مورد هفتم: احتجاج حضرت امام حسن مجتبى‏عليه السلام بعد از صلح با معاويه بر فراز منبر كوفه در حضور جمعيّت

سبط ابن‏جوزى شمس الدّين ابوالمظفّر در كتاب «تذكرةخواصّ‏الاُمّة» آورده است كه: معاويه حركت كرد تا داخل كوفه شد؛ و عمروبن عاص به وى اشارت كرد تا به امام حسن‏عليه السلام امر كند به منبر رود و عجز و ناتوانى او در خطبه و سخن گفتن ظاهر شود. معاويه به امام حسن‏عليه السلام گفت: برخيز خطبه بخوان! حضرت برخاست و خطبه خواند و فرمود: أيّهَا النّاسُ ! إنّ اللهَ هَدَاكُمْ بِأوّلِنا، وَ حَقَنَ دِماءَكُمْ بِآخِرِنا، وَ نَحْنُ أهْلُ بَيْتِ نَبيّكُمْ أذْهَبَ اللهُ عَنّا الرّجْسَ وَ طَهّرَنا تَطْهيراً، وَ إنّ لِهَذَا الأمْرِ مُدّةً، وَ الدّنْيا دُوَلٌ، وَ قَدْ قالَ اللهُ لِنَبِيّهِ: «وَ إنْ أدْرِى لَعَلّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ وَ مَتاعٌ إلَى حِينٍ» (166) فَضَجّ النّاسُ بِالْبُكاءِ.

«اى مردم! خداوند، شما را به واسطه اوّل ما هدايت كرد و خون شما را به واسطه آخر ما حفظ نمود. و ما أهل بيت پيغمبر شما هستيم كه هرگونه رجس و پليدى و آلودگى را از ما زدود و ما را كاملاً پاك و پاكيزه نمود. و براى أمر امامت مدّتى است، و دنيا پيوسته در گردش بوده دست به دست مى‏گردد. و خداوند به پيغمبرش فرمود: بگو: «من نمى‏دانم، شايد اين واقعه امتحان شما باشد و تمتّع موقّتى كه تا زمانى بهره‏برداريد.» پس مردم صداى خود را به گريه بلند كردند.»

معاويه رو كرد به عمروعاص و گفت: اين است رأى تو، و رو كرد به حضرت امام حسن و گفت: حَسْبُكَ يَا أبَا مُحَمّدٍ «كافى است اى ابومحمّد.»

و در روايتى است كه حضرت در خطبه فرمودند: نَحْنُ حِزْبُ اللهِ الْمُفْلِحُونَ، وَ عِتْرَةُ رَسُولِهِ الْمُطَهّرُونَ، وَ أهْلُ‏بَيْتِهِ الطّيّبُونَ الطّاهِرُونَ وَ أحَدُ الثّقَلَيْنِ الّذَيْنِ خَلّفَهُما رَسُولُ اللهِ‏صلى الله عليه وآله فيكُمْ، فَطاعَتُنا مَقْرُونَةٌ بِطاعَةِ اللهِ، فَإنْ تَنازَعْتُمْ فى شَىْ‏ءٍ فَرُدّوهُ إلَى اللهِ وَ الرّسُولِ. وَ إنّ مُعاوِيَةَ دَعَانا إلَى أمْرٍ لَيْسَ فيهِ عِزّ وَ لاَنَصَفَةٌ، فَإنْ وافَقْتُمْ رَدَدْنا عَلَيْهِ وَ خَاصَمْناهُ إلَى اللهِ تَعالَى بِظُبَى السّيُوفِ، وَ إنْ أبَيْتُمْ قَبِلْناهُ. فَنادَاهُ النّاسُ مِنْ كُلّ جانِبٍ: اَلْبَقِيّةَ الْبَقِيّةَ.

«مائيم حزب خدا كه رستگارند، و عترت رسول او كه مطهّرند، و اهل بيت او كه طيّب و طاهرند، و يكى از دو ثَقَل كه رسول خدا در ميان شما باقى گذاشت. بنابراين اطاعت از ما مقرون است به اطاعت از خدا، پس اگر در امرى نزاع نموديد بايد آن را به خدا و رسول ارجاع دهيد ! و معاويه ما را به أمرى فراخوانده است كه در آن عزّت و انصاف نيست. پس اگر شما با من موافقت داريد اين دعوتش را ردّ مى‏كنيم و با تيزى دَم شمشيرهاى برّان با او در پيشگاه خداوند تعالى مى‏جنگيم و مخاصمه مى‏كنيم؛ و اگر شما اِبا داريد از جنگ و مخاصمه، ما آن را مى‏پذيريم. در اين حال مردم از هر جانب فرياد زدند: بپرهيز از ريختن بقيه خونها . بپرهيز از ريختن بقيّه خونها. (167)

مورد هشتم: احتجاج حضرت سيّد الشهداء عليه السلام در سرزمين منى‏ به حديث ثقلين

سليم بن قيس هلالى در كتابش آورده است كه يكسال (168) پيش از مرگ معاويه حضرت سيّدالشهداءعليه السلام عازم حج شدند. توضيح آنكه چون حضرت امام حسن‏عليه السلام در سنه 49 هجرى به زهر معاويه توسّط جُعْدَة دختر أشعث بن قيس كه زوجه آن حضرت بود، مسموم شده و به شهادت رسيدند (169) پيوسته فتنه و بلاء بالا مى‏رفت و شدّت امر بر شيعه بيشتر مى‏شد به طورى كه در هيچ نقطه از اقطار اسلامى يك ولِىّ خدا نبود مگر آنكه برخون خود ترسان و هراسان بود و طريد و شريد و منفور بود، و برعكس دشمنان خدا ظاهر و بدون پرده و حجاب، عَلَناً به بدعت و ضلالت خود مباهات مى‏كردند. يكسال قبل از اينكه معاويه بميرد حضرت حسين بن على سيّدالشّهداءعليه السلام عازم حجّ بيت‏الله الحرام شدند، و با آن حضرت عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عبّاس همراه بودند.

سيّد الشّهداءعليه السلام تمام بنى‏هاشم را از مردان و زنان و مواليان آنها (غلامان و پسر خواندگان وهم پيمانان و غيرهم) و همچنين از انصار آن افرادى را كه مى‏شناخت، و همچنين اهل بيت خود را جمع كرد و پس از آن رسولانى را اعزام كرد، و به آنها دستور داد كه يكنفر از اصحاب رسول خداصلى الله عليه وآله را كه معروف به زهد و صلاح و عبادت است فرومگذاريد مگر آنكه همه آنها را نزد من در سرزمين مِنى‏ گرد آوريد.

در سرزمين مِنى در خيمه بزرگ و افراشته آن حضرت بيش از هفتصدنفر مرد مجتمع شدند كه همه از تابعين بودند و قريب دويست‏نفر از اصحاب رسول خداصلى الله عليه وآله بودند. حضرت به خطبه برخاست و با مناشده و احتجاج، سوابق خود و پدرش و جنايات طاغيه معاويه را بيان كرد تا رسيد به اينجا كه فرمود:

أتَعْلَمُونَ أنّ رَسُولَ‏اللهِ‏صلى الله عليه وآله قَالَ فِى آخِرِ خُطْبَةٍ خَطَبَهَا : إنّى تَرَكْتُ فِيكُمُ الثّقَلَيْنِ: كِتَابَ اللهِ وَ أهْلَ بَيْتِى، فَتَمَسّكُوا بهِمَا لَنْ‏تَضِلّوا؟! قَالُوا: اللّهُمّ نَعَمْ!

«آيا مى‏دانيد كه رسول خداصلى الله عليه وآله در آخرين خطبه‏اى كه ايراد كرد گفت: من در ميان شما باقى گذاردم دو چيز نفيس و ارزشمند را: كتاب الله و اهل بيتم را؛ پس به آندو چنگ زنيد تا گمراه نشويد؟! گفتند: بار خداوندا، آرى.»

حضرت اين مناشده را ادامه مى‏دهند و همه اللّهُمّ نعَمْ مى‏گويند، قَدْ سَمِعْنَا مى‏گويند، و بر اين اساس متفرّق شدند. (170)

* * *

مورد نهم: شهادت ابن عبّاس است در تمسّك به حديث ثقلين

موفّق بن احمد خوارزمى اخطب خوارزم با سند خود روايت مى‏كند از مجاهد كه گفت: به ابن‏عبّاس گفته شد: نظر تو درباره علىّ بن ابيطالب چيست؟! فَقَالَ:ذَكَرْتَ وَاللهِ أحَدَ الثّقَلَيْنِ، سَبَقَ بِالشّهَادَتَيْنِ، وَ صَلّى الْقِبْلَتَيْنِ، و هُوَ أبُوالسّبْطَيْنِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ، وَ رُدّتْ عَلَيْهِ الشّمْسُ مَرّتَيْنِ بَعْدَ مَا غَابَتْ عَنِ الْقِبْلَتَيْنِ، وَ جَرّدَ السّيْفَ تَارَتَيْنِ، وَ هُوَ صَاحِبُ الْكَرّتَيْنِ، فَمَثَلُهُ فِى الاُمّةِ مَثَلُ ذِى الْقَرْنَيْنِ، ذَاكَ مَوْلاَىَ عَلِىّ بْنُ أبِيطَالِبٍ‏عليه السلام. (171)

«در جواب گفت: قسم به خدا كه يكى از ثقلين را ياد كردى كه به شهادتين از مردم سبقت گرفت، و بر دو قبله نماز گزارد، و اوست پدر دو سبط و فرزند رسول خدا حسن و حسين، و خورشيد دوبار براى او برگشت بعد از آنكه از دو قبله پنهان شده بود، و دوبار شمشير را برهنه كرد، و اوست صاحب دو بار حمله، بنابراين مثال او در اين امّت مثال ذى القرنَيْن است، اوست مولاى من علىّ بن ابيطالب‏عليه السلام.»

* * *

مورد دهم: شهادت عمروعاص است در تمسّك به حديث ثقلين

موفّق بن احمد خوارزمى كه وى را مخالفين صدر الأئمّة خوانند، در حديث مكاتبه معاويه به عمروعاص به جهت استعانت و كمك او به معاويه در جنگ و خصومت بر عليه اميرالمؤمنين‏عليه السلام، در ضمن پاسخ عمرو عاص به معاويه كه عمرو مفصّلاً مناقب و فضايل و سوابق اميرالمؤمنين‏عليه السلام را شرح مى‏دهد مى‏رسد به اينجا كه مى‏گويد: وَ أكّدَ الْقَوْلَ عَلَيْكَ وَ عَلَىّ وَ عَلَى جَمِيع الْمُسْلِمِينَ وَ قَالَ: إنّى مُخَلّفٌ فِيكُمُ الثّقَلَيْنِ: كِتَابَ‏اللهِ وَ عِتْرَتِى. (172)

«و پيغمبراكرم‏صلى الله عليه وآله گفتار خود را بر تو و بر من و بر جميع مسلمين تأكيد نمود به اينكه گفت: من در ميان شما دو ثَقَل و چيز نفيس و گرانقدر را جانشين از خودم مى‏گذارم: كتاب خدا و عترتم را.»

