آنچه از حديث ثقلين به دست مىآيد از امامت و امارت و حكومت و ولايت و طهارت و علم و فهم و اعلميّت امامان و رشد و هدايت متابعان، و كفر و غَوايت و ضلالت متخلّفان، و بقاء و دوام اين امر تا قيامت و غير ذلك، از دقّت در اين حديث با طرق مختلفه و مضامين متفاوته بسيار است، ولى ما فقط در اينجا به ذكر دو نكته اشاره مىكنيم:
نكته اوّل: حُجّيّت اهل بيت و عترت است همانند حجّيّت كتاب در جميع معارف اصيل و فرهنگ قويم اسلام. بدين معنى كه به مثابه قرآن كريم در اصالت و واقعيّت و اتقان و مَصونيّت از غلط و خلط و اشتباه در تمام معارف و عقايد و احكام و قصص و حكايات و قوانين باقسامها و اخلاق و فلسفه و عرفان و علوم طبيعى و تجربى همانطور كه قرآن سند است و تمام اين فرهنگ گسترده بايد بدان برگردد همچنين اهلبيت و امامان دوازدهگانه در تمام اين مراحل و منازل دوشادوش قرآن اصالت و واقعيت و تحقّق دارند و بايد جميع معارف و فرهنگ با آن گستردگى و وسعتش بدانها بازگشت نمايد، و گرنه غلط و اشتباه و متزلزل و فاسد و خراب خواهد بود.
ما با هر فرد از افراد عامّه و سنّى مذهب بحث و گفتگو داشته باشيم چون به كتاب الله برگردد و شاهدى از آيهاى آورده شود، براى طرفين بحث تمام است، زيرا آيه قرآن از جهت إتقان و إحكام و مصونيّت و عصمت، بالادست ندارد و كسى را ياراى آن نيست كه بر آن خرده گيرد و به علّت عدم قبول قرآن بحث را ادامه دهد.
حديث ثقلين، عترت را همدوش و همپايه و همترازو و هملنگه قرآن قرار داده است، و هر كس به پيمبر معتقد است بايد طبق اين حديث، كلام و گفتار و روش و عمل و كردار و اخلاق و عقيده و ساير جهات ادراكى خود را با امامان وفق دهد و تطبيق نمايد، زيرا اين حديث عيناً ايشان را مانند قرآن قرارداده است از جهت حجّيّت و اصالت. (265)
بناءً عليهذا وقتى ما با يك نفر از عامّه و سنّى مذهبان در بحث برخورد مىنمائيم، چون به گفتار اميرالمؤمنين و يا امام حسن و امام حسين و هر يك از امامان تا حضرت بقيّةالله مىرسيم كه صدور آن كلام از ذوات مقدّسه ايشان به ثبوت رسيده باشد، حتماً بايد بحث را قطع كنيم و دنبال ننمائيم، چرا كه به حجّت رسيدهايم و او براى ما روشنگر راه و چراغ هدايت است كه تمام ظلمتها و ضلالتها در پرتو او روشن مىشود، و راه نمايان مى گردد، و تزلزلها و اضطرابها سكون مىپذيرد، و از تيه و وادى تاريك و تحيّر و سرگردانى به مقام امن و امان و آبشخوار علم و معرفت و عقل و درايت مىرسد. اين است مفاد اين حديث در خليفه قرار دادن آنان را در مقارنت قرآن كريم كتاب وحى آسمانى، نه تنها مفاد آن كه نصب خليفه و امام از جهت امارت و حكومت و رياست بر قاطبه مردم باشد.
تمام فِرَق عامّه چه در اصولشان از اشاعره و معتزله، و چه در فروعشان از حنابله و احناف و مالكيّه و شافعيّه و يا فرق دگرى كه بر افتادهاند و يا كم و بيش وجود دارند همچون ظاهريّه، مذهبشان در عقائد و اصول كه تابع اشعرى هستند و در فروع، دچار خلل و اشكال است، زيرا بدون حجّت مىباشند.
ما در اينجا نمىخواهيم بگوئيم رؤساى آنان اهل دنيا و خائن بودهاند و يا فاسق و معصيتكار، و يا جاهل و نادان، بلكه مىخواهيم بگوئيم با فرض آنكه آنها از جهت ورع و تقوى، و از جهت زهد و بى اعتنائى به زخارف دنيا، و از جهت اطلاع هم در مقام عالى جاى داشته باشند، با وجود اين، تمسّك به آنان و به عقائدشان و آرائشان بدون دليل و حجّت است. نه كتاب خدا گفتارشان را حجّت كرده است، و نه سُنّت رسول اللهصلى الله عليه وآله.
امّا حديث ثَقَلَيْن كه مؤيّد كتاب خداست، گفتار ائمّه اثناعشر شيعه را حجّت كرده است؛ و تبعيّت شيعه در عقائد و معارف و اصول دين و فقه و قوانين و احكام از اين امامان طبق حديث ثقلين است كه عامّه از آن اعراض نمودهاند.
ما مىگوئيم: همانطور كه امروز نمىتوانيم از حضرت موسى و عيسى تبعيّت كنيم با آنكه رسول خدا بودهاند، و نمىتوانيم دستورات تورات و انجيل را گرچه فرضاً صحيح و درست باشد به كار بنديم، زيرا حجّت براى ما نيستند، پيغمبريشان وكتابشان نسخ شده است و حتماً بايد از محمّد بن عبداللهصلى الله عليه وآله و كتابش قرآن كريم تبعيّت كنيم چونكه حجّت داريم، همين طور نمىتوانيم از غير ائمّه اثناعشر پيروى كنيم، و معارف و فقه و تفسير و اخلاق و ساير امور معارف و فرهنگ را از غير ايشان أخذ كنيم، چون حجّت بر گفتار آنان اقامه شده است، و حجّت بر پيروى قول غيرشان نداريم.
اگر خدا در موقف و عرصات قيامت از سنّى مذهبان بپرسدـ و حتماً مىپرسدـ كه چرا شما در دين خود اصول را مثلاً از ابوالحسن اشعرى گرفتيد، و فروع را مثلاً از شافعى؟ كه به شما گفت؟ كه امر كرد؟ چه جواب دارند؟!
اگر بگويند: اينها بهترين مردم در نزد ما در روى زمين بودند، و خدا جواب دهد: مردم خوب بسيارند، از موسى و عيسىعليه السلام كه برتر نيستند، به چه دليلِ قاطعِ عذر و به چه حجّتى از آنان تقليد و تبعيّت نموديد؟! هيچ پاسخى ندارند.
امّا به مفاد حديث ثقلين، عاملين به آن مىگويند: پيغمبرت، امام صادقعليه السلام را براى ما حجّت كرد، امام رضاعليه السلام را حجّت كرد، امام زمانعليه السلام را حجّت كرد. ما به گفته پيغمبر تو كه خودت در قرآنت گفتارش را براى ما حجّت نمودى عمل كرديم و او براى ما امامان را حجّت نمود؛ گفتارشان، كردارشان و رفتارشان را در جميع شئون علمى و معارف و فقه و تفسير و اخلاق حجّت نمود.
نكته دوم: عصمت اهلبيت و عترت است. يعنى در حديث ثقلين، رسول خدا شهادت به عصمت آنان داده است همانطور كه شهادت به عصمت قرآن داده است. از اينجاست كه اميرالمؤمنينعليه السلام در خطبه خود مىفرمايد: فَأنْزِلُوهُمْ مَنَازِلَ الْقُرآنِ (266) . «عترت رسول خدا را در منزلهاى قرآن قرار دهيد!»
ابن ابىالحديد در شرح مىگويد: تَحْتَهُ سِرّ عَظِيمٌ. وَ ذَلِكَ أنّهُ أمَرَ الْمُكَلّفِينَ بِأنْيُجْرُوا الْعِتْرَةَ فِى إجْلاَلِهَا وَ إعْظَامِهَا وَ الْاِنْقِيادِ لَهَا وَالطّاعةِ لِأوَامِرِهَا مَجْرَى الْقُرْآنِ. «در زير اين گفتار سرّى است عظيم، به علّت آنكه حضرت به مكلّفين امر كرده است كه عترت را در بزرگداشتش، و در اعظامش، و در انقياد و اطاعت از آن، و در پيروى و تبعيّت از اوامرش، جارى مجراى قرآن و به منزله و محلّ قرآن قرار دهند.»
آنگاه مىگويد: اگر بگوئى اين سخن اِشعار دارد بر اينكه عترت عصمت دارند، رأى اصحاب شما در اين مسأله چيست؟!
من در جواب مىگويم: ابومحمّد بن مُتّوَيْه رحمه الله در كتاب «الكِفاية» نَصّ و تصريح نموده است بر اينكه علىعليه السلام معصوم است، و اگر چه واجب العصمة نيست و اگر چه نيز عصمت شرط در امامت نباشد، امّا ادلّه و نصوص دلالت بر عصمت على دارد، و بر علم غيب و اطّلاع وى بر باطن. اين أمرى است كه على اختصاص به آن دارد و صحابه ديگر را از آن بهره اى نيست.
و تفاوت ميان اينكه بگوئيم: زيدٌ مَعْصومٌ (زيد معصوم است) و ميان اينكه بگوييم: زَيدٌ واجِبُ العِصْمَةِ (زيد واجب العصمة است) ظاهر است، بر اساس آنكه على امام است و از شرائط امام آن است كه معصوم باشد.
اعتبار اوّل مذهب ماست، (267) و اعتبار دوم مذهب اماميّه. (268)
امّا پس از رسول خدا صلى الله عليه وآله چنان اين كتاب عزيز را از لحاظ معنى و مفاد تحريف و تعطيل و ضايع نمودند، و چنان عترت رسول خدا را منكوب و مقهور و مأسور و مقتول و منهوب و محبوس و مطرود و مصلوب نمودند كه تا ظهور آخرين حجّت حقّ، اين مظلوميّت و غربت و غيبت در سراسر گيتى مشهود است، و اميد است كه با ظهور حضرتش، دردها درمان، و امراض شفا يابد، و چشمهاى رمدآلود و مبتلا به دوبينى و نفاقْ به زيارتش منوّر گردد. آمين ربّالعالمين.
شيخ طوسى در «أمالى» مىفرمايد: خبر داد به ما شيخ مفيد از جعفر بن محمّد بن قولويه از پدرش از سعدبن عبدالله از أحمد بن محمّد بن عيسى از حسن بن محبوب زرّاد از ابومحمّد انصارى از معاوية بن وهب كه گفت: من حضور جعفربن محمّدعليهما السلام نشسته بودم كه پيرمردى كه از پيرى خم شده بود آمد و گفت: السّلاَمُ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللهِ و بَرَكَاتُهُ . حضرت ابوعبداللهعليه السلام گفتند: وَ عَلَيْكَ السّلاَمُ وَ رَحْمَةُ
اللهِ وَ بَرَكَاتُهُ، اى پيرمرد بيا نزد من! پيرمرد پيش آمد و دست حضرت را بوسيد و
گريست. حضرت فرمودند: اى پير مرد! علّت گريهات چيست؟!
پيرمرد گفت: يابن رسول الله، صد سال است كه در آستانه اميد شما اقامت دارم، با خود مىگويم اين سال، و اين ماه، و اين روز زمان فرج است و نمىبينم در شما گشايشى را، آيا تو مرا ملامت مىكنى كه چرا مىگريم؟!
