بود يكسان و هم شكل و هم رنگ و هم اندازه و هم حرارت و دما گردد، ديگر يك لحظه اين جهان پايدار نبود، و دو دستى با دست خود جام مرگ را مىنوشيد، و عالم در فنا و عدم و هلاكت فرو مىرفت.
قرآن و دعا و هر كتاب الهى نيز اين چنين مىباشد، زيرا از برداشت نفوس و ارواحى كه در جهان سراسر اختلاف، و زير سپهر نيلگون، و آسمان سپيد و قرمز و طلائى زندگى مىكنند، أخذ گرديده است.
اگر شما بخواهيد مثلاً قرآن كريم و مجيد را به صورت مباحث موضوعى و مطالب دستهبندى شده گرد آوريد! آيات احكام از ارث و نكاح و طلاق را در يك جا، آيات راجعه به عبادات همچون حجّ و صلوة و صيام را در يك جا، آيات راجع به مدنيّت از بيع و دَيْن و رهن را در يك جا، آيات توحيديّه و معارف الهيّه را در يك جا جمعآورى نمائيد، ديگر اين قرآن، قرآن نيست. قرآن كريم و مجيد نمىباشد، داراى صفت مَجْد و كرم نمىگردد. در آن عنوان لاَ يَمَسّهُ إلاّ الْمُطَهّرُونَ (86) صدق نمىكند.
كتابى كلاسيكى خواهد شد مانند سائركتب. عنوان معجزه ندارد. عنوان خلود و أبديّت ندارد . به بشر خداجو، روح نمىبخشد، جان نمىدهد، جانپرور نمىباشد.
محمّد على فروغى مردى دانشمند بود، و از كتاب «سير حكمت» وى در اروپا و تصحيح و تعليق برخى از كتب، مشهود است كه درس خوانده بوده است. ولى اين مرد در زمان رضاخان پهلوى علمدار و شاخص استعمار انگلستان در ايران بود و به قدرى به تابع و متبوع، به رضاخان و به استعمار انگلستان كمك كرد كه حقّاً بايد در اين موضوع بخصوص كتابى بلكه كتابهائى نوشته گردد . در زمان وى بود كه قرائت قرآن را از مدارس برداشتند و به جاى آن آيات منتخبه نهادند .
وى اراده داشت تا قرآن را تلخيص كند، و آيات مكرّره آن را بردارد كه دست غيب احديّت بر سر او كوفت، و با وارد شدن قشون روس و انگليس در ايران به نزد ارباب خود آمد، و او را امر به استعفا و فرار كرد. وللّه الحَمْد و له المِنّة آن سبو بشكست و آن پيمانه ريخت.
قرآن كريم و نهجالبلاغة و صحيفه كامله سجّاديّه، هر عبارت و كلمه آن، موضوعيّت دارد و نبايد تغيير و تبديل و تحريف در آن به عمل آيد، نبايد پراكنده و متفرّق و ملحق به سائر كتب شود. نبايد كتب دگرى را بدانها الحاق كرد.
اگر كسى مىخواهد مستدركى بر «نهجالبلاغة» بنويسد، راه او باز است، ولى نبايد آن را داخل در «نهجالبلاغة» نمايد. نبايد بر حسب موضوعات، آن استدراك را با خطبههاى نهج بياميزد و درهم كند.
نهج البلاغة مِنَ الْبَدْوِ إلَى الْخَتْم، انتخاب سيّد رضى از خطب و مكتوبها و حِكَم اميرالمؤمنين عليه السلام است كه داراى سبكى خاص و معانى مخصوصهاى است كه: لَهَا مِنْهَا عَلَيْهَا شَوَاهِدُ. اگر كسى مدّعى است كه من هم بقيّه خطب را جمع مىكنم، مباركش باد، ولى همان طور كه نوشتهاند و مىنويسند، جداگانه و عليحده به عنوان مستدرك بايد نوشته و تنظيم گردد. و حتّى با اصل «نهجالبلاغة» در يك مجلّد تجليد و صحافى نشود. تا شأن و مقام هر خطبه و كتابى به جاى خود محفوظ بوده باشد.