مورد يازدهم: شهادت حَسن بَصرى است در لزوم تمسّك به حديث ثقلين

ابن ابى‏الحَدِيد در «شرح نهج‏البلاغة» آورده است كه ناقدى روايت كرده است كه: سُئِلَ الْحَسَنُ الْبَصْرِىّ عَنْ عَلِىّ‏عليه السلام وَ كَانَ يُظَنّ بِهِ الاِنْحِرَافُ عَنْهُ وَ لَمْ‏يَكُنْ كَمَاظُنّ فَقَالَ: مَا تَقُولُ فِيمَنْ جَمَعَ الْخِصَالَ الأرْبَعَ : ايتِمَانُهُ عَلَى بَرَاءَةٍ، وَ مَا قَالَ لَهُ مِنْ غَزَاةِ تَبُوكَ، فَلَوْ كَانَ غَيْرُ النّبُوّةِ لاَسْتَثْنَاهُ، وَ قَوْلُ النّبِىّ‏صلى الله عليه وآله: الثّقَلاَنِ : كِتَابُ اللهِ وَ عِتْرَتِى؛ وَ إنّهُ لَمْ‏يُؤَمّرْ عَلَيْهِ أمِيرٌ قَطّ وَ قَدْ أمّرَتِ الاُمَرَاءُ عَلَى غَيْرِهِ. (173)

«از حسن بصرى پرسيدند: نظريه تو درباره على چيست؟ زيرا گمان انحراف از على‏عليه السلام درباره وى مى‏رفت، و اين طور نبود و آن گمان درست نبود. حسن بصرى در پاسخ گفت: چه مى‏گوئى درباره كسى كه چهار خصلت در او گرد آمده است: رسول خدا او را بر ارسال سوره برائت امين شمرد، و آنچه را كه در جنگ تبوك درباره او گفت، و اگر على غير از نبوّت با رسول خدا تفاوتى داشت آن را رسول خدا استثنا مى‏نمود، و گفتار پيغمبرصلى الله عليه وآله درباره ثَقَلان: كتاب الله و عترت من، و ديگر آنكه در تمام دوران نبوّت در جنگها كسى را امير بر او قرار نداد، در حالى كه اميرانى را بر غير على امير گردانيد.»

بارى تا اينجا در اين بحث، سخن ما را جمع به موارد عديده صدور و مواضع و مواقع كثيره احتجاج و استشهاد به اين حديث مبارك بود. اينك بايد بحثى به نحو اختصار در سند و دلالت و مُفاد آن بنمائيم و به عبارةٍ اُخْرَى از جهت بحث كلامى پيرامون آن سخنى داشته باشيم .

بحث در سند و دلالت حديث ثقلين

با آنچه تا به حال از كيفيّت صدور و روايت جمعى كثير از اصحاب رسول الله صلى الله عليه وآله و تابعين، و تنها يكصدوهشتاد وهفت نفر از اساطين و اعلام علماى عامّه، و ثبت و ضبط آن در صحاح و سنن و سيره و تواريخ و تفاسيرشان و تنصيص و تصريحشان در توثيق و تصحيح بسيارى از طرق اين روايت كه ذكر شد، معلوم شد كه اين حديث از روايات صحيحة السّنَد و مستفيض و متواتر، بلكه فوق متواتر و قطعى‏الصّدُورى است كه در صدور آن از زبان مبارك پيامبر ختمى مرتبت جاى ذرّه‏اى شبهه و شكّ و تأمّل نمى‏باشد.

اين حديث در «صحيح» مُسْلِم و «خصائص» نَسَائى، و «مسند» احمد بن حَنْبَل و «صحيح» تِرْمَذى وارد است، و فقط بخارى در صحيحش (174) نياورده است، و ابن‏جوزى در كتابش «العِلَلُ المتناهية» ذكر كرده است. (175) امّا درباره گفتار بخارى و بطلان آن، علاّمه آية الله ميرحامد حسين هندى در كتاب نفيس و ذيقيمت «عبقاتُ الأنوار» يكصدو شصت وجه ذكر نموده است (176) و چنان بخارى را رسوا و حيرت‏زده مى‏نمايد كه راه فرارى براى وى باقى نمى‏گذارد.

او مى‏گويد: پس بايد دانست كه حضرت بخارى در تاريخ صَغِير خود كه نسخه آن بحمدالله تعالى پيش نظر قاصر حاضر است، مى‏فرمايد: احمد گفت در حديث عبدالملك از عطيّه از ابوسعيد كه پيغمبر گفت: «تَرَكْتُ فِيكُمُ الثّقَلَيْنِ»«احاديث كوفيان اينها منكَر شمرده مى‏شوند .»

و اين كلام غرابت نظام حضرت بخارى والامقام، چندان كه مايه تخجيل و تشوير جان‏نثاران اين امام كبير شود كم است، زيرا بر كسى كه ادنَى تتبّع مُصَنّفات محقّقينِ اخبار كرده است كالشمس فى رَابِعَة النهار بر او واضح و آشكار است كه امام احمد حديث شريف ثقلين را به طرق عديده، و اسانيد سديده، و روايات متكاثره، و سياقات متوافره روايت كرده ، در تأييد و تشييد و توكيد و توطيد آن افزوده است؛ نه آنكه ـالعياذبالله ـ چنين جَهبَذ جليل و ناقد عديم‏المثيل كه نزد حضرات سُنّيّه، جُهَيْنه اخبار و عَيْبه اسرار و حافظ احاديث و آثار و نافى كذب از سرور مختار ـعليه و آله الأطهار آلاف السّلام مِنَ الْمَلِك الغفّارـ معدود مى‏شود، در پى قدح و جرح اين حديث شريف افتاده، خود را داخل زمره هالكه ناصبين جاحدين و والج زَرافه ضالّه منكرين معاندين كرده باشد.

و چگونه اين حرفِ راست نشنيد، حال آنكه سابقاً بحمدالله تعالى دانستى كه امام احمد بالخصوص در «مُسْنَد» عظيم الشّأن خود كه براى تبيين جلالت مرتبت، و عظمت منزلت او حسب افادات أعلام اين حضرات، طَوامير طويله كفايت نمى‏كند، طرق عديده اين حديث آورده و آن را از زيدبن ارقم به دو طريق نقل كرده و از روايت زيدبن ثابت به دو سند اخراج نموده و از حديث ابوسعيد خُدرى به چهار وجه روايت فرموده است.

پس افتراء قَدْح و جَرْح اين حديث شريف بر مثل چنين مُثْبِتِ مُؤيّد و مؤسّسِ مُشَيّد از تيقّظ و تفطّن و حَزْم و هوشيارىِ ملازمانِ حضرت بخارى عجيب و بس عجيب، و براى أتباع و أشياع جنابش كه در اصلاح فاسد و ترويج كاسِد، وَ رَتق فَتْقْ و رُفُوِ خَرْقِ او كمر همّت بر ميان جان بسته‏اند مورث اقصاى انزعاج و وجيب است. (177)

و امّا درباره بطلان گفتار ابن‏جوزى به تفصيل به ميدان آمده و شهادت‏هاى علماى عامّه را بر بطلان كلامش شاهد آورده است، از جمله گفتار سَمهودى را ذكر كرده است كه او گفته است: «شگفت‏آور گفتار ابن‏جوزى است در «علل مُتَنَاهيه»؛ مبادا به سخنش گول بخورى، چرا كه گويا در وقت اين گفتار از هيچ چيز مستحضر نبوده است مگر از اين طرق واهيه (178) . او بقيّه طُرُق حديث را بيان ننموده است، زيرا در صحيح مسلم و غيره از زيدبن ارقم روايت كه... و حاكم در مستدرك از سه طريق تخريج نموده، و در هر يك از آنها گفته است، اين روايت بر شرط شيخين صحيح است و آن را تخريج ننموده‏اند.» (179)

و از جمله مى‏گويد: و از صنايع شنيعه و بدايع فظيعه و غرائب بادِيَة العَوار، و عجائب واضحه الشّنار اين است كه ابن الْجَوْزى با آن همه طول باع و وسعت اطّلاع، و غزارت علوم دينيّه، و مهارت در فنون يقينيّه، و تقدّم در علم حديث و اثر، تفوّق بر ناقدين اهل نظر، الى غير ذلك من المفاخر المُبْهِرَة و المآثر المُزْهِرَة كه حضرات اهل سنّت به كمال مبالغه و اغراق براى حضرتش ثابت مى‏كنند، از جميع طرق و أسانيد كثيره و منيره اين حديث شريف تَعامى صريح نموده، به سندى طريف روايت اين خبر منيف فرموده، و از راه كمال نصب و عدوان و نهايت بُغْض و شَنَآن با أهل‏بيت سيّدالإنس و الجانّ ـ عليه وعليهم آلاف السّلام من المَلِك المنّانـ آن را در كتاب «العِلَل المُتَناهِية فى الأحَاديث الوَاهية» كه موضوع آن بيان احاديث واهيه متزلزله شديدة التّزلزل كثيرة العِلَل مى‏باشد، مندرج ساخته، به حكم عدم صحّت و اظهار مقدوحيّتِ رجالِ سند أعلام، مشاقّت و مخالفت إعلام بلكه رايات منابَذَت و معانَدَت اسلام و اهل‏اسلام افراخته چنانچه در كتاب‏مذكور گفته است... (180)

از جمله افرادى را كه ابن جوزى ضعيف شمرده است عَطِيّه عَوْفى كوفى است كه حديث را از ابوسعيد روايت كرده است، و جرم عطيّه تشيّع و ولاى او به اهل‏بيت است. و علاوه بسيارى از أعلام عامّه خودشان عطيّه را توثيق نموده‏اند. (181)

علاّمه ميرحامد حسين مى‏فرمايد: اين حديث شريف كه در «مسند» اسحق بن رَاهَوَيْه و «مسند» احمد، و «مسند» عبد حميد، و «مسند» دَارْمى، و «صحيح» مسلم، و «صحيح» ترمَذى، و «فضائل القرآن» ابن أبى الدّنيا، و «نوادِر الاُصُول» حكيم ترْمذى، و «كتاب السّنّة» ابن أبى عاصِم، و «مسند» بزّاز، و كتاب «الخصائص» نَسَأى، و «مسند» ابويَعْلَى، و «ذرّيّه طاهره» دولابى، و «صحيح» ابن‏خُزَيْمَة، و «صحيح» أبوعَوَانَة. و كتاب «المَصاحِف» ابن الأنْبارى، و «أمالى» مَحَامِلِى، و كتاب «الوَلاية» ابن عقدة، و كتاب «الطّالِبيّين» جُعَابِى، وَ مَعَاجِم ثلاثه طَبَرانِى (182) ، و «مستدرك» حاكِم، و «شَرَف النّبُوّة» خرگوشى، و «مَنْقِبَةُ المُطَهّرِينَ»، و «حِلْيَةُ الأولياءِ» أبو نعيم اصفهانى، و كتاب «طُرُقُ حديث الثّقَلَيْن» ابن طاهر و غير از آن موجود و مسرود است. هيچ طريقى جز اين طريق طريف پيش نظر نبود؟!

همانا بود، وليكن باعث ابن‏الجوزى برين صنيع فظيع، تخديع أغمار و ايقاعشان در انخداع و اغترارست كه به ديدن كتابش مروى بودن اين حديث منحصر به همين طريق واحد دانند، و به قَدْح و جَرْح رجال آن در كلام او وارسيده، اتّباعاً له حكم به عدم صحّت آن رانند وَلَكِنّ اللهَ كَشَفَ سِرّهُ وَ هَتَكَ سِتْرَهُ بِأيْدِى أهْلِ نِحْلَتِهِ وَ إنْ كَانُوا أصْحَابَ الإخْمَالِ وَ كَفَى اللهُ الْمُؤمِنِينَ الْقِتَالَ. (183)

حقير اين طرز عمل و اين گونه كيفيّت بحث ابن جوزى را در مسأله ثَقَلَيْن به اين تشبيه مى‏كنم كه: فى المثل، جائى در شهر آتش گرفته است و دود و دخانش از دور مشهود است و صداهاى بوق و آژير وسائل إطفاء حريق و اتومبيلهاى حامل آب با گارد مخصوص عُمّال آن براى آتش نشانى به سوى آن نقطه در حركتند، و راديوها و روزنامه‏ها همگى داستان اين‏حريق و كيفيّت خاموش‏كردن، و سبب و علّت پيدايش آن را نوشته‏اند و دوستان بسيار و مُوَثّقين بى‏شمار خود انسان هم كه در قرب آن حريق سكونت دارند، تمام خصوصيّات آن را از شروع و ختم و خسارات براى انسان بيان كرده باشند، ولى انسان بگويد: چون يكى از اين مُخبرين فلان ديوانه، يا فلان سفيه، و يا بهمان بهلول، و يا بهمان شخص غيرمُوَثّق بوده است؛ چنين حريقى اصلاً اتفاق نيفتاده و از ريشه دروغ است؛ و با كمال جرأت در صدد انكار اصل حريق باشد. آيا اين شيوه، شيوه صحيح است ؟! اين انكار، انكارِ عقلائى است؟!