معاوية بن وهب گفت: حضرت گريست و سپس گفت: اى پيرمرد! اگر مرگت دير برسد، با ما هستى، و اگر به سرعت بدان عالم شتافتى در روز قيامت با ثَقَلِ رسول خداصلى الله عليه وآله مىباشى!
پير مرد گفت: پس از اين ديگر بر آنچه از دستم رفته است باك ندارم اى پسر رسول خدا! حضرت گفتند: اى پيرمرد رسول خداصلى الله عليه وآله فرمودند: إنّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثّقَلَيْنِ، مَا إنْ تَمَسّكْتُمْ بِهِمَا لَنْتَضِلّوا: كِتَابَ اللهِ الْمُنْزَلَ، وَ عِترَتِى أهْلَ بَيْتِى. وَ أنْتَ مَعَنَا يَوْمَ الْقِيَمَةِ.
«پس از آن فرمود: اى پيرمرد تو را از اهل كوفه نمىپندارم! گفت: نه. حضرت فرمود: از كجا هستى؟ گفت: از دهات و اطراف كوفه، فدايت شوم. حضرت فرمود: أيْنَ أنْتَ عَنْ قَبْرِ جَدّىَ الْمَظْلُومِ الْحُسَيْنِعليه السلام؟! «چقدر فاصله دارى با قبر جدّ مظلومم حسينعليه السلام؟!» گفت: نزديك آن مىباشم، حضرت فرمود: چقدر به زيارتش مىروى؟! گفت: مىروم و زياد مىروم.
حضرت فرمود: ذَاكَ دَمٌ يَطْلُبُ اللهُ تَعَالَى بِهِ مَا اُصِيبَ وَلْدُ فَاطِمَةَ، وَ لاَ يُصَابُونَ بِمِثْلِ الْحُسَيْنِعليه السلام، وَ لَقَدْ قُتِلَعليه السلام فِى سَبْعَةَ عَشَرَ مِنْ أهْلِ بَيْتِهِ نَصَحُوا اللهَ وَ صَبَرُوا فِى جَنْبِ اللهِ، فَجَزَاهُمْ أحْسَنَ جَزاءِ الصّابِرينَ.
إنّهُ اذَا كَانَ يَوْمُ القِيَمَةِ أقْبَلَ رَسُولُ اللهِصلى الله عليه وآله وَ مَعَهُ الْحُسَيْنُعليه السلام وَ يَدُهُ عَلَى رَأسِهِ تَقْطُرُ دَماً، فَيَقُولُ: يَا رَبّ ! سَلْ اُمّتِى فِيمَ قَتَلُوا ابْنِى؟!
وَ قَالَعليه السلام: كُلّ الْجَزَعِ وَ الْبُكَاءِ مَكْرُوهٌ سِوَى الْجَزَعِ وَ الْبُكَاءِ عَلَى الْحُسَيْنِعليه السلام. (269)
«آن خونى است كه خداوند به واسطه اهميّت آن، طلب مىكند تمام مصايبى را كه بر فرزندان فاطمه رسيده است (يعنى از هيچ يك از مصائب نمىگذرد، بلكه از يكايك از مصائب مؤاخذه و مداقّه و محاسبه مىنمايد). در حالى كه فرزندان فاطمه هيچ كدام به مثل حسينعليه السلام مصيبت نمىبينند. حسينعليه السلام با هفده تن از اهل بيتش كشته شد، به واسطه آنكه براى خدا خيرخواهى كردند، و در اين راه خدا صبر كردند، و خداوند هم به آنها نيكوترين پاداش شكيبايان و صابران را عنايت نمود.
چون روز قيامت برپا شود، رسول خداصلى الله عليه وآله در صحراى محشر در موقف عدل الهى مىآيد در حالى كه با وى حسينعليه السلام است، و دست رسول خدا بر سر حسين است به طورى كه از دست رسول خدا قطرههاى خون مىچكد و مىگويد: اى پروردگار من! از اُمّت من بپرس به چه علّت پسرم را كشتند؟!
حضرت صادق عليه السلام فرمود: هرگونه جزع و گريهاى ناخوشايند است مگر جزع و گريه بر حسينعليه السلام. (270) »
محمّد بن يعقوب كلينى در «كافى» با سند متّصل خود روايت مىكند از حضرت ابوجعفر امام باقرعليه السلام كه گفت: رسول خداصلى الله عليه وآله گفت: أنَا وَافِدٌ عَلَى الْعَزِيزِ الْجَبّارِ يَوْمَ الْقِيَمَةِ، وَ كِتَابُهُ وَ أهْلُبَيْتِى، ثُمّ اُمّتِى، ثُمّ أسْألُهُمْ مَا فَعَلْتُمْ بِكِتَابِ اللهِ وَ بِأهْلِ بَيْتِى؟! (271)
«من به عنوان ميهمان محترم بر خداوند عزيز و جبّار در روز قيامت وارد مىشوم، و كتاب خدا و اهل بيتم وارد مىشوند، پس از آن امّتم وارد مىشوند؛ سپس من از اُمّتم مىپرسم : شما با كتاب خدا و با اهلبيت من چه كرديد؟!»
محمّد بن حسن صفّار در «بصائر الدرجات» (272) و سعد بن عبدالله قمّى در «بصائرالدّرجات» (273) مضمون اين حديث را نيز با سند متّصل خود روايت نمودهاند.
از جناب محترم ثقة المحدّثين آقاى حاج شيخ فاضل تبريزى ـ أطال الله بقاءهـ كه فعلاً بحمدالله تعالى در حال حيات و در ارض مقدّس رضوىعليه السلام اقامت دارند و بنده نيز از منبر نيكو و سخن ولائى جنابش بهرهمند شدهام نقل شده كه:
در سفرى كه در ماه جمادى الثّانيه 1395 يا 1396 هجريّه قمريّه به مكّه و مدينه براى اداى عمره مشرّف شده بودم، روزى كه براى زيارت مرقد مطهّر رسولاكرمصلى الله عليه وآله وارد حرم شدم ديدم عملهها براى مرمّت اساس مرقد مطهّر داخل محوّطه شبّاكِ قبر مىشوند؛ من هم مقدارى آجر برداشتم و به دنبال عملهها به درون محوّطه وارد شدم، چشمم به شكل قبور افتاد، با دقّت مشاهده نمودم، در پشت سر قبور، قبرى ديدم كه كنار محراب نمازگزاران بنا شده، و روى آن اين عبارت نوشته شده است: قَالَ رَسُولُ اللهِصلى الله عليه وآله : فاطِمَةُ مُهْجَةُ قَلْبِى، وَ ابْنَاهَا ثَمَرَةُ فُؤَادِى، وَ بَعْلُهَا نُورُ بَصَرِى، وَ الْأئِمّةُ مِنْ وُلْدِهَا اُمَنَاءُ رَبّى، حَبْلٌ مَمْدُودٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْخَلْقِ. مَنْ تَمَسّكَ بِهِمْ نَجَا، وَ مَنْ تَخَلّفَ عَنْهُمْ هَوَى.
«فاطمه جان و روح من است، و دو پسرانش ميوه دل منند، و شوهرش نور چشم من است، و امامان از فرزندانش امينان پروردگار منند، كه ريسمانى كشيده شده ميان او و خلائقش مىباشند . كسى كه به آنان چنگ زند و تمسّك جويد نجات مىيابد، و كسى كه از آنان تخلّف ورزد و اعراض كند در درّه هلاك سقوط مىنمايد.»
علاّمه حلّى در كتاب «نهج الحقّ و كشف الصدق» گويد: زمخشرى كه كَانَ مِنْ أشَدّ النّاسِ عِنَاداً لِأهْلِ الْبَيْتِ (274) و نزد جمهور عامّه مرد موثّق و مأمونى است، با اسناد خود روايت كرده است از رسول خداصلى الله عليه وآله كه فرمود: فاطِمَةُ مُهْجَةُ قَلْبِى، وَ ابْنَاهَا ثَمَرَةُ فُؤَادِى، وَ بَعْلُهَا نُورُ بَصَرِى، وَ الأئِمّةُ مِنْ وُلْدِهَا اُمَنَاءُ رَبّى، وَ حَبْلٌ مَمْدُودٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ، مَنِ اعْتَصَمَ بِهِمْ نَجَا، وَ مَنْ تَخَلّفَ عَنْهُمْ هَوَى. (275)
اين حديث عظيم المعنى و مبارك المراد را سيّدبن طاوس (276) و مجلسى (277) و شيخ سليمان قندوزى (278) و خوارزمى (279) و حمّوئى (280) و محمّد بن أبى الفوارس (281) و زمخشرى (282) و شيخ جمالالدين حنفى موصلى (283) روايت كردهاند.
در اين حديث مانند بعضى از احاديثى كه گذشت ائمّهعليهم السلام را به حَبْل ممدود (ريسمان كشيده و رابط بين خدا و خلق خدا) تعبير فرموده است. امّا اى شگفتا كه چند روز از رحلتش نگذشته بود كه ريسمان برگردن حبلالله انداخته، شير ژيان و اسدالله الغالب را براى تمكين و تسليم و بيعت با روبهان به مسجد كشيدند و فرزندش حسين را، كه عترت او و عترت رسول او بود و ريسمان رابط خدا و خلق بود، با لب تشنه ميان دو نهر آب سربريدند، و ريسمان خدا را پاره كردند، و ربط خدا و خلق را گسستند. خودش در رَجَز مىگويد:
مَنْ لَهُ جَدّ كَجَدّى فِى الْوَرَى؟
أو كَشَيْخِى؟ فَأنَا ابْنُ القَمَرَيْنْ 1
فَاطِمُ الزّهْراءُ اُمّى، وَ أبِى
قَاصِمُ الْكُفْرِ بِبَدْرٍ وَ حُنَيْنْ 2
فِى سَبِيلِ اللهِ؛ مَاذَا صَنَعَتْ
اُمّةُ السّوْءِ مَعاً بِالْعِتْرَتَيْنْ: 3
عِتْرَةِ الْبَرّ النّبِىّ المُصْطَفَى
وَ عَلِىّ الْوَرْدِ بَيْنَ الْجَحْفَلَيْنْ؟ 4
1 ـ «درميان جميع خلايق كيست كه جدّى مانند جدّ من داشته باشد؟ و يا مربّى و معلّمى مانند استاد من على ؟ پس من پسر دو ماه تابناكم.
2 ـ فاطمه زهرا مادر من است، و پدرم شكننده كفر است در روز جنگ بدر و غزوه حُنَيْن.
3 ـ اين كارها را پدرم در راه خدا انجام داده است؛ و حالا ببينيد اين اُمّت زشت كردار با دو عترت پاك چه كردند؟
4 ـ يكى عترت پيامبر نيكو و نيكوكردار محمّد مُصطفى پيامبر خدا، و ديگر عترت على مرتضى كه در جنگها ميان دو لشكر كه چهرهها زرد مىشد، چهرهاش چون گل سرخ مىدرخشيد.»
للّه الحمد و له الشّكر كه در ظلّ عنايات خاصّه و توجّهات كامله حضرت امام زمان ـ ارواحنا لتراب مقدمه الفداء ـ اين مجلّد از «امامشناسى» كه جلد سيزدهم از آن است از دوره علوم و معارف اسلام، در صبح روز شنبه بيست و پنجم ماه مبارك رمضان يكهزار و چهارصد و ده هجريّه قمريّه در شهر مقدّس مشهد رضوى ـ عليه و على آبائه و ابنائه الأئمّة الكرام ـ در وقت ضحى دو ساعت به ظهر مانده اختتام پذيرفت. بمحمّد و آله الطّاهرين صلّ على محمّد و آله الطيّبين، و العن اللّهمّ أعدائهم أجمعين من الآن الى قيام يومالدين.
