رسول خداصلى الله عليه وآله برمنبر بالا رفتند و دستهاى خود را بلند نموده، عرضه داشتند : اللّهُمّ اسْقِنَا غَيْثاً مُغِيثاً، مَرِيّاً مَرِيعاً، غَدَقاً طَبَقاً،عاجِلاً غَيْرَ رَابِثٍ (136) ، نَافِعاً غَيْرَ ضَارّ! «بار خدايا! باران عامّ و شامل خود را برما ببار كه ما را سيراب كند، باران فراوان و حاصل دهنده آباد كننده، سرشار و شيرين، فراگير و گسترده، فورى و بدون درنگ، و سودمند بدون ضرر.»
هنوز رسول خدا دستهاى بالا برده خود را تا گردن خود پائين نياورده بود كه ابرهاى پشت سر هم در آسمان پيدا شدند و چنان بارانى آمد كه آمدند و با ضَجّه و التماس مىگفتند : الغَرَقَ الغَرَقَ «در سيلاب آب غرق خواهيم شد.»
رسول خداصلى الله عليه وآله به طورى خنديد كه دندانهاى كرسىاش ظاهر شد و فرمود: لِلّهِ دَرّ أبِىطَالِبٍ لَوْ كَانَ حَيّاً قَرّتْ عَيْنَاهُ. مَنْ يُنْشِدُنَا قَوْلَهُ؟ ! «خداوند رحمت سرشار و فائض خود را بر أبوطالب بريزد، اگر زنده بود دو چشمانش روشن مىشد . كيست كه اينك سخن او را براى ما انشاد كند؟!»
علىعليه السلام برخاست و گفت: يا رسول الله! گويا شما منظورتان اين اشعار اوست كه مىگويد :
وَ أبْيَضَ يُسْتَسْقَى الْغَمَامَ بِوَجْهِهِ
ثِمَالُ الْيَتَامَى عِصْمَةٌ لِلأرَامِلِ
يَلُوذُ بِهِ الْهُلاّكُ مِنْ آلِهَاشِمٍ
فَهُمْ عِنْدَهُ فِى نِعْمَةٍ وَ فَوَاضِلِ (137)
و نيز سيوطى گويد: اين بيت از قصيده أبوطالب است كه رسول خداصلى الله عليه وآله را در آن مدح مىكند، و دشمنى و عداوت قريش را با او توصيف مىكند، و أوّل آن اين است:
و لَمّا رَأيْتُ الْقَوْمَ لاَ وُدّ فِيهِمُ
وَ قَدْ قَطَعُوا كُلّ الْعُرَى وَ الْوَسَائِلِ
«و چون من ديدم كه در ميان قبيله قريش و اولاد عبدمناف يك نفر نيست كه با محمّد دوست يگانه باشد و قريش تمام دستاويزهاى يگانگى را بريدهاند و جميع اسباب اتّصال و پيوند را گسيختهاند...»
تا مىرسد به اين ابيات كه مىگويد:
كَذَبْتُمْ وَ بَيْتِ اللهِ نُبْزِى مُحَمّداً
وَ لَمّا نُطَاعَنْ حَوْلَهُ وَ نُنَاضَلِ
وَ نُسْلِمُهُ حَتّى نُصَرّعَ حَوْلَهُ
وَ نَذْهَلَ عَنْ أبْنَائِنَا وَ الْحَلاَئِلِ
«سوگند به بيتالله الحرام كه شما دروغ مىگوئيد كه بتوانيد ما را وادار كنيد كه محمّد را مقهور و ذليل نموده و ما براى حفظ و مصونيّت او با تيرهاى خود پيوسته گرداگرد او نگرديده و تير و نيزه نزنيم و با تيرها و كمانهاى خود به دفاع برنيامده و آنچه را كه در تركِش داريم به سوى شما پرتاب ننمائيم!»
و دروغ مىگوئيد كه بتوانيد ما را مجبور كنيد كه او را به شما تسليم نمائيم و ما براى پاسدارى و نگهدارى او آغشته به خون در خاك نيفتيم، و فرزندان و زنهاى خود را در راه او فراموش ننمائيم!»
تامىرسد به اين بيت كه مىگويد:
و مَا تَرْكُ قَوْمٍ لاَ أبَا لَكَ سَيّداً
يَحُوطُ الذّمَارَ فِى مِكَرّ وَ نَائِلِ (138)
«اى بىپدران! سبب آن چيست كه قومى و گروهى سيّد و سالار خود را ترك كردهاند؟ سيّد و سالارى مثل محمّد كه پيوسته متعهّد در حمايت و حفظ حقوق ذوى الحقوق و ذوىالحمايت است، در مرّات عديده و كرّات كثيره، در كارهاى معروف و پسنديده؟!»
و علاّمه امينى پس از دو بيت : وَ أبْيَض، وَ يَلُوذُ بِهِ الْهُلاّكُ اين بيت را هم اضافه دارد:
و مِيزَانُ عَدْلٍ لاَ يَخِيسُ شَعِيرَةً
وَ وَزّانُ صِدْقٍ وَزْنُهُ غَيْرُ هَائِلِ (139)
«محمّد ترازوى عدلى است كه به قدر وزن يك دانه جو انحراف ندارد و ميزانگر راستينى است كه وزن او صحيح بوده و به هيچوجه در آن جاى نگرانى نيست.»
از اين مطالب روشن مىشود كه رسول خداصلى الله عليه وآله به حضرت أبوطالب كمال علاقه را داشته است، و به شعرش كمال توجّه و عنايت را داشته است، اما در اين وهله و مرحله خطير، رسول خدا در بستر مرگ وقايعى را مشاهده مىكند كه به قدرى نگران كننده است كه شعر أبوطالب فراموش مىشود. (140)
آيا خطرى از آن بالاتر متصوّر است كه به رسول خدا نسبت هذيان و ياوهگوئى دهند؟ و براى رياست و زعامت بر مسلمين، ولىّ والاى دين: علىّ مرتضى سيّدالوصيّين را كه يكى از دو ثقل است، خانهنشين كنند؟ و چون رسول خدا كتف و دوات مىخواهد تا امر على را محكم كند، و وصايتش را ـ گذشته از خطبهها و خطابههاى شفاهى ـ اينك با دستور أكيد كتباً به مردم اعلان نمايد، او را منسوب به ياوه سرائى و هذيان گوئى نمايند؟ و با بلند كردن صدا به كَفَانَا كِتَابُ الله و ايجاد مغلطه و هياهو و اضطراب، جنجال به راه اندازند؟ و رسول خدا را آزرده و دلشكسته نمايند، تا در پى بيست و سه سال تحمّل نبوّت الآن با يك دنيا غم و غصّه، و اندوه و حُزن رخت از جهان بربندد؟
ميرخواند كه خود سنّى مذهب است در كتاب «روضَةُ الصّفا» آورده است كه: اُمّسَلَمَة گويد كه: رسول الله در حين مرض عِصابهاى بر سر مبارك بسته، بر بالاى منبر رفت و نخست جهت شهداى احد آمرزش طلبيد، بعد از آن فرمان داد كه أبواب بيوت أصحاب را كه به طرف مسجد مفتوح بود مسدود گردانند، الاّ دَرِ خانه على. و فرمود كه: مرا از صحبت او گريز نيست و او را از صحبت من.
عمر گفت: يا رسول الله! مرا رخصت فرماى تا آن مقدار سوراخى بگذارم كه برون آمدن تو را از خانه به مسجد از آن شكاف ببينم!
حضرت تجويز اين معنى نفرمود. يكى از ياران گفت: يا رسول الله! مراد به فتح أبواب چه بود؟! و سبب مسدود ساختن آنها چيست؟!
پيغمبر فرمود كه: نه گشادن به فرمان من بود و نه بستن.
(تا آنكه گويد:) علماء سيَر روايت كردهاند كه: در زمانى كه مرض رسولالله اشتداد يافت و أصحاب در حجره همايون او مجتمع بودند فرمود كه: دوات و صحيفه را بياوريد تا از جهت شما چيزى بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد. ايشان اختلاف كردند. بعضى گفتند كه آنچه فرموده بدان عمل بايد كرد، و برخى گفتند كه: آيا اين سخنان مثل آن سخنانى است كه در شدّت مرض گويند، يا از سر جدّ مىگويد؟ عمر گفت: درد و ألَم بر رسول الله مستولى شده و قرآن در ميان ماست كه ما را پسنديده است. و جمعى با عمر در اين باب اتفاق كردند و زمرهاى بر مخالفت اصرار نمودند و گفتند: آنچه فرمود حاضر بايد كرد؛ و مهمّ به خصومت و نزاع انجاميده، در مجلس همايون اصوات مرتفع شده و اختلاف از حد اعتدل تجاوز نمود.
پس حضرت مقدس نبوىصلى الله عليه وآله فرمود كه: برخيزيد از پيش من كه لايق نيست منازعت در حضور هيچ پيغمبرى! و معذلك گفت: سه وصيّت مىكنم شما را: يكى آنكه مشركان را از جزيره عرب إخراج كنيد! ديگر آنكه وفود عرب كه نزد شما آيند، ايشان را جوايز و صِلات بدهيد چنانچه من به آن جماعت مىدادم.
سليمان اين حكايت را از سعيد بن جبير روايت كرده و مىگويد: نمىدانم كه وصيّت سيّم را سعيدبن جبير مصلحت گفتن نديد، يا آنكه گفت و عَناكِب نسيان در خاطر من تنيد؟
ابنعبّاس گويد: مصيبت عظيم آن بود كه بعضى از أصحاب نگذاشتند كه رسولالله وصيّت نامه نويسد (141) . (تا آنكه گويد:)
أميرالمؤمنين علىعليه السلام گويد كه: پيغمبر در مرض موت وصيّت فرمود و چون از آن امر فارغ گشت سوره اِذَا جَاءَ نَصْرُالله نازل شد. گفتم: يَا رَسُولَ اللهِ! اين وصيّت به وصيّت وداع كنندگان مىنمايد!
فرمود: آرى اى على! دل من از اين عالم به تنگ آمده. آنگاه تكيه كرده، لحظهاى چشم بر هم نهاد و چون بيدار شد گفت: اى جبرئيل! مرا درياب و به وعدهاى كه نمودهاى وفا نماى ! بعد از آن مرا پيش خود طلبيد و سر مبارك بركنار من نهاد و رنگ رخسار همايونش متغيّر گشت، و جَبين مُبينش غرق عرق شد.
فاطمه كه اين حالت مشاهده كرد از بىطاقتى برجست، و دست حسن و حسين گرفته افغان برآورد كه: يَا أبَتَاهْ بعد از اين برحال دختر تو فاطمه نظرِ مرحمت كه اندازد؟! و به تيمار فرزندان تو حسن و حسين كه پردازد؟! و به صيانت طبقات اُمم كه از أطراف آفاق بيايند كه اهتمام نمايد؟! يَا أبَتَاهْ جان من فداى تو باد! واى بر گوش من كه گفتار شيرين تو را نشنود و چشم من رخسار رنگين تو را نبيند!
حضرت مقدس نبوىصلى الله عليه وآله چون نوحه و زارى فاطمه را شنيد، ديدهها بگشاد و او را نزد خود آواز داد، دست مبارك برسينه فرزند ارجمند خود نهاده فرمود: بارخدايا، فاطمه را صبرى كرامت فرماى! بعد از آن فرمود: اى فاطمه بشارت باد تو را كه پيش از همه به من خواهى پيوست!
