247) الرّوض النّضير» ج 1، ص .28

248) همين مصدر، ص .127

249) الرّوض النّضير» ج 1، ص .28

250) مقدمه «مسند زيد» ص .9

251) مسند امام زيد» ص 36 و ص .37

252) مسند امام زيد» ص .103

253) السّنة قبل التدوين» طبع پنجم سنه 1401 ه دارالفكر، از ص 368 تا ص .373

254) اصول كافى»، طبع حيدرى، ج 1، ص 343 تا ص .367

255) الغدير»، ج 3، ص 271 و ص .272

256) عيون أخبار الرّضا» شيخ صدوق.

257) مِهْراس، آبى است در كوه احد، و مراد از كشته در آن، حمزة بن عبدالمطّلب سلام الله عليهما مى‏باشد.

258) الْجَحْجَح و الْجَحْجَاج: السّيّد المسارع فى المكارم. جمع الاوّل جَحَاجح و جمع الثانى جَحَاجيح و جَحَاجحة. (أقرب الموارد)

259) الغدير»، ج 3، ص 69 تا ص .77

260) الغدير»، ج 3، ص 274 و ص .275

261) الغدير»، ج 3، ص .269

262) در «الغدير»، ج 3، ص 273 گويد: و اما يحيى بن عمر او أبوالحسين يحيى بن عمر بن يحيى بن حسين بن زيد بن على بن الحسين بن على بن أبيطالب سلام الله عليهم يكى از أئمّه زيديه مى‏باشد. و اگر بخواهى راجع به او عقيده شيعه را به دست آورى كافى است به آنچه در كتاب «عمدة الطالب» ابن مهنّا ص 263 نظر كنى كه مى‏گويد: خروج او از كوفه بود و دعوت به رضا از آل محمد مى‏نمود. و زاهدترين مردم بود و پشتش از حمل مؤونه و معاش طالبيّات سنگين شده بود. وى در رسيدگى و نيكوئى به آنان مجاهدت مى‏نمود ـ تا آنكه گويد: محمد بن عبدالله با او جنگ كرد، ـ تا آخر.

263) الغدير»، ج 3، ص 275 و ص 276، از «تاريخ طبرى» ج 11، ص 89 و «تاريخ يعقوبى» ج 3، ص .221

264) تاريخ يعقوبى»، ج 3، ص .221

265) الغدير»، ج 3، ص .274

266) الغدير»، ج 3، ص .64

267) الغدير»، ج 3، مُلْتَقَطاتى از ص 57 تا ص .69

268) آيه 84 از سوره 6: أنعام و تمام آيات از آيه 83 تا آيه 86 بدين قرار مى‏باشد: وَ تلكَ حُجّتُنا آتَيْنَاهَا ابراهيم على قومه نرفع دَرَجَاتٍ من نشاء إنّ رَبّكَ حكيمٌ عليمٌ. وَ وَهْبنا له اسحقَ و يعقوب كُلاّ هَدَينا و نوحاً هَدَينا من قَبْل و مِنْ ذُرّيّته داودَ و سُلَيْمنَ و أيّوب و يُوسفَ و موسى و هرونَ و كذلك نجزى المحسنين. و زَكَريّا و يحيى و عيسى و إلياسَ كُلّ من الصّالحين. و اسمعيل و اليسع و يونس و لوطاً و كُلاّ فَضّلْنا على الْعَالَمينَ. و ترجمه آيه شاهد ما اين است: «و از ذرّيّه نوح، داود و سليمان مى‏باشند.» زيرا چون در سياق آيه الياس ذكر شده است و او از اولاد ابراهيم نمى‏باشد لهذا بايد ضمير مجرور در لفظ ذرّيّته را به نوح ارجاع دهيم و واضح است كه جميع بنى ابراهيم با الياس از اولاد حضرت نوح هستند.

269) الغدير»، ج 3، ص .295

270) تاريخ الرّسل و الملوك» (تاريخ طبرى)، ج 7 ص 420، با تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، طبع دارالمعارف مصر.

271) رسول اكرم صلى الله عليه وآله فرموده بودند: اسمُهُ اسمى. و اما آنچه در بعضى روايات آمده است كه: اسمه اسمى، و اسم أبيه اسم أبى، شايد ساخته طرفداران همين محمد صاحب نفس زكيّه باشد. زيرا او را به عنوان مهدى مى‏شناختند و اسم پدر او عبدالله همنام پدر رسول الله بوده است.

272) منتهى الآمال»، طبع رحلى علميّه اسلاميّه، ج 1 ص .195

273) نام منصور عيناً مانند برادرش عبدالله بود. و لهذا هر دوتاى اين برادران، عبدالله بن محمد مى‏باشند.

274) تاريخ طبرى»، همين طبع، ج 7، ص 468 تا ص .494

275ـ276) همين مصدر ص 500، و ص 522 و ص .523

277) در كتاب «النّزاع و التّخاصم بين بنى‏اميّه و بنى‏هاشم» تأليف مقريزى در ص 53 تا ص 55 درباره خصوص كيفيّت ظلم منصور به بنى الحسن مطالبى هست.

278) رياح بن عثمان مُرّى والى مدينه بود از جانب منصور

279) مستشار عبدالحليم جندى در كتاب «الامام جعفر الصّادق» ص 124 و ص 125 رياح بن عثمان را با باء موحّده (رباح) ذكر نموده است، و گويد: در زمان ولايت رباح بن عثمان بر مدينه، جند و لشگر او بر منازل اهل بيت با فشار هجوم بردند و مردانشان را به سوى زندانها كشاندند، و موكبهاى اهل بيت را در خيابانهاى مدينه در حالى كه ايشان را به غلّ و زنجير بسته بودند مرور دادند و در حالى كه شكنجه آنان را لاغر نموده بود و روزهاى سخت آنها را از پاى درآورده بود، و سپس ايشان را به سوى كوفه سوق دادند براى آنكه در زندان به امانت و وديعت دائمى سپرده گردند در آن مكانى كه محبوس مى‏شوند. مسعودى در «مروج الذّهب» گويد: در سردابى زير زمين آنها را زندانى نمودند كه شب را از روز تميز نمى‏دادند تا به حدّى كه اكثرشان مردند، و سپس سقف را بر رويشان خراب كردند تا افرادى كه هنوز زنده‏اند آنها هم بميرند. بنابراين افرادى كه پيش از اينان مرده بودند به واسطه فرود آمدن سقف دفن شدند بدون آنكه احدى به آنان اعتنائى بنمايد.

280) تاريخ طبرى»، همين جا، ص .537

281) تاريخ طبرى»، همين جا، ص .539

282) در «منتهى الآمال»، ج 1 ص 197 آورده است: بدن محمد مانند سبيكه سيم بود (يعنى شمش نقره) اما مانند زنگيان سياه شده بود و يك چشم او در اثر ضرب تازيانه از كاسه چشم بيرون آمده بود. و در ص 199 گويد: منصور دوبار با محمد نفس زكيّه بيعت كرده بود: يكبار در مسجدالحرام و بار ديگر در أبواء مدينه. و نيز گويد: گاهى كه محمد در شعاب جبال مخفى بود روزى كه در كوه رَضْوى با اُمّ ولد خود و پسرى شيرخوار بود، چون ديد غلامى از جانب منصور براى طلب او مى‏آيد و فرار كرد و امّ ولد نيز فرار كرد، آن طفل رضيع از دست امّ ولد به زمين كوه خورد و پاره پاره شد. و اين مطلب را أبوالفرج نقل كرده است. (انتهى) . اقول: در «تاريخ طبرى» هم آورده است.

283ـ284) «تاريخ طبرى»، همين جا، ص 540 و ص .541

285) در «أقرب الموارد» در ماده زَمَرَ آورده است: (الزّمّارَة) القصبة الّتى يُزَمّر فيها و السّاجور و منه «أتى الحجّاج بسعيد بن المسيّب و فى عنقه زَمّارَةٌ» و هى السّاجور استعيرت للجامعة و ـ عمودٌ بين حلقتى الغُلّ. و در مادّه سَجَرَ آورده است: السّاجور خشبةٌ تُعلّق فى عنق الكلب، ج سواجير.