پىنوشتها:
1) صدو سومين آيه، از سوره مباركه آل عمران: سومين سوره از قرآن كريم.
2) آيه 102، از سوره 3: آلعمران.
3) و3ـ به ترتيب آيه 104 و 105 و آيه 110، از سوره 3: آلعمران.
4)
5) آيه 101، از سوره 3: آلعمران.
6) آيه 7 از سوره 59: حشر.
7) الميزان فى تفسيرالقرآن»، ج3، ص 406 و ص .407
8) آيه 213 از سوره 2: بقره.
9) الميزان فى تفسير القرآن» ج 3، ص 412 و ص .413
10) محدّث عظيم سيّد هاشم بحرانى در «غاية المرام» ص 212 حديث هفتم از عامّه از ابواسحق احمد بن محمّد بن ابراهيم ثعلبى در تفسيرش در جزء دوم در تفسير سوره آلعمران در قول خداى تعالى: و اعتصموا بحبل الله جميعاً و لاتفرقوا روايت كرده است با سند متّصل خود از عطيّه عَوْفى از ابوسعيد خُدرى كه گفت از رسول خداصلى الله عليه وآله شنيدم كه مىگفت : أيّها الناس إنى تركت فيكم الثَقَلَينِ خليفتين ان اخذتم بهما لنتضلّوا بعدى، أحدهما أكبر من الآخر: كتاب الله حبلٌ ممدود من السماء فى الأرض ـ أو قال: الىالأرض ـ و عترتى أهل بيتى، ألا و إنّهُما لنيفترقا حتّى يردا عَلَىّ الحوض.
11) إمام فخر رازى در تفسير«مفاتيح الغيب» طبع دارالطباعة العامرة مصر، در ج3، ص 24 در ضمن تفسير آيه واعتصموا بحبل الله جميعاً و لا تفرقوا گويد: از ابوسعيد از پيغمبر اكرمصلى الله عليه وآله روايت است كه فرمود: انّى تارك فيكم الثقلين : كتاب الله تعالى حبل ممدود من السّماء إلى الارض، و عترتى أهلبيتى.
12) علاّمه بحرانى در «غايةالمرام» ص 577 و ص 578 باب 69 و 70 سه روايت از عامّه و يك روايت از خاصّه در اين مطلب آورده است. أمّا روايت اوّل از عامّه از موفق بن احمد خوارزمى است كه با سند متّصل خود روايت مىكند از زاذان از اميرالمؤمنينعليه السلام كه فرمود : تفترق هذه الاُمّة على ثلاث و سبعين فرقة، ثنتان و سبعون فى النار و واحدة فى الجنّة و هم الّذين قال الله عزّوجلّ فى حقهّم: و ممّن خلقنا امّة يهدون بالحقّ و به يعدلون و هم أنا و شيعتى:
«اين امّت بر هفتاد و سه فرقه جدا مىشوند، هفتاد و دو فرقه از آن در آتشند و يك فرقه در بهشت و ايشانند كه خدا درباره آنها فرموده است: و از ميان خلائقى را كه آفريدهايم جماعتى هستند كه با حق رهبرى مىشوند، و گرايش خود را به سوى حق قرار مىدهند. و آنان عبارتند از من و شيعيان من.»
دوم از عامّه از موفّق بن احمد خوارزمى با سند متّصل خود از أميرالمؤمنينعليه السلام كه فرمود: رسول خدا به من فرمود: يا على مَثَلُك فى اُمّتى مثل عيسى بن مريم افترق قومه ثلاث فرق فرقة مؤمنون و هم الحواريّون و فرقة عادوه و هم اليهود و فرقة غلوا فيه فخرجوا عن الايمان، و إنّ اُمّتى ستفترق فيك ثلاث فرق: شيعتك و هم المؤمنون و فرقة هم أعدائك و هم الناكثون و فرقة غلوا فيك و هم الجاحدون و هم الضّالّون، و أنت يا علىّ و شيعتك فى الجنّة و عدوّك و الغالى فيك فى النار.
«اى على مثال تو در اُمّت من مثال عيسى بن مريم است كه قوم او به سه گروه منقسم شدند گروهى مؤمن به او بودند و ايشانند حواريّون و گروهى با او دشمنى كردند و ايشانند يهود و گروهى درباره او غلوّ نمودند و از ايمان به در رفتند . و حقّاً اُمّت من درباره تو به سه گروه منقسم مىشوند: شيعيان تو كه به تو ايمان دارند، و دشمنان تو كه پيمان تو را شكستند، و گروهى كه درباره تو غلوّ نمودند و ايشانند منكران تو و گمراهان! و اى على تو با شيعيانت در بهشت هستى و دشمنانت و غلوّكنندگان دربارهات در آتش.»
و روايت سوم از ابن مردويه است كه از موثّقين و أعلام مشاهير عامّه است و اسناد مىدهد به اَبان بن تغلب از مسلم كه گفت: از أبوذر و سلمان و مقداد شنيدم كه مىگفتند: ما در حضور رسول خدا نشسته بوديم كه سه نفر از مهاجرين آمدند، در اين حال پيغمبر فرمود: تفترق اُمّتى بعدى ثلاث فرق: أهل حقّ لايشوبونه بباطل، مثلهم كالذّهب كلّما فَتَنَتْه النّار زاد جودةً و إمامهم هذا و أشار الى أحد الثلاثة و هو الّذى امر الله فى كتابه اماماً و رحمةً و فرقةٌ أهل باطل لا يشوبونه بحقّ مثلهم كمثل الحديد كلّما فتنته النّار زاد خبثاً و امامهم هذا. فسألتهم عن أهل الحقّ و امامهم فقالوا: علىّ بن ابيطالبعليه السلام و أمسكوا عن الآخرين فجهدت فى الآخرين أن يسمّوهما فلم يفعلوا ـ هذه رواية أهل المذهب . «اُمّت من بعد از من به سه دسته منقسم مىشوند: أهل حقّ به طورى كه أبداً حق را به باطل آميخته نمىنمايند، مَثَل ايشان مَثَل طلاست كه هر چه آتش بدان بيشتر برسد و آن را آزمايش كند بر خوبى و پاكى آن مىافزايد و امام آنها اين است و اشاره كرد به يكى از آن سه نفر و او همان است كه خداوند در كتابش به عنوان امام و رحمت أمر به پيروى از وى نموده است. و فرقهاى أهل باطل هستند كه آن را با حقّ آميخته نمىكنند، مَثَل آنان مَثَل آهن است كه هر چه آتش بدان بيشتر برسد و آزمايش كند بر پليدى و كثافت او مىافزايد و امام آنها اين است! راوى مىگويد: من از ابوذر و سلمان و مقداد از أهل حقّ و امامشان پرسيدم گفتند: علىّبن ابيطالب است و از آن دو نفر ديگر جويا شدم، ايشان از گفتن امساك نمودند و هر چه كوشيدم تا از آن دو نفر جويا شوم و نامشان را براى من ذكر كنند، نكردند . و اين روايت اهل مذهب است.
واما روايت خاصّه: شيخ طوسى در «أمالى» با دو سند متّصل خود از مجاشعى از محمدبن جعفر بن محمدعليه السلام از حضرت صادقعليه السلام، و از مجاشعى از حضرت على بن موسى الرّضا از پدرانش از أميرالمؤمنينعليهم السلام بدين گونه كه مجاشعى مىگويد: من از حضرت رضاعليه السلام شنيدم كه به رأس اليهود مىگفت: شما بر چند فرقه قسمت شديد؟ گفت: بر فلان و فلان ! حضرت فرمود: دروغ گفتى آنگاه روى خود را متوجّه مردم نمود و فرمود: و الله لو ثنّيت لى الوسادةُ لَقَضَيْت بين اهل التوراة بتوراتهم و بين أهل الانجيل بإنجيلهم و بين أهل القرآن بقرآنهم. افترقت اليهود على احدى و سبعين فرقة: سبعون منها فى النار و واحدة ناجية فى الجنّة و هى التّى اتّبعت يوشع بن نون وصىّ موسى و افترقت النّصارى على اثنتين و سبعين فرقة احدى و سبعين فرقة فى النّار و واحدة فى الجنّة و هى الّتى اتّبعت شمعون وصىّ عيسىعليه السلام. و تفترق هذه الاُمّة على ثلاث و سبعين فرقة اثنتان و سبعون فرقة فى النار و واحدة فى الجنّة و هى الّتى اتّبعت وصىّ محمّدصلى الله عليه وآله.
در اينجا حضرت امام رضاعليه السلام با دست خود بر سينه مبارك زد (يعنى منم وصىّ محمدصلى الله عليه وآله) و سپس فرمود: ثلاث عشرة فرقة من الثلاث و سبعين (السبعين ـ ظ) فرقة كلّها تنتحل مودّتى وحبّى واحدةً منها فى الجنّة و هم النّمط الأوسط و اثنتا عشرة فى النّار. «سيزده گروه از هفتادو سه گروه همگى به مودّت و محبّت من گرائيدهاند يكى از آنها در بهشت است و آن گروه ميانهرو هستند و دوازده گروه در آتشند.»
13) شيخ مفيد در «امالى» طبع جامعة المدرّسين ص 212 و 213 با سند متصل خود از ابوهرون عبدى از ابوعقيل روايت كرده است كه گفت: ما در نزد اميرالمؤمنين على بن ابيطالبعليه السلام بوديم كه گفت: لتفرقنّ هذه الاُمّة على ثلاث و سبعين فرقة، و الذى نفسى بيده كلّها ضالّة الاّ من اتّبعنى و كان من شيعتى. «اين امّت بر هفتاد و سه فرقه جدا مىشوند و سوگند به آن كسىكه جان من در دست اوست جميع آن فرقهها گمراه هستند مگر كسى كه از من پيروى كند و از شيعه من باشد.»
14) نَعْل يا نعال عبارت است از پاپوشى كه فقط كف دارد و مانند كفش رو ندارد مثل دَمپائى . و اين تشابه نعلبانعل بواسطه تقارب آنهاست زيرا يك جفت از نعلين را كه در نظر بگيريد، به يك لنگه آن از همه چيز شبيه تر لنگه ديگر آن است.
15) قُذّة عبارت است از چوبه تير كه سابقاً از چوب و يا از نِىْ مى ساختند و سرش را پيكان مىزدند و بر دمش پَرْ قرار مىدادند تا اينكه اوّلاً چوبه تير بواسطه سبكى آن بتواند راه طولانى را طى كند و پيكان سرش كه از آهن و فولاد بودبر هدف بنشيند و زخم وارد كند و پَرِ دمش براى آن بود كه تير راست حركت كند و در راه كج و معوج نگردد. تير سازان چوبههاى تير را اوّلاً مىبريدند، و با هم دسته مىكردند و باهم سر و ته آنرا قطع مىكردند تا همه كاملاً به قدر هم و اندازه هم باشد در اين صورت يكدانه چوب تيرى را كه در نظر بگيريم هيچ چيز شبيه تر به آن از دانه چوبه تير ديگرى نبود كه با هم ساخته شده بودند و سر و دم آنرا قطع كرده بودند. فلهذا حَذْو النّعل بالنّعل و القُذة بالقُذّة به دو چيزى مىگويند كه از هرجهت با هم مشابهت دارند.