آيا ما مىتوانيم قرآن كريم را با تورات و انجيل به طور مباحث موضوعى و مطالب علمى دسته بندى كنيم و در يك مجموعه جمع كنيم حتّى به طورى كه آيات قرآن از آن دو كتاب آسمانى مشخص نگردد و براى تميز آنها از يكديگر فهرستى بياوريم، گرچه فرض شود آن تورات و انجيل هم، كتب واقعى بوده و محرّف نبوده باشند؟ و يا مثلاً حتّى در سر هر صفحه براى آيات قرآن و براى تورات و انجيل علامت تعيين و تشخيص قرار دهيم؟ اين مثال، فرد اجلاى از مثالهاى متصوّره مىباشد كه در اينجا آورده شد. معلوم است كه ابداً اين كار صحيح نيست. قرآن كريم عقلاً و شرعاً و شهوداً داراى خواصّ و مزايا و آثار و محدوديّتهائى مىباشد كه به تمام معنى الكلمه نبايد با سائر كتب گرچه احاديث قدسيّه و الواح سماويّه باشد خلط شود.
بارى اين گونه أدعيه را در هم آميختن، و براى تعيين آن به فهرست كتاب ارجاع دادن و بالأخره بدين طريق خود را از زير بار مسئوليّت و مؤاخذه بيرون نهادن، عيناً مانند خوردن شَرَقْ مىباشد كه آن مرد مست و شرابخوار براى رهائى خود از دست داروغه مىگفت: من شَرَقْ خوردهام نه شراب خوردهام، نه عرق خوردهام.
توضيح آنكه: حضرت آية الله حاج سيّد مهدى روحانى (87) ـ دامت بركاته ـ عمّهزاده حقير، فرزند ارجمند مرحوم آية الله حاج سيّد ابوالحسن روحانى قمّى كه در روز سهشنبه هشتم شهر ربيعالثّانى يك هزار و چهار صد و سيزده هجريّه قمريّه از بلده طيّبه قم به ارض اقدس براى زيارت حضرت ثامن الأئمّة على بن موسى الرضا عليه السلام مشرّف گرديده بودند، و به ديدار حقير براى عيادت مريض كرامت فرموده و ابتداءً خودشان به بنده منزل تشريف آوردند، در ضمن گفتگو بحثى را از حضرت رهبر فقيد انقلاب آية الله خمينى رضى الله عنه، و جناب آية الله منتظرى ـ دامت معاليه ـ به ميان آوردند كه :
در قديم الأيّام روزى آقاى منتظرى با حضرت آقاى خمينى بر سر موضوعى بحث داشتند. فرمودند : خصوصيّت بحث در نظرم نمىباشد، ولى همين قدر مىدانم: آية الله خمينى مىفرمودند: اين حكم با آن حكم جمع مىشوند و اجتماعشان اشكالى ندارد، گرچه در صورت عدم اجتماع، هر يك از آن دو حكم فى نفسه ممتنع مىباشند.
و آية الله منتظرى كه شاگرد ايشان بودند، سخت مخالف بوده، و داد و بيداد طلبگى راه افتاده بود. آية الله خمينى بر مرام خود اصرار داشتند، و آقاى منتظرى نيز از منظور خود تنازل نمىنمودند، ولى از هر طرف مىخواست مطلب خود را اثبات كند موفّق نمىشد، و آية الله خمينى جلوى او را مىگرفتند.
بالأخره آقاى منتظرى با همان لهجه اصفهانى گفت: مىدانيد چيست؟! استدلال شما براى حِلّيّت و جواز حكم آن دو تا با همديگر، عيناً مانند حِلّيّت شَرَقْ مىباشد!