286) تاريخ طبرى»، همين جا، ص .543

287) در «رياض السّالكين» طبع سنه 1334 ص 18 و طبع جامعة المدرّسين ج 1 ص 131 و ص 132 آورده است كه: وى عبدالله بن الحسن بن الحسن بن على بن أبيطالب عليهم السلام است. كنيه‏اش أبو محمد و به مَحْض خوانده مى‏شد. چون پدرش حسن بن حسن، و مادرش فاطمه بنت الحسين بود، و اوّلين كس بود كه از آل و اولاد حسن، هم از طرف پدر و هم از طرف مادر از حَسَنَيْن بوده است همان طور كه اوّل كس از آل و اولاد حسين كه هم از طرف پدر و هم از طرف مادر از حسنين باشد حضرت امام محمد باقر عليه السلام بود. و عبدالله شيخى بود از مشايخ آل أبوطالب و گهگاهى، شعر هم مى‏سروده است و از آن است:

بيضٌ حرائرُ مَا هَمَمن بريبَة

كَظِباء مَكّةَ صَيْدهنّ حَرَامُ

يُحْسَبْنَ من لين الكلام فواسِقاً

و يصدّهنّ عن الخنا الإسلام

ثقة الاسلام در «روضه» با اسناد خود از على بن جعفر روايت كرده است كه گفت: معتّب و يا غير او براى من گفت: عبدالله بن حسن به سوى حضرت صادق عليه السلام فرستاد و پيام داد كه: ابومحمد به تو مى‏گويد كه: من از تو شجاعتر مى‏باشم، و سخى‏تر هستم، و علمم بيشتر است! حضرت در پاسخش فرمودند: اما از جهت شجاعت، سوگند به خداوند كه هنوز موقف و محلى پيش نيامده است تا ترس تو از شجاعتت تميز داده شود. و اما از جهت سخاوت، سخى به آن كس گويند كه اموال را از جاى خود به دست مى‏آورد و در جاى حق مى‏نهد. و اما از جهت علم، پدرت: على بن ابيطالب عليه السلام هزار بنده آزاد كرد، اگر تو عالم مى‏باشى، نام پنج تن از ايشان را بياور! گماشته پيغام، اين جواب را به عبدالله رسانيد، و دوباره به سوى حضرت پيام برد كه: إنّكَ رجلٌ صَحَفِىّ!1 «تو مردى هستى كه علومت كتابى است!» حضرت فرمودند: قل له: إنّها والله صحف ابراهيم و موسى و عيسى ورثتها عن آبائى عليهم السلام «به وى بگو: سوگند به خدا كه حقّاً علومم از كتابهائى است كه از ابراهيم و موسى و عيسى مى‏باشد و آنها را از پدرانم عليهم السلام به ارث به دست آورده‏ام!»2 و أبوجعفر منصور از روى استهزاء و مسخره به او أبوقُحافه مى‏گفت، چون پسرش: محمد در حالى كه پدرش زنده بود ادّعاى خلافت نمود، و پيش از وى كسى كه با وجود حيات پدرش ادّعاى خلافت نموده باشد جز أبوبكر بن أبى‏قحافه كس دگر نبود. و أبوالعباس سَفّاح براى عبدالله بن حسن مَجْد و عظمتى قائل بود و او را ارجمند و مكرّم به شمار مى‏آورد. حكايت نموده‏اند كه: روزى عبدالله بن حسن به او گفت: تا به حال روزى بر من نگذشته است كه صد هزار درهم با هم ببينم ! أبوالعباس به او گفت: الآن خواهى ديد! و فوراً امر كرد تا صدهزار درهم به وى عطا كنند . و در مدت تصدّى مقام خلافت خود ابداً متعرّض او و متعرّض أحدى از اهل بيت او نگرديد و گزندى نرسانيد، تا از اين جهان بدرود گفت و پس از وى برادرش منصوربه جاى او نشست. او بر خلاف برادرش كار را بر اهل أبى طالب واژگونه نمود و از خروجشان انديشناك شد، چون خروج طالبييّن را بر عليه او به او ابلاغ نموده بودند. لهذا در سنه يكصد و چهلم حجّ به‏جاى آورد و از طريق مدينه بازگرديد. و عبدالله بن حسن و برادرش: ابراهيم و سائر برادران و اولادشان را مأخوذ داشت و در غلّ و آهن كشيد و با خود به كوفه در آورد و زندانى ساخت . پس از آن منصور امر كرد تا عبدالله را كشتند در حالى كه هفتاد و پنج سال داشت. و اين واقعه در سنه يكصد و چهل و پنج واقع شد.

1ـ در «أقرب الموارد» آورده است: الصّحَفِىّ الذى يروى الخطا عن الصُحَف بأشباه الحروف، مولّدة، و ـ من يأخذ العلم من الصحيفة لا عن استاذ، و هو منسوب اليها بحذف الياء على القياس كحَنَفىّ الى حَنِيفة.

2ـ «كافى» ج 8، ص 363 و ص 364، حديث .553

288) تاريخ طبرى»، ج 7، ص .547

289) تاريخ طبرى»، ج 7، ص .548

290) تاريخ طبرى»، همين جا، ص .549

291) قُوهى: لباس سفيدى است منسوب به قوهستان: دهى مابين نيشابور و هرات.

292) گوينده اين سخن، عبدالرحمن بن أبى‏الْمَوَالى است.

293) تاريخ طبرى»، همين جا، ص .551

294) يعنى پسران معاوية بن عبدالله بن جعفر.

295) تاريخ طبرى»، همين جا، ص .560

296ـ297) «منتهى الآمال»، ج 1 ص 199 تا ص .202

298) يعنى أحْوَل أكشف أخضر همان پسر توست كه در خبر وارد شده است كه: خروج مى‏كند بدون حق و كشته مى‏شود: والأكْشف: الّذى نبتت له شعيراتٌ فى قصاص ناصيته دائرةً و لاتكاد تسترسل و العرب تتشّأم به . والأخضر: الأسود. و السّدّة: باب الدّار. و أشجع: أبوقبيلة سمّيت باسم أبيهم.

299) السّلْحَة: النّجو و هو الرّيح أو الغائط الّذى اُخرج من البطن.

300) در تعليقه از «وافى» حكايت كرده است كه: كأنّه أراد به أباه عليهما السلام يعنى مجازاً حضرت باقر را كه پسرعمو و پسردائى عبدالله محض بودند عمو و دائى گفت. وممكن است مراد حضرت سجّاد باشند زيرا كه دائى حقيقى عبدالله و پسرعموى او بوده‏اند.

301) التّصفيق: ضرب احدى اليدين بالاُخرى. و الهِيق: الذّكر من النّعامة.

302) مراد از لقاء، لقاء در ميدان جنگ است. حضرت زينب عليها السلام به كوفيان فرمود : خوّ ارون فى اللّقاء، يعنى شما در وقت جنگ بسيار ترسوييد.

303) در اصطلاح عوامانه ما: چون پشت سرت طقّى كنند از جا مى‏پرى.

304) اصول كافى». طبع مطبعه حيدرى، ج 1، ص 358 تا ص .366

305) در أعمال شهر محرم الحرام.

306) يعنى الآن از فرزندان فاطمه بنت الحسين عليه السلام جز ايشان كسى ديگر نيست كه مصداق اين حديث باشد. و بنابراين آنان كه در شطّ فرات مقتول شوند، همينها خواهند بود .

307) تنقيح المقال»، ج 3، ص .140

308) آيه 60 از سوره 30: روم.

309) آيه 19 از سوره 45: جاثيه.

310) ارْفَضّ الدّمْعُ ارفضاضاً: سال و ترشّش. يقال: ارفَضّ عرقاً و الجحُ سال قيحه . (أقرب الموارد)

311) اصول كافى»، ج 1 ص 356 و ص .357

312) از اين روايت به خوبى روشن مى‏شود كه: زيد از بَدْوِ امر روحيّه‏اش روحيه خروج بوده است، و حتّى در زمان امامت برادرش در اين صَدَد بوده است. چون وفات حضرت امام محمد باقر عليه السلام در عصر هشام بن عبدالملك: متصدّى مقام خلافت از بنى اميّه در 7 ذوالحجّة الحرام سنه 114 بنا بر روايت محدّث قمى در «منتهى الآمال» بوده است و شهادت زيد بنا بر روايت «عيون أخبار الرضا» روز جمعه سوم شهر صفرالمظفر سنه 121 بوده است. بنابراين ميان شهادت اين دو بزرگوار شش سال و دو ماه فاصله بوده است. و قبل از اين زمان، زيد اراده خروج داشته است و بر اين معنى نيز صراحت دارد عبارت يحيى به متوكّل بن هارون كه در مقدمه صحيفه سجّاديه آمده است كه او گفت: قد كان عمّى محمد بن على أشار على أبى بترك الخروج و عرفّه إنْ هو خرج و فارق المدينة ما يكون إليه مصير أمره. «عموى من: محمد بن على به پدرم اشاره به ترك خروج نمود و وى را آگاه ساخت از آنكه اگر خروج كند و از مدينه بيرون رود، عاقبت كار او به كجا مى‏انجامد.»

