109) شرح ديوان ابن مقبل و دو سه تا كتاب دعا.

110) تاريخ صحيح اسلامى آن كه تاريخ قمرى مى‏باشد عبارت است از: دوازدهم شهر جمادى‏الثانيه سنه يكهزار و سيصد و نود.

111) مطالب مذكوره در اينجا توسط جناب برادر ارجمند حجةالاسلام و المسلمين آقاى حاج شيخ محسن سعيديان ـدامت‏معاليهـ از خود جناب محترم آقاى مهدى‏ولائى ـدام‏توفيقهـ بوده است. آقاى مهدى ولائى مردى خبير و مطّلع حدود هشتاد سال عمر دارد، و به واسطه نياز آستان قدس فعلاً هم بدين مهم اشتغال دارد. او مى‏گويد: داود پيرنيا مرد قبيح العمل و زشت‏كردارى بوده است و بسيارى از سيّئات او را برشمرده است. اقول: شاه خائن مدتى او را استاندار شيراز كرده بود. و شيرازيها از مجالس شب‏نشينى و وقاحت او داستانها بيان مى‏كنند. او پسر مشيرالدّوله: حسن پيرنيا مى‏باشد، كه او و برادرش مُؤتمن المُلْك: حسين پيرنيا از رجال بااطلاع و خيرخواه دوره قاجاريّه و أوائل سلطنت پهلوى اول به حساب مى‏آيند. مؤتمن الملك حسين پيرنيا پسرى دارد به نام خسرو پيرنيا كه حقّاً مرد مؤمن و متعهّد و نمازگزار و خوش فكرى است. با حقير از قديم الأيّام سوابق دوستى و محبّت برقرار است و عجيب است از اين دو پسر عم كه يكى مانند داود پيرنيا با آن سوابق سيّئه و يكى مانند خسرو پيرنيا با اين اعمال حسنه اهل مسجد و دعا و روزه و قرآن از آب در مى‏آيند.

112) جلد يازدهم از جناب محترم آقاى حاج مهدى ولائى تنظيم شده است. و مجموعه مورد بحث ما در تحت شماره 435 مجموعه 12405 از صفحه 671 تا صفحه 675 از آن را استيعاب كرده است، و جلد دوازدهم از جناب محترم آقاى حاج غلامعلى عرفانيان تنظيم شده است. و اين مجموعه در تحت شماره 623 مجموعه 12405 از صفحه 411 تا صفحه 417 آن را شامل گرديده است.

113) چون علم بركيفيّت كتابت و زمان و مكان و نويسنده و سائر خصوصيات آن بى‏مدخليّت از علم به جميع محتويات مجموعه نمى‏باشد لهذا به طور اجمال مختصرى از تمام مجموعه را كه شامل پنج كتاب است از ج 11 ص 671 تا ص 675 و ج 12 ص 411 تا ص‏417 فهرست كتب خطّى كتابخانه مركزى آستان قدس رضوى در اينجا ذكر مى‏كنيم: مجموعه (12405) عربى، نسخه‏اى است فوق العاده نفيس مشتمل بر كتب مذكوره در ذيل:

أـ «قوارع القرآن» مرتّب است بر سه جزو مشتمل بر مختاراتى از آيات قرآن كريم مذيّل به چند حديث در باب فضايل هر آيه، تأليف شيخ فقيه ابوعمرو محمّد بن يحيى بن حسن كه از مشايخ حديث اهل سنّت و جماعت و از فقهاى شافعيّه مى‏باشد كه به منظور مداومت بر تلاوت آنها به جهت دفع شرّ شياطين تأليف نموده است. و از كتابت آن، ابوعبدالله احمد بن ابى عمر بن احمد اندرابى روز بيست و هفتم شعبان سنه چهارصد و بيست و نه فارغ گرديده است، و روز دوازدهم ماه مبارك رمضان 429 در مدرسه‏ابوالحسن عبدالرحمن بن محمّد جَزَنى واقع در نيشابور قرائت شده است.

بـ «جزءٌ فيه آيات الرّقْيَة و الحِرْز» مؤلّف اين كتاب نيز مؤلّف سابق الذّكر است و كاتب آن نيز همان اندرابى مى‏باشد كه در سنه 429 در همان سه روز مانده به ماه رمضان از كتابتش فارغ شده است. و در سيزدهم رمضان سنه‏429 قرائت گرديده است.

جـ «صحيفه كامله سجّاديّه» مشتمل است بر 38 دعا از ادعيه صحيفه مباركه سجّاديّه كه در بعضى كلمات و فقرات با روايت سيد نجم الدين بهاء الشّرف ابوالحسن محمّد كم و بيش اختلافاتى دارد بخصوص در سلسله روايت كه از همه حيث يعنى چه از لحاظ تعداد و اسامى رواة، و چه از لحاظ طول متن حديث به كلّى با آن فرق دارد. نويسنده آن حسن بن ابراهيم بن محمّد زامى در شوّال سنه چهارصد و شانزده مى‏باشد و مقابله آن با قرائت اسمعيل بن محمّد قفّال متحقّق شده است و روايت آن را به زامى، ابوالقاسم عبدالله بن محمّد بن سَلَمِه‏فرهاذجردى نيشابورى اجازه داده است كه آن را او از ابوبكر كرمانى روايت كند. و اين نسخه را ابوعبدالله احمد بن ابى‏عُمَر زاهد يعنى همان نويسنده و كاتب «قوارع القرآن» بر مدرسه شيخ حامد ابن‏احمد در باب عزره وقف نموده است و توليت آن را به عمر بن محمّد حامدى واگذار كرده است.

دـ كتاب «المذكّر و المؤنّث» مختصرى است جامع و فوق‏العاده نافع در بيان است اسماء مؤنّث در زبان عربى مرتّب بر سه باب، كاتب اين كتاب هم همان كاتب صحيفه يعنى حسن بن ابراهيم بن محمّد زامى مى‏باشد كه در روز نوزدهم محرّم الحرام شب شنبه از سنه چهارصد و هفده نوشته است.

ه ـ «رسالةٌ فى شهر رجب» اين كتاب مختصرى است در خصوص فضائل و اعمال شهر رجب به املاء حاكم ابوالقاسم عبيدالله بن عبدالله بن احمد حَسْكَانى كه در جواب حامد بن احمد بن جعفر در پانزده باب نوشته است.

114) در فهرست، ج 12 ص 414 در تعليقه گويد: همان جام است كه در قديم جزو كورهاى نيشابور بوده مشتمل بر صد و هشتاد قريه و قصبه آن بوزجان بوده است. بارى و از اين كلام معلوم مى‏شود كه: در نسخه مطبوعه از اين صحيفه كه آن را إلزامى خوانده‏اند، نادرست مى‏باشد . چرا كه در اين صورت بايد با الف و لام آورده شود: الالزامى و امّا جام و زام كه يك لغت است چون بر آن الف و لام در آورند الزّامى مى‏گردد يعنى اهل جام.

115) در أقرب الموارد گويد: سَبّلَه: جعله فى سُبُل الله. أى سبيل الخير يقال: سَبّل ضيعتَه. و فى الحديث: «احبس أصلها و سَبّل ثمرتها» و ـ الشّى‏ءَ: أباحه كأنّه جعل إليه طريقاً مطروقةً.

116ـ117) «فهرست» ج 11 ص 675، و«فهرست» ج 12 ص .417 زيرا مراد اين مى‏باشد كه: على‏بن‏ابراهيم بوزجانى را نشناختيم چه كسى است، نه آنكه براى وقف نسخه، واقفى معلوم نگشت.