همه مستمعين و بالأخصّ حضرت آيةالله پرسيدند: ديگر حِلّيّت شَرَقْ كدام است؟!
گفت: يكى از لوطىهاى معروف كه دائم السّكْر بوده، و مستى و خوردن مُسْكِر براى او امر عادى شده بود، و ديگر شرابِ تنها به وى مزه نمىداد فلهذا آن را با عرق مخلوط مىنمود و مىخورد.
روزى وى را در حال مستى و جنايت گرفتند و نزد داروغه و عَسَس آوردند تا از او اقرار بگيرند، و او را حدّ شراب و تازيانه زنند.
قاضى محل آنچه كرد كه او اقرار كند نكرد، و قسمهاى مؤكّده و مُغَلّظه ياد مىكرد. بالأخره حالش كه براى عموم و براى قاضى معلوم بود، نمىتوانستند او را رها كنند. در پايان كار، قاضى از او پرسيد: تو شراب خوردهاى؟!
گفت: قسم به حضرت عبّاس اگر من يك قطره شراب خورده باشم!
قاضى گفت: پس تو عرق خوردهاى؟!
گفت: قسم به حضرت عبّاس اگر من يك قطره عرق خورده باشم!
قاضى گفت: پس تو چه كوفت مىكنى تا اين طور تلو تلو مىخورى؟!
گفت: من شَرَقْ مىخورم، والله نه شراب است و نه عرق!
قاضى گفت: شرق، ديگر چيست؟!
گفت: من هميشه شراب را با عرق مخلوط مىكنم و مىخورم! شَرَقْ حلال است عمو جان من! شراب است كه حرام است. عرق است كه حرام است.
آية الله روحانى مىفرمودند: در اين بحث آقاى منتظرى با همين مثال و تطبيق آن با مورد بحث، در بحث فائق آمد.
و قبلاً حقير نظير اين بحث را نيز مختصراً از آية الله حاج سيّد موسى شبيرى زنجانى ـ دامت بركاته ـ شنيدهام.
بعضى از مجتهدين عصر امروز، حقّ التّأليف و التّرجمه را براى صاحبش مشروع مىدانند، و بعضى مشروع نمىدانند. (88) مثلاً كسى كه كتابى را تأليف كرده است، آيا حقّ دارد طبع آن را در دورانهاى مختلف و مراتب متفاوت، اختصاص به خود دهد، و يا چنين حقّى را ندارد، و به مجرّد طبع اوّل و در دسترس عموم قرار گرفتن، هركس مىتواند از روى نسخهاى كه براى خود خريده است، طبع كند و به بازار عرضه نمايد؟!
و يا آنكه كسى چيزى را اختراع كرده است، و مثلاً چراغى و يا ماشينى را ساخته است، و يا تابلويى را نقّاشى نموده است، آيا ديگران حقّ دارند مثل آن را بسازند؟ و براى خود و ديگران مورد استفاده قرار دهند، و يا مانند آن تابلو را بكشند و نقاشى كنند؟ و يا از روى آن عكس بردارى نمايند، و به تعداد بسيارى تهيّه نموده و به بازار عرضه بدارند، يا آنكه نمىتوانند؟
حضرت آية الله استادنا العلّامه حاج سيّد محمّد حسين طباطبائى تبريزى ـأعلى الله درجته السّامية ـ تمام اقسام اين گونه اعمال را از تأليف، و ترجمه، و تلخيص كتاب، و انتخاب و دستهبندى نمودن و موضوعى قرار دادن مباحث را حقّ شخصى مؤلّف مىدانستند، و هر گونه تصرّف را بدون اذن و اجازه او تصرّف در حقّ مشروع غير تلقّى نموده، و شرعاً و عقلاً فتوى به حرمت آن مىدادند.
كسانى كه مىگويند: اين حقّ، مشروع نمىباشد و اختصاص به صاحب كتاب و صنعت ندارد، مىتوانند به دلائلى متوسّل گردند.