313) اصول كافى»، ج 1، ص 366 و ص .367

314) آيه 78 از سوره 22: حج.

315) ظاهراً در ضبط فُضَيْل رَسّان صحيح باشد، همان طور كه ما از مامقانى از كشّى در همين مجموعه ص 196 نقل كرديم. زيرا فضيل بن يَسَار با آن مقام و موقعيّت والا بعيد است كه در كوفه باشد و در ركاب زيد شهيد نگردد، و در عدم استنصار زيد او را به تمام معنى الكلمه يارى نكند، و مورد مؤاخذه حضرت واقع شود تا جائى كه به او بفرمايند: شايد شما در جواز قتال اهل شام در شكّ بوده‏ايد. فضيل بن يَسَار همان كسى است كه حضرت به او و سه تن از مصاحبانش كه در مكه مكرّمه اقامت داشتند مى‏فرمايند: أنتم والله نورالله فى ظلمات الأرض! «سوگند به خداوند كه شما نور خدا مى‏باشيد در ظلمات روى زمين!» بارى اين روايت مرويّه از فضيل بن يسار را در «تنقيح المقال»، ج 1 ص 468 از صدوق در «عيون» از محمد بن الحسين (الحسن ظ) بن احمد بن الوليد از محمد بن حسن صفّار از احمد بن ابى عبدالله برقى از پدرش از محمد بن حسن بن ميمون از عبدالله بن سنان از فضيل بن يسار روايت مى‏كند . و آن روايت مرويّه از فضيل رسّان را در همين موضع از كشّى در ترجمه حميرى از نصر بن صبّاح از اسحق بن محمد بصرى از على بن اسمعيل از فضيل رسّان روايت مى‏كند، و هر دو گرچه داراى مضمون واحدى مى‏باشند وليكن در ميان آنها نيز تفاوت موجود است. و احتمال تعدّد روايت از دو نفر راوى قوّت دارد أما آن مضمون از فضيل بن يسار بعيد است كما ذكرنا، والله العالم.

316) در «أقرب الموارد» گويد: الدّيباجة: الوجه، يقال: فلان يصون ديباجته و يبذل ديباجته، اى وجهَه. فصَون الدّيباجة كنايةٌ عن شَرَف النّفس، و بذلها كنايةٌ عن الدّناءة.

317) مامقانى در «تنقيح المقال» ج 1، از ص 467 تا ص 471 در احوالات زيد بن على بن الحسين عليهم السلام بحث نموده است. او گويد: زيد همان مجاهد معروف مى‏باشد كه برادر حضرت امام محمد باقر عليه السلام است و زيديّه بدو انتساب دارند و چون در أذهان بعضى قاصرين درباره او خدشه‏اى هست لهذا لازم است شرح حال او را حسب الوسع ذكر نمائيم، پس مى‏گوئيم: شيخ در «رجال» خود گاهى وى را از اصحاب پدرش: امام سجاد عليه السلام شمرده است با همان عنوان صحابى. و گاهى از اصحاب باقر عليه السلام و علاوه بر عنوان صحابى گفته است: ابوالحسين زيد برادر حضرت باقرعليه السلام مى‏باشد. و گاهى از اصحاب حضرت صادق عليه السلام و علاوه بر عنوان صحابى گفته است: او مدنى و تابعى است و در سنه يكصد و بيست و يك كشته شده است در حالتى كه چهل و دو ساله بوده است. انتهى و در «تكمله» گفته است: علماء اسلام اتفاق نموده‏اند بر جلالت و وثاقت و ورع و علم و فضل او. و راجع به اين مسأله اخبار بسيارى وارد شده است تا به جائى كه صدوق در «عيون»، بابى را براى آن گشوده است. (انتهى) و شهيد رحمه الله در «قواعد» خود تصريح كرده است در باب امر به معروف و نهى از منكر به اينكه : خروجش به اذن امام عليه السلام بوده است. و شيخ مفيد در «ارشاد» گفته است: زيد بن على از برادرش حضرت ابوجعفر عليه السلام گذشته، چشم و چراغ برادران و افضل ايشان بوده است و عابد و وَرِع و فقيه و با سخاوت و شجاع بوده است. وى با شمشير خروج كرد، و پيوسته أمر به معروف و نهى از منكر مى‏نمود و خونهاى ريخته شده از حسين عليه السلام را مطالبه مى‏كرد. شريف أبو محمد حسن بن محمد روايت كرده است از جدّش از حسن (حسين خ ل) بن يحيى از حسن بن حسين از يحيى بن مساور از أبوالجارود كه گفت: وارد مدينه شدم، و از هر كس درباره زيد بن على سؤال كردم به من گفتند: او همان كس است كه پيوسته ملازم با قرائت قرآن است. و هشيم روايت كرده است كه گفت: من از خالد بن صفوان از زيد بن على عليهما السلام پرسيدم ـ چون درباره او سخن مى‏گفت ـ من به او گفتم: كجا مى‏توانم وى را ملاقات كنم؟! گفت در رَصَافَه‏.1 گفتم: او چگونه مردى است؟! گفت: من ندانسته‏ام او را كه از خوف خدا گريه كند مگر آنكه اشكهايش با آب بينى‏اش مخلوط مى‏شد. و بسيارى از شيعه معتقد به امامت او بوده‏اند و سبب اعتقادشان درباره او اين بود كه با شمشير خروج كرد و دعوت به رضا از آل محمد مى‏نمود. شيعه پنداشتند: مراد او خود اوست اما او خودش را اراده نداشت زيرا كه به استحقاق امامت برادرش از زمان قبل و به وصيّت برادرش به حضرت صادق عليه السلام معرفت داشت. و علت قيام و خروجش اين شد كه: او بر هشام بن عبدالملك وارد شد و هشام اهل شام را فراخوانده و دستور داده بود تا متّصل به هم بنشينند و در وقت ورود او به او جا ندهند تا او از نزديك شدن به هشام متمكّن نگردد. زيد به هشام گفت: هيچ يك از بندگان خدا بالاتر از آن نيست كه نياز شنيدن به وصيّت تقواى خداوند را نداشته باشد، و هيچ يك از بندگان خدا پائين‏تر از آن نيست كه بتواند وصيّت به تقواى خداوند بكند. بنابراين اى اميرالمؤمنين! من تو را وصيّت به تقواى خداوند مى‏كنم و تو تقواى او را پيشه خود ساز! هشام به او گفت: تو همان كسى هستى كه خودت را لايق خلافت مى‏دانى و اميد در آن را برخود بسته‏اى؟! آخر تو را با خلافت چه مناسبت اى بى‏مادر! چرا كه تو فرزند كنيزى مى‏باشى! زيد در پاسخ گفت: من هيچ كس را در منزلتى عظيم‏تر از پيغمبر نمى‏يابم و وى پسر كنيزى بود. و اگر پسر كنيز بودن انسان را از شرف ساقط مى‏نمود خداوند او را به رسالت مبعوث نمى‏نمود و او اسمعيل بن ابراهيم است!