16) شِبر به معناى وَجَب است يعنى مقدار درازى سر انگشت ابهام تا انگشت خِنْصِر يعنى از شست تا انگشت كوچك در وقتى كه آن را باز مىكنند. و ذراع از سر انگشت است تا مرفق و طول آن در حدود نيم متر مىباشد. و باع عبارت است از فاصله سر انگشتان دو دست در وقتى كه دستها را كاملاً مىگشايند و يكى را به طرف راست و ديگرى را به طرف چپ مىبرند.
17) رزين بن معاويه عبدرى صاحب كتاب «الجمع بينالصّحاح السّتة» مىباشد.
18) در «نهايه» ابن اثير، ج 2، ص 33 در ماده خشرم آمده است كه در خبر است از رسول خداصلى الله عليه وآله: لتركبنّ سنن من كان قبلكم ذراعاً بذراع، حتى لوسَلكوا خَشْرَمَ دَبْرٍ لَسَلكتموه. خشرم به كندوى زنبور عسل و خانه زنبور گويند و گاهى هم به خود آنها گفته مىشود، و دَبْر عبارت است از زنبور عسل.
19) در «نهايه» ابن أثير، ج 2، ص 59 در مادّه خلج آمده است كه در حديث وارد است: «لَيَردنّ علىّ الحَوْض أقوامٌ ثُمّ لَيُختَلَجُنّ دُونى» اى يجتذبون و يُقتَطعون.
20) در «نهايه» ابن اثير ج 1، ص 421 در مادّه حَلأ وارد است كه در حديث رسولالله آمدهاست : «يَرد عَلَىّ يَومَ القيمة رَهْطٌ فَيُحَلّأون عنالحوض» أى يُصَدّون و يُمْنَعون من وروده، يعنى آنها را از ورود در حوض كوثر منع مىكنند و بازمىدارند.
21) بسيارى از صحابه خودشان معترف به جنايات و كارهائى كه بعد از رسولخداصلى الله عليه وآله بجاى آوردهاند مىباشند. بخارى در «صحيح» خود ج 2، ص 201 در باب مناقب عمربن خطّاب گويد: چون عمر را با دشنه زخم زدند شروع كرد به ناليدن. ابن عبّاس كه گويا او را بىطاقت يافت گفت: اى اميرمؤمنان! اگر اين حادثه براى تو پيش آمده است مهم نيست، زيرا تو با رسول خدا مصاحبت نمودى و خوب از عهده صحبت او برآمدى و سپس در حالى كه او از تو راضى بود از او مفارقت كردى، پس از او با ابوبكر مصاحبت نمودى و خوب از عهده صحبت او برآمدى، و پس از آن در حالى كه او از تو راضى بود از او مفارقت كردى! سپس با اين جماعت مصاحبت كردى و خوب صحبتى نمودى، و اينك اگر از ايشان مفارقت كنى در حالى مفارقت كردهاى كه آنها از تو راضى هستند. عمر در پاسخ گفت: أمّا مصاحبتى را كه از من با رسول خدا ذكر كردى با رضاى او، از منّت خداوند بود كه بر من منّت نهاد، و أمّا مصاحبت و خشنودى را كه از من با ابوبكر ذكر كردى آن هم از منّت خداوند بود كه بر من منّت گذارد، و أمّا ما تَرَى من جَزَعى فهو من أجلك و أجل أصحابك! و الله لو أنّ طِلاَعَ الأرض ذهباً لافتديتُ به من عذاب الله عزّ و جلّ قبل أن أراه. «و أمّا اين بيتابى و جزعى را كه از من مىبينى به خاطر توست و به خاطر همنشينان و ياران توست. سوگند به خدا اگر به قدر سنگينى تمام كره زمين طلا داشتم آن را فدا مىدادم تا قبل از اينكه عذاب خداى عزّوجلّ را ببينم رها شوم.»
مراد از همنشينان و ياران ابن عبّاس أميرالمؤمنينعليه السلام است كه هميشه عمر با اين تعبير با ابنعباس روبرو مىشد.
ابونعيم در «حلية الأولياء» ج1، ص 52 و ابن تيميّه در «منهاج السّنّة» ج3، ص 131 آوردهاند كه عمر مىگفت: لَيتنى كنتُ كَبْشَ أهلى، يُسَمّنُونّى مَا بَدَا لهم حتّى اذا كنتُ اسَمّنُ مَا أكُونُ زَارهم بعضُ ما يُحبونّ فجعلوا بعضى شَوَاءً و يعطونّى قَديداً ثُمّ أكَلُونى و أخرَجونى عَذَرَةً و لم أكُنْ بَشَراً.
«اى كاش من گوسفند أهلبيت خودم بودم و مرا تا جائى كه مىخواستند مىپروراندند و چاق مىكردند تا وقتى كه به نهايت درجه چاقى مىرسيدم بعضى از دوستان و محبوبانشان به ديدنشان مىآمدند و آنها براى اين دوستان مرا مىپختند و سپس مرا قطعه قطعه مىنمودند، آنگاه مرا مىخوردند و به صورت كثافت و نجاست از آنها بيرون مىآمدم، ولى بشر نبودم.»
و همچنين ابن تيميّه در «منهاج السّنة» ج3، ص 120 و محبّالدين طبرى در «الريّاض النضرة» ج1، ص 134 درباره ابوبكر روايت كردهاند كه چون نگاهش افتاد به پرنده اى كه بر روى درختى بود گفت: طُوبَى لكَ يا طائر، تأكل الثّمر، و تقعُ على الشّجر، و ما من حساب و لا عقاب عليك، لوددت أنّى شجرة على جانب الطّريق مرّ عَلَىّ جَمَلٌ فأكلنى و أخرجنى فى بَعْره و لم أكُنْ من البَشَر. «خوشا به حال تو اى مرغ كه از ميوه درخت مىخورى و برروى درخت مىنشينى و نه حسابى دارى و نه كتابى! من دوست داشتم كه درختى بودم در كنار جادّه تا شترى از نزد من عبور مىكرد و مرا مىخورد و مرا با پشكش بيرون مىداد، ولى انسان نبودم.»
و نيز ابن تيميّه و محبّ الدين طبرى در همين كتابها و همين مواضع از ابوبكر روايت كردهاند كه در وقتى دگر گفت: ليتَ اُمّى لَم تَلِدنى؛ لَيتنى كنتُ تِبْنَةً فى لِبْنَةٍ. «اى كاش مادرم مرا نزائيده بود. ايكاش من يك دانه كاه بودم در ميان يك عدد خشت.»
و بخارى در «صحيح» خود ج1، ص 54 از أنس روايت مىكند كه: رسول خداصلى الله عليه وآله به أنصار گفت: انكم سَتَرَوْن بعدى أثَرَةً شديدةً، فاصبروا حتّى تلقوا الله و رسوله على الحوض. قال أنَس: فلمنصبر.
«شما به زودى پس از من مىبينيد كه عدّهاى غلبه مىكنند و بهترين چيز را براى خود برمىدارند و صاحبش را محروم مىنمايند. در اين وضعيّت شما بايد مقاومت كنيد تا خدا و رسولش را كنار حوض ببينيد. أنس گفت: ما مقاومت ننموديم.»
و در «صحيح» بخارى ج2، ص 135 از علاء بن مُسَيّب از پدرش روايت است كه گفت: من بَراء بن عازب را ديدم و به او گفتم: طَوبى لكَ صَحِبْتَ النّبِىّصلى الله عليه وآله و بايعتَه تحتَ الشّجرة فقال: يا ابن أخى! انّك لاتدرى ما أحدثناه بَعْده! «خوشا به حال تو كه با پيغمبر مصاحبت كردى و در زير درخت با وى بيعت نمودى! او در پاسخم گفت: اى برادرزاده من تو خبر ندارى كه ما پس از او چكار كردهايم؟!» و در اين صورت كه مىبينيم اين صحابى عظيمالشّأن كه از سابقين الأوّلون است كه با رسول خدا در زير شجره بيعت كردهاند و خدا از ايشان راضى شد و از دل آنها مطّلع شد و فتحى نزديك نصيبشان نمود؛ بر عليه خود و أصحاب خود گواهى مىدهد كه: آنها پس از پيغمبر بدعت نهادند و كارهاى خلاف انجام دادند، و اين شهادت مصداق همان خبر پيمبر است كه اصحابش را خبرداد به اينكه پس از او كارهاى تازه پديد و حوادث غير مطلوب انجام مىدهند، و به قهقراى جاهليّت برگشته مرتدّ مىشوند . در اينصورت هيچ عاقلى مىتواند تصوّر كند كه همه صحابه عادل و پرهيزگارند؟ همچنانكه أهل سنّت بدين گفتار قائلند؟! اين گفتار خلاف عقل است و راه را براى شخص متتبّع كه مىخواهد به حقيقت و متن واقع راه يابد، مىبندد.
22) شيخ مفيد در «أمالى» طبع جامعةالمدرسين ص 50 و ص 51 با سند متصل خود از عثمان بن عفّان روايت مىكند كه او گفت: چون عمر را دشنه زدند درحال جان دادن، من آخرين كسى بودم كه با ديدار او عمر جان داد. من بر او وارد شدم و سرش در دامن پسرش : عبدالله بود و او مَلُول (كسل و ناراحت) بود و در بعضى از نسخههاست كه: و هو يُوَلْوِلُ (و او وِلوِله مىكرد) عمر به پسرش گفت: ضَع خدّى بالأرض! «گونه مرا بر روى زمين بگذار.» پسر خوددارى كرد. عمر گفت: ضع خدّى بالارض، لا اُمّ لك! «گونه مرا بر روى زمين بگذار، اى بى مادر !» عبدالله گونه عمر را به زمين گذارد. عمر شروع كرد به گفتن: وَيْلَ اُمّى، وَيْلَ اُمّى ان لمتغفرلى «اى واى بر مادرم! اى واى بر مادرم! اگر تو مرا نيامرزى!» همين طور اين عبارت را تكرار كرد تا جان داد.
23) سيّد بن طاووس در كتاب «طرائف» طبع خيّام در قم در ص 376 و 377 آورده است كه عبدالمحمود1 مىگويد: و از آنچه كه من ديدهام از تكذيب اين مذاهب چهارگانه عامّه خودشان را و دينشان را و كثيرى از صحابه پيغمبرشان را جملةً و تفصيلاً، و شهادتشان را بر آنكه پيغمبرشان آنان را مذمّت نمود و شهادت بر گمراهى صحابه داد، روايتى است كه حميدى در «جمع بين الصحيحين» ايضاً در «مسند» سهل بن سعد در حديث بيست و هشتم از مُتّفَقٌ عليه آورده است كه گفت : شنيدم كه پيغمبر صلى الله عليه وآله مىگفت: أنَا فَرَطُكُمْ عَلَى الْحَوْضِ، مَنْ وَرَدَ شَرِبَ، وَ مَنْ شَرِبَ لَمْ يَظْمأ أبَداً، وَ لَيَرِدَنّ عَلَىّ أقْوَامٌ أعْرِفُهُمْ وَ يَعْرِفُونّى ثُمّ يُحَالَ بَيْنِى وَ بَيْنَهُمْ. «من جلودار و پرچم هدايت شما به سوى بهشتم در حوض كوثر؛ كسى كه وارد شود از آن مىآشامد و كسى كه آشاميد ديگر ابداً تشنه نمىگردد. و البته وارد مىشوند بر من اقوامى كه من آنها را مىشناسم و آنها مرا مىشناسند، سپس بين ما و آنها جدائى مىافتد.»
