بحث پنجم: آيا نسبت هجر و هذيان به رسولالله، و يا گفتار قَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الْوَجَعُ، و بلند كردن صدا و فرياد و رأى رسولالله را كنار زدن و رأى خود را مقدّم داشتن از روى هر نظريّه و هر نيّتى باشد، موافق قرآن است؟ قرآن كه مىگويد: يَا أيّهَا الّذِينَ آمَنُوا لاَتُقَدّموا بَيْنَ يَدَىِ اللهِ وَ رَسُولِهِ. (200) «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، جلوى خدا و پيغمبر نيفتيد!» در عمل و اراده اظهار نظر نكنيد، رأى و عقيده خود را مقدّم نداريد و پيوسته از آنها تبعيّت كنيد و تابع و پيرو باشيد!
قرآن كه مىگويد: يَا أيّهَا الّذِينَ آمَنُوا لاَتَرْفَعُوا أصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النّبِىّ وَ لاَتَجْهَرُوا لَهُ باِلْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أنْ تَحْبَطَ أعْمالُكُمْ وَ أنْتُمْ لاَتَشْعُرُونَ (201) . «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، صداهاى خود را بلندتر از صداى پيغمبر نكنيد، و با گفتار معمولى خود كه با يكديگر سخن مىگوئيد و تُنِ صدا شنيده مىشود، با وى گفتگو مكنيد، زيرا در اين صورت، بدون توجّه و ادراك خودتان، تمام اعمال حسنه و نيك شما حَبْط و نابود مىگردد.»
و به دنبال آن مىگويد: إنّ الّذِينَ يَغُضّونَ أصْوَاتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ اُولَئِكَ الّذِينَ امْتَحَنَ اللهُ قُلُوبَهُمْ لِلتّقْوَى لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أجْرٌ عَظِيمٌ (202) ، (203) «تحقيقاً آنان كه صداهاى خود را در حضور رسول خدا پائين آورده فروكش مىدهند، آنها هستند كسانى كه خداوند دلهايشان را براى تقوى و پاكى آزمايش نموده است؛ براى ايشان غفران الهى و أجر عظيمى است.»
در اين صورت براى از بين بردن امامت علىّ معصوم و خاندان طاهرينش، صدا بلند كردن و غوغا و جنجال راه انداختن با موازين قرآن چه مناسبت دارد؟ آنهم لَغَط و صداهاى بلندى كه رسول الله را آزرده كند!
بحث ششم: عمر مىدانست كه رسول اللهصلى الله عليه وآله يگانه اسوه حقّ و حقيقت و اُلگوى واقعيّت و نفى باطل است: لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِاللهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُوا اللهَ وَ الْيَوْمَ الآخِرَ وَ ذَكَرَ اللهَ كَثِيراً. (204) «و از براى شماست در رسول خدا مادّه و منشأ تأسّى نيكو، براى كسىكه اميد در خدا و آخرت بندد، و خدا را زياد ياد كند.»
و مىدانست كه هر دعوت رسولاللهصلى الله عليه وآله خواندن به سوى حيات و زندگى واقعى است. يَا أيّهَا الّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلّهِ وَ لِلرّسُولِ إذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ (205) «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چون خدا و رسول او شما را بخوانند براى امرى كه در آن حيات شماست، إجابت كنيد!»
و مىدانست كه مخالفت و ستيزه با رسول خداصلى الله عليه وآله نتيجهاش دوزخ است، وَ مَنْ يُشَاقِقِ الرّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيّنَ لَهُ الْهُدَى وَ يَتّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤمِنِينَ نُوَلّهِ مَا تَوَلّى وَ نُصْلِهِ جَهَنّمَ وَ سَاءَتْ مَصِيراً (206) . «و كسى كه با پيغمبر مخالفت و معاندت كند پس از آنكه راه هدايت براى او مبيّن شده است، و از راهى غير از راه مؤمنينِ به رسول خدا پيروى كند ما او را بازگشت مىدهيم به آن بازگشتى كه خود براى خودش انتخاب مىكند و ما مأوى و مسكن وى را جهنّم قرار دهيم، و بد بازگشتى است جهنّم.» (207)
و مىدانست كه: وَالنّجْمِ إذَا هَوَى. مَا ضَلّ صَاحِبُكُمْ وَ مَا غَوَى. وَ مَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى. إنْ هُوَ إلاّ وَحْىٌ يُوحَى. عَلّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَى. (208) «سوگند به ستاره آسمانى در وقتى كه پائين مىآيد، كه همنشين شما (رسولخدا) نه گمراه شده است و نه دچار خبط و اشتباه؛ او از روى دل بخواه و هواى نفس خود سخن نمىگويد، نيست قرآن مگر وحيى كه به او نازل شده است، و آن وحى را خداوند با تمكين و پرقدرت و قوّت به او تعليم نموده است.»
و مىدانست كه: أبداً گفتار پيامبر گفتار شاعرانه و تخيّلانه و درهمبافى نيست. إنّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ. وَ مَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلاً مَا تُؤمِنُونَ. وَ لاَ بِقَوْلِ كَاهِنٍ قَلِيلاً مَا تَذَكّرُونَ. تَنْزِيلٌ مِنْ رَبّ الْعَالَمِينَ (209) «تحقيقاً آن گفتار، سخن رسول و فرستادهاى بزرگوار است و گفتار شاعرانه شاعرى نيست، بسيار كم شما بدين نكته ايمان مىآوريد! و گفتار غيبگويى مرتبط با شيطان و نفوس خبيثه نيست، و بسيار كم است كه بدين نكته متذكّر مىگرديد! بلكه گفتارى است كه از ناحيه پروردگار عالميان فرود آمدهاست.»
عمر همه اينها را به خوبى مىدانست، اينها آياتى است كه هر روز و شب تلاوت مىشد و شايد بچههاى مدينه هم مىدانستند، و نسبت هجر و هذيان و يا گفتارى كه ناشى از شدّت درد، سر زند و از پيامبر بدون معنى و عبث و لغو بيرون آيد، أبداً براى أحدى از مسلمين معقول نبود.
عمر همه اينها را مىدانست و نسبت هَجْر و ياوهاى كه به رسول الله داد خودش هم از روى صدق نمىگفت يعنى خودش هم پيامبر را هذيانگو نمىدانست، أمّا اين كلام را بدين عبارت ركيك به ميان آورد تا مغلطه كند، و ايجاد آشوب و غلغله نمايد و خود با دستيارانش كه در مجلس حاضر شده بودند، با ايجاد اين صحنه زشت، پيغمبر را آزرده كنند و بالنّتيجه نگذارند مقصود آن حضرت لباس عمل بپوشد و به اين منظور هم رسيدند.
فلهذا وقتى پيغمبر فرمود: قُومُوا (برخيزيد) همه برخاستند و رفتند و هيچ يك از آنها نگفت اين سخن پيغمبر كه مىگويد: برخيزيد، هَذيان است، و ما بايد بنشينيم و نرويم.
نامه رسول خدا بر وصايت أميرالمؤمنين ـ عليه افضل صلوات المصلّين ـ بايد در چنين مجلسى كه سران قوم و معنونان از قريش و دست اندركاران، و به عبارة اُخرى أهل حلّ و عقد هستند، نوشته شود تا حجّت باشد وگرنه پيغمبر مىتوانست در پنهان و يا در حضور بعضى از صحابه پاكدل و روشنضمير خود بنويسد، ولى آن نامه را انكار مىكردند. نه اينكه بگويند: املاء و مهر پيغمبر نيست، بلكه مىگفتند از روى هَجْر و غلبه مرض نوشته است. آنان كه با جمعيّت متشكّله خود در حضور پيغمبر، او را به ياوهگوئى نسبت دهند، آيا در غيابش چنين كارى را نمىكنند؟
همچنانكه دعوت بر وصايت و خلافت علىعليه السلام را پيغمبر در مدّت طولانى دوران نبوّت خويش از اوّلين روز دعوت عمومى، در خانه ابوطالب و دعوت عشيره با آيه إنْذار و حديث عشيره شروع كرد و تا آخرين رَمَق حيات بر آن أصل ادامه داد، أمّا براى رسميّت آن مأمور شد در زمين غدير خمّ درنگ كند، و تمام قافله را نگهدارد و آن خطبه غرّاء و شامل و كامل را بخواند.
اما اينك چون مىبيند آن مدّعيان خلافت با هممرزانشان به آن خطبه ترتيب اثر نمىدهند و جان و روح نبوّت به واسطه انعزال على در خطر است برخود لازم مىبيند آن صورت شفاهى را مسجّل نمايد فلهذا به نوشتن نامه و مهر كردن به مهر نبوّت مبادرت مىورزد.
عمر در زمان خلافت خود روزى كه با ابنعبّاس از موضوع علىبن ابيطالب سخن به ميان مىآورد و اعتراف مىكند كه بعد از رسولخدا كسى مانند وى سزاوار خلافت نبود و علّت بركنار گذاردن او حداثت سنّ و محبّتش به بنىعبدالمطّلب بود (210) صريحاً مىگويد: أبوبكر از روز نخست بر سرهمين موضوع با خلافت على مخالف بود (211) .
و روى همين امر است كه ما هميشه عمر را با ابوبكر چه در حيات رسولخدا و چه در مماتش يار و شفيق و رفيق همديگر مىيابيم و در وقت عقد اُخوّت، دو برادر و در آستانه رحلت رسول خدا هر دو از جيش اُسامه تخلّف كردند و تأنّى و سستى و عذر و بهانه آوردند، تا رسولالله جان سپرد و آنوقت به قدرى تند و سريع به سوى سقيفه مىرفتند كه طبق نقل ابن أبى الحديد: وَ كَانَا يَتَسَابَقان (از هم جلو مىزدند).
بر اساس همين مطلب است كه عمر در حضور رسول الله كه زنده است در همين مجلس رزيّه مىگويد : پيغمبر اگر بميرد ما انتظار او را مىكشيم تا بيايد و فلان و فلان شهر روم را فتح كند، مانند أصحاب موسى كه انتظارش را كشيدند و او برگشت. اين گفتار عمر براى آن است كه بمجرّد ارتحال پيغمبر بگويد پيغمبر نمرده است و همين كار را هم كرد و شمشيرش را برهنه كرد و در كوچههاى مدينه مىگشت و مىگفت: پيغمبر نمرده است، هر كس بگويد مرده است سرش را با اين شمشيرم برمىدارم. چرا؟ براى اينكه ابوبكر در مدينه نبود. در يكفرسخى مدينه به نام سُنْح نزد زوجهاش رفته بود.
بدون آمدن ابوبكر كار خلافت تمام نمىشد، و نگران بود از آنكه به مجرّد خبر ارتحال رسولخدا مردم روى به اميرالمؤمنين آورند، انصار و مهاجر به خانه رسولالله كه در آن أميرالمؤمنين است بيايند و بيعت كنند، و تمام رشتههاى بافته آنها پنبه شود و نقشهها و زمينهچينىها هَدَر رود. فلهذا با شمشير كشيده و فريادى كه پيغمبر نمرده است به حدّى كه از دو طرف دهان او كف جارى شده بود، مردم را نگاهداشت تا ابوبكر از سُنْح رسيد.
همين كه أبوبكر گفت: پيغمبر مرده است وَ مَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ تا آخر آيه، عمر گفت: صحيح است، پيغمبر مرده است. و نه او و نه أبوبكر به طرف خانه پيغمبر نيامدند، و جنازه او را نديده و نمازى نگزارده، به سوى سَقِيفه بَنى سَاعدَه رفتند و با تردستى و عباراتى كه در تاريخ ضبط است، خود را خليفة المسلمين كردند.
روشن است كه اين راه ضلال و گمراهى است. اگر آنها به نصّ رسولالله تعبّدداشتند، و به آن نوشته تن درمىدادند أمِنُوا مِنَ الضّلاَلِ، تحقيقاً از ضلالت مصون بوده و در وادى خصب أمن و أمان و در جادّه هموار و صراط مستقيم بودند. زيرا پيغمبر فرمود: لَنْ تَضِلّوا بَعْدِى أبَداً «پس از نوشتن من ديگر أبداً گمراه نخواهيد شد.» (212) اما در ضلالتى غرق شدند كه أوّلين مرتبه آن نسبت هَجْر و هَذيان به رسولالله است.
اى كاش فقط به عدم امتثال امر رسول خدا، و نياوردن دوات و كتف اكتفا مىكردند و ديگر سخن پيامبر را به گفتهشان: حَسْبُنَا كِتَابُ اللهِ «كتاب خدا ما را بس است» ردّ نمىكردند . گويا پيغمبر مكانت و منزلت كتاب الله را در ميان آنها نمىدانسته است! و يا آنها از پيامبر داناتر به خواصّ و فوائد و آثار كتابالله بودهاند و خواستهاند پيغمبر را بدين نكته توجه دهند!
و اى كاش فقط به گفتار حَسْبُنَا كِتَابُ اللهِ اكتفا مىكردند و در سيماى آن پيامبر مهربان رحمةً للعالمين، در دم مرگ و حالت احتضار كلمه زشت هَجَرَ رَسُولُ اللهِ را نمىگفتند . آنها در اين لحظات آخر عمر پيغمبر أكرم كلمه وداعشان با او چه بوده است؟ با هَجَرَ رسول اللهِ برخاستند و مجلس را ترك كردند!
و اى كاش يك لحظه مىفهميدند كه نياز مبرم و قطعى به همان نصّ و كتابت رسولالله دارند و قرآن بر ايشان كفايت نمىكند. زيرا قرآن است كه گفتار رسول خدا را حجّت كرده، و مَا آتاكُمُ الرّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا (213) را با صداى بلند در خود گنجانيده است، و مىفهميدند كه پيغمبر و امام روح قرآن است، گفتار پيامبر و امام سند قرآن است، قرآن بدون إمام همچون مَشك خالى و بدون آب است.
امّا اى كاش و صدهزار كاش كه مىفهميدند و خودشان و اُمّت را به دنبال آرائشان تا روز بازپسين به ضلالت نمىبردند.
ما چون به گفتار رسولاللهصلى الله عليه وآله: ائْتُونِى أكْتُبْ لَكُمْ كِتَاباً لَنْتَضِلّوا بَعْدَهُ «كاغذ و قلمى بياوريد تا براى شما نوشتهاى بنويسم كه پس از آن گمراه نخواهيد شد!» و به گفتار ديگرش در حديث ثَقَلَيْن: إنّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثّقَلَيْنِ مَا اِنْ تَمَسّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلّوا: كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتِى أهْلَ بَيْتِى! «من در ميان شما دو متاع پربها و گرانقدر را به يادگار از خود باقى مىگذارم، هنگامى كه شما بدان تمسّك جستيد گمراه نخواهيد شد: كتاب خدا، و عترت من كه اهل بيت من است» نگاه مىكنيم، و اين دو را با هم تطبيق و مقايسه مىنمائيم، هر دو تاى آنها داراى مفاد واحدى هستند كه عدم گمراهى و ضلالت ابدى، به يك نهج در هر دو تضمين شده است. بنابر اين وجود ثَقَلَيْن (كتاب و عترت) لازم است و در آن نوشتهاى كه رسول خدا مىخواست بنويسد، بدون شكّ «عَلَيْكم بعلىّبن ابى طالب و وُلْده المعصومينمن بعدى اماماً و خلِيفةً» و امثال اين عبائر بوده است. و در حقيقت اين نوشته، تفصيل إجمال حديث ثَقَلَين است كه رسولالله مىخواسته است آن ثَقَل ديگر را مشخص و معيّن و با نامو نشان كتباً اعلام كند. (214)
بحث هفتم: علت عدم كتابت رسول خداصلى الله عليه وآله است در وقتى كه عمر و همراهانش برنخاسته بودند و نرفته بودند، كه چون بعضى از حضّار از پيامبر خواستند كه: اينك ما براى تو آنچه را خواسته بودى بياوريم؟! فرمود: نه! بعد از اين سخنانى كه گفتيد، لازم نيست.
در اينجا ممكن است كسى بگويد: چه اشكال داشت كه رسولخداصلى الله عليه وآله بعداً چنين مكتوبى را مرقوم مىفرمودند و نزد أميرالمؤمنين و يا عبّاس عموى خود مىگذاردند تا براى همه حجّتى قاطع باشد، آن هم در مثل اين موضوع خطير كه سعادت اُمّت را متكفّل است و ايشان را از ضلالت نجات مىدهد؟
پاسخ آن است كه: شرائط و موقعيّت چنان بود كه اگر رسول خداصلى الله عليه وآله اين كار را مىكردند حزب مخالف مىگفت اين كاغذ را رسول خدا از روى هَجْر و خَبْط دماغ ـعِيَاذاً بِاللهـ نوشته است و در اين صورت تمام كلمات او در حال مرض حجّيّت ندارد. قرائن و شواهد طورى نشان مىدهد كه بدين مرحله تعدّى مىنمودند. آن كسى كه در حضور رسول خدا و در نزد جمعيّت أصحاب و زنان در پشت پرده چنين نسبتى بدهد آن انكار و نسبت هَجْر نيز براى او آسان بود كما اينكه به صدّيقه كبرى فاطمه زهرا سلام الله عليها كه تمام مجاميع و كتب اُصول أهل سنّت پر است درباره او كه رسول خدا فرموده است: «او سيّده زنان أهلبهشت است» و آيه تطهير در قرآن كريم درباره او و حسنين دو فرزندش، و شوهرش و پدرش فرود آمده است، ابوبكر صريحاً نسبت دروغ داد و درباره فدك از او شاهد خواست، و با روايت ساختگى و مجعول كه معلوم است خودش ساخته و پرداخته و به يك أعرابى بَوّالٌ على عَقِبَيْه نسبت داده است كه «ما جماعت أنبياء از خود ارث نمىگذاريم، آنچه از ما باقى مىماند صدقه براى مسلمين است» فدك را از او گرفت.
آن كسى كه با ريسمان به گردن أميرالمؤمنينعليه السلام انداختن آنحضرت را براى بيعت به مسجد مىبرد، و صدّيقهاش را در ميان خاك و خون مىكشاند، و جنينش را سقط مىكند، و تازيانه بر بازوى او مىزند كه تا دم مرگ همچون بازوبند نمايان بود، از انكار نوشته رسولخدا چه باك دارد؟ و از هَجْر و ياوه شمردن و پنداشتن تمام نوشتهها و كلمات او در حال مرضش چه باك دارد؟ مطلب مهمّ اين است كه رسولخداصلى الله عليه وآله به جهت احترام سنّت و نشكستن اين حريم و حجّيّت گفتارش كه عِدْل و هم ترازوى كتابالله است از اين امر درگذشت به جهت حفظ اجتماع و شوكت مسلمين، به جهت بقاء كتاب الله از اين مهم صرفنظر نمود. همچنانكه از خوف شقاق و انشقاق در مسلمين، خطبه غديريّه را كه قبلاً مأمور بود بخواند و على را معرّفى كند به تأخير مىانداخت تا جائى كه جبرائيل با تهديد وَإنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلّغْتَ رِسَالَتَهُ (215) فرودآمد.
عمر در موارد متعددى با رسول الله روبرو شد و با آن حضرت با خشونت شديد رفتار كرد. قضيّه يوم الخميس كه ابنعبّاس براى آن گريه مىكند تا جائى كه زمين تر مىشود و دانههاى اشك از صورتش مىريزد، أوّلين برخورد خشونت آميز او با مقام رسالت نبوده است.
در صلح حديبيّه، آن واقعه تاريخى را پيش آورد و خود جلودار و سردسته مخالف و اتّهام رسولالله به دروغ بود. (216) به طورى كه خودش براى كفّاره آن مىگويد: مَازِلْتُ أصُومُ وَ أتَصَدّقُ وَ اُصَلّى وَ اُعْتِقُ مَخَافَةَ كَلامِىَ الّذِى تَكَلّمْتُ بِهِ (217) «پيوسته از آن روز تا امروز، من روزه مىگيرم و صدقه مىدهم و نماز مىخوانم و بنده آزاد مىكنم از ترس آن كلامى كه به رسول خدا گفتهام.» (218)
در قضيّه نمازگزاردن پيامبر بر جنازه عَبْدُاللهِبْنِ اُبَىّ چنان با پيغمبر برخورد زشت و ناهنجار نمود و پيغمبر را از نماز بر جنازه او بازداشت كه بر مرد منافق چرا نماز مىخوانى؟ و اين را همه تواريخ نوشتهاند. (219)
أمّا در رزيّه يوم الخميس شدّت، قدرى بيشتر بود زيرا خود و همراهانش همگى در مجلس رسول خدا حاضر شدند و مجلس را بهم زدند، و خود او نسبت هَجْر و ياوه و هذيان داد، و همقطارانش او را تأييد كردند، يعنى همگى نسبت هَجْر و ياوه و هذيان دادند به طورى كه مجلس را فَلَج كردند، و پيامبر نتوانست به مرادش برسد. آيا در چنين وضعيّت و زمينهاى اگر پيامبر نامهاى هم مىنوشت، پاره نمىكردند؟ مگر عمر سند فدك را كه فاطمهعليها السلام از ابوبكر گرفته بود، در راه پاره نكرد؟ و با خشونت نزد ابوبكر آمد و گفت: در اين موقعيّتى كه مسلمين نياز به مال دارند چرا سند را به فاطمه برگردانيدى؟!
حقير روزى در محضر مبارك حضرت سيّدالأساتيد، آيةالله علاّمه طباطبائى قدّس الله نفسه الزّكيّة عرض كردم: اگر خداوند نام على را صريحاً مانند نام محمّد در قرآن مىآورد تا اين اختلاف عميق پيدا نشود، چه مىشد؟ فرمودند: به آسانى آن را از قرآن برمىداشتند . فلهذا خداوند حِفْظاً لِكِتابه العظيم آن را در آنجا ذكر نفرمود.
بنابر اين با عدم ذكر نام على در قرآن ضررى به إسلام و ايمان و ولايت و مؤمنين نمىرسد، آنان كه تابع سنّت و گفتار رسولالله هستند، در زمان خود آنحضرت شيعه و شيفته على بودهاند . اينك هم در يوم الخميس كه رسول خدا نتوانست مكتوب را بنويسد، باز هم از آن زمان تا به حال مؤمنين حقيقى شيعه و شيفته او مىباشند و امروز تشيّع چنان در سطح مورّب به طورى صعودى بالا مىرود كه در هر سال مبالغ خطيرى از أصناف و مذاهب مختلف دنيا، بدين مكتب و مذهب روى مىآورند (220) .
بحث هشتم: با تقدّم عمر بر كلام و سنّت رسول خداصلى الله عليه وآله در يوم الخميس، ولايت شكست و باب اجتهاد در برابر نصّ باز شد. عمر و ابوبكر به عنوان مصلحت بين مسلمين آراءخود را بر سنّت رسول الله مقدّم داشتند، و بالنتيجه هم سنّت و هم كتاب الله كنار رفت، و آراء فاسده در مقابل قرآن صف زدند و در هر موضوعى از موضوعات به بهانه مصلحت، حقايق را از بين بردند و باب اجتهاد در برابر كتابالله و در مقابل سنّت رسولالله كه تا آن روز ابداً سابقه نداشت باز شد و هر روزه مطلبى تازه بر خلاف كتاب و سنّت به چشم خورد و در پوشش و لايه مصلحت روز حقايق و اصل دين در خطر افتاد، تا نوبت به عثمان رسيد او هم صريحاً نظر خود را بر كتاب مقدّم داشت و عملاً سنّت رسولالله را شكست، و معاويه در شام كوس أنَا اللّهى و فرعونيّت زد، و بالأخره در مدّت هشتاد سال بنىاميّه و پانصد سال بنىعبّاس به عنوان إمارت و ولايت و مصلحت بين مسلمين، بر كتاب و سنّت تاختند و حقيقت كتاب و ولايت را مهجور و غريب و مستمند شمردند، و اين بابى بود كه تا قيام قائم آل محمّدصلى الله عليه وآله باز شد.
فقهاى عامّه و شُرَيْحها به عنوان تأوّلَ فَأخْطأَ (اين طور معنى را فهميد و خطا كرد) تمام جنايات حكّام جور و امراى ستمپيشه را إمضا نموده و صحّه نهادند و در باب ولايت فقيه و حاكم، أحكام مسلّمه قرآن و سنّت قطعيّه رسولالله را حَبْط و خَراب كردند يا نسيان نموده و يا تناسى كردند كه ولايت فقيه در موضوعات شخصيّه اجتماعيّه است، نه در تبديل و تغيير كتاب و أحكام سنّت. و اُمراى جور را طبق سنّت عمر و ابوبكر، خلفاى واجبالإطاعة خواندند و نام اولواالأمر بر آنها گذاردند. و مخالفين را به اتّهام خلاف رأى فقيه و حاكم واجب الطّاعة زير مهميز تازيانه و شلّاق و شكنجه و حبس و إعدام و دارآويختن و خانه بر سر خراب كردن، نابود نمودند.
بحث نهم: معلوم است كه با چنين وضعى كه حزب مخالف أميرالمؤمنينعليه السلام از آن هنگام پيش آوردند، و اين حزب در داخل خانه رسول (عائشه و حفصه و بعضى ديگر) و در خارج از خانه به طور شبكه اتّصاليّه از هم خبر داشتند و كار مىكردند و با ندائى كه به هذيان و ياوهگوئى رسولالله، عمر به ميدان آورد و سنّت را شكست، ديگر اين حزب پيروز اگر بخواهد سركار بماند، نمىتواند بر همان نهج زمان رسول خدا كار كند، زيرا آن منهج قرائت و تدبّر كتاب الله و نقل و بيان حديث رسولالله بود.در هر مجلس ومحفل ذكر رسولخدا و بيان مواعظ و احكام و خطبههاى اوبود.
اينك اين حزب اگر بخواهد مردم را در بيان حديث و سنّت آزاد بگذارد، بدون شك سخن از مقام و منزلت أهل بيت عترت و علوم بىپايان و فضائل و مناقب أميرالمؤمنينعليه السلام و سيره و منهاج صدّيقه كبرى، و طهارت و عصمت آل عبا و امثال اين مطالب را كه مؤمنين پيوسته از رسول خدا از ابتداى نبوّت تا به حال شنيدهاند، پيش مىآيد و از مثالب و سيّئات خلفاى بر روى كار آمده و حزبشان در داخل خانه (عائشه و حَفْصَه) و در خارج خانه از فراريان در جنگها، و از تعدّيات به رسولالله و كشتن رقيّه دختر رسول خدا به دست عثمان، و كشتن صدّيقه كبرى با حمله و هجوم حزب پيروز بر خانه فاطمه براى اخراج متحصّنين در آن براى بيعت و سرسپردگى به اين نظام ظالمانه، و از تفسير آيات قرآن كه همه به وسيله پيغمبر بيان شده است و همه مشحون از ذكر و نام و مقام و شأن نزول آن درباره مولاى متّقيان، و از بيان حقايق و اسرارى كه طبعاً اين حزب با آن سر و كار ندارد، گفتگو مىشود.
فلهذا همين كه دوران دو ساله ابوبكر سپرى شد و نوبت به عمر رسيد، بيان سنّت رسولالله را به كلّى قدغن كرد، و تا يكصد و پنجاه سال ذكرى از آن در مساجد و محافل و مدارس و در خطبههاى عيد و جمعه نمىشد، و تا قريب يكصد سال كتاب حديث و سنّتى نوشته نشد.
يعنى ردّ عمر كلام رسول خدا را، اين لوازم گسترده و وسيع را به دنبال آورد و سپس در زمان معاويه حديث سازان دربارى او همچون أبوهريره و أبودرداء كه از اصحاب رسول خدا بودهاند، به قدرى حديث در منقبت ابوبكر و عمر و عثمان ساختند و در شأن عايشه بالأخصّ روايت ساختند كه در كتب و طوامير مسانيد و صحاحشان جا گرفت، و از احاديث فضائل أميرالمؤمنين و آلعبا به قدرى كاستند كه به ندرت روايتى در آنها گنجانيده شد.
بر اين اساس، جميع روايات وارده در اين زمينه، ساختگى و مجعول است و شيعه در امثال اين موارد نگاه به صحّت سند نمىكند متن روايت را دليل كذبش مىداند، زيرا پر واضح است حزبى كه پيروز شده و مخالفانش را زير تيغ و نيزه و شمشير و سنگ و قتل صبر مىبرد همچون روز عاشورا، و واقعه محمّد و ابراهيم فرزندان عبدالله محض، و واقعه زيدبن على بن الحسين و يحيى، و واقعه حسين بن على در وقعه فَخّ قريب به مدينه كه مثابه وقعه طَف بود، و سپس بنىعبّاس كه خود را حاكم و آمر داشته و تا حدّ امكان در اطفاء نور و حيات و علم و حتّى زندگى مادّى رقيبشان كه از أولاد فاطمهعليها السلام بودند مىكوشند، از دستبرد به سنّت رسولخدا دريغ نمىكند و تا سر حدّ قدرت در جعل و تزوير روايات دروغين و نسبت آنها به رسول خدا كه همه مردم مىپذيرند و قبول مىنمايند دريغ نمىنمايد.
ازجمله رواياتمجعول ودروغينكهباتردستىهرچه تمامترجعلشده و آثاركذب بهقرائن و شواهد عديدهاى در آن مشهود است روايتى است كه بخارى در «صحيح» خود آوردهاست، و ماعين آنرا با سندشمىآوريم و سپسترجمه و بحث مىكنيم:
حديث كرد از براى من إسحق از بِشْربْن شُعَيْبِ بْنِ أبِى حَمْزَة، گفت: حديث كرد براى من پدرم از زُهْرى، گفت: خبر داد به من عَبْدُاللهِبْن كَعببن مالك أنصارى ـ و كعب بن مالك يكى از آن سه نفر بوده است كه توبهشان بخشيده شد ـ كه عبدالله ابن عبّاس به او خبر داد كه:
إنّ عَلِىّ بْنَ أبيطالبٍ رَضِىَاللهُ عَنْهُ خَرَجَ مِنْ عِنْدِ رَسُولِاللهِصلى الله عليه وآله فِى وَجَعِهِ الّذِى تُوُفّىَ فِيهِ فَقَالَ النّاسُ: يا أبَا حَسَنٍ ! كَيْفَ أصْبَحَ رَسُولُ اللهِصلى الله عليه وآله؟! فَقَالَ: أصْبَحَ بِحَمْدِاللهِ بَارِئاً! فَأخَذَ بِيَدِهِ عَبّاسُ بْنُ عَبْدِالْمُطّلِبِ فَقَالَ لَهُ: أنْتَ وَ اللهِ بَعْدَ ثَلاَثٍ عَبْدُالْعَصَا! وَ إنّى وَاللهِ لَأرَى رَسُولَاللهِصلى الله عليه وآله سَوْفَ يُتَوَفّى مِنْ وَجَعِهِ هَذَا. إنّى لَأعْرِفُ وُجُوهَ بَنِىـ عَبْدِالْمُطّلِبِ عِنْدَ الْمَوْتِ، اِذَهَبْ بِنَا إلَى رَسُولِاللهِصلى الله عليه وآله فَلْنَسْألْهُ فِيمَنْ هَذَا الأمْرُ؟ إنْ كَانَ فِينَا عَلِمْنَا ذَلِكَ وَ إنْ كَانَ فِى غَيْرِنَا عَلِمْنَاهُ فَأوْصَى بِنَا!
فَقَالَ عَلِىّ: إنّا وَ اللهِ لَئِنْ سَألْنَاهَا رَسُولَاللهِ صلى الله عليه وآله فَمَنَعَنَاهَا لاَ يُعْطِينَاهَا النّاسُ بَعْدَهُ، وَ إنّى وَاللهِ لاَ أسْألُهَا رَسُولَ اللهِصلى الله عليه وآله. (221)
«علىبن ابيطالبعليه السلام از نزد رسول خداصلى الله عليه وآله در همان مرضى كه با آن وفات يافت بيرون آمد. مردم پرسيدند: اى أبوالحسن حال رسول الله چطور است؟! گفت: بحمدالله حالش خوب است. عبّاسبن عبدالمطّلب دست على را گرفت و به او گفت: سوگند به خدا تو پس از سه روز بندهاى خواهى شد كه با عصا تو را حركت دهند (222) ! و قسم به خدا من رسول خداصلى الله عليه وآله را چنين مىبينم كه بزودى در أثر اين مرض فوت مىكند. من از چهره و سيماى فرزندان عبدالمطّلب هنگام مرگشان را مىشناسم. ما را به نزد رسول خداصلى الله عليه وآله ببر! تا از او بپرسيم امر حكومت درباره كه خواهد بود؟ اگر راجع به ماست كه آن را بدانيم، و اگر در غير ماست نيز بدانيم و پيغمبر درباره ما سفارش كند.
علىعليه السلام گفت: سوگند به خدا اگر ما از امر خلافت از رسول خدا سؤالى بكنيم و او ما را از خلافت منع كند، ديگر پس از او مردم هيچوقت آن را به ما نمىدهند، و من قسم به خدا كه از رسولالله سؤال نخواهم كرد.»
اين روايت را فقط بخارى آورده است و در هيچ يك از كتب أهل سنّت و صحاح آنها ديده نمىشود و كتب سِيَر و تاريخى كه پس از بخارى آمدهاند همه از او اخذ كردهاند. حالا بخارى خودش جعل كرده است و يا از جاعل ديگرى أخذ كردهاست خدا مىداند؟ در اينكه بخارى با شخص اميرالمؤمنينعليه السلام خرده حسابى داشته و در روايات مناقب و فضايل آن حضرت تقطيع به عمل مىآورد، جاى شبهه نيست. ما خودمان موارد بسيارى را از اين گونه سراغ داريم.
ابنكثير در كتاب تاريخش كه اين روايت را نقل مى كند مىگويد: انْفَرَدَ بهِ الْبُخَارِىّ (223) . «فقط از بخارى است.»
اين داستان را ميرخواند در «روضةالصّفا» به وجه تقريباً معقول ذكر كرده است و شايد أصل روايت هم همين بوده است آنگاه در روايت بخارى دست برده شده و بدان صورت غير معقول درآمده است.
ميرخواند مىگويد: نقل است كه در أيّام مرض موت، روزى علىعليه السلام از پيش آن سرور بيرون آمده، أصحاب با او گفتند كه: يَا أبَاالْحَسن حال رسولالله امروز بر چه وجه است؟ ! جواب داد كه شكر مرخداى را كه بر وجه احسن است. عبّاس دست على را گرفته آهسته با او گفت كه بعد از سه روز پيغمبر به جوار رحمت ربّالعالمين واصل مىشود، چه من علامت مرگ در روى مبارك او مشاهده مىكنم. اكنون مصلحت آنكه نزد وى رفته بپرسيم كه امر خلافت بعد از آن سرور به كه مفوّض خواهد بود؟! اگر از ما باشد فَبِها و إلاّ از ديگرى باشد تا ما را به او سفارش نمايد. علىعليه السلام از اين معنى سرباز زده جواب داد: به خدا سوگند كه من از آن حضرت اين سؤال نكنم و دنيا طلب ننمايم (224) .
در جعل اين حديث در پاسخى كه علىعليه السلام به ابنعبّاس مىدهد چند نكته مهمّ تزوير و تدسيس شده است:
نخست آنكه: مىرساند كه علىعليه السلام از خلافت خويش خبر نداشته و به طور كلّى تعيين خليفهاى براى رسول خدا نشده بود و نياز به سؤال و پرسش از آن حضرت داشت، و اين مهمترين دقيقهاى است كه حزب مخالف بر آن تكيه مىزند و مىخواهد حقّانيّت خود را بر همين أصل إثبات كند.
دوم آنكه: احتمال مىرود پس از پرسش از رسولالله، وى علىعليه السلام را از خلافت منع كند و در اين صورت ديگر خلافت نصيب او نخواهد شد، و اين نيز از بديعترين ترفندهاى تزوير است و احتمال جَوَلان بيشترى را براى حزب مخالف مىدهد و مجال أوْسَعى در تحكيم اساس خود به او مىبخشد.
سوم آنكه: علىعليه السلام را يك مرد طالب دنيا و رياست و امارت قلمداد مىكند كه در صورت منع رسولالله، مردم ديگر او را خليفه نمىكنند، پس بگذار تا نپرسيم، زيرا در آنصورت احتمال رياست و امارت گرچه در زمانهاى دور هم باشد مىرود.
اين احتمالات وارده در اين حديث، و اين موارد تزوير به قدرى روشن است كه هر كس از تاريخ و سيره رسول اكرمصلى الله عليه وآله و از تاريخ و سيره اميرالمؤمنينعليه السلام فىالجمله خبردار باشد، مىفهمد كه اين مطالب دروغ است. خلافت او از قبل تعيين شده است و رسول خدا او را يگانه خليفه وحيد و فريد خود مىشمرد و خود على از اين مطلب مطّلع بود، و ايجاد سقيفه بنىساعده و كانديداى ابوبكر را براى خلافت، در نزد او امرى مبهم و غير قابل قبول به نظر مىرسيد. خُطَب «نهجالبلاغه» و ساير خطبهها و ساير روايات وارده از شيعه و عامّه از اين مطلب حاكى است وتمام عالم مىدانند حتّى مورّخين از يهود و نصارى و مستشرقين، كه علىعليه السلام طالب رياست نبود. او يك مرد به تمام معنى الكلمه اِلهى بود و رياست و خلافت براى او زينت نبود، او بود كه به خلافت زينت بخشيد. و حتّى بعضى از عامّه اعتراف دارند كه علىعليه السلام اهل سياست نبود و او و أصحاب خاصّ خودش همچون حضرت مسيح با حواريانش بودند كه بايد پيوسته به امور معنوى و روحانى و الهيّات مشغول باشند. علىعليه السلام به مثابه فرشته آسمانى بود، او را به سرگرم كردن به امور دنيوى و رتق و فتق و سياست بازى چكار؟
اين روايت و أمثال آن به قدرى روشن است كه مجعول و دروغ است كه هر شخص مختصر مطّلع از أخبار و تاريخ، تا آن را ببيند حكم به تزويرش مىكند. وقتى ما از طرف رسول خداصلى الله عليه وآله مأموريم كه اخبار را به كتاب خدا عرضه كنيم آنچه موافق بود بپذيريم و آنچه مخالف بود ردّ كنيم، در اين صورت كه مىبينيم غالب آيات قرآن در شأن و فضائل او آمده است و حتّى به تصديق معاريف و اَثبات عامّه رسولخداصلى الله عليه وآله فرموده است: مَا أنْزَلَ اللهُ آيَةً فيهَا يَا أيّهَا الّذِينَ آمَنُوا إلاّ وَ عَلِىّ رَأسُهَا وَ أمِيرُهَا (225) «خداوند آيهاى را در قرآن كه در آن يا أيّها الّذين آمنوا باشد نازل ننموده است مگر آنكه على سردسته و امير در آن آيه است»؛
وقتى مىبينيم معاريف عامّه درباره او روايت كرده اند كه رسول خداصلى الله عليه وآله به أنصار گفت: يَا مَعْشَرَالأنْصَارِ! ألاَ أدُلّكُمْ عَلَى مَا إنْ تَمَسّكْتُمْ بِهِ لَنْتَضِلّوا بَعْدَهُ أبَداً؟! قَالُوا: بَلىَ يَا رَسُولَ اللهِ! قَالَ: هَذَا عَلِىّ فَأحِبّوهُ بِحُبّى وَ أكْرِمُوهُ بِكَرامَتِى، فَإنّ جِبْرِيلَ أمَرَنِى بِالّذى قُلْتُ لَكُمْ مِنَ اللهِ عَزّ وَ جَلّ (226) .
«اى جماعت أنصار! آيا من شما را راهنمائى نكنم به چيزى كه اگر به آن تمسّك جوئيد پس از آن ابداً گمراه نشويد؟! گفتند: آرى اى رسول خدا! گفت: اين على است! پس او را به دوستى من دوست داشته باشيد و به كرامتى كه از من داريد كريم و بزرگوار بدانيد. زيرا جبرائيل مرا امر كرده است كه از طرف خداوند عزّوجّل اين را به شما بگويم»؛
وقتى مىبينيم، معاريف عامّه روايت مىكنند كه رسول خداصلى الله عليه وآله به او گفت : يَاعَلِىّ أخْصِمُكَ بِالنّبُوّةِ وَ لاَ نُبُوّةَ بَعْدِى! (227) «اى على فقط من از جهت نبوّت مىتوانم با تو خصومت كنم و بر تو غالب آيم، زيرا نبوّتى پس از من نيست» و تو با هفت خصلت از جميع مردم برترى؛
و آيات وارده در قرآن شأن نزول آنها را در تفاسير معتبره أهل سنّت همچون ثَعْلَبى و قُرْطُبى و «الدّرالْمَنْثُور» درباره اميرالمؤمنينعليه السلام مىبينيم، درمىيابيم كه اين حديث مجعول است.
از مقارنه و مقايسه ميان روايات مىتوان به صِدق و كذب آن پىبرد، و آن را ردّ يا قبول نمود.
همچنين چون مىبينيم كه در قرآن مجيد جزا و پاداش كسانى را كه در برابر پيغمبر صدا بلند كنند، حَبْط عمل قرار داده است يعنى به مجرّد اين عمل تمام حسنات و كارهاى خوبى كه سابقاً انجام داده اند همگى فرو مىريزد و نابود و فانى مىشود (اين است معنى حَبْط عمل)، و از طرفى مىبينيم كه عمر صداى خود را در برابر رسولالله به بلندى كشانده و نسبت هَجْر و ياوه داده است و در حقيقت مجلس تعدّى و تجاوز فراهم آوردهاند، در اين صورت به جميع رواياتى كه در فضايل و مناقب او در كتب عامّه برخورد مىنمائيم مىفهميم همه مجعول و ساختگى است. زيرا رسول خدا فرموده است: صحّت روايت را با كتاب الله بسنجيد! وقتى كتابالله پاداش رفع صوت را در حضور رسول حَبْط و نابودى أعمال مقرّر داشته است، چگونه مىتوانيم به اين مناقب ساختگى تن دردهيم؟!
بحث دهم، أبُو الْفِداء ابن كثير دمشقى در تاريخ خود پس از آنكه روايت أوّلى را كه ما از بخارى نقل كرديم، و سپس از مسلم آورديم، او نيز از بخارى و مسلم روايت مىكند و روايت أوّلى را كه از مسلم نقل كرديم و در آن عبارت مَا شَأنُهُ؟ أهَجَرَ؟ اِسْتَفْهِمُوهُ ! آمده بود، او از مسلم و بخارى هر دو روايت مىكند، آنگاه مىگويد: وَ هَذَا الْحَديثُ مِمّا قَدْ تَوَهّمَ بِهِ بَعْضُ الأغْبِيَاءِ مِنْ أهْلِ الْبِدَعِ مِنَ الشّيعَةِ وَ غَيْرِهِمْ؛ كُلّ مُدّعٍ أنّهُ كَانَ يُرِيدُ أنْ يَكْتُبَ فِى ذَلِكَ الْكِتَابِ مَا يَرْمُونَ اِلَيْهِ مِنْ مَقَالاَتِهِمْ. «و اين حديث از آن رواياتى است كه بعضى از احمقان از اهل بدعت از شيعيان و غير آنها پندار باطل نموده و همگى ادّعا كردهاند كه رسول خدا در آن كتاب مىخواست عقائد و مقالات آنها را كه خود پنداشتهاند و مذهب خود قرار دادهاند،بنويسد.» سپس مىگويد: اين توهّم باطل، أخذ به متشابه و ترك محكمات است و اهل سنّت پيوسته حديث محكم را أخذ مىكنند، و متشابهات را به محكمات ارجاع مىدهند . و اين طريقه راسخين در علم است همان طور كه خداوند عزّوجلّ در كتابش آنان را توصيف نموده است.
آنگاه مىگويد: و اين جائى است كه قدمهاى بسيارى از اهل ضلال و گمراهان لغزيده شده است. و امّا اهلسنّت، مذهبى ندارند مگر پيروى از حقّ، هر جا حق بگردد آنها هم با حقّ مىگردند.
و آن مطلبى كه رسول خداصلى الله عليه وآله مىخواسته است بنويسد در بسيارى از أحاديث صحيحه آمده و مرادش مكشوف افتاده است. إمام أحمد حنبل از مؤمل، از نافع، از ابنعمر، و ابن أبىمليكه از عائشه براى ما روايت مىكنند كه رسول خداصلى الله عليه وآله در مرض مرگش گفت: اُدْعُوا لِى اَبَابَكْرٍ وَ ابْنَهُ لِكَىْ لاَيَطْمَعَ فِى أمْرِ أبِىبَكْرٍ طَامِعٌ وَ لاَيَتَمَنّاهُ مُتَمَنّ. «به سوى من ابوبكر و پسرش را بخوانيد، براى اينكه در امر خلافت او كسى طمع نبندد، و آرزو كنندهاى آرزو ننمايد.» و سپس گفت: يَأبَى اللهُ ذَلِكَ وَ الْمُؤمِنُونَ مَرّتَيْنِ. «دو بار فرمود: خداوند و مؤمنين إبا دارند از اينكه كسى در خلافت او طمع كند و آرزو نمايد.» أحمدحنبل در اين طرق روايتى كه ما ذكر كرديم متفرّد است.
و نيز أحمدحنبل از أبومعاويه، از عبدالرّحمن بن أبىبكر قرشى، از ابن أبىمليكه از عائشه روايت مىكند كه او گفت: چون مرض رسولالله سنگين شد، به عبدالرحمنبن ابىبكر گفت: ائْتِنِى بِكَتِفٍ أوْ لَوْحٍ حَتّى أكْتُبَ لِأبِىبَكْرٍ كِتَاباً لاَيَخْتَلِفُ عَلَيْهِ أحَدٌ. «براى من كتفى يا لوحى بياوريد تا براى أبوبكر نوشتهاى بنويسم تا يك نفر درباره او اختلاف نكند.»
همينكه عبدالرّحمن خواست از جا برخيزد پيغمبر گفت: أبَى اللهُ وَ الْمُؤمِنُونَ أنْ يَخْتَلِفَ عَلَيْكَ يَا أبَا بَكْرٍ! «اى ابوبكر! خداوند و مؤمنين ابا دارند از اينكه كسى درباه تو اختلاف كند!» باز در اين طريق روايت، أحمد متفرّد است.
و بخارى از يحيىبن يحيى، از سليمان بن بلال، از يحيى بن سعيد، از قاسم بن محمّد، از عايشه روايت مى كند كه او گفت: رسول الله گفت: لَقَدْ هَمَمْتُ أنْ اُرْسِلَ إلَى أبِىبَكْرٍ وَ ابْنِهِ فَأعْهَدَ أنْ يَقُولَ الْقَائِلُونَ أوْ يَتَمَنّى مُتَمَنّونَ، فَقَالَ : يَأبَى اللهُـ أوْ يَدْفَعُ الْمُؤمِنُونَ، أوْ يَدْفَعُ اللهُ وَ يَأبَى الْمُؤمِنُونَ . (228) «من قصد كردم كه به سوى ابوبكر و پسرش بفرستم و خلافت را براى او قراردهم تا اينكه گويندگان چيزى نگويند و آرزومندان آرزو ننمايند. پس پيغمبر گفت: خداوند إبا مىكندـ و يامؤمنين نمىگذارند، و يا خداوند نمىگذارد، و مؤمنين إبا دارند از اينكه خلافت به غير أبوبكر برسد.»
ما شكّ نداريم كه اين روايات ساخته و پرداخته خود عائشه است كه براى تحكيم پدرش، و برادرش عبدالرّحمن كه در قرآن كريم عذاب أبدى براى او طبق آيه: وَالّذِى قَالَ لِوَالِدَيْهِ اُفّ لَكُمَا أتَعِدَانِنِى أنْ اُخْرَجَ وَ قَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِنْ قَبْلِى وَ هُمَا يَسْتَغِيثَانِ اللهَ وَيْلَكَ آمِنْ اِنّ وَعْدَاللهِ حَقّ فَيَقُولُ مَا هَذَا اِلاّ أسَاطِيرُ الْأوّلِينَ. اُولَئِكَ الّذِينَ حَقّ عَلَيْهِمُ الْقَوْلُ فِى اُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنَ الْجِنّ وَ الْإنْسِ إنّهُمْ كَانُوا خَاسِرِينَ، (229) مقرّر شده است جعل و وضع نموده است، همان عائشهاى كه جنگ جمل را به راه انداخت و دوازده هزار نفر از نفوس مسلمين را به كشتن داد و خود سوار شتر شده رياست لشگر را به عهده داشت براى كشتن و نابود ساختن نور أميرالمؤمنين علىبن أبيطالب إمام به حق و حجّت برخلق و كانون ولايت و مصدر صدق و حقيقت.
همان عائشهاى كه گفت: عثمان را بكشيد كافر شده است (اقْتُلُوا نَعْثَلاً فَقَدْ كَفَرَ) . امّا پس از آنكه مردم با اميرالمؤمنينعليه السلام بيعت كردند، گفت: على قاتل عثمان است و به شهرها نامه نوشت و آنها را براى جنگ با أميرالمؤمنين به بهانه اينكه عثمان مظلوم كشته شده است و على قاتل اوست، دعوت كرد.
اما چه كنيم كه اين برادران سنّى ما، عائشه را نه تنها راستگو، بلكه صِدّيقه مىدانند و با نام و لقب حبيبه رسولالله، او را طاهر و مطهّر و پاك و امين و صادق مىدانند و روايات وارده از او را صحيح مىشمرند.
ما براى روشن شدن أحوال و روايات او، خوانندگان أرجمند را به مطالعه دوره كتابهاى «احاديث اُمّ المؤمنين عائشه» كه توسط علامه مجاهد و عالم جليلالقدر، دائىزادهمكرّم ما، حضرتآيةالله آقاى سيدمرتضىعسكرى (230) اطالاللهبقائه وأمدّفى عمرهالشّريف ونفعالمسلمينبدوامحياتهومؤلّفاته،تأليف شدهاست دعوتمىكنيم.
ما اينك با عائشه و روايات مجعوله و موضوعه او در اينجا و ساير جاها كار نداريم، سخن ما فقط با صاحب «البداية و النهاية» أبوالفداء دمشقى است كه روايات رَزِيّه يوم الخميس را از ابنعبّاس كه رسول الله كتف و دوات طلبيد متشابه شمرده و اين أحاديث مجعوله عايشه را محكم، و آنها را به اينها ارجاع داده است و نسبت غباوت و حماقت به شيعه دادهاست كه آنها را دليل بر ولايت و خلافت أميرمؤمنان گرفتهاند.
ما در شرح و توضيح بطلان كلام اين مرد متعصّب، فقط و فقط بدين جمله اكتفا مىكنيم كه : شما آنها را متشابه گرفتيد، و اينها را از محكمات پنداشتيد بسيار خوب. ما هم هيچ نمىگوئيم اما با دُم خروس چه مىكنيد؟! اگر مراد رسول خدا از آن نوشته، وصيّت ابوبكر بود، چرا عمر و يارانش پرخاش كردند؟ چرا عمر نسبت هَجر و هذْيان به رسولالله داد؟ چرا مجلس را بهم زدند و لَغَط و فرياد بلند شد؟ چرا رسول خدا گفت: اين زنان بهتر از شما هستند؟ چرا پيغمبر گفت: قُومُوا برخيزيد برويد؟ چرا ابنعبّاس آن را رزيّه يعنى مصيبت خواند؟ چرا با يَوْم الخميس و ما يوم الخميس شدّت و صعوبت آن مصيبت را يادآور شد؟ چرا آنقدر گريه كرد كه ريگهاى زمين تر شد و از صورت او دانههاى اشك همچون لؤلؤ مىريخت؟
عمر كه يگانه يار و معين و ناصر و برادر و مديرعامل ابوبكر بود! در اين صورت كه مىديد پيامبر مىخواهد به او وصيّت كند، بايد خوشحال شود، و پيغمبر را تأييد كند، و گفتارش را وَحْىِ مُنْزَل بداند. چرا اين آشوب را بر خلاف رسول الله برپا كرد تا بعداً بعضى بگويند: طبق گفته رسولالله كتف و كاغذ بياوريد وبعضى بگويند: طبق گفتار عمر لازم نيست؟
اينها همه قرائن و شواهدى است كه چون آفتاب، روشن مىكند كه مراد از نوشته رسول الله، كتابت خلافت أميرالمؤمنين على بن ابيطالبعليه السلام و تفصيل حديث مكرّره ثَقَلَيْن است.
اگر آن روايات وارده از عايشه هم صحيح بود، شما مىبايستى با اين قراين كثيره، دراين روايات عديده كه بخارى و مسلم و احمد و غيرهم آوردهاند، و سندشان هم صحيح است، اينها را محكم بدانيد و آن روايات أحمد را متشابه، و آنها را به اينها ارجاع دهيد، تا هم كار عقلائى كرده باشيد، و هم خودتان و مسلمين پيرو مكتبتان را راحت كنيد و با شهادت أنّ عَليّاً أميرالمؤمنين وَ سَيّدُ الوصيّين و خليفةُ رسولالله از پرده جهل و إصرار بر عِناد بيرون آئيد! اين است صراط مستقيم.
امّا چنين نكرديد! و با نسبت غباوت و حماقت به شيعه، آنان را اهل ضلال و گمراهى دانستيد و تصوّر كرديد كار به همين جا خاتمه پيدا مىكند! هَيهات هَيهات! اين دم خروس علامت پنهان كردن خروس است. ما شيعيان، گناه اُمّت بيچاره را به عهده شما علماء و مصنّفين و مؤلّفين مىدانيم كه با وجود علم و تدبير، تزوير به كار مىبريد! شما با اين روايات صحيحه مرويّه از ابنعبّاس در كتب صحاح خودتان كه از جهت دلالت أظهر من الشمس است نتوانستيد كارى بكنيد! نتوانستيد در صحّت آنها خدشه كنيد! نتوانستيد آنها را ناديده گرفته خود را از شرّش خلاصكنيد!آمديد آنها را بدينتزوير متشابهانگاشتيد و خود را راسخ درعلم شمردهبر كرسى وَ الرّاسخون فِى الْعِلْم (231) نشستيد. امّا صد حيف كه ندانستيد از اين كرسى شما را فرومىكشند.
بحث يازدهم: پاسخهائى است كه علماء عامّه از اين حديث دادهاند كه مراد رسولاللهصلى الله عليه وآله از اين كتابت وصيّت به علىبن أبيطالبعليه السلام نبوده است، و حاصل آن پاسخها به چند جواب برمىگردد:
أوّل آنكه ممكن است امر رسول خدا به احضار دوات و كتف، اين نبوده است كه بخواهد چيزى را بنويسد بلكه فقط مقصودش اين بوده است كه بخواهد آنها را آزمايش كند كه آيا كسى امر وى را اطاعت مىكند يانه؟ نظير امر آزمايشى كه خداوند به حضرت ابراهيم در ذبح فرزندش نمود، كه مراد حقيقت ذبح نبوده بلكه امتحان ابراهيم بودهاست.
و در اينجا عمر فاروق بدين نكته متوجّه شد، و صحابه ديگر نفهميدند كه امر امتحانى است، فلذا آنها را از احضار منع كرد، و اين را بايد از جمله كرامات عمر و موافقاتش با اراده پروردگار تعالى به شمار آورد.
اين جواب نادرست است زيرا اوّلاً عبارت لاَتَضِلّوا (گمراه نخواهيد شد) با اين توجيه منافات دارد چون لاَتَضِلّوا جواب دوم است براى امر رسول الله كه ائتُونِى باشد و جواب أوّلش أكْتُبْ است، يعنى بياوريد دوات و كتفى براى اينكه بنويسم، و براى اينكه در اثر نوشتن گمراه نشويد! يعنى اگر بنويسم گمراه نمىشويد! و بديهى است كه اين گونه اخبار براى مجرّد امتحان، نوعى از كذب واضح است كه ساحت أنبياعليهم السلام از آن منزّه است بالأخصّ در جائى كه ترك إحضار دوات و كتف از احضار آنها بهتر باشد.
و علاوه، صريح حديث دلالت دارد بر آنكه اين واقعه در حال احتضار و ارتحال رسولالله بوده است و اين وقت، وقت امتحان نيست، وقت إعذار و اِنذار است، وقت وصيّت به مهمّات است، وقت رسيدگى به امور فوت شدنى و واجب الذّكر است، وقت نصيحت تامّ و تمام براى اُمّت است.
محتضر در اين حال از شوخى و سخنان فكاهى دور است، مشغول به خود و مهمّات خود است، مشغول به امور ضروريّه بستگان خود است، بخصوص آنكه پيغمبر باشد. و چنانكه در مدّت طولانى رسالتش وقت آن را نداشته است كه آنها را امتحان كند چگونه در اين ساعات كوتاه احتضار چنين فرصتى را دارد؟
علاوه بر اين، از اين سخن پيامبر كه در وقتى كه در مجلس لَغْو و لَغَط و اختلاف زياد شد، فرمود: «برخيزيد»، فهميده مىشود كه پيغمبر از آنها ناراحت شده است و اگر منع كنندگان در منعشان مصيب بودند، بايد پيغمبر خوشش بيايد و اين منع را مستحسن بشمارد و اظهار راحتى بنمايد.
و كسى كه به اطراف و جوانب اين قضيّه نظر كند، بالأخص به قول عمر كه گفت: هَجَرَ رَسُولُ الله، يقين پيدا مىكند كه پيغمبر اراده نوشتن چيزى را داشته است كه اينها ناپسند داشتهاند، فلذا زبان به هَجَرَ رَسُولُ الله گشودند و لغو و لَغَط و اختلاف را بالا بردند، و گريه ابنعبّاس پس از اين حادثه و اينكه آن را رَزيّه (مصيبت) شمرده است، دليل است بر بطلان اين جواب.
ديگر آنكه: اگر اين امر امتحانى هم بوده است باز هم دليل بر نكوهش عمر است نه ستايش او، زيرا وى در اين امر امتحانى مردود شده است! ما در امر امتحانى مانند داستان ابراهيم عليه السلام مشاهده مىكنيم كه آنحضرت مطابق دستور عمل كرد و خداوند مانع از انجام عمل وى شد. ولى در اينجا عمر پى دستور نرفت و از همان آغاز مخالفت كرد. اگر وى برمىخاست و در پى آوردن كاغذ و قلم مىشد و رسول خداصلى الله عليه وآله جلو او را مىگرفت، اين توجيه وجيه بود، ولى مطلب برعكس است!
دوم آنكه امر رسول خداصلى الله عليه وآله در اينجا امر ايجابى و عزيمتى نبوده است كه ردّش جايز نباشد و ردّ كنندهاش گنهكار به حساب آيد بلكه امر مشورتى بوده است زيرا مردم در بعضى از امثال اين موارد سخن پيغمبر را ردّ مىكردهاند بالأخصّ عمر كه خود را در تشخيص اين گونه از امور موفّق مىدانست كه رأيش مطابق صواب است، و در ادراك مصالح به واقع مىرسد، و از طرف پروردگار داراى الهام بود. در اين صورت خواست تا بر مشقّتى كه بر پيغمبر به سبب إملاء كتاب در حال درد و مرض عارض مىشود از محبّتى كه بر او داشت تخفيفى حاصل شود، فلهذا ديد ترك احضار دوات و بياض بهتر است.
و چه بسا مىترسيد پيغمبر چيزى را بنويسد كه مردم از بجا آوردنش عاجر باشند و بدين جهت مستحقّ عقوبت گردند، زيرا در صورت نوشتن در زمره امور منصوصه در مىآمد و راهى براى اجتهاد و اظهار نظر باقى نمىگذارد.
و شايد عُمر از منافقين مىترسيد كه بگويند: چون اين نوشته، در حال مرض رسول الله بوده است اعتبار ندارد؛ و اين موجب فتنه گردد، لذا گفت: حَسْبُنَا كِتَابُ الله بر اساس قول خداوند تعالى: مَا فَرّطْنَا فِى الْكِتَابِ مِنْ شَىْءٍ (232) . و قول ديگر او: الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى (233) . و چون عمر به واسطه كامل بودن دين و تمام بودن نعمت بر اُمّت، نگرانى خاطر نداشت كه آنها در ضلالت افتند لذا حَسْبُنَا كِتَابُ الله گفت.
اين جواب نيز نادرست است، زيرا گفتار رسول خداصلى الله عليه وآله كه مىفرمايد: لاَ تَضِلّوا (در آن صورت گمراه نمىشويد) مىرساند كه امر، امر ايجاب و عزيمت است نه مشورت . چون بدون شك سعى و كوشش در آنچه موجب أمنيّت از ضلالت و گمراهى شود، در صورت قدرت، واجب است. و ناراحت شدن پيغمبر و گفتارش به اينكه قُومُوا (برخيزيد) در وقتى كه امتثال امر او را ننمودند، دليل دگرى است بر اينكه امر رسولالله براى ايجاب بوده است نه مشورت .
و علاوه اين كه گفتهاند عمر در ادراك مصالح مصيب بوده است، و از طرف خدا داراى الهام بوده است، از جمله سخنانى است كه حتّى از خود ايشان در امثال اين مقام نبايد بدان توجّهى نمود، زيرا لازمهاش اين است كه صدق و راستى در اين واقعه در جانب او قرار گيرد نه در جانب پيغمبرصلى الله عليه وآله، و الهام عمر در اين داستان از وحيى كه به پيغمبر صادق امين مىرسيده است، راستتر باشد.
در اينجا اگر كسى به جهت شكستن امر ايجابى بگويد: اگر آوردن دوات و لوح واجب بود، و نوشتن بر پيغمبر واجب بود، پيغمبر آن را به مجرّد مخالفت آنها ترك نمىنمود همچنانكه تبليغ در امر دين را به مجرّد مخالفت كافرين ترك نكرد.
جوابش آن است كه اين دليل اگر تمام باشد مىرساند كه كتابت آن نوشته بر پيغمبرصلى الله عليه وآله واجب نبوده است. و اين منافات ندارد با اينكه آوردن دوات و لوح بر آنها واجب باشد در جائىكه پيغمبر به آنها امر كرده است و فايدهاش را برايشان بيان فرموده است كه مصونيّت از گمراهى و دوام هدايتشان است.
زيرا معنى امر، ايجاب بر شخص مأمور است، نه بر شخص آمر، خصوصاً جايى كه فائدهاش منحصر در مأمور باشد، و گفتار ما و محلّ كلام ما در وجوب نوشتن و آوردن است بر حضّار مجلس نه برخود پيغمبر.
علاوه ممكن است بگوئيم نوشتن بر پيغمبر هم واجب بوده است امّا اين وجوب به واسطه عدم امتثالشان، و گفتارشان به اينكه پيغمبر ياوه و هذيان مىگويد، ساقط شده باشد زيرا كتابت رسولالله در اين صورت غير از فتنه و فساد چيزى بجاى نمىگذاشت.
سوم آنكه از كلام رسولخداصلى الله عليه وآله، عمر نفهميد كه آن نوشته يكايك از افراد اُمّت را از ضلالت حفظ مىكند به طورى كه ديگر يك فرد هم گمراه نشود، بلكه فهميد كه اُمّت من حَيْثُ المجموع گمراه نمىشوند و چون خودش مىدانست كه اجتماع اُمّت بر ضلالت محال است فلهذا اثرى براى نوشته رسول خدانيافت و پنداشت كه از شدّت رحمتى كه در آن حضرت است مرادشان زيادى احتياط در امر اُمّت است. و بنابر آنكه امر آن حضرت را براى وجوب نپنداشت، آن معارضه از او سر زد.
اين جواب نيز نادرست است، زيرا گفتار آن حضرت به لاتضلّوا دليل بر آن است كه آن امر براى وجوب بوده است، و ناراحت شدن حضرت دليل ديگرى است براى آنكه آنان واجبى از واجبات را ترك كردهاند، و معنى اين حديث همان معنى متبادرى است كه از آن فهميده مىشود و بيابانى و شهرى مىفهمند كه مراد از آن عدم گمراهى يكايك از امّت است نه عدم گمراهى مجموع امّت . و عُمر هم اينقدر كم فهم نبوده است كه مراد حضرت را عدم اجتماع امّت بر ضلالت بفهمد .
عمر يقيناً مىدانست كه: حضرت رسولاكرمصلى الله عليه وآله از آن نمىترسند كه امّتشان بر ضلالت مجتمع شوند، چون از آنحضرت شنيده بود كه: لاَ تَجْتَمِعُ اُمّتِى عَلَى ضَلاَلٍ . «امّت من بر گمراهى اجتماع نمىكنند.» و لاَ تَجْتَمِعُ عَلَى الْخَطَاء. «امّت من بر خطا اجتماع نمىكنند.» و شنيده بود كه فرمودهاند: لاتَزالُ طَائِفةٌ مِنْ اُمّتِى ظَاهِرينَ عَلَى الْحَقّ. «پيوسته گروهى از اُمّت من بر حقّ تظاهر دارند.» و آيه قرآن را نيز خوانده بود كه: وَعَدَاللهُ الّذِينَ آمَنُوا مِنْكُم وَ عَمِلُوا الصّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنّهُمْ فِى الْأرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكّنَنّ لَهُمْ دِينَهُمُ الّذِى ارْتَضَى لَهُمْ وَ لَيُبَدّلَنّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أمْناً يَعْبُدُونَنِى لاَيُشْرِكُونَ بِى شَيْئاً. (234) «خداوند به افرادى كه از شما ايمان آوردهاند و عمل صالح بجاى آوردهاند وعده داده است كه آنان را خليفه در روى زمين گرداند همان طور كه افراد پيشين از آنها را خليفه كرده بود، و دينى را كه رضايت و خوشايندى آنان باشد در تحت تمكين آنان قرار دهد، و پس از خوف و ترسشان زمان امن و امان پيش بياورد، به طورى كه خدا را به قسمى كه شايسته اوست بدون شائبهاى از شرك عبادت كنند.» الى غير ذلك از نصوص وارده در كتاب و سنّت كه صراحت دارند برآنكه اُمّت رسولخدا همگى اجتماع برضلالت نمىكنند.
بنابر اين متصوّر نيست كه در ذهن عمر و يا غير او اين آمده باشد كه رسولاكرمصلى الله عليه وآله در هنگام طلب كردن دوات و كتف از اجتماع اُمّت بر گمراهى خائف بودند. سزاوار فهم عمر آن است كه همان را كه به ذهن مىرسد بفهمد نه آنچه را كه سنّت صحيحه و محكمات قرآن آن را نفى كردهاند.
علاوه بر اين، ناراحت شدن رسولالله، دليل بر آن است كه آنچه را ترك كردهاند بر آنها واجب بوده است. و اگر معارضه عمر با رسول خدا، ناشى از اشتباه وى در فهم حديث بود همان طور كه اين مدافعان از او مىگويند، پيغمبر از او ازاله شبهه مىنمود،ومرادش را بهاو مىفهماند بلكهاگر درطاقت رسولخدابودكهايشان را اقناع كندبهآنچه كه بهآن امر كردهاست، إقناعمىكرد وإخراجشان از حجره خود نمىنمود.
گريه ابنعبّاس و جَزَع او از بزرگترين أدلّه است برگفتار ما، و إنصاف آن است كه اين رزيّه و مصيبت از اعظم رزايا و مصائبى است كه بر پيغمبر و اسلام و شرف و انسانيّت وارد شد، و كجا مىتواند كمر بند اين عذرخواهىها از جانب عمر و در دفاع از ساحت او، به اطراف آن برسد و آن را دربرگيرد؟
و اينكه گفتهاند عمر از منافقين مىترسيد كه به واسطه مرض پيغمبر، در صحّت آن نوشته مبارك خرده بگيرند و آن موجب فتنه شود، سخنى است گزاف و بىمحتوا، چرا كه با وجود نصّ رسولاللهصلى الله عليه وآله بر آنكه آن نوشته سبب امنيّت از ضلالت است، چگونه ممكن است به واسطه قدح منافقين سبب فتنه گردد؟
اگر عمر از منافقين ترسان بود كه در صحّت آن نوشته قدح كنند، چرا خودش تخم قدح و خرده را به دست خود پاشيد، در وقتى كه مانع از آوردن شد و گفت: هَجَرَ رَسُولُ اللهِ؟!
و اينكه در تفسير گفتارش حَسْبُنَا كِتَابُ اللهِ گفتهاند: خداوند مىفرمايد: ما در كتاب از بيان هيچ چيز مضايقه ننمودهايم، و مىفرمايد: «امروز من دين شما را براى شما كامل گردانيدم» نيز نادرست است، زيرا اين دو آيه مباركه متضمّن ضمانت مأمون كردن از گمراهى نيست، و ضمانت هدايت مردم را نمىنمايد. پس چگونه جايز است دنبال آن نوشته رسول خدا نرفت، به اعتماد بر اين دو آيه؟
اگر نفس وجود قرآن عزيز، موجب امن از ضلالت بود، چرا در ميان اين اُمّت ضلالت و تفرّق به گونهاى پيش آمد كه اميد زوال آن نمىرود؟
و مراد رسول خدا از آن نوشته، كتابت احكام نبود، تا در پاسخش حَسْبُنَا كِتَابُ الله گفته شود. و اگر فرضاً مراد آن حضرت كتابت احكام بود، باز شايد نصّ حضرت بر آنها سبب مصونيّت از ضلالت مىشد، بنابر اين وجهى براى ترك سعى در انجام آن نوشته نيست، و اكتفاى به قرآن غلط است.
و اگر فرض كنيم آن نوشته رسولخدا هيچ اثرى نداشت مگر اينكه به مجرّد نوشته، مصونيّت از ضلالت بود، باز هم تركش جايز نبود و اعراض از آن به اعتماد آنكه كتاب الله جامع هر چيزى است، كلامى است غير معقول.
اُمّت اسلام نياز مبرم به سنّت مقدّسه دارند، و بىنياز از آن به كتاب الله تعالى نيستند، زيرا گرچه قرآن عظيم كتاب جامع و مانعى است امّا استنباط از آن براى همه كس مقدور نيست .
اگر كتاب خدا ما را بىنياز از گفتار رسول خدا مىنمود خداوند به پيغمبرش امر نمىكرد تا آن را براى مردم بيان كند آنجا كه فرموده است: وَ أنْزَلْنَا إلَيْكَ الذّكْرَ لِتُبَيّنَ لِلنّاسِ مَا نُزّلَ إلَيْهِمْ (235) ، (236) «ما قرآن را به سوى تو فرو فرستاديم تا آنچه را كه به سوى مردم فرو آمده است، روشن و مبيّن سازى!»
و بعضى پاسخ دادهاند از فعل عمر كه اين كار برخلاف سيره آنها صورت گرفته است كَفَرْطَةٍ سَبَقَتْ وَ فَلْتَةٍ نَدَرَتْ (قصورى است كه گذشته، و لغزشى است كه ظاهر شده است) و ما وجه صحّت آن را تفصيلاً نمىدانيم.
اين نيز درست نيست، زيرا واقعاً اگر مسأله فقط به همين لغزش موقّتى ختم مىشد و پىآمدى نداشت مطلب قابل اغماض بود ولى نه تنها به اينجا ختم نشد بلكه نتائج سوء آن براى نبوّت و ولايت و براى حيات بشريّت و مسلمين تا قيام قائم آل محمّدصلى الله عليه وآله باقى است.
اين فَرْطه و فَلْته مانند كار كوچك و مختصرى است كه يك فرمانده سپاه دستور مىدهد، و در نتيجه جميع آن سپاه را در كام مرگ فرو مىبرد، مانند انگشت نهادن بر روى كليد يك بمب ئيدروژنى و يا اتمى است، كه ناگهان يك قارّه را خاكستر مىكند. نبايد گفت كار كوچكى بود و قابل عفو، بايد ديد اثر آن تا چه شعاعى عالم بشريّت را فرا گرفت. و علاوه ما هم نديديم عمر پشيمان شود، بلكه روز بروز بر مرام خود و تعدّيات خود كه بر اساس همان مجلس نهاده بود افزود. آيا اين گناه هم قابل اغماض است؟!
جنايات عمر بالأخص نه فقط به خاندان نبوّت و بنى عبدالمطّلب و در رأس آنها علىّبن أبيطالب و دختر گرامى رسول خدا فاطمه زهراء بود بلكه عُمر مسير تاريخ اسلام را عوض كرد، عمر به اصل مَمشاى نبوّت لطمه زد. عمر به مسيح و موسى و ابراهيم خيانت كرد، عمر به ريشه انسانيّت صدمه زد، به شرف و بقاء آدميّت لطمه وارد كرد، به قافله راهروان طريق معرفت شبيخون زد، عمر دنيا را به جهنّم گداخته باقى گذاشت، و نقشه اى را كه رسولالله به امر خدا براى بهشتى نمودن آورده بود عقيم گذارد، اگر مسأله عمر جنايت به شخص أميرالمؤمنين و فاطمه زهراء بود، قابل اغماض بود.
عمر مكتب صدق و امانت را بهم ريخت، و با نسبت ياوهگوئى به أوّلين قطب عالم وجود، و تشكيل آن صحنه منع، و ردّ اعتراض، با روح نبوّت در افتاد، عمر چشمه آفتاب را گلاندود ساخت.
شور بختان به آرزو خواهند
مُقْبلان را زوال نعمت و جاه
گرنبيند به روز شب پره چشم
چشمه آفتاب را چه گناه
راست خواهى هزار چشم چنان
كور، بهتر كه آفتاب سياه (237)
اميرالمؤمنينعليه السلام جان رسول خدا بود، روح و سرّ او بود، نفس نفيس او بود، عالِم به كتاب و سنّت او بود، عارف به خدا و مبدأ و معاد او بود، و به تصديق همه اُمّت مانند او كسى نبود. عمر تيشه بر ريشه چنين درخت مىزند، و او را از مقام شامخ به خاك مىافكند . عمر اميرالمؤمنين را يا حقيقت علم و معلّم ثانى امّت نسبت به رسول الله را، براى اسلام و اسلاميّت نه تنها بيست و پنجسال، بلكه تا ظهور حضرت مهدى خانهنشين مىكند. عمر معنى قرآن و تفسير و تأويلش را مىزدايد،وقرآن رابهصورت كالبدى بىجان همچونكاغذومقوا، دستبشرمىدهد. اگر اين كار جزئى و فَلْته و فَرْطه است، ما معنائى براى كار كلّى و مهم سراغ نداريم.
اينجاست كه سخن رسول خدا: مَا اُوذِىَ نَبِىّ مِثْلَ مَا اُوذِيتُ قَطّ «هيچ پيغمبرى را به مقدارى كه مرا اذيّت كردند، أذيّت ننمودند» ظاهر مىشود. آزارهاى روحى است كه پيامبر از چنين نزديكانى به خود مىبيند كه در حال مرگش بايد بگويد: برخيزيد برويد؛ و چهرهاش را از آنها برگرداند و براى فاطمهاش بهترين تحفه را پس ازخودش مرگ بداند و چون به او خبر دهد كه أوّلين كسى هستى كه به من ملحق شوى، فاطمه خندان گردد. كدام فاطمه؟ آن فاطمهاى كه:
مِشكَاةُ نُورِ اللهِ جَلّ جَلاَلُهُ
زَيْتُونَةٍ عَمّ الْوَرَى بَرَكَاتُهَا
هِىَ قُطْبُ دَائِرَةِ الْوُجُودِ وَ نُقْطَةٌ
لَمّا تَنَزّلَتْ أكْثَرَتْ كَثَراتِهَا
هِىَ أحْمَدُ الثّانِى وَأحْمَدُ عَصْرِهَا
هِىَ عُنْصُرُ التّوْحِيدِ فِى عَرَصَاتِهَا (238)
1 ـ «محلّ تجمّع نور خداست جلّ جلاله، و درخت مبارك زيتونى است كه بركاتش همه انسانها را فرا گرفته است.
2 ـ او قطب دائره وجود است، و نقطه مجرّد وحدتى است كه چون پائين آمد كثراتش رو به فزونى گرفت.
3 ـ اوست أحمد دوم و اوست نيكوترين أهل عصر و زمان خود، اوست عنصر توحيد در زمينهاى متعلّق به او.»
رسول خدا براى حفظ اسلام و بقاء شرف انسان به علىّبن أبىطالبعليه السلام وصيّت به صبر و استقامت مىكند، و على چنان صبر و استقامتى مىورزد كه صبر و استقامت از او در تحيّر مىمانند.
شجاعت على را نبايد با شمشير در اُحُد و بَدْر و أحْزاب و حُنَيْن ديد، شجاعت او در اينجاست كه شمشير در كف دارد ونمىزند، يك قطره خون هم نمىريزد گرچه فاطمهاش را ميان فشار در و ديوار لِه كنند، چرا كه حبيب او رسول خدا به او گفته است در صورت عدم اعوان كافى دست به شمشير مبر!
غير از على،كه لايق پيغمبرى بُدى؟
گر خواجه رسل نَبُدى ختمانبياء
فردا كه هركسى به شفيعى زنند دست
دست مناست و دامن معصوم مرتضى
قاضى نورالله شوشترى در «مجالس المؤمنين» در باب تشيّع سعدى شيرازى مىنويسد: از جمله اشعار شيخ بزرگوار كه دلالت بر صحّت عقيده او دارد اين دو بيت است كه مؤلّف در يكى از ديوانهاى كهنه او ديده است.
و نيز سعدى اشعارى را كه در ديباچه «بوستان» خود آورده است، مىتوان شاهد بر تشيّع او دانست:
خدايا به حقّ بنى فاطمه
كه بر قول ايمان كنم خاتمه
اگر دعوتم ردّ كنى يا قبول
من و دست دامان آل رسول
و نيز از اشعار ولايت او نسبت به امامت و ولايت أميرالمؤمنينعليه السلام اين بيت صريح است:
سعديا شرمىبدار آخر چهمىترسىبگو:
نيستبعد از مصطفى مولاىما الاّ على (239)
أبو نُعَيم اصفهانى با سند متّصل خود روايت مىكند از ابوصالح حَنَفى از علىّ بن أبيطالبعليه السلام كه مىگويد: قُلْتُ: يَا رَسُولَاللهِ! اَوْصِنِى! قَالَ: قُلْ رَبّىَ اللهُ ثُمّ اسْتَقِمْ! «گفتم: اى رسول خدا، مرا وصيّتى كن! گفت: بگو: پروردگار من خداست، و سپس استقامت داشته باش!» قَالَ: قُلْتُ: اَللهُ رَبّى وَ مَا تَوْفِيقِى إلاّ بِاللهِ، عَلَيْهِ تَوَكّلْتُ وَ إلَيْهِ اُنيِبُ! «مىگويد: گفتم: الله پروردگار من است، امّا توفيق من براى استقامت در أمر، امكان ندارد مگر به واسطه خدا. من برخدا توكّل كردم و به سوى او بازمىگردم!» فَقَالَ: لِيَهْنِكَ الْعِلْمُ أبَاالْحَسَنِ لَقَدْ شَرِبْتَ الْعِلْمَ شُرْباً، وَ نَهِلْتَهُ نَهَلاً. (240) «رسولخداگفت:اى ابوالحسن، علمگوارايتباد، حقّاتوازحقيقتعلمآشاميدهاى وازآنسيرابگشتهاى !»
ما در هيچ يك از صحابه نمىيابيم كه به قدر اميرالمؤمنينعليه السلام به سرّ عالم هستى و راه خير و سعادت و طريق مصونيّت از آفات و عاهات روحى و معنوى آگاه باشد، خُطَب و سخنان او عيناً مانند سخنان و خطب رسولالله است، گويا او و رسول خدا از يك ريشه روئيدهاند . پس على و محمّد ـ عليهما الصلوة و السّلام ـ از نقطه نظر تحليل علمى در يك مسيرند، لذا بايد على جانشين او باشد.
در اين عبارات زير بنگريد كه از اميرالمؤمنين آمده، و امّا در قوّت و قدرت به مثابه سخنان رسول الله است :
ابونُعَيم با سند متّصل خود روايت مىكند از قيس بن أبى حازم كه گفت: علىعليه السلام گفت: كُونُوا لِقَبُولِ الْعَمَلِ أشَدّ اهْتِمَاماً مِنْكُمْ بِالْعَمَلِ! فَإنّهُ لَنْيَقِلّ عَمَلٌ مَعَ التّقْوَى، وَ كَيْفَ يَقِلّ عَمَلٌ يُتَقَبّلُ؟ (241) «اهتمام و كوشش شما در قبولى اعمالتان بيشتر باشد از خود اعمالتان، چرا كه با تقواى خداوندى هيچ عملى كم نيست، و چگونه مىشود عملى كه مقبول خدا باشد كم محسوب شود؟»
و نيز روايت مىكند از عَبد خَير از علىعليه السلام كه گفت: لَيْسَ الْخَيْرَ أنْ يَكْثُرَ مَالُكَ وَ وَلَدُكَ وَلَكِنّ الْخَيْر أنْ يَكْثُرَ عِلْمُكَ، وَ يَعْظُمَ حِلْمُكَ، وَ أنْ تُبَاهِىَ النّاسَ بِعِبَادَةِ رَبّكَ. فَإنْ أحْسَنْتَ حَمِدْتَ اللهَ، وَ إنْ أسَأْتَ اسْتَغْفَرْتَ اللهَ. وَ لاَ خَيْرَ فِى الدّنْيَا إلاّ لِأحَدِ رَجُلَيْنِ : رَجُلٍ أذْنَبَ ذَنْباً فَهُوَ تَدَارَكَ ذلِكَ بِتَوْبَةٍ، أوْ رَجُلٍ يُسَارِعُ فِى الْخَيْرَاتِ، وَ لايَقِلّ عَمَلٌ فِى تَقْوًى، وَ كَيْفَ يَقِلّ مَا يُتَقَبّلُ؟ (242)
«خير آن نيست كه مالت و اولادت زياد شود، خير آن است كه علمت زياد شود و حلمت بزرگ گردد و بر مردمان، با عبادت پروردگارت مباهات كنى. پس اگر نيكوئى كردى خدا را سپاسگوئى، و اگر بدى نمودى از خدا طلب غفران نمائى! در دنيا خير منحصراً از آنِ دو گروه است: مردى كه گناه كند و گناهش را به توبه تدارك بخشد، و مردى كه در خيرات مسارعت نمايد. هر عملى كه با تقوى توأم باشد اندك نيست، و چگونه متصوّر است عمل مقبول درگاه خدا اندك باشد؟»
و نيز با سند متّصل خود از عِكرَمةبن خالد روايت مىكند كه گفت، و نيز با سند متّصل ديگر از أبى زَغَل كه گفت: علىّ بن ابيطالبعليه السلام گفت: اِحْفَظُوا عَنّى خَمْساً ! فَلَوْ رَكِبْتُمُ الْإبِلَ فِى طَلَبِهَا لَأنْضَيْتُمُوهُنّ قَبْلَ أنْ تُدْرِكُوهُنّ : لاَيَرْجُو عَبْدٌ إلاّ رَبّهُ، وَ لاَيَخَافُ إلاّ ذَنْبَهُ، وَ لاَيَسْتَحْيِى جَاهِلٌ أنْ يَسْألَ عَمّا لاَيَعْلَمُ، وَ لاَيَسْتَحْيِى عَالِمٌ إذَا سُئِلَ عَمّا لاَيَعْلَمُ أنْ يَقُولَ: اللهُ أعْلَمُ. وَ الصّبْرُ مِنَ الْإيمانِ بِمَنْزِلَةِ الرّأسِ مِنَ الْجَسَدِ، وَ لاَ إيمَانَ لِمَنْ لاَصَبْرَ لَهُ (243) .
«از من پنج مطلب را فراگيريد كه اگر در طلب آنها سوار بر شتران گرديد قبل از وصول به آنها شتران را لاغر و رنجور نمودهايد: هيچ عبدى اميد نبندد مگر در پروردگارش، و هراس نداشته باشد مگر از گناهش، و هيچ جاهلى از پرسش مجهولات خود حيا نكند، و هيچ عالمى در وقت سؤال از هر چيزى كه نمىداند حيا نكند از اينكه بگويد: خدا داناتر است. و نسبت صبر با ايمان به منزله سر است با بدن، و ايمان ندارد كسى كه صبر ندارد.»
و نيز با سند متّصل خود روايت كرده است از مهاجر بن عُمَير كه او گفت علىّبن أبيطالبعليه السلام گفت: إنّ أخْوَفَ مَا أخَافُ اتّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأمَلِ. فَأمّا اتّبَاعُ الْهَوَى فَيَصُدّ عَنِ الْحَقّ، و أمّا طُولُ الْأمَلِ فَيُنْسِى الْآخِرَةَ.
ألاَ وَ إنّ الدّنْيَا قَدْ تَرحّلَتْ مُدْبِرَةً، ألاَ وَ إنّ الآخِرَةَ قَدْ تَرَحّلتْ مُقْبِلَةً، وَ لِكُلّ وَاحِدٍ مِنَهُمَا بَنُونَ. فَكُونُوا مِنْ ابْنَاءِ الآخِرَةِ، وَ لاَتَكُونُوا مِنْ أبْنَاءِ الدّنْيَا، فإنّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَ لاَ حِسَابٌ، وَ غَداً حِسَابٌ وَ لاَ عَمَلٌ (244) .
«تحقيقاً آن چيزى كه از همه چيز بيشتر مرا نگران مىكند، پيروى از هواى نفس و آرزوى طولانى است. امّا پيروى از هواى نفس، انسان را از حق بازمىدارد، و امّا آرزوى طولانى انسان را از آخرت به فراموشى مىاندازد.
آگاه باشيد كه دنيا پشت كرده مىرود، آگاه باشيد كه آخرت روى كرده مىآيد، و از براى هر يك از آندو فرزندانى است؛ شما از فرزندان آخرت باشيد و از فرزندان دنيا نباشيد، چرا كه امروز روز عمل است و حسابى نيست، و فردا روز حساب است و عملى نيست.»
و نيز با سند متّصل خود روايت كرده است از عاصِم بن ضُمَرَة كه او گفت: علىّبن ابيطالبعليه السلام فرمود: ألاَ إنّ الْفَقِيهَ كُلّ الْفَقِيهِ الّذِى لاَيُقنّطُ النّاسَ مِنْ رَحْمَةِاللهِ، وَ لاَيُؤَمّنُهُمْ مِنْ عَذَابِ اللهِ، وَ لاَ يُرَخّصُ لَهُمْ فِى مَعَاصِى اللهِ، وَ لاَيَدَعُ الْقُرْآنَ رَغْبَةً عَنْهُ إلَى غَيْرِهِ. وَ لاَ خَيْرَ فِى عِبَادَةٍ لاَ عِلْمَ فِيهَا، وَ لاَ خَيْرَ فِى عِلْمٍ لاَ فَهْمَ فِيهِ، وَ لاَ خَيْرَ فِى قِرَاءَةٍ لاَ تَدَبّرَ فِيهَا. (245)
«آگاه باشيد كه شخص فقيه آن كه در فقاهت كامل است، كسى است كه مردم را از رحمت خدا مأيوس نكند، و از عذاب خدا مأمون ننمايد، و مردم را در معاصى خدا آزاد نگذارد، و به جهت رغبت به علوم ديگر قرآن را كنار نگذارد. خيرى نيست در عبادتى كه در آن علم نيست، و خيرى نيست در علمى كه در آن فهم نيست، و خيرى نيست در قرائتى كه در آن تدبّر نيست.»