اى هشام! آيا منصب نبوّت منزلتش نزد خداوند عظيمتر است يا خلافت؟! و از آن گذشته پسر كنيز بودن انسان را پست نمى‏كند در صورتى كه پدرش رسول خدا صلى الله عليه وآله و خودش پسر على بن أبيطالب عليه السلام بوده باشد. هشام از جاى خود برجست و كارگزار خود را طلبيد و بدو گفت: اين مرد نبايد امشب در ميان لشگر من بماند! زيد از نزد هشام بيرون آمد، و مى‏گفت: إنّه لم يكره قومٌ قطّ حَرّ السّيوف إلاّ ذَلّوا «هيچ گاه گروهى حرارت شمشيرها را ناپسند نداشتند مگر اينكه ذليل شدند.» زيد چون به كوفه درآمد مردمان آنجا دورش را گرفتند و همين طور او را تأييد مى‏كردند تا با وى بيعت بر جنگ نمودند، و سپس بيعت را شكستند و او را تسليم دشمن كردند و زيد كشته شد و به دار آويخته شد و بدنش چهار سال در بالاى چوبه دار بود. يك نفر از كوفيان حمايتى از او ننمود نه با دست و نه با زبان، و چون او كشته شد خبر قتل او را به نزد حضرت صادق عليه السلام آوردند. اين خبر بسيار در درون حضرت اثر گذاشت و محزون و غصّه‏دار شدند غصّه شديدى و عظيمى به طورى كه آثارش در او ظاهر گشت و از اموال خود هزار دينار در ميان عيالات كسانى كه با زيد كشته شده بودند تقسيم نمود. و مقتل زيد روز دوشنبه دو روز از ماه صفر گذشته از سنه يكصد و بيست بوده است و عمرش در آن هنگام چهل و دو سال بوده است. ـ تمام شد مطالب وارده در «ارشاد» مفيد ـ و ابن داود او را در «رجال» خود ذكر كرده است و براى او اشاره كرده است همان تعبيراتى را كه تو از «رجال» شيخ شنيدى و پس از آن گفته است: حضرت صادق عليه السلام شهادت بر وفاى او داده‏اند و بر او رحمت طلبيدند. و در «عمدة الطالب» مثل آنچه را كه در «ارشاد» آمده است ذكر نموده است تا گفتار زيد را كه لايكره قومٌ قطّ حرّ السّيوف إلاّذلّوا، و سپس گفته است: اين كلام او را چون به هشام ابلاغ كردند گفت: آيا چنين معتقد نبوديد كه: اهل اين بيت همگى منقرض شده‏اند؟ به جان خودم طائفه‏اى كه چنين جانشينى در آنها به جاى بماند منقرض نشده‏اند. و چون زيد بن على به كوفه بازگشت شيعيان به نزد او رفت و آمد داشتند و بيعت كردند تا به حدى كه نام پانزده هزار نفر بيعت كننده در ديوان او به شمار آمد از اهالى كوفه غير از اهل مداين و بصره و واسط و موصل و خراسان و رى و گرگان و جزيره. (انتهى). مامقانى مطلب را ادامه مى‏دهد تا آنكه مى‏گويد:... تا اينكه فرستاده بسّام صيرفى نامه‏اى آورد و در آن نوشته بود: اما بعد، زيد بن على عليهما السلام در روز چهارشنبه غُرّه صفر خروج نمود و چهارشنبه و پنجشنبه را درنگ كرد و در روز جمعه كشته شد و فلان و فلان با وى كشته شدند. و ما بر حضرت امام صادق عليه السلام وارد شديم و نامه را به او داديم. او نامه را قرائت كرد و گريه كرد وسپس فرمود: انّا للّه وانّا اليه راجعون، عندالله حتسب عمّى انّه كان نعم العمّ، إنّ عمّى كان رجلاً لدنيانا و آخرتنا، مضى والله عمّى شهيداً كشهداء استشهدوا مع النّبىّ صلى الله عليه وآله و علىّ و الحسن و الحسين عليهم السلام.

تا آنكه گويد: از كشّى در ترجمه سليمان بن خالد روايتى را بيان مى‏كند كه در سند آن مى‏رسد به عمّار ساباطى. او گفت: وقتى كه زيد خروج كرد سليمان بن خالد هم با او خروج كرد. او گفت: هنگامى كه زيد در ناحيه‏اى از ميدان ايستاده بود و ما هم در ناحيه‏اى ايستاده بوديم، مردى به من گفت: نظريّه تو درباره زيد چيست؟! آيا وى بهتر است يا جعفر عليه السلام؟ ! سليمان مى‏گويد: من به او گفتم: يك روزِ جعفر بهتر است از جميع روزهاى روزگار. آن مرد اسب خود را حركت داد و نزد زيد آمد و داستان را براى وى گفت. من هم بدان سمت رهسپار شدم و به زيد رسيدم و ديدم مى‏گويد: جعفرٌ امامنا فى الحلال و الحرام. «جعفر امام ماست در حلال و حرام.»

تا آنكه گويد: در «امالى» شيخ صدوق با سند خود به ابن أبى عمير از حمزة بن حمران روايت مى‏كند كه او مى‏گويد: من بر حضرت صادق عليه السلام وارد شدم، فرمود: از كجا مى‏آئى؟ ! عرض كردم: از كوفه! حضرت گريست تا آنكه محاسنش از سرشكش تر شد. من گفتم: يابن رسول الله! چرا بسيار گريه كردى؟! حضرت فرمود: ياد عمويم زيد افتادم و آنچه راكه بر سر او آورده‏اند لهذا گريه كردم. عرض كردم: كدام قضيّه از قضاياى وى را به خاطر آوردى؟! فرمود : مقتل او را در حالى كه به پيشانيش تير خورده بود و پسرش يحيى آمد و خود را به روى پدر انداخت و به پدر گفت: بشارت باد تو را اينك بر رسول خدا و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام وارد خواهى شد! زيد گفت: اى پسرم! مطلب از همين قرار است. آنگاه يحيى آهنگرى را طلبيد تا تير را از پيشانى بيرون كشد. بيرون كشيدن همان و جان دادن زيد همان. جَسَد زيد را در بستان زائده آوردند و جوى آب را از مسيرش برگرداندند و او را در جوى دفن كردند و سپس آب را در جوى روان ساختند. با ايشان غلامى بود از اهل سند. فرداى آن روز رفت به نزد يوسف بن عمر لعنه‏الله و او را از محل دفن زيد مطّلع ساخت. يوسف بدن را از قبر بيرون آورد و چهار سال در كُناسه (زباله‏دانِ) كوفه به دار آويخت پس از آن امر كرد تا بدن را آتش زدند و خاكسترش را به باد دادند. پس خداوند لعنت كند قاتل و خاذل او را! من به سوى خدا شكايت مى‏برم در آنچه بر سر ما اهل بيت پيامبرش پس از موت پيامبر وارد شده است و به خدا استعانت مى‏جوئيم بر دشمنانمان و هو خير مستعان.

تا آنكه گويد: و غير اين اخبار اخبارى است كه دلالت دارند بر اينكه: زيد براى خدا غضب كرد و خروجش براى امر به معروف و نهى از منكر و دعوت به رضا از آل محمد بود. و در «كشف الغمّة» از «دلايل» حميرى از جابر روايت است كه گفت: شنيدم از حضرت ابو جعفر عليه السلام كه مى‏گفت: خروج نمى‏كند بر هشام احدى مگر آنكه او را مى‏كشد. ما اين كلام حضرت را به زيد رسانيديم. زيد گفت: من شاهد بر هشام بودم كه رسول خدا را در حضور وى سبّ و شتم مى‏نمودند و او انكار نكرد و تغيير نداد. سوگند به خداوند كه اگر من ياورى نداشته باشم مگر يك نفر باز بر عليه هشام خروج خواهم كرد.

تا آنكه گويد: اشكال در جاى ديگر نيز وارد است و آن اينكه: اگر زيد معتقد به امامت صادقين عليهما السلام بود، بنابراين، اين فتاواى غريبه بلكه اكثرشان موافق عامّه چه معنى دارد؟ فاضل مجلسى رحمه الله گويد: غالب از اخبار زيد موافق عامه مى‏باشد بنابراين يا بايد از روى تقيّه باشد يا به جهت كذب حسين بن علوان و عمرو بن خالد. (انتهى) محقق وحيد بهبهانى رحمه الله پس از نقل اين كلام گفته است: أظهر احتمال اول است به جهت آنكه أئمّه اهل البيت متمكّن از اظهار حق نشدند مگر زمانى كه بنى اميّه به بنى عباس سرگرم شدند و زيد بن على اگر چه هنگام خروج تقيّه نمى‏كرد ليكن محتمل است كه مصلحت را در تقيّه مى‏ديده است و يا آنكه آن روايات، قبل از زمان خروج از وى صادر گرديده باشد، امّا آنچه از روايات به دست مى‏آيد آن است كه: امثال عبدالله بن حسن و غيره از اهل بيت بر حقيقت حكم خدا در جميع مسائل مطّلع نبوده‏اند و اين امر، بعيد نيست. و شايد اين عدم اطّلاع راجع به زيد نيز بعيد نباشد. مامقانى رحمه الله مى‏گويد: آنچه را كه وحيد بهبهانى ذكر كرده است خالى از وجه نمى‏باشد مگر آنچه را كه از زيد صادر شده است كه او فتوى بما لايعلم داده است. و اين امر در نهايت بُعد است. تا آخر بحثى كه راجع به اين قضيّه نموده است.