118) اين مناجات را بتمامها محدّث نورى در «صحيفه رابعه سجّاديّه» از ص 29 تا ص 38 و آيةالله امين عاملى در «صحيفه خامسه» از ص 259 تا ص 267 ذكر نموده‏اند. هر دو بزرگوار از شيخ ابراهيم كفعمى در «بلدالامين» و گفته‏اند: و ما آن را بتمامها تبرّكاً و تأسّياً به شيخ حرّ عاملى ذكر مى‏كنيم چون او ندبه ديگرى را از امام عليه السلام ذكر نموده است كه اول آن آه وَانَفْساه است و در آخر «صحيفه ثانيه» آورده است و آن از نسخ اين ندبه مى‏باشد، و علّامه سندش را در اجازه به بنى‏زهره اين طور آورده است: و از آنهاست ندبه‏اى براى مولانا زين العابدين على بن الحسين عليهما السلام كه آن را حسن بن دربى از نجم‏الدّين عبدالله جعفر دوريستى از ضياءالدّين ابوالرّضا فضل الله بن على الحسينى در كاشان از ابوجعفر محمّد بن على بن حسين مقرى نيشابورى از حاكم ابوالقاسم عبدالله بن عبدالله حَسْكانى از ابوالقاسم على بن محمّد عُمَرى از ابوجعفر محمّد بن بابويه از ابومحمّد قاسم بن محمّد استرابادى از عبدالملك بن ابراهيم و على بن محمّد بن سنان از ابو يحيى بن عبدالله بن يزيد مقرى از سفيان بن عيينه از زهرى روايت مى‏كند كه گفت: شنيدم از مولانا زين العابدين عليه السلام كه با نفس خود محاسبه، و با خداى خود مناجات داشت و مى‏گفت: يا نفس حتّام الى الْحَيَوةِ سُكُونُكِ؟! تا آخر عبارت حضرت كه: وَ اجعلنا من سكّان دارِ النّعيم برحمتك يا أرحم الرّاحمين مى‏باشد. مرحوم امين پس از آن مى‏گويد: اقول: ابن شهرآشوب در «مناقب» خود، مختصرى از اين ندبه را بدين صورت ذكر كرده است و گفته است: و از براى زهد حضرت سجاد عليه السلام براى تو همان بس است آنچه در صحيفه كامله و ندبه‏هاى مرويّه از او وارد است. از آن زمره مى‏باشد آنچه را كه زُهْرى روايت نموده است: يا نفس حتّام إلى الحيوة سكونك، و إلى الدّنيا و عمارتها ركونكِ؟ أما اعتبرتِ بمن مضى من أسلافكِ و من وارته الأرض من اُلاّفك ـ الى قوله ـ: و ضمّتهم تحت التّراب الحفائر.

119) بايد دانست كه: حَتّام از جهت رسم الخطّ بايد با الف نوشته گردد. و محدّث نورى در «صحيفه رابعه» ص 30 با ياء نوشته است (حتّى م) و آيةالله امين در «صحيفه خامسه» ص 260: حتّى متى ذكر كرده است و در بين الهلالين حتّام را به عنوان نسخه بدل ذكر نموده است. و در هر صورت حتّام با ألف بايد نوشته گردد. و در عبارت صحيفه أخيره به دست آمده نيز حتّام آمده است و معلّق آن جناب غلامعلى عرفانيان در تعليقه گويد: صريحاً و واضحاً در دو موضع از مناجات مذكوره اين طور وارد شده است و هيئت صحيح همين است چه به موجب قاعده صرف در صورت اتّصال الى و على و حتّى به ماء استفهاميّه حرف آخر آنها بعد از حذف الفِ «ما» حتماً بايد به صورت ألف نوشته شود. يعنى به صورت «إلام و عَلام و حتّام» يعنى غلط است نوشتن آنها به صورت «إلى مَ و على م و حتّى م» و رضىّ در شرح شافيه (138 به بعد و قسمت اخير آن معنون به باب الخطّ) حتى اعتراض دارد كه: ياء مَتى را در اتّصال به ماء استفهاميّه چرا نبايد مانند كلمات مذكوره با ألف نوشت؟!

و اجهورى صريحاً مى‏گويد: «ولأجل اتّصال الحرف الجار لما الاستفهاميّة بها كتب نحو حتّام و عَلاَم و إلامَ بألفات» (شرح منظومه رسم ضمن مجموعه شماره 12792 محفوظ در كتابخانه آستان قدس، ورق دوم) و علاّمه اثيرالدّين ابوحيّان اُندلسى نيز به صراحت تمام مى‏گويد : «فإن وليت ما الاستفهاميّة حتّى أو إلى أو على كتبن بالألف» (التّذييل و التكميل أيضاً نسخه كتابخانه مذكور تحت رقم 3926 هجده ورق مانده به آخر نسخه) (جلد دوازدهم فهرست نسخه‏هاى كتب خطّى آستان قدس رضوى ص 414).

120) دانشمند و محقّق برومند جناب آقاى حاج سيد عزيز الله طباطبائى دامت بركاته، نواده دخترى مرحوم آية الله آقا سيد محمّد كاظم يزدى مى‏باشند، بدين گونه كه: مادر ايشان مُسَمّاة به بتول صبيه آقا سيد احمد سومين پسر مرحوم يزدى است. و پسر اول ايشان آقا سيد محمّد، و پسر دوم ايشان آقا سيد على بوده است. علويّه بتول با سيد جواد طباطبائى يزدى كه وى نيز از ارحام مرحوم سيّد آيةالله يزدى بوده است ازدواج كرده است. مادر علويّه بتول: بى‏بى‏بيگم مى‏باشد كه او دختر خديجه، و خديجه دختر زهراء، بنت شيخ مرتضى انصارى است . و عليهذا شيخ انصارى جدّ اُمّى با فاصله چهار مادر نسبت به آيةالله حاج سيد عزيز الله طباطبائى هستند. يعنى مادرِ مادرِ مادرِ مادرِ ايشان. همان طور كه مرحوم آيةالله حاج ملا مهدى نراقى، جدّ امّى حقير با فاصله چهار مادر است.

بى‏بى بيگم خواهر آيةالله: مرحوم حاج سيد محمّد على سبط هستند و عليهذا آقاى سبط، دائى مادر آقاى طباطبائى مى‏باشند. مرحوم آية الله سيد محمّد على سِبط فرزند سيد محمّد نبىّ فرزند حاج سيّد موسى فرزند سيّد اسمعيل فرزند سيد حسين فرزند سيد عبدالباقى مى‏باشند كه ترجمه احوال ايشان در كتاب «أعيان الشّيعة» مذكور است. و از طرف مادر: نام مادرشان خديجه دختر زهراء بنت شيخ انصارى است، و نام داماد شيخ كه مرحومه زهراء را به حباله نكاح خويش در آورده است سيد محمّد طاهر مى‏باشد.

پدر: سيدمحمدنبى

سيّد محمدعلى سبط

مادر: خديجه ؤ زهراء ؤ شيخ انصارى

پدر: سيّدمحمدطاهر

121) الصّحيفة السّجاديّة الكاملة» المورّخة 416 ه ق خطّ استاد محمّد عدنان سنقنقى مطبعه شام دارطلاس.

122) چاپ پيام، انتشارات مفيد، چاپ اوّل.

123) الصّحيفة الكاملة السّجاديّة» طبع اوّل از دار طلاس، مطبعة الشام. نشر و مقدّمه آيةالله فهرى ص 162 تا ص .164

124) در صحيفه مشهوره فقط در همين ادعيه 4 مورد صلوات بر «محمد و آل محمد» و 1 مورد «صلّى الله عليه و آله» و 139 مورد صلوات به صورت «محمد وآله» آمده است. («المعجم المفهرس لألفاظ الصحيفة الكاملة» تحت عنوان «آل»)

125) مورد اوّل در دعائى است كه در صحيفه به دست آمده داراى عنوانى نمى‏باشد و به‏دنبال دعاى اول كه به عنوان التحميد للّه عزّوجلّ است ذكر گرديده؛ صفحه 10 از صحيفه مطبوع در دمشق: والحمد للّه الذى منّ علينا بمحمد نبيّه صلى الله عليه دون الامم الماضية. و در صحيفه مشهوره صلّى الله عليه وآله مى باشد. دوم تا چهارم در صحيفه مطبوع در دمشق طبق نسخه به‏دست آمده در ص 74 در آن به عنوان و مِنْ دُعَائه فى التحميد، و در مشهوره به عنوان دعاؤه فى صلاة اللّيل وارد است: وَ صَلّ على محمّد إذا ذكر الأبرار. و صلّ على محمّد ما اختلف اللّيل و النهار. وَ صلّ عليه بعدالرّضا. پنجم در ص 93 و من دعائه لأهل الثّغور، و در صحيفه مشهوره دعاؤه لأهل الثّغور: اللَهمّ و صلّ على محمّد عبدك و رسولك. ششم و هفتم در ص 98 و ص 103 و من دعائه لِرَمضان و دخول شهره، و در صحيفه مشهوره : دعاؤه لدخول شهر رمضان: اللَهمّ و صلّ على محمّد فى كلّ وقت. هشتم در ص 122 و من دعائه فى وداع شهر رمضان، و در صحيفه مشهوره: دعاؤه لوداع شهر رمضان: اللهمّ صلّ على محمّد نبيّنا كماصلّيت. نهم تا يازدهم در ص 134 و من دعائه فى التّوبة و ذكرها، و در صحيفه مشهوره: دعاؤه بالتّوبة: اللهمّ صلّ على محمّد كما هَدَيْتَنَا به، و صلّ على محمّد صلوةً تشفع لنا يوم القيمة و الفاقة إليك! و صلّ على محمّد كما أسْعَدْتنا باتّباعه . دوازدهم در ص 139 و من دعائه فى الحوائج، و در صحيفه مشهوره دعاؤه فى طلبه الحوائج : و صلّ على محمد صلوة دائمة. سيزدهم در ص 161 و من دعائه اذا أصبح، و در صحيفه مشهوره دعاؤه عند الصباح و المساء: اللهمّ فصلّ عليه كأتمّ ما صلّيت. چهاردهم در ص 208 و من دعائه اذا خصّ نفسه، و در صحيفه مشهوره: دعاؤه فى مكارم الاخلاق: و صلّ على محمّد كأفضل ما صلّيت على أحدٍقبله.

