واقدى در ضمن آياتى كه در غزوه اُحُد نازل شده است در تفسير كريمه: وَ مَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرّسُلُ أفَإنْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرّ اللهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِى اللهُ الشّاكِرينَ (57) گويد: ابليس در روز احد به صورت جُعَالُ بْنُ سُراقَه ثَعْلَبى متصور شد و ندا داد: اِنّ مُحَمّداً قَدْ قُتِلَ «محمّد حقّاً و تحقيقاً كشته شد.» و مردم از هر سو پراكنده شدند. (58)

عمر مى‏گويد: من مانند اُرْويّه (59) (بزماده) از كوه بالا مى‏دويدم تا زمانى كه به نزد رسول خداصلى الله عليه وآله رسيدم و بر او اين آيه نازل مى‏شد: وَمَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرّسُلُ ـ الآية. و معنى وَ مَن يَنقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ اين است كه: پشت كند.

وَ مَا كانَ لِنَفْسٍ أن تَمُوتَ إلاّ بِإذْنِ اللهِ كِتاباً مُؤَجّلاً (60) و معنى اين آيه اين است كه: «براى هيچ ذى‏روحى اين قدرت نيست كه بتواند بدون إذن خدا زودتر از وقت معلوم و مقدّر مرگش بميرد.» (61)

و همچنين واقدى، از ضحّاك بن عثمان از ضمرةبن سعيد آورده است كه: رافع بن خَديج مى‏گويد : من در روز غزوه اُحد كنار أبومسعود أنصارى ايستاده بودم و او از آنان كه از أقوامش شهيد شده بودند ياد مى‏كرد و مى‏پرسيد. چندين نفر را براى او شمردند كه از جمله آنها سَعْد بن رَبيع، و خارِجَة بْن زُهَيْر بود و او إنّا للّه و إنّا إليه راجعون مى‏گفت و بر آنان طلب رحمت مى‏نمود، و بعضى از دوستش سؤال مى‏كرد و ايشان خبر بعضى را براى بعضى مى‏آوردند. در اين حال خداوند مشركين را برگردانيد براى اينكه ياد كشتگان و غم و اندوه آنها را از بين ببرد. مسلمين ناگهان ديدند دشمنانشان بر بالاى ايشان آمده و از شِعب كوه تفوّق پيدا كرده‏اند و ناگهان كتيبه‏هاى مشركين يكى پس از ديگرى بيامدند و مسلمين فراموش كردند آن مذاكراتى را كه با هم داشتند.

پيامبرصلى الله عليه وآله ما را براى جنگ دعوت كرد و بر كارزار و رزم تحريض مى‏نمود، و من نگاه مى‏كردم كه فلان و فلان در دامنه كوه مى‏دوند.

عمر مى‏گفت: چون شيطان فرياد زد: قُتِلَ مُحَمّدٌ من راه كوه را در پيش گرفتم و از كوه همچون اُرْويّه (بزماده) بالا مى‏پريدم، تا به سوى پيامبر آمدم و او اين آيه را تلاوت مى‏نمود: وَ مَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرّسُلُ (62) .

و أبوسفيان در دامنه كوه بود. رسول خداصلى الله عليه وآله عرض كرد: اَللّهُمّ لَيْسَ لَهُمْ أنْ يَعْلُونا (63) «اى بار پروردگار من! اين مشركين حق ندارند بر ما برترى جويند، و در مكان بالا محيط و مسيطر بر ما باشند.» فَانْكَشَفُوا (64) . «با دعاى رسول الله مشركين هزيمت نمودند.»

و همچنين واقدى آورده است كه: چون إبليس ندا در داد: إنّ مُحَمّداً قَدْ قُتِلَ، همه مردم متفرق شدند، بعضى وارد مدينه شدند، و أولين كسى كه به مدينه آمد و خبر قتل رسول خداصلى الله عليه وآله را آورد، سعدبن عثمان أبوعُباده بود و سپس بعد از او مردانى آمدند و در خانه‏هاى خود نزد زنانشان رفتند، تا به جائى كه زنان به آنان گفتند: أعَنْ رَسُولِ اللهِ تَفِرّونَ؟! «آيا شما از رسول خدا فرار مى‏كنيد؟!»