1ـ مامقانى در تعليقه گويد: اين رصافه مال هشام بن عبدالملك است و غير از رصافه منصور دوانيقى مى‏باشد.

318) تنقيح المقال» ج 1، برداشتى از ص 467 تا ص .471

319) آيه 48 از سوره 52: طور: و اصبر...

320) در نسخه بدل: و يحيفونهم با حاء مهمله آمده است و آن از ماده حيف مى‏باشد به معنى ظلم و جور.

321) آيه 33 از سوره 43: زخرف.

322) آيه 55 و 56 از سوره 23: مؤمنون.

323) إقبال» سيّد بن طاوس، أعمال شهر محرّم، أعمال روز عاشوراء، ص 578 تا ص .581

324) اقبال»، اعمال روز عاشوراء، ص 582 و ص .583

325) سيد نعمت الله جزائرى در شرح صحيفه سجّاديّه: «نور الأنوار» طبع سنگى ص 7 گويد : منصور دستور داد تا آنان را غل و زنجير كنند و در محملهاى بدون روپوش سوار نمايند و در مصلّى نگه دارند تا مردم آنان را شتم كنند. مردم از اين شتم امتناع كردند و به حال آنها رقّت نمودند و چون ايشان را به در مسجد پيامبر كه به باب جبرئيل مشهور است آوردند، حضرت امام صادق عليه السلام در حالتى كه تمامى ردايش به روى زمين مى‏كشيد بر آنها سر برآورد و پس از آن از باب مسجد خطاب به مردم كرد و فرمود: لعنكم الله يا مَعَاشر الأنصار ـ ثلاثاً ـ ما على هذا عاهدتُم رسوال الله صلى الله عليه وآله و لا بايَعتموه أما والله إنْ كنتُ حريصاً ولكنّنى غُلِبْتُ و ليس للقضاء مدفعٌ. لعنت خدا بر شما اى گروه انصار ـ سه بار ـ شما بر اين‏گونه با پيغمبر خدا عهد نبسته‏ايد و بيعت ننموده‏ايد. سوگند به خدا كه من در يارى اينان حريص مى‏باشم وليكن من مغلوب كار واقع شده قرار گرفته‏ام و چيزى قضاى الهى را برگردان نمى‏باشد!» اين بگفت و داخل خانه‏اش شد و مدت بيست روز و شب تب كرد و پيوسته در شبانه روز مى‏گريست تا به جائى كه ترسيدند جان دهد. و اگر نبود مگر گريه آن حضرت بر آنان كافى بود كه نگذارد مردم در أعراض و آبروى آنان به سبّ و لعن مشغول شوند.

326) درباره محمد و ابراهيم محدّث سيد نعمت الله جزايرى رحمه الله در شرح صحيفه سجّاديّه : «نورالأنوار» طبع سنگى ص 7 و 8 مطلبى دارد كه شايان توجّه مى‏باشد. وى گويد: قوله: «محمد و ابراهيم» كلينى حديث طويلى درباره ايشان روايت نموده است. و در آن وارد است كه امام صادق عليه السلام با شديدترين وجهى آنان را از خروج منع نمودند. و از آنجا بعضى از معاصرين استدلال كرده‏اند كه آنان ملعون هستند و از رحمت خداى سبحانه و تعالى مطرود . و تشبيه مذكور را در آنچه كه خواهد آمد از گفتار امام كه: إنّى لأعْلمُ أنّكُمَا سَتَخْرُجَانِ كَمَا خَرَجَ حمل كرده است بر مطلق خروج و كشته شدن، نه به حقيقت و واقعيّت قتل، چرا كه زَيْد قطعاً مُحِقّ بوده است. امّا اين استدلال درست نيست. به جهت آنكه اگر او قتل را در حقيقت و واقع اراده كرده است، محمد و ابراهيم با زيد مساوى مى‏باشند، چون نهى بر جميع آنان بر نهج واحد وارد گرديده است. و اگر به جهت اعتقادشان است باز هم مطلب ا ز اين قرار است، به علّت آنكه يك نفر از آنها خروج ننموده است مگر براى طلب خون امام حسين عليه السلام يا براى رفع تسلّط ظلم از بنى هاشم، و يا براى آنكه خليفه و حاكم باشد. و شكّى نيست كه ايشان از بنى اميّه احقّ هستند به خلافت از جهت نظر به واقع و اعتقاد و اگر چه اصل خلافت و حكومت از براى غير آنها مى باشد يعنى براى خصوص معصومين از آنان . آرى ميان آن دو با زيد تفاوتى وجود دارد، و آن عبارت است از آنكه آن دو نفر امام عليه السلام را اذيّت و آزار نمودند وليكن امام زيد حضرت را آزار نكرد. و جواب از اين را هم دانستى!

و در ص 5 گويد: و اما غير از زيد از اصحاب خروج مثل يحيى و محمد و ابراهيم را اصحاب ما در صحّت أحوالشان اشكال كرده‏اند به سبب آنكه از آنان ضررهائى به امام عليه السلام وارد گرديده است. امّا سخن حق آن مى‏باشد كه: گريه حضرت بر آنان پس از كشته شدنشان و تأسّف وى بر ايشان در وقت اسارتشان، رفع اشكال از حالاتشان مى‏كند.

كداميك از افراد شيعه هست كه ضررى بر امام نرسانيده است و اگرچه به واسطه ارتكاب معاصى بوده باشد. زيرا شديدترين ضرر بر طبعهاى مباركشان معصيت پيروان است امّا شفقت آنها بر ما ايجاب مى‏كند تا از امثال اين گونه معاصى در گذرند. چون در روايت وارد شده است كه : خداوند تعالى بر شيعه به جهت افشاء سِرّ أئمّه عليهم السلام غضب نمود و اراده فرمود تا با عذاب خود ايشان را ريشه كن كند بنابراين به امام موسى كاظم عليه السلام خبر داد كه: من در اين سال شيعه‏ات را از بيخ و بن برمى‏اندازم . امام موسى الكاظم عليه السلام عرض كرد: اى پروردگار من! من دوست دارم خودم فداى شيعه‏ام گردم و ايشان بر روى زمين باقى بمانند.

و در صورتى كه حال امامان را با اجانب چنين مى‏يابيم، پس چطور خواهد بود حال ايشان با اولادشان و أقاربشان؟! با وجود آنكه خروجشان پس از آن شد كه حرمتشان را هتك نمودند و اموالشان را به غارت بردند و ذرارى‏شان را اسير كردند و به آنها لقب خوارج دادند، به آنها گفتند: اگر جدّ شما بر حق بود اين گونه رفتار با شما به وقوع نمى‏پيوست! و امثال اين گونه رفتار، مردم أراذل را به غيرت بر مى‏انگيزاند چه رسد به بنى هاشم! با اينكه از امام رضا عليه السلام صريحاً نهى از تناول أعراض و آبروى عباس بن موسى الكاظم عليه السلام وارد گرديده است، در حالتى كه آن آزار و اذيّتهائى كه از وى نسبت به برادرش: امام رضا عليه السلام و نسبت به امّ أحمد زوجه پدرش از أنواع استخفاف و صدمات وارد شده است از غير او صادر نشده است. بنابراين آنچه را كه بعضى از علماى ما در عيبجوئى و دستبرد به عِرْض و آبرويشان سخن گفته‏اند، جرأت بر ذرّيّه اهل‏البيت عليهم السلام خواهد بود .