126) صحيح بخارى»، طبع بولاق سنه 1312 هجريّه، ج 6 «كتاب التفسير» ص 120 و .121

127) المعجم المفهرس لألفاظ الحديث النّبوى»، ج 3، ص .382

128) آيه 56، از سوره احزاب: 33: حقّاً و تحقيقاً خداوند و فرشتگان وى درود مى‏فرستند بر پيغمبر خدا! اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد شما هم بر او درود بفرستيد، و سلام كنيد سلام نيكوئى (و يا تسليم او باشيد تسليم شدن استوارى)!

129) الدّرّ المنثور»، ج 5، ص 215 و ص .216

130ـ131ـ132ـ133) «الدّرّ المنثور»، ج 5، ص .216

134ـ135ـ136ـ137) «الدّرّ المنثور»، ج 5، ص .216

138ـ139ـ140ـ141) «الدّرّ المنثور»، ج 5، ص .216

142ـ143) «الدّرّ المنثور»، ج 5، ص .217

144) الدّرّ المنثور»، ج 5، ص .217

145) محقّق فيض كاشانى در كتاب «بشارة الشّيعة» طبع سنگى ص 133 گويد: و مثل آنچه را كه در حديث متّفق عليه أيضاً به ثبوت رسيده است كه: حضرت پيغمبر صلى الله عليه وآله او را به منزله خود در تعظيم قرار دادند و صلوات را بر جميع اهل بيت امر نمودند، حتّى عامّه در صحاحشان روايت دارند كه چون آيه : صلّوا عليه و سلّموا تسليماً نازل شد از رسول خدا پرسيدند: يا رسول الله! هذا السّلام عليك قد عرفناه فكيف نصلّى عليك؟! فقال : قولوا: اللهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد كما صَلّيتَ على ابراهيم و آل ابراهيم! اين خبر را ثعلبى در تفسيرش و بخارى و مسلم در دو صحيحشان روايت كرده‏اند.

146) كتاب «بحار الأنوار» طبع حروفى اسلاميّه، ج 94، باب 29، ص 47 تا ص .72

147) آيه 56 از سوره 33: احزاب.

148) آيه 34 از سوره 3: آل عمران: ذرّيّه‏اى مى‏باشند كه بعضى از آنها از بعض ديگرند و خداوند سميع و عليم است.

149) آيه 44 از سوره 18: كهف: در آنجا ولايت اختصاص به خدا دارد كه حقّ است. وَاللهِ حَقّ، بهترين پاداش و بهترين عاقبت مى‏باشد.

150) آيه 56، از سوره 33: احزاب.

151) بحار الانوار» ج 94، ص .48

152) دعاى دوم، از صحيفه با ترجمه آية الله شعرانى ص .21

153) دعاى بيست و چهارم از همين صحيفه در ضمن وَكَانَ من دعائه عليه السلام لأبويه عليهما السلام ص 86 و ص .87

154) صحيفه مطبوعه در دمشق با مقدّمه آيةالله فهرى، ص 160 ضمن دعائى به عنوان: و من دعائه اذا اصبح در صحيفه به دست آمده و همان دعاء به عنوان: دعاؤه عندالصّباح و المساء در صحيفه مشهوره.

155) آية الله شيخ محمّدحسين مظفّر در «تاريخ الشيعة» ص 156 پس از شرح مفصّلى راجع به قتل عام شيعيان جبل عامل توسّط احمد پاشا جزّار مى‏نويسد: چون سپاه فرانسه تحت قيادت (ناپلئون بوناپرت) وارد بلاد شام شد، به واسطه او شيعه و صفديّون راحت شدند وليكن چون فرانسويان آنجا را خالى نمودند و جزّار مستقر شد بر بلاد شام و ساحل صفد، ده سال تمام از قتل و غارت و زندان و انواع شكنجه به شيعيان خوددارى ننمود و فشار و كشتار و حبس و تعذيب او بر علمائى به نهايت رسيد، و افرادى كه باقى ماندند به نواحى دوردست از زمين پراكنده گرديدند و آثار علميه ايشان به مصادره رفت و جميع تنورهاى شهر عَكّا از كتب علمى جبل عامل، يك هفته تمام مى‏سوخت و اين ضربه خطير و كبيرى بر علم و اهل علم بود . و جبال و نواحى عامل از رجال علم تهى شد پس از آنكه نواحى و محله‏هاى آن روشن و درخشان به علماء و ارباب فضل و تأليف بود. از جمله علمائى كه فرار كردند از ظلم احمد پاشا جزّار، عالم كبير و شاعر مبدع شيخ ابراهيم يحيى بود كه در دمشق شام اقامت گزيد و به دنبال او شيخ على خاتونى طبيب فقيه بود كه در بسيارى از علوم چيره بود، و براى تحصيل آنها به ايران هجرت كرده بود. تمام اموالش مصادره شد و املاكش ضبط گرديد و دوبار محبوس شد و حاضر نشدند حبس او را به قيمتى بفروشند. سپس كتابخانه بزرگ او را كه متعلق به آل خاتون بود گرفتند و اين شيخ مذكور متولى آن كتابخانه بود و مجموعاً محتوى بر پنجهزار مجلّد از كتب خطيّه نادرة الوجود بود. تمام اين پنج هزار كتاب در عكّا طعمه آتش گرديد.

156) معجم البلدان»، ج 1، ص .534

157) تاريخ نشان مى‏دهد كه نسوى سال گذشته هم (سال 440) مأمور حق اختلاف شده و گروهى داشته (كما فى المنتظم 32085 ـ دعى ابو محمد بن نسوى ... فقتل جماعة ...) از اينرو وقتى در سنه 441 مردم شنيدند كه مجدداً او مى‏خواهد براى حلّ اختلاف وارد شود شيعه و سنّى هر دو متّفق گشته زمينه دخالت او را باطل نموده و خود به حلّ اختلاف پرداختند.