ابن امّ مكتوم كه رسول خداصلى الله عليه وآله او را بجاى خود در مدينه گماشته بودند و با مردم نماز مى‏خواند، گفت: اَعَنْ رَسُولِ اللهِ تَفِرّونَ؟! و شروع كرد به اُفّ‏اُفّ گفتن و تعييب و تعيير و سرزنش نمودن، وپس از آن گفت: راه اُحُد را به من نشان دهيد! راه احد را به او نشان دادند. در راه كه مى‏آمد به هر كس كه مى‏رسيد از أحوال و أوضاع استخبار مى‏نمود تا به اُحد رسيد و از سلامتى پيغمبرصلى الله عليه وآله مطّلع شد و برگشت .

و از كسانى كه فرار كردند فلان، (65) و حارث بن حاطِب، و ثَعْلَبة بن حاطب، وَ سوّاد بن غزيّه، و سعد بن عثمان ، و عُقْبَةُ بن عثمان بودند و نيز خارجةبن عامر كه به مَلَل (66) رسيد و اوس بن قَيْظى با چند نفر از بنى حارثه كه به شُقْرة (67) رسيدند. اُمّ أيْمن آنان را ديد و خاك بر صورتشان مى‏پاشيد و به بعضى از آنها مى‏گفت : هَاكَ الْمَغْزَلَ فَاغْزِلْ بِهِ، وَ هَلُمّ سَيْفَكَ! «اين دوك نخ‏ريسى را از من بگير و بنشين در خانه نخ‏ريسى كن و شمشيرت را به من بده!» آنگاه خودش با جماعتى از زنان مدينه حركت كردند تا به اُحُد رسيدند. (68)

و ايضاً واقدى با سند متّصل خود از نَمْلةُ بنُ أبى‏نملَة كه پدرش مُعاذ برادر مادرى بَراءبن‏مَعرور است روايت نموده است كه گفت: چون در آن روز مسلمين فرار كردند، نظرم به رسول خداصلى الله عليه وآله افتاد و با او هيچكس نبود غير از نفرات بسيار معدودى، بعداً أصحاب او از مهاجرين و انصار دور او را گرفتند و او را به شِعب بردند. و براى مسلمين نه پرچمى برافراشته بود و نه گروهى و نه اجتماعى، و كتيبه‏هاى مشركين در وادى مى‏آمد و مى‏رفت و مسلمين را به اين طرف و آن طرف مى‏راند، پيوسته جمع مى‏شدند و باز از هم جدا مى‏گشتند. مشركين يك نفر را نمى‏ديدند تا آنها را برگرداند و جلويشان را بگيرد .

و من دنبال رسول خداصلى الله عليه وآله گشتم و او را يافتم كه امامت نموده، با اصحاب خود نماز مى‏گزارد. و سپس مشركين به سوى لشگرگاه خود برگشتند و با همديگر مى‏خواستند همدست و همداستان شوند تا به دنبال ما به مدينه بيايند و براى كشتن و غارت كردن و اسارت زن و مرد مسلمان به مدينه هجوم آورند. وليكن در اين مذاكرات و بحثها در ميان خودشان اختلاف داشتند. در اين حال چون رسول خداصلى الله عليه وآله به سوى أصحابش بيرون شد و آنها پيغمبر را سالم ـ يعنى زنده ـ ديدند، گويا اصلاً گزندى به آنان نرسيده است. (69)

و أيضاً واقدى روايت مى‏كند با سند متّصل خود از أبوسفيان مولاى ابن أبى أحمد كه گفت : شنيدم از محمد بن مَسْلَمه كه مى‏گفت: سَمِعَتْ اُذُناىَ وَ أبْصَرَتْ عَيْناىَ رَسُولَ اللهِ‏صلى الله عليه وآله يَقُولُ يَوْمَئِذٍ وَ قَدِ انْكَشَفَ النّاسُ إلَى الْجَبَلِ وَ هُمْ لاَيَلْوُونَ عَلَيْهِ، وَ إنّهُ لَيَقُولُ: إلَىّ يَا فُلانُ! إلَىّ يَا فُلاَنُ (70) ! أنَا رَسُولُ اللهِ فَمَا عَرّجَ مِنْهُما وَاحِدٌ عَلَيْهِ وَ مَضَيا. (71) «دو گوش من شنيده است و دو چشم من ديده است رسول خداصلى الله عليه وآله را كه در آن روز مى‏گفت، در هنگامى كه مردم متوارى شده و به سوى كوه فرار مى‏كردند و به او برنمى‏گشتند و چهره خود را به او بر نمى‏گرداندند: به سوى من بيا اى فلان! به سوى من بيا اى فلان ! من رسول الله‏ام! و هيچ يك از آن دو نفر درنگ نكردند و از نزد رسول‏خدا گذشتند.» (72)