مثل آنكه بگويند: اين حقّ گرچه امروزه در ميان مردم، دارج و رائج است، ولى اين مستلزم ثبوت حقّ در شرع أنور نمىباشد، و تا ما نتوانيم اثبات حقّ شرعى كنيم نمىتوانيم آن را اختصاص به مؤلّف كتاب و يا صاحب صنعت بدهيم. و حقّ شرعى آن است كه در زمان شارع كه عبارت است از رسول الله و خلفاى به حق آنحضرت چون ائمّه طاهرين ـ صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين ـ ثابت شده باشد. و حقّ امروز در ميان عرف مردم و طبقات و اصناف به هيچ وجه كاشف از ثبوت حق در نزد شارع نيست.
زيرا چه بسا ممكن است اين حق در زمان شارع در ميان افراد عرف، معروف نبوده است و يا معروف و متداول بوده، ولى شارع آن را امضاء ننموده باشد، و تا ما كشف امضاى شرعى از ثبوت حق عرفى در آن روز را نكنيم، مطلب تمام نمىگردد. و اگر كسى بگويد: ثبوت حق عرفى امروز مىتواند دليل بر ثبوت حقّ شرعى در آن روز بشود، بدين طريق كه: ثبوت حق عرفى امروز، دليل بر ثبوت حق عرفى آن روز است، و چون رَدْعى و مَنْعى از شارع نرسيده است، مىتوانيم كشف امضاء شرعى آن را بنمائيم؛ اين كلام تمام نيست. زيرا ثبوت حق عرفى امروزه، اثبات حق عرفى سابق را نمىكند، مگر به استصحاب قهقرى، كه عدم حجّيت آن مورد اجماع است. و چون راه اثبات بر حقّ عرفى زمان شارع نداريم، كشف از امضاء شرعى نيز بدون جهت خواهد بود. (89)
و مثل آنكه بگويند: النّاسُ مُسَلّطُونَ عَلَى أمْوَالِهِمْ وَ أنْفُسِهِمْ دليل بر تسلّط غير صاحب تأليف بر نسخه مأخوذه و مملوكه خود اوست. وى مىتواند از روى آن نسخه مقدار بسيارى را تكثير كند.
اين دليل نيز تمام نمىباشد. زيرا در اينجا احتمال حقّ غير است، و النّاس مُسَلّطُون مقيّد است به عدم تضييع حقّ غير، كما اينكه تمسّك به همين روايت براى اثبات حقّ تأليف نسبت به صاحب آن نيز غيرصحيح است. به علّت آنكه اين تسلّط فرع بر ثبوت مال و يا حق مىباشد كه در حكم مال است. و اشكال در اصل ثبوت حق است. و حكم، اثبات موضوع خود را نمىكند و عدم صحّت تمسّك به دليل حكمى، بر فرض عدم تماميّت موضوع آن، از بديهيّات مىباشد.
و مثل آنكه بگويند: ثبوت حقّ التّأليف براى صاحبش موجب عدم انتفاع عموم از آن تأليف مىگردد، و معنى ندارد كه شارع چنين محدوديّتى ايجاد كند و موجب عدم انتفاع عامّه گردد .
در اين دليل طَرْداً و عَكْساً اشكال است علاوه بر ضعف اصل دليل.
و امّا آنان كه حقّ التّأليف را ثابت مىدانند، بعضى ممكن است متمسّك به دليل: لاَ ضَرَرَ وَ لاَ ضِرَارَ فِى الإسْلاَمِ گردند. و در اين تشبّث هم مالايخفى من الإشكال.
چون دليل أخصّ از مدّعَى است، زيرا چه بسا موجب ضرر نمىشود. و علاوه بايد آن را مقصور به موارد ضرر دانست، و غالباً عدم حقّ التّأليف موجب ضرر نمىگردد بلكه موجب عدم نفع كثير مىباشد. و دليل لاَضَرَرَ شامل مورد خصوص ضرر مىشود، نه مورد عدم انتفاع.