و يا فى‏المثل در آسمان شقّ القمر شده و ماه به دو بخش از هم جدا شده، قرآن هم خبر داده است، افراد شهر و كوى و برزن هم همه گفته‏اند، حتّى مسافرين خارج چون وارد شهر شدند از كيفيّت آن كه در ديشب به وقوع پيوست در شگفت بوده‏اند، آيا انسان مى‏تواند بگويد كه چون يكى از مُخْبرين، يهودى بوده است و قول او حجّت نيست، اُصولاً نبايد بدين قضيّه اذعان نمود؟! و نبايد بدين جهت آن را از قضاياى مسلّمه تاريخ به شمار آورد؟

نه، البتّه نمى‏تواند بگويد. زيرا قول يهودى در اينجا نقشى ندارد، و ما آن را به عنوان استناد و استشهاد منحصر به فرد نمى‏آوريم. آنقدر قرائن بسيار و شواهد متيقّن الاعتبار در اينجا هست كه يهودى بگويد و يا نگويد در حجيّت اين حادثه شكّى نداريم. خيانت ابن‏جوزى در نزد ارباب علم و صاحبان درايت اين گونه است كه همه را به مذمّت خود برانگيخته است كه شما فرضاً بگو: عطيّه ضعيف و مردود است و روايت جمله كوفيان مناكير است، شما با روايات صحيحة السنّد از طريق غير عطيّه و غير كوفيان چه مى‏كنيد؟ رواياتى كه تصريح شده است كه بر شرط شيخين صحيح است؟! (184)

علاّمه آيةالله ميرحامد حسين هندىـ أعلى الله مقامهـ در ردّ گفتار ابن‏جوزى و بخارى حقّ مطلب را استيفا نموده است، و راجع به خصوص بخارى گويد: و بالجمله، نزد ارباب نصفت، اعراض بخارى از اخراج حديث ثَقَلين عموماً و به سياق مسلم خصوصاً خيانتى است عظيم و خبانتى است فخيم. بارالها! مگر اينكه اعراض بخارى از اخراج خصوص سياق مسلم توجيه كرده شود به اينكه چون سياق مذكور از تحريف زيدبن ارقم سالم نيست، و كلام خودش مشتمل بر بيان ابتلاء او به كِبَر سنّ و قِدَم عهد و نسيان در اوّل روايت، شاهد آن است، لهذا حضرت بخارى به مزيد احتياط ـ تَحَرّجاً مِنْ أنْ يَرْوِىَ حَدِيثاً مُحَرّفاً ـ ترك آن فرموده است! ليكن مظنون نيست كه حضرات اهل سنّت كه دلداده امثال زيدبن ارقم از صحابه كرام مى‏باشند، برين توجيه به مقابله اهل حقّ اقدام نمايند مگر با وصف تسليم اين توجيه نيز وجهى براى اعراض از الفاظ و طُرُقى كه حاكم نيشابورى در كتاب «المستَدْرَك» آورده، و صحّت آن بر شرط بخارى و نيز مُسْلِم واضح و عيان گرديده، جز كتمان حقّ و اِلْطاطِ صدق به دست نمى‏رسد .

و از اينجا و امثال آن مى‏توان دانست كه بيچاره مسلم گاه‏گاهى لب به اظهار طَرْفٍ مِنَ‏الحقّ مى‏گشايد و درين‏گونه احاديث مثل بخارى اعراض كلّى نمى‏نمايد، و همين است سبب در اينكه مرتبه كتابش نزد متعصّبين اهل سنّت به مرتبه كتاب بخارى نمى‏رسد، (185) همچنانكه به مرتبه عناد و لجاج ابن‏جوزى نمى‏رسد. (186) اينك كه قطعيّت صدور اين حديث مبارك كالشّمس فى رابعة النّهار ملموس و محسوس و مشهود شد، وارد در متن حديث مى‏شويم:

إنّمَا أنَا بَشَرٌ يُوشِكُ أنْ يَأتِىَ رَسُولُ رَبّى فَاُجِيبَ (يا عباراتى مشابه با آن) إنّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثّقَلَيْنِ: كِتَابَ اللهِ ـحَبْلٌ مَمْدُودٌ مِنَ السّماءِ إلَى الأرضِ ـ وَ عِتْرَتِى أهْلَ بَيْتِى (يا عباراتى مشابه با آن).

از اينكه مى‏فرمايد: من از خودم باقى مى‏گذارم و يادگار مى‏گذارم و يا جانشين مى‏گذارم، و من مى‏روم و رسول پروردگارم را اجابت مى‏كنم، و اينها را در ميان شما خليفه قرار مى‏دهم، استفاده مى‏شود كه قرآن و عترت از جهت اهميّت به مثابه نفس خود آن حضرت هستند و بر امّت لازم است نه تنها از نقطه نظر تشريف، بلكه از جهت اشرافِ آنها بدانها با نظر تكريم و تعظيم و تفخيم بنگرند و آنها را ولىّ و والى و مُسَيْطر و مُهَيْمن بر خود بدانند، به مثابه حيات رسول‏الله كه وَلىّ و والى و مسيطر و مهيمن بود. و از جمله فَانْظُرُوا كَيْفَ تَخْلُفُونّى فِيهِمَا كه در بسيارى از مصادر روايات گذشت، استفاده مى‏شود كه قرآن و عترت، خليفه رسول خدا مى‏باشند و حضرت مى‏فرمايد: اى امّت من اينك من مى‏روم، شما بنگريد تا وجود باقى من و هستى مُداوِم من كه قرآن و عترت است، چگونه شما مرا و حقيقت مرا و امر و نهى مرا و حقوق مرا و تمام شئون و آثار مرا در آن دو چيز حفظ مى‏كنيد؟!

از اينجاست كه با نداى بلند مى‏گويد: اَللهَ اَللهَ فِى أهْلِ‏بَيْتِى! اُذَكّرُكُمُ اللهَ فِى أهْلِ‏بَيْتِى، سه بار تكرار فرمود.

معناى لغوى ثقلين

ثَقَلَيْن با فتحه ثاء و قاف تثنيه ثَقَل است، و آن به معنى چيز نفيس و خطير و محفوظ و مصون است. چنانكه در «لسان العرب» و «تاج العروس» و «قاموس» و غيرها از كتب لغت آمده است.

در «تاج العروس» درمادّه ثقل گويد: الثّقَلُ مُحَرّكَةً: مَتَاعُ الْمُسَافِرِ وَ حَشَمُهُ، (187) وَالْجَمْعُ أثْقَالٌ، وَ كُلّ شَىْ‏ءٍ خَطِيرٍ نَفْيسٍ مَصُونٍ لَهُ قَدْرٌ وَ وَزْنٌ ثَقَلٌ عِنْدَ الْعَرَبِ.«ثَقَل با فتحه قاف، متاع مسافر و خدمتكاران او هستند، و جمع آن أثْقَال است، و هر چيزى كه داراى اهميّت و نفاست است و بايد محفوظ و مصون بماند و داراى وزن و ارزش است، عرب آن را ثَقل گويد.»

آنگاه زبيدى صاحب كتاب گويد: و از همين نظر به تخم شتر مرغ ثقل گويند زيرا كسى كه آن را بيابد خوشحال مى‏شود و غذائى به‏دست مى‏آورد. و همچنين است در حديث كه: إنّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثّقَلَيْنِ: كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِى، كتاب خدا و عترت را ثقل قرار داد به جهت تعظيم قدر و منزلت، و تفخيم شأن و مرتبت آنها. و ثَعْلَب گويد: آن دو را ثقل قرار داد به علّت آنكه تمسّك بدانها و عمل بدانها سنگين است. (188)

و در «نهايه» ابن اثير آورده است كه در حديث آمده است: إنّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثّقَلَيْنِ : كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِى. سَمّاهُمَا ثَقَلَيْنِ لِاَنّ الأخْذَ بِهِمَا ثَقيِلٌ . وَ يُقَالُ لِكُلّ خَطِيرٍ [نَفِيسٍ‏] ثَقَلٌ. فَسّمَاهُمَا ثَقَلَيْنِ إعْظَاماً لِقَدْرِهِمَا وَ تَفْخِيماً لِشَأنِهِمَا. (189)

«رسول خداصلى الله عليه وآله كتاب‏الله و عترت را دو ثقل ناميد، به علت آنكه گرفتن آن دو سنگين است. و به هر چيز خطير (نفيس) ثَقَل گفته مى‏شود، و به جهت بزرگداشت ميزان قدر آنها و اهميّت و مقام بلند و رفيع آنها پيغمبر آن دو را ثَقل ناميد.»

و در «صحاح اللّغَة» گويد: وَ الثّقَلُ بِالتّحْرِيك: مَتَاعُ المُسَافِرِ وَ حَشَمُهُ . (190) «ثقل با حركت قاف، متاع و اثاثيه و اسباب مسافر و خدم و دستياران اوست.»

و در «مصباح المنير» گويد: وَ الثّقَلُ: الْمَتَاعُ، وَ الْجَمْعُ أثْقَالٌ مِثْلُ سَبَبٍ وَ أسْبَابٍ. قَالَ الْفارَابِىّ: الثّقَلُ: مَتَاعُ المُسَافِرِ وَ حَشَمُهُ. (191) «ثقل متاع است و جمعش اثقال، مثل سبب كه جمعش اسباب آيد. و فارابى گويد: ثَقَل متاع مسافر و حَشَم اوست.»

و در «أقرب الموارد» گويد: وَ الثّقَلُ وِزَانَ سَبَبٍ مَتَاعُ المُسَافِرِ وَ حَشَمُهُ . يُقَالُ: لِلْمُسَافِرِ ثَقَلٌ كَثِيرٌ. وَ كُلّ شَىْ‏ءٍ نَفِيسٍ مَصُونٍ، وَ مِنْهُ إنّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثّقَلَيْنِ: الْقُرآنَ وَ عِتْرَتِى. ج أثْقَالٌ. وَ أصْلُ الثّقَلِ مَا يَكُونُ مَعَ الانْسَانِ مِمّا يُثْقِلُهُ. (192)

و در «الصّوَاعِقُ المُحْرِقَة» گويد: (تنبيهٌ): رسول خداصلى الله عليه وآله قرآن و عترتش را كه عبارتند از اهل و نسل و نزديكترين خويشاوندان، ثَقَلَيْن ناميد، به علّت آنكه ثَقَل به هر چيز نفيس خطير مصون گويند و اين دو تا از اين قبيل مى‏باشند، زيرا كه هر كدام از آنها، معدن علوم لدنّى و اسرار و حِكَم بلندرتبه و احكام شرعيه هستند، فلهذا آن حضرت تحريض و تأكيد فرمود بر اقتداء و تمسّك به آنها و فراگيرى و تعلّم از آنها و فرمود: الْحَمْدُ لِلّهِ الّذِى جَعَلَ فِينَا الْحِكْمَةَ أهْلَ الْبَيْتِ «حمد اختصاص به خدا دارد، آن كه حكمت را در ما اهل بيت قرار داد.»