و أيضاً واقدى از ابن أبى سَبْرَة، از أبوبكر بن عبدالله بن أبى‏جَهْم كه نام أبى‏جهم عُبَيْد است روايت مى‏كند كه او گفت: خالدبن وليد وقتى كه در شام بود براى مردم مى‏گفت : الْحَمْدُ لِلّهِ الّذى هَدانى لِلْإسْلامِ «سپاس مر خداى راست كه مرا به اسلام رهنمون شد.» من خودم را با عمربن خطّاب ديدم در وقتى كه به حركت آمده و دور مى‏گشتند و پا به فرار گذارده بودند در روز اُحد، و با عمربن خطّاب يك نفر نبود، و من در ميان كتيبه و لشگرى انبوه بودم و عمر بن خطّاب را احدى از آن كتيبه غير از من نشناخت، و من راهم را كج كردم و ترسيدم اگر او را به بعضى از كسانى كه با من بودند معرفى كنم، به سوى او رفته و قصد هلاكتش را بنمايند (73) ، و چون به او نظر كردم ديدم رو به شِعْب مى‏رود (74) .

طبرى در تاريخ خود با سند متّصل از قاسِمُ بْنُ عبدالرّحمنِ بن رافع روايت كرده است كه: أنَسُ بْنُ نَضْرٍ ـ عموى أنس بن مالك ـ در روز اُحد، به عمر بن خطّاب و طلحة بن عبيدالله در ميان مردانى از مهاجر و أنصار رسيد كه همگى دست از جنگ برداشته بودند. به آنها گفت: علّت دست برداشتن شما از جنگ چيست؟! گفتند: قُتِلَ مُحّمدٌ رَسُولُ اللهِ «محمّد رسول خدا كشته شد.» گفت: فَمَا تَصْنَعُونَ بِالْحَياةِ بَعْدَهُ؟ قُومُوا فَمُوتُوا (كِراماً) عَلَى ما ماتَ عَلَيْهِ رَسُولُ اللهِ‏صلى الله عليه وآله. «پس شما زندگى را بعد از وى براى چه مى‏خواهيد؟! برخيزيد و بزرگوارانه بميريد بر همان نهجى كه رسول خداصلى الله عليه وآله مرد.» سپس به مقابله مشركين شتافت و آنقدر جنگ كرد تا كشته شد . و به واسطه نام او أنس‏بن‏مالك نامگذارى شده است. (75)

و عجيب اينجاست كه برخى از اين بى‏غيرتان كه بر روى كوه نشسته بودند و خود را يله و رها نموده بودند گفتند: اى كاش كسى بود به نزد عبدالله بن اُبَىّ در مدينه مى‏رفت تا از ابوسفيان براى ما خطّ أمان بگيرد!

طبرى نيز در تاريخ خود آورده است كه: چون خبر قتل رسول الله‏صلى الله عليه وآله منتشر شد، بعضى از فراريان به كوه كه بر روى صخره (تخته سنگ) بودند، گفتند: لَيْتَ لَنَا رَسُولاً إلَى عَبْدِاللهِ بْنِ اُبَىّ، فَيَأخُذَ لَنَا أمَنَهً مِنْ أبِى‏سُفْيَانَ. يَا قَوْمِ إنّ مُحَمّداً قَدْ قُتِلَ! فَارْجِعُوا إلَى قَوْمِكُمْ قَبْلَ أنْ يَأتُوكُمْ فَيَقْتُلُوكُمْ «كاش فرستاده‏اى از ما به نزد عبدالله بن اُبَىّ برود و أمان نامه ما را از أبوسفيان أخذ كند. اى قوم! بدانيد: محمّد كشته شده است! شما به سوى أقوام خود بازگرديد پيش از آنكه بيايند و شما را بكشند.»