به نظر حقير، حقّ التّأليف حقّى است ثابت و مشروع، به جهت آنكه عرف آن را معروف مىشمارد، و از بين بردن و تصرف در آن را بدون اذن مؤلّف، منكر مىداند. و بنابراين آيه شريفه : خُذِالْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرفِ (90) آن را شامل مىشود.
عُرْف يعنى كار نيكو و پسنديده، كه در ميان مردم شناخته شده است، و با آن انس و ملايمت دارند و مورد امضاء و تجويز آنان است و با آن خوگرفتهاند، و بر آن منوال رفتار مىكنند .
و مُنْكَر يعنى كار ناملايم و ناستوده و غيرمعروف و غيرپسنديده كه طبع آن را رد مىكند و بر روى آن صحّه نمىگذارد، و امضاء ندارد، و آن را ناهموار و ناهنجار مىداند.
و همچنين آيه كريمه: وَ أْمْرُ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ (91) و آيه مباركه: الّذِينَ يَتّبِعُونَ الرّسُولَ النّبِىّ الاُمّىَ الّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التّوْرَاةِ وَ الإنْجِيلِ يَأمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهيهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ، (92) و سائر آيات كه بر همين منوال و بر اين سياق وارد شده است، همگى شامل اين مورد مىگردد، و حقّ التّأليف را اثبات مىنمايد.
عُرْف به معنى عادت و روش مردم نيست، بلكه به معنى روش پسنديده و مطلوب مىباشد. و مُنْكَر به معنى قبيح است. و بنابراين هر چه را كه در عرف عامّ مردم، عُرْف و مَعْروف شناخته شود، آيات وَ أْمْرُ بِالْعُرفِ، وَ يَأمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ آنها را فرامىگيرد، زيرا كه براى شمول حكم بر موضوع خود غير از تحقّق نفس موضوع چيز ديگرى لازم نيست.
و از آنجائى كه مىدانيم: در محاورات و اجتماعات مردم، عامّه آنها حقّ تأليف را معروف، و تضييع آن را منكر مىشمارند. لهذا شمول آيات آمره به عُرْف و معروف، و آيات ناهيه از منكر، شامل آنها مىگردد.
اينك ما در اينجا از بعضى از كتب معتبره لغت، معنى عُرْف و معروف، و نُكْر و مُنْكَرْ را ذكر مىكنيم تا حقيقت اين بحث روشن شود:
در «أقرب الموارد» گويد: الْعُرْفُ با ضمّه به معنى معروف و جود نمودن است، و اسم است براى چيزى كه بذل مىكنى. و به موج دريا هم عرف گفته مىشود. و ضدّش نُكْر مىباشد.
عُرْف عبارت است از چيزى كه نفس انسان آن را خير مىشناسد و بدان آرام مىگيرد. مىگوئى : أوْلاَهُ عُرْفاً يعنى كار نيكوئى براى او انجام داد.
عُرفِ زبان عبارت است از آنچه كه از لفظ برحسب وضع لغوى آن فهميده ميشود؛ و عرف شرع عبارت است از آنچه كه حاملين شرع از آن مىفهمند و آن را مبناى احكام قرار مىدهند.
عُرفْ عبارت است از آنچه كه به واسطه شهادتهاى انديشهها و خردها در نفوس استقرار پيدا مىكند و طبعهاى سليم آن را تلقّى به قبول مىنمايند. و عادت عبارت است از آنچه كه بر حسب حكم عقل، مردم بر آن استمرار و مداومت مىكنند و بارها آن را تكرار مىكنند. و از اين قبيل است قول فقهاء: الْعَادَةُ مُحَكّمَةٌ (93) وَ الْعُرْفُ قَاضٍ. «عادت چيزى است كه حَكَم قرار داده شده است و بنابراين صاحب اختيار در امور است، و عرفْ گواه و حاكم مىباشد.»