158) محقق بصير و فقيه خبير مرحوم شيخ محمّد حسين مظفّر در كتاب «تاريخ الشّيعة» ص‏74 تا ص 76 آورده است كه: تشيع در عراق انتشار نيافت مگر آنكه در اكثر أدوار خود برخورد با مصائب و ناراحتيها و عذابها و شكنجه‏ها نمود. اما در زمان بنى‏اميّه، ما در سابق اشاره نموديم به مختصرى از طرز رفتارشان با شيعيان تا ايّام بنى‏عباس، مگر آنكه از جهت شدت و ضعف تفاوت مى‏كرد. و اگر از تاريخ بازپرسى كنى، البتّه به تو از بعض آن حوادث و شدائدى كه بخصوص بر شيعه وارد گرديده است، پاسخ خواهد گفت. و كافى است كه تاريخ أبوالفداء را بخوانى آنچه را كه در سنه 362 به ظهور رسيده است. وى مى‏گويد: در اين سال كَرْخ آتش گرفت ـ و كرخ محله اختصاصى شيعه بود ـ احتراق عظيمى و سبب آن را ذكر كرده است تا مى‏رسد به اينجا كه مى‏گويد: وزير ابوالفضل براى دستگيرى متعدّيان بر مركب خود سوار شد و حاجب خود را كه صافى نام داشت با عدّه‏اى براى جنگ با عامه شيعه به كرخ گسيل داشت، و مردى شديدالتّعصّب بر عليه شيعه بود. حاجب در چند موضع از كرخ آتش پرتاب كرد. احتراق عظيمى در كرخ پديد آمد و عدّه‏اى كه در آن آتش بسوختند هفده هزار (17000) تن بودند. و سيصد عدد دكّان، و خانه‏هاى بسيار، و سى و سه مسجد، و از اموال مقدار بى‏شمارى بسوخت. و همچنين ابن‏أثير تو را بى‏نياز مى‏كند اگر از او از وقايع سالهاى 401 و 406 و 408 و 443 و 444 و از بسيارى سالهاى دگر بپرسى تا آنجا كه او در مورد حوادث سال 443 گفته: امور فظيع و شنيعى به وقوع پيوست كه مشابه و مانند آن در دنيا جريان نيافته است. تو اگر كتاب «المنتظم فى‏تاريخ الملوك و الاُمم» را كه تصنيف ابن جوزى است جلد هشتم آن را مطالعه كنى و وقايعى كه در سال 441 و مابعد آن به منصّه بروز رسيده است بدانى، آن وقت است كه خواهى فهميد كه چگونه خونها به جاى اشكها جارى مى‏شود؟ و چگونه از شدّت غصّه و رنج، جگرها تكّه تكّه مى‏گردد؟ و در آنجا خواهى خواند آنچه را كه بر شيعه از قتل و غارت، و بر مساجدشان از هَدْم و خرابى، و بر مشاهدشان از إساءه أدب، و بر علمائشان از اهانت وارد گرديده است . حتّى آنكه در حوادث سال 448 ذكر كرده است كه أبو عبدالله جُلاّب شيخ البزّازين را به دعوى غلوّ در رفض در باب الطاق كشتند و جنازه‏اش را بر در دكّانش به دار آويختند. و در ص 172 داستان فرار ابوجعفر طوسى و نهب و غارت خانه‏اش را خواهى خواند! و در حوادث سال 449 در ماه صفر ذكر كرده است كه بر خانه أبوجعفر طوسى متكلّم شيعه در كرخ، ناگهان هجوم بردند و آنچه در آنجا بود از دفاتر او و كرسى درس او را كه بر روى آن مى‏نشست مأخوذ داشتند و به وسيله سه منجنيقى كه آنجا بود و زوّار اهل كرخ از قديم الأيّام در وقت عزيمت براى كوفه به قصد زيارت همراه خود مى‏بردند همه را به كرخ بردند و آتش زدند، الى غير ذلك از حوادث أسَف انگيز و اگر «الحوادث الجامعه» ابن‏فُوطى را به خوبى بخوانى با وجود آنكه كتاب كوچكى مى‏باشد، تو را دلالت مى‏نمايد بر حوادث عديده‏اى كه در بغداد واقع شده است. و معتصم عباسى با وجود ضعف قدرتش، شيعه اهل بيت را از قرائت مقتل حسين عليه السلام در محلّه كرخ، محلّه مختاره و سائر محلاّت شيعه در دو طرف بغداد منع كرد، بنگر به حوادث سال 641 و 648 و 653 الى غيرها از سنوات قبل و بعد، و مپرس از آنچه كه عثمانيها بر سرشيعه وارد ساختند در روزى كه عراق را براى بار دوم در سنه 1047 از دولت صفويّه غصب كردند از قتل و غارت و تعدّى بر بيگناهان و شكنجه و تعذيبشان، و احراق كتب! و اگر از تاريخ بپرسى كه: چه بر سر شيعه در عراق آمده است از مردان زورگو و قدرتمند در أعصار تاريك و ستم، به تو جواب مى‏دهد در حالى كه از شدّت غصّه، آب دهان در گلويش پريده و با مركب خونين، واقعه را براى تو شرح مى‏دهد! آرى! اين امور در زمانهاى دور انجام نگرفته است، ما بعضى از آن ايام را ادراك نموده‏ايم. و روش بعضى از آشغالها و كثافات و مردمان رذل و پستى كه از خود به جاى گذاردند و بر عراق، بار سنگين و تحميل بود، از همين قرار و سيره بوده است.

159) عَدْنان پسر سيّد رضى مى‏باشد كه نقابت علويين با او بوده است و پس از پدرش و عمويش سيدمرتضى منصب نقابت به او واگذار شد.

160) رئيس الرّؤساء: أبوالقاسم ابن مَسْلَمَه على بن حسن بن احمد وزير قائم بأمرالله مى‏باشد كه مدت 12 سال وزارت كرد، و بساسيرى در سنه 450 او را كشت. ابن كثير در تاريخ خود، «البداية و النّهاية»، ج 12 ص 68 گويد: رئيس الرّؤساء نسبت به روافض بسيار اذيّت مى‏كرد. آنها را امر كرده بود تا در اذان حَىّ على خير العمل را نگويند. و مؤذّن آنها در أذان صبح بعد از حَىّ على الفلاح دوبار بگويد: الصّلوة خيرٌ من النوم. و آنچه در مساجد شيعيان و در سردرهاى مساجدشان نوشته بود: مُحَمّد و علىٌ خير البشر همه را زائل كنند. رئيس الرّؤساء امر كرد تا رئيس شيعيان را كه أبوعبدالله جلّاب بود به علت تظاهرش به مكتب تشيّع بكشتند. او را در دكّانش كشتند! و شيخ أبو جعفر طوسى از بغداد فرار كرد و خانه‏اش را غارت كردند.

161) منظور از محراب، أثاثيه و اسباب و چراغ و تابلوهاى طلائى و نفيسى است كه در مقدّم حرم مطهّر و روبرو و صدر آن قرار داده شده بوده است.

162) الكامل فى التاريخ»، ج 9، ص 561 به بعد، از طبع دارصادر دار بيروت سنه 1386، هجريّه قمريّه.

163) الغدير»، ج 4 ص 308 تا ص .310

164) از جمله غديريّه شيواى اوست كه علّامه امينى در «الغدير» ج 4 ص 262 تا ص 264 آورده است.

165) دوره علوم و معارف اسلام قسمت (2): «امام شناسى» ج 1 ص 243 با پنج عبارت مختلف و متّحد المعنى از طرق عامه.

166) از جمله ابياتى است كه عالم جليل محمد رفيع ابن حاج عبدالواحد طبسى از طرف امير محمدخان امير خراسان شيعى مذهب در پاسخ نامه خشن و تهديدانگيز و اهانت آميز امير بخارا : بيگخان معصوم بن دانيال در سنه 1204 هجريّه قمريّه نوشته است و ما آن را از صفحه 29 مجموعه مكتوب و جواب آن كه خطّى است نقل كرديم. در «لغت‏نامه دهخدا»، ج 16 ص 283 در لغت جَذْرِ أصَمّ گويد: [جَ رِ اَ صَ م م‏] (تركيب توصيفى). و آن است كه او را جذر صحيح نباشد مانند عدد ده كه جذر آن تقريباً سه و سُبْع باشد. (از كشاف اصطلاحات فنون) جذر أصمّ آن است كه: هرگز حقيقت او به زبان در نيايد چون جذر ده، كه هرگز عددى نتوان يافتن كه او را اندر مِثل خويش زنى ده آيد. و أصمّ كر بود. زيرا كه جواب ندهد جوينده را تا نيابدش مگر به تقريب و نزديك شدن با او بس ( «التّفهيم» ص 42) آن چنان است هر عددى كه چون آن را مجذور فرض كنند براى آن جذر سالم به هم نرسد مگر آنكه كسر درو واقع باشد چنانكه عدد ده كه اگر براى آن جذر تجويز كنند سه عدد سالم و يك سبع باشد چون اين را در نفس خودش ضرب كنند نه عدد سالم چهل و سه حصّه منجمله چهل و نه حصّه يك عدد حاصل آيد. چون در كامل شدن ده عدد كسر شش جزو از چهل و نه جزو مذكور باقيمانده لهذا جذر مذكور تقريبى شد نه تحقيقى و چون اين قسم جذر بر مجذور خود به دلالت صريح دال و ناطق نيست بلكه به اشارت تقدير دلالت مى‏كند پس گويا اصمّ است اگر چه أصمّ به فتحتين به معنى كر و ناشنواست ليكن چون كر مادرزاد را گنگى لازم است لهذا مجازاً به مقابله منطق كه به ضمّ ميم و كسر طاى مهمله به معنى گوياست لفظ أصَمّ به معنى گنگ مستعمل مى‏شود و جذر أصمّ محض مقابله منطق است و الّا جذر أصمّ سالم را وجود نيست (غياث اللغات) و در «مطلق» ص 284 گويد: جذر [جَ رِ مُ طِ] (تركيب اضافى). همان جذر منطوق به است و آن جذرى باشد كه حقيقت مقدار آن دانسته آيد و توان گفتن چون جذر صد كه ده باشد. رجوع به جذر و جذر منطق شود. جذر منطق [جَ رِ مُ طِ] (تركيب اضافى). آن است كه چون عدد سالم را در نفس خودش ضرب كنند عددى ديگر سالم پديد آيد چنانچه عدد سه كه چون سه را در سه ضرب كنند نه حاصل مى‏شود و همچنين عدد چهار كه چون چهار را در چهار ضرب كنند شانزده حاصل مى‏شود پس در اين هر دو مثال عدد سه و چهار جذر است و عدد نه و شانزده مجذور كه هر دو عدد مُنطِق‏اند («غياث اللغات» و «آنندراج») جذر منطق آن است كه حقيقت او به زبان توان گفتن. و او را منطوق به نيز خوانند و مطلق و مفتوح يعنى گشاده، همچون سه نه را و چهار شانزده را («التّفهيم» ص 42) و آن آن است كه او را جذر صحيح باشد مثل عدد نه چه سه جذرآن است (از «كشّاف اصطلاحات فنون»).