أنَسُ بْنُ نَضْر به آنها گفت: يَا قَوْم إنْ كانَ مُحَمّدٌ قَدُ قُتِلَ فَإنّ رَبّ مُحَمّدٍ لَمْ يُقْتَلْ، فَقَاتِلُوا عَلَى مَا قاتَلَ عَلَيْهِ مُحَمّدٌ. اللّهُمّ إنّى أعْتَذِرُ إلَيْكَ مِمّا يَقُولُ هَؤُلآءِ وَ أبْرَأُ إلَيْكَ مِمّا جَآءَ بِهِ هَؤُلآءِ! ثُمّ شَدّ بِسَيْفِهِ فَقاتَلَ حَتّى قُتِلَ (76) «اى أقوام و خويشان من! اگر محمّد كشته شده است، پروردگار محمّد كشته نشده است. شما جنگ كنيد بر همان أساسى كه محمّد بر آن اساس جنگ كرده است. بار پروردگار من! من شرمنده و عذرخواهم به سوى تو از آنچه اين جماعت مى‏گويند، و برائت مى‏جويم به سوى تو از آنچه اين جماعت ابراز داشته‏اند. اين بگفت و سپس شمشيرش را محكم بگرفت و كشتار كرد تا كشته شد.» (77)

و رسول خداصلى الله عليه وآله به راه افتاده بود و مردم را به مبارزه و كارزار تحريض مى‏نمود تا رسيد به اصحاب صَخْره (همين افراد دست از جنگ برداشته و روى سنگ كوه لَميده)، آنها چون او را ديدند، يكى از آنها تيرى در كمان خود نهاد تا او را هدف كند، رسول خدا گفت: منم رسول‏الله (78) .

أنس، آن مرد با شخصيّت و با غيرت و با حميّت و با منطق استوار و با عزت (يعنى أنس بن نضر) كه طرز شهادتش را بازگو كرديم، آنقدر تير و شمشير خورد كه پس از مرگش خواهرش نتوانست جسد او را پيدا كند، عاقبة الأمر از بَنان و يا ثَناياى او برادرش را شناخت. گويند هفتاد زخم بر بدنش وارد شده بود و جاى درستى باقى نمانده بود، فقط از بَنان انگشتها و يا از دندانهاى پيشين، خواهرش وى را شناخت (79) .

فرار عثمان و پناه دادن به معاوية بن مغيره

و امّا درباره عثمان رواياتى را كه از تواريخ معتبر عامّه نقل شد، شنيديد. اينك يك سند تاريخى مهمّ ديگرى را از طبرى كه از معتمَدين و موثّقين و مورّخين در نزد عامّه است ذكر مى‏نمائيم:

ابوجَعْفر طَبَرى مى‏گويد: مردم در روز اُحد چنان از رسول خدا صلى الله عليه وآله فرار كردند تا به حدّى كه بعضى از ايشان به مَنْقى‏ كه پائين‏تر از أعْوَص است رسيدند و عثمان بن عفّان و عقبة بن عثمان و سعدبن عثمان (كه دو مرد از أنصارند) چنان فرار كردند تا به جَلْعَب (كوهى است از نواحى مدينه كه در پشت أعْوَص واقع است) رسيدند و در آنجا سه روز توقّف كردند و پس از آن به سوى رسول خدا صلى الله عليه وآله برگشتند و پيامبر درباره ايشان است كه فرمود: لَقَدْ ذَهَبْتُمْ فيها عَريضَةً (80) «شما در اين گريز، گريز و فرار وسيعى نموده‏ايد!»

عثمان نه تنها فرار كرد، بلكه پس از آمدن به مدينه مُعاويةُ بْنُ مُغيرَة بْنِ أبى العاص را كه از سخت‏ترين دشمنان رسول‏خداصلى الله عليه وآله بود و در اين جنگ شركت كرده بود و همان كسى است كه خود مدّعى است كه حمزه سيّدالشهداءعليه السلام را مثله كرد و لبهاى رسول خدا را پاره كرد و رَباعى او را شكست و رسول خدا خون او را هدر داده بودند، در منزل خود جا و أمان داده و چون حضرت رُقيّه دختر رسول خدا به اصحابى كه در پى او مى‏گشتند جاى او را در خانه نشان داد، آنقدر چوبه جهاز شتر به آن بضعه رسول الله زد كه بر اثر آن مريض و در بستر افتاده و بالأخره جان داد. (81)

ما اين قضيّه را از «مغازى» واقدى كه قديمى‏ترين و معتبرترين اسناد تاريخى نزد عامّه است ذكر مى‏كنيم:

واقدى گويد: معاوية بن مغيرة بن ابى‏العاص آن روز فرار كرد و راه را گرفت و مى‏رفت، شب را در نزديكى مدينه بخوابيد. چون صبح شد داخل در مدينه شد و آمد درِ منزل عثمان بن عفّان و در را زد، زوجه او امّ كلثوم دختر رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله گفت: عثمان منزل نيست در نزد رسول خداصلى الله عليه وآله است.