327) در «رياض السّالكين» طبع سنه 1334 ص 15 و ص 16 و طبع جامعة المدرّسين ج 1، ص 116 تا ص 119 گويد: محمد و ابراهيم دو پسران عبدالله همان كسانى بودند كه بر منصور خروج نمودند. شهرستانى در كتاب «ملل و نحل» مى‏گويد: يحيى بن زيد أمر ولايت را بديشان تفويض نمود و آن دو نفر در مدينه خروج كردند و ابراهيم به سوى بصره رهسپار شد و مردم بر گرد آن دو اجتماع نمودند و كشته شدند. (انتهى) اما محمد ملقّب است به نفس زكيّه و كنيه‏اش أبوعبدالله است و بعضى گفته‏اند: ابوالقاسم، و تَمْتَام بود (در سخن گفتن مانند شخص عجول كلامش فهميده نمى‏شد) و أحْوَل بود (لوچ) و در ميان دو كتفش خالى سياه رنگ به قدر يك دانه تخم مرغ بود و ملقّب شده بود به مهدى به جهت حديث مشهورى از رسول الله صلى الله عليه وآله: انّ المهدىّ من وُلدى اسمه اسمى و اسم ابيه اسم أبى. آورده‏اند كه روزى منصور ركاب او را گرفت. چون به او گفته شد: اين مرد چه شخصيّتى دارد كه تو براى وى ركاب مى‏گيرى؟ ! منصور در پاسخ گفت: اى واى بر تو! اين مهدى ما اهل البيت است! اين محمد بن عبدالله است! نفوس بنى هاشم همه به محمد گرويده و او را بزرگ مى‏شمردند. منصور با جماعتى از بنى هاشم با او و با برادرش ابراهيم بيعت نمودند. امّا چون براى بنى عبّاس بيعت گرفته شد و آنان بر أريكه امر استوار آمدند محمد و ابراهيم پنهان گشتند و در تمام دوران سفّاح مختفى بودند. چون منصور روى كار آمد دانست كه ايشان عزم بر خروج دارند بنابراين براى دستگيرى و طلب آنها كوششى بليغ نمود. و پدر آنها و جمعى از اهل و خاندان آن دو را گرفت . و آورده‏اند كه چون پدرشان در حبس بود آنان در هيئت و لباس دو نفر مرد بيابانى مى‏آمدند و با پدرشان ديدار مى‏داشتند. روزى گفتند: دو نفر از آل محمد كشته گردد بهتر است از آنكه هشت نفر كشته گردند. عبدالله: پدرشان گفت: اگر أبوجعفر منصور نمى‏گذارد شما بزرگوارانه زندگى كنيد نمى‏تواند نگذارد تا شما بزرگوارانه بميريد!

ثقةالاسلام در كتاب «روضة» از معلّى بن خنيس روايت كرده است كه گفت: من در حضور حضرت امام جعفر صادق عليه السلام بودم كه محمد بن عبدالله وارد شد. حضرت به حال وى رقّت كردند و دو چشمانشان از اشك جارى گشت. من به آنحضرت گفتم: من امروز اين طور شما را ديدم كه با او كارى كرديد كه تا به حال نمى‏كرديد! حضرت فرمودند: من بر حال او رقّت آوردم به جهت آنكه او خود را به امرى منسوب ساخته است كه براى او نمى‏باشد، من در كتاب على عليه السلام نيافتم كه او از خلفاى اين امّت باشد و نه از ملوك آنها. (انتهى) و قبيح‏ترين كارى كه محمد نمود آن بود كه چون در مدينه خروج كرد حضرت صادق عليه السلام را به بيعت خود فراخواند. حضرت با شدّت إبا و امتناع نمودند. دستور داد تا حضرت را به زندان افكندند، و اموال حضرت و اموال قوم حضرت را كه با او خروج نكرده بودند همه را مصادره نمود. خداوند نيز وى را مهلت نداد تا ذليلانه كشته شد.

و از جمله حديثى از حضرت باقرعليه السلام وارد است كه فرمود: الأحْوَل مشؤوم قومه من آل‏الحسن، يدعوإ إلى نفسه، قد تسمّى بغير اسمه. (انتهى) «آن مرد لوچ مرد شومى است در ميان قوم خود از بنى‏حسن، مردم را به خويشتن دعوت مى‏كند، و لقب و عنوانى را كه از او نيست به خود بسته است.» چون عازم بر خروج گشت با برادرش ابراهيم ميعاد نهاد تا در يك روز خروج كنند. ابراهيم به سوى بصره رفت و اتّفاقاً مريض شد. و محمد در مدينه خروج كرد و چون ابراهيم شفا يافت خبر برادر را براى وى آوردند كه كشته شده است. و منصور براى قتال با محمد لشگر جرّارى را به سردارى عيسى بن موسى بن على بن عبدالله بن عباس گسيل داشت. محمد در خارج مدينه با ايشان كارزار نمود، و ياران محمد همگى از دور او پراكنده شدند و او تنها ماند. و چون احساس خذلان نمود، به خانه‏اش درآمد و امر كرد تا تنور را برافروختند. چون تنور برتافت به سوى دفترى كه أسماء ياران و بيعت كنندگانش در آن ثبت بود رفت و آن را آورد و در تنور بگداخت. سپس از منزل بيرون آمد و جنگ كرد تا در مكانى به اسم أحْجَار زَيْت كشته شد. و اين گونه كشته شدن را مصداق تلقيب وى به نفس زكيه پنداشتند چرا كه از پيغمبر صلى الله عليه وآله روايت شده بود كه فرموده بود: يُقْتَل بأحجار الزّيت من وُلْدى نفس زكيّة «از پسران من صاحب نفس زكيّه‏اى در احجار زيت كشته مى‏شود.» و قتل وى در سنه 145 در ماه رمضان بود و نيز گفته شده است: در بيست و پنجم از شهر رجب بوده است و وى چهل و پنج ساله بوده است. و اين قول، مشهورتر است چرا كه بدون هيچ خلافى تولّد او در سنه صد بوده است.

و امّا ابراهيم كنيه‏اش أبوالحسن بوده است. وى مردى بود قدرتمند و توانا و در بسيارى از علوم دست يافته بود و گفته شده است: به مذهب اعتزال گرايش داشت. خروج او در بصره شب دوشنبه غرّه شهر رمضان سنه صد و چهل و پنج بوده است. مردم معتبر بصره با او بيعت نمودند و به خود لقب اميرالمؤمنين گرفت و شأنش عظيم گرديد و مردم ولايت او را دوست مى‏داشتند و به روش و سيره او راضى بودند. و أبوحنيفه فتوى داد تا مردم با وى خروج كنند و براى او نوشت: اما بعد! من به سوى تو چهار هزار درهم فرستادم و غير از آن چيزى نداشتم. و اگر امانتهاى مردم نزدم نبود به تو مى‏پيوستم! چون به صفّ دشمن برخورد نمودى و پيروز شدى همان كارى را با آنها انجام بده كه پدرت با اهل صفّين نمود! هر كس از آنها را كه فرار كند بكش! و هر كس از آنها كه مجروح شده باشد جانش بستان! و آن كارى را كه پدرت با اهل جمل كرد با ايشان مكن چون براى دشمن فئه‏اى وجود دارد (جماعت متظاهرى كه در تعاضد و تعاون بعضى به بعض دگر رجوع دارند).

و گويند: اين نامه به دست منصور افتاد و همين علت اعراض او و تغيّر او بر أبوحنيفه گرديد . چون خبر خروج ابراهيم به منصور رسيد، عيسى بن موسى را از مدينه طلب كرد و براى كارزار با ابراهيم برانگيخت. ابراهيم از بصره به راه افتاد تا با لشگر عيسى بن موسى در قريه‏اى از قراء كوفه به اسم بَاخَمْرى‏ برخورد كرد و آتش جنگ ميان دو گروه شعله ور گرديد. لشگر عيسى بن موسى منهزم شده پاى به فرار نهادند. ابراهيم فرياد برداشت تا احدى از اصحابش دنبال شخص فرارى نروند! و اصحاب او همه به نزد او گرد آمدند. اصحاب عيسى چون دريافتند كه كسى آنها را تعقيب نكرده است، پنداشتند كه اصحاب ابراهيم منهزم گرديده‏اند فلهذا بازگشتند و بر اصحاب او يورش بردند و ابراهيم و يارانش را كشتند مگر عدّه قليلى از آنها را. بارى چون خبر هزيمت اصحاب عيسى به منصور رسيد در قلق و اضطراب عظيمى افتاد سپس خبر ظفر به او رسيد و سر ابراهيم را براى او آوردند و در طشتى در برابر او جاى دادند، چون بدان نگريست گفت: من دوست داشتم كه او در تحت اطاعت من درآيد. قتل ابراهيم در بيست و پنجم شهر ذيقعده و گفته شده است شهر ذيحجّه در سنه صد و چهل و پنج بود و عمرش 48سال، والله أعلم.