ابو حازم كه راوى اين روايت از سهل بن سعد ساعدى است مىگويد: من كه مشغول حديث كردن اين روايت بودم نعمان بن ابى عيّاش شنيد و گفت: آيا تو به همين كيفيت از سهل بن سعد شنيدى؟! گفتم: آرى! گفت: من گواهى مىدهم بر أبوسعيد خدرى كه چون از او شنيدم اين روايت را، اين عبارت را اضافه مىكرد و مىگفت كه: فَيَقُولُ: إنّهُمْ اُمّتِى! فَيُقَالَ : إنّكَ لاَتَدْرِى مَا أحْدَثُوا بَعْدَكَ؟! فَأقُولُ: سُحْقاً سُحْقاً لِمَنْ بَدّلَ بَعْدِى وَ غَيّرَ.2 «پس پيغمبر مىگويد: اينان اُمّت من هستند. در اين حال گفته مىشود : تو نمىدانى چه حوادث و بدعتهائى بعد از تو به وجود آوردند؟ پس من مىگويم: دور باشد از رحمت خدا، هلاكت و نابودى باشد از براى آن كسى كه پس از من تبديل كرده است و تغيير داده است.»
و از جمله روايتى است ايضاً كه حميدى در «جمع بين الصّحيحين» در حديث شصتم از مُتّفَقٌ عليه از «مسند» ابن عبّاس روايت مىكند3 كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود : ألاَ إنّهُ سَيُجَاءُ بِرِجَالٍ مِنْ اُمّتِى فَيُؤخَذُ بِهِمْ ذَاتَ الشّمَالِ، فَأقُولُ : يَا رَبّ أصْحَابِى، فَيُقَالُ: إنّكَ لاتَدْرِى ما أحْدَثُوا بَعْدَكَ؟! فَأقُولُ كَمَا قَالَ الْعَبْدُ الصّالِح: وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيداً مَا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمّا تُوَفّيْتَنِى كُنْتَ أنْتَ الرّقِيبَ عَلَيْهِم وَ أنْتَ عَلَى كُلّ شَىْءٍ شَهِيدٌ. إنْ تُعَذّبْهُمْ فَإنّهُمْ عِبَادُكَ وَ إنْ تَغْفِر لَهُمْ فَإنّكَ أنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ.4 قَالَ: فَيُقَالُ لِى: إنّهُمْ لَمْ يَزَالُوا مُرْتَدّينَ عَلَى أعْقَابِهِمْ مُنْذُ فَارَقْتَهُمْ.5 «آگاه باشيد كه مردانى از امّت مرا در روز قيامت مىآورند و ايشان را مىگيرند و به سمت چپ (كه كنايه از شقاوت و دوزخ است) مىبرند و من مىگويم: اى پروردگار من! ايشان اصحاب منند! گفته مىشود، تو خبر ندارى كه آنها چه كارهائى پس از تو بجا آوردهاند؟! و من مىگويم همان طور كه عبدصالح6 گفت: «خداوندا ! من گواه و شاهد آنان بودم تا زمانى كه زنده ميانشان بودم اما وقتى كه تو مرا به سوى خود بردى، خودت گواه و شاهد و مراقب اعمالشان بودى و البتّه و البتّه تو بر هر چيز حاضر و ناظر و گواه و شاهدى! اگر آنها را عذاب كنى آنان بندگان تو هستند، و اگر از آنها درگذرى تحقيقاً تو خداوند با عزّت مىباشى و از روى حكمت انجام مىدهى!» رسول خدا فرمود: در اين حال به من گفته مىشود: ايشان پيوسته از زمانى كه تو از آنها مفارقت نمودى، به سوى قهقرا و پشت برگشتند و ارتداد از شريعت تو و ولايت تو پيدا نمودند.»
و از جمله اين روايات روايتى است كه حميدى در «جمع بين الصّحيحين» در حديث يكصد و سى و يكم از مُتّفَقٌ عليه از «مسند» أنَس روايت كرده است كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه وآله گفت: لَيَرِدَنّ عَلَىّ الْحَوْضَ رِجَالٌ مِمّنْ صَاحَبَنِى، حَتّى إذَا رَأيْتُهُمْ وَ رُفِعُوا إلَىّ اخْتُلِجُوا دُونِى، فَلَاَقُولَنّ: أىْ رَبّ أصْحَابِى! أصْحَابِى ! فَلَيُقَالَنّ لِى: إنّكَ لاَتَدْرِى مَا أحْدَثُوا بَعْدَكَ؟7 «البتّه بر من در حوض وارد مىشوند مردانى از آن كسانى كه با من مصاحبت داشتهاند، تا به جائى كه چون من آنان را ببينم و امرشان را بخواهند به من واگذار كنند ناگهان آنها را بربايند و از نزد من برانند. و من البتّه مىگويم: اى پروردگار من! اصحاب من! اصحاب من! پس البتّه گفته مىشود به من: تو نمىدانى آنچه را كه پس از مفارقت تو بجاى آوردهاند و حوادثى را كه از خود بجاى گذاردهاند!»
و نيز از جمله اين روايات، روايتى است كه حميدى در «جمع بين الصّحيحين» در حديث دويست و شصت و هفتم از مُتَفّقٌ عليه از «مسند» ابوهريره از عطاء بن يسار از ابوهريره روايت نموده است كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: بَيْنَمَا أنَا قَائِمٌ فإذَا زُمْرَةٌ، حَتّى إذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَيْنِى وَ بَيْنِهِمْ فَقَالَ : هَلُمّ، فَقُلْتُ: إلَى أيْنَ؟ قَالَ: إلَى النّارِ وَاللهِ. قُلْتُ: مَا شَأنُهُمْ؟ قاَلَ: إنّهُمُ ارْتَدّوا بَعْدَكَ عَلَى أدْبَارِهُمُ الْقَهْقَرَى. ثُمّ إذَا زُمْرَةٌ حَتّى إذَا عَرَفْتُهُمْ خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَيْنِى وَ بَيْنِهُمْ فَقَالَ: هَلُمّ، فَقُلْتُ: إلَى أيْنَ؟ فَقَالَ: إلَى النّارِ وَاللهِ. قُلْتُ: مَا شأنُهُمْ؟ قَالَ : إنّهُمُ ارْتَدّّوا عَلَى أدْبَارِهِمُ الْقَهْقَرَى، فَلاَأرَاهُ يُخَلّصُ مِنْهُمْ إلّا مِثْلَ هَمَلِ النّعَمِ .8
«در وقتى كه من در موقف و عرصات قيامت ايستادهام ناگهان جمعى را مىآورند تا جائى كه چون من آنها را شناختم، مردى از ميان من و ميان آنها بيرون مىآيد و مىگويد: بيائيد ! من مىگويم: به كجا بيايند؟ آن مرد مىگويد: قسم به خدا به سوى آتش! من مىگويم: گناهشان چيست؟ مىگويد: اين جمع پس از تو مرتد شدند: و به سوى قهقرا و عقب بازگشتند.
سپس جمعى دگر را مىآورند تا جائى كه چون من آنها را شناختم، مردى از ميان من و ميان آنها بيرون مىآيد و مىگويد: بيائيد! من مىگويم: به كجا؟ مىگويد: قسم به خدا به سوى آتش! من مىگويم: گناهشان چيست؟ آن مرد مىگويد: اين جمع پس از تو مرتد شدند و به سوى قهقرا به عقب بازگشتند. و همين طور دسته دسته به سوى جهنّم مىبرند و من نمىبينم آن كس را كه خلاص كند از ايشان را مگر به قدر بسيار قليلى مانند كمى تعداد و شترهاى رها شده در بيابان!»
و مثل اين روايت را با طرق عديدهاى از مسند عائشه روايت كردهاند. و مثل اين روايت را با طرق عديدهاى از «مسند» أسْماء بنت ابوبكر روايت كردهاند. و مثل اين روايت را با طرق عديدهاى از «مسند» امّ سلمة روايت كردهاند. و مثل اين روايت را أيضاً از «مسند» سعيد بن مسيّب روايت كردهاند. و جميع اين روايات در «جمع بين الصّحيحين» كه مُصَنّف آن حميدى است آمده است.
و از جمله اين روايات روايتى است كه احمد بن حَنْبَل در «مسند» عبدالله بن مسعود روايت كرده است كه گفت: رسول خدا صلى الله عليه وآله گفت: أنَا فَرَطُكُمْ عَلَى الْحَوْضِ، وَ لَيُرْفَعَنّ إلَىّ رِجَالٌ مِنْكُمْ حَتّى إذا أهْوَيْتُ إلَيْهِمْ لِاُنَاوِلَهُمُ اخْتُلِجُوا دُونِى. فَأقُولُ: أىْ رَبّ أصْحَابِى! فَيُقَالُ: إنّكَ لاَتَدْرِى مَا أحْدَثُوا بَعْدَكَ؟! 9
«من به عنوان جلودار و پرچم پيشتاز در جلوى شما مىروم به سوى حوض و بعضى از مردان شما را بهسوى من مىآورند و بلند مىكنند براى حساب، تا همين كه من ميل مىكنم به سوى آنها كه ايشان را بگيرم، در حضور من آنها را مىربايند و مىبرند. در اين حال من مىگويم : اى پروردگار من! اينان اصحاب منند! گفته مىشود: تو نمىدانى چه حوادثى را بعد از تو بجاى آوردهاند.»
و مانند اين روايت را أيضاً حميدى در «مسند» حذيفة بن يمان، در حديث هفتم از مُتّفقٌ عليه آورده است.10، 11
ملاّ على متّقى در «كنزالعمّال» طبع بيروت، ج 11، ص 176 و ص 177 به ترتيب در احاديث 31112 تا 31115 گويد: رسول خدا فرمود: أنا آخذ بحُجَزِكم أقول: اتّقوا النّار! اتّقوا الحدودَ! فإذامُتّ تركتكم، و أنا فَرَطكم على الحوض، فمن وَرَد فقد أفلح! فيؤُتى بأقوام فيؤخذ بهم ذاتَ الشمال فأقول: يا ربّ اُمّتى، فيقول: إنّهم لميزالوا بعدك يرتدّوا على أعقابهم. (احمد حنبل در «مسند»، و طبرانى در «معجمكبير» و أبونصر سجزى در إبانة از ابنعبّاس): «من كمرهاى شما را گرفتهام و مىگويم: از آتش بپرهيزيد! از حدود خدا بپرهيزيد ! و چون بميرم جلودار و عَلَم شما هستم بر حوض. بنابراين كسى كه وارد شود نجات مىيابد، و در آن حال اقوامى را مىآورند و به سوى جانب چپ كه جانب آتش است مىبرند و من مىگويم : اى پروردگارم! اينها امّت من هستند، خدا مىفرمايد: ايشان پس از تو پيوسته به سوى عقب برگشتند.»