معاويه گفت: بفرست در پى او بيايد چون در أوّل سال شترى را از وى خريده‏ام و پولش را نداده‏ام، اينك پول شتر را آورده‏ام، اگر مى‏گيرد و الاّ برمى‏گردم.

امّ كلثوم (82) فرستاد دنبال عثمان و آمد و چون او را ديد گفت: وَيْحَكَ أهْلَكْتَنِى وَ أهْلَكْتَ نَفْسَكَ، مَا جَاءَبِكَ؟ «اى واى بر تو! مرا هلاك كردى و خودت را هلاك كردى! حاجتت چيست؟!»

گفت: اى پسر عمو جان! هيچ كس از تو به من نزديكتر و سزاوارتر نيست! عثمان او را در ناحيه‏اى از خانه داخل كرد و خودش به قصد گرفتن أمان براى او از پيغمبرصلى الله عليه وآله به سوى پيغمبر رهسپار شد.

پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله قبل از اينكه عثمان بيايد، به أصحاب فرموده بودند: معاويه امروز صبح در مدينه است، او را بيابيد. أصحاب، او را طلبيدند و نيافتند و بعضى به بعض دگر گفتند: او را در منزل عثمان بن عفّان بيابيد. داخل در خانه عثمان شدند و از امّ كلثوم پرسيدند. او اشاره به محل او نمود. او را از آن محلّ كه در زير حِماره‏اى (83) بود بيرون كشيده به سوى رسول خداصلى الله عليه وآله آوردند در حالى كه عثمان نزد رسول خداصلى الله عليه وآله نشسته بود.

چون عثمان ديد او را آوردند به رسول الله گفت: سوگند به آن كه تو را به حقّ مبعوث كرده است من نزد تو نيامدم مگر از براى آنكه از تو تقاضا كنم به او أمان بدهى! پس او را اى رسول خدا به من ببخش!

رسول خدا او را به عثمان بخشيدند و امان دادند و سه روز براى او مهلت قرار دادند به طورى كه اگر بعد از سه روز يافت شود، او را بكشند.

عثمان از منزل رسول اكرم بيرون شد و شترى براى او خريد او را به تمام معنى تجهيز كرد و سپس به او گفت: حركت كن. و او حركت كرد و رسول خداصلى الله عليه وآله به دنبال و تعقيب مشركين قريش آمد تا به حمراء الأسد (84) رسيد، و عثمان نيز با مسلمين تا حمراء الاسد بيرون شد. و معاوية بن مغيره در مدينه ماند تا روز سوم فرارسيد، در اين حال بر شترش نشست و آمد تا به وسطهاى عقيق رسيد. رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: معاوية بن مغيره شب را در مدينه به روز آورده است، او را بجوئيد . مردم در طلب او بيرون شدند، معلوم شد كه راه را اشتباه كرده و هنوز از مدينه خارج نشده است. به دنبال او گشتند تا او را در روز چهارم گرفتند.

كسانى كه در پى او در جستجو بودند زَيْدُبْنُ حارِثَه و عمّارُ بْنُ ياسِر بودند كه در طلبش سرعت داشتند. در ناحيه جمّاء او را يافتند. زيدبن حارثه او را با شمشير زد و عمّار گفت: من هم در اين مرد حقّى دارم. عمّار هم تيرى به سوى او افكند و دو نفرى او را كشتند، و سپس حضور پيامبر آمده و او را از واقعه باخبر ساختند. و بعضى گفته‏اند: در ثَنِيّةُ الشّريد كه در هشت ميلى مدينه است او را يافتند، و اين به جهت آن بود كه راه را خطا كرده بود. عمّار و زيد او را يافتند و پس از يافتن پيوسته به او تير مى‏زدند مانند هَدَفى كه نشانه روند، تا جان داد (85) .