328) مامقانى در هامش آورده است: در «قاموس» گويد: كرخايا مشربه‏اى است كه آب به سوى آن از عمود نهر عيسى جارى مى‏گردد.

329) تنقيح المقال»، ج 1 ص .471

330) در «رياض السالكين» از طبع سنگى رحلى سنه 1334 در ص 8 و ص 9 و از طبع حروفى جامعة المدرّسين ج 1 ص 73 تا ص 75 بعد از نقل كلام شيخ مفيد راجع به زيد بن على عليهما السلام گويد: اهل تاريخ گويند: علّت خروج زيد و خلع اطاعت بنى مروان آن بود كه بر هشام بن عبدالملك به جهت شكايت از خالد بن عبدالملك بن حرث بن حَكَم كه امير بر مدينه بود وارد شد و هشام بنا گذارد تا به او اجازه دخول ندهد. و زيد داستانها و قضايائى را كه از آنها شكايت آورده بود به هشام به وسيله مكتوب مى‏رسانيد. و هر وقت قضيّه‏اى را براى وى مى‏نوشت هشام در زيرنامه مى‏نوشت: ارْجِعْ إلى أرضك «به محلّ سكونت خود بازگرد!» و زيد مى‏گفت : قسم به خدا كه ديگر من به نزد ابن حَرْث باز نخواهم گشت. هشام پس از درنگ و توقّف و حبس طويلى به او اذن ورود داد. چون زيد در برابر او نشست هشام به او گفت: به من اين طور ابلاغ شده است كه: تو يادى از خلافت مى‏كنى و تمنّاى آن را دارى! و تو در محلّ خلافت نيستى زيرا كه پسر كنيزى مى‏باشى! زيد به او گفت: اين كلام تو پاسخ دارد! هشام گفت: سخن بگو! زيد گفت: هيچ كس از مردمان سزاوارتر به خداوند نمى‏باشد مگر پيامبرى را كه خدا مبعوث كرده است و او اسمعيل بن ابراهيم است و وى پسر كنيزى بود. خداوند او را براى نبوّت خويش برگزيد و از وى خَيْرالْبَشَر را بيرون آورد. هشام گفت: فما يصنع أخوك البقرة؟ ! «پس برادر گاو تو چه مى‏كند؟!» زيد به قدرى عصبانى شد تا نزديك بود از پوستش خارج گردد . و گفت: سمّاه رسول الله الباقر و تسمّيه أنت البقرة! لشدّ ما اختلفتما! و لتخالفنّه فى الآخرة كما خالفته فى الدّنيا فيرد الجنّة و ترد النّار. «رسول خدا وى را شكافنده علم ناميد و تو او را گاو مى‏نامى! چقدر معيار اختلاف شما شديد است! و تو با باقر برادرم در آخرت مخالفت دارى همان‏طور كه در دنيا مخالفت داشته‏اى، بنابراين او در بهشت مى‏رود و تو در آتش!» هشام گفت: بگيريد دست اين أحمق مائق را (شديد الغيظ و الغضب را) و اخراجش نمائيد! روى دستور هشام زيد را اخراج كردند و با چند نفر به مدينه تبعيد نمودند. زيد همين كه از حدود شام مطرود شد و آن چند تن از وى مفارقت كردند راهش را به سمت عراق برگردانيد و داخل كوفه گشت. اكثر اهالى كوفه با او بيعت كردند و امير كوفه و عراق از جانب هشام، يوسف بن عمر ثقفى بود. و ميان آن دو جنگى كه در تواريخ مسطور مى‏باشد واقع شد. اهل كوفه او را مخذول نمودند و چند تن افراد قليلى با وى استوار بماندند. تا آنكه زيد به بهترين وجهى تنها با نفس خود مقاومت كرد و جهاد عظيمى را تحمّل نمود، تا به جائى كه يك تير تيز بر پيشانيش نشست و به طرف ناحيه جبهه چپش فرود آمد و در مغز سرش بماند و همين كه خواستند آن تير را درآورند جان داد. و روز شهادتش دوشنبه دوم صفر سنه يكصد و بيست و يك بوده و در آن هنگام چهل و دو سال اشت. جسد شريفش را چهار سال در كُناسه كوفه بردار آويختند. عنكبوت بر روى عورت او تار تنيد و آن را بپوشانيد. سرش را به مدينه فرستادند و يك شبانه روز كنار قبر پيغمبر صلى الله عليه وآله نصب كردند. از جريربن أبى‏حازم وارد است كه گفت: من در رؤياى خواب، رسول خدا صلى الله عليه وآله را ديدم كه به چوبه‏اى كه در مدينه سر زيد را بر آن آويخته بودند تكيه زده بود و مى‏گفت: هكذا تفعلون بولدى؟! «اين طور با پسر من رفتار مى‏كنيد!» و چون هشام هلاك‏شد و وليدبن‏يزيد پس از او غاصب ولايت امر مسلمين گرديد به يوسف‏بن‏عمر نوشت: اما بعد به مجرّد اينكه نامه من به تو برسد اهتمامت را به عِجْل أهل عراق (گوساله اهل عراق) مصروف‏دار فحرّقه ثمّ انْسِفْهُ فِى اليَمّ نَسفاً! «پس او را آتش بزن و سپس خاكسترش را در دريا بر باد بده!» يوسف بن عمر جسد زيد را پائين آورد و آتش زد و خاكسترش را در هوا منتشر ساخت. و هنگامى كه حكم بن عبّاس كلبى اين اشعار را سرود:

صَلَبْنا لكم زيداً على جذع نخلة

و لم‏أر مهديّاً على الجذع يُصْلب

و اين ابيات به حضرت امام صادق عليه السلام رسيد، دو دست خود را در حالى كه به لرزه و رعشه درآمده بود به سوى آسمان بلند كردند و به خداوند عرضه داشتند: اللهمّ إن كان عُبدُك كاذباً فَسَلّطْ عليه كَلْبَك! «بار خداوندا اگر اين بنده‏ات دروغ مى‏گويد سَگَت را بر وى مسلّط گردان.» بنو اميّه او را براى مأموريّتى به كوفه گسيل داشتند، در راه شيرى وى را دريد و طعمه خود ساخت. چون اين خبر به حضرت امام صادق عليه السلام رسيد ناگهان به سجده افتادند و گفتند: الحمدللّه الّذى أنجز لنا ما وَعَدَنا.1 «حمد و سپاس اختصاص به خدا دارد كه بدانچه كه به ما وعده داد وفا كرد.»

1ـ «بحارالأنوار» ج 46 ص 192

331) احمد امين بك مصرى در «فجر اسلام» ص 272 گويد: زيديّه پيروان زيد بن حسن بن على بن الحسين بن على بن أبيطالب مى‏باشند. و مذهبشان از همه مذاهب شيعه معتدل‏تر و به اهل سنّت نزديكتر مى‏باشد. و اين امكان دارد از آن جهت باشد كه امام زيديّه نزد واصل بن عَطاء رئيس معتزله شاگردى كرده باشد و بسيارى از تعاليمش را از وى أخذ نموده باشد. زيرا زيد قائل به جواز امامت مفضول با وجود افضل است. و گفته است: على بن أبيطالب أفضل از أبوبكر و عمر بوده‏اند وليكن با وجود اين امامت ابوبكر و عمر صحيح بوده است.