و در كلمه: مَعْرُوف گويد: معروف اسم مفعول است، و عبارت است از مشهور و ضد منكَر. و آن عبارت است از عملى كه در شرع مستحسن به حساب آيد. و گفته شده است: آن عبارت است از چيزى كه نفس انسان بدان آرامش پذيرد و آن را پسنديده و نيك بشمارد. و به معنى خير نيز آمده است. و به معنى رزق و احسان آمده است. و از اين قبيل است كلامشان كه مىگويند: مَنْ كَانَ آمِراً بِالْمَعْرُوفِ فَلْيَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ يعنى «كسى كه امر به خير مىكند بايد با رفق امر نمايد و به قدرى كه بدان نياز مىباشد امر نمايد.»
و در «مجمع البحرين» گويد: آيه قرآن: إلاّ مَنْ أمَرَ بِصَدَقَةٍ أوْ مَعْرُوفٍ (94) ؛ معروف اسمى است كه جميع آنچه را كه از طاعت خدا شمرده شده است شامل مىگردد، و هر چيزى كه موجب تقرّب به سوى اوست، و احسان به مردم است، و هر چيزى كهشرع، ما را بهانجام آن از مُحَسّنات فراخوانده است و از مُقَبّحات منع نمودهاست.
و اگر مىخواهى بگو: معروف، اسمى است براى هر فعلى كه حُسنِ آن در شرع شناخته شده است و نيز در عقل جائى كه در آن شرع ردّى و نزاعى ندارد.
و قول خداوند تعالى: فَأمْسِكُوهُنّ بِمَعْرُوفٍ (95) يعنى با معاشرت نيكو و انفاق مناسب زنها را پاسدارى و نگاهدارى كنيد، أوْ فَارِقُوهُنّ بِمَعْرُوفٍ (96) يعنى با نيكوئى آنان را ترك كنيد تا از عدّه طلاق خارج شوند و از شما جدا گردند. و اين كار بدون عنوان معروف صورت نپذيرد به اينكه مرد در عدّه رجوع كند، و سپس او را طلاق دهد تا زمان عدّه دراز گردد، و اين عمل را به قصد ضرر و آزار زن انجام دهد. اين عمل عمل معروف نمىباشد.
و كلام خدا: إلّا أنْ تَقُولُوا قَوْلاً مَعْرُوفاً (97) گفته شده است: مراد تعرّض براى خِطبه كردن اوست.
و كلام خدا: فَلْيَأكُلْ بِالْمَعْرُوفِ (98) يعنى به مقدارى كه سدّ حاجت كند، و برداشت قوت و خوراك داخل در معروف است. و منظور، شخص وصىّ و قيّم در اموال يتيمان است به مقدارى كه در امورشان صلاح به عمل آورده شود .
و كلام خدا: وَ صَاحِبْهُمَا فِى الدّنْيَا مَعْرُوفاً (99) يعنى با والدين خود به معروف مصاحبت نما! و معروف چيزى است كه از زمره طاعت خدا دانسته شود، و منكَر چيزى است كه خارج از طاعت باشد.
و در «نهايه» ابن اثير در مادّه عَرَفَ گويد: در حديث نام معروف مكرّراً ذكر شده است و آن اسم جامعى است براى هر چه اطاعت خدا شناخته گردد، و موجب تقرّب به او و احسان به مردم باشد؛ و هر چيزى كه شرع ما را بدان فراخوانده است، و از آن نهى نكرده از كارهاى پسنديده و ترك افعال نكوهيده. و آن از صفات غالبه بر مردم است يعنى در ميان مردم شناخته شده است، به طورى كه اگر آن را ببينند انكار ننمايند.
و مَعْرُوف عبارت است از انصاف و حسن معاشرت با اهل و غير اهل از سائر مردم. و منكَر عبارت است از ضدّ جميع آنچه كه ذكر شد.
و در «صحاح اللّغَة» گويد: معروف ضدّ منكَر است، و عرف ضدّ نُكْر است. گفته مىشود: أوْلاَهُ عُرْفاً يعنى با او كار معروف و نيكوئى انجام داد.
و در «تاج العروس» گويد: معروف ضدّ منكر مىباشد. خداوند تعالى مىگويد: وَ أمْرُ بِالْمَعْرُوفِ (100) و در حديث وارد است: صَنَايِعُ الْمَعْرُوفِ تَقِى مَصَارِعَ السّوءِ. «كارهاى پسنديده، از افتادنهاى بد و ناهموار، انسان را حفظ مىنمايد.»
و راغب مىگويد: معروف اسمى است براى هر چيزى كه در عقل و شرع حسن آن شناخته گرديده است؛ و مُنكَر اسمى است براى هر چيزى كه در عقل و شرع ناشناخته گرديده است.
خداى تعالى مىفرمايد: تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ (101) . «امر مىكنيد شما به كارهاى پسنديده، و نهى مىكنيد از كارهاى ناپسند.» و خداى تعالى مىگويد: وَ قُلْنَ قَوْلاً مَعْرُوفاً (102) «و شما زنان گفتار پسنديدهاى بگوئيد.»
و از اينجاست كه به ميانهروى در بذل و بخشش، معروف گفته شده است، چرا كه در عقل و شرع مستحسن به حساب آمده، مثل آيه: وَ مَنْ كَانَ فَقِيراً فَلْيَأكُلْ بِالْمَعْرُوفِ (103) . «و كسى كه فقير مىباشد از أولياى ايتام مىتواند از اموال آنان به قدر پسنديده و شايسته بخورد و استفاده نمايد.»
و آيه: وَ لِلْمُطَلّقاتِ مَتَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ (104) . «از براى زنهاى طلاق داده شده، بايد به طور پسنديده، متاعى را قرار دهند.» يعنى به طور اقتصاد و از روى احسان.
و مثل آيه: قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَ مَغْفِرَةٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُهَا أذًى (105) . «گفتار نيك و پسنديده و دعاى خير براى فقرا بهتر است از صدقهاى به آنان كه به دنبال آن آزار و منّت باشد.» يعنى رَدّ بِالْجَمِيلِ وَ دُعَاءٌ خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ هَكَذَا .
و در «لسان العرب» گويد: معروف ضد منكَر و عرف ضدّ نُكْر است. أوْلاَهُ عُرْفاً يعنى مَعْرُوفاً. و معروف و عارفه خلاف نُكْر است و عرف و معروف به معنى جود مىباشد...
و مَعْروف مانند عُرْف مىباشد و گفتار خداى تعالى: وَ صَاحِبْهُمَا فِى الدّنْيَا مَعْرُوفاً (106) . «با آن دو تا: پدر و مادر در دنيا به طور معروف همنشينى كن!» يعنى مصاحب معروفى بوده باش.
زجّاج گويد: مراد از معروف در اينجا جميع افعال مستحسنه مىباشد.
و قول خداوند متعال: وَ أْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ (107) «در ميان خود (در مورد شير دادن فرزند) همگام و همرأى شويد.»
گفته شده است: در تفسير اين آيه آمده است كه: معروف به معنى لباس و روپوش مىباشد كه مرد بايد به زن عطا نمايد. و نبايد مرد در نفقه زنى كه بچه او را شير مىدهد كوتاهى كند در صورتى كه آن زن، مادر بچّه بوده باشد. چون مادر بچه به بچه خود مهربانتر است از دايه.
در اين صورت حقّ هر يك از مرد و زن به همديگر آن مىباشد كه درباره طفل بهطور معروف و شايسته همفكرى و همكارى به عمل آورند.