مورّخين گويند: سه روزى كه در مدينه ماند پيوسته در جستجوى اوضاع و احوال پيغمبر و مسلمين بود تا آن را براى كفّار قريش خبر ببرد.

ابن أبى الحديد در «شرح نهج البلاغة» گويد: بَلاذُرى آورده است كه: اين معاوية ابن مُغيرة در روز اُحد، بينى حضرت حمزه سيّدالشّهداء را بريد و او را مثله كرد. و اين معنى را از كَلبى روايت مى‏كند، و مى‏گويد: او پسر عموى تحقيقى و نَسَبى عثمان بود. عثمان پسر عفّان بن أبى العاص است و او معاوية پسر مُغيرة بن أبى‏العاص. و از او يك دختر بيشتر باقى نماند به نام عائشه كه او را مروان حَكَم تزويج كرد و از او عبدالملك بن مروان متولّد شد (86) .

و امّا داستان كشته شدن رقيّه بنت رسول الله‏صلى الله عليه وآله طبق گفتار محمّدبن يعقوب كلينى در كتاب «كافى» از اين قرار است كه: با سلسله سند متّصل خود روايت مى‏كند از يزيد بن خليفه حاربى كه گفت: در وقتى كه من حضور داشتم، عيسى بن عبدالله از حضرت صادق‏عليه السلام از اين مسأله سؤال كرد كه: آيا جائز است زنان براى حضور بر جنازه از منزل بيرون روند؟!

حضرت از تكيه گاه خود جلو آمده، درست نشستند و گفتند: اين مرد فاسق (87) پسر عمويش معاوية بن مغيره را با آنكه رسول الله خون او را هدر كرده بودند پناه داد و به دختر رسول خدا گفت: از اين موضوع پدرت را خبردار مكن! گويا يقين نداشته است كه وحى مى‏آمده و به او خبر مى‏داده است.

رقيّه گفت: من نمى‏توانم دشمن پدرم را از او پنهان دارم. عثمان معاويه را در زير چهار چوبى كه بر روى آن رخت پهن مى‏كنند قرار داده و قطيفه‏اى بر روى آن كشيد و به رسول الله‏صلى الله عليه وآله وحى آمد و او را از مكان وى مطّلع كرد. رسول خدا به اميرالمؤمنين‏عليه السلام فرمود: شمشيرت را حمايل كن و برو به منزل دختر عمويت، و اگر به معاويه دست يافتى او را بكش.

اميرالمؤمنين‏عليه السلام به منزل عثمان آمدند و گردش كردند و او را نيافتند و به نزد رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله بازگشته، گفتند: من او را نيافتم. رسول خدا فرمودند: وحى به من رسيده‏است كه در زير چهارچوب لباس است. پس از خروج اميرالمؤمنين‏عليه السلام، عثمان به منزل رفت و دست پسر عموى خود را گرفت و به حضور رسول‏الله آورد. چون رسول خدا او را ديدند سر به زير افكنده و توجهى به او ننمودند، و رسول‏خداصلى الله عليه وآله بسيار با حيا و مهربان بودند.

عثمان گفت: يا رسول الله اين پسر عموى من است: معاوية بن مُغِيرة بن ابى العاص، و سوگند به آن كه تو را به حقّ برانگيخته است من او را امان نداده‏امـ سه بار اين را تكرار نمود .

حضرت صادق‏عليه السلام سه‏بار فرمودند: سوگند به آن كه پيغمبر را به حقّ مبعوث كرده است، عثمان دروغ گفت. عثمان از جانب راست پيامبر آمد، و از جانب چپ آمد، در مرتبه چهارم رسول خدا سرش را بلند نموده، فرمود: سه روز به او مهلت دادم، اگر در روز چهارم دستم به وى برسد او را خواهم كشت.