و أيضاً احمد أمين در كتاب «ظهر الإسلام» ج 4 ص 109 گويد: و از شديدترين منازعات و خصومات ميان معتزله و روافض آن است كه: در روايت است كه جماعت كثيرى نزد زيد بن على آمدند تا با وى بيعت نمايند و اصرار فراوان بر بيعت با او و محاربه با بنى‏مروان داشته‏اند. چون زيد آماده شد كه امر امارت خود را آشكار نمايد، بعضى از رؤساى شيعه نزد او آمدند و به او گفتند: نظريّه تو راجع به أبوبكر و عمر چيست؟! زيد گفت: خدا رحمتشان كند و مورد غفران قرار دهد. من از احدى از اهل بيتم نشنيدم كه از آنان بيزارى جويد و درباره آنها نمى‏گويند مگر خير را، و شديدترين گفتار من آن است كه: إنّا كُنّا أحَقّ بِسُلْطَانِ رَسُولِ الله صلّى الله عليه (وآله) وَ سَلّمَ مِنَ النّاسِ أجْمَعِينَ، وَ إنّ الْقَوْمَ اسْتَأثَرُوا عَلَيْنَا وَ دَفَعُونَا عَنْهُ. وَ لَمْ‏يَبْلُغْ ذَلِكَ عِنْدَنَا بِهِمْ كُفْراً . قَدْ وَلّوْا فَعَدَلُوا فِى النّاسِ وَ عَمِلُوا بِالْكِتَابِ وَ السّنّةِ:

«ما از همه مردم به امارت و ولايت رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم سزاوارتر هستيم. و آن گروه خود را بر ما مقدّم داشتند و ما را از حقّمان منع كردند. و در نزد ما اين امر موجب كفر ايشان نمى‏گردد. به تحقيق ولايت مردم را عهده‏دار شدند، و در ميان مردم به عدالت رفتار كردند، و به كتاب و سنّت عمل نمودند!» اين پاسخهاى زيد براى آنان نيكو نبود. فلهذا بيعتش را شكستند و او را طرد كردند. زيد به آنها گفت: رَفَضْتُمُونِى فِى أشَدّ سَاعَاتِ الْحَاجَةِ؟! «آيا در اين موقعيّت كه شديدترين ساعتهاى نيازمندى است شما مرا طرد مى‏كنيد؟! » از آن به بعد آن گروه به رَوَافِض موسوم گشتند. و گاهى آنان به رافضه كه نام ناپسنديده‏اى است موسوم مى‏شوند.

و در ميان شيعيان طوائفى موجود مى‏باشند غير از روافض، بعضى از آنان غلوّشان بيشتر و بعضى اعتدالشان بيشتر است. و از معتدلترين آنها زيديّه هستند. همچنين معتدل‏ترين، آنهائى هستند كه ميان مذهب شيعه و مذهب اعتزال را جمع نموده‏اند. انتهى كلام احمد أمين، و أقول : آنچه را كه به زيد نسبت داده است تَبَعاً لِبَعْض المورّخين از ترحّم زيد بر شيخين، و عدم برائت از آن دو، و جواز امامت آنها با وجود أفضل از ايشان، خلاف صريح مذهب شيعه و اهل‏البيت مى‏باشد و زيد هم كه دست پرورده اهل بيت است هيچ گاه نمى‏تواند بر خلاف باشد. و محتمل است در آن معركه جنگ، كلام او از روى تقيّه صادر شده باشد. و اينكه بعضى گفته‏اند: در زمان قيام و تكيه به شمشير جاى تقيّه نيست، پاسخش آن است كه: قيام وى در برابر بنى‏مروان بوده است، نه در مقابل شيخين. و چه بسا بسيارى از سپاهيانش داراى تولّى شيخين بوده‏اند، و انكار و تبرّى صِرف از آنان در آن موقعيّت حسّاس از عقل و احتياط دور بوده است. زيد بن على يكى از دو نفر راوى صحيفه سجّاديّه مى‏باشد، و طبق سخن يحيى فرزندش، او صحيفه را مى‏خوانده است، و از ملتزمين به قرائت أدعيه آن بوده است. در دعاى چهل و هشتم از آن كه راجع به عيد أضْحَى و روز جمعه مى‏باشد، حضرت در مقام ردّ و غصب خلفاى اوّلين صريحاً وارد ميدان مخاصمه و منازعه مى‏گردد آنجا كه عرضه مى‏دارد: اللَهُمّ إنّ هَذَا الْمَقَامَ لِخُلَفَائكَ وَ أصْفِيائكَ وَ مَوَاضِعَ اُمَنَائكَ فِى الدّرَجَةِ الرّفِيعَةِ الّتِى اخْتَصَصْتَهُمْ بِهَا قَدِ ابْتَزّوهَا، وَ أنْتَ الْمُقَدّرُ لِذَلِكَ، لاَيُغَالَبُ أمْرُكَ وَ لاَيُجَاوَزُ الْمَحْتُومُ مِنْ تَدْبِيرِكَ كَيْفَ شِئْتَ وَ أنّى شِئْتَ، وَ لِمَا أنْتَ أعْلَمُ بِهِ غَيْرُ مُتّهَمٍ عَلَى خَلْقِكَ وَلاَ لِإرَادَتِكَ حَتّى عَادَ صَفْوَتُكَ وَ خُلَفَائُكَ مَغْلُوبِينَ مَقْهُورِينَ مُبْتَزّينَ، يَرَوْنَ حُكْمَكَ مُبَدّلاً، وَ كِتَابَكَ مَنْبُوذاً، وَ فَرَائِضَكَ مُحَرّفَةً عَنْ جِهَاتِ أشْرَاعِكَ، وَ سُنَنَ نَبِيّكَ مَتْرُوكَةً:

«بار خداوندا! اين مقام، مقام جانشينان تو و برگزيدگان تو و مواضع اُمَناى تو مى‏باشد در پايه و درجه رفيعى كه اختصاص دادى ايشان را بدان درجه، و الآن آن را غاصبان ربوده‏اند . و تو آن را مقدّر نموده بودى، كسى را ياراى غلبه بر تو نيست، و از تدبير حتمى تو ـبه هر طورى كه بخواهى و به هر كيفيّت كه بخواهى و تو آن را مقدر نمودى به خاطر چيزى كه تو بدان داناترى، و بر خلقت و اراده‏ات مورد سوء ظنّ و اتّهام نيستى ـ كسى تجاوز نمى‏تواند بكند تا به جائى فرمان قضا و قدر تو پيش رفت كه أصفياء و خلفاء دربارت همگى به صورت افراد شكست خورده مغلوب و مورد تعدّى واقع شده مقهور، و طرد شده و رانده شده درآمدند و اينك آن أصفياء و برگزيدگان و آن خلفا و جانشينان تو مى‏نگرند كه در احكام تو تبديل و تغيير رخ داده است، و كتاب توبه دور افكنده گرديده است، و أوامر و فرائض و واجباتى كه الزام فرمودى از آن طريق و روشى كه معيّن كردى دگرگون شده است، و سنّتهاى پيامبرت متروك گرديده است!»

1ـ لفظ «حَسَن» زياد است. زيد فرزند بلافصل حضرت امام زين العابدين عليه السلام مى‏باشد .

332) تنقيح المقال»، ج 1، ص 467 تا ص 471 كه به طور تفصيل ترجمه زيد بن على عليهما السلام را ذكر كرده است و نقل ما از او اين نتيجه‏گيرى و تلخيص المقال را، در منتهى اليه صفحه 469 مى‏باشد.

333) الصّحيفة الثالثة السّجّاديّة» از منشورات مكتبة الثقلين القرآن و العترة، عيد الغدير 1400 ص 2 تا ص .5

334) الصّحيفة الخامسة السّجّاديّة» مطبعة الفيحاء در دمشق ص 13 و ص 14 در تحت عنوان الخامس از مقدّماتى كه در ابتداء ايراد نموده است و مجموع مقدّمات نه تا مى‏باشد.

335) در «منتهى الآمال» طبع رحلى علميّه اسلاميّه ج 2 ص 217 و ص 218 آورده است: والده ماجده آنحضرت امّ ولدى بود كه او را سَبيكه مى‏گفتند و حضرت امام رضا عليه السلام او را خيزران ناميد و آن معظّمه از اهل نوبه بود و از اهل بيت ماريه قبطيّه مادر ابراهيم پسر حضرت رسول الله صلى الله عليه وآله بود. و آن مخدّره از أفضل زنهاى زمان خود بود، و اشاره فرمود به او حضرت رسول صلى الله عليه وآله در قول خود: بأبى ابنُ خِيَرَةِ الإمَاءِ النّوبيّةِ الطّيّبَةِ. «پدرم به قربان پسر بهترين كنيزان باد كه از اهل نوبه و پاكيزه است.»