علىعليه السلام گويد: گفتم كه: فاطمه خاموش باش و نمك بر جراحت رسول الله مپاش! آن سرور فرمود كه: بگذار آب چشم خود بر پدر خويش بريزد! بعد از آن ديدههاى خسته بر هم نهاد. فاطمه با حسن و حسين گفت: برخيزيد و پيش پدر مهربان خويش آئيد! شايد كه شما را نصيحتى كند كه موجب آرام دل شما شود. و دو قرّة العين به قول مادر نزد رسولالله آمدند، حسن گفت: اى پدر مصابرت بر مفارقت تو چگونه توان نمود؟! و راز خاطر پريشان پيش كه توان گشود؟! و بعد از تو به مراسم مهربانى من و برادر و پدرم كه پردازد؟!...
علىّبن أبيطالب گويد كه: من از بىطاقتى گريان شدم... (142)
رسول خدا به عائشه فرمود كه: اى عائشه بر شما باد كه كنج خانههاى خويش بنشينيد، و دست در عروة الوثقى صبر و ستر و صيانت زنيد چنانچه حق تعالى مىفرمايد: وَ قَرْنَ فِى بُيُوتِكُنّ (143) «و در خانههاى خود مستقر باشيد!»
اين سخن گفته، چنان گريست كه از آب ديده آن حضرت آتش مصيبت در كانون همگان اشتعال يافت . اُمّ سَلِمَه گفت: چون مجموع جرايم تو مغفور است، سبب اين گريه از چيست؟!
فرمود: إنّمَا بَكَيْتُ رَحْمَةً لِاُمّتِى يعنى گريه من جز براى اُمّت نيست، بعد از آن فاطمه را بشارت داد. فاطمه پرسيد كه: در روز فَزَع أكْبَر تو را كجا يابم؟! آن حضرت جواب داد كه: بر در جنّت در زير لواء الْحَمْد مرا دريابى، در آن زمان كه من از رحمت رحمن به استغفار جرايم اُمّتان مشغول باشم...
عِزرائيل به صورت أعرابى به در حجره همايون رسولالله بايستاد و گفت: السّلامُ عَلَيْكَ يا أهْلَ بَيْتِ االنّبُوّةِ و مَوْضِعَ الرّسَالَةِ! رخصت مىفرمائيد كه درآئيم كه رحمت خدا بر شما باد؟!
در آن حين فاطمه زهراء بر بالين آن حضرت نشسته، جواب داد كه: رسول الله به حال خود مشغول است و اكنون ملاقات با او ميسّر نيست.
بار ديگر مَلَك الموت رخصت طلبيده جواب أوّل شنيد. در بار سيّم آواز خويش چنان بلند برداشت و رخصت طلبيد كه هر كه در منزل مقدّس بود از هيبت آن بر خويش بلرزيد.
در آن أثناء حضرت رسالتصلى الله عليه وآله كه بيهوش شده بود، به حال خود بازآمده، چشمهاى مبارك باز كرده استفسار نمود كه: چه مىشود؟! صورت واقعه معروض داشتند. فرمود كه: اى فاطمه! دانستى كه با كه سخن مىكردى؟! جواب داد كه: اَللهُ وَ رَسُولُهُ أعْلَمُ.
فرمود كه: اين مَلَك الموت است هادِمُ اللّذّات است و قاطع آرزوها و متمنّيات است، مفرّق جماعات، بيوه كننده زنان و يتيم سازنده فرزندان.
فاطمه كه اين حديث استماع نمود گفت: يَا مَدِينَتَاهْ! خَرِبَتِ المَدِينَةُ «اى واى بر شهر مدينه؛ شهر مدينه خراب شد.»
آنگاه رسول خدا دست فاطمه را گرفته بر سينه مبارك خويش ضمّ نمود، و زمانى ممتدّ چشمهاى خود نگشود چنانچه حاضران تصوّر كردند كه مرغ روحش بر فراز كنگره عرش پرواز نموده. فاطمه سر در پيش گوش آن سرور برده گفت: يَا أبْتَاهْ! هيچ جوابى نشنيد. گفت: جان من فداى تو باد! به حال من نظر كن و يك سخن با من بگوى!
حضرت مقدّس نبوى چشمها باز كرده فرمود: اى دختر من! گريه را موقوف دار كه حَمَله عرش بر بُكاء تو مىگريند و به دست خود قطرات عبرات از رخسار آن فرزند ارجمند پاك كرد و در تسكين خاطر فاطمه زهراء كوشيده او را بشارتها داد و گفت: بارخدايا وى را در فرقت من صبر كرامت فرماى! و با وى گفت: چون روح مرا قبض كنند بگوى: إنّا لِلّهِ و إنّا إلْيهِ راجِعُونَ اى فاطمه هر مصيبتى كه به كسى رسد در برابر آن عوضى خواهد يافت.
فاطمه گفت: يا رسولالله! كدام كس و كدام چيز تو را عوض تواند بود؟! بعد از آن، حضرت باز ديدههاى مبارك بر هم نهاده، فاطمه گفت: وَاكَرْبَاهْ! رسول الله فرمود كه: هيچ كَرْب و غم بعد از اين بر پدر تو نخواهد بود. يعنى اندوه و پريشانى كه بر افراد انسان روى مىنمايد به واسطه تعلّقات جسمانى است و اكنون قطع علايق بشريّت دست داد، نداى اِرْجِعِى إلَى رَبّكِ رَاضِيَةً مرضيّةً به گوش جان رسيد. جان نازنين به جوار رحمت ربّ العالمين خواهد شتافت. همه رَوْح و ريحان و جنّت و نعيم مشاهده گشت، هيچ حسرت و اندوه و ألَمْ باقى نخواهد ماند (144) .
ميرخواند مطلب را دنبال مىكند تا مىرسد به اينجا كه: چون رسول خدا را دفن كردند و جمله ياران از سر خاك برگشتند نخست به در خانه فاطمه زهرا عليها السلام آمده، شرائط تعزيت بجاى آوردند.
قرّةالعين رسولالله از ايشان پرسيد كه: پيغمبر را دفنكرديد؟! جوابدادندكه: آرى! فرمود كه: چون از دل خود رخصت يافتيد كه خاك بر آن حضرت پاشيديد؟! آخر او نَبِىّالرّحْمَة بود! گفتند: اى دختر رسول خداى! خاطر ما نيز از اين صورت ملول و محزون است، اما نسبت به حكم بارى سبحانه و تعالى جز انقياد أمر تصوّر نمىگردد.
و در «مَقْصَد أقْصَى» مذكور است كه: فاطمه هر ساعت در روى حسن و حسين نگاه مىكرد و بر يتيمى خود و نامرادى فرزندان خويش ناله و آه مىكرد، به طورى كه آتش از دل خويش مىانگيخت و خون دل از ديده مردم مىريخت، همه أحباب و أصحاب به موافقت ايشان مىگريستند و در مخاطبه خواجه كاينات و خلاصه موجودات اين أبيات مىخواندند:
اىخواجه!زينشكستهدلانتاچهديدهاى
كز ما رميده جاى دگر آرميدهاى؟
نشناختيم قدر تو اى سايه خداى
زان روى سايه از سر ما دركشيدهاى
اين تنگناى فرش چو در خور تو نبود
مسكن فراز عرش مُعَلاّ گزيدهاى
بى بدرقه به كوى وصالش گذشتهاى
بىواسطه به حضرت خاصش رسيدهاى
تو مرغ آشيانه قدسى! غريب نيست
گرباز ازين قفس سوى گلشن پريدهاى
ما را شمامهاى بفرست اى گل اُميد
زان شمّه كز رياض حقايق شنيدهاى
در كام جان تشنهدلان جرعهاى بريز
زان خمرِ بىخمار كه از حقّ چشيدهاى (145)
بارى گرفتارى و شدّت حال رسول خدا در مرض مرگ، عمده به واسطه رحمتى بود كه بر مسلمين داشته و اُمّت را بدون حامى و سرپرست مىديده و نقشههاى از پيش طرح شده براى به عُزلت درآوردن و خانهنشين نمودن أميرالمؤمنينعليه السلام و بدون إمام و ولى گذاردن امّت را خوب ادراك مىكرده و مىدانسته است.
پيامبر مانند آفتابِ روشن ملاحظه مىنموده است كه: بقاء و پاسدارى نبوّت خويشتن و برقرارى و استحكام قرآن فقط منوط و مربوط به وجود علىّبنابيطالب است، و اينك سران و سرشناسان با نقشه هاى مرموز كمر بستهاند تا اين درخت را از ريشه بركنند و خود در مقام و مسند امامت بنشينند. و واى به حال اُمّت بخت برگشته اگر شخص غير بصير و مطّلع، زمام امورشان را به دست گيرد، و در اين گلستان نور و وحدت و عرفان و معرفت بخواهد زاغ و زغن برشاخسار بلبل قرار گيرد و طوطى شكرخاى بوستان علم و درايت و بصيرت در كنج قفس با بال و پر شكسته زندانى گردد، و جلاّدان و صيّادان تيغ بر كف به نام يار و حامى و معين و ناصح و دلسوز و حميم بر أريكه امر و نهى و حكومت تكيه زده و نبوّت را به حكومت و رياست ظاهرى تبديل كنند.
أبوبكر و عُمَر و عُثْمان و عُبَيْدة بن جَرّاح و مُغِيرَة بن شُعْبَة و اُسَيْدبن حُضَير و خالدبن وليد و قُنفذبن عُمير و سالم مولى أبىحذيفه از أفراد معروفى بودهاند كه براى درهم كوبيدن نور ولايت، ديوانهوار سر از پا نشناختند (146) .
ابن أبى الحديد مىگويد: افرادى كه با عُمَر و جماعتش وارد خانه فاطمه شدند عبارت بودند از: اُسَيْدبن حُضَيْر وَ سَلمَة بن سَلاَمَة بن قُرَيْش، و قَيْسُ بن شماس، و عبدالرّحمنبن عَوْف، و محمّد بن مَسْلَمَة و اين همان كسى است كه شمشير زُبَيْر را گرفت و شكست. (147)
اينها مردمان معروف ومشهور و سرشناس بودند كه با اقدامشان، توده عوام مردم، گول خورده و چون سياهى لشگر به دنبالشان دويدند. حركت به سوى كفر و ضلالت و ارتداد از محور ولايت كه روح و حقيقت نبوّت بود، فقط توسّط چند نفر صورت گرفت و بقيه مردم چون هَمَجٌ رَعَاعٌ از آنها پيروى نمودند.
پيامبر در بستر مرگ براى نوجوانى به نام اُسامَه لواى جنگ مىبندد و او را فوراً مأمور به خروج از مدينه مىكند و أمر حتمى و جدّى صادر مىنمايد كه: تمام اين وجوه و سرشناسان، كه يكايك نام مىبرد، بايد در تحت لواى اُسامَه بيرون روند. اين تأكيد و ابرام و اصرار بعد از اصرار، و لعنت بر تخلّف كنندگان از لشكر اُسَامَه با اين فوريّت و تشديد فقط و فقط براى آن است كه رسول خدا كه خود را در آستانه مردن مىبيند، مدينه را از شرّ وجود اين مدّعيان و دايگان مهربانتر از مادر خالى كند و زمينه را به تمام معنى براى برقرارى و استقرار حكومت و ولايت اميرالمؤمنين علىّبنأبيطالبعليه السلام آماده و مهيّا سازد تا أمر خلافت بدون هيچ منازعى بر او تحقّق گيرد و خارى سدّ راه نباشد.
آيا حركت دادن اين سپاه عظيم به سردارى نوجوانى همچون اُسَامه كه پيران و سالخوردگان را در زير پرچم و فرمان او قرار داده و به فوريّت امر به حركت و خروج مىكند، جز اين غَرض و منظور، محملى دارد؟ (148)
ابن سعد در «طبقات» مىگويد: در أواخر ماه صفر از سنه دهم از هجرت روز چهارشنبه رسول خداصلى الله عليه وآله ابتداى مرضش بود كه تب كرد و سردرد گرفت. چون روز پنجشنبه شد با دست خود لوائى براى اسامه بست و گفت: در راه خدا جنگ كن و با كافرين به خدا مقاتله نما!
اُسَامَه از مدينه بيرون رفت و در جُرْف آماده جمعآورى سپاه شد. رسول خدا از هيچ يك از وجوه و سرشناسان صرفنظر ننمود مگرآنكه او را به اين غزوه و تحت لواى اسامه فرا خواند كه ميانشان أبُوبَكْر، و عُمَرُبْنُ خَطّاب، و أبوعُبيْده جَرّاح، و سَعدبْنُ أبى وَقّاص، و سَعِيدُبنُ زَيْد، و قُتَادةُ بنُ نُعمَان، و سَلِمةُبنُ أسْلَم بنِ حَريش بودند. در اينجا جمعى سخن به اعتراض گشودند و گفتند: اين نوجوان را بر مهاجرين اوّلين امارت و رياست مىدهد. رسول خداصلى الله عليه وآله به شدّت خشمگين شد و در حالى كه دستمالى بر سر بسته بود و قطيفهاى بر دوش افكنده بود بيرون شد و بر منبر رفت و حمد و ثناى خداوند را بجاى آورد و سپس گفت:
أمّا بَعْدُ: اى مردم اين گفتار چه سخنى است كه از بعضى از شما درباره امارت اسامه به من رسيده است؟! شما كه اكنون بر امارت او به من طعن مىزنيد و ايراد مىگيريد، همانهايى هستيد كه قبلاً بر امارت پدرش زيدبن حارثه طعن زده، خرده مىگرفتيد! سوگند به خدا او لايق امارت بود و اينك پسرش پس از او لايق امارت است، و اُسامه از محبوبترين مردمان نزد من است. اُسامه و پدرش حقّاً نشانه و علامت هر خيرى هستند. شما سفارش و وصيّت مرا در باره وى به خوبى بپذيريد! چون اسامه از خوبان شماست (149) .
اين بگفت و از منبر فرودآمد و اين در روز شنبه بود...
كمكم حال پيغمبر سنگين مىشد و پيوسته مىفرمود: أنْفِذُوا بَعْثَ اُسَامة (150) «سپاه اسامه را حركت دهيد! سپاه اسامه را روان سازيد! سپاه اسامه را بيرون بريد!»
ابن هشام در «سيره» آورده است كه: رسول خداصلى الله عليه وآله ديد كه مردم در حركت به سوى جيش اسامه كُندى مىنمايند. در حالى كه در شدّت مرض خود بود دستمالى بر سر بسته، و از منزل بيرون شد، تا بر روى منبر نشست؛ و مردم گفته بودند درباره امارت اسامه: جوان تازهاى را بر تمام مهاجرين و أنصار حاكم كرده است. پيامبر حمد و ثناى خداوندى را بجاى آورده آن طور كه خداوند سزاوار حمد و ثنا بود، و سپس گفت: اى مردم لشگر اسامه را حركت دهيد! سوگند به جان خودم كه شما همين ايرادى را كه درباره پدرش داشتيد درباره او داريد . او مرد لايقى است براى رياست لشگر همانند پدرش كه لايق بود (151) .
آنگاه رسول خداصلى الله عليه وآله از منبر پائين آمد و مردم در رفتن و تجهيز لشكر سرعت كردند (152) .
ابن سعد با سند خود از أبوسعيد خُدرى از رسول خداصلى الله عليه وآله روايت مىكند كه فرمود: اِنّى اُوشِكُ أنْ اُدْعَى فَاُجِيبَ، وَ إنّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثّقَلَيْنِ : كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِى، كتَابُ اللهِ حَبْلٌ مَمْدودٌ مِنَ السّماءِ إلَى الأرْضِ وَ عِتْرَتِى أهْلَ بَيْتِى. وَ إنّ اللّطِيفَ الْخَبِيرَ أخَبَرنِى: أنّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتّى يَرِدَا عَلَىّ الْحَوْضَ، فَانْظُرُوا كَيْفَ تَخْلُفُونّى فِيهِمَا ! (153)
«نزديك است كه من از طرف پروردگارم دعوت شوم و اجابت كنم، و من در ميان شما دو متاع نفيس و گرانقدر باقى مىگذارم: كتاب خدا و عترت خود را! كتاب خداوند كه ريسمانى است كه ميان آسمان و زمين كشيده شده است، و عترت من كه اهل بيت من مىباشند. و تحقيقاً خداوند لطيف و خبير به من خبر داده است كه: آن دو از هم جدا نمىشوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. اينك شما بنگريد كه چگونه حقّ مرا در اين دو يادگار بجامانده، رعايت مىكنيد؟ !»
شيخ مفيد در «ارشاد» گويد: و از امورى كه بر فضيلت و برترى اميرالمؤمنينعليه السلام مىافزايد و او را به جلالت رتبه و منزلت اختصاص مىدهد، امور مختلف و متعددى است كه بعد از حجّة الوداع براى رسول الله رخ داد و قضايا و حوادثى است كه به قضا و قدر خداوندى اتّفاق افتاد. از جمله آنكه چون رسول الله دانست كه ارتحالش از اين جهان نزديك است بنابر اين آنچه را كه بيانش لازم بود براى امّت خويش بازگو كرد؛ فلهذا براى خود قائم مقام و خليفهاى در ميان مسلمين قرار داد و آنها را از اختلاف و فتنه پس از خود بر حذر داشت، و اكيداً آنان را به تمسّك به سنّت خود و اجماع و اتّفاق توصيه و سفارش نمود، و بر اقتداء به عترت خود و اطاعت و نصرت و حراست و محافظت از آنها، و اعتصام و تمسّك به ايشان در دين توصيه نمود، و از مخالفت و كنارهگيرى بر حذر داشت. و از جمله بياناتى كه به اتّفاق و اجماع بيان فرمود و روايات بر آن دلالت دارد اين است كه فرمود:
أيّهَا النّاسُ! انّى فَرَطُكُمْ وَ أنْتُمْ وَارِدُونَ عَلَىّ الْحَوْضَ. ألاَ وَ إنّى سَائِلُكُمْ عَنِ الثّقَلَيْنِ! فَانْظُرُوا كَيْفَ تَخْلُفُونّى فِيهِمَا، فَإنّ اللّطِيفَ الْخَبيرَ نَبّأنِى أنّهُمَا لَنْيَفْتَرِقَا حَتّى يَلْقَيَانِى. وَ سَأَلْتُ رَبّى ذَلِكَ فَأعْطاَنِيهِ. ألاَ وَ إنّى قَدْ تَرَكْتُهُمَا فِيكُمْ: كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِى أهْلَ بَيْتِى، لاَتَسْبِقُوهُمْ فَتَفَرّقُوا، وَ لاَ تَقْصُرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِكُوا، وَ لاَ تُعَلّمُوهُمْ فَاِنّهُمْ أعَلَمُ مِنْكُمْ!
أيّهَا النّاسُ! لاَ اُلْفِيَنّكُمْ بَعْدِى تَرْجِعُونَ كُفّاراً يَضْرِبُ بَعْضُكُمْ رِقَابَ بَعْضٍ! فَتَلْقَوْنِى فِى كَتِيبَةٍ كَبَحْرِ السّيْلِ الْجَرّارِ! ألاَ وَ إنّ عَلِىّ بْنَ أبِيطَالِبٍعليه السلام أخِى وَ وَصِيّى، يُقَاتِلُ بَعْدِى عَلَى تَأوِيلِ الْقُرْآنِ كَمَا قَاتَلْتُ عَلَى تَنْزِيلِهِ.
وَ كَانَصلى الله عليه وآله يَقُومُ مَجْلِساً بَعْدَ مَجْلِسٍ بِمِثْلِ هَذَا الْكَلامِ وَ نَحْوِهِ.
«اى مردم! من جلودار شما هستم و پيشاپيش شما مىروم، و شما پس از من بر من در كنار حوض كوثر وارد مىشويد! آگاه باشيد كه من از دو چيز ذيقيمت و پربها ازشما مؤاخذه مىكنم، پس بنگريد كه چگونه مرا در آن دو حفظ نموده، شرائط خلافت را بجاى مىآوريد؟! چون خداى لطيف و خبير به من خبر داده است كه آن دو از هم تفرّق پيدا نمىكنند تا مرا ديدار كنند، و من از خدايم اين تمنّى را نمودهام و او مسئلت مرا برآورده و خواهشم را به من عطا نموده است. آگاه باشيد كه من آن دو چيز را در ميان شما باقى گذاردم: كتاب خدا و عترت من كه اهلبيت من هستند، شما از ايشان سبقت نگيريد كه متفرّق و متشتّت مىگرديد، و از آنها عقب نيفتيد و عمداً كوتاهى نكنيد كه هلاك مىشويد، و شما به آنان چيزى را نياموزيد چرا كه از شما داناترند.
اى مردم من پس از خودم شما را چنين نيابم كه به كفر برگشته و بعضى گردن ديگر را بزنيد آنگاه در ميان سپاهى همانند درياى سيل خروشان مرا ديدار كنيد! آگاه باشيد كه علىّ بن ابيطالب برادر من و وصىّ من است، بعد از من با مردم براى قبول مفاد و تأويل قرآن جنگ مىكند همان طور كه من براى قبول ظاهر و تنزيل آن جنگ نمودهام.
و رسول خداصلى الله عليه وآله پيوسته در مجلسى پس از مجلس ديگر اين گفتار را تكرار نموده و تذكّر مىداد.»
سپس پرچم امارت را براى اُسامة بن زيد بن حارثه بست، و به او امر كرد تا با تمامى امّت حركت كند، و به سوى همان جائى كه پدرش در بلاد روم شهيد شد، برسد. و رأى رسول الله بر اين شد كه جماعتى از متقدّمان از مهاجرين و أنصار در عسكر اسامه باشند، تا اينكه هنگام رحلتش در مدينه كسى نباشد تا در رياست اختلاف كند و طمع بر تقدّم در رياست بر مردم داشته باشد، و امر خلافت و امامت براى آن كسى كه خودش معيّن كرده است، محكم و مستحكم گردد و مُنازعى در اين بين پيدا نشود.
رسول خداصلى الله عليه وآله روى همين منظور عقد امارت را براى اسامه بست و در بيرون رفتن مخالفان و إخراجشان از مدينه جِدّ و جَهْد داشت و اُسامه را مأمور نمود كه مُعَسْكَر خود را در يك فرسخى (جُرْف) خارج مدينه قرار دهد و مردم را تحريض و ترغيب بر خروج مىنمود و از دو دلى و تلوّن و كندى و سستى جِدّاً منع مىنمود.
رسول خدا در همين امر بود كه مرضى كه در آن رحلت كرد به او عارض شد. و چون احساس مرض مرگ نمود (154) دست على را گرفت و به دنبال او جماعتى از مردم بودند و متوجّه به سوى بقيع شد و به همراهانش گفت: من مأمور شدهام براى مردگان بقيع استغفار كنم. مردم با پيامبر آمدند تا در ميان قبور بقيع رسيدند. پيامبر گفت: السّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أهْلَ الْقُبُورِ، لِيَهْنِئْكُمْ مَا أصْبَحْتُمْ فِيهِ مِمّا فِيهِ النّاسُ! أقْبَلَتِ الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللّيْلِ الْمُظْلِمِ يَتْبَعُ أوّلَهَا آخِرُهَا. «سلام بر شما خفتگان در ميان قبرها! گوارا باد براى شما سعادت و نجاتى كه با آن از دنيا رفتهايد و به فساد و فتنه امروز مردم مبتلا نشديد! فتنهها همانند پارههاى سياه شب ظلمانى روى آورده است كه آخرين آنها به دنبال و پيرو أوّلين آنهاست!»
پس از آن رسول خداصلى الله عليه وآله براى أهل بقيع استغفار و طلب غفران طولانى نمود و روى به أميرالمؤمنينعليه السلام كرده گفت: جبرائيل در هر سال قرآن را يكبار عرضه مىداشت و در امسال دوبار عرضه داشته است و من محملى براى آن نمىيابم مگر رسيدن اجل و مردنم را.
و سپس فرمود: اى على! مرا مخيّر گردانيدند ميان خزائن دنيا و جاودان زيستن در دنيا و ميان بهشت، و من لقاء پروردگارم و بهشت را اختيار نمودم. چون مرگ من فرارسيد، مرا غسل بده و عورت مرا بپوشان، زيرا اگر كسى چشمش بدان افتد كور مىشود.
در اين حال رسول خدا به منزل مراجعت نمود و سه روز به حالت تب گذراند، و سپس در حالى كه سر خود را با دستمالى بسته بود و با دست راست بر أميرالمؤمنينعليه السلام و بر دست چپ بر فضل بن عبّاس تكيه داده بود به سوى مسجد روان شد و بر منبر بالا رفت و بروى آن نشست و گفت:
مَعَاشِرَ النّاسِ! قَدْ حَانَ مِنّى خُفُوقٌ مِنْ بَيْنِ أظْهُرِكُمْ، فَمَنْ كَانَ لَهُ عِنْدِى عِدَةٌ فَلْيَأتِنِى اُعْطِهِ إيّاهَا! وَ مَنْ كَانَ لَهُ عَلَىّ دَيْنٌ فَلْيُخْبِرْنِى بِهِ! مَعَاشِرَ النّاسِ! لَيْسَ بَيْنَ اللهِ وَ بَيْنَ أحَدٍ شَىْءٌ يُعْطِيهِ بِهِ خَيْراً أوْ يَصْرِفُ عَنْهُ شَرّاً إلاّ الْعَمَلُ! أيّهَا النّاسُ ! لاَيَدّعِى مُدّعٍ وَ لاَ يَتَمَنّى مُتَمَنّ، وَ الّذى بَعَثَنِى بِالْحَقّ نَبِيّا لاَ يُنْجِى إلاّ عَمَلٌ مَعَ رَحْمَةٍ، وَ لَوْ عَصَيْتُ لَهَوَيْتُ. اللّهُمّ هَلْ بَلّغْتُ؟! (155)
«اى جماعت مردم نزديك است كه من از ميان شما پنهان شوم! به هر كس كه وعدهاى دادهام بيايد وعدهاش را بدهم. و كسى كه از من طلبى دارد مرا إعلام نمايد! اى جماعت مردم! ميان خدا و مردم واسطه و سببى نيست كه خداوند بدان علّت خيرى را بدون عنايت كند و يا شرّى را از او برگرداند، مگر عمل. اى جماعت مردم! بنابر اين هيچ مدّعى نمىتواند ادّعا كند و هيچ آرزومندى نمىتواند آرزو داشته باشد كه وى بدون عمل به جهت ديگرى به بهشت مىرود و يا از جهنّم بركنار مىشود. قسم به آن خدائى كه مرا به حقّ برانگيخته است، چيزى نمىتواند نجات دهد مگر عمل انسان توأم با رحمت خداوند. و اگر من هم گناه كنم سقوط مىكنم. بار پروردگارا! تو گواه باش كه آيا من تبليغ كردم و آنچه بر عهده داشتم رساندم؟! (156) »
پس از اين خطبه، پيغمبراكرمصلى الله عليه وآله از منبر به زير آمد و با مردم نماز خفيفى ادا كرد و داخل منزلش شد و در آن وقت، در حجره اُمّسلمه بود، و يكروز يا دو روز در آنجا توقّف فرمود. آنگاه عائشه به سوى اُمّسَلمه ـ رضى الله عنها ـ آمد، و از او درخواست كرد تا رسول خدا را به حجره خود برد و خود مباشرت مرض او كند، و از ساير زنان رسولالله نيز درخواست كرد، همگى إذن دادند، و رسول خدا به حجرهاى كه عائشه در آن سكنى داشت منتقل شد، و چند روز مرضش به طول انجاميد و شدّت كرد. بلال هنگام نماز صبح آمد و رسول اللهصلى الله عليه وآله در تاب مرض بود، بلال ندا كرد: الصّلَوةَ يَرْحمكُمُ اللهُ . رسول خدا از نداى بلال متوجّه موقع نماز شد و گفت: بعضى از مردم با مردم نماز بخوانند . من الآن به توجّه نفس خويش مشغولم. عائشه گفت: أمركنيد أبوبكر نماز كند، حفصه گفت: أمر كنيد عمر نماز كند.
رسول خداصلى الله عليه وآله چون ديد اين دو نفر در حالى كه هنوز خودش زنده است اين طور حريصند در اينكه آوازه پدر خود را بلند كنند و جلال و عظمتش را بنمايانند، و مفتون و شيفته اين نام و نشان هستند، فرمود: اُكْفُفْنَ فَإنّكُنّ صُوَيْحِبَاتُ يُوسُفَ! «دست از اين شخصيّت طلبى برداريد، شما تحقيقاً مانند زنان فتنهگر زمان يوسف مىباشيد كه هر يك در پنهانى براى يوسف پيغام عمل شنيع و مراوده فرستادند!»
پيامبر خداصلى الله عليه وآله از ترس آنكه مبادا يكى از آن دو نفر با مردم نماز بخوانند، خود برخاست كه به مسجد برود. پيامبر آن دو را امر كرده بود كه با اُسامه از مدينه خارج گردند، و خبرى از تخلّف آنها نداشت. أمّا چون از عائشه و حفصه آن گفتارشان را شنيد، دانست كه آنها از امر وى تخلّف نمودهاند.
پيامبرصلى الله عليه وآله در رفتن به مسجد مبادرت كرد براى آنكه فتنه را بخواباند و شبهه را زايل نمايد. و چون ايستاد از شدّت ضعف قدرت آن را نداشت كه بر روى زمين قرار گيرد. دستهاى او را علىّبن ابيطالبعليه السلام و فضلبن عبّاس گرفتند و او بر آنها تكيه داده و در حالى كه از شدّت مرض و ضعف پايهاى مباركش بر زمين كشيده مىشد داخل مسجد شد.
چون داخل مسجد شد، ديد أبوبكر مبادرت به نماز كرده است و در محراب ايستاده است. حضرت با دست خود اشاره فرمود كه: عقب برو! ابوبكر عقب رفت، و رسول خدا جاى او ايستاد و تكبير گفت و همان نمازى را كه ابوبكر خوانده بود از اوّل شروع كرد و اعتنائى بر مقدارى از نماز كه أبوبكر خوانده بود ننمود.
چون رسول خدا به منزل بازگشت أبوبكر و عُمر را با جماعتى كه در مسجد حضور داشتند نزد خود فراخواند، و سپس فرمود: ألَمْآمُرْكُمْ أنْ تُنْفِذُوا جَيْشَ اُسَامَةَ؟! «آيا من به شما امر نكردم كه لشكر اسامه را روان سازيد؟!»
گفتند: بَلَى يَا رَسُولَ اللهِ «آرى اى رسول خدا!»
حضرتفرمود: فَلِمَ تَأخّرْتُمْ عَنْ أمْرِى؟!«پس چرا از اجراء امر من تأخير كرديد؟ !»
أبوبكر گفت: من خارج شدم پس از آن برگشتم تا ديدار و عهدم را با تو تجديد نمايم! عمر گفت: من از مدينه بيرون نرفتم براى آنكه دوست نداشتم أحوال تو را از قافله بپرسم!
رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: نَفّذُوا جَيْشَ اُسَامَةَ! نَفّذُوا جَيْشَ اُسَامَةَ ! سه بار فرمود: «جيش اسامه را بيرون بريد! جيش اسامه را حركت دهيد.» و سپس از ناراحتى و تَعَبى كه پيدا كرده بود و از غصّه و أسفى كه بر وى عارض شده بود، بيهوش شد (157) . لحظهاى بيهوش ماند و مسلمين صدا به گريه بلند كردند و ناله و زارى از زنان و أولاد آن حضرت و زنان مسلمين و جميع حضّار از مسلمانان بالا گرفت. در اين حال رسول خداصلى الله عليه وآله به هوش آمد و نگاهى به آنها نمود و گفت: ائْتُونِى بِدَواةٍ وَ كَتِفٍ لِأكْتُبَ لَكُمْ كِتَاباً لاَتَضِلّوا بَعْدَهُ أبَداً! «دوات و كتف براى من بياوريد تا من براى شما نوشتهاى بنويسم كه در أثر آن ابداً گمراه نشويد!»
در اين حال نيز پيامبر بيهوش شد. بعضى از حاضران برخاستند تا دوات و كتفى بياورند. عُمَر گفت: اِرْجِعْ فَإنّهُ يَهْجُرُ «برگرد! او هذيان مىگويد.» آن مرد برگشت و حاضران در مجلس از كوتاهى كردن در احضار دوات و كتف پشيمان بودند و در ميان خود زبان به ملامت يكديگر گشوده مىگفتند: إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَيْهِ راجِعُونَ. ما از مخالفت أمر رسول خدا ترسناكيم.
چون رسول خدا به هوش آمد، بعضى گفتند: اينك براى تو دوات و كتف بياوريم اى رسول خدا؟ !
فرمود: أبَعْدَ الّذِى قُلْتُمْ؟! لاَ، وَلَكِنّى اُوصيكُمْ بِأهْلِ بَيْتِى خَيْراً . «آيا پس از آنچه گفتيد؟! نه، وليكن من به شما سفارش مىكنم كه با أهل بيت من به خوبى عمل كنيد!» پيامبر روى خود را از آن مردم برگردانيد. آنها برخاستند و عبّاس و فضل بن عبّاس و علىّبنابيطالبعليه السلام و أهل بيت او فقط باقى ماندند.
عبّاس گفت: اگر امر إمارت پس از تو در ما مستقر مىشود ما را بدان بشارت بده و اگر مىدانى كه ما محكوم إمارتهاى غير خواهيم شد، سفارش ما را به آنها بنما! رسول خدا فرمود: أنْتُمُ الْمُسْتَضْعَفُونَ مِنْ بَعْدِى! «شما بعد از من مورد تعدّى و ستم قرار خواهيد گرفت .» و ديگر رسول خدا سكوت كرد (158) .
جماعت حاضر برخاستند و از حيات رسول الله مأيوس شده و در حال گريه بيرون رفتند (159) .
آنچه را كه ما در اينجا آورديم از عالم بصير فقيه و متكلّم شيعه أبُوعَبدالله محمّدبن محمّدبن نُعمان، شيخ مفيد است كه در سال 336 و يا 338 متولّد، و در سنه 413 هجرى قمرى رحلت كرده و عظمت و جلالش از توصيف بيرون است.
علماى شيعه مىگويند: عمر مىدانست كه رسول خداصلى الله عليه وآله مىخواهند كتباً وصيّت به أميرالمؤمنين علىّ بن ابيطالب و إمامان از ذرّيّه او تا حضرت قائم بنمايند فلهذا از آوردن دوات و كتف جلوگيرى كرد و مجلس را بهم زد و نسبت هذيان و ياوهگوئى به رسول الله داد و به همين جهت در مدينه ماند و از خارج شدن با جيش اُسامه تخلّف كرد و صريحاً نقض سنّت رسول خدا را نموده، و به گفتار آن حضرت: إنّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثّقَلَيْنِ : كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِى أهْلَ بَيْتِى نه تنها ترتيب أثر نداد، بلكه با تمام قوا خود و دستيارانش در هدم آن كوشيدند.
ما در اينجا اينك به حول الله و قوّته از معتبرترين كتب و صحاح أهل سنّت همين مطالب را مىآوريم و اثبات مىكنيم جميع اين مطالب و قضايا را خودشان ذكر كردهاند و معذلك كوركورانه و على العمياء بنابر تعصّب جاهلى از او تبعيّت مىكنند و از آن زمان تا به حال و تا ظهور امام بحقّ حضرت مهدى ـ عجّل الله فرجه الشريف ـ ظالمانه و ستمگرانه شيعه را منكوب و مخذول و مظلوم قرار داده و مىدهند. و بنابر اين إثبات إمام شناسى ما بر أساس قول إجماعى و اتّفاقى است نه بر أساس خصوص أقوال علماء شيعه و روايات و منهاج أئمّه آنهاعليهم السلام.
ما در اينجا به طورى بحث خواهيم نمود كه هر عالم متتبّع از أهل سنّت را متقاعد كند و خواه ناخواه او را در سلك تشيّع و إمامت كشد. زيرا بحث اجتهادى بر اساس مبانى مسلّمه خود آنها در اُصول عقائد براى آنها الزامى است.
ابنسَعْد در «طبقات» با سند خود از أبومُوَيْهِبَه غلام رسول خدا روايت مىكند كه رسول خداصلى الله عليه وآله در وسط شب گفتند: من مأمور شدهام براى أهل بقيع استغفار كنم، بيا با هم برويم!
آن حضرت به راه افتاد، من هم با او بودم تا به بقيع آمد و براى مردگان آنجا دعا و استغفار طولانى نمود و سپس خطاب به آنها گفت: لِيَهْنِئْكُمْ مَا أصْبَحْتُمْ مِمّا أصْبَحَ فِيهِ النّاسُ فِيهِ! أقْبَلَتِ الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللّيْلِ الْمُظْلِمِ يَتْبَعُ بَعْضُهَا بَعْضاً، يَتْبَعُ آخِرُهَا أوّلَهَا، الآخِرَةُ شَرّ مِنَ الْاُولَى (160) ، (161) . «گوارا باد براى شما سعادت و نجاتى كه با آن از دنيا رفتهايد و به فساد و فتنه امروز مردم مبتلا نشديد! فتنهها به مثابه پارههاى ظلمانى شب تاريك روى آورده است بعضى به دنبال بعضى دگر، فتنه آخر به دنبال و پيرو فتنه أوّل است، و فتنه آخر از فتنه أوّل بدتر و شرّ آفرينتر است.»
اين دعا و استغفار همان مطلب شيخ مفيد است، منتهى در آنجا مىگويد با علىّبن أبيطالب به بقيع رفته و در اينجا با أبومُوَيْهبه. أصل مطلب كه إخبار از فتنههاى تاريك و ظلمانى است، در هر دو تفاوتى ندارد.
حاكم در «مستدرك» با سند خود از جماعتى از عائشه نقل مىكند كه: أوّلين وقتى كه مرض بر رسول الله عارض شد در حجره مَيْمُونَه بود. از آنجا بيرون آمد در حالىكه دستمالى بر سر بسته بود در ميان دو مرد به طورى كه پايهايش به زمين كشيده مىشد. در طرف راست او عبّاس بود و در طرف چپْ مردى دگر. عبيدالله راوى روايت گويد: ابنعبّاس به من گفت : آن مرد دگر كه در طرف چپ حضرت بود على بود (162) .
و طبرى در تاريخ خود، با سند خود از عائشه روايت مىكند كه گفت: چون مرض به رسول الله رسيد و او در حجرههاى همسرانش به نوبه خودشان گردش مىنمود، و در حال بدو مرض در حجره ميمونه بود، از زنان خود خواست در حجره من پرستارى شود، آنها إجازه دادند. (163) رسول خدا از آنجا در ميان دو مرد كه از أهلش بودند خارج شد، يكى فضلبن عبّاس و مردى ديگر، به طورى كه گامهايش بر روى زمين كشيده مىشد و سر خود را بسته بود، تا در حجره من داخل شد. عبيدالله راوى حديث مىگويد: من اين حديث را براى ابنعبّاس نقل كردم. گفت : مىدانى آن مرد دگر كه بود؟! گفتم: نه. گفت: او علىّبن ابيطالب بود، وليكن عائشه قدرت ندارد نام على را به نيكى برد، در حالى كه مىتوانست بگويد ميان فضلبن عباس و علىّبن أبيطالب (164) .
اين روايات نيز به مضمون همان روايت شيخ مفيد است ليكن در اينجا فقط عائشه بجاى زبان باز كردن به نام على كه طاقتش را نداشته است به عبارت رَجُلٌ آخَر (مردى ديگر) بيان كرده است.
1ـ بُخَارى در «صحيح» خود، با سند خود از عبيداللهبن عبدالله از ابنعبّاس روايت مىكند كه او گفت: لَمّا حُضِرَ رَسُولُ اللهِصلى الله عليه وآله وَ فِى الْبَيْتِ رِجَالٌ فِيهِمْ عُمَرُبْنُ الْخَطّابِ، قَالَ النّبِىّصلى الله عليه وآله: هَلُمّ (165) أكْتُبْ لَكُمْ كِتَاباً لاَتَضِلّوا بَعْدَهُ!
فَقَالَ عُمَرُ: إنّ النّبِىّ قَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الْوَجَعُ، وَ عِنْدَكُمُ القُرْآنُ . حَسْبُنَا كِتَابُاللهِ، فَاخْتَلَفَ أهْلُ الْبَيْتِ فَاخْتَصَمُوا، مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ: قَرّبُوا يَكْتُبْ لَكُمُ النّبِىّ كِتَاباً لَنْتَضِلّوا بَعْدَهُ، وَ مِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ مَا قَالَهُ عُمَرُ.
فَلَمّا أكْثَرُوا اللّغْوَ وَ الْاخْتِلافَ عِنْدَ النّبِىّ، قَالَ لَهُمْ رَسُولُاللهِصلى الله عليه وآله: قُومُوا.
فَكَانَ ابْنُعَبّاسٍ يَقُولُ: إنّ الرّزِيّةَ كُلّ الرّزِيّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِاللهِصلى الله عليه وآله وَ بَيْنَ أنْيَكْتُبَ لَهُمْ ذَلِكَ الْكِتَابَ مِنِ اخْتِلاَفِهِمْ وَ لَغَطِهِمْ. (166) ، (167)
«چون زمان مرگ رسولخداصلى الله عليه وآله فرارسيد و در حجره آن حضرت مردانى بودند كه از جمله آنها عمربن خطّاب بود، رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: بيائيد براى شما نوشتهاى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد! عمر گفت: تحقيقاً مرض و درد بر پيغمبر غلبه كرده است و در نزد شما قرآن است و ما را كتاب خدا بس است. اهل خانه اختلاف كردند و كار به منازعه كشيد. بعضى از آنها مىگفتند: نزديك بياوريد تا پيغمبر براى شما نوشتهاى بنويسد كه پس از آن گمراه نشويد! و بعضى از آنها مىگفتند همان گفتار عمر است.
چون كار منازعه و خصومت بالا كشيد و در حضور پيغمبر اختلاف و سخنان لغو و ردّ و بدلها را زياد كردند رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: برخيزيد!
عادت ابنعبّاس اين بود كه پيوسته مىگفت: حقيقةً مصيبت بزرگ كه تمام مصيبتها را در برداشت اين بود كه ميان رسول اللهصلى الله عليه وآله و ميان اينكه آن نوشته را براى آنان بنويسد، حائل شده و به واسطه اختلافشان و سخنان در هم و برهم و غير مفهوم و مبهم نگذاردند، منظور رسول الله عملى گردد.»
اين حديث از أحاديثى است كه در نزد عامّه شكّى در صحّت و صدور آن نيست، (168) زيرا بخارى از ابراهيمبنموسى، ازهِشام، ازمُعَمّر، و نيز از عبداللهبنمحمّد، از عبدالرزّاق، از مُعَمّر، از زُهْرِى، از عبيدالله بن عبدالله، از ابنعبّاس روايت كرده است. و در توثيق و تعديل اينها در نزد عامّه شبههاى نيست.
2ـ و نيز بخارى در «صحيح» خود، از يحيى بن سليمان، از ابن وَهَب، از يونس بن شهاب، از عبيدالله بن عبدالله، از ابنعبّاس روايت كرده است كه او گفت: لَمّااشْتَدّ بِالنّبِىّصلى الله عليه وآله وَجَعُهُ قَالَ: ائْتُونِى بِكِتَابٍ أكْتُبْ لَكُمْ كِتَاباً لاَتَضِلّوا بَعْدَهُ! قَالَ عُمَرُ: إنّ النّبِىّصلى الله عليه وآله غَلَبَهُ الْوَجَعُ وَ عِنْدَنَا كِتَابُ اللهِ حَسْبُنَا. فَاخْتَلَفُوا وَ كَثُرَ اللّغَطُ.
قَالَ: قُومُوا عَنّى وَ لاَيَنْبَغِى عِنْدى التّنَازُعُ. فَخَرَجَ ابْنُعَبّاسٍ يَقُولُ : إنّ الرَزِيّةَ كُلّ الرّزِيّةِ مَا حَالَ بَيْنَ رَسُولِ اللهِصلى الله عليه وآله وَ بَيْنَ كِتَابِهِ (169) .
«چون مرض و درد عارض بر رسول خداصلى الله عليه وآله شدّت يافت فرمود: كتابى براى من بياوريد تا براى شما نوشتهاى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد! عمر گفت: تحقيقاً بر رسولصلى الله عليه وآله درد و مرض غلبه كرده است و در نزد ما كتاب خداست كه ما را كافى است. پس اختلاف كردند و سخنان بلند و داد و فرياد زياد شد.
رسول خدا فرمود: از نزد من برخيزيد و در حضور من تنازع و مخاصمه سزاوار نيست! ابنعبّاس از مجلس خارج شده مىگفت: تحقيقاً مصيبت بزرگ، آن مصيبتى كه تمام مصائب را در بردارد آن است كه: در ميان رسولاللهصلى الله عليه وآله و ميان نوشتهاى كه مىخواست بنويسد جدائى افتاد.»
اين حديث نيز از أحاديث صحيحه در نزد عامّه است و در روات آن شبهه و ترديدى وجود ندارد .
3ـ و همچنين بخارى از قَبِيصَه، از ابن عُيَيْنَه، از سُلَيمان أحْول، از سعيدبن جُبَيْر، از ابنعبّاس روايت كرده است كه او گفت:
يَوْمُ الْخَمِيسِ وَ مَا يَوْمُ الْخَمِيسِ؟ ثُمّ بَكَى حَتّى خَضَبَ دَمْعُهُ الْحَصْبَاءَ . فَقَالَ: اشْتَدّ بِرَسُولِ اللهِصلى الله عليه وآله وَجَعُهُ يَوْمَ الْخَمِيسِ فَقَالَ : ائْتُونِى بِكِتَابٍ أكْتُبْ لَكُمْ كِتَاباً لَنْتَضِلّوا بَعْدَهُ أبَداً. فَتَنَازَعُوا ـ وَ لاَيَنْبَغِى عِنْدَ نَبِىّ تَنَازُعٌ ـ فَقَالُوا: هَجَرَ رَسُولُ اللهِصلى الله عليه وآله.
قَالَ: دَعُونِى! فَالّذِى أنَا فِيهِ خَيْرٌ مِمّا تَدْعُونِى اِلَيْهِ. وَ أوْصَى عِنْدَ مَوْتِهِ بِثَلاَثٍ: أخْرِجُوا الْمُشْرِكينَ مِنْ جَزِيرَةِ الْعَرَبِ، وَ أجِيزُوا الْوَفْدَ بِنَحْوِ مَا كُنْتُ اُجِيزُهُمْ، وَ نَسِيتُ الثّالِثَةَ. (170) ، (171)
«روز پنجشنبه، و هيچ مىدانى روز پنجشنبه چيست؟! در اين حال به قدرى ابنعبّاس گريه كرد كه اشكهايش ريگهاى زمين را تر كرد. آنگاه گفت: مرض و درد رسول اللهصلى الله عليه وآله در روز پنجشنبه شدّت كرد، فلهذا گفت: كتابى بياوريد تا براى شما نوشتهاى بنويسم كه پس از آن هيچ وقت گمراه نشويد. در اين حال حاضران با هم تنازع كردند ـ در صورتى كه به هيچ گونه و هيچ قسم در حضور پيغمبرى تنازع و دعوا جايز نيست ـ پس گفتند: رسول خداصلى الله عليه وآله ياوه و هذيان مىگويد.
پيامبر گفت: واگذاريد مرا، زيرا آنچه من در آن هستم بهتر است از آنچه شما مرا به سوى آن مىخوانيد. و در وقت مرگش درباره سه چيز وصيّت نمود: أوّل آنكه مشركين را از جزيرة العرب خارج كنيد! دوم آنكه: به ميهمانان وارد كه دستهجمعى از نقاط مختلف مىآيند، به همان طورى كه من جايزه مىدادم شما هم جايزه بدهيد! و سوم وصيّتى را كه نمود من فراموش كردهام.»
مُسْلِم نيز در «صحيح» خود، در آخر كتاب وصايا، سه روايت در اين باره ذكر كرده است. اولى بعينها همين مضمون روايت سومى است كه ما از بخارى ذكر كرديم، با اين تفاوت كه أوّلاً بجاى عبارت فَقَالُوا: هَجَرَ رَسُولُاللهِ دارد: وَ قَالُوا: مَا شَأنُهُ؟ أهَجَرَ؟ اسْتَفْهِمُوهُ!
«و گفتند: رسولخدا درچه حالى است؟ آيا هذيان مىگويد؟ از او سؤال كنيد!»
و ثاثياً در عبارت وَ نَسِيتُ الثّالِثَةَ آورده است: وَ سَكَتَ عَنِ الثّالِثَةِ، أوْ قَالَهَا فَاُنْسِيتُهَا. (172) «و از سومى ساكت شد و يا اينكه آن را گفت و من فراموش كردم.»
و سومى بعينها همين مضمون روايت أوّلى است كه ما از بخارى نقل كرديم (173) .
بايد دانست كه اين دو روايت را مسلم با اسناد ديگرى غير از اسناد بخارى ذكر كرده است، و فقط در جهت مضمون تطابق دارند. و دومى را از اسحقبن ابراهيم، از وَكيع، از مالك بنِ مِغْوَل، از طَلْحَةبن مُصرّف از سعيد بن جبير، از ابنعبّاس روايت مىكند كه او گفت : يَوْمُ الْخَمِيسِ وَ مَا يَوْمُ الْخَمِيسِ؟ ثُمّ جَعَلَ تَسِيلُ دُمُوعُهُ حَتّى رَأيْتُ عَلَى خَدّيْهِ كَأنّهَا نِظَامُ اللّؤلُؤ. قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِصلى الله عليه وآله: ائْتُونِى بِالْكَتِفِ وَ الدّوَاةِ (أوِ اللّوْحِ وَ الدّواةِ) أكْتُبْ لَكُمْ كِتَاباً لَنْتَضِلّوا بَعْدَهُ أبَداً. فَقَالُوا: اِنّ رَسُولَاللهِصلى الله عليه وآله يَهْجُرُ (174) .
«روز پنجشنبه، و اگر بدانى روز پنجشنبه چيست؟ دراين هنگام اشكهاى ابنعبّاس چنان جارى شد كه من بر سيما و دوگونه او ديدم گويا دو رشته از لؤلؤ سرازير است. ابنعبّاس گفت : رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: براى من كتف و دواتى (يا لوح و دواتى) (175) بياوريد، تا من براى شما نوشته اى بنويسم كه أبداً پس از آن گمراه نشويد! گفتند: تحقيقاً رسول خداصلى الله عليه وآله هذيان مىگويد.»
احمدبن حنبل سه حديثى را كه از بخارى ذكر كرديم، به عين همان اسناد و همان عبارات به ترتيب در ص 325 و ص 222 و ص 355 از جزء أوّل «مُسْند» خود روايت كرده است.
بارى اين حديث خواستنِ دوات و كتف، و منع عمر و نسبت ياوه سرائى به رسولخدا، و رزيّه يوم الخميس كه ابنعبّاس بر آن مىگريست هرگاه كه ياد آن روز و آن داستان را مىنمود، از قضاياى مشهوره و معروفه در نزد أصحاب سِيَر و سُنَن و أخبار است. بزرگان از عامّه در كتب خود ذكر كردهاند و بدان اعتراف دارند (176) .
ابن سَعد در «طبقات» در اين زمينه، نُه حديث ذكر مىكند. حديث أوّل و سوم را كه ما از بخارى آورديم با حديث مَروى از مسلم، و حديثى از يحيى بن حمّاد با سند خود از سعيدبن جُبَير از ابنعبّاس، كه در آن بدين عبارت است: فَقَالَ بَعْضُ مَنْ كَانَ عِنْدَهُ : إنّ نَبِىّ اللهِ لَيَهْجُرُ. «پس بعضى از آنان كه نزد رسول خدا بودند، گفتند: تحقيقاً پيغمبر خدا هذيان مىگويد.»
و يك حديث از محمّدبن عبدالله انصارى، با سند خود از جابر بن عبدالله انصارى، و يك حديث از حَفص بن عمر حَوْضى، با سند خود از اميرالمؤمنين على ابن ابيطالبعليه السلام، و يك حديث از محمّد بن عمر با سند خود از جابر با دو حديث ديگر: أول از محمّد بن عمر، از هشام بن سعد، از زيدبن أسْلَم، از پدرش، از عمربن خطّاب كه او گفت:
كُنّا عِنْدَ النّبِىّصلى الله عليه وآله وَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ النّساءِ حِجَابٌ . فَقَالَ رَسُولُ اللهِصلى الله عليه وآله: اِغْسِلُونِى بِسَبْعِ قِرَبٍ وَ أْتُونِى بِصَحِيفَةٍ وَ دَواةٍ أكْتُبْ لَكُمْ كِتَاباً لَنْتَضِلّوا بَعْدَهُ أبَداً! فَقَالَ النّسْوَةُ: ائْتُوا رَسُولَاللهِصلى الله عليه وآله بِحَاجَتِهِ! قَالَ عُمَرُ: فَقُلْتُ : اسْكُتْنَ فَاِنّكُنّ صِوَاحِبُهُ، إذَا مَرِضَ عَصَرْتُنّ اَعْيُنَكُنّ، وَ إذَا صَحّ أخَذْتُنّ بِعُنُقِهِ! فَقَالَ رَسُولُاللهِصلى الله عليه وآله هُنّ خَيْرٌ مِنْكُمْ !
«ما در نزد رسولاللهصلى الله عليه وآله بوديم در ميان ما و زنان پرده و حجابى فاصله بود. رسولخداصلى الله عليه وآله گفت: مرا با هفت مشك آب غسل دهيد و صحيفه و دواتى بياوريد تا براى شما نوشتهاى بنويسم كه پس از آن به هيچوجه گمراه نشويد؟ زنان گفتند: حاجت رسولاللهصلى الله عليه وآله را برآوريد! عُمر گفت: من به آنها گفتم: ساكت شويد! زيرا كه شما همخوابگان او هستيد كه چون مريض شود چشمهاى خود را مىفشاريد به ريختن اشك! و چون صحّت يابد دست به گردن او مىبريد (و معاشقه مىكنيد) (177) . رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: اين زنان از شما بهترند!»
اين روايت رانيز طبرانى در «أوسط» خود از عمر تخريج كرده است (178) .
دوم از محمّدبن عمر با سند خود از عكرمه، از ابنعبّاس كه او گفت: إنّ النّبِىّصلى الله عليه وآله قَالَ فِى مَرَضِهِ الّذِى مَاتَ فِيهِ: ائْتُونِى بِدَواةٍ وَ صَحِيفَةٍ أكْتُبْ لَكُمْ كِتَاباً لَنْتَضِلّوا بَعْدَهُ أبَداً! فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطّابِ : مَنْ لِفُلاَنَةَ وَ فُلاَنَةَ مَدَائِنِ الرّومِ؟ إنّ رَسُولَاللهِصلى الله عليه وآله لَيْسَ بِمَيّتٍ حَتّى نَفْتَحَهَا، وَ لَوْمَاتَ لاَنْتَظَرْنَاهُ كَمَا انْتَظَرَتْ بَنُو إسْرائيلَ مُوسَى. فَقَالَتْ زَيْنَبُ زَوْجُ النّبِىّصلى الله عليه وآله: ألاَ تَسْمَعُونَ النّبِىّصلى الله عليه وآله يَعْهَدُ إلَيْكُمْ؟! فَلَغَطُوا، فَقَالَ : قُومُوا! فَلَمّا قَامُوا قُبِضَ النّبِىّصلى الله عليه وآله مَكَانَهُ (179) .
«رسولخداصلى الله عليه وآله در همان مرضى كه رحلت كردند فرمودند: دوات و صحيفهاى بياوريد تا براى شما كتابى بنويسم كه أبداً پس از آن گمراه نگرديد! عمربن خطّاب گفت: كيست براى فتح فلان شهر و فلان شهر، شهرهاى روم؟ رسول خداصلى الله عليه وآله نمىميرد تا وقتى كه ما آن شهرها را فتح نمائيم. و اگر بميرد انتظار وى را خواهيم كشيد همان طور كه بنىاسرائيل انتظار موسى را كشيدند. زينب زوجه رسولخداصلى الله عليه وآله گفت: آيا شما نمىشنويد كه پيغمبرصلى الله عليه وآله دارد به شما وصيّت مىكند؟! آنان صداى خود را بلند كرده و به داد و بيداد و منازعه و دعوا پرداختند. رسولخدا فرمود: برخيزيد! چون برخاستند، در همان لحظه رسول خداصلى الله عليه وآله جانتسليم كرد.»
الآن كه مصادر اين حديث در اين رزيّه از كتب صحاح و سُنَنِ معتبر و درجه أوّل أهل سنّت مشخّص شد، (180) ما در پيرامون مفاد و ماحصل از آن چند بحث داريم.
بحث اوّل: از اين روايات به دست مىآيد كه: اين واقعه، واقعه دفعيّه نبوده است كه به مجرّد طرح رسول خدا بر كتابت، آنها هم بَدءاً إنكار نموده باشند بلكه از قرائن مشهوده به دست مىآيد كه رسول خدا از توطئه آنان بر ضدّ حكومت علىعليه السلام خبر داشته، و بنابر همين اساس جيش اسامه را بعث فرموده است. و چون از اخبار داخل منزل حضرت از سوى حزب نسوان مخالف، و از اخبار خارج كه به سمع مباركش در تأخير جيش اُسامه و تخلّف ابوبكر و عمر مىرسيد، خوب فهميده بود كه چه نقشههائى در كار است، فلهذا بر اساس اين شواهد و مشهودات، در چنين زمينهاى دوات و كتف طلب فرمود.
عمر و دستيارانش نيز بَدواً و ابتداءً در اين مجلس بهطور تصادف و ناگهانى جمع نشدهاند بلكه آنها پيوسته در مجالس خود گرد هم آمده و در راه أخذ ولايت و امارت مسلمين نقشهها مىكشيدند، و اين اجتماع او با همقطاران و همصداها با نقشه قبلى بوده است. چطور متصوّر است كه حضور عمر با تمام أعوانش كه به قدرى بودهاند كه در مجلس رسول الله ايجاد دو دستگى كردند و فرياد برآوردند و حَسْبُنَا كِتَابُ الله گفتند، تا به جائى كه با أصحاب مؤمن و مطيع كه در حجره رسول خدا بودند دو صفّ متمايز شده و بر آنها غلبه كنند، صدفه بوده و بهطور عادى خود بخود تحقق يافته باشد؟ آن هم در اين مجلسى كه پيشدار حاضران عمر است، و متكلّم اوست و رفقايش به دنبال سخن او بر گفتار رسول الله اعتراض كردند (181) .
در حديث أوّل بخارى ديديم كه ابنعبّاس مىگويد: أهل حجره اختلاف كردند و كار به خصومت كشيد. بعضى از ايشان گفتار رسول الله را تأييد مىنمودند كه: قَرّبُوا يَكْتُبْ لَكُمُ النّبِىّ كِتَاباً لَنْتَضِلّوا بَعْدَهُ، و بعضى از ايشان قول عمر را مىگفتند يعنى «رسولخدا هذيان مىگويد.» از اينجا معلوم مىشود: او پيشوا و پيشدار اعتراض بوده، و او أوّل ناطق به هَجْرِ رسولالله بوده است.
بحث دوم: بدون هيچ شبهه جملهاى را كه عمر گفته است، عبارت اِنّ رَسُولَ اللهِ يَهْجُرُ «رسول خدا ياوه و هذيان مىگويد» بوده است، امّا اصحاب سنن و اخبار چون ديدند كه اين عبارت از عمر بسيار مستهجن است به جهت تقليل استهجان و دفاع از ادب عمر، اين عبارت را به كلمه إنّ النّبِىّ قَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الْوَجَعُ «درد و مرض بر پيغمبر غلبه كرده است» تبديل كردند.
شاهد گفتار ما روايتى است كه ابن ابى الحديد در «شرح نهجالبلاغة» با تخريج أبوبكر أحمدبن عبدالعزيز جوهرى در كتاب «السقيفة» با إسناد خود به ابنعبّاس آورده است كه او گفت: لَمّا حَضَرَتْ رَسُولَ اللهِ الْوَفَاةُ وَ فِى الْبَيْتِ رِجَالٌ فيهِمْ عُمَرُبْنُ الْخَطّابِ، قَالَ رَسُولُاللهِ: ائْتُونِى بِدَوَاةٍ وَ صَحِيفَةٍ أكْتُبْ لَكُمْ كِتَاباً لاَتَضِلّونَ بَعْدَهُ (قال): فَقَالَ عُمَرُ كَلِمَةً مَعْنَاهَا أنّ الْوَجَعَ قَدْ غَلَبَ عَلَى رَسُولِ اللهِصلى الله عليه وآله، ثُمّ قَالَ: عِنْدَنَا الْقُرْآنُ، حَسْبُنَا كِتَابُ اللهِ.
فَاخْتَلَفَ مَنْ فِى الْبَيْتِ وَ اخْتَصَمُوا فَمِنْ قَائِلٍ: قَرّبُوا يَكْتُبْ لَكُمُ النّبِىّ، وَ مِنْ قَائِلٍ: مَا قَالَ عُمَرُ. فَلَمّا أكْثَرُوا اللّغَطَ وَ اللّغْوَ وَ الْاِخْتِلافَ غَضِبَصلى الله عليه وآله فَقَالَ: قُومُوا! إنّهُ لاَيَنْبَغِى لِنَبِىّ أنْ يُخْتَلَفَ عِنْدَهُ هَكَذَا. فَقَامُوا، فَمَاتَ رَسُولُاللهِصلى الله عليه وآله فِى ذَلِكَ الْيَوْمِ.
فَكَانَ ابْنُعَبّاسٍ يَقُولُ: إنّ الرّزِيّةَ مَا حَالَ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ كِتَابِ رَسُولِ اللهِصلى الله عليه وآله يَعْنِى الاخْتِلاَفَ وَ اللّغَطَ.
ابن أبى الحديد مىگويد: اين حديث را شيخين: محمّدبن اِسمعيل بخارى و مسلمبن حَجّاج قُشَيْرى در دو «صحيح» خود تخريج كردهاند، و كافّه محدّثين بر روايت آن اتّفاق دارند (182) .
چون ترجمه معناى اين حديث از جهت مضمون و مفاد با احاديثى كه در اينجا آورديم مشابه است، لهذا از ترجمه آن خوددارى نموده، و فقط به ذكر اين نكته كه شاهد ماست اكتفا مىكنيم و آن اين است كه:
در اينجا مىگويد: عمر كلمهاى گفت كه معنايش آن است كه درد و مرض بر رسولالله غلبه كرده است. و اين صريح است در آنكه سخن عمر چيز ديگرى بوده است و چون نخواستند عين آن سخن را بياورند آن را تبديل به مفاد و معنى نمودهاند. و آن كلمه همان هَجْر (183) است كه در پارسى به آن هذيان و ياوه گويند.
شاهد ديگر ما مقايسه و مقارنه فيمابين همين روايات مذكوره است كه چون آنها را رديف نموده و با هم مقايسه كنيم بدون شبهه به دست مىآيد كه: گفتار عمر إنّ النّبِىّ يَهْجُرُ بوده است.
بخارى در صحيحه اوّل و دوم كه نام معترض را صريحاً ذكر كرده است كه عمر بوده است گفته است كه: سخن او قَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الْوَجَعُ (بر او درد غلبه كرده است) بوده است و أمّا او در صحيحه سوم و نيز مسلم در صحيحه خود، نام او را بخصوصه نبرده، و با عنوان كلّى قَالوا (گفتند) ذكر كرده است و عين مَقول قول عمر را كه يَهْجُرُ بوده است آوردهاند . فَقَالُوا: هَجَرَ رَسُولُاللهِ. فَقَالُوا: إنّ رَسُولَ اللهِ لَيَهْجُرُ (184) . و ابن سعد در «طبقات» در روايتى كه از سعيدبن جبير ذكر كرديم مىگويد: فَقَالَ بَعْضُ مَنْ كَانَ عِنْدَهُ: إنّ نَبِىّاللهِ لَيَهْجُرُ (بعضى از آنان كه در حضور او بودند گفتند: پيغمبر خدا هذيان مىگويد.) در اينجاها چون گوينده يَهْجُرُ بخصوصه مشخّص نشده است و با عبارت قالوا (گفتند) و يا قَالَ بَعْضُ مَنْ كَانَ عِنْدَهُ (بعضى از كسانى كه در حضور او بودند) ذكر شده است، آوردن كلمه هَجَرَ و يَهْجُرُ (هذيان گفت، و هذيان مىگويد) را مستهجن نشمردهاند و ذكر كردهاند.
أمّا ما كه اين روايات را تطبيق و مقايسه مىنمائيم به خوبى براى ما روشن است كه: گوينده يَهْجُرُ در قالُوا، و يا بَعْضُ مَنْ كَانَ عِنْدَهُ، همان عمر است كه در آن روايات، حِمَايةً له و لِشَأنه اين محرّفين و مُبدّلين و محاميان از اريكه استبداد و ستم، آن را تبديل به قَدْ غَلَبَ عَلَيْه الْوجَعُ كردهاند.
و ما در يكى از روايات مُسْلِمبن حَجّاج ديديم كه: از عُمَر با عبارت أهَجَرَ؟ اسْتَفْهِمُوهُ ! (آيا هذيان مىگويد؟ از او بپرسيد!) آورده است. و معلوم است كه عبارت عمر استفهام و ترديد نبوده است و او به طور قطع گفته است، هَجَرَ (ياوه گفت). آنگاه بعضى از محاميان گفتهاند: شايد هَجَرَ را به عنوان استفهام گفته است، و در كتابت كه فرق ندارد، آنگاه بعضى ديگر براى تثبيت و تأييد اين استفهام آمدهاند و يك همزه استفهام بر سرش درآوردند و أهَجَرَ گفتهاند و نوشتهاند، و سپس محاميان ديگر براى تثبيت أهَجَرَ يك جمله اسْتَفْهِمُوهُ (برويد و از رسول خدا سؤال كنيد كه آيا سخنش راست و جدّى بوده و يا هذيان مىگفته است؟) را زياد كردهاند.
و ما از اين قبيل تصرّفات، در روايات بسيار داريم كه براى شخص خيبر، مواقع و مواضع تغيير و تحريف روشن مىشود. و با بحثى كه ما در اينجا نموديم و آن عبارت از مقارنه و مقايسه روايات بخارى و مسلم و ابنسعد بود، خوب روشن شد كه كلام عمر هَجَرَ و يَهْجُرُ بوده است، و بدون شكّ تغييرات در كيفيّت عبارتِ روايات مختلفه ناشى از دستبرد و دخالت راويان و حديث پردازان مىباشد.
بحث سوم: مراد و منظور رسول خداصلى الله عليه وآله ازنوشته چه بوده است؟ رسول خدا چه مطلبى را مىخواسته است بنويسد تا اُمّتش پس از او أبداً گمراه نشوند؟
ما بَدواً اين جواب را مىتوانيم از خود گفتار عمر كه گفت: عِنْدَكُمُ الْقُرآنُ حَسْبَنُا كِتَابُ اللهِ (در نزد شما قرآن است! براى ما كتاب خدا كافىاست) كه در صحيحه أوّل بخارى آمده است و ديگر: عِنْدَنَا كِتَابُ اللهِ حَسْبُنا (در نزد ما كتاب خداست كه ما را بس است) كه در صحيحه دوم وى آمده است، استخراج كنيم. يعنى بدون مراجعه به اخبار و شواهد تاريخ، و روايات و قرائن موجوده، از خود كلام عمر مىتوان مقصود رسولالله را از خواستن دوات و كتف به دست آورد كه چه مىخواستند بنويسند؟ و آن عبارت حَسْبُنَا وَ كَفَانَا است. چون او در مقام اعتراض بر نوشته رسول الله مىگويد: قرآن براى ما بس است، كتاب الله براى ما كفايت مىكند. معلوم مىشود رسولخداصلى الله عليه وآله مىخواسته است چيز ديگرى را ضميمه قرآن كند، و يا آن را حجّت براى مسلمين قرار دهد، و عمر از ضميمه آن به قرآن و يا حجّيّت و ولايت آن مستقلّاً جلوگيرى مىنمايد و آن غير از عترت و وجود مقدّس علىّبن أبيطالب و فرزندان معصومش چيز ديگر نيست.
و اين همان روايات متواتره، بلكه ما فوق تواتر است كه شيعه و عامّه با صدها سند در كتب خود ذكر كردهاند كه رسولالله در مواقع متعدّدى از جمله در همين مرض مرگ به مسجد رفته و خطبه خواند و فرمود: إنّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثّقَلَيْنِ: كِتَابَ اللهِ وَ عِتْرَتِى أهْلَ بَيْتِى! «من دو چيز ذيقيمت و متاع نفيس در ميان شما مىگذارم: كتاب خدا و عترت من كه اهل بيت من است.» و ما در همين بحث از شيخ مفيد در «ارشاد» (185) ، و از ابن سعد در «طبقات» (186) خطبه رسولالله را در حال مرض در مسجد در پيرامون حجّيّت و خلافت قرآن و عترت با همين عبارت ذكر كرديم. (187) ، (188)
ولى چون نگذاشتند آن خطبههاى شفاهى صورت عمل بپوشد، و در صدد معارضه و بركندن آن برآمدند و رسولالله اين موضوع را مىدانست، براى تحكيم آن اينك در بستر رحلت خواست كتباً آن را تحكيم كند و روز پنجشنبه كه به گفتار ابنعبّاس روز رزيّه است، عمر با هياهو و جنجال و غلطاندازى و لغط و فرياد و سخنان لغو، اختلاف انداخت و رسول الله را آزرده خاطر ساخت، تا چهره خود را از آنها برگردانيد و گفت برخيزيد!
فلهذا چون گفتند: آيا اينك براى تو دوات و كتف را بياوريم؟ فرمود: أبَعْدَ الّذِى قُلْتُمْ؟ لاَ، وَلَكِنّى اُوصِيكُمْ بِأهْلِ بَيْتِى خَيْراً! «آيا بعد از اينكه شما چنان سخنانى گفتيد؟ نه. وليكن شما را وصيّت مى كنم كه با اهل بيت من به نيكى رفتار كنيد!» معلوم مىشود مورد كتابت همان اهل بيت بودهاند كه رسول خدا پس از عدم قدرت بر وصيّت كتبى، به وصيّت شفاهى نيز اكتفا فرموده است.
و در روايت سوم بخارى و أوّل مسلم كه ما در اينجا آورديم، پيامبر سه وصيّت مىكند، و راوى خبر، سعيدبن جبير از ابنعبّاس است و مىگويد: وَ سَكَتَ عَنِ الثّالِثَةِ أوْ اُنْسِيتُهَا و ابنعبّاس از بيان وصيت سوم ساكت شد، و يا گفت: و من كه سعيدبن جبير راوى روايتم، فراموش كردهام. واضح است كه آن وصيّت همان امر به تمسّك به عترت، و حجّيّت امارت و ولايت أميرالمؤمنين و ذرّيّه او تا إمام دوازدهمينعليهم السلام است كه در حديث ثَقَلَيْن آمده است. و محقّقاً نه ابنعباس ساكت شده و نه ابنجبير فراموش كرده است، أمّا تاريكى زمان سياست و ظلمت استبداد زمان كه منتهى به تيغ حَجّاج بْن يُوسُف ثَقَفى شد، سعيدبن جبير را از ذكر آن بازداشته است. (189)
و أمّا احتمال آن چيز سوم كه توصيه به جيش اُسامه باشد، در اينجا بىمورد است به طورى كه محمّد فؤاد عبدالباقى در تعليقه «صحيح مُسلم» از مهلب نقل كرده است؛ اين أمرى نبوده است كه از جهت گرانى ابنعبّاس را إسكات دهد و يا ابنجبير را به فراموشى اندازد. (190)
دليل روشن و واضحى كه مراد از نوشته رسولالله صلى الله عليه وآله، وصيّت به خلافت أميرالمؤمنينعليه السلام بوده است آن است كه خود عمر مىگويد: من مىدانستم كه رسولخدا در مرضش مىخواهد وصيّت به علىبن أبيطالب كند فلهذا مخالفت كردم و نگذاشتم وصيّتش عملى شود.
ابن أبىالحديد در بيان مسافرتى كه ابنعبّاس با عمر به شام كرد و در راه، عمر به ابنعبّاس از أميرالمؤمنينعليه السلام گله مىكند كه او در جزو همراهان من با هم در اين سفر به شام نيامد و من او را خشمگين مىبينم، مىرسد به اينجا كه مىگويد: جواب عمر به ابنعبّاس، به طريقى دگر نيز ذكر شده است و آن اين است كه: إنّ رَسُولَاللهِصلى الله عليه وآله أرَادَ أنْ يَذْكُرَهُ لِلأمْرِ فِى مَرَضِهِ فَصَدَدْتُهُ عَنْهُ خَوْفاً مِنَ الْفِتْنَةِ وَ انْتِشَارِ أمْرِ الْإسَلاَمِ، فَعَلِمَ مَا فِى نَفْسِى وَ أمْسَكَ، وَ أبَى اللهُ إلاّ إمْضَاءَ مَا حَتَمَ (191) . «رسول خداصلى الله عليه وآله در مرض ارتحالش اراده كرد او را براى خلافت نصب كند، من او را از اين كار بازداشتم به جهت ترس از فتنه و انتشار امر اسلام. رسولخدا از نيّت من مطّلع شد ودستاز اراده خودبرداشت، وخداوند هم درتقدير همانراكه حتمىبودپيشآورد .» (192)
ما شرح اين مسافرت را در ج 7 از «امام شناسى» مفصّلاً آوردهايم. و نيز در بعضى از موارد از داستان منع عمر كتابت رسول الله را سخن به ميان آوردهايم (193) ولى در هر جا به جهت و مناسبت مخصوصى بوده است و اينك در اينجا نيز به جهت أمر به كتابت و حديث ثقلين است. بنابر اين علاوه بر آنكه در هر جا بخصوصه مطالب بديع و روشنى به كار رفته است در اينجا نيز با اين تفصيل فىالجمله، أبداً جنبه تكرارى ندارد و مطالب بديع است.
بحث چهارم: از وصايت به اميرالمؤمنينعليه السلام بگذريم، عبارت حَسْبُنَا كِتَابُ اللهِ وَ عِنْدَكُمُ الْقُرآنُ فى حدّ نفسه، غلط است چه پيامبر درباره أميرالمؤمنين و خلافتش وصيّتى بكند يا نكند، زيرا به نصّ قرآن كريم، كلام رسولالله حجّيّت دارد در هر موضوعى از موضوعات: مَنْ يُطِعِ الرّسُولَ فَقَدْ أطَاعَ اللهَ (194) . «آن كسى كه از اين پيغمبر اطاعت كند از خداوند اطاعت كرده است.» يَا أيّهَا الّذِينَ آمَنُوا أطِيعُوا اللهَ وَ أطِيعُوا الرّسُولَ وَ اُولِى الأمْرِ مِنْكُمْ (195) . «اى كسانى كه ايمان آوردهايد از خدا اطاعت كنيد! و از پيغمبرتان و صاحبان امرتان كه از شما هستند اطاعت كنيد!» وَ مَا أرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إلاّ لِيُطَاعَ بِإذْنِ اللهِ (196) . «و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر آنكه مردم از وى به اذن خدا اطاعت كنند.» وَ مَا آتَيكُمُ الرّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَيكُمْ عَنْهَ فَانْتَهُوا (197) . «و آنچه را كه پيغمبر به شما مىدهد بگيريد، و از آنچه شما را بر حذر مىدارد، اجتناب ورزيد!» إنّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍ. ذِى قُوّةٍ عِنْدَ ذِىالْعَرْشِ مَكِينٍ. مُطَاعٍ ثَمّ أمِينٍ. وَ مَا صَاحِبُكُمْ بِمَجْنُونٍ (198) . «تحقيقاً قرآن گفتار فرستادهاى بزرگوار (جبرئيل) است كه داراى قوّت است و در نزد خداى ذىعرش داراى مكنت و مقام است، و در آنجا مورد اطاعت است و مورد أمانت، و صاحب و همنشين شما (پيغمبر) ديوانه نيست.»
بنابر اين آيات و آيات كثيره ديگرى كه در قرآن است، اطاعت از رسول واجب است به عين اطاعت از خدا كه كتاب الله است. تفكيك ميان حجّيّت قرآن و حجيّت گفتار رسول، به جمع ميان متناقضين برمىگردد. (199)
علاوه خود قرآن و كتاب الله، إثبات وجوب قبول گفتار پيغمبر را مىكند، و عمل به كتاب بدون اطاعت از رسول، نقض عمل به كتاب است. بنابر اين عمر اوّلين كسى است كه رفض سنّت كرده است يعنى گفتار رسول خدا را ناديده گرفته است. و بنابر اين به حَسْبُنا كتابُ الله هم عمل نكرده، هم رفض كتاب و هم رفض سنّت نموده، هر دو را بوسيده و كنار زده است. شيعه هم عمل به كتاب نموده و هم به سنّت. در حقيقت شيعيان سنّيان حقيقى هستند، و سنّيان نه كتاب دارند نه سنّت. خود، رفض سنّت و بالنتيجه رفض كتاب كردهاند، معذلك نام خود را بدون مسمّى و محتوى سنّى يعنى أهل سنّت و پيرو گفتار رسول خدا گذاردهاند و شيعيان را رافضى مىگويند، با آنكه رافضى خودشان هستند و شيعيان سنّى واقعى و حقيقى. اينهم يكى از ترفندهاى آنهاست كه با اسم و نسبت غير صحيح، خود را مُحِقّ و شيعه را مبطل مىشمرند .