چون پشت كردند و رفتند، رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: اللّهُمّ الْعَنْ مُعَاوِيةَ بْنَ الْمُغيرةِ وَ الْعَنْ مَنْ يُؤْويهِ، وَ الْعَنْ مَنْ يَحْمِلُهُ، وَ الْعَنْ مَنْ يُطْعِمُهُ، وَ الْعَنْ مَنْ يَسْقيهِ، وَ الْعَنْ مَنْ يُجَهّزُهُ، وَالْعَنْ مَنْ يُعْطِيهِ سِقاءً أوْ حِذَاءً أوْ رِشَاءً، أوْ وِعَاءً! «خداوندا، معاويه‏بن مغيره را لعنت كن! و لعنت كن بر كسى كه او را جا دهد، و لعنت كن بر كسى كه او را بر مركبى سوار كند، و لعنت كن بر كسى كه به او غذا دهد! و لعنت كن بر كسى كه به اوآب دهد، و لعنت كن بر كسى كه أسباب و لوازم سفر او را آماده كند! و لعنت كن بر كسى كه به او مشك دهد يا كفش دهد يا طناب دلو دهد يا ظرف دهد.»

اين امور را رسول خدا با انگشتهاى دست راست خود يكايك مى‏شمرد. أمّا عثمان او را برد و پناه داد و طعام داد و آشاميدنى داد و مركب سوارى داد، و تجهيزات سفرش را تهيّه كرد تا حدّى كه تمام چيزهائى را كه پيغمبر بر آنها لعنت فرستاده بودند همه را آماده كرد و به او داد و سپس در روز چهارم او را روانه كرد.

او هنوز از خانه‏هاى مدينه خارج نشده بود كه خداوند مركبش را خسته كرد، كفشش پاره شد، قدمهايش خون آمد، و با دست و كنده زانو راه مى‏رفت تا سنگينى تجهيزات او را از پاى در آورده، خود را كشان كشان در زير درخت سمره‏اى رسانيد كه جاى مناسبى هم نبود.

بر حضرت رسول‏اكرم‏صلى الله عليه وآله وحى رسيد و او را از جريان آگاه كرد و به اميرالمؤمنين‏عليه السلام فرمود: تو با عمّار ياسر و شخص سومى حركت كنيد كه اينك معاويه در فلان جا در زير درخت سمره است. اميرالمؤمنين‏عليه السلام آمده و او را كشتند. (88)

عثمان، دختر رسول خدا را كتك زد و با چوبه جهاز شتر آنقدر به او زد كه تو به پدرت خبر دادى، و رسول خدا را از جا و محلّ او در خانه من مطّلع گردانيدى. رُقيّه به نزد رسول‏خداصلى الله عليه وآله فرستاد و از اين جريان موحش او را با خبر كرد. رسول خداصلى الله عليه وآله به او پيام داد: اِقْنِى حَيَاءَكِ، فَمَا أقْبَحَ بِالْمَرأةِ ذَاتِ حَسَبٍ وَ دِينٍ فِى كُلّ يَوْمٍ تَشْكُو زَوْجَهَا! «ملازم حياى خودت باش! چقدر زشت است براى زنى كه داراى حَسَب و ديانت است در هر روز از شوهر خودش شكايت كند!»

رقيّه چندين بار به واسطه اين حادثه نزد رسول خدا فرستاد و رسول خدا او را امر به تحمّل و صبر مى‏نمود. چون بار چهارم فرستاد رسول‏خداصلى الله عليه وآله مانند آدم حيران و واله از منزل خود به منزل عثمان رفتند. چون نگاه دختر به پدر افتاد صداى خود را به گريه بلند كرد و اشكهاى رسول خدا نيز سرازير شد و گريه كرد. و سپس رسول خدا اميرالمؤمنين‏عليه السلام را فرستاد تا دختر خود را به منزل بياورد.

چون رقيّه داخل منزل رسول خدا شد و پشتش را برهنه كرد و رسول خدا آن منظره را ديد سه بار گفت: قَتَلَكِ قَتَلَهُ اللهُ! «تو را كشت، خدا او را بكشد.» و اين واقعه در روز يكشنبه بود، و شبها را عثمان در منزل در كنار كنيز خود مى‏خوابيد. رقيّه دوشنبه و سه‏شنبه درنگ كرد و روز چهارشنبه رخت از جهان بربست. و چون خواستند جنازه را حركت دهند، رسول خداصلى الله عليه وآله امر كردند تا دخترشان فاطمه‏عليها السلام با جمعى از بانوان مؤمنين بيرون روند.

عثمان نيز حاضر شد براى تشييع جنازه. چون رسول خدا نظرشان به او افتاد فرمودند: كسى كه ديشب با اهلش و يا با كنيزش همبستر شده است نبايد با جنازه خارج شود. فلهذا عثمان خارج نشد و فاطمه عليها السلام با بانوان مؤمنين و مهