واقدى در ضمن آياتى كه در غزوه اُحُد نازل شده است در تفسير كريمه: وَ مَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرّسُلُ أفَإنْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرّ اللهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِى اللهُ الشّاكِرينَ (57) گويد: ابليس در روز احد به صورت جُعَالُ بْنُ سُراقَه ثَعْلَبى متصور شد و ندا داد: اِنّ مُحَمّداً قَدْ قُتِلَ «محمّد حقّاً و تحقيقاً كشته شد.» و مردم از هر سو پراكنده شدند. (58)
عمر مىگويد: من مانند اُرْويّه (59) (بزماده) از كوه بالا مىدويدم تا زمانى كه به نزد رسول خداصلى الله عليه وآله رسيدم و بر او اين آيه نازل مىشد: وَمَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرّسُلُ ـ الآية. و معنى وَ مَن يَنقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ اين است كه: پشت كند.
وَ مَا كانَ لِنَفْسٍ أن تَمُوتَ إلاّ بِإذْنِ اللهِ كِتاباً مُؤَجّلاً (60) و معنى اين آيه اين است كه: «براى هيچ ذىروحى اين قدرت نيست كه بتواند بدون إذن خدا زودتر از وقت معلوم و مقدّر مرگش بميرد.» (61)
و همچنين واقدى، از ضحّاك بن عثمان از ضمرةبن سعيد آورده است كه: رافع بن خَديج مىگويد : من در روز غزوه اُحد كنار أبومسعود أنصارى ايستاده بودم و او از آنان كه از أقوامش شهيد شده بودند ياد مىكرد و مىپرسيد. چندين نفر را براى او شمردند كه از جمله آنها سَعْد بن رَبيع، و خارِجَة بْن زُهَيْر بود و او إنّا للّه و إنّا إليه راجعون مىگفت و بر آنان طلب رحمت مىنمود، و بعضى از دوستش سؤال مىكرد و ايشان خبر بعضى را براى بعضى مىآوردند. در اين حال خداوند مشركين را برگردانيد براى اينكه ياد كشتگان و غم و اندوه آنها را از بين ببرد. مسلمين ناگهان ديدند دشمنانشان بر بالاى ايشان آمده و از شِعب كوه تفوّق پيدا كردهاند و ناگهان كتيبههاى مشركين يكى پس از ديگرى بيامدند و مسلمين فراموش كردند آن مذاكراتى را كه با هم داشتند.
پيامبرصلى الله عليه وآله ما را براى جنگ دعوت كرد و بر كارزار و رزم تحريض مىنمود، و من نگاه مىكردم كه فلان و فلان در دامنه كوه مىدوند.
عمر مىگفت: چون شيطان فرياد زد: قُتِلَ مُحَمّدٌ من راه كوه را در پيش گرفتم و از كوه همچون اُرْويّه (بزماده) بالا مىپريدم، تا به سوى پيامبر آمدم و او اين آيه را تلاوت مىنمود: وَ مَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرّسُلُ (62) .
و أبوسفيان در دامنه كوه بود. رسول خداصلى الله عليه وآله عرض كرد: اَللّهُمّ لَيْسَ لَهُمْ أنْ يَعْلُونا (63) «اى بار پروردگار من! اين مشركين حق ندارند بر ما برترى جويند، و در مكان بالا محيط و مسيطر بر ما باشند.» فَانْكَشَفُوا (64) . «با دعاى رسول الله مشركين هزيمت نمودند.»
و همچنين واقدى آورده است كه: چون إبليس ندا در داد: إنّ مُحَمّداً قَدْ قُتِلَ، همه مردم متفرق شدند، بعضى وارد مدينه شدند، و أولين كسى كه به مدينه آمد و خبر قتل رسول خداصلى الله عليه وآله را آورد، سعدبن عثمان أبوعُباده بود و سپس بعد از او مردانى آمدند و در خانههاى خود نزد زنانشان رفتند، تا به جائى كه زنان به آنان گفتند: أعَنْ رَسُولِ اللهِ تَفِرّونَ؟! «آيا شما از رسول خدا فرار مىكنيد؟!»
ابن امّ مكتوم كه رسول خداصلى الله عليه وآله او را بجاى خود در مدينه گماشته بودند و با مردم نماز مىخواند، گفت: اَعَنْ رَسُولِ اللهِ تَفِرّونَ؟! و شروع كرد به اُفّاُفّ گفتن و تعييب و تعيير و سرزنش نمودن، وپس از آن گفت: راه اُحُد را به من نشان دهيد! راه احد را به او نشان دادند. در راه كه مىآمد به هر كس كه مىرسيد از أحوال و أوضاع استخبار مىنمود تا به اُحد رسيد و از سلامتى پيغمبرصلى الله عليه وآله مطّلع شد و برگشت .
و از كسانى كه فرار كردند فلان، (65) و حارث بن حاطِب، و ثَعْلَبة بن حاطب، وَ سوّاد بن غزيّه، و سعد بن عثمان ، و عُقْبَةُ بن عثمان بودند و نيز خارجةبن عامر كه به مَلَل (66) رسيد و اوس بن قَيْظى با چند نفر از بنى حارثه كه به شُقْرة (67) رسيدند. اُمّ أيْمن آنان را ديد و خاك بر صورتشان مىپاشيد و به بعضى از آنها مىگفت : هَاكَ الْمَغْزَلَ فَاغْزِلْ بِهِ، وَ هَلُمّ سَيْفَكَ! «اين دوك نخريسى را از من بگير و بنشين در خانه نخريسى كن و شمشيرت را به من بده!» آنگاه خودش با جماعتى از زنان مدينه حركت كردند تا به اُحُد رسيدند. (68)
و ايضاً واقدى با سند متّصل خود از نَمْلةُ بنُ أبىنملَة كه پدرش مُعاذ برادر مادرى بَراءبنمَعرور است روايت نموده است كه گفت: چون در آن روز مسلمين فرار كردند، نظرم به رسول خداصلى الله عليه وآله افتاد و با او هيچكس نبود غير از نفرات بسيار معدودى، بعداً أصحاب او از مهاجرين و انصار دور او را گرفتند و او را به شِعب بردند. و براى مسلمين نه پرچمى برافراشته بود و نه گروهى و نه اجتماعى، و كتيبههاى مشركين در وادى مىآمد و مىرفت و مسلمين را به اين طرف و آن طرف مىراند، پيوسته جمع مىشدند و باز از هم جدا مىگشتند. مشركين يك نفر را نمىديدند تا آنها را برگرداند و جلويشان را بگيرد .
و من دنبال رسول خداصلى الله عليه وآله گشتم و او را يافتم كه امامت نموده، با اصحاب خود نماز مىگزارد. و سپس مشركين به سوى لشگرگاه خود برگشتند و با همديگر مىخواستند همدست و همداستان شوند تا به دنبال ما به مدينه بيايند و براى كشتن و غارت كردن و اسارت زن و مرد مسلمان به مدينه هجوم آورند. وليكن در اين مذاكرات و بحثها در ميان خودشان اختلاف داشتند. در اين حال چون رسول خداصلى الله عليه وآله به سوى أصحابش بيرون شد و آنها پيغمبر را سالم ـ يعنى زنده ـ ديدند، گويا اصلاً گزندى به آنان نرسيده است. (69)
و أيضاً واقدى روايت مىكند با سند متّصل خود از أبوسفيان مولاى ابن أبى أحمد كه گفت : شنيدم از محمد بن مَسْلَمه كه مىگفت: سَمِعَتْ اُذُناىَ وَ أبْصَرَتْ عَيْناىَ رَسُولَ اللهِصلى الله عليه وآله يَقُولُ يَوْمَئِذٍ وَ قَدِ انْكَشَفَ النّاسُ إلَى الْجَبَلِ وَ هُمْ لاَيَلْوُونَ عَلَيْهِ، وَ إنّهُ لَيَقُولُ: إلَىّ يَا فُلانُ! إلَىّ يَا فُلاَنُ (70) ! أنَا رَسُولُ اللهِ فَمَا عَرّجَ مِنْهُما وَاحِدٌ عَلَيْهِ وَ مَضَيا. (71) «دو گوش من شنيده است و دو چشم من ديده است رسول خداصلى الله عليه وآله را كه در آن روز مىگفت، در هنگامى كه مردم متوارى شده و به سوى كوه فرار مىكردند و به او برنمىگشتند و چهره خود را به او بر نمىگرداندند: به سوى من بيا اى فلان! به سوى من بيا اى فلان ! من رسول اللهام! و هيچ يك از آن دو نفر درنگ نكردند و از نزد رسولخدا گذشتند.» (72)
و أيضاً واقدى از ابن أبى سَبْرَة، از أبوبكر بن عبدالله بن أبىجَهْم كه نام أبىجهم عُبَيْد است روايت مىكند كه او گفت: خالدبن وليد وقتى كه در شام بود براى مردم مىگفت : الْحَمْدُ لِلّهِ الّذى هَدانى لِلْإسْلامِ «سپاس مر خداى راست كه مرا به اسلام رهنمون شد.» من خودم را با عمربن خطّاب ديدم در وقتى كه به حركت آمده و دور مىگشتند و پا به فرار گذارده بودند در روز اُحد، و با عمربن خطّاب يك نفر نبود، و من در ميان كتيبه و لشگرى انبوه بودم و عمر بن خطّاب را احدى از آن كتيبه غير از من نشناخت، و من راهم را كج كردم و ترسيدم اگر او را به بعضى از كسانى كه با من بودند معرفى كنم، به سوى او رفته و قصد هلاكتش را بنمايند (73) ، و چون به او نظر كردم ديدم رو به شِعْب مىرود (74) .
طبرى در تاريخ خود با سند متّصل از قاسِمُ بْنُ عبدالرّحمنِ بن رافع روايت كرده است كه: أنَسُ بْنُ نَضْرٍ ـ عموى أنس بن مالك ـ در روز اُحد، به عمر بن خطّاب و طلحة بن عبيدالله در ميان مردانى از مهاجر و أنصار رسيد كه همگى دست از جنگ برداشته بودند. به آنها گفت: علّت دست برداشتن شما از جنگ چيست؟! گفتند: قُتِلَ مُحّمدٌ رَسُولُ اللهِ «محمّد رسول خدا كشته شد.» گفت: فَمَا تَصْنَعُونَ بِالْحَياةِ بَعْدَهُ؟ قُومُوا فَمُوتُوا (كِراماً) عَلَى ما ماتَ عَلَيْهِ رَسُولُ اللهِصلى الله عليه وآله. «پس شما زندگى را بعد از وى براى چه مىخواهيد؟! برخيزيد و بزرگوارانه بميريد بر همان نهجى كه رسول خداصلى الله عليه وآله مرد.» سپس به مقابله مشركين شتافت و آنقدر جنگ كرد تا كشته شد . و به واسطه نام او أنسبنمالك نامگذارى شده است. (75)
و عجيب اينجاست كه برخى از اين بىغيرتان كه بر روى كوه نشسته بودند و خود را يله و رها نموده بودند گفتند: اى كاش كسى بود به نزد عبدالله بن اُبَىّ در مدينه مىرفت تا از ابوسفيان براى ما خطّ أمان بگيرد!
طبرى نيز در تاريخ خود آورده است كه: چون خبر قتل رسول اللهصلى الله عليه وآله منتشر شد، بعضى از فراريان به كوه كه بر روى صخره (تخته سنگ) بودند، گفتند: لَيْتَ لَنَا رَسُولاً إلَى عَبْدِاللهِ بْنِ اُبَىّ، فَيَأخُذَ لَنَا أمَنَهً مِنْ أبِىسُفْيَانَ. يَا قَوْمِ إنّ مُحَمّداً قَدْ قُتِلَ! فَارْجِعُوا إلَى قَوْمِكُمْ قَبْلَ أنْ يَأتُوكُمْ فَيَقْتُلُوكُمْ «كاش فرستادهاى از ما به نزد عبدالله بن اُبَىّ برود و أمان نامه ما را از أبوسفيان أخذ كند. اى قوم! بدانيد: محمّد كشته شده است! شما به سوى أقوام خود بازگرديد پيش از آنكه بيايند و شما را بكشند.»
أنَسُ بْنُ نَضْر به آنها گفت: يَا قَوْم إنْ كانَ مُحَمّدٌ قَدُ قُتِلَ فَإنّ رَبّ مُحَمّدٍ لَمْ يُقْتَلْ، فَقَاتِلُوا عَلَى مَا قاتَلَ عَلَيْهِ مُحَمّدٌ. اللّهُمّ إنّى أعْتَذِرُ إلَيْكَ مِمّا يَقُولُ هَؤُلآءِ وَ أبْرَأُ إلَيْكَ مِمّا جَآءَ بِهِ هَؤُلآءِ! ثُمّ شَدّ بِسَيْفِهِ فَقاتَلَ حَتّى قُتِلَ (76) «اى أقوام و خويشان من! اگر محمّد كشته شده است، پروردگار محمّد كشته نشده است. شما جنگ كنيد بر همان أساسى كه محمّد بر آن اساس جنگ كرده است. بار پروردگار من! من شرمنده و عذرخواهم به سوى تو از آنچه اين جماعت مىگويند، و برائت مىجويم به سوى تو از آنچه اين جماعت ابراز داشتهاند. اين بگفت و سپس شمشيرش را محكم بگرفت و كشتار كرد تا كشته شد.» (77)
و رسول خداصلى الله عليه وآله به راه افتاده بود و مردم را به مبارزه و كارزار تحريض مىنمود تا رسيد به اصحاب صَخْره (همين افراد دست از جنگ برداشته و روى سنگ كوه لَميده)، آنها چون او را ديدند، يكى از آنها تيرى در كمان خود نهاد تا او را هدف كند، رسول خدا گفت: منم رسولالله (78) .
أنس، آن مرد با شخصيّت و با غيرت و با حميّت و با منطق استوار و با عزت (يعنى أنس بن نضر) كه طرز شهادتش را بازگو كرديم، آنقدر تير و شمشير خورد كه پس از مرگش خواهرش نتوانست جسد او را پيدا كند، عاقبة الأمر از بَنان و يا ثَناياى او برادرش را شناخت. گويند هفتاد زخم بر بدنش وارد شده بود و جاى درستى باقى نمانده بود، فقط از بَنان انگشتها و يا از دندانهاى پيشين، خواهرش وى را شناخت (79) .
فرار عثمان و پناه دادن به معاوية بن مغيره
و امّا درباره عثمان رواياتى را كه از تواريخ معتبر عامّه نقل شد، شنيديد. اينك يك سند تاريخى مهمّ ديگرى را از طبرى كه از معتمَدين و موثّقين و مورّخين در نزد عامّه است ذكر مىنمائيم:
ابوجَعْفر طَبَرى مىگويد: مردم در روز اُحد چنان از رسول خدا صلى الله عليه وآله فرار كردند تا به حدّى كه بعضى از ايشان به مَنْقى كه پائينتر از أعْوَص است رسيدند و عثمان بن عفّان و عقبة بن عثمان و سعدبن عثمان (كه دو مرد از أنصارند) چنان فرار كردند تا به جَلْعَب (كوهى است از نواحى مدينه كه در پشت أعْوَص واقع است) رسيدند و در آنجا سه روز توقّف كردند و پس از آن به سوى رسول خدا صلى الله عليه وآله برگشتند و پيامبر درباره ايشان است كه فرمود: لَقَدْ ذَهَبْتُمْ فيها عَريضَةً (80) «شما در اين گريز، گريز و فرار وسيعى نمودهايد!»
عثمان نه تنها فرار كرد، بلكه پس از آمدن به مدينه مُعاويةُ بْنُ مُغيرَة بْنِ أبى العاص را كه از سختترين دشمنان رسولخداصلى الله عليه وآله بود و در اين جنگ شركت كرده بود و همان كسى است كه خود مدّعى است كه حمزه سيّدالشهداءعليه السلام را مثله كرد و لبهاى رسول خدا را پاره كرد و رَباعى او را شكست و رسول خدا خون او را هدر داده بودند، در منزل خود جا و أمان داده و چون حضرت رُقيّه دختر رسول خدا به اصحابى كه در پى او مىگشتند جاى او را در خانه نشان داد، آنقدر چوبه جهاز شتر به آن بضعه رسول الله زد كه بر اثر آن مريض و در بستر افتاده و بالأخره جان داد. (81)
ما اين قضيّه را از «مغازى» واقدى كه قديمىترين و معتبرترين اسناد تاريخى نزد عامّه است ذكر مىكنيم:
واقدى گويد: معاوية بن مغيرة بن ابىالعاص آن روز فرار كرد و راه را گرفت و مىرفت، شب را در نزديكى مدينه بخوابيد. چون صبح شد داخل در مدينه شد و آمد درِ منزل عثمان بن عفّان و در را زد، زوجه او امّ كلثوم دختر رسولاللهصلى الله عليه وآله گفت: عثمان منزل نيست در نزد رسول خداصلى الله عليه وآله است.
معاويه گفت: بفرست در پى او بيايد چون در أوّل سال شترى را از وى خريدهام و پولش را ندادهام، اينك پول شتر را آوردهام، اگر مىگيرد و الاّ برمىگردم.
امّ كلثوم (82) فرستاد دنبال عثمان و آمد و چون او را ديد گفت: وَيْحَكَ أهْلَكْتَنِى وَ أهْلَكْتَ نَفْسَكَ، مَا جَاءَبِكَ؟ «اى واى بر تو! مرا هلاك كردى و خودت را هلاك كردى! حاجتت چيست؟!»
گفت: اى پسر عمو جان! هيچ كس از تو به من نزديكتر و سزاوارتر نيست! عثمان او را در ناحيهاى از خانه داخل كرد و خودش به قصد گرفتن أمان براى او از پيغمبرصلى الله عليه وآله به سوى پيغمبر رهسپار شد.
پيغمبر اكرمصلى الله عليه وآله قبل از اينكه عثمان بيايد، به أصحاب فرموده بودند: معاويه امروز صبح در مدينه است، او را بيابيد. أصحاب، او را طلبيدند و نيافتند و بعضى به بعض دگر گفتند: او را در منزل عثمان بن عفّان بيابيد. داخل در خانه عثمان شدند و از امّ كلثوم پرسيدند. او اشاره به محل او نمود. او را از آن محلّ كه در زير حِمارهاى (83) بود بيرون كشيده به سوى رسول خداصلى الله عليه وآله آوردند در حالى كه عثمان نزد رسول خداصلى الله عليه وآله نشسته بود.
چون عثمان ديد او را آوردند به رسول الله گفت: سوگند به آن كه تو را به حقّ مبعوث كرده است من نزد تو نيامدم مگر از براى آنكه از تو تقاضا كنم به او أمان بدهى! پس او را اى رسول خدا به من ببخش!
رسول خدا او را به عثمان بخشيدند و امان دادند و سه روز براى او مهلت قرار دادند به طورى كه اگر بعد از سه روز يافت شود، او را بكشند.
عثمان از منزل رسول اكرم بيرون شد و شترى براى او خريد او را به تمام معنى تجهيز كرد و سپس به او گفت: حركت كن. و او حركت كرد و رسول خداصلى الله عليه وآله به دنبال و تعقيب مشركين قريش آمد تا به حمراء الأسد (84) رسيد، و عثمان نيز با مسلمين تا حمراء الاسد بيرون شد. و معاوية بن مغيره در مدينه ماند تا روز سوم فرارسيد، در اين حال بر شترش نشست و آمد تا به وسطهاى عقيق رسيد. رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: معاوية بن مغيره شب را در مدينه به روز آورده است، او را بجوئيد . مردم در طلب او بيرون شدند، معلوم شد كه راه را اشتباه كرده و هنوز از مدينه خارج نشده است. به دنبال او گشتند تا او را در روز چهارم گرفتند.
كسانى كه در پى او در جستجو بودند زَيْدُبْنُ حارِثَه و عمّارُ بْنُ ياسِر بودند كه در طلبش سرعت داشتند. در ناحيه جمّاء او را يافتند. زيدبن حارثه او را با شمشير زد و عمّار گفت: من هم در اين مرد حقّى دارم. عمّار هم تيرى به سوى او افكند و دو نفرى او را كشتند، و سپس حضور پيامبر آمده و او را از واقعه باخبر ساختند. و بعضى گفتهاند: در ثَنِيّةُ الشّريد كه در هشت ميلى مدينه است او را يافتند، و اين به جهت آن بود كه راه را خطا كرده بود. عمّار و زيد او را يافتند و پس از يافتن پيوسته به او تير مىزدند مانند هَدَفى كه نشانه روند، تا جان داد (85) .
مورّخين گويند: سه روزى كه در مدينه ماند پيوسته در جستجوى اوضاع و احوال پيغمبر و مسلمين بود تا آن را براى كفّار قريش خبر ببرد.
ابن أبى الحديد در «شرح نهج البلاغة» گويد: بَلاذُرى آورده است كه: اين معاوية ابن مُغيرة در روز اُحد، بينى حضرت حمزه سيّدالشّهداء را بريد و او را مثله كرد. و اين معنى را از كَلبى روايت مىكند، و مىگويد: او پسر عموى تحقيقى و نَسَبى عثمان بود. عثمان پسر عفّان بن أبى العاص است و او معاوية پسر مُغيرة بن أبىالعاص. و از او يك دختر بيشتر باقى نماند به نام عائشه كه او را مروان حَكَم تزويج كرد و از او عبدالملك بن مروان متولّد شد (86) .
و امّا داستان كشته شدن رقيّه بنت رسول اللهصلى الله عليه وآله طبق گفتار محمّدبن يعقوب كلينى در كتاب «كافى» از اين قرار است كه: با سلسله سند متّصل خود روايت مىكند از يزيد بن خليفه حاربى كه گفت: در وقتى كه من حضور داشتم، عيسى بن عبدالله از حضرت صادقعليه السلام از اين مسأله سؤال كرد كه: آيا جائز است زنان براى حضور بر جنازه از منزل بيرون روند؟!
حضرت از تكيه گاه خود جلو آمده، درست نشستند و گفتند: اين مرد فاسق (87) پسر عمويش معاوية بن مغيره را با آنكه رسول الله خون او را هدر كرده بودند پناه داد و به دختر رسول خدا گفت: از اين موضوع پدرت را خبردار مكن! گويا يقين نداشته است كه وحى مىآمده و به او خبر مىداده است.
رقيّه گفت: من نمىتوانم دشمن پدرم را از او پنهان دارم. عثمان معاويه را در زير چهار چوبى كه بر روى آن رخت پهن مىكنند قرار داده و قطيفهاى بر روى آن كشيد و به رسول اللهصلى الله عليه وآله وحى آمد و او را از مكان وى مطّلع كرد. رسول خدا به اميرالمؤمنينعليه السلام فرمود: شمشيرت را حمايل كن و برو به منزل دختر عمويت، و اگر به معاويه دست يافتى او را بكش.
اميرالمؤمنينعليه السلام به منزل عثمان آمدند و گردش كردند و او را نيافتند و به نزد رسول اكرمصلى الله عليه وآله بازگشته، گفتند: من او را نيافتم. رسول خدا فرمودند: وحى به من رسيدهاست كه در زير چهارچوب لباس است. پس از خروج اميرالمؤمنينعليه السلام، عثمان به منزل رفت و دست پسر عموى خود را گرفت و به حضور رسولالله آورد. چون رسول خدا او را ديدند سر به زير افكنده و توجهى به او ننمودند، و رسولخداصلى الله عليه وآله بسيار با حيا و مهربان بودند.
عثمان گفت: يا رسول الله اين پسر عموى من است: معاوية بن مُغِيرة بن ابى العاص، و سوگند به آن كه تو را به حقّ برانگيخته است من او را امان ندادهامـ سه بار اين را تكرار نمود .
حضرت صادقعليه السلام سهبار فرمودند: سوگند به آن كه پيغمبر را به حقّ مبعوث كرده است، عثمان دروغ گفت. عثمان از جانب راست پيامبر آمد، و از جانب چپ آمد، در مرتبه چهارم رسول خدا سرش را بلند نموده، فرمود: سه روز به او مهلت دادم، اگر در روز چهارم دستم به وى برسد او را خواهم كشت.
چون پشت كردند و رفتند، رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: اللّهُمّ الْعَنْ مُعَاوِيةَ بْنَ الْمُغيرةِ وَ الْعَنْ مَنْ يُؤْويهِ، وَ الْعَنْ مَنْ يَحْمِلُهُ، وَ الْعَنْ مَنْ يُطْعِمُهُ، وَ الْعَنْ مَنْ يَسْقيهِ، وَ الْعَنْ مَنْ يُجَهّزُهُ، وَالْعَنْ مَنْ يُعْطِيهِ سِقاءً أوْ حِذَاءً أوْ رِشَاءً، أوْ وِعَاءً! «خداوندا، معاويهبن مغيره را لعنت كن! و لعنت كن بر كسى كه او را جا دهد، و لعنت كن بر كسى كه او را بر مركبى سوار كند، و لعنت كن بر كسى كه به او غذا دهد! و لعنت كن بر كسى كه به اوآب دهد، و لعنت كن بر كسى كه أسباب و لوازم سفر او را آماده كند! و لعنت كن بر كسى كه به او مشك دهد يا كفش دهد يا طناب دلو دهد يا ظرف دهد.»
اين امور را رسول خدا با انگشتهاى دست راست خود يكايك مىشمرد. أمّا عثمان او را برد و پناه داد و طعام داد و آشاميدنى داد و مركب سوارى داد، و تجهيزات سفرش را تهيّه كرد تا حدّى كه تمام چيزهائى را كه پيغمبر بر آنها لعنت فرستاده بودند همه را آماده كرد و به او داد و سپس در روز چهارم او را روانه كرد.
او هنوز از خانههاى مدينه خارج نشده بود كه خداوند مركبش را خسته كرد، كفشش پاره شد، قدمهايش خون آمد، و با دست و كنده زانو راه مىرفت تا سنگينى تجهيزات او را از پاى در آورده، خود را كشان كشان در زير درخت سمرهاى رسانيد كه جاى مناسبى هم نبود.
بر حضرت رسولاكرمصلى الله عليه وآله وحى رسيد و او را از جريان آگاه كرد و به اميرالمؤمنينعليه السلام فرمود: تو با عمّار ياسر و شخص سومى حركت كنيد كه اينك معاويه در فلان جا در زير درخت سمره است. اميرالمؤمنينعليه السلام آمده و او را كشتند. (88)
عثمان، دختر رسول خدا را كتك زد و با چوبه جهاز شتر آنقدر به او زد كه تو به پدرت خبر دادى، و رسول خدا را از جا و محلّ او در خانه من مطّلع گردانيدى. رُقيّه به نزد رسولخداصلى الله عليه وآله فرستاد و از اين جريان موحش او را با خبر كرد. رسول خداصلى الله عليه وآله به او پيام داد: اِقْنِى حَيَاءَكِ، فَمَا أقْبَحَ بِالْمَرأةِ ذَاتِ حَسَبٍ وَ دِينٍ فِى كُلّ يَوْمٍ تَشْكُو زَوْجَهَا! «ملازم حياى خودت باش! چقدر زشت است براى زنى كه داراى حَسَب و ديانت است در هر روز از شوهر خودش شكايت كند!»
رقيّه چندين بار به واسطه اين حادثه نزد رسول خدا فرستاد و رسول خدا او را امر به تحمّل و صبر مىنمود. چون بار چهارم فرستاد رسولخداصلى الله عليه وآله مانند آدم حيران و واله از منزل خود به منزل عثمان رفتند. چون نگاه دختر به پدر افتاد صداى خود را به گريه بلند كرد و اشكهاى رسول خدا نيز سرازير شد و گريه كرد. و سپس رسول خدا اميرالمؤمنينعليه السلام را فرستاد تا دختر خود را به منزل بياورد.
چون رقيّه داخل منزل رسول خدا شد و پشتش را برهنه كرد و رسول خدا آن منظره را ديد سه بار گفت: قَتَلَكِ قَتَلَهُ اللهُ! «تو را كشت، خدا او را بكشد.» و اين واقعه در روز يكشنبه بود، و شبها را عثمان در منزل در كنار كنيز خود مىخوابيد. رقيّه دوشنبه و سهشنبه درنگ كرد و روز چهارشنبه رخت از جهان بربست. و چون خواستند جنازه را حركت دهند، رسول خداصلى الله عليه وآله امر كردند تا دخترشان فاطمهعليها السلام با جمعى از بانوان مؤمنين بيرون روند.
عثمان نيز حاضر شد براى تشييع جنازه. چون رسول خدا نظرشان به او افتاد فرمودند: كسى كه ديشب با اهلش و يا با كنيزش همبستر شده است نبايد با جنازه خارج شود. فلهذا عثمان خارج نشد و فاطمه عليها السلام با بانوان مؤمنين و مهاجرين بيرون شده و بر جنازه رقيّه نماز گزاردند (89) .
علاّمه امينى در «الغدير» در ردّ كتاب «حياة محمّد» كه مستشرق اميلدرمنغم تأليف و يك استاد فلسطينى به نام مُحَمّد عَادِل زُعَيْتِر ترجمه كرده است، شديداً از اصل كتاب و از مترجم انتقاد مىكند. چون مؤلف مىگويد: دو داماد ديگر پيامبر كه اموى بودند (عثمان و أبوالعاص) مدارا و رفقشان بيشتر بوده است. علّامه در ضمن جواب از اين مطلب مىگويد : و اينك من مجال تحليل گفتار اين مرد را ندارم كه مىگويد: دو داماد اموى پيامبر رفقشان بيشتر بوده است. أمّا همين قدر درباره مداراى عثمان كافى است حديث أنس از رسول خداصلى الله عليه وآله كه: چون هنگام دفن رقيّه دختر عزيز خود كه مىخواستند جنازه را داخل قبر بگذارند و خود رسول خدا بر لب قبر نشسته بود و از دو چشمش اشك مىريخت، گفت: كدام يك از شما ديشب با زنش همبستر نشده است؟! أبوطلحه أنصارى (90) گفت: من. رسول خدا به او امر كردند در قبر برود و جنازه رقيه را بگذارد.
ابن بَطّال مىگويد: رسول خداصلى الله عليه وآله مىخواست عثمان را از نزول در قبر رقيّه محروم كند در حالى كه سزاوارترين مردم به نزول در قبر رقيّه، عثمان بود چون شوهرش بود و عُلقه و همبستگى خاصّى را عثمان از دست داده بود كه قابل جبران نبود. امّا چون رسول خدا فرمود: كيست از شما كه ديشب با أهلش همبستر نشده است؟ عثمان ساكت شد و نگفت: من . او در شبى كه زوجهاش مرده است غمى از اين مصيبت بر او حاصل نشد، غمى كه انقطاع دامادى وى را از رسول خدا در بردارد، و او در همان شب از آميزش خوددارى ننموده است و بدين جهت است كه پيامبر او را از چيزى كه حقّش بود و از أبوطلحه و غير ابوطلحه بدان سزاوارتر بود منع كردند.
و اين معنى حديث را روشن مى كند و گويا رسول خداصلى الله عليه وآله آميزش او را در آن شب مىدانستند امّا به او چيزى نگفتند چون كار حرامى نكرده بود، كارش حلال بوده است اما اين مصيبت تا اين اندازه در وى اثر نكرده بود كه او را از آميزش با كنيزك خود منع كند. فلهذا رسول خدا به تعريض غير صريح او را از داخل شدن در قبر و جنازه زن خود را در قبر نهادن محروم نمودند (الرّوض الاُنُف، ج 2، ص 107). (91)
درباره فرار كردن عثمان تا سه روز در جنگ احد، خودش به اين أمر معترف بوده و عمر نيز او را جزء فراريان به شمار مىآورده است. واقدى گويد: در ميان عبدالرحمن بن عوف و عثمان گفتگويى بود، عبدالرحمن فرستاد در پى وليدبن عقبة و او را طلبيد و گفت: برو به سوى برادرت و آنچه را كه مىگويم به وى ابلاغ كن، چون من جز تو كسى را سراغ ندارم كه بتواند ابلاغ كند. وليد گفت: بگو من ابلاغ مىنمايم.
عبدالرحمن گفت: بگو: عبدالرحمن مىگويد: من در غزوه بدر حضور داشتم و تو حضور نداشتى ! و در غزوه اُحد ثابت قدم بماندم و تو فرار كردى! و در بيعت رضوان بودم و تو نبودى! وليد آمد و او را ابلاغ كرد.
عثمان گفت: برادرم راست مىگويد، من در غزوه بدر تخلّف ورزيدم چون دختر رسول خداصلى الله عليه وآله مريضه بود و رسول خدا سهم من و پاداش مرا به من داد، پس من مانند حاضرين بودم. و در روز احد فرار كردم و خداوند از من درگذشت. و أمّا در بيعت رضوان، رسول خداصلى الله عليه وآله مرا به سوى مكّه فرستاد و گفت: عثمان در طاعت خدا و رسول خداست، و رسول خدا با يكى از دستهايش با دست ديگرى بجاى من بيعت كرد و دست چپ پيامبر كه به جاى دست من بوده است حتماً از دست راست من بهتر است. چون وليد، پيغام را براى عبدالرحمن بياورد، گفت: برادرم راست مىگويد (92) .
و واقدى گويد: عمربن الخطّاب نظر به عثمان بن عفّان كرد و گفت: اين است آن كه خداوند از او درگذشته است، و قسم به خدا كه خدا از چيزى درنمىگذرد و سپس او را ردّ كند. و عثمان در يَومالتَقَى الجَمْعَان پشت به جنگ كرده بود (93) .
و نيز واقدى گويد: مردى از عبدالله بن عمر درباره عثمان سؤال كرد، او گفت: عثمان در روز احد معصيت عظيمى را انجام داد و خدا از او گذشت، زيرا كه او مِمّنْ تَوَلّى يَوْمَ التَقَى الجَمْعان بود، امّا در ميان شما معصيت كوچكى كرد و شما وى را كشتيد! (94)
اينك بايد دانست كه: آيا عثمان بخشوده شده است؟ و همان طور كه عُمَر و ابنعُمَر از آيه كريمه قرآن استفاده كردهاند، خداوند از او گذشته و او را مورد غفران خود قرار داده است؟ يا نه، مطلب اينچنين نيست و از كريمه مباركه أبداً استفاده مغفرت و آمرزش درباره او نمىشود؟
قبلاً بايد بدانيم كه: به طور كلّى فرار از صحنه جنگ، بدون عذر شرعى كه خدا بيان فرموده است گناه كبيرهاى است از أشدّ أقسام معاصى كبيره كه در آيه مباركه قرآن بدان وعيد جهنّم داده شده است: يَاأيّهَا الّذينَ آمنُوا إذَا لَقِيتُمُ الّذينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلاَتُوَلّوهُمُ الأدْبَارَ. وَ مَنْ يُوَلّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ اِلاّ مُتَحَرّفاً لِقِتَالٍ أوْ مُتَحَيّزاً إلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللهِ وَ مَأوَيهُ جَهَنّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ. (95) «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر ببينيد آنان را كه كافر شده اند در سپاهى عظيم به شما هجوم آوردهاند پشت به آنها ننموده از صحنه جنگ مگريزيد. و هر كس در چنين روزى پشت كرده و دست از كارزار بداردـ مگر آنكه از گوشهاى از ميدان به گوشهاى ديگر رود تا بهتر رزم كند، و يا از طائفهاى بخواهد استمداد كندـ تحقيقاً مواجه با خشم و غضب خدا شده است و جايگاه او دوزخ بوده و بد بازگشتنى دارد.»
در اين آيه مىبينيم: فقط در دو صورت اجازه داده شده است مسلمان به دشمن پشت كند: اوّل آن كه از روى مصلحت رزمى بخواهد از مَيْمنه مثلاً به مَيْسره و يا از قَلْب به جَناح آيد. دوّم آنكه بخواهد خود را به گروهى از مسلمين و يا غير مسلمين برساند و از آنها براى ازدياد نيرو و عدّه و عُدّه كارزار استمداد كند. در غير اين دو صورت گريختن از جنگ با كفّار جائز نيست و وعده آتش دوزخ و غضب خداوندى داده شده است. (96)
اين مطلب كه دانسته شد اينك مىگوئيم: فرار عثمان تا سه روز در جائى كه نقطه دور دست از مدينه است، چه محملى دارد جز غضب خدا و آتش جهنّم و بازگشتن بد؟ چگونه خدا او را آمرزيده است؟ آيا آيه قرآن درباره او و همقطارانش منسوخ شده است؟ و حتّى از عثمان هم چنين به ما نرسيده است كه از فعل خود شرمنده شده و در بارگاه خداوند توبه نصوح كرده باشد.
و امّا اينكه در غفران وى استدلال كردهاند به آيه مباركه: و لَقَدْ عَفَااللهُ عَنْهُمْ إنّ اللهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ «هر آينه تحقيقاً خداوند از آنها گذشت، و خداوند آمرزنده و شكيبا است»، اين آيه دلالتى بر غفران ندارد. عفو در اينجا به معنى عدم مؤاخده دنيوى و عدم إجراء كفّاره و حكم اعدام درباره اوست. در اسلام حكم متخلّف از صحنه كارزار با كفّار اعدام است. اين حكم را خدا در باره عثمان و هم طرازانش إعمال نكرد و نمىتوانست إعمال كند و گرنه بايد بيش از نيمى از سپاه اسلام حاضر در غزوه اُحد، اعدام شوند و اين به صلاح اسلام نوپا نبود و گرنه على مىماند و حوضش، همچنانكه على ماند و حوضش.
در آيات وارده در سوره آل عمران در دو آيه حكم عفو خدا آمده است و عفو در اين دو مورد تفاوت دارد:
مورد اوّل اين آيات است: ثُمّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَ لَقَدْ عَفَا عَنْكُمْ وَ اللهُ ذُوفُضْلٍ عَلَى الْمُؤمِنينَ. إذْ تُصْعِدُونَ وَ لاَتَلْوُونَ عَلَى أحَدٍ وَ الرّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِى اُخْراكُمْ فَأثَابَكُمْ غَمّا بِغَمّ لِكَيْلاَتَحْزَنُوا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَ لاَ مَا أصَابَكُمْ وَ اللهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ. ثُمّ اَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمّ أَمَنَةً نُعَاساً يَغْشَى طَائِفَةً مِنْكُمْ (97) . «و سپس خداوند شما را از مشركين قريش منصرف نمود، براى اينكه شما را بيازمايد و در بوته ابتلاء بگذارد و تحقيقاً خداوند شما را عفو نموده مورد غفران و رحمت خود قرار داد و خداوند بر مؤمنين بخشاينده فضل است. در آن زمانى كه شما به راههاى دور دست مىگريختيد و چهره خود را به كسى بر نمىگردانيديد تا وى را ببينيد، و پيامبر: رسول خدا در ميان آن طائفه ديگر كه عقبتر بودند، شما را صدا مىزد؛ پس شما را غصّهاى بر روى غصّهاى بهم رسيد، براى آنكه بر آنچه از دست شما رفته است و برآنچه از مصيبت به شما رسيده است محزون نشويد و خداوند از آنچه بجاى مىآوريد با خبر است. و سپس خداوند پس از اين غم و غصّه براى شما حال امن و آرامشى آورد كه پينگى و چُرت خواب، دستهاى از شما را فرا گرفت.»
در اين آيات مىبينيم آنان كه فرار كردند، دستهاى از آنها به سوى پيامبر برگشتند و در حضور پيامبر بودند، و خداوند ترحّم فرموده غصّهاى را بر غصّهشان افزود، و سپس آرامش و پينگى خواب آنها را فراگرفت. اينها افرادى هستند كه مورد عفو به معنى غفران واقع شدهاند . و از اينكه به دنبال عفو مىفرمايد: «و خداوند بخشاينده فضل و رحمت به مؤمنين است» اين معنى تأييد مىشود.
أمّا آن كسانى كه فرار كردند و به حضور پيامبر در معركه كارزار برنگشتند آنان هستند كه درباره آنها مىفرمايد: وَ طَائِفَةٌ قَدْ أهَمّتْهُمْ أنْفُسُهُمْ يَظُنّونَ بِاللهِ غَيْرَ الْحَقّ ظَنّ الْجَاهِلِيّةِ. «و دستهاى به دنبال حفظ جان بودند و بر خداوند گمانى ناحقّ، گمان جاهلى مىبردند.»
تا اين كه مىفرمايد: إنّ الّذِينَ تَوَلّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إنّمَا اسْتَزَلّهُمُ الشّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللهُ عَنْهُمْ إنّ اللهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ (98) . «آنانى از شما كه در روز كارزار كه دو لشگر ايمان و كفر با هم روبرو شدند، پشت كرده و فرار نمودند فقط به علّت آن بود كه شيطان به واسطه برخى از اعمالى كه انجام داده بودند ايشان را لغزانيد و خداوند آنها را عفو نمود، و خداوند آمرزنده و بردبار است.»
درباره اينها يعنى آنان كه فرار كردند و برنگشتند و در مقام حفظ و مصونيّت خود بودند، غفران و رحمتى نيامده است؛ و عفو به معنى گذشت و عدم محاكمه دنيوى است. و شاهدش آن كه مىفرمايد: خداوند پوشاننده و بردبار است، در برابر اعمالشان شكيبائى مىكند، و نمىفرمايد : رحيم است يعنى رحمت و عطوفت مىدارد.
بنابر اين آن عفو اوّل راجع به كسانى است كه از فرار خود نادم شدند و به پيامبر بازگشتند و اين در وقتى بود كه رسول خداصلى الله عليه وآله از مشركين مفارقت كرده به سوى شِعْب آمد، اگر چه بازگشتن اين دسته از مؤمنين تدريجاً و پس از علم به عدم قتل رسول الله بوده است. و درباره آنها است: وَاللهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤمِنينَ.
و عفو دوم راجع به كسانى است كه بر فرار ادامه دادند و به پيامبر گمان بد بردند و گفتند : اگر ما بر حقّ بوديم نمىبايست كشته شويم. و درباره آنهاست: وَ اللهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ .
البتّه سخن در اصحاب رسول الله و مؤمنين است كه به اين دو گروه تقسيم شدند، و اين مربوط به منافقين نيست. زيرا حال منافقين همچون عبدالله بن اُبَىّ و دار و دستهاش را خداوند مستقلّاً در آيات آتيه بيان مىكند. (99)
عُمَر نيز خودش معترف است كه در روز اُحد فرار كرده است. ابن ابى الحديد مىگويد: (100) كسانى كه استدلال مىكنند به فرار عمر در روز احد شاهد مىآورند روايتى را كه وارد شده است كه: در أيّام خلافت عمر زنى نزد او آمد و يكى از بُرْدهائى را كه در حضور وى بود طلب نمود و با آن زن دختر عمربن خطاب نيز آمده بود، او هم طلب بُرْد مىكرد. عمر به آن زن بُرد را داد و به دخترش نداد. از علّت اين كار پرسيدند، گفت: پدر آن زن در روز احدثابت بماند و پدر اين زن فرار كرد و ثابت نماند. (101) ، (102) ، (103)
و از جمله ادلّه متقنه بر فرار عمربن خطاب روايتى است كه واقدى در كتاب «مَغازى» خود در قصّه حُدَيبيّه ذكر كرده است (104) از ابوسعيد خُدْرى كه مىگويد: من روزى نزد عمربن خطاب نشسته بودم و گفت: در روز حُدَيْبيّه در رسالت پيغمبر اكرمصلى الله عليه وآله براى من شك پيدا شد و چنان برخوردى با پيغمبر نمودم كه نظير آن برخورد از من مشاهده نشده است و براى كفّاره آن خيال باطلى كه آن روز در دل من آمد، بندگانى را آزاد كردهام و پيوسته روزه گرفتهام.
در اينجا عمر داستان را مفصّلاً نقل مىكند تا مىرسد به اينجا كه مىگويد: عمر و مردانى كه با او همراه بودند از اصحاب رسولاللهصلى الله عليه وآله گفتند: يا رسول الله! مگر تو به ما نگفتى كه داخل مسجدالحرام مىشوى و كليد كعبه را مىگيرى و با واقفين در زمين عرفات وقوف مىكنى؟! و ما اينك مىبينيم قربانى ما به بيت الله نرسيده است و ما نيز نرسيدهايم!
رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: قُلْتُ لَكُمْ فِى سَفَرِكُمْ هَذَا؟! «آيا من به شما گفتم كه در اين سفرتان داخل مىشويد؟!» عمر گفت: لا. «نه» رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: أمَا إنّكُمْ سَتَدْخُلُونَهُ، وَ آخُذُ مِفْتَاحَ الْكَعْبَةِ، وَ أحْلِقُ رَأسِى وَ رُؤوسَكُمْ بِبَطْنِ مَكّةَ، وَ اُعَرّفُ مَعَ الْمُعَرّفينَ «آگاه باشيد ! شما داخل مكّه خواهيد شد و من كليد كعبه را مىگيرم و سر خود و سر شما را در داخل مكّه مىتراشم و با كسانى كه در عرفات وقوف دارند من نيز وقوف مىكنم!»
سپس رسول خداصلى الله عليه وآله رو كردند به عمر، گفتند: أنَسِيتُمْ يَوْمَ اُحُدٍ إذْ تُصْعِدُونَ وَ لاَتَلْوُونَ عَلَى أحَدٍ وَ أنَا أدْعُوكُمْ فى اُخْرَاكُمْ؟! أنَسِيتُمْ يَوْمَ الأحْزَابِ إذْ جَاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إذْ زَاغَتِ الأبْصَارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلوبُ الْحَنَاجِرَ؟! أنَسِيتُمْ يَوْمَ كَذَا؟! وَجَعَلَ رَسُولُ اللهِصلى الله عليه وآله يُذَكّرُهُمْ اُمُوراً أنَسِيتُمْ يَوْمَ كَذَا؟ «آيا فراموش كردهايد روز احد را در وقتى كه به مكان دور فرار مىكرديد و چهره خود را به احدى برنمىگردانيديد و من در دسته ديگر، شما را صدا مىزدم؟! آيا فراموش كردهايد روز غزوه خندق را در وقتى كه دشمنان از بالاى شما و از پائين شما آمدند و در وقتى كه چشمها از اضطراب بدين سو و آن سو حركت مىكرد و دلها به حنجرهها رسيده بود؟! آيا فراموش كرديد روز فلان را؟ و شروع كرد رسول خداصلى الله عليه وآله امورى را براى آنها مىشمرد و متذكّرشان مىساخت كه آيا فراموش كرديد روز فلان را؟»
و مسلمين شروع كردند به گفتار به اينكه: خدا راست گفت، و رسول خدا راست گفت. اى پيغمبر خدا، ما فكرمان نمىرسيد به آنچه تو در آن فكر مىكردى. تو داناترى به خدا و امر خدا از ما.
و چون در سال قضيّه (عمرة القضاء) رسول خداصلى الله عليه وآله داخل مكّه شد و سر خود را تراشيد، فرمود: اين است وعدهاى كه به شما دادهام، و چون روز فتح مكّه شد و كليد كعبه را گرفت، گفت: بگوئيد عمربن خطّاب نزد من بيايد؛ به او گفت: اين است آنچه به شما گفتم. و چون در حجّةالوداع در زمين عرفات وقوف كرد، گفت: اى عمر، اين است آنچه به شما گفتم. (105) ، (106)
استدلال كنندگان بر فرار عمر مىگويند: اگر عمر در روز احد فرار نكرده بود، رسول خدا به او نمىگفت: آيا فراموش كرده ايد روز اُحد را در وقتى كه به مكان دور مىگريختيد و چهره خود را به كسى برنمىگردانديد؟ (107)
رسول خداصلى الله عليه وآله شهادت داد بر اينكه جميع كشته شدگان در غزوه اُحد اهل بهشتاند و نامه عمل آنها به خير خاتمه يافته و از عهده امتحان برآمدهاند و سعادت در دار آخرت براى آنها حتمى است.
امّا اين اختصاص به شهداء اُحد دارد نه هر كس كه در اُحُد شركت كرده و مجاهده هم نموده باشد. زيرا ممكن است پس از احد امتحاناتى پيش آيد و مغرورين به شخصيت و مقام و مدّعيان به تقوا و صلاح از عهده آن آزمايش برنيامده باشند و در نتيجه در آن نكات دقيق و باريك، متوجه عالم غرور بوده و نفس آنان با تمام سرمايههاى سابقه به صورت يك فرعون در اُمّت طلوع كند و در آن مرحله باريك انكار حقّ كند و انانيّت خود را در برابر حقّ و انقياد محض در برابر آن مقدّم بدارد. در اين صورت چگونه عاقبتشان به خير خواهد بود اگر با اين استكبار و بلندمنشى و خودپسندى چشم از جهان بربسته باشند؟ گرچه در تزهّد شاخص و به علوم قرآن، وارد و ساليان دراز در صحبت رسول الله بسر برده باشند، همچنانكه شهداى بدر نيز أهل بهشتند نه هر كس كه در بدر حضور داشته گرچه بعداً دچار امتحان شده و از آزمايش به سلامت رها نشده باشد.
آيات وارده در قرآن راجع به مجاهدين بدر و رضوان و بيعت تحت شجره، تمجيد و تعريف فعلى و موقّتى به حسب حال ايشان است نه مطلقاً و الى الأبد، و در قضيّه بدر شواهدى است و در احد نيز شواهدى است.
از كسانى كه در غزوه اُحد نگريخت و به پيامبر هم كمك بسيار نمود طلحةبن عبيدالله است، اما پس از رسول خدا با اميرالمؤمنينعليه السلام نقض بيعت كرد وخون هزاران بيگناه ريخته شد. و همچنين زُبَيْر بْنُ عوّام و عبدالرحمن بن عوف و سعدبن ابى وقّاص، باختلاف مراتبهم و درجاتهم.
روايت عجيبى را مالك در «مُوَطّأ» خود آورده است كه از آن مىتوان به مناط كلّى، استفادههاى بيشترى نمود:
حَدّثَنِى عَنْ مَالِكٍ، عَنْ أبِىالنّضْرِ مَوْلَى عُمَرِبْنِ عُبيْدِاللهِ أنّهُ بَلَغَهُ أنّ رَسُولَ اللهِصلى الله عليه وآله قَالَ لِشُهَداءِ اُحُدٍ: هَؤُلاَءِ أشْهَدُ عَلَيْهِمْ. فَقَالَ أبُوبَكْرٍ الصّدّيقُ: ألَسْنَا يَا رَسُولَ اللهِ إخْوانَهُمْ؟ أسْلَمْنَا كَمَا أسْلَمُوا، وَ جَاهَدْنَا كَمَا جَاهَدُوا؟ فَقَالَ رَسُولُ اللهِصلى الله عليه وآله: بَلَى وَلَكِنْ لاَ أَدْرِى مَا تُحْدِثُونَ بَعْدى؟! فَبَكَى أبُوبَكْرٍ ثُمّ بَكَى ثُمّ قَالَ: أئِنّا لَكائِنُونَ بَعْدَكَ؟! (108)
«يحيى بن يحيى ليثى مىگويد: حديث كرد براى من مالك از ابونضر هم پيمان عمربن عبيدالله كه به او چنين رسيده است كه: رسول خداصلى الله عليه وآله درباره شهداى اُحد فرمود: اينها جمعيتى هستند كه من شهادت مىدهم بر آنها. ابوبكر گفت: اى رسول خدا! آيا ما برادران آنها نيستيم كه اسلام آورديم همان طور كه آنان اسلام آوردند، و جهاد كرديم همان طور كه آنان جهاد كردند؟! رسول خداصلى الله عليه وآله گفت: آرى! وليكن من نمىدانم شما پس از من چه كارى را انجام مىدهيد؟! در اثر اين كلام رسول خدا، ابوبكر گريه كرد باز هم گريه كرد و سپس گفت: آيا ما پس از تو زندهايم؟!» (109)
محمّد فؤاد عبدالباقى در تعليقه خود گويد: اين روايت در نزد جميع روات، مرسل است وليكن معنى آن مستند است از وجوه صحاح كثيرى. (110) و نيز اين عبارت را سيوطى در شرح خود آورده است. (111)
و سيوطى در شرح خود در معنى هَؤُلاَءِ أشْهَدُ عَلَيْهِمْ مىگويد: يَعْنِى أشْهَدُ لَهُمْ بِالإيمَانِ الصّحِيحِ وَ السّلاَمَةِ مِن الذّنُوبِ الْمُوبِقَاتِ وَ مِنَ التّبْديلِ وَ التّغْييرِ وَ الْمُنَافَسَةِ فِى الدّنْيَا وَ نَحْوِ ذَلِكَ. قَالَهُ ابْنُ عَبْدِالْبِرّ (112) . «ابن عبدالبرّ اين حديث را اين طور معنى كرده است كه: يعنى من در باره شهداى احد شهادت مىدهم به ايمان صحيح و سلامت از گناهان هلاك كننده و از تبديل و تغيير و تنافس در دنيا طلبى و أمثال اينها.»
از اين روايت اوّلاً مىفهميم كه: جهاد در احد براى ابوبكر فائدهاى نداشته و رسول خدا صلى الله عليه وآله امضاى سلامت در دين، و رهائى از گناهان موبقه مهلكه، و از تغيير و تبديل در عقيده و نيّت، و حوادث، و تنافس و پيش افتادن در رياست و حبّ جاه، و ايمان صحيح را درباره وى ننمودهاند، و به عبارت مختصر امضاى بهشتى بودن او را نكردهاند.
و ثانياً چون پيامبر عالم به غيب بوده و از وقايع و حوادث ساليان درازى قبل از آن حادثه و واقعه خبر دادهاند، عبارت ايشان كه مىگويند: من نمىدانم پس از من چه كارى انجام مىدهيد و چه حادثهاى مىآفرينيد، به منزله اين است كه: چون مىدانم پس از من چه بدعتهائى به وجود مىآوريد و چه حوادثى بپا مىكنيد، فلهذا شما مانند شهداى احد كه پاك و پاكيزه از جهان رفتند نيستيد و بنابر اين حتماً دوزخى خواهيد بود!
و ثالثاً اگر ابوبكر مرد حق طلبى بود، مىبايست پس از اين اِخبار رسول خدا و گريهاش، از پيامبر بپرسد: ما چه كارى انجام مىدهيم؟ شما به ما راه نجات از آن حوادث و كوارث را نشان دهيد، تا ما دچار به آن گناهان موبقه و مُهلكه نگرديم و آن بدعتها را پيش نياوريم و به سلامت بمانيم تا همطراز شهداى احد روسپيد و سرافراز باشيم! اما او سخن رسول خدا را قطع كرد و با گريه و گفتار به اينكه: ما پس از تو زنده نباشيم، مطلب را بريد. (113)
اينك كه گفتار ما بدينجا رسيد سزاوار است كه يادى از آيةالله العظمى بروجردى ـ تغمّدهالله برضوانه و نعيمه ـ بنمائيم و مطلبى را كه دوست ارجمند و گرامى و رفيق شفيق و راستين ما كه صحبت بيش از چهل سال با ايشان داريم، يعنى حضرت آيةالله حاج شيخ اسمعيل مُعزّى ملايرى ـدامت بركاتهـ از ايشان نقل نمود، بياوريم.
ايشان قريب به سىسال قبل براى من شفاهاً بيان فرمودند و سپس به تقاضاى بنده در نامهاى آن مطالب شفاهى را نوشته و به وسيله پست از قم به طهران فرستادند. و اينك دستخطّ ايشان حاضر است و حقير مطلب زير را از عين سواد نوشته ايشان ذكر مىكنم:
بعد از بسمله و تحميد و صلوات و سلام و أحوالپرسى و تعارفات معموله، اين طور مرقوم داشتهاند :
«و امّا جريان حديث: ظاهراً در سال 1378 هجرى قمرى بود كه حقير عازم زيارت بيتاللهاعظم بودم. براى خداحافظى به محضر مرحوم آيةالله العظمى آقاى بروجردى رضى الله عنه شرفياب شدم و كتاب «مُوَطّأ» مالك در دست ايشان بود. چند ورق زدند و كتاب را به بنده مرحمت فرمودند و گفتند: فلانى اين حديث را حفظ كن به دردت مىخورد! و در ضمن مذاكرات فرمودند : ابوبكر از بس زيرك و ناقلا بود خودش را به گريه زد و دنبال مطلب را قطع كرد. بنده هم حديث را حفظ و ضبط كردم و پس از مشرّف شدن به مكّه، به جُدّه آمديم كه به ايران حركت كنيم، سرهنگى بود به نام سُنْبُل و سرپرست اداره امور حُجّاج بود، و هنگامى كه من براى تسريح گذرنامه پيشش رفتم، كمكم سخن و گفتگو به اينجا كشيد كه ايشان سؤال كردند: شما شيخين را جزء حاضرين در بيعت رضوان مىدانيد؟! (114)
بنده گفتم: در بعضى احاديث وارد است كه آنها حضور داشتهاند و با رسولخداصلى الله عليه وآله وسلم نيز بيعت كردهاند. گفت: با اين وصف چرا آنها را اهل جهنّم مىدانيد؟!
من گفتم: نه، اهل جهنّم نمىدانيم. گفت: اهل بهشت مىدانيد؟! گفتم: نه؛ بهشت و جهنّم مال خداست. ما نمىدانيم چه كسى را به بهشت و چه كسى را به جهنّم مىبرد. يَفْعَلُ اللهُ مَا يَشَاءُ وَ يَحْكُمُ بِمَا يُرِيدُ. گفت: شما هيچ كس را يقين نداريد كه به بهشت مىرود؟ گفتم: چرا، ما يقين داريم كه رسول خدا به بهشت مىرود. گفت: از چه راه اين را مىگوئى؟ گفتم: اگر او كه برگزيده خلايق است بهشت نرود، پس براى چه بهشت را خداوند خلق فرموده است؟ گفت: جز رسولالله كسى ديگر را يقين نداريد كه به بهشت مىرود؟
گفتم: حَسَن و حُسَيْنعليهما السلام را نيز يقين داريم؟ گفت: به چه دليل؟
گفتم: چون رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آن دو، آقايان جوانان أهل بهشتند .
گفت: ديگر غير از اين دو هيچ كس را يقين نداريد كه به بهشت مىرود؟
گفتم: علىّبن أبىطالب را نيز يقين داريم كه به بهشت مىرود. گفت: به چه دليل؟
گفتم: چون ذيل اين حديثى كه پيغمبر درباره حَسَنَيْن فرمودهاند دارد كه: رسول خدا فرمود : أَبَوهُمَا خَيْرٌ مِنْهُمَا. اگر آنها بهشت بروند، پدرشان كه از آن دو بهتر است، به طريق أولى بايد بهشت برود.
گفت: ديگر كسى را باور نداريد كه حتماً بهشت برود؟ گفتم: فاطمه زهرا عليها السلام را نيز يقين داريم. گفت: به چه دليل؟ گفتم: چون در حديث دارد كه پيغمبر فرمود: فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنّى، مَنْ آذاها فَقَدْ آذانى، وَمَن آذَانِى فَقَدْ آذَى اللهَ ـ الخ. اگر فاطمه را خدا به جهنّم ببرد، فاطمه و پيغمبر را اذيّت كرده و هرگز خدا پيغمبر را اذيّت نمىكند.
گفت: خبيث، فقط ابوبكر و عمر را قطع ندارى كه به بهشت مىروند؟
گفتم: من خبيث تر از خودم را نگاه مىكنم و آن تو هستى! شما بايد هميشه از روى دليل و مدرك صحبت كنى و تعصّب را كنار بگذارى. اگر پيغمبر و ابوبكر در بهشت رفتن ابوبكر شك داشته باشند تو مىگوئى: من يقين داشته باشم؟
گفت: در كجا دارد كه اين دو در بهشت رفتن او شك داشتهاند؟!
من حديث را خواندم و گفتم: نه تنها از اين حديث معلوم مىشود كه پيغمبر شكّ داشتهاند، بلكه استشمام عدم ايمان و دخول در جهنّم آنان نيز مىشود. چون بالصّراحه رسول الله مىفرمايد : شهادت نمىدهم.
على اىّ حال با اين حديث شما به من مىگوئى: يقين داشته باشم؟! اگر ابوبكر شك ندارد، چرا سؤال كرد؟ اگر رسول خدا شكّ ندارد چرا فرمود: نه؟ و نيز از اين حديث معلوم مىشود كه بيعت با رسول و قتال با دشمنان دين و اداء سائر فرائض، نفعش موقوف به اين است كه انسان تا آخر عمر كارى كه بر خلاف رضاى خدا و پيغمبر است انجام ندهد و الاّ ممكن است بعضى معاصى اثر عبادات سابق را خنثى كند.
بعداً ايشان گفتند: اين حديث را به من نشان دهيد! گفتم: «مُوَطّأ» مالك را بياور تا به تو معرفى كنم. خلاصه بنده دربرگشتن، قضيّه را خدمت مرحوم آية الله العظمى عرض كردم و ايشان هم خيلى مسرور شدند.»
تا اينجا نامه ايشان درباره اين حديث خاتمه مىيابد. ايشان گفتند: چون سال بعد به حج مشرف شدم، سرهنگ سنبل را ملاقات كردم و از حال او پرسيدم. گفت: من حديث را در «موطّأ» مالك پيدا كردهام. (115)
در اينجا اشاره به چند نكته لازم است:
نكته اوّل: دهخدا در «لغتنامه» خود در ماده ذوالفقار از ترجمه «تاريخ طبرى»حكايت كرده است كه: در غزوه احد به ابوبكر و عمر جراحت رسيد و بازگشتند. (116)
بازگشتن أبوبكر و عمر از جنگ معلوم شد ولى جراحت رسيدن به آنها كذب محض است يا در ترجمه «تاريخ طبرى» تعمّد بر تحريف شده است و يا در نقل از ترجمه. به هر حال در نزد حقير دو دوره مختلف از «تاريخ طبرى» موجود است و در هيچكدام چنين مطلبى نيست و نيز در تاريخ «البداية و النّهاية» ابنكثير دمشقى با شدّت تعصّبش در سنّى گرى نيست و در «سيره حلبيّه» و «سيره ابن هشام» نيست و در تاريخ «كامل التواريخ» ابن اثير جزرى و «روضة الصفا» مير خواند، و «حبيب السّيّر» خواند مير و «تاريخ مسعودى» و «تاريخ يعقوبى» و حتّى در «مغازى» واقدى كه قديمترين اسناد تاريخى است به اين مطلب اشارهاى هم نشده است، و ابنابىالحديد در «شرح نهجالبلاغة» نياورده است (117) .
نكته دوم: ما در اينجا فقط ازآيه: و ما محمّد الاّ رسول و شأن نزول آن در غزوه احد ذكرى نموديم اما تمام خصوصيات و وقايع روز احد بسيار است، هر كس به تاريخ مفصل آن بپردازد مىبيند كه مشركين قريش در اين روز با مسلمين جنگ نكردهاند بلكه قصّابى نمودهاند و در زير ساطور خود تكهتكه كردهاند. معذلك پيغمبراكرمصلى الله عليه وآله درصدد خونريزى و كشتار نبود و در مقام تلافى و فرونشاندن احساسات نبود، فقط او دفاع مىكرد. هر وقت حمله مىكردند دفاع مىنمودند، و پس از پايان جنگ دستور قتل و غارت و يورش نداد. زيرا مأموريت او از جانب خداوند كشتار نبود، مأموريت او هدايت و ارشاد آنان به اسلام بود كه با أخلاق عظيم و صفات كريمه خود همانها را مسلمان كرد و بسيارى از سركردگان آن جيش همچون خالدبن وليد و عكرمة بن أبىجهل مسلمان شدند. حالا شما ببينيد چقدر مأموريّت او دقيق است، كه هم بايد دفاع كند و بكشد و هم بايد دست نگه دارد به اميد اسلام و هدايتشان .
همه آن كافران از ارحام بلكه بعضى از ارحام قريب رسول خدا بودند و در حقيقت حكم وصله تن و فرزند را داشتند اما فرزند خودخواه و مغرور، كه براى اطفاء نور پيامبر قريب پانصدكيلومتر از مكّه به مدينه حركت مىكنند آن هم با چنين كيفيتى براى آنكه رياست و امارت دست تو نيفتد و ما زير بار حكم تو نرويم.
اما اين جهالت بود، جهالت عميق توأم با صفات كبر و حَسَد و كينه توزى و انتقام و طمع . و در برابر اين همه زشتيها پيامبر مىفرمود: اللّهُمّ اهْدِ قَوْمى فَإنّهُمْ لايَعْلَمُونَ . (118) «بار پروردگار من! قوم مرا هدايت كن، زيرا اين كردار آنها ناشى از جهل است.»
ابن ابى الحديد، از واقدى نقل مىكند كه: سعدبن ابى وقّاص مىگويد: سوگند به خدا كه من خيلى حريص بودم در غزوه احد برادرم عُتْبة بن ابى وقّاص را كه از معاندين سرسخت و دشمنان صلبى اسلام و پيامبر بود، بكشم و به قدرى به اينكار حريص بودم كه مانند آن براى من پيش نيامده است و مىدانستم كه برادرم عاقّ پدر است و بسيار بداخلاق است. دوبار صفوف مشركين را شكافتم تا به او دست يابم اما وى مانند روباه خود را به اين طرف و آن طرف مىزد و از من مختفى مىداشت.
در بار سوم كه خواستم حمله كنم و او را به چنگ آورم، رسول خداصلى الله عليه وآله به من گفت: يَا عَبْدَاللهِ مَا تُريدُ ؟! أتُريدُ أنْ تَقْتُلَ نَفْسَكَ؟! «اى بنده خدا چكار مىخواهى بكنى؟ آيا مى خواهى خودت را بكشى؟!» من دست برداشتم. و رسول خدا فرمود : خداوندا، تا يكسال آنها را زنده مگذار! (119)
ابن ابى الحديد از واقدى نقل مىكند كه: چون رسول خدا بر سر جنازه حمزه مُثله شده شكم پاره شده آمدند و آن منظره فظيع و فجيع را ديدند، ابوقَتاده انصارى برخاست و شروع كرد به سبّ و لعن و شتم قريش؛ و در تمام اين گفتارها پيامبر به او اشاره مىكرد: بنشين تا سه بار فرمود: بنشين! آنگاه رسول خدا فرمود: يَا أبَا قَتَادَةَ! إنّ قُرَيْشاً أهْلُ أمَانَةٍ، مَنْ بَغَاهُمُ الْعَوَاثِرَ (120) كَبّهُ اللهُ لِفيهِ! وَ عَسَى أنْ طَالَتْ بِكَ مُدّةٌ أنْ تَحْقِرَ عَمَلَكَ مَعَ أعْمَالِهِمْ، وَ فِعَالَكَ مَعَ فِعَالِهِمْ! لَوْلاَ أنْ تَبْطَرَ قُرَيْشٌ لأَخْبَرْتُهَا بِمَا لَهَا عِنْدَاللهِ تَعَالَى «اى ابوقتاده! قريش اهل أمانت هستند، كسى كه براى آنها دامهائى بگسترد خداوند او را برروى دهانش واژگون مىكند. و اميد است كه خداوند به تو عمر دهد تا عملت را در مقابل اعمال آنها حقير بشمارى و كارهايت را در برابر كارهايشان كوچك بدانى. و اگر كبر و خودپسندى قريش را نمىگرفت من آنان را به مقامات و درجاتشان در نزد خدا خبر مىدادم.»
ابوقتاده گفت: والله يا رسول الله! من غضب نكردم مگر از براى خدا و رسول او در وقتى كه ديدم بر سر حمزه چه آوردهاند! رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: راست مىگوئى!بِئْسَ الْقَوْمُ كَانُوا لِنَبِيّهِمْ «بدقومى براى پيغمبرشان بودهاند.» (121)
نكته سوم: ابن ابى الحديد از واقدى آورده است كه گويند: آن كس كه پيشانى رسول الله را شكافت ابنشهاب بود، و آن كس كه باطن دندان رباعى او را پاره كرد و لبان پيامبر را خون آورد عُتْبة بن ابى وقّاص بود، و آن كس كه دو برآمدگى استخوانهاى گونههاى حضرت را شكست تا حلقههاى كلاه خود در آن فرو رفت ابنقَميئة بود و خون از شكست پيشانى حضرت به طورى جارى شد كه محاسنش را آغشته كرد. و سالم غلام ابوحذيفه خون را از چهره او مىشست و رسول خدا مىفرمود: كَيْفَ يُفْلِحُ قَوْمٌ فَعَلُوا هَذَا بِنَبِيّهِمْ وَ هُوَ يَدْعُوهُمْ إلَى اللهِ تَعَالَى؟ «چگونه ممكن است سعادتمند شوند قومى كه اينگونه با پيمبرشان عمل مىكنند در حالى كه او آنها را به خدا مىخواند؟!»
اين آيهنازل شد: لَيْسَ لَكَ مِنَ الأمْرِ شَىْءٌ أوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ أوْ يُعَذّبَهُمْ فَإنّهُمْ ظَالِمُونَ (122) ، (123) «تو به هيج وجه صاحب اختيار نيستى! خداست كه اگر بخواهد از آنان مىگذرد و اگر بخواهد ايشان را عذاب مىكند به سبب آنكه ستمكارند.»
در اينجاست كه مقام عزّت و عظمت ذات اقدس احديّت حتّى يك خواهش هم براى پيامبرش باقى نمىگذارد و حكم به عدم رستگارى و فلاح را از او مىگيرد و جدّاً مىگويد: تو بنده من هستى و حقّ دخالت در امر مرا ندارى! به چه مناسبت حكم به عدم فلاح ايشان كردى؟! منم كه خداوندم. منم كه داراى عزّت و جلالم. در عظمت من حتّى يك خواهش و يك حكم غير، گرچه از پيامبر خاتم الأنبياء و المرسلين باشد، وارد نمىشود.
نكته چهارم: شيخ طبرسى: امين الاسلام ابوعلى فضل بن حسن، در كتاب «إعلام الورى» از حضرت صادقعليه السلام آورده است كه: در روز اُحد همه مردم از رسول خدا فرار كردند و رسول خدا خشمگين شد به خشم شديدى، و كَانَ إذَا غَضِبَ انْحَدَرَ مِنْ وَجْهِهِ وَ جَبْهَتِهِ مِثْلُ اللّؤلُؤ مِن الْعَرَقِ. «و عادت پيغمبر اين بود كه چون غضب مىكرد از صورت و پيشانيش مانند دانههاى لؤلؤ عرق مىريخت.»
پيامبر نگاهى نمود، ديد فقط علىعليه السلام در كنار اوست، گفت: مَالَكَ لَمْ تَلْحَقْ بِبَنى أبيكَ؟ «چرا تو به پسران پدرت ملحق نشدى؟!» علىعليه السلام عرض كرد: يَا رَسُولَ اللهِ! أكُفْراً بَعْدَ الإسْلاَمِ؟ إنّ لِى بِكَ اُسْوَةً ـ الحديث (124) «آيا بعد از اسلام، كافر شوم؟ من به تو تأسّى دارم.»
با اينكه مىدانيم آن مقام و عظمت و ايثار و برادرى و فداكارى و آن سوابق رخشنده مولاى متّقيانعليه السلام را، ولى اينجا جاى عزّت است، و رسول خدا در آن مقام وحدت منيع نمىتواند غيرى را حتّى به عنوان على ببيند. و لهذا مىگويد: چرا تو نرفتى؟! مگر اينكه على در اينجا عين نفس پيامبر شود و همين هم شد و عرض كرد: من با تو هستم! من تأسّى به تو دارم !
اين خطاب از جانب رسول خدا بايد بشود و آن پاسخ هم از امير موحّدين بايد داده شود، نظير خطاب سيّدالشهداءعليه السلام در ليله عاشورا به برادرش ابوالفضل و اولاد عقيل.
نكته پنجم: ابن هشام در «سيره» آورده است كه: چون رسول خداصلى الله عليه وآله بدن مُثله شده حمزه را ديدند گفتند: لَوْلا أنْ تَحْزَنَ صَفِيّةُ، وَ يَكُونَ سُنّةً مِنْ بَعْدِى لَتَرَكْتُهُ حَتّى تَكُونَ فِى بُطُونِ السّباعِ وَ حَواصِلِ الطّيْرِ، وَ لَئِنْ أظْهَرَنِىَ اللهُ عَلَى قُرَيْشٍ فى مَوْطِنٍ مِنَ الْمَواطِنِ لَاَمْثُلَنّ بِثَلاثينَ رَجُلاً مِنْهُمْ (125) . «اگر صفيّه خواهر حمزه غمگين نمىشد، و اگر اين عمل بعد از من سنّت نمىشد، من جسد حمزه را وامىگذاردم تا مكانش شكم درندگان و معدههاى مرغان آسمان باشد. و اگر در محلّى از محلّها خداوند مرا بر قريش نصرت دهد، به ازاء مُثْلهاى كه از حمزه نمودند سى تن از آنان را مثله مىكنم.»
ابنهشام از ابن اسحاق آورده است كه اين آيه فرود آمد: وَإنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوابِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصّابِرِينَ. وَاصْبِرْ و مَا صَبْرُكَ اِلاّ بِاللّهِ وَ لاَتَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لاَتَكُ فِى ضَيْقٍ مِمّا يَمْكُرُونَ. (126) ، (127)
«و اگر شما پاداش عقوبت به كسى مىدهيد بايد عقوبتتان به مقدار و اندازهاى باشد كه خودتان عقوبت شدهايد، و هر آينه اگر صبر و تحمّل كنيد و از عقوبت صرفنظر كنيد البته آن براى صابرين و شكيبايان خوب و مورد انتخاب و اختيار است. و شكيبا باش؛ و نيست شكيبائى تو مگر به واسطه مدد و نيرو از جانب خدا، و بر مشركان غمگين مباش و از آنچه مكر و خدعه بجاى مىآورند خودت را در ضيق و تنگى ميفكن».
در اينجا نيز مىبينيم در سايه ذلّ عبوديّت محضه، خداوند پيامبرش را قرار داده است و به وى خطاب مىكند كه: تو حقّ حكفرمائى ندارى، حكم به دست خداست و او اين طور معيّن كرده است كه جزا و مكافات بايد به قدر جريمه باشد نه بيشتر امّا در عين حال، رفع يد از مكافات بسيار بهتر و براى مؤمنينِ به خدا پيوسته پسنديده است.
اين آيه هم بر اساس قانون عدالت و هم بر اصل قانون اخلاق كريم است، و اين دو قانون هر دو محمود و پسنديده است و به طريق أولى بايد در پيغمبر خدا كه متخلّق به اخلاق خداست تجلّى كند، و بهتر و بيشتر از همه كس بايد او عامل بدين عمل گردد. فلهذا در ناحيه عبوديّت مطلقهاش اظهار مىكند: صبر مىكنم. و در هر موطن و محلّى رسول خدا صبر مىنمود و كارهاى خود را بر اساس انتقام انجام نمىداد و پيوسته با جميع خلق خدا با نظر مواسات و مساوات رفتار مىنمود. صَلّى اللهُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللهِ!
در تواريخ همگى آمده است كه رسول اللهصلى الله عليه وآله فرمود: اگر دستم برسد سى نفر از آنان را مُثله مىكنم؛ مگر در «رَوْضَةُ الصّفا» كه هفتاد نفر وارد است.
و شايد درجه و مقام احسان از اين گونه صبرها و تحمّلها نصيب مؤمن شود، چون بلافاصله پس از اين دو آيه مىفرمايد: إنّ اللّهَ مَعَ الّذِينَ اتّقَوْا وَ الّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ . (128) «خداوند معيّت دارد با كسانى كه تقوى پيشه دارند و با كسانى كه محسن هستند.»
در روايت از رسولخداصلى الله عليه وآله از مقام احسان پرسيدند، در جواب فرمود: اُعْبُدِ اللّهَ كَأنّكَ تَرَاهُ، فَإنْ لَمْ تَكُنْ تَرَاهُ فَإنّهُ يَرَاكَ! «معنى و مفاد احسان آن است كه: طورى خدا را عبادت كنى كه گوئى او را مىبينى، و اگر نمىتوانى بدين گونه عبادت كنى، لااقل او را طورى عبادت كن كه بدانى او تو را مىبيند.»
بارى، مراد و منظور ما در اينجا از تطويل قضيه غزوه اُحد در شرح آيه وافى هدايه: وَ مَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرّسُلُ (129) اين بود كه دانسته شود: يگانه فاتح و دلسوز صميم و فداكار و از خود گذشته و دلباخته و دل و جان داده به رسولخدا، و يگانه حامى و محامى و مدافع حقيقى اسلام و قرآن، اميرالمؤمنين علىّبن ابيطالبعليه السلام بود، و ابوبكر و عمر و عثمان از فراريان بودهاند، و آيه : وَ مَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ... أفَإنْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْيَضُرّاللّهَ شَيْئاً درباره ايشان و همقطاران و هم مرزانشان فرود آمده است.
اينان كه پس از رسول خدا سنگ اسلام را به سينه مىزدند و فرياد وا اسلاماى آنان بلند بود ديروز پيغمبر را تنها گذاشته و در ميان صفوف آهن و آتش به دست دليران و رزمجويان مشرك قريش سپردند و جان شيرين خود را برداشته و به گفتار خود مانند اُرْوِيّه (بزماده) بر فراز كوهپاى به هزيمت نهادند.
بدون جهت و علّت نيست كه رسول خداصلى الله عليه وآله در بستر مرگ كه كاغذ و كتف و دوات مىطلبد تا امر على بن ابيطالب را محكم كند، او را به هَجْر و هذيان و ياوه نسبت مىدهند؛ در اين حال رسول خدا اين آيه را براى پاره جگرش فاطمه زهراعليها السلام مىخواند و به او مىگويد: فاطمه جان! اين آيه را بخوان: وَ مَا مُحَمّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرّسُلُ تا آخر آيه.
شيخ كبير، مفسّر عظيم صاحب «مجمع البيان»: امين الاسلام ابىعلى فضل بن حسن طَبْرسى ـ قدّس الله نفسه ـ در كتاب نفيس و ممتّع خود «اِعلام الورى» گويد: علىّ بن ابيطالبعليه السلام سر رسول خدا را در دامن خود گذارد. رسول خدا بيهوش شد و فاطمه با تمام وجود خود بدو روى آورده در سيمايش نگاه مىكرد و ناله مىنمود و مىگريست و مىگفت:
وَ أبْيَضَ يُسْتَسْقَى الْغَمَامَ بِوَجْهِهِ
ثِمَالُ الْيَتَامَى عِصْمَةٌ لِلأرَامِلِ
«او سپيدروئى است كه از بركت سيماى او از ابر، باران طلب مىشود. اوست ملاذ و پناه يتيمان، و حافظ و پاسدار بيوهگان و ضعيفان.»
رسول خداصلى الله عليه وآله چشمان خود را گشود و با آواز ضعيف و آرامى فرمود: يَا بُنَيّةُ ! هَذَا قَوْلُ عَمّكِ أبِى طَالِبٍ، لاَ تَقُولِيهِ! وَلَكِنْ قُولِى: وَ مَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرّسُلُ أفَإنْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أعْقَابِكُمْ. «اى نور چشمم، دختركم! اين سخن عمويت ابوطالب است، آن را مگو، وليكن بگو: و نيست محمّد مگر فرستادهاى از جانب خدا كه پيش از وى فرستادگانى آمدهاند و گذشتهاند، پس اگر بميرد و ياكشته شود آيا شما به همان جاهليت و دوران بربريّت پيش خود بازگشت مىكنيد؟ !»
فاطمه گريهاى طولانى نمود. رسول خدا به او اشاره كرد كه جلو بيا. فاطمه نزديك پيامبر شد و رسول خدا با او در پنهانى رازى گفت كه چهرهاش برافروخته و خوشحال شد. (130) و در اين حال كه دست راست اميرالمؤمنينعليه السلام در زير حَنَك رسول خدا بود، رسول خدا جان داد و اميرالمؤمنينعليه السلام نفس رسولخدا را كه بيرون آمد به سوى چهره خود برده و صورت خود را با آن مسح نمودند. و سپس جسد او را مستقيم و راست نموده و چشمانش را بهم نهادند، و اِزارش را بر رويش گستردند و مشغول امر تجهيزات از غسل و كفن او شدند .
چون از فاطمه عليها السلام پرسيدند: رسول خدا به تو چه گفت كه غصّهات زدوده شد و خوشحال شدى؟! فاطمه گفت: پدرم به من خبر داد كه: تو اوّلين كسى مىباشى از اهلبيت من كه به من ملحق مىشود و بعد از من مدّت زيادى عمر نخواهى كرد تا به من مىرسى. اين خبر رسول خدا بشارتى بود براى من كه مرا خوشحال نمود (131) .
در اينجا معلوماستكه رسولخدا نمىخواهد فاطمه را از حقيقت ومفاد آنشعر راقى و عالى ابوطالبعليه السلام منع كند. مىخواهد بفهماند كه روزگار خطيرى در پيشدارى و به عقب برگشتگان از اسلام طبق اين آيه تو را مىكشند و حقّت و حقّ شوهرت را غصب مىكنند و همه آنها به بربريّت و جاهليّت بازمىگردند و تو و علىّبن ابيطالب از شاكرين هستيد و ذيل آيه وَسَيَجْزِى اللهُ الشّاكِرِينَ براى شما خواهد بود.
چگونه متصوّر است رسول خدا دخترش را از شعر يگانه حامى و مُعين و ناصرش در مكّه منع كند در حالى كه خودش وقتى كه ياد اين شعر أبوطالب نمود به قدرى فرحناك شد كه از شدّت فرح خنديد؟
علىّبن عيسى اِربلى درباب معجزات رسول خدا آورده است كه: از جمله معجزات، آمدن باران است به دعاى رسولاللهصلى الله عليه وآله در وقتى كه اهل مدينه را خشكى رسيد، و از وى طلب باران كردند و شكايت به سوى او بردند. آن حضرت دعا فرمود، باران آمد به حدّى كه ترسيدند خانههايشان خراب شود.
دوباره از او خواستند تا دعا كند و باران بايستد. آن حضرت به خدا عرض كرد: اللّهُمّ حَوَالَيْنا وَ لاَ عَلَيْنَا. فَاسْتَدارَ حَتّى صَارَ كَالإكْلِيلِ وَ الشّمْسُ طَالِعَةٌ فِى الْمَدِينَةِ، وَ الْمَطَرُ يَجِىءُ عَلَىَ مَا حَوْلَهَا . يَرَى ذَلِكَ مُؤمِنُهُمْ وَ كَافِرُهُمْ. «بار پروردگارا، اين باران بر اطراف ما ببارد نه برما. در اين حال ابرها كنار رفتند و به صورت دائرهاى شكل همچون تاجْ اطراف مدينه را إحاطه كردند، و در مدينه خورشيد درخشان بود، و درحومه مدينه باران مىباريد. و اين داستان را مؤمن و كافر مشاهده نمودند.»
در اين حال رسولخدا خنديد و گفت لِلّهِ دَرّ أبِى طَالِبٍ لَوْ كَانَ حَيّاً قَرّتْ عَيْنَاهُ. «خدا رحمتش را بر ابوطالب بريزد، اگر زنده بود چشمانش خنك و روشن مىشد.»
اميرالمؤمنين علىّ بن ابيطالبعليه السلام برخاست و گفت: يا رسول الله! گويا مراد تو اين شعر ابوطالب بوده است:
وَ أبْيَضَ يُسْتَسْقَى الْغَمَامَ بِوَجْهِهِ
ثِمَالُ الْيَتَامَى عِصْمَةٌ لِلأرَامِلِ
يَطُوفُ بِهِ الْهُلاّكُ مِنْ آلِ هَاشِمٍ
فَهُمْ عِنْدَهُ فِى نِعْمَةٍ وَ فَوَاضِلِ (132)
«او سپيدروئى است كه از بركت سيماى او از أبرها طلب باران مىشود و اوست پناه و ملجأ يتيمان و پاسدار و محافظ ضعيفان و مستمندان و بيوهگان. تمام آل هاشم از مردمان مستمند و از دست رفته به گرداگرد وجود او دور مىزنند، و از ناحيه بركات او از نعمتها و بهرههاى سرشار متمتّع مىگردند.»
بخارى در «صحيح» خود از عبدالله بن عمر تخريج كرده است كه او گفت: چه بسا از اوقات به ياد مىآورم گفتار ابوطالب را در حالى كه من نظر مىكردم به چهره رسول خداصلى الله عليه وآله كه بر فراز منبر باران مىطلبيد و هنوز از منبر فرود نيامده بود كه از ناودانهاى مدينه از هر سو، آب فراوان مىريخت:
وَ أبْيَضَ يُسْتَسْقَى الْغَمَامَ (133) بِوَجْهِهِ
ثِمَالُ الْيَتَامَى عِصْمَةٌ لِلأرَامِلِ (134)
و بيهقى در «دلائل النّبوّة» از انس روايت كرده است كه: يك مرد أعرابى به حضور رسول خدا آمده و گفت: مَا لَنَا بَعِيرٌ يَنَطّ (135) وَ لاَ صبِىّ يَصِيحُ «ديگر از شدّت خشكسالى در ميان ما شترى نمانده است كه بتواند به صحرا رود و كودكى نمانده است كه گريه و صدا كند.»