و گفته شده است: كتاب و عترت را ثَقَلَيْن گويند به جهت ثقل وجوب رعايت حقوقشان. و آنان كه پيامبر اصرار و ابرام بر آنها دارد، فقط آنانند كه عارف به كتاب الله و سنّت رسولش مى‏باشند، چرا كه ايشانند آنان كه با كتاب خدا مفارقتى ندارند تا در كنار حوض بر پيغمبر فرود آيند.

و مؤيّد اين مطلب خبرى است كه سابقاً گذشت كه در آن پيامبر فرمود: وَلاَتُعَلّمُوهُمْ فَإنّهُمْ أعْلَمُ مِنْكُمْ. «به آنان نياموزيد، زيرا كه ايشان از شما داناترند!» و بدين سخن از بقيّه علماء جدا شدند، چون خداوند هرگونه رجس و پليدى را از آنان زدوده است، و به مقام طهارت مطلقه فائز گردانيده است، و به كرامات باهره و مزاياى متكاثره تشريف فرموده است. (193)

و ايضاً در «الصّوَاعِقُ الْمُحرِقَة» پس از بيان چند روايت از رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله درباره تمسّك به ثَقَلَيْن: كتاب خدا و عترت گويد: و در روايتى وارد است كه: آخِرُ مَا تَكَلّمَ بِهِ النّبِىّ‏صلى الله عليه وآله: اُخْلُفُونِى فِى أهْلِى! «آخرين سخن پيغمبر اين بود كه فرمود: شما خليفه من باشيد در بين اهل من!»

و پيغمبرصلى الله عليه وآله كتاب و اهل بيت را ثَقَلَيْن ناميد به جهت تعظيم قدر شان، زيرا به هر چيز خطير و شريف ثَقَل گويند؛ يا به جهت آنكه اداى حقوق آنها ثقيل است، و از اين قبيل است قول خداوند متعال: إنّا سَنُلْقِى عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً (194) . «ما به زودى بر تو گفتار سنگينى را القاء خواهيم‏نمود.» يعنى گفتارى داراى قدر و وزن است، زيرا پيغمبر ادا نمى‏كند مگر تكليف به امورى كه سنگين است بجا آوردن آن.

و جنّ و انْس را ثقلين گويند (195) به جهت آنكه فقط در روى زمين اقامت دارند و به جهت آنكه به واسطه قوّه تميز از ساير اقسام حيوان فضيلت دارند. و در اين احاديث بالأخصّ اين سخن پيامبرصلى الله عليه وآله : اُنْظُرُوا كَيْفَ تَخْلُفُونّى فِيهِمَا؟! و اُوصِيكُمْ بِعِتْرَتِى خَيْراً! وَ اُذَكّرُكُمُ اللهَ فِى أهْلِ‏بَيْتِى! «بنگريد تا چگونه حقّ مرا در آن دو خليفه ادا مى‏كنيد؟! و سفارش مى‏كنم به شما كه با عترت من به خير و خوبى عمل كنيد! و خدا را به ياد شما مى‏آورم درباره اهل بيتم!» حثّ اكيد و ترغيب شديد بر مودّت آنها، و مزيد احسان به آنها، و احترامشان و اكرامشان و تأديه حقوقشان اعمّ از حقوق واجبه و حقوق مستحبّه، به دست مى‏آيد. و چگونه اين طور نباشد در حالى كه ايشان شريفترين بيتى هستند كه از لحاظ فخر و حسب و نسب در روى زمين به وجود آمده است. (196)

ابن‏ابى‏الحَديد گويد: رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله، كتاب و عترت را ثقلين ناميد، چون معنى ثَقَل در لغت متاع مسافر و حشم اوست. و گويا چون آن حضرت مشرف بر حركت و انتقال به سوى جوار پروردگار خود بود، خود را به منزله مسافرى مى‏دانست كه از منزلى به منزل ديگرى انتقال يابد و كتاب و عترت را همچون متاع و حشم خود قرار داد، زيرا آن دو خصوصى‏ترين چيزهائى بودند كه با وى ربط داشتند. (197)

سيّد هاشم بحرانى از محمّدبن عبّاس با سند متّصل خود از مجام بن عطيّه از ابوسعيد خدرى پس از آنكه حديث ثقلين را روايت مى‏كند در پايان آن ابوسعيد مى‏گويد: وَ إنّمَا سَمّاهُمَا الثّقَلَيْنِ لِعِظَمِ خَطَرِهِمَا وَ جَلاَلَةِ قَدْرِهِمَا. (198) «فقط ناميدن رسول اكرم آن دو را به عنوان ثقلين به جهت عظمت اهميّت و بزرگى قدر و ارزش آنها بود.»

معناى لغوى اهل بيت و عترت

چون معنى ثقلين معلوم شد اينك بايد ديد معنى اهل بيت و عترت كدام است؟ و اين بحث در دو مرحله تحقّق مى‏پذيرد: اوّل در معنى لغوى و استعمال آن در لسان عرب به طريق حقيقت يا مجاز. دوم در مراد و مقصود از آنها در حديث شريف بخصوص.

امّا در مرحله اوّل و معنى لغوى و استعمال آنها اعم از حقيقت و مجاز، در «تاجُ‏العروس» آورده است كه آل عبارت است از اهل مرد و عيال وى، و ايضاً پيروان و دوستانش. و از آنجاست حديث سَلْمَانُ مِنّا آلَ‏الْبَيْتِ. « سلمان از ما آل بيت است.»

خدا مى‏فرمايد: كَدَأبِ آلِ فِرْعَوْنَ (199) . «مانند عادت و رسم و روش آل فرعون.» در اينجا ابن‏عرفه گويد: يعنى كسى كه از جهت دين يا مذهب يا نسب به فرعون برگردد. و از اين قبيل است قوله تعالى: أدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أشَدّ الْعَذَابِ. (200) «آل فرعون را با شديدترين وجهى از عذاب داخل جهنّم كنيد.» و نيز از اين قبيل است گفتار رسول خداصلى الله عليه وآله: لاَ تَحِلّ الصّدَقَةُ لِمُحَمّدٍ وَ لاَ لِآلِ مُحَمّدٍ . «صدقه گرفتن حلال نيست براى محمّد و براى آل محمّد.»

شافعى گفته است: اين خبر دلالت دارد بر آنكه بر پيغمبر و آل او صدقه حرام است و بجاى آن بر ايشان خمس معيّن شده است، و آنان عبارتند از كسانى كه از صلب بنى‏هاشم و بنى‏عبدالمطّلب مى‏باشند. و از رسول خداصلى الله عليه وآله سؤال شد: مَنْ آلُكَ؟! «آل تو چه كسانى هستند؟ !» فرمود: آلُ عَلِىّ وَ آلُ‏جَعْفَرٍ وَ آلُ‏عَقِيلٍ وَ آلُ عَبّاسٍ. و حضرت امام حسن‏عليه السلام بر پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله صلوات فرستاد و مى‏گفت: اللَهُمّ اجْعَلْ صَلَواتِكَ وَ بَرَكَاتِكَ عَلَى آلِ‏أحْمَدَ. «بارخدايا درودها و تحيّت هاى خود را بر آل‏احمد قرار بده!» كه مراد از آل احمد خود رسول الله بوده است. زيرا كه در نماز صلوات بر رسول الله بخصوص واجب است لقوله تعالى: يَا أيّهَا الّذِينَ آمَنُوا صَلّوا عَلَيْهِ وَ سَلّمُوا تَسْلِيماً. (201) «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بر پيغمبر درود بفرستيد و بر وى سلام كنيد سلام كردنى.» و حضرت امام حسن‏عليه السلام كسى نبوده است كه در امر واجب خللى وارد كند. (202) ، (203)

و ايضاً آورده است: اهل مرد عشيره و ذَوِى‏القرباى او هستند، و از اين قبيل است گفتار خداوند تعالى: فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أهْلِهِ وَ حَكَماً مِنْ أهْلِهَا. (204) در موقع نزاع و تخاصم بين زن و مرد كه احتمال شقاق و جدائى مى‏رود «شما يك حَكَم از اهل مرد و يك حَكَم از اهل زن روانه كنيد! تا اگر اراده اصلاح داشته باشند، خداوند ميان آن مرد و زن را وفق دهد.»... و اهل مذهب كسانى هستند كه بدان ايمان دارند و متعهّد و معتقد هستند. و استعمال اهل مرد، براى زنش مجاز است، و اولاد داخل معنى اهل مى‏باشند و به اين معنى تفسير شده‏است قوله تعالى : وَ سَارَ بِأهْلِهِ (205) «و موسى با خود، زوجه و اولادش را برد.»... و گفته شده است: اهل پيغمبر عبارتند از آنان كه آل او مى‏باشند، و در آن احفاد و ذرّيّه‏ها داخلند، و از اينجاست قوله تعالى: وَأْمُرْ أهْلَكَ بِالصّلَوةِ و اصْطَبِرْ عَلَيْهَا. (206) «و امر كن اهلت را به نماز و در آن پافشارى كن!» و قوله تعالى: إنّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ، (207) و قوله تعالى: رَحْمَةُاللهِ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أهْلَ الْبَيْتِ إنّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ. (208) ، (209)

و ايضاً در «تاج‏العروس» آورده است: عِتْرة عبارت است از نسل انسان و أقرباى وى، خواه اولاد باشد يا غير اولاد؛ و بعضى گفته‏اند: عترت مرد عبارت است از خويشاوندان و نزديكترين از افراد عشيره او از آنهائى كه در گذشته‏اند؛ و از اين قبيل است گفتار ابوبكر: نَحْنُ عِتْرَةُ رَسُولِ‏اللهِ‏صلى الله عليه وآله الّتِى خَرَجَ مِنْهَا، وَ بَيْضَتُهُ الّتِى تَفَقّأتْ عَنْهُ، وَ إنّمَا جِيبَتِ (210) الْعَرَبُ عَنّا كَمَا جِيبَتِ الرّحَى عَنْ قُطْبِهَا. «ما عترت رسول خداصلى الله عليه وآله هستيم آن عترتى كه رسول خدا از آن بيرون آمد، و چون پوست تخم‏مرغى مى‏باشيم كه از رسول خدا خالى شد، و جوجه‏اش كه رسول‏خدا بود از داخل اين پوست جدا شد، و عرب از ما شكافت و منتشر شد همان طورى كه سنگ آسيا از محورش شكافته مى‏شود و دور مى‏زند.»

ابن اثير گفته است: به جهت آنكه ايشان از قريش بوده‏اند. و عامّه مردم اين‏طور مى‏دانند كه عترت عبارت است از خصوص اولاد مرد، و فقط عترت رسول الله صلى الله عليه وآله اولاد فاطمه‏عليها السلام مى‏باشند.

اين گفتار ابن سِيدَه است. و ابو عبيده و غيره گفته‏اند: مراد از عترت و اُسره و فَصيله مرد، نزديكترين اقوام او هستند. و ابن‏اثير گفته است: عترت مرد اخصّ اقرباى اوست. و ابن‏اعرابى گفته است: عترت مرد، اولاد او و ذرّيّه او و نوادگان او هستند كه از صلب وى به وجود آمده‏اند. او مى‏گويد: بنابراين عترت پيغمبرصلى الله عليه وآله اولاد فاطمه بتول‏عليها السلام مى‏باشند.

و از ابوسعيد روايت است كه عترت ساقه درخت است. او گفته است : عترت رسول خداصلى الله عليه وآله عبدالمطّلب و اولاد او مى‏باشند. و گفته شده است: عترت او اهل بيت او هستند كه نزديكترين افراد به او مى‏باشند و ايشان عبارتند از اولاد او و على و اولاد او. و گفته شده است: عترت او نزديكترين و دورترين آنها هستند. و گفته شده است: عترت مرد اقرباى او از پسر عموهاى نزديك وى هستند. و از اينجاست حديث ابوبكر كه چون رسول الله‏صلى الله عليه وآله با اصحاب خود درباره اسيران بدر مشورت نمود گفت: عِتْرَتُكَ وَ قَوْمُكَ «ايشان عترت تو و قوم تو هستند!» كه مراد او از عترت، عبّاس و كسانى كه از بنى‏هاشم در ميان آنان بودند و مراد از قوم، قريش بودند.

و مشهور و معروف آن است كه عترت او اهل بيت او هستند، و ايشانند آنان كه زكات و صدقه واجبه بر آنها حرام است و آنانند مراد از ذوى القربى كه بر ايشان خمس معيّن گرديده است، خمسى كه در سوره انفال آمده است. (211)

با همين تفصيل و شرحى كه ما از زبيدى آورديم، ابن منظور اُنْدُلُسى در «لسان العرب» آورده است. (212)

بقيّه لغويّين چون جوهرى (213) ، و شرتونى (214) ، و ابن اثير (215) ، و غيرهم (216) مختصراً نيز بر همين طريق مشى كرده‏اند.

بايد دانست كه آنچه را كه اهل لغت در كتب خود ذكر مى‏نمايند، موارد استعمال الفاظ است كه اعمّ از حقيقت و مجاز است و با آن نمى‏توان معانى حقيقيّه را به دست آورد. معنى عترت همان‏طور كه از فهم عامّه فهميده شد و لغويّين در اين كتب آوردند، عبارت است از اهل بيت و اولاد و ذرّيّه، نه خويشاوندان مطلقاً گرچه اقوام دور باشند. و گفتار ابوبكر كه : نَحْنُ عِتْرَةُ رَسُولِ‏الله بر سبيل مجاز است نه حقيقت، و در اينجا چون معلوم است كه ابوبكر با پيغمبر با ريشه بسيار بسيار دور پيوند دارد كه همان قريش باشد، اين خود قرينه بر استعمال مجازى است و گرنه در صورت فقدان قرينه به هيچ‏وجه نمى‏توان عترت را حمل بر اين اقوام دور نمود.

ابن ابى الحديد در شرح گفتار اميرالمؤمنين‏عليه السلام: فَأيْنَ يُتَاهُ بِكُمْ؟! وَ كَيْفَ تَعْمَهُونَ وَ بَيْنَكُمْ عِتْرَةُ نَبِيّكُمْ؟! «پس كجا شما را در وادى سرگردانى و تحيّر مى‏برند؟ و چگونه شما متحيّر شده و راه را گم كرده‏ايد در حالى كه در ميان شما عترت پيغمبر شما وجود دارد؟!» مى‏گويد: مراد از عترت رسول الله، نزديكترين اهل او و نسل او مى‏باشد، و صحيح نيست سخن كسى كه مى‏گويد: مراد، خويشاوندان حضرت است گرچه دور باشند. و گفتار ابوبكر را كه در روز سقيفه يا پس از آن گفت: نَحْنُ عِتْرَةُ رَسُولِ‏اللهِ‏صلى الله عليه وآله وَ بَيْضَتُهُ الّتِى فُقِأَتْ عَنْهُ. «ما عترت رسول خداصلى الله عليه وآله هستيم و همچون پوست تخم‏مرغى كه از رسول خدا خالى شده باشد مى‏باشيم» بايد فقط بر طريق مجاز گرفت، چرا كه آنان نسبت به امصار بعيده و قبايل گوناگون و مختلفى كه در شهرها و نواحى زندگى مى‏كنند، عترت او هستند نه در حقيقت و واقع امر. آيا نمى‏بينى كه عَدْنَانى به قَحْطَانى مفاخرت و مباهات مى‏كند و مى‏گويد: أنَا ابْنُ‏عَمّ رَسُولِ اللهِ‏صلى الله عليه وآله. «من پسر عموى رسول خدا هستم»؟! او نمى‏خواهد بگويد من پسر عموى واقعى و حقيقى او هستم، بلكه نسبت به قحطانى كه بسيار نسبش دور است مى‏خواهد بگويد كأنّه من پسر عمّ وى مى‏باشم، و اين كلمه ابن‏عمّ را مجازاً استعمال نموده و بدان لب گشوده است.

و اگر كسى بگويد: بر تقدير حذف مضاف و مضاف‏هائى كه اسقاط كرده است استعمال نموده است، يعنى من پسر پسر عموى پدر پدر ـ و همچنين برود تا عدد كثيرى را در پسران و پدران بياورد ـ رسول خدا هستم؛ همين‏طور ابوبكر هم خواسته است بگويد: من عترت اجداد او مى‏باشم بر طريق حذف مضاف. در پاسخ وى بايد گفت:

رسول خدا صلى الله عليه وآله بيان نموده است كه عترت وى كيست؟ در هنگامى كه گفت: إنّى تَاركٌ فِيكُمُ الثّقَلَيْنِ گفت: عِتْرَتى أهْلَ‏بَيْتِى. و در وقت ديگر نيز روشن نمود كه اهل او كيست در حالى كه كِساء را بر رويشان انداخت، در آن زمانى‏كه آيه نازل شد: اِنّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرّجْسَ (217) ، عرض كرد: اللّهُمّ هَؤُلاَءِ أهْلُ‏بَيْتِى فَأذْهِبِ الرّجْسَ عَنْهُمْ! «بار پروردگارا ! اينان اهل بيت من مى‏باشند پس رجس و پليدى را از ايشان ببر!»

اگر بگوئى بنابر اين، در اين خطبه اميرالمؤمنين‏عليه السلام كه مى‏فرمايد: وَ فِيكُمْ عِتْرَةُ نَبِيّكُمْ، آن حضرت چه كسى را اراده نموده‏است؟ مى‏گويم: خودش و دو پسرش را . و در حقيقت اصلْ خود اوست، و دو پسرانش تابع او هستند و نسبتشان به او مانند نسبت ستارگان درخشان است با طلوع خورشيد جهانتاب. و بر اين مطلب رسول‏خداصلى الله عليه وآله ما را آگاه نموده است آنجا كه فرموده است: وَ أبُوكُمَا خَيْرٌ مِنْكُمَا. (218) ، (219)

بحث ما تا به حال در مرحله اوّل بود يعنى در مرحله معنى لغوى و مفهوم عامى آن اعمّ از حقيقت و مجاز.

مراد از اهل بيت و عترت

امّا در مرحله دوم بايد ديد مراد رسول خداصلى الله عليه وآله از اهل بيت و عترت در حديث ثَقَلَيْن چه بوده است؟ مراد حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وآله از، عِتْرَتِى اَهْلَ بَيْتِى خصوص وجود مقدّس اميرالمؤمنين‏عليه السلام و فاطمه زهراء عليها السلام و حضرت امام حسن و امام حسين‏عليهما السلام و نُه پسر يكى پس از ديگرى از ذرّيّه امام حسين‏عليه السلام است كه آخرين آنها حضرت بقيّة الله ـ ارواحنا فداه ـ مى‏باشد.

شاهد ما اوّل حديث كساء است كه پيمبر كه على و فاطمه و حسنين عليهم السلام را در زير كساء گرفت عرض كرد: اَللّهُمّ هَؤُلاَءِ أهْلُ بَيْتِى! و با خودش مجموعاً پنج نفر أهل الْبَيْت بودند و ذرّيّه حضرت سيّدالشهداء عليهم السلام به دلايل قطعيّه و قرائن شهوديّه تا امام زمان داخلند (220) و ما بحث از اين حقيقت را به طور مستوفى در ضمن بحث از آيه تطهير نموده‏ايم. (221)

دوم رواياتى است كه شيعه و عامّه از رسول خداصلى الله عليه وآله روايت كرده‏اند كه آن حضرت تفسير اين فقره را مشروحاً فرموده و علىّ بن ابيطالب و حَسَنين و صدّيقه كبرى، و سپس نُه امام ديگر را يا يكايك آنها را با نام و نشانشان و يا به طور اجمال تا حضرت مهدى قائم آل محمّدعليهم السلام بيان نموده است.

اين روايات كه از فريقين با سند قطعى و صحيح الصّدور رسيده است فراوان و بسيار جالب است و ما اينك به بعضى از آنها كه از طريق عامّه نيز وارد شده است، اشاره مى‏نمائيم . اين روايات به طور إجمال به سه دسته منقسم مى‏شوند: اوّل آنهائى كه فقط به عنوان دوازده خليفه، و يا به عدد نقباء بنى اسرائيل آمده است. دوم آنهائى كه تعداد ائمه‏عليهم السلام را تا امام دوازدهم شمرده است. سوم آنهائى كه اسامى يا القاب و خصوصيّات يكايك از آنها را ذكر نموده است.

اما از دسته اوّل روايت بخارى است كه با سند متّصل خود از جابر بن سمره روايت مى‏كند كه گفت: شنيدم از رسول‏خداصلى الله عليه وآله كه مى‏گفت: يَكُونُ اثْنَاعَشَرَ أمِيراً . فَقَالَ كَلِمَةً لَمْ‏أسْمَعْهَا، فَقَالَ أبِى: إنّهُ قَالَ كُلّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ . (222) «پس از من دوازده امير خواهد بود. در اين حال كلمه اى گفت كه من آن را نشنيدم. پدرم گفت : پيغمبر گفت: همه ايشان از قريش مى‏باشند.»

مُسلم قُشَيْرى با سند متّصل خود روايت مى‏كند از حَصِين از جابر بن سمره كه گفت: با پدرم وارد شديم بر رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله و شنيدم كه مى‏گفت: إنّ هَذَا الأمْرَ لاَيَنْقَضِى حَتّى يَمْضِىَ فِيهِمُ اثْنَاعَشَرَ خَلِيفَةً. قَالَ: ثُمّ تَكَلّمَ بِكَلاَمٍ خَفِىَ عَلَىّ. فَقُلْتُ لِأبِى: مَا قَالَ؟! قَالَ: كُلّهُمْ مِنْ قُرَيْشٍ . (223) «اين امر پايان نمى‏يابد مگر زمانى كه دوازده خليفه در آن بگذرند. گفت: سپس پيمبر جمله‏اى فرمود كه بر من پنهان بماند. من به پدرم گفتم: چه گفت؟! گفت: همگى آنان از قريش هستند .»

اين حديث را حَمّوئى در «فرائد السّمْطَيْن» آورده است (224) . و نيز حمّوئى با سه سند ديگر از مسلم با عبارتى مشابه اين عبارت ذكر كرده‏است و همگى از مسلم قُشَيْرى هستند. (225)

حاكم در «مستَدْرك» با دو سند يكى از عون بن جُحَيْفه از پدرش، و ديگرى از شَعبى از جابر با عبارتى شبيه به اين مضمون آورده است. (226)

قُندوزى از كتاب «جمع الفوائد» از جابربن سمره مرفوعاً اين حديث را آورده است و گويد : شيخين (بُخارى و مُسلم) و تِرْمَذى و ابوداود نيز با همين لفظ روايت نموده‏اند. (227) ، (228)

امّا آن دسته دوم از روايات كه تعداد آنها را به عنوان أوّلُهُمْ عَلِىّ ثُمّ الحسنُ ثمّ الحسينُ ثُمّ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ الحسينِ، با اختلاف مضامين و تعبيرات مُبيّن مى‏نمايد بسيار است:

شيخ صدوق در «عيون أخبار الرضاعليه السلام» از حضرت صادق جعفربن محمّد از پدرش محمّدبن على از پدرش علىّ بن الحسن از پدرش حسين بن على روايت مى‏كند كه گفت: سُئِلَ أميرُالْمُؤْمِنينَ عليه السلام عَنْ مَعْنَى قَوْلِ رَسُولِ‏اللهِ‏صلى الله عليه وآله: إنّى مُخَلّفٌ فيكُمُ الثّقَلَيْنِ: كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتى؛ مَنِ الْعِتْرَةُ؟ «از أميرالمؤمنين‏عليه السلام از معنى گفتار رسول‏خداصلى الله عليه وآله پرسيدند كه فرموده است: من در بين شما دو چيز ارزشمند و مصون و خطير را از خود به يادگار مى‏گذارم، كتاب خدا و عترتم را، مراد چه كسانى هستند؟»

گفت: أنَا وَ الْحَسَنُ وُ الْحُسَيْنُ وَ الْأئمّةُ التّسْعَةُ؛ تاسِعُهُمْ مَهْدِيّهُمْ وَ قَائِمُهُمْ، لايُفارِقُونَ كِتابَ اللهِ و لايُفارِقُهُمْ حَتّى يَرِدُوا عَلَى رَسُولِ اللهِ حَوْضَهُ (229) . «حضرت فرمود: مراد از آن، من و حسن و حسين و امامان نه‏گانه مى‏باشيم كه نهمين آنها مهدىّ آنها و قائم آنهاست كه از كتاب خدا جدا نمى‏شوند، و كتاب خدا از آنها جدانمى‏شود تا بر رسول خدا در حوضش وارد گردند.»

حمّوئى در «فرائدالسّمْطَيْن» با سند متّصل خود از ابراهيم بن عمر يمانى از ابوطفيل از حضرت ابوجعفرعليه السلام روايت مى‏كند كه پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله به اميرالمؤمنين على‏عليه السلام گفتند: بنويس آنچه براى تو املاء مى‏نمايم! اميرالمؤمنين‏عليه السلام عرض كرد: مگر تو بيم آن دارى كه من فراموش كنم؟! رسول خدا فرمود: من از فراموشى تو نگران نيستم، زيرا از خداوند عزّوجلّ خواسته‏ام كه حافظه‏ات را نگهدارد و چيزى را كه دانستى دستخوش نسيان نسازد! وليكن اين مطلب را براى شركاى خودت بنويس! عرض كرد: شركاى من چه كسانى هستند اى پيامبر خدا؟!

رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: امامان از فرزندان تو كه به واسطه آنهاست كه باران رحمت بر امّت من مى‏بارد، و به واسطه آنهاست كه دعايشان مستجاب مى‏شود، و به واسطه آنهاست كه بلا از آنان مى‏گردد، و به واسطه آنهاست كه رحمت از آسمان فرو مى‏ريزد، وَ هَذَا أوّلُهُمْ، وَ أوْمَأ بِيَدِهِ إلَى الحَسَنِ ثُمّ أوْمَأ بِيَدِهِ اِلَى الْحُسَيْنِ‏عليهما السلام ثَمّ قَالَ صلى الله عليه وآله: الأئمّةُ مِنْ وُلْدِهِ. (230) «و اين است اوّلين آنها، و حضرت با دست خود اشاره به حَسَن‏عليه السلام كردند سپس اشاره به حسين‏عليه السلام نمودند و پس از آن رسول‏خداصلى الله عليه وآله فرمود: امامان از اولاد حسين.»

اين روايت را شيخ صدوق در «أمالى» خود آورده است. (231)

و حمّوئى در «فرائد السّمْطَيْن» با سند متّصل خود از ابوجعفر محمّد بن علىّ‏بن بابويه تا مى‏رسد به مجاهد از ابن عبّاس روايت مى‏كند كه مردى يهودى كه به او نَعْثَل مى‏گفتند بر رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وارد شد و عرض كرد: يا محمّد! مطالبى در ذهن من خطور مى‏كند و از دير زمانى است كه چنين است. اگر پاسخش را بدهى من به دست تو مسلمان مى‏شوم .

در اينجا يهودى مسائلى از توصيف پروردگار و صفات او و از وصىّ حضرت سؤال مى‏كند و حضرت مُفصّلاً جواب مى‏دهند و درباره وصىّ مى‏فرمايند: نَعَمْ إنّ وَصيّى وَ الْخَلِيفَةَ مِنْ بَعْدِى عَلِىّ بنُ أبِى طَالِبٍ‏عليه السلام وَ بَعْدَهُ سِبْطَاىَ: الْحَسَنُ ثُمّ الْحُسَيْنُ يَتْلُوهُ تِسْعَةٌ مِنْ صُلْبِ الْحُسَيْنِ أئِمّةٌ أبْرَارٌ. «وصىّ من و جانشين پس از من علىّ بن ابيطالب‏عليه السلام است، و پس از او دو سبط من حسن و حسين كه در دنبال حسين، نه نفر از صلب حسين امامان ابرار خواهند بود.»

نَعثَل يهودى مى‏گويد: يَا مُحَمّدُ! آنها را براى من نام ببر! رسول خدا فرمود: نَعَمْ إذَا مَضَى الْحُسَيْنُ فَابْنُهُ عَلِىّ، فَإذَا مَضَى عَلِىّ فَابْنُهُ مُحَمّدٌ، فَإذَا مَضَى مُحَمّدٌ فَابْنُهُ جَعْفَرٌ، فَإذَا مَضَى جَعْفَرٌ فَابْنُهُ مُوسَى، فَإذَا مَضَى مُوسَى فَابْنُهُ عَلِىّ، فَإذَا مَضَى عَلِىّ فَابْنُهُ مُحَمّدٌ، ثُمّ ابْنُهُ عَلِىّ، ثُمّ ابْنُهُ الْحَسَنُ، ثُمّ الْحُجّةُ بْنُ الْحَسَنِ. فَهَذِهِ اثْنَاعَشَرَ أئمّةً (232) عَدَدَ نُقَبَاءِ بَنِى إسْرَائيلَ.

«آرى! چون حسين درگذرد فرزندش على است، و چون على درگذرد فرزندش محمّد است، و چون محمّد درگذرد فرزندش جعفر است، و چون جعفر درگذرد فرزندش موسى است، و چون موسى درگذرد فرزندش على است، و چون على درگذرد فرزندش محمّد است، و سپس فرزندش على است، و سپس فرزندش حسن است، و سپس حجّت خدا پسر حسن است. اينان دوازده امام هستند كه به عدد نقباء بنى‏اسرائيل مى‏باشند.»

در اينجا نعثل پس از آنكه جاى آنها را در بهشت مى‏پرسد و حضرت از آن خبر مى‏دهد، و از غيبت طولانى امام قائم‏عليه السلام خبر مى‏دهد، و تفاصيلى در ظهور حضرت قائم بيان مى‏كند، يهودى مسلمان مى‏شود، و اشعارى بديع و دل‏انگيز مى‏سرايد. (233)

اين حديث را بتمامه علىّ بن محمّد خزّاز در كتاب نصوص خود كه «كفاية الأثر» نام دارد آورده است. (234) و ايضاً بحرانى در «غاية المرام» بطور تفصيل آورده (235) و در «كفايةالأثر» موجوداست (236) و قندوزى همچنين مشروحاً و مفصّلاً از «فرائدالسّمْطَيْن» روايت نموده است. (237)

و حمّوئى در «فرائد السّمْطين» حديث مناشده و احتجاج مفصّل اميرالمؤمنين‏عليه السلام را در زمان عثمان در مسجد رسول أكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم با سند متّصل عبدالحميد بن فخّاربن مَعْدبن فخّار موسوى متّصلاً تا برسد به سُليم بن قيس هلالى از اميرالمؤمنين‏عليه السلام روايت مى‏كند. اين حديث مشروحاً و بطور تفصيل مناقب و فضائل آن حضرت را نشان ميدهد و ملاحظه تمام آن بسيار جالب است و اينك ما چند فقره از آن را كه تصريح درباره امامان دوازده گانه دارد در اينجا ذكر مى‏كنيم:

اوّل فقره‏اى راجع به آيه تطهير است كه اُمّ سلمه مى‏گويد: من هم اى رسول خدا از زمره آنها مى‏باشم؟! فَقَالَ: أنْتِ إلَى خَيْرٍ، إنّمَا نَزَلَتْ فِىّ [وَ فِى ابْنَتِى‏] وَ فِى أخِى عَلِىّ ابْنِ أبى‏طَالِبٍ وَ فِى ابْنَىّ وَ فِى تِسْعَةٍ مِنْ وُلْدِ ابْنِىَ الْحُسَيْنِ خَاصّةً لَيْسَ مَعَنَا فِيهَا لِأحَدٍ شِرْكٌ(ظ) (238) .

«رسول خدا فرمود: تو بر روش نيكو هستى امّا اين آيه فقط درباره من [و درباره دخترم‏] و درباره برادرم علىّ بن أبى‏طالب، و درباره دو پسرانم و درباره نه نفر از فرزندان پسرم حسين بخصوصهم فرود آمده است و هيچ كس را با ما در معنى و مفاد آيه شركتى نيست.»

دوم فقره: وَ فِى هَذَا لِيَكُونَ الرّسُولُ شَهِيداً عَلَيْكُمْ وَ تَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ. (239) «و او شما را مسلمان ناميد پيش از اين و در اين (قرآن) تا رسول شهيد و گواه بر شما باشد و شما شهيدان و گواهان بر مردم باشيد!» است كه سلمان برخاست و گفت: يَا رَسُولَ اللهِ ! آن كسانى كه تو شهيد و گواه برايشان هستى و آنان گواه و شهيد بر مردمان هستند چه كسانى مى‏باشند؟! آنان كه خداوند ايشان را برگزيد و در دين خدا برايشان حَرَجْ و تَنگى و عُسرتى قرار نداد، و آنان بر ملّت و آئين پدر شما ابراهيم هستند.

رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: خداوند فقط سيزده نفر را اراده نموده است، و در ميان امّت اختصاص به آنها دارد. سلمان گفت: براى ما بيان كن اى رسول خدا! فرمود: أنَا وَ أخِى عَلِىّ وَ أحَدَعَشَرَ مِنْ وُلْدِى. (240) ، (241) «من هستم، و برادرم على است، و يازده تن از اولاد من مى‏باشند.»

و سوم فقره حديث ثقلين است كه رسول خدا در آخرين خطبه بيان فرمود، و عمر شبيه مرد خشمگين برخاست و گفت: يا رسول الله! آيا جميع اهل بيت تو جانشين تواند؟! فقال : لاَ، وَلَكِنْ أوْصِيَائى مِنْهُمْ، أوّلُهُمْ أخِى وَ وَزِيرى وَ وَارثِى وَ خَلِيفَتِى فِى اُمّتِى وَ وَلِىّ كُلّ مُؤْمِنٍ بَعْدِى. هُوَ أوّلُهُمْ، ثُمّ ابنِىَ الْحَسَنُ، ثُمّ ابنِىَ الْحُسَيْنُ، ثُمّ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ وَاحِدٌ بَعْدَ وَاحِدٍ حَتّىَ يَرِدُوا عَلَىّ الْحَوْضَ، [هُمْ‏] شُهَداءُ اللهِ فِى أرْضِهِ، وَ حُجّتُهُ عَلَى خَلْقِهِ، وَ خُزّانُ عِلْمِهِ، وَ مَعَادِنُ حِكْمَتِهِ، مَنْ أطَاعَهُمْ أطَاعَ‏اللهَ، وَ مَنْ عَصَاهُمْ عَصَى اللهَ.

«رسول خدا فرمود: نه، وليكن اوصياى من بخصوصهم مى‏باشند. أوّل آنها برادرم و وزيرم و وارثم و جانشينم در اُمّتم و ولىّ هر مؤمن پس از من است، اوست اوّل آنها، سپس پسرم حسن، پس از او پسرم حسين، پس از او نه تن از فرزندان حسين يكى پس از ديگرى خواهند بود تا بر من در حوض وارد آيند، (ايشانند) شهداء و گواهان خداوند بر روى زمينش، و حجّت او بر مخلوقاتش، و خزانه داران علمش، و معدنهاى حكمتش، كسى كه آنها را اطاعت كند خدا را اطاعت كرده است، و كسى كه مخالفت آنان را بنمايد خدا را مخالفت نموده است.»

در دنبال هر سه فقره، همگى حضّار مسجد از مهاجرين و انصار تصديق نموده گفتند: شهادت مى‏دهيم كه رسول خداصلى الله عليه وآله اين‏طور فرمود. (242)

اين روايت را سُلَيْم در كتاب خود بطولها و تفصيلها ذكر نموده است. (243)

قندوزى از ميرسيّد على همدانى از كتاب «مودّة القربى» از عبايةبن ربعى از جابر روايت مى‏كند كه گفت: رسول خداصلى الله عليه وآله گفت: أنَا سَيّدُ النّبِيّينَ وَ عَلِىّ سَيّدُ الْوَصِيّينَ، وَ إنّ أوْصِيَائِى بَعْدِى اثْنَاعَشَرَ: أوّلُهُمْ عَلِىّ وَ آخِرُهُمُ الْقَائِمُ الْمَهْدِىّ. (244)

«من سيّد و سالار پيغمبرانم، و على سيّد و سالار اوصياى پيغمبران است، و اوصياى من پس از من دوازده نفرند، اوّل آنها على و آخر آنها قائم مهدى است».

و قندوزى ايضاً از ميرسيّد على همدانى از سُليم بن قيس هلالى از سلمان فارسى روايت مى‏كند كه او گفت: من بر رسول خداصلى الله عليه وآله وارد شدم در حالى كه حسين‏عليه السلام بر روى دو رانش نشسته بود، و رسول خدا دوگونه‏اش را مى‏بوسيد، و دهانش را مى‏بوسيد و مى‏گفت: أنْتَ سَيّدٌ، ابْنُ سَيّدٍ، أخُو سَيّدٍ، وَ أنْتَ إمَامٌ، ابْنُ إمَامٍ، أخْو إمَامٍ، وَ أنْتَ حُجّةٌ، ابْنُ حُجّةٍ، أخُو حُجّةٍ، أبُوحُجَجٍ تِسْعَةٍ، تَاسِعُهُمْ قَائِمُهُمُ الْمَهْدِىّ. (245)

«تو سيّد و سالارى! پسر سيّد و سالارى! برادر سيّد و سالارى! و تو إمامى! پسر إمامى! برادر إمامى! و تو حجّتى! پسر حجّتى! برادر حجّتى! پدر نُه حجّتى كه نهمين آنها قائمشان مهدى است.»

و اين حديث را همچنين حمّوئى در «فرائد السّمطين» و موفّق بن احمد خوارزمى در «مناقب» تخريج كرده‏اند. (246)

و قندوزى ايضاً از كتاب «مودّة القربى» از ابن‏عبّاس روايت مى‏كند كه گفت: شنيدم از رسول خداصلى الله عليه وآله كه مى‏گفت: أنَا وَ عَلِىّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ وَ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ مُطَهّرُونَ مَعْصُومُونَ. (247) «من با على و حسن و حسين و نه تن از فرزندان حسين هستيم كه مطهّران و معصومان مى‏باشيم .»

و اين حديث را همچنين حمّوئى در «فرائد السّمطين» تخريج كرده است.

و قندوزى ايضاً از كتاب «مودّة القربى» از اميرالمؤمنين علىّ بن ابيطالب‏عليه السلام روايت مى‏كند كه گفت: رسول خداصلى الله عليه وآله گفت: مَنْ أحَبّ أنْ يَرْكَبَ سَفِينَةَ النّجَاةِ، وَ يَسْتَمْسِكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى، وَ يَعْتصِمَ بِحَبْلِ‏اللهِ الْمَتِينِ فَلْيُوَالِ عَلِيّا وَلْيُعَادِ عَدُوّهُ، وَلْيَأتَمّ بِالأئِمّةِ الْهُداةِ مِنْ وُلْدِهِ، فَإنّهُمْ خُلَفَائى وَ أوْصِيَائى وَ حُجَجُ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ مِنْ بَعْدِى وَ سَادَاتُ اُمّتِى وَ قُوّادُ الأتْقِيَاءِ إلَى الْجَنّةِ. حِزْبُهُمْ حِزْبِى وَ حِزْبِى حِزْبُ‏اللهِ، وَ حِزْبُ أعْدَائِهِمْ حِزْبُ الشّيْطَانِ. (248)

«هر كس دوست دارد سوار كشتى نجات شود، و تمسّك به دستگيره محكم نمايد، و به ريسمان متين و استوار الهى خود را نگهدارد، بايد با على ولايت داشته باشد، و با دشمنش دشمن باشد، و بايد به ائمّه هدى از فرزندان على اقتدا نمايد، زيرا كه ايشان جانشينان من، و اوصياى من، و حجّت‏هاى خداوند بر خلائقش پس از من، و سيّد و سروران اُمّت من، و راهنمايان و كِشندگان متّقيان به سوى بهشت مى‏باشند. حزب آنها حزب من است، و حزب من حزب خداست، و حزب دشمنانشان حزب شيطان است.»

و قندوزى ايضاً از كتاب «مودّة القربى» از ابن‏عبّاس روايت كرده است كه گفت: رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: إنّ اللهَ فَتَحَ هَذَا الدّينَ بِعَلىّ، وَ إذَا قُتِلَ فَسَدَ الدّينُ وَ لاَ يُصْلِحُهُ إلاّ الْمَهْدِىّ. (249)

«خداوند اين دين را با على گشود، و چون كشته شود دين فاسد مى‏گردد و كسى نمى‏تواند آن را اصلاح كند مگر مهدى.»

در كتاب سُلَيم بن قَيْس از اميرالمؤمِنين‏عليه السلام روايت مى‏كند ضمن خطبه‏اى كه در حضور ابُودرداء و ابوهريره كه معاويه آنها را قبل از واقعه صفّين به عنوان رسالت به محضر حضرت فرستاده بود، در حضور جماعت عسكر خود كه حاوى مهاجرين و انصار بودند ايراد كردند، حضرت فضايل خود را ايراد نمودند من جمله حديث غدير را از رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله نقل كردند تا به اينجا مى‏رسند كه حضرت رسول صلى الله عليه وآله فرمودند: عَلِىّ أخِى وَ وَزيرِى وَ وَصِيّى وَ وَارِثى وَ خَلِيفَتِى فِى اُمّتِى وَ وَلِىّ كُلّ مُؤمِنٍ بَعْدِى وَ أحَدَعَشَرَ إمَاماً مِنْ وُلْدِهِ: الْحَسَنُ وَ الْحُسَيْنُ ثُمّ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ وَاحِدٌ بَعْدَ وَاحِدٍ. الْقُرْآنُ مَعَهُمْ وَ هُمْ مَعَ الْقُرْآنِ، لاَ يُفَارِقُونَهُ حَتّى يَرِدُوا عَلَىّ الْحَوْضَ. (250)

«على برادرم، و وزيرم، و وصيّم، و وارثم، و جانشينم در اُمّتم، و مولا و صاحب اختيار هر مؤمنى است كه پس از من است، و يازده امام از اولادش: حسن و حسين و سپس نه نفر از اولاد حسين يكى بعد از ديگرى. قرآن با آنهاست و آنها با قرآن هستند، با قرآن مفارقت نمى‏كنند تا در حوض بر من وارد شوند.»

حضرت خطبه را ادامه مى‏دهند و در ذيلش از حضرت رسول نقل مى‏كنند كه فرمود: وَ أمَرَنِى فِى كِتَابِهِ بِالْوَلاَيَةِ، وَ إنّى اُشْهِدُكُمْ أيّهَا النّاسُ إنّهَا خَاصّةٌ لِعَلىّ بْنِ أّبيطَالِبٍ وَ الأوْصيَاءِ مِنْ وُلْدِى وَ وُلْدِ أخِى وَ وَصِيّى، عَلِىّ أوّلُهُمْ، ثُمّ الْحَسَنُ، ثُمّ الْحُسَيْنُ، ثُمّ تِسْعَةٌ مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ، لاَ يُفَارِقُونَ الْكِتَابَ حَتّى يَرِدُوا عَلَىّ الْحَوْضَ. (251)

«و خداوند مرا در كتابش امر به ولايت نمود، و من شما را اى مردم گواه مى‏گيرم كه آن ولايت و امامت و امارت اختصاص به علىّ بن ابيطالب و اوصياى از فرزندان من و فرزندان برادرم و وصيّم دارد. اوّل آنها على است، پس از او حسن، پس از او حسين، پس از او نُه تن از اولاد حسين، كه ايشان از كتاب خدا جدا نمى‏شوند تا بر من در كنار حوض وارد شوند.»

در اينجا اميرالمؤمنين‏عليه السلام مطلب را ادامه مى‏دهند تا احتجاج مى‏كنند به آخرين خطبه‏اى كه پيمبر خواندند و پس از آن خطبه‏اى نخواندند، و دعوت به ثَقَلَين: كتاب و عترت يعنى اهل بيت كردند، و عُمَر به صورت غضب برخاست و گفت: اى رسول خدا اين براى جميع اهل بيت توست ؟! پيغمبر فرمود: لاَ، وَلَكِنْ أوْصِيائِى مِنْهُمْ: أخِى وَ وَزِيرى وَ وارثِى وَ خَلِيفَتِى فِى اُمّتِى وَ وَلِىّ كُلّ مؤمِنٍ بَعْدِى؛ هَذَا أوّلُهُمْ وَ خَيْرُهُمْ، ثُمّ وَصِيّى ابْنِى هَذَا ـ وَ أشَارَ إلَى الْحَسَنِـ ثُمّ وَصِيّهُ هَذَا ـ وَ أشَارَ إلَى الْحُسَيْنِـثُمّ وَصِىّ ابْنِى سَمِىّ أخِى، ثُمّ وَصِيّهُ سَمِيّى، ثُمّ سَبْعَةٌ مِنْ وُلْدِهِ واحِداً بَعْدَ وَاحِدٍ حَتّىَ يَرِدُوا عَلَىّ الْحَوْضَ، شُهَداءُاللهِ فِى أرْضِهِ وَ حُجّتُهُ عَلَى خَلْقِهِ، مَنْ أطَاعَهُمْ أطَاعَ‏اللهَ، وَ مَنْ عَصَاهُمْ عَصَى‏اللهَ ـ الخطبة. (252)

«نه، وليكن فقط در ميان ايشان اوصياى من هستند كه با كتاب خدا مفارقت ندارند و خليفه من مى‏باشند: برادرم و وزيرم و وارثم و خليفه‏ام در اُمّتم و ولىّ و صاحب اختيار هر مؤمن بعد از من، اين اوّل آنها و بهترين آنهاست، و سپس وصىّ من اين پسرم ـ و اشاره كرد به حسن ـ و سپس وصىّ او اين ـ و اشاره كرد به سوى حسينـ و سپس وصىّ پسرم كه همنام برادرم مى‏باشد، و سپس وصىّ او كه همنام من است، و پس از او هفت نفر از اولاد او يكى بعد از ديگرى تا بر من در كنار حوض وارد شوند. ايشانند شهداى خداوند در روى زمين او و حجّت او بر خلق او، كسى كه فرمانشان را ببرد فرمان خدا را برده است، و كسى كه سرپيچى كند سرپيچى از خدا كرده است» تا آخر خطبه. (253)

و امّا دسته سوم از روايات آنهائى كه اسامى و يا القاب يكايك از امامان‏عليهم السلام را از رسول خداصلى الله عليه وآله بيان مى‏كند از عامّه و خاصّه:

حَمّوئى در «فرائد السّمْطَيْن» چهار حديث متّصل الاسناد از جابر بن عبدالله انصارى روايت مى‏كند كه او لَوْحِ فَاطمه‏عليها السلام را كه لوح اخضر (سبز) بوده است ملاحظه كرده است و در آن به طور تفصيل نام و خصوصيات هر يك از امامان‏عليهم السلام نوشته شده بوده است. (254) اين روايات با سند شيعه اجمالاً در «عيون أخبار الرّضاعليه السلام» و كتاب «اكمال الدين و اتمام النّعْمَة» شيخ أعظم أبوجعفر محمّد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه و در «أمالى» شيخ الطّائِفة محمّد بن حسن طوسى ـ رضوان الله عليهما ـ آمده است و ما در اينجا فقط به ذكر يكى از آنها مى‏پردازيم:

در «فرائد السّمْطَين» و «عيون اخبار الرّضا» با سند متّصل خود روايت مى‏كنند از ابونضْر كه چون حالت احتضار به حضرت محمّدبن على‏عليهما السلام در حال ارتحال دست داد، فرزند خود حضرت صادق‏عليه السلام را فراخواند تا عهد و ميثاق امامت را به او واگذار نمايد . برادرش زَيْدُبنُ على گفت: لَوِامْتَثَلْتَ فِى تِمْثَالِ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ‏عليهما السلام لَرَجَوْتُ أنْ لاَتَكُونَ أتَيْتَ مُنْكَراً! «تو در اين پيمان اگر مثل انتقال امامت از حسن و حسين‏عليهما السلام كه از برادر به برادر ديگر بود نه به فرزند، عمل مى‏نمودى من اميدمند بودم كه عمل منكَر و زشتى را در اينجا بجا نياورده بودى!»