أنا آخذ بحُجَزكم عن النّار. أقول: إيّاكم و جهنّم! إيّاكم و الحدودَ؛ فإذامُتّ فأنا فرطكم، و موعدكم الحوض. فمن ورد فقد أفلح. و يأتى قومٌ فيؤخذ بهم ذات الشمال فأقول: يا ربّ! اُمْتى. فيقال: انّك لاتدرى ما أحدثوا بعدك مرتدّيّن على أعقابهم. (طبرانى در «معجم كبير» از ابن عبّاس)
أنّا فرطكم على الحوض أنتظر من يرد عَلَىّ منكم، فلااُلفينّ ما نوزعتُ فى أحدكم فأقول : إنّه من امّتى فيقال: لاتَدرى ما أحدث بعدك. (طس، ق ـ عن أبى الدّرداء)
ألا ما بال أقوام يزعمون أنّ رحمى لاتنفع، والّذى نفسى بيده إنّ رحمى لموصولة فى الدنيا و الآخرة. ألاَ و إنّى فَرَطكم ـ أيّها النّاس ـ على الحوض، ألا وسيجئ أقوام يوم القيمة فيقول القائل منهم: يا رسول الله أنا فلانُ بن فُلان؛ فأقول: أمّا النّسب فقد عرفتُ ولكنّكم ارتَددْتم بعدى و رجعتم القهقرى (ط، حم و عبد بن حميد، ع، ل، ش ـ عن أبى سعيد)
سيّد شرف الدين عاملى در «الفصول المهمّة» طبع دوم، ص 191، پس از حكايت چند خبر در اين معنى گويد: بخارى در صحيحش در باب حوض، از اسماء بنت ابىبكر روايت كرده است كه گفت : رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: إنّى عَلَى الْحَوْضِ حَتّى أنْظُرَ مَنْ يَرِدُ عَلَىّ مِنْكُمْ، وَ سَيُؤخَذُ نَاسٌ دُونِى قَأقُولُ: يَا رَبّ مِنّى وَ مِنْ اُمّتِى ! فَيُقَالُ: هَلْ شَعَرْتَ مَا عَمِلوا بَعْدَكَ؟! وَاللهِ مَابَرِحُوا يَرْجِعُونَ عَلَى أعْقَابِهِمْ. قَالَ الْبُخَارِىّ: فَكَانَ ابْنُ أبِى مَلِيكَةَ يَقُولُ: اللّهُمّ إنّا نَعُوذُ بِكَ أنْ نَرْجِعَ عَلَى أعْقَابِنَا وَ نُفْتَنَ عَنْ دِينِنَا ـ انتهى . 12
در اينجا آية الله عاملى رحمه الله پس از حكايت دو خبر ديگر مىفرمايد: و كسى كه واقف شود بر آنچه امام احمد از حديث ابوطفيل در آخر جزء پنجم از «مسندش» آورده است مىداند كه در ليله عقبه جماعتى دبّاب13 را بر روى كوه غلطانيدند تا آنكه ناقه رسول اللهصلى الله عليه وآله را رم دهند، «وَ هَمّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا وَ مَا نَقَمُوا إلّا أنْ أغْنَاهُمُ اللهُ وَ رَسُولُه مِنْ فَضْلِهِ.41» و كسى كه سوره توبه را تلاوت نمايد مىداند كه آنان از زمان پيش دنبال فتنه بودهاند: إنّهُمُ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلّبُوا الاُمُورَ لِرَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وآله حَتّى جَاءَ الْحَقّ وَ ظَهَرَ أمْرُ اللهِ وَ هُمْ كَارِهُونَ15؟ وَ يَحْلِفُونَ بِاللهِ إنّهُمْ لَمِنْكُمْ وَ مَاهُمْ مِنْكُمْ وَلَكِنّهُمِ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ. لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَأ أوْ مَغَارَاتٍ أوْ مُدّخَلاً لَوَلّوْا إلَيْهِ وَ هُمْ يَجْمَحُونَ.16 وَ مِنْهُمُ الّذِينَ يُؤذُونَ النّبِىّ وَ يَقُولُونَ هُوَ اُذُنٌ قُلْ اُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤمِنُ بِاللهِ وَ يُؤمِنُ لِلْمُؤمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الّذِينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللهِ لَهُمْ عَذَابٌ ألِيمٌ. يَحْلِفُونَ بِاللهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ وَاللهُ وَ رَسُولُهُ أحَقّ أنْ يُرْضُوهُ إنْ كَانُوا مُؤمِنينَ. ألَمْيَعْلَمُوا أنّهُ مَنْ يُحَادِدِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَاَنّ لَهُ نَارَ جَهَنّمَ خَالِداً فِيهَا ذَلِكَ الْخِزْىُ الْعَظِيمُ.17 وَ لَئِنْ سَألْتَهُمْ لَيَقُولُنّ إنّمَا كُنّا نَخُوضُ وَ نَلْعَبُ قُل أبِاللهِ وَ آيَاتِهِ وَ رَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزؤُنَ.18 وَ مِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَ اللهَ لَئِنْ آتَانَا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصّدّقَنّ وَ لَنَكُونَنّ مِنَ الصّالِحِينَ . فَلَمّا آتَاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ. فَأعْقَبَهُمْ نِفَاقاً فِى قُلُوبِهِم إلَى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَا أخْلَفُوا اللهَ مَا وَعَدُوهُ و بِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ.19 الّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطّوّعِينَ مِنَ الْمُؤمِنِينَ فِى الصّدَقَاتِ وَ الّذِينَ لاَيَجِدُونَ إلّا جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ اَلِيمٌ. اسْتَغْفِرْلَهُمْ أوْ لاَتَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرّةً فَلَنْ يَغْفِرَاللهُ لَهُمْ.20 وَ لاَتُصَلّ عَلَى أحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أبَداً وَ لاَتَقُمْ عَلَى قَبْرِهِ إنّهُمْ كَفَرُوا بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ مَاتُوا وَ هُمْ فَاسِقُونَ. وَ لاَتُعْجِبْكَ أمْوَالُهُمْ وَ أوْلاَدُهُمْ إنّمَا يُرِيدُ اللهُ أنْ يُعَذّبَهُم بِها فِى الدّنْيَا وَ تَزْهَقَ أنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كَافِرونَ. وَ إذَا اُنْزِلَتْ سُورَةٌ أنْ آمِنُوا بِاللهِ وَ جَاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأذَنَكَ اُولُوا الطّوْلِ مِنْهُمْ وَ قَالُوا ذَرْنَا نَكُنْ مَعَ الْقَاعِدِينَ . رَضُوا بِأنْيَكُونُوا مَعَ الْخَوَالِفِ وَ طُبِعَ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَيَفْقَهُونَ .21 سَيَحْلِفُونَ بِاللهِ لَكُمْ إذَا انْقَلَبْتُمْ إلَيْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأعْرِضُوا عَنْهُمْ إنّهُمْ رِجْسٌ وَ مَأوَاهُمْ جَهَنّمُ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ. يَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإنّ اللهَ لاَيَرْضَى عَنِ الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ.22 تا آخر سوره كه همه دلالت بر گسترش نفاق در ميان آنان دارد.
و من نمىدانم چگونه هر كس كه با پيغمبر صحبت داشت، به مجرّد رحلت آن حضرت موثّق و عادل شد؟! وَ مَا مُحَمّدٌ إلّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرّسُلُ اَفَإنْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْيَضُرّ اللهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِى اللهُ الشّاكِرينَ،23 آن كسانى هستند كه شكر و سپاس نعمت رسالت را بجاى آوردند و از دين، انقلاب به كفر پيدا ننمودند و پس از رسول اكرم صلى الله عليه وآله بدعتى ننهادند و حادثهاى نيافريدند و در دين تغيير و تبديلى ندادند و استقامت و پايمردى نمودند در آنچه خداوند تعالى به آنان امر كرده بود و رسول خدا فرمان داده بود. وَاُولَئِكَ لَهُمُ الْخَيْرَاتُ وَ اُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ. أعَدّاللهُ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدينَ فِيهَا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ،24 و ايشانند كه از سپاس و تمجيد و مدح تمجيد كنندگان و ثناگويان و مدّاحان بىنيازند، و از توصيف و تعريف ستايشگران برتر و عالىترند، به واسطه آنكه خداوند به وسيله آنهاست كه دين خود را تأييد نمود و دعوت حق را آشكارا منتشر فرمود. بر اين اساس است كه مودّت آنها واجب و دعاى بر آنها فريضه است. رَبّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لِإخْوَانِنَا الّذِينَ سَبَقُونَا بِالإيمَانِ وَ لاَتَجْعَلْ فِى قُلُوبِنَا غِلاّ لِلّذِينَ آمَنُوا رَبّنَا إنّكَ رَؤوفٌ رَحيمٌ. 25
در اينجا گفتار علاّمه سيّد شرف الدّين در ص 194 از «الفصول المهمّة» كه آخرِ مطالب اين كتاب ارزشمند و نفيس است به پايان رسيد. مرحوم سيّد شرف الدين در كتاب ديگر خود كه به نام «الكلمة الغرّاء فى تفضيل الزهراء» است و با همين مجموعه تجليد شده است در ص222 مىفرمايد: بلاء در اسلام و در بلاد اسلام از آن پيدا شد كه جمهور مسلمين اعتماد كردند بر صحّت گفتار هر كس كه در صدر اوّل بود و بنا گذاشتند بر عدالت تمام افرادى كه با پيغمبر بودهاند و صحبت و برخوردى داشتهاند؛ با آنكه در كتاب و سنّت از شئون منافقين و انتظارشان به دوائر و مشكلات و رنجها و مصيبتهائى كه بر پيغمبر وارد شده است عجائبى وارد شده است. و اگر مىخواهى مطلب را خوب بدانى در سوره توبه و احزاب مطالعه كن كه براى خردمندان كافى است:
وَ مِنْ أهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النّفاقِ لاَتَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ .26 «از ميان مردم و اهل مدينه كسانى هستند كه نفاقشان را به حدّ اكمل رساندهاند. تو آنها را نمىشناسى، ما آنها را مىشناسيم.» بارى اين بلا بعد از زمان رسول خدا وقتى اشتداد يافت كه از خوض و رسيدگى در آن احوال منع شد و باب فحص از حقايق و بواطن آن مردان منافق كه به عنوان صحابى بودند مسدود گرديد، و در اينجا بسيارى از حقايق تضييع شد.
1ـ مراد از عبدالمحمود خود اوست. سيّد هر جا در «طرائف» عبدالمحمود مىگويد، منظورش خود اوست.
2ـ «صحيح» مسلم ج4، ص 1793 و «صحيح» بخارى: جزء 8، ص 26 و جزء 7، ص .208 و ايضاً آية الله سيد شرف الدّين عاملى در «الفصول المهمّة» طبع دوّم ص 191 از «صحيح» بخارى فى باب الحوض، از سهل بن سعد روايت كرده است و در آخر آن علامت (اه) گذارده است.
3ـ و نظير اين روايت را در مُفاد، بخارى در اوّل باب قوله تعالى: و اتخذالله ابراهيم خليلاً از كتاب بدء الخلق از جزء دوّم از «صحيح» خود از ابن عبّاس از رسول خداصلى الله عليه وآله آورده است كه فرمود: إنّكم تحشرون حُفاةً عُراةً غُرْلاً «شما در روز قيامت پابرهنه و عريان و ختنهنكرده محشور مىشويد» و سپس اين آيه را خواند: كما بدأنا أوّل خلق نعيده وَعْداً علينا إنّا كنّا فاعلين، و اوّلين كسى كه در روز قيامت لباس پوشيده مىشود ابراهيم است. و إنّ ناساً من أصحابى يؤخذ بهم ذات الشّمال فأقول: أصحابى أصحابى، فيقال: إنهم لم يزالوا مرتدّين على أعقابهم منذ فارقتَهم. فأقول كما قال العبد الصالح : و كنت عليهم شهيداً ما دمت فيهم ـ إلى قوله ـ الحكيم. (الفصول المهمّة، طبع دوّم ص 192).
4ـ آيه 117 و 118، از سوره 5 مائده در ضمن آخر آيات سوره مائده آمده است. اين جواب، جواب حضرت عيسى بن مريم است به خداوند كه در روز قيامت چون خدا از او مؤاخذه مىكند كه چرا اُمت تو، تو را و مادرت مريم را خدا دانستند؟! او در ضمن پاسخهائى، اين جواب را مىدهد. و الحق جوابها بسيار متين و استوار است. حضرت استاذنا الفقيد آيةالله العظمى علّامه بىبديل حاج سيد محمد حسين طباطبائى تبريزى ـ أفاضالله علينا من بركات رمسهـ هر وقت اين آيات را براى ما مىخواندند در عالمى از وجد و مسرّت فرومىرفتند و چنان حالشان تغيير مىكرد كه از وَجَناتشان ظاهر مىشد و مىفرمودند: در اين آيات قرآن از و إذْ قال الله يا عيسى بن مريمءَ أَنت قلت للناس اتّخذونى و اُمّى إلَهَيْنِ مِن دُونِ اللهِ تا آخر سوره به قدرى نكات بديع در ادب عبوديّت به كار رفته است كه حقّاً قرآن مجيد غوغا كرده است.
5ـ «صحيح» مسلم، كتاب الجنة، ج 4، ص .2195
6ـ يعنى عيسىبن مريمعليه السلام.
7ـ «صحيح» مسلم، ج 4، ص 1800 و «صحيح» بخارى، ج 7، ص .207
8ـ «صحيح» بخارى، ج 7، ص .208
9ـ «مسند» احمد حنبل، ج 1، ص 253 و ص .258
10ـ به «صحيح» مُسلم، ج 4، ص 1796 مراجعه شود.
11ـ همانطور كه در صدر تعليقه گفته شد، جميع اين روايات را ما از كتاب «طرائف» سيّدبن طاووس رحمةالله عليه طبع مطبعه خيام قم از ص 376 تا ص 378 حكايت نمودهايم.
12ـ «من بر حوض كوثر مىباشم كه مىنگرم كسى را كه از شما بر من وارد مىشود، و در نزديكى من افرادى از مردم گرفته مىشوند، در اين حال من مىگويم: اى پروردگار من! اينان از من هستند و از اُمّت من مىباشند. پس گفته مىشود: آيا تو فهميدى كه پس از تو چه كارهائى كردهاند؟! قسم به خدا ايشان پيوسته بر اعقاب خود به جاهليّت خود بازگشتند (يعنى روى پاشنه پا عقبگرد نموده، با يكصد و هشتاد درجه مخالف با اسلام كه اينك بدان سو مواجه مىباشند، بازگشت نمودهاند).» بخارى مىگويد: ابن أبى مليكه عادتش اين بود كه مىگفت : بار خدايا ما پناه مىبريم به تو از اينكه بر اعقاب جاهليت خود بازگرديم و در دين خودمان به فتنه درآئيم و در مواقع امتحان، خراب و فاسد گرديم ـ الحديث.
13ـ دبّاب زرهپوش سابق بود كه به شكل اطاقكى از چرم سخت و محكم مىساختند و افرادى در داخل آن بودند تا تيرو نيزه و سنگ بر آنان وارد نشود، آنگاه وقتى مىخواستند قلعه و حصنى را بگشايند اين دبّاب را به كنار آن متصل به ديوار قرار مىدادند تا عاملان در آن از درون بدون آنكه ديده شوند و مورد تعرّض قرار گيرند، ديوار را بشكافند و داخل حصن گردند.
14ـ آيه 74 از سوره 9: توبه.
15ـ اقتباس از آيه 48 همين سوره.
16ـ آيه 56 و 57 از همين سوره.
17ـ آيه 61 تا 63 از همين سوره.
18ـ آيه 65 از همين سوره.
19ـ آيه 75 تا 77 از همين سوره.
20ـ آيه 79 و 80 از همين سوره.
21ـ آيه 84 تا 87 از همين سوره.
22ـ آيه 95 و 96 از همين سوره چون در ترجمه و تفسير اين آيات در ج10، از امامشناسى از ص 185 تا ص 280 ضمن درسهاى 142 تا 148 بحث كافى شده است، لهذا از ترجمه آنها در اينجا خوددارى شد.
23ـ آيه 144 از سوره 3: آل عمران.
24ـ آيه 88 و 89 از سوره 9: توبه.
25ـ آيه 10 از سوره 59: حشر.
26ـ آيه 101، از سوره 9: توبه.
24) در «غاية المرام» ص 227 حديث شماره 38 از خاصّه از «تفسير علىّ بن ابراهيم» با سند متّصل خود از أبوذر غفارى روايت مىكند كه چون آيه: يوم تبيضّ وجوه و تسودّ وجوه نازل شد رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: در روز قيامت بر من پنج رايت وارد مىشوند: رايتى با عِجل اين امّت، و رايتى با فرعون اين اُمت، و رايتى با سامرىّ اين امت، و رايتى با ذوالثديّة رئيس خوارج كه همه تشنه كام و با جگر تافته به جهنّم مىروند و رايتى با امام المتّقين أميرالمؤمنين است با جمعيّتى كه همه سيراب و شادكامند و به بهشت مىروند. اين روايت بسيار جالب و مفصّل است و ما آن را به نحو اختصار در اينجا آورديم: در كتاب سُلَيم بن قيس هلالى كوفى طبع سوم نجف ص 92 و ص 93 آمده است كه: علىعليه السلام فرمود: إنّ النّاس كلّهم ارتدّوا بعد رسول اللهصلى الله عليه وآله غير أربعة. انّ النّاس صاروا بعد رسول الله بمنزلة هرون و مَن تبعه، و منزلة العجل و من تبعه، فعلىّ فى شبه هرون و عتيق فى شبه العجل، و عمر فى شبه السّامرى. و سمعتُ رسول اللهصلى الله عليه وآله يقول: لَيَجيئَنّ قوم من أصحابى من أهل العلية و المكانة منّى ليمرّوا على الصّراط، فإذا رأيتهم و رأونى و عرفتهم و عرفونى اختلجوا دونى؛ فأقول: ربّ أصحابى أصحابى! فيقال : ما تدرى ما أحدثوا بعدك؟! إنّهم ارتدّوا على أدبارهم حيث فارقتهم فأقول: بعداً و سحقاً . و سمعتُ رسول اللهصلى الله عليه وآله يقول: لتركَبنّ اُمّتى سنّة بنىإسرائيل حذو النّعل بالنعل و حذو القُذّةِ بالقذّة؛ شبراً بشبر، و ذراعاً بذراع، و باعاً بباع، حتّى لو دخلوا جُحراً لَدَخَلوا فيه معهم، انّ التَوراة و القرآن كَتَبَه مَلَكٌ واحد فى رقّ بقلم واحد و جرت الأمثال و السّنن سواءً. «تمام مردم پس از رسول خدا از آئين ولايت برگشتند مگر چهار نفر. مردم بعد از رسول خدا به مثابه هرون و تابعينش و به منزله گوساله و تابعينش شدند پس على شبيه هرون است، و عتيق شبيه گوساله، و عمر شبيه سامرى.» و من از رسول خداصلى الله عليه وآله شنيدم كه مىفرمود: «البته جماعتى از اصحاب من كه داراى مقام و مكانت هستند مىآيند تا از روى صراط عبور كنند. چون من ايشان را ديدم و ايشان مرا ديدند، و من آنها را شناختم و آنها مرا شناختند، از نزد من ربوده مىشوند. در اين حال من مىگويم: پروردگار من! اينها أصحاب منند، اينها أصحاب منند! پس گفته مىشود تو نمىدانى كه پس از تو چه كارها كردهاند؟ تو همين كه از ايشان مفارقت كردى، به سوى قهقرا و عقب بازگشتند. و من مىگويم: دورى و هلاكت و نابودى باد بر آنها.»
و من شنيدم از رسول خدا كه مىفرمود: «شما طابق النعل بالنعل و مانند تشابه دو پيكان، سنّت بنى اسرائيل را عملى مىكنيد، وجب به وجب، ذراع به ذراع، باع به باع تا به جائى كه اگر آنها داخل سوراخى مىشدند شما نيز با آنها داخل مىشويد. قرآن و تورات را فرشته واحدى روى پوست واحدى به قلم واحدى نوشته است و مثالها و سنّتها در هر دو يكسان است .»
25) دعاى حضرت ابراهيمعليه السلام است در موقعى كه با فرزندش حضرت اسمعيل پايهها و قواعد بيتالله الحرام را بنا مىكردند: ربنا و اجعلنا مُسْلِميْن لك و من ذريّتنا اُمةً مُسْلِمَةً لك و أرِنا مَناسِكنَا و تُب علينا إنّك أنت التوّاب الرّحيم.
26) الميزان فى تفسير القرآن» ج 3 ، ص 417 تا ص .421
27) و از جمله اين مطلقات، روايتى است كه شيخ ابومنصور احمد بن على بن ابيطالب طبرسى در كتاب «احتجاج» آورده در نامه حضرت امام هادى على بن محمّد النقى عليه السلام كه به اهل اهواز نوشتهاند، اين رساله مفصّل است تا مىرسد به اينجا كه حضرت مىفرمايد: مثل خبر مجمعٌ عليه از رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم كه فرمود: إنّى مستخلفٌ فيكم خليفتين : كتاب الله و عترتى ما ان تمسّكتم بهما لنتضلّوا بعدى و انّهما لنيفترقا حتّى يردا علىّ الحوض و در عبارت ديگر است كه اين معنى را بعينه مىرساند و آن گفتار رسول الله است كه فرمود: انّى تارك فيكم الثقلين: كتاب الله و عترتى أهل بيتى و انّهما لنيفترقا حتّى يردا علىّ الحوض ما إن تمسّكتم بهما لنتضلّوا («غاية المرام»، ص 234، حديث 82 از خاصّه).
28) ينابيع المودّة» از كتاب «مودّة القربى» سيّد على همدانى، ص .245
29) مناقب» ابن مغازلى، ص 234، حديث .281
30) تا 4ـ «فرائد السّمْطَيْن»، ج 2 باب 33 ص 142 و ص 147 حديث 426 تا .441
31)
32)
33)
34) تا 8ـ «بحارالأنوار» طبع كمپانى، ج 7، ص 30 و ص .31
35)
36)
37)
38) كنزالعمّال» طبع قديم هند، ج 1، ص .96
39) الكوكب الدّرّى» طبع لاهور، ص .111
40) عبقات» ج 1، ص 378 در ضمن ترجمه احوال قاضى عياض.
41) غاية المرام» ص 214 حديث 20 از عامّه وليكن با طريق خاصّه: فقيه احمد بن محمّد بن شاذان در «مناقب» منقبت صدمين.
42) و از جمله روايت صدوق است با سنّد متّصل خود از أعمش از عطيّه از أبوسعيد؛ و از حبيببن أبى ثابت از زيدبن أرقم كه قال: قال رسول اللهصلى الله عليه وآله: إنّى قد دُعيِتُ و أجبتُ و إنّى تاركٌ فيكم الثقلين، أحدهما أعظم من الآخر: كتاب الله عزّوجلّ حبلٌ ممدودٌ من السماء إلى الأرض، و عترتى أهل بيتى فإنّهما لنيزالا أبداً حتّى يردا على الحوضَ. فانظروا كيف تخْلُفُونّى فيهما؟! (غايةالمرام، ص 233 حديث شصت و نهم از خاصّه).
43) آيه 23 از سوره 42: شورى: «بگو اى پيغمبر من از شما هيچ مزدى نمىخواهم مگر مودّت به ذوىالقرباى من.»
44) غايةالمرام» ص 216، حديث 36، از طرق عامّه.
45) و از جمله مطلقات روايتى است كه صدوق با سند متّصل خود از حضرت امام رضاعليه السلام آورده است كه از پدرانش از أميرالمؤمنينعليه السلام روايت كردهاند كه فرمود: رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: إنى تاركٌ فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى، و لنيفترقا حتّى يردا عَلَىّ الحوض. (غايةالمرام ص 234، حديث 80 از خاصّه) و أيضاً كلينى با سنّد متّصل خود از حضرت باقرعليه السلام روايت كرده است كه در خطبه نماز جمعه فرمود: و قد بلّغ رسول اللهصلى الله عليه وآله الذّى ارسل به، فالزموا وصيّته و ما ترك فيكم من بعده من الثّقلين: كتاب الله و أهل بيته الّذى لايضلّ من تمسّك بهما و لا يهتدى من تركهما . (غاية المرام، ص 234، حديث 81 از خاصّه).
46) ينابيعالمودّة» ص 40 با تخريج ابنعقده و حافظ أبوالفتوح عجلى در كتاب «موجز» و ديلمى، و ابن ابى شيبة، و ابويعلى از عبدالرحمن بن عوف.
47) كتاب «استجلاب ارتقاء الغرف» با تخريج ابن ابى شيبة و ابويعلى در مسندشان و همچنين بزّاز در مسندش بنابر نقل علاّمه آيةالله ميرحامد حسين هندى در «عبقات» ج 2، ص 580 و ص .581
48) در كتاب «انسان العيون فى سيرة الأمين المأمون» كه معروف به «سيره حلبيّه» است در ج 3، ص 133 گويد: حصار طائف هجده روز طول كشيد بدون روز دخول و بدون روز خروج.
49) الصواعق المحرقة» ص .75
50) المراجعات» طبع اوّل، ص .15
51) مغازى» محمّدبن عمر بن واقد ج3، ص 962 تا ص .970
52) اين روايت را از ما استعصى عَلَىّ أهل مملكة تا پايان آن حمّوئى در «فرائد السّمطين» ج1، ص 222 با سند متّصل خود از جابر بن عبدالله از رسول خداصلى الله عليه وآله روايت كرده است، أمّا لفظ و لا اُمّةً و لفظ حبيبه در آن نيست. (حديث 173 از باب چهل و سوّم از سِمْطِ اوّل)
53) ناسخ التواريخ» مجلد حضرت رسولاكرمصلى الله عليه وآله، از طبع اسلاميّه، جزء سوّم از جلد دوّم، ص 136 و ص .137
54) همين كتاب، و همين جا، ص .134
55) و2ـ «بحارالأنوار»، طبع كمپانى، ج 6، احوالات رسول اكرم، ص 617 باب غزوة حنين و الطّائف و أوطاس و ساير الحوادث الى غزوة تبوك. يعنى: «شما را قسم به خدا مىدهم كه آيا جز من كسى در ميان شما هست كه رسول خداصلى الله عليه وآله درباره او گفته باشد: اى پسران وَليعَة! حتماً بايد دست از شرك خود برداريد وگرنه من بر مىانگيزانم به سوى آنها مردى را كه همانند جان من است، طاعت از او طاعت از من است و مخالفت با او مثل مخالفت با من است، و او ايشان را در زير شمشيرش مىپوشاند؟! گفتند: نه بار پروردگارا، غير از تو كسى نيست!»
56)
57) بحارالأنوار» طبع كمپانى ج 6، ص 616 و ص 617 در احوال حضرت رسول اكرمصلى الله عليه وآله و ايضاً در «بحارالأنوار» ج 9، ص 338 با عين اين سند و متن از «امالى» شيخ طوسى در احوال اميرالمؤمنينعليه السلام، درباب: انّه كان صلواتالله عليه من أخص النّاس برسولالله، آورده است.
58) همان مصدر.
59) در نسخههاى «عبقات الأنوار» عبدالله بن حنطب آمده است.
60) بحارالأنوار» طبع كمپانى ج9، ص .338
61) غايةالمرام» ص 454 حديث اوّل از عامه. و بجاى لفظ مثل نفسى، لفظ نفسى آورده است يعنى: من جان و روح خودم را به سوى شما مىفرستم.
62) غايةالمرام» ص 455 حديث دهم از عامّه و بجاى لفظ كنفسى لفظ عديل نفسى را آورده است يعنى: او هم لنگه و هم ترازوى من است.
63) غاية المرام» ص 455، حديث يازدهم از عامّه.
64) خصائص» نسائى، طبع قاهره، ص .19
65) المُقاتِلةُ: الذين يأخذون فى القتال، و التاء للتأنيث على تأويل الجماعة، والواحد المقاتل. (أقرب الموارد)
66) غايةالمرام» ص 455، حديث دوازدهم از عامّه.
67) غايةالمرام» ص 454، حديث دوم از عامّه، و در پايان حديث دوبار رسول خدا مىفرمايد : هو هذا: اين است آن مرد!
68) مناقب» طبع سنگى، ج 1، ص 389، از «فردوس» ديلمى.
69) نَمِره زمينى است متّصل به عرفات كه در آن مسجد نمرة واقع است و جزء عرفات نيست و وقوف را نبايد در آنجا انجام داد.
70) در «سيره حلبيّه» ج 3، ص 298 آورده است كه: قصْواء با فتحه قاف و مدّ است و بعضى كه قُصوى با ضمّه قاف و قَصر خواندهاند اشتباه است و اين ناقه حضرت غير از ناقه عَضْباء و جَدْعاء است، و نيز بعضى كه اين اسامى را عَلَم براى ناقه واحدى دانستهاند، اشتباه است.
71) امام شناسى» مطبوع ج6، درس 83 تا 90 صفحه 133، از «تاريخ» يعقوبى، طبع بيروت سنه 1379 هجريّه، ج2، از ص209 تا ص .212
72) تاريخ» يعقوبى، ج2، ص 111 و .112
73) ينابيعالمودّة» ص .30 و قندوزى گويد: ايضاً اين حديث را محمّدبن على حكم ترمذى در كتاب خود «نوادر الاصول» با همين عبارت تخريج كردهاست. در «ينابيع المودّة» همين طور است ولى ظاهراً «حكيم» صحيح است.
74) أبوالفداء ابنكثير دمشقى در تفسيرخود در ذيل آيه مباركه مودّت عين گفتار ترمذى را مَتْناً و سنداً آورده است.
75) ينابيع المودّة» ص .41
76) أرجح المطالب» ص 335 تا ص 341 ضمن بيان احاديثى در اين باب از جامع ترمذى، ج2، ص .308
77) عبقات»، ج 1،ص 424 ضمن ترجمه احوال ابن اثير جزرى.
78) مصابيح السّنّة» ج 2، ص .206
79) عبقات»، ج 2، ص 577 و ص .578
80) نظم دررالسمطين» طبع نجف اشرف، ص .232
81) المراجعات» طبع اوّل، ص .15
82) البداية و النهاية» ج 5، ص 70، و «سيره» ابنهشام ج 4، ص 1022 تا ص 1023، و «سيره حلبيه» ج 3، ص 298 و ص 299، و «بحارالأنوار» طبع كمپانى، ج 6، ص 668 از كتاب «منتقَى»، و «روضة الصّفا» ج 2، حجّةالوداع، و «تاريخ» طبرى ج 3، ص 150 و ص 151 از طبع دوّم دارالمعارف، و «الوفاءُ بأحوال المصطفى» ج 1، ص 212، و «الكامل فى التاريخ»، ج 2، ص302، و محمد حَسَنَيْن هيكل در كتاب «حياة مُحَمّدصلى الله عليه وآله از ص 461 تا 463 آورده است .
83) سيره» ابنهشام، ج 4، ص .1022
84) جامع الصّغير» ص .104
85) آيه 103، از سوره 3: آل عمران.
86) در تعليقه آمده است كه: در بعضى از نسخ حديث اذاً تَجدُهُ مُرْفِقاً وارد است يعنى : تو او را مرد رفيق و همراه خواهى يافت.
87) در تعليقه آمده است: و در نسخهاى گويد: و در روايت ديگرى طرف بيدالله و طرف بأيديكم وارد شده است.
88) غيبت» نعمانى، طبع سنگى ص 16 تا ص 18 و طبع حروفى مكتبة الصدوق ص 41 تا ص .43 و در «غايةالمرام» ص 225 حديث 22، از خاصّه با اوّلين سند از سه سند ديگرى كه نعمانى ذكر كرده است، از نعمانى روايت نموده است.
89) غاية المرام» ص 224 حديث شماره 17 از خاصّه از «بصائر الدّرجات» سعد بن عبدالله قمى.
90) بصائر الدرجات»، محمد بن حسن صفّار، ص121 با اين تفاوت كه اوّلاً كلمه ايها الناس با حرف ندا: «يا» مىباشد و ثانياً در اين روايت أما ان تمسّكتم است بجاى ما ان تمسكتم و ثالثاً در آخرش دارد: و كلّ ودائع الله فقد تبرّوا. علاّمه حاج شيخ آقابزرگ طهرانى در «الذّريعة» ج 3، ص125 شماره 416 گويد: اين «بصائر الدّرجات» از محمّدبن حسن بن فرّوخ صفّار است كه در سنه 290 فوت كرده است و او از حضرت امام حسن عسكرىعليه السلام روايت مىكند. علاّمه طهرانى در ص 124 گويد ـ به شماره 415 ـ: كه «بصائر الدرجات» در مناقب از شيخ الطائفة ابوالقاسم سعدبن عبدالله اشعرى قمى است كه در سنه 299 و يا سنه 301 فوت كرده است ـ انتهى. بنابر اين روايتى را كه در اينجا ما از حضرت باقرعليه السلام آورديم هر دو نفر اين بزرگان در كتاب خود با يك سند ذكر كردهاند و جالب اين نكته است كه نام هر دو كتاب مشابه با هم و «بصائرالدرجات» است. علّامه طهرانى در ص 123 گويد: به شماره 414 كتاب ديگرى به نام «بصائر الدّرجات» در تنزيه نبوّات است كه شامل معجزات پيغمبراكرم است و از بعضى از اصحاب ماست.
91) غايةالمرام» ص 226، حديث 34 از خاصّه. و در «احتجاج طبرسى» طبع حروفى نجف اشرف، ج 1، ص 75 و ص 76 عين متن اين حديث را در ضمن خطبه مفصّله غدير خمّ از حضرت امام محمّدباقرعليه السلام روايت كرده است وليكن با سند ديگر كه عبارت است از: ابوجعفر مهدى ابن ابى حرب حسينى مرعشى از ابوعلى حسن بن شيخ ابوجعفر محمد بن حسن طوسى از پدرش ابوجعفر محمد بن حسن طوسى از جماعتى از ابو محمد هرون بن موسى تلعكبرى از ابوعلى محمد بن همّام از على سورى از ابومحمدعلوى از اولاد افطَس ـ كه از عبادالله الصّالحين بوده است ـ از محمد بن موسى همدانى؛ و از اين به بعد در سند عيناً مانند سند «غايةالمرام» است تا برسد به حضرت باقرعليه السلام. و در اين روايت بجاى و حُكّامه فى أرضه، حكماءُهُ فى أرضه آمده است.