بارى منظور از اين استشهادات لغويّه آن است كه دانسته شود: لفظ عُرْف و معروف در لغت چيز نيكو و پسنديده است. و چون عرف عامّ حقّ تأليف و ترجمه را عرف و معروف مىداند، بنابراين به آيه: وَ أمُرْ بِالْعُرفِ: و آيه: وَ يَأمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ مىتوان استدلال بر مشروعيّت حقّ التّأليف و التّرجمة والصّناعة و الْحِرْفَة نمود.
اگر كسى بگويد: اين عرفيّت و معروفيّت امروز كافى بر مصداقيّت براى عرفيّت زمان شارع نمىباشد، و تا ثابت نشود عرفيّت در آن زمان، استدلال به اين آيات مشكل است.
پاسخش آن است كه: موضوعات عرفيّه از عرف گرفته مىشود، و ربطى به شرع ندارد. مثلاً در آيه أحَلّ اللهُ الْبَيْعَ (108) شما چه مىگوئيد؟!
غير از اين مىگوئيد: در هر زمان و در هر مكان، موضوعى تحقّق پيدا كند كه بر آن عنوان بيع صادق آيد، حكم أحَلّ اللهُ آن را شامل مىگردد؟ همين طور در موضوع عرف و معروف نيز چنين است. پس در هر زمان و در هر مكان در بين مردم حادثهاى پديد آيد كه مردم آن را معروف و نيكو دانند، و خلاف آن را منكَر و زشت بشمار آورند، به حكم قرآن بايد آن را مراعات كنند و آن را لازم و نيكو بشمارند، و از مخالفت با آن پرهيز نمايند.
مگر آنكه نصّى و تصريحى از طرف شارع بر خلافش رسيده باشد، مثلاً اگر در ميان جامعهاى رائج گردد كه: در هنگام غذا خوردن، دست خود را نشويند، و شستن دست را منكر دانند، و يا آنكه اين طور رائج شود كه: مردان با زنان اجنبى نامحرم دست دهند و مصافحه نمايند، و خلافش را زشت و ناپسند بدانند. در اين صورت لازم نيست از امر عرفى پيروى كرد، زيرا كه نصّ شرعى بر حرمت و يا بر كراهت آن وارد شده است. و اين نصّ در حكم و دليل مخصّص و مقيّد نسبت به عمومات و مطلَقات مىباشد.
و نظير اين مسأله بسيار است.
و امّا اگر هيچ دليل مخصّص و مقيّدى در بين نباشد، و آن امر، مكروه و محرّم بهشمار نيايد، و عرف بنا بهطرز تفكّر فطرى و غريزى، و يا براساس تعليمات اكتسابى، آن را نيكو و محترم بشمارد مراعات آن البتّه لازم مىباشد.
قديمىترين نسخه صحيفه كامله خطّيّه كه أخيراً به دست آمده است
فقط داراى 40 دعا مىباشد، و از صحيفه أصليّه 35 دعا كم دارد
در دوران حكومت طاغوت: محمدرضا پهلوى، و استاندارى مَحَطّه خراسان و نيابت توليت آستان قدس حضرت ثامن الحُجَج سلام الله عليه: داود پيرنيا، و سرپرستى تعميرات حرم مطهّر مهندس انصارى، در هنگام برداشتن جرز و ستون حرم به واسطه توسعه مَطَاف زوّار، در ميان ستون، سه چيز يافت شد كه از جهت ارزشمندى و نفاست و دورى از دستبرد غارتگران و حفظ و صيانتشان، آنها را در وسط ستون و جرز حرم مبارك قرار داده و روى آن را بنّائى كرده بودند.
اين عمل در چه زمان، و به وسيله كدام حاكم قدرتمند و تصدّى و تسلّط وى بر آستانه صورت گرفته است هيچ معلوم نيست؟ ولى از تاريخ نوشتجات و مكتوباتى كه در آن بوده است، معلوم مىشود: بعد از هفدهم شهر مبارك رمضان سنه چهار صد و بيست و نه هجريّه قمريّه مىباشد .