حضرت باقرعليه السلام در پاسخ فرمود: يَا أبَاالْحُسَيْنِ! إنّ الأمَانَاتِ لَيْسَ بِالْمِثَالِ، وَ لاَ الْعُهُودُ بِالسّوْمِ، وَ إنّمَا هِىَ اُمُورٌ سَابِقَةٌ عَنْ حُجَجِ‏اللهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى. «اى ابوالحسين! مواثيق و عهود امامت و امانتهاى ولايت و امارت از روى به مثل عمل نمودن نيست، و پيمان‏ها و التزام‏هاى آن به معامله و عرض متاع و ثمن نمى‏ماند، بلكه تنها مربوط به امور سابقه و وصيّت‏ها و التزامهائى است كه از حجّت‏هاى خداوندى تبارك و تعالى رسيده است.»

در اين حال حضرت، جابربن عبدالله را طلب كردند (255) و به او گفتند: اى جابر! آنچه خودت عياناً از صحيفه فاطمه مشاهده كرده‏اى براى ما بيان كن! جابر عرض كرد: آرى يا ابَا جَعْفَر! من وارد شدم بر سيّده و خانم فاطمه دختر رسول الله‏صلى الله عليه وآله تا آنكه وى را به ميلاد حسين‏عليه السلام تهنيت گويم، در آنجا ديدم كه در دست او صحيفه‏اى است از جنس دُرّ سپيد (دُرّةٌ بَيْضَاءُ)، گفتم: اى خانم و سيّد و سرور بانوان! اين صحيفه‏اى را كه من با تو مى‏بينم چيست؟!

گفت: در آن اسامى ائمّه از فرزندان من مى‏باشد. من عرض كردم: به من بده تا ببينم در آن چيست؟!

گفت: اى جابر اگر منع و نهيى نبود، من به تو مى‏دادم وليكن نهى شده است از اينكه كسى آن را مسّ كند مگر پيغمبر يا وصىّ پيغمبر يا اهل بيت پيغمبر باشد و امّا تو اجازه دارى از ظاهر آن نگاه به درون آن اندازى!

جابر گفت: من آن را خواندم و در آن بود:

ابوالقاسم محمّد بن عبدالله المصطَفَى، و مادرش آمنه است.

ابوالحسن علىّ‏بن ابى‏طالب الْمُرْتَضَى، مادرش فاطمه دختر اسدبن هاشم بن عبدمناف است .

ابومحمّد الحسن بن على و ابوعبدالله الْحُسَيْن بن على التّقِى، مادرشان فاطمه دختر محمّد است.

ابومحمّد على بن الْحُسَيْنِ العَدل، مادرش شاه‏بانويه دختر يزدجرد بن شاهنشاه.

ابوجعفر محمّد بن علىّ‏الباقر، مادرش امّ عبدالله دختر حسن بن على بن ابيطالب است.

ابوعبدالله جعفر بن محمّد الصّادق، مادرش امّ فَروه دختر قاسم بن محمّد بن ابى‏بكر است .

ابوابراهيم موسى بن جعفر الثّقَة، مادرش جاريه‏اى است به نام امّ‏حميده.

ابوالحسن على بن موسى الرّضا، مادرش جاريه‏اى است به نام نجمه.

ابوجعفر محمّد بن على الزّكِى، مادرش جاريه‏اى است به نام خَيْزُران.

ابوالحسن على بن محمّد الأمين، مادرش جاريه‏اى است به نام سوسن.

ابومحمّد الحسن بن على الرّفِيق، مادرش جاريه‏اى است به نام سَمّانه.

أبوالقاسم محمّد بن الحَسَن كه اوست حجّت قائم، مادرش جاريه‏اى است به نام نرجس، صلوات الله عليهم اجمعين.

شيخ ابوجعفر ابن بابويه گويد: در اين حديث اين طور نام حضرت قائم‏عليه السلام بدين‏گونه آمده است و آنچه فتوا و نظريّه من است همان نهيى است كه در روايات از بردن نام او وارد است. (256) ، (257)

اين بود محصّل گفتار ما در تحقيق معنى لغوى اهل بيت و عترت و مراد و مقصود از آن در حديث ثقلين كه بر زبان رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله جارى شده است. و در اين صورت با علم و يقين به خصوص مراد و منظور، مطلب روشن است و بحث و فحص از معانى لغويّه با آنكه خالى از فائده نيست امّا زياد فايده‏اى ندارد، و عترت و اهل‏بيت رسول خداصلى الله عليه وآله به سعه و گسترش و عنوان عامّ و كلّى خود باقى نيست و منحصراً در اين أفراد خاصّ و اشخاص مخصوص متعيّن است.

و از آنچه گفته شد، معلوم مى‏شود تفسيرى كه زيدبن ارقم از معنى اهل بيت نموده است من‏درآوردى است و شاهدى از لغت و سُنّت ندارد. او اهل بيت را به اهل و عَصَبه آنان كه صدقه بر آنها حرام است: آل على و آل عبّاس و آل جعفر و آل عقيل تفسير نموده است، چنانكه حمّوئى با سند متّصل خود از يزيدبن حيّان روايت كرده است كه گفت: ما بر زيدبن ارقم داخل شديم او به ما گفت: رسول خداصلى الله عليه وآله براى ما خطبه خواند و گفت: إنّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثّقَلَيْنِ: أحَدُهُمَا كِتَابُ اللهِ عَزّوَجَلّ، مَنْ تَبِعَهُ كَانَ عَلَى الْهُدَى، وَ مَنْ تَرَكَهُ كَاَنَ عَلَى الضّلالَةِ، ثُمّ أهْلُ بَيْتِى. اُذَكّرُكُمُ اللهَ فِى أهْلِ بَيْتِى. (قَالَهَا) ثَلاَثَ مَرّاتٍ.

قُلْنَا: [يَا زَيْدُ] مَنْ أهْلُ بَيْتِهِ؟! نِسَاؤهُ؟ قَالَ: لاَ، أهْلُ بَيْتِهِ أهْلُهُ وَ عَصَبَتُهُ الّذِينَ حُرِمُوا الصّدَقَةَ بَعْدَهُ: آلُ عَلِىّ وَ آل الْعَبّاسِ وَ آلُ جَعْفَرٍ وَ آلُ عَقِيلٍ. (258)

«من در ميان شما دو چيز نفيس و خطير و مصون به يادگار از خود مى‏نهم: يكى از آندو كتاب الله عزّوجلّ است كه هر كه از آن پيروى كند بر هدايت است و هر كه آن را رها كند در ضلالت است. و آن ديگر اهل بيت من است. آنگاه رسول خدا سه‏بار فرمود: من خدا را به ياد شما مى‏آورم، در حفظ و حراست و تبعيّت و اطاعت از اهل بيت من!

يزيدبن حيّان مى‏گويد: ما گفتيم: اى زيد! اهل بيت او كيستند؟! آيا زنان او اهل بيت او هستند؟! گفت: اهل بيت او، اهل او و خويشاوندان پدرى او مى‏باشند كه صدقه گرفتن بر آنان حرام شده است: آل على و آل عبّاس و آل جعفر و آل عقيل.»

علّامه محمّد بن يوسف گنجى شافعى بر اين تفسيرى كه زيدبن ارقم براى اهل بيت مى‏كند، سه اشكال دارد. توضيح آنكه: گنجى در كتاب خود «كِفايَةُ الطّالب» اين خطبه غدير را با سند متّصل و با متن مفصّل از زيدبن ارقم روايت مى‏كند و مى‏گويد: اين حديث را نيز مسلِم در «صحيح» و ابوداوُد و ابنُ‏ماجَه قزوينى در دو كتاب «سُنَن» خود تخريج نموده‏اند. آنگاه مى‏گويد: تفسيرى كه زيدبن ارقم براى اهل بيت نموده است پسنديده نيست. چون او مى‏گويد : أهْلُ بَيْتِهِ مَنْ حُرِمَ الصّدَقَةَ بَعْدَهُ. «اهل بيت وى كسانى هستند كه پس از او بر آنها صدقه حرام است.» يعنى بعد از پيغمبرصلى الله عليه وآله. و حرام بودن صدقه اختصاص به زمان بعد ندارد شامل زمان حيات پيمبر هم مى‏شود، و نيز به علّت آنكه كسانى كه صدقه بر آنها حرام است منحصر در اين افراد نيستند بلكه جميع بنى‏المطّلب (فرزندان مطّلب) (259) با ايشان در حِرمان شركت دارند، و به علّت آنكه آل مرد غير از خود اوست بنابر قول صحيح، و بنابر تفسير ابن‏ارقم بايد اميرالمؤمنين‏عليه السلام خارج از عنوان اهل بيت باشد.

امّا مذهب صحيح آن است كه اهل البيت عبارتند از على و فاطمه و حسنَيْن‏عليهم السلام همان طور كه مُسْلِم به اسناد خود از عائشه روايت كرده است كه رسول خداصلى الله عليه وآله صبحگاهى بيرون آمد وَ عَلَيْهِ مِرْطٌ مُرَحّلٌ (260) مِنْ شَعْرٍ أسْوَدَ. «در حالى كه بر دوشش كِسائى بود از موى سياه كه بر آن نقوشى مانند نقوش جهاز شتر بود.» پس حَسَن بْن على‏عليهما السلام آمد، او را در زير كساى خود برد، سپس حُسَين‏عليه السلام آمد او را با حَسَن در زير كسا برد، و پس از آن فاطمه‏عليها السلام آمد او را هم در زير كسا برد و سپس على‏عليه السلام آمد او را هم در زير كسا برد، و پس از آن فرمود: إنّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرّجْسَ أهْلَ‏الْبَيْتِ وَ يُطَهّرَكُمْ تَطْهِيراً. (261) «اين است و غير از اين نيست كه خداوند خواسته است هرگونه آلودگى و پليدى را از شما اهل بيت ببرد و شما را به حدّ أعلاى طَهارت و قداست و نزاهت برساند.»

و اين عمل پيغمبر دليل بر آن است كه اهل بيت همان كسانى هستند كه خداوند با گفتار خود با عنوان اهل‏بيت، آنان را ندا كرده است و رسول خدا آنها را با خود داخل در كِسا نموده است.

و ايضاً مُسلم با اسناد خود روايت كرده است كه چون آيه مباهله نازل شد، رسول خداصلى الله عليه وآله على و فاطمه و حسن و حسين‏عليهم السلام را فراخواند و گفت: اَللّهُمّ هَؤلاَءِ أهْلِى. (262) «بار خداوندا! اينان هستند اهل من.» (263) ، (264)