167) الفصول الفخريّة» تأليف احمد بن عِنَبَة، ص .189

168) المعجم المفهرس لألفاظ الحديث النّبوىّ»، ج 3، از ص 343 تا ص 415 كه در مادّه صَلَوَ مى‏باشد. بايد دانست كه: صحاح عامّه عبارت است از صحيح بخارى و صحيح مسلم. و سنن آنها عبارت مى‏باشند از: سنن أبوداود، و سنن دارمى، و سنن نسائى، و سنن تِرمذى، و سنن ابن ماجه، و مسانيد آنها عبارتند از: «مُوطّأ مالك» و «مسند» احمد بن حنبل.

169) بحارالأنوار»، طبع حروفى اسلاميّه، ج 94 «باب الذكر و الدّعاء» ص 48 حديث .4 و «امالى» صدوق ص .45

170) همين مصدر، ص 56 حديث .29

171) در ص 105 از همين كتاب در تعليقه آمد كه: إلْزَامى نيست، بلكه زامى يعنى جامى و از اهل جام مى‏باشد. و الف و لام آن الف و لام تعريف است و اگر لقب إلزامى بود بايد با الف و لام نوشته گردد: الإلزامى.

172) مرحوم ميرداماد در شرح صحيفه خود ص 45 گويد: عميدالدّين و عمودالمذهب عميدالرّؤساء از أئمّه علماء أدب، و از أفاخم اصحاب ما رضى الله تعالى عنهم بوده است. و مرحوم سيد نعمت الله جزائرى در شرح صحيفه خود در ص 2 گويد: على بن سكون از ثقات علماء اماميّه بوده است. و آية الله ميرزا ابوالحسن شعرانى در شرح صحيفه خود ص 2 گويد: هر دو از بزرگان علماى اماميّه‏اند. و در اجازه كبيره صاحب معالم بنا به نقل «بحارالانوار» طبع حروفى ج 109 ص 27 آمده است كه: علّامه، از پدرش، از سيّد فخّار از شيخ ابى الحسين يحيى بن بطريق و از شيخ امام ضابط بارع عميدالرّؤساء هبة الله بن حامد بن أحمد بن أيّوب جميع كتابهاى اين دو عالم را روايت مى‏كند.

173) شرح صحيفه فارسى» ميرزا محمد على مدرسى چهاردهى ص 4 و ص .5

174) شرح صحيفه ميرداماد» ص 45 در تعليقه.

175) شرح صحيفه جزائرى به نام «نورالأنوار فى شرح الصّحيفة السّجاديّة» طبع سنگى ص‏ .3 و ناگفته نماند كه: وفات ابن سكون در سنه 606 و وفات عميد الرّؤساء در سنه 609 بوده است.

176) شرح صحيفه ميرداماد»، ص 45 در تعليقه.

177) در تعليقه ص 46 از «شرح صحيفه ميرداماد» گويد: از اين گذشته، بدان: عميدالدّين را كه سيد داماد ذكر كرده است عميدالرّؤساء نيست. در «رياض العلماء» وجه آن را بدين گونه ذكر كرده است: امّا اولاً به جهت تقدّم درجه عميدالرّؤساء چون از جمله تلامذه او سيد فخّار بن معد موسوى است كه او تقدّم دارد به درجاتى بر سيّد عميدالدين كه او پسر خواهر علاّمه مى‏باشد. و اما ثانياً به جهت اختلاف دو لقب، و ثالثاً به جهت آنكه اسم عميدالرّؤساء همان سيد عميدالرّؤساء هبة [الله‏] بن حامد بن أحمد بن أيّوب بن على بن أيّوب، لغوى مشهور صاحب نظر در مسائل و مؤلّف كتابى است در معنى كَعْب. و براى زيادى توضيح به «رياض العلماء» ج 3 ص 259 و ج 4 ص 243 و ج 5 ص 309 و ص 375 رجوع شود. (انتهى)

أقول: و از اينجا دانسته مى‏شود: آنچه را كه آية الله مدرّسى چهاردهى در شرح صحيفه فارسى خود ص 9 آورده است كه: او عميدالدّين خواهرزاده علامه و شارح «تهذيبِ» اوست، اشتباه مى‏باشد.

178) غُرّ جمع أغَرّ است، به معنى روشن و تابناك. و لَهَاميم جمع لُهْمُوم است به معنى رئيس و بزرگوار و كريم و بخشنده.

179) شرح صحيفه ميرداماد، ص .46

180) رياض السّالكين»، طبع سنگى سنه 1334، ص 5 و ص 6، و طبع حروفى، جامعه مدرّسين قم، ج 1 ص 53 و ص .54

181) شرح صحيفه ميرداماد، ص 46 و ص .47

182) شرح صحيفه محدّث جزائرى، ص .3

183) شرح صحيفه ميرداماد، ص 45، در تعليقه.

184) شرح صحيفه محدّث جزائرى، ص .3

185) بحارالأنوار»، ج 110، ص .63

186) بحارالأنوار»، طبع حروفى اسلاميّه، ج 110 ص 44 ضمن شماره 38: صورة رواية والدى العلاّمة.

187) همين مصدر ص 46 ضمن شماره 39: صورة رواية الوالد العلاّمة.

188) همين‏مصدرص‏56تاص‏59ضمن شماره‏41 رواية اُخرى للوالد العلاّمةالصّحيفةالكاملة.

189) در «بحارالأنوار»، طبع حروفى، ج 109 ص 29 ضمن بيان سند روايتى معلوم مى‏دارد كه : عربى بن مسافر عبادى، شيخ شيخ فخرالدين محمد بن ادريس عجلى بوده است.

190) همين مصدر ص 62 ضمن شماره 42: رواية بعض الأفاضل الصّحيفة الكاملة.

191) يعنى سيّد غياث الدّين بن طاوس.

192) مراد شيخ‏كمال‏الدّين‏بن‏حَمّادواسِطى مى‏باشد كه چندسطر پيش نام وى برده شده‏است .

193) بحارالأنوار»، طبع كمپانى، ج 25، كتاب «الاجازات» اوّل صفحه 100، و از طبع حروفى اسلاميّه، ج 109 ص .13

194) همين مصدر، از طبع حروفى ص .14

195) مطالب زير در حاشيه به خطّ مؤلّف صاحب معالم آمده است: اين‏طور به خطّ پدرم رحمه الله آمده است، و در روايات سيد تاج الدّين بن معيّة به نقل از خطّ او اين طور آمده بود: السّيّد السعيد كمال الدين الرضى الحسن بن محمد بن محمد الآوى. و شك نيست كه كلام او در اينجا به اعتماد نزديكتر مى‏باشد.

196) همين مصدر، از كمپانى ص 106 و از اسلاميّه ص .40

197) اين طور در عبارت شيخ نجم‏الدّين مذكور وارد است و ظاهراً مراد از نظام الشّرف بهاءالشرف باشد و بنابراين روايت جعفر درباره صحيفه از دو وجه برخوردار است: سماع و قرائت، اول از سيد بهاءالشّرف بدون واسطه، دوم به واسطه جماعتى كه ذكر شده‏اند (اين عبارت صاحب معالم است كه در حاشيه ذكر نموده است).

198) درعبارت روايت مرحوم‏مجلسى اول ص‏126 شقرة آمده‏بود، و دراينجا شعرةمى‏باشد.

199) همين‏مصدر، از طبع كمپانى ص 108 و از طبع حروفى اسلاميّه ص 47 و ص .48

200) ملا عبدالله افندى اصفهانى در مقدّمه صحيفه ثالثه خود مطالبى بس جالب را ذكر مى‏كند و ما اينك برخى از آن را كه راجع به كثرت نسخ متنوعه عديده صحيفه، و راجع به طرق روايتى آن غير از اين طريق مشهور است در اينجا نقل مى‏كنيم: وى در ص 11 تا ص 13 از مقدّمه مى‏فرمايد : وليكن ما بحمدالله تعالى و با كمك او و منّت او برخورد كرديم در مدّت سياحتمان در شهرها، در خرابه‏ها و در معموره‏ها و در اثناء طول جولان و گردشمان در سفرهايمان در درياها و خشكيها بر جلّ نسخه‏هاى صحيفه بلكه بر كلّ آن. بلكه اطّلاع پيدا نموديم بر تعداد بسيارى از نسخه‏هاى صحيفه شريفه كامله سجاديه به طرق ديگرى أيضاً غير از مشهوره كه مقدار آنها از عدد كامل ده بالا گرفت غير از طريقه معروفه مشاراليها براى صحيفه متداوله شايعه. و از جمله آنها مقدارى از روايات قدماء مى‏باشد كه صحيفه را روايت نموده‏اند مثل روايت محمد بن وارث از حسين بن اشكيب كه وى ثقه و خراسانى است و از اصحاب حضرت امام على هادى و امام حسن عسكرى عليهما السلام است از عمير بن هارون متوكّل بلخى كه من نسخه عتيقه‏اى از آن را به خطّ ابن مُقْلَة خطّاط مشهورى كه در عصر خلفاى عباسى وضع خطّ نسخ را نمود و خطّ كوفى را به نسخ نقل كرد ديده‏ام و روايت ابن اشناس بزار عالم مشهور. و روايت شيخ فقيه أبوالحسن محمد بن احمد بن على بن حسن بن شاذان از ابن عيّاش جوهرى. زيرا كه وى در صحيفه‏اش از أبوعبدالله احمد بن محمد بن عبيدالله بن الحسن بن أيّوب بن عيّاش جوهرى حافظ در بغداد در خانه‏اش كه در راه ميان دو نظره (قنطره خ ل) است از أبو محمد الحسن بن محمد بن يحيى بن الحسن بن جعفر بن عبيدالله بن الحسين بن على بن الحسين بن على بن ابيطالب عليهم السلام ابن اخى طاهر علوى از ابوالحسن محمد بن مُطَهّر كاتب از پدرش از محمد بن شلقان مصرى از على بن نعمان أعْلم تا آخرش را در سند صحيفه مشهوره روايت كرده است. و روايت ابن عياش جوهرى أيضاً. و روايت تلعكبرى. و روايت وزير أبوالقاسم حسين بن على مغربى. و روايت ذهنى كرمانى زماشيرى. و روايات ديگرى از متأخّرين أيضاً مانند روايت كفعمى در آخر «البلد الأمين» و غير او در غير آن. الى غير ذلك از امثال اين أكابر. و پس از اين بايد دانست: كه ميان اكثر آنها و ميان نسخه متداوله مشهوره از اين صحيفه كامله سجّاديّه اختلاف بسيارى وجود دارد چه در ديباچه، و چه در تعداد أدعيه، و چه در الفاظ و عبارات، و چه در بسيارى از فقرات آن، با زيادتى و نقصان، و در تقديم و تأخير. و همچنين ما يافتيم در بعضى از مطاوى كتب أصحابمان بسيارى از أدعيه منقوله از صحيفه سجّاديّه مشهوره را وليكن با انواع تفاوت و اختلاف در عبارات و فقرات، بلكه در تعداد أدعيه أيضاً ـ تا آخر آنچه را كه افندى در اينجا ذكر نموده است. و مرحوم آقا سيد محسن امين عاملى در مقدّمه صحيفه خامسه خود در ص 15 تا ص 17 عين مطالب مذكوره را از افندى نقل كرده است .

201) بحار الأنوار»، طبع حروفى اسلاميّه، ج 110 ص 51 تا ص .59

202) رياض السالكين»، طبع سنگى سنه 1334 ص 5 و طبع حروفى جامعه مدرّسين قم، ج‏1، ص 49 و ص .50

203) نورالأنوار فى شرح الصحيفة السّجّاديّة» ص .3

204) رياض السالكين»، طبع سنگى 1317، ص 6 و طبع جامعه مدرّسين قم، ج 1، ص .58

205) شرح صحيفه ميرداماد ص .45

206) نورالأنوار» ص .3

207) شرح صحيفه سجّاديّه علّامه مدرسى چهاردهى ديباجه ص .5

208) بحار الأنوار»، طبع حروفى، ج 110 ص .59

209) ترجمه مقدمه استاد سيد محمد مشكوة كه در ضمن مقدّمه صحيفه كامله سجّاديّه باترجمه فارسى آقاى سيدصدرالدين بلاغى از نشريات دارالكتب الاسلاميّة در ذى‏الحجة سنه 1369 از ص 6 تا ص 14 به طبع رسيده است.

210) شرح و ترجمه صحيفه‏سجّاديّه تأليف سيداحمد فهرى، ج‏1، چاپ‏اول، پيام، انتشارات مفيد. ص 4 تا ص 9 از مقدّمه شارح. بايد دانست كه: ايشان اصل صحيفه به دست آمده را در دمشق با خطّ استاد محمد عدنان سنقنقى و مطبعه دارطلاس شام به طبع رسانيده‏اند، و در مقدّمه آن پنج امتياز از اين امتيازات هشتگانه را ذكر كرده‏اند. وليكن چون ما مى‏خواستيم به تمام جوانب گفتارشان اطلاع پيدا كنيم براى خوانندگان عزيز از شرح صحيفه فارسى ايشان اين امتيازات را ذكر نموديم.

211) در «رياض السالكين» از طبع سنگى رحلى سنه 1334 ص 6 و از طبع حروفى جامعة المدرسين ج 1 ص 54 گويد: مراد از لفظ حَدّثنا، سماع است از لفظ سيد اجل چه آنكه سيّد اجل از حفظ املاء كرده باشد و چه آنكه از روى كتاب خود خوانده باشد و اين گونه تحمّل روايت، عالى ترين طرق هفتگانه تحمّل روايت مى‏باشد. نزد جمهور محدّثين و علماء علم حديث بر آن اصطلاح و قرار داد نموده‏اند كه: اگر شخص راوى خودش به تنهائى از شيخ بشنود و يا شكّ كند كه آيا با وى ديگرى هم شنيده است يا نه در اين صورت با لفظ حدّثنى روايت را بيان مى‏كند و اگر با او ديگرى هم در استماع شريك باشد، با لفظ حدّثنا بيان مى‏نمايد، و اگر خودش روايت را بر شيخ بخواند با لفظ أخبرنى بيان مى‏دارد، و اگر در حضور او براى شيخ، شخص ديگرى بخواند، با لفظ أخبرنا بيان مى‏نمايد. و جايز نيست در نزد محدّثين هر يك از الفاظ «حدّثنا» و «أخبرنا» جاى خود را به يكديگر دهند و در كتب مؤلّفه مراعات اين نكته را ننمايند. و اما لفظ «أنبأنا» كلمه‏اى است كه آن را براى اجازه و مناوله (دست به‏دست دادن حديث) و قرائت و سماع، اصطلاحاً استعمال مى‏كنند. وگرنه از جهت معنى لغوى فرقى در ميان إنباء و إخبار وجود ندارد.

212) سيّد عليخان مدنى در «رياض‏السالكين» طبع رحلى‏1334 ص‏6 تا ص‏7 و طبع وزيرى، ج 1 ص 58 تا ص 69 ترجمه رجال سند صحيفه را ذكر كرده است و ما در اينجا نتيجه بحث او را ذكر مى‏كنيم: سيد نجم الدين بهاءالشّرف براى وى در كتب رجال ذكرى به ميان نيامده است . شيخ ابوعبدالله ابن شهريار را شيخ ابوالحسن على بن عبيدالله بن بابويه دركتاب «فهرست» از مشايخ شيعه شمرده است و او را به فقه و صلاح ستوده است. او خزانه‏دار مشهد اميرالمؤمنين عليه السلام در نجف بود. شهريار نامى است عجمى مركّب از شهر و يار و معنى آن بزرگمرد شهر است. و شيخ ابوعبدالله مذكور داماد شيخ الطائفة ابوجعفر محمد بن حسن طوسى بود كه دختر او را به زنى گرفته بود. واين دختر، مادر پسر شيخ ابو عبدالله بود كه آن پسر به نام: أبوطالب حمزة بن محمد بن احمد بن شهريار بود چنانكه از كتاب «يقين» سيد على بن طاووس نوّرالله مرقده مستفاد مى‏گردد. و عُكْبَرىّ معدّل مذكور را من در كتب رجال اصحاب ما نيافتم آرى سمعانى در كتاب «أنساب» او را ذكر كرده است و گويد: جماعتى از شيوخ در بغداد و اصفهان براى ما از ناحيه او روايت نموده‏اند. وى در سنه 472 وفات يافت. و پدرش أبونصر محمد از جماعتى از جمله از پسرش ابو منصور حديث كرده است و در عكبرى در سنه 420 فوت نموده است و مرد صدوقى بوده است. و عموى او ابوالحسن عبدالواحد بن احمد بن الحسين بن عبدالعزيز عكبرى معدّل مردى صدوق و متشيّع بود و در سنه 419 در عكبرى وفات كرد (انتهى كلام سمعانى).

و أبوالمفضّل محمد بن عبدالله بن محمد بن عبيدالله بن بهلول بن همّام بن مطّلب بن همّام بن بحر بن مطر بن مرّة الصغرى بن همّام بن مرّة بن ذهل بن شيبان. نجاشى گويد: در طلب حديث در تمام طول عمرش سفر نمود. و در ابتداى امرش مردى صاحب ضبط بود و سپس خلط نمود و من جُلّ اصحابمان را چنان يافتم كه او را تعييب مى‏كنند و ضعيف مى‏شمرند. وى كتب بسيارى دارد از جمله كتاب «شرف التّربة»، كتاب «مزار اميرالمؤمنين عليه السلام»، كتاب «مزار الحسين عليه السلام»، كتاب «فضايل العباس»، كتاب «الدّعاء»، كتاب «من روى حديث غدير خم»، كتاب «رسالة فى التّقيّة و الإذاعة»، كتاب «من روى عن زيد بن على بن الحسين عليهم السلام» كتاب «فضايل زيد»، كتاب «الشافى فى علوم الزّيديّة»، كتاب «اخبار أبى‏حنيفة»، كتاب «القلم»، من اين شيخ را (شيبانى را) ديدم و از او روايات بسيار شنيدم، و سپس از روايات او درنگ نمودم مگر رواياتى كه ميان من و ميان او واسطه بوده است. (انتهى كلام نجاشى)

و شيخ الطّائفة در «فهرست» گفته است: وى كثيرالرّواية حسن الحفظ بوده است مگر اينكه جماعتى از اصحاب ما او را ضعيف شمرده‏اند. او داراى كتابى است به نام «الولادات الطّيّبة» و كتاب «الفرائض» و كتاب «المزار» و غيرذلك. جماعتى از اصحاب ما جميع روايات او را براى ما روايت نموده‏اند. (انتهى) و ابن غضائرى راجع به وى گويد: او وضّاع و كثيرالمناكير است. من كتب او را ديده‏ام. در آن أسانيدى موجود است بدون متون، و متونى موجود است بدون أسانيد. و چنين مى‏دانم كه بايد رواياتى را كه در روايت آنها متفرد است ترك نمود. (انتهى) و علّامه در «خلاصه» او را دو بار ذكر كرده است: يكبار مانند آنچه را كه نجاشى ذكر كرده است و يكبار مانند آنچه را كه ابن غضائرى ذكر نموده است. و ابن داود وى را در رجالش سه مرتبه ذكر نموده است: يكبار در موثّقين و دو بار در مجروحين. و الله أعلم.

و اما شريف ابوعبدالله جعفر بن محمد بن جعفر بن حسن بن جعفر بن حسن بن حسن بن أمير المؤمنين على بن ابيطالب عليهم السلام، نجاشى پس از شمارش نسب او گويد: وى پدر أبوقيراط است و پسرش: يحيى بن جعفر است. او روايت حديث نموده است و در ميان طالبيّين سرشناس و وجيه و متقدّم بوده است و در ميان اصحاب ما ثقه بوده است. شنيد و بسيار شنيد، و عمرى طولانى نمود و سندش عالى گرديد. وى صاحب كتاب «تاريخ علوى»، و كتاب «صَخرة و بئر» مى‏باشد. خبر داد به ما شيخنا محمد بن محمد و گفت: حديث كرد براى ما محمد بن عمر بن محمد جعابى كه گفت: جعفر براى ما جميع كتب خود را حديث كرده است. وى در ذوقعده سنه 308 در حالى كه نود و چند سال داشت فوت نمود. و از او حكايت كرده است كه: تولّدش در سرّ من رأى سنه 224 بوده است. و پنهان نماند كه: تاريخ ولادت و وفاتش با سنّ نود و أند سال وفق نمى‏دهد . و علاّمه در «خلاصه» گويد: وفاتش در سنه 380 بوده است و آن نيز وفق نمى‏دهد و ظاهراً در تاريخ سبق قلمى به كار رفته است.

و اما درباره عبدالله بن عمر بن خطّاب زيّات گويد: فيّومى گويد: خطب الى القوم: زمانى كه طلب كند تا از ايشان دخترى را به ازدواج درآورد. و اسم آن را خِطْبَة با كسره خاء گذارند و فاعلش خاطب و خطّاب مبالغه در آن است و به آن نام نهاده شده است. (انتهى) و از براى اين مرد ذكرى در ميان كتب اصحاب ما به هيچ وجه نمى‏باشد. و بعضى گفته‏اند: از آنجا كه اخبار سعيد ابوعبدالله خازن در سنه 516 بوده است و حديث كردن اين عبدالله بن عمر در سنه 265 بوده است و تعداد راويان در اين ميان سه نفر مى‏باشند با آنكه زمان فاصله ميان دو خبر به 251 سال بالغ مى‏گردد، و ظاهراً هم اين راويان سه گانه بعضى بعض دگر را ملاقات نموده‏اند به طورى كه كلمه حدثنا نصّ بر آن مى‏باشد، و عَنْعَنَه نيز بر آن اشعار دارد، و مقدار اين زمان بانسبت عدّه افراد اين سند، بسيار گسترده و طويل و وسيع مى‏باشد، از اينجا به دست مى‏آيد كه اين سند سند عالى است به معنى مستفيض از محدّثين كه گفته‏اند: العالى السند سندى است كه با وجود اتّصال سند در آن، قليل الواسطه باشد . اين گونه سند را تحسين مى‏كنند و آن را بر سندى كه مخالف آن باشد مقدّم مى‏دارند به طورى اين امر مهم است كه اكثر محدّثين سلف دنبال چنين سندى مى‏گشتند و سنّت معموله در ميانشان بود كه: شدّ رحال مى‏نمودند به سوى دورترين شهرها تا مشايخ معمّر را ملاقات كنند و به واسطه آن اسناد روايتشان عالى شود و حديث از خلل و فسادى كه به هر يك از راويان دست مى‏دهد دورتر گردد. چرا كه هيچ يك از راويان رجال سند نمى‏باشند الاّ آنكه جايزالخطا هستند پس هرچه وسائط بيشتر گردد و سند طويلتر شود مظنّه جواز خطا بيشتر مى‏شود و هرچه كمتر شود كمتر مى‏گردد.

و اما درباره على بن نعمان أعلم نخعى گويد: نجاشى گفته: از حضرت امام رضا عليه السلام روايت نموده است و برادرش داود از او برتر است. و پسرش حسن بن على و پسر او: احمد نيز روايت حديث نموده‏اند و على بن نعمان ثقه و وَجْه و ضابط و صحيح و واضح الطريقة بوده است. وى داراى كتابى مى‏باشد كه جماعتى آن را از او روايت كرده‏اند... (انتهى) و در كتب رجال شخصى به نام على بن نعمان غير از او نداريم.

و اما درباره عمير بن متوكل ثقفى بلخى گويد: نجاشى گويد: متوكّل بن عمير بن متوكل از يحيى بن زيد، دعاى صحيفه را روايت كرده است: خبر داد به ما حسين بن عبيدالله، از ابن أخى طاهر1 از پدرش از عمير بن متوكل از پدرش متوكّل از يحيى بن زيد دعاى صحيفه را2 انتهى . و پنهان نباشد كه اوّل كلام وى ظاهر است در آنكه راوى صحيفه از يحيى بن زيد متوكّل بن عمير مى‏باشد و اما از سند آن معلوم مى‏شود كه: متوكّل راوى صحيفه جدّ او بوده است به طورى كه در متن صحيفه نيز اينچنين است. و ممكن است با گونه‏اى از توجيه و عنايت ميان اين دو كلام را وفق داد. و هيچ يك از اصحاب تصريحى بر وثاقت متوكّل مزبور نكرده‏اند مگر آنكه حسن بن داود3 نواده او: متوكل بن عمير را از زمره موثّقين در كتاب خود ذكر نموده است. و توثيق او مثمرثمرى نمى‏باشد همچنانكه بعضى پنداشته‏اند.

آية الله آقا ميرزا ابوالحسن شعرانى در شرح صحيفه خود ص 5 گويد: متوكّل بن هارون در كتب رجال مذكور نيست و شيخ طوسى و نجاشى رحمهما الله متوكّل بن عمير بن متوكل گفته‏اند . و البتّه نسخه صحيفه كه نزد آن دو شيخ بزرگوار بوده معتبرتر از اين است كه ما داريم . چون آنها صحيفه را به روايت ديگر نقل مى‏كردند كه أبوالمفضّل شيبانى در آن نيست بلكه تلعكبرى از ابن أخى طاهر از محمد بن مطهر از پدرش از متوكّل بن عمير روايت كرده است و در مورد اختلاف اعتماد بر نسخه آنهاست. و همچنين آية الله شعرانى در ص 4 درباره طول زمان سه راوى كه بالغ بر 251 سال مى‏باشد و ما از سيد عليخان شيرازى بر علوّ سند توجيه نموديم، اين طور مى‏گويد: ميان دو تاريخ مذكور در اسناد 251 سال است و روات در اين مدّت سه تن عكبرى و شيبانى و شريف ابوعبدالله هستند. عكبرى در 472 وفات يافت و ناچار پس از سنه چهارصد از شيبانى روايت كرده است و شيبانى پس از چهارصد زنده بود و شريف ابو عبدالله در سال 308 وفات يافت واگر شيبانى او را هنگام مرگ ملاقات كرده و از او حديث فرا گرفته و به سنّ عقل و تميز رسيده باشد بايد پيش از سنه سيصد تولد يافته و عمرش از صد سال افزون باشد. و شايد عكبرى به واسطه از شيبانى نقل كرده است و واسطه در اسناد مذكور نيست.

1ـ اين طور در نسخه اصلى وارد شده است وليكن در نسخه مطبوعه از نجاشى «از محمد بن مطهّر» آمده است.

2ـ رجال نجاشى: ص .301

3ـ كتاب «رجال ابن داود» ص 157 شماره .1256

213) يعنى ابن شهريار گفت. و از اينجا معلوم مى‏شود كه: در شرح صحيفه فيض الاسلام‏ص 8 كه فاعل قال را سيد نجم الدين پنداشته است، اشتباه مى‏باشد.

214) آية الله مدرس چهاردهى در شرح صحيفه خود ص 10 گويد: اين شيخ محمد فقيه و صالح بود و ملقّب بود به مُفَجّع از زيادتى حزن و اندوه او بر اهل بيت عصمت عليهم الصلاة و السلام ملقّب به اين لقب شده است و صحيح المذهب و خوش اعتقاد بود و از بزرگان مذهب اماميّه بود.

215) بايد دانست: آنچه را كه در ترجمه فارسى شرح صحيفه سجّاديّه استاد حاج مهدى الهى قمشه‏اى در ص 16 در ترجمه اين فقرات ذكر نموده است اشتباه است. وى گفته است: روايت كرد ما را شيخ سعيد محمد فرزند احمد بن شهريار (كه او داماد شيخ الطّائفة صدوق عليه‏الرحمة است) كه: أبو منصور محمد بن احمد بن عبدالعزيز عُكْبرى مُعَدّل رحمه الله صحيفه را بر شيخ صدوق عرضه مى‏داشت و قرائت مى‏كرد هنگام قرائت من حاضر بودم و استماع قرائت صحيفه مى‏كردم.

اوّلاً همان طور كه در تعليقه خواهيم ديد: محمد بن احمد بن شهريار خزانه‏دار قبر مطهّر حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام داماد شيخ الطّائفه طوسى بوده است نه صدوق. و اطلاق صدوق را بر شيخ طوسى به عنوان عَلَم مشهور و مُعَرّف وى تا به حال نديده‏ايم.

ثانياً لفظ صدوق در روايت به معنى بسيار راستگو، صفت است براى خود أبومنصور محمد عكبرى معدّل. و خود او بوده است كه صحيفه را از أبوالمفضّل شيبانى روايت مى‏كند، نه آنكه عَلَم است، و روايت عُكْبرى به واسطه عرضه بر شيخ صدوق بوده است. فلاحظ و تَأَمّل!

216) در همين مصدر ص 10 عمر حضرت امام محمد باقر عليه السلام را معيّن كرده است كه: 55 سال بوده است. چون ولادتش در زمان جدش حضرت امام حسين عليه السلام در سنه 59 بوده است و رحلتش در شهر ربيع‏الآخر سنه 114 بوده است، و غير از اين تاريخ نيز گفته شده است .

217) در شرح صحيفه سيد عليخان مدنى طبع سنگى ص 8 عمر حضرت امام جعفر صادق عليه السلام را بدين گونه ذكر نموده است: در سنه 83 از هجرت در مدينه متولّد شد و در شهر شوال سنه 148 در حالى كه 65 سال داشت رحلت نمود. و گفته شده است: عمرش 68 سال بوده است بنابر آنكه ميلادش در سنه 80 بوده باشد.

218) آيه 39، از سوره 13: رعد.

219) آيه 58از سوره 4: نساء.

220) آيه 60، از سوره 17: اسراء.

221) آيه 1 تا 3 از سوره 97: قدر.

222) آيه 28 و 29، از سوره 14: ابراهيم.

223) مقدّمه تمام صحيفه‏هاى كامله موجوده.

224) آيه 187 از سوره 2: بقره.

225) رياض السّالكين» طبع جامعة المدرسين ج 1، ص .200

226) روضه كافى»، طبع مطبعه حيدرى، ص .295

227) بحار الأنوار»، طبع مطبعه اسلاميّه ج 46، ص 263 و «مناقب» ابن شهر آشوب طبع انتشارات علاّمه قم، ج 4، ص .188

228) صحيفه مترجم با شرح آية الله شعرانى، ص .5

229) الصحيفة الكاملة السّجّاديّة» طبع دارطلاس مطبعه شام، ص .227

230) رياض السّالكين»، طبع جامعة المدرّسين، ج 1، ص .100

231) تأسيس الشّيعة لعلوم الاسلام»، ص .285

232) تاريخ ابن كثير»، ج 9، ص .330

233) الامام زيد» طبع دار الفكر العربى، ص .6

234) مقاتل الطّالبيّين» ص .129

235ـ236ـ237) «مقدمه مسند زيد» ترجمه زيد ص 2 و ما بعد آن.

238ـ239) «شذرات الذّهب» ص 157 ج 1، و «امام زيد» ابوزهره ص 42 تا ص .66

240) امام زيد» أبو زهرة ص .233

241) مقدمه مسند زيد» (المجموع) ص 4 و ص .5

242) همين مصدر، و «الرّوض النّضير» ج 1، ص .28

243) الرّوض النّضير» ج 1، ص .28

244) الامام زيد» أبو زهرة ص .233

245) الرّوض النّضير» ص 25 تا ص 47 ج 1، و شارح مجموع: علاّمه شرف الدّين بن حيمى يمنى .

246) امام زيد» أبوزهرة ص 235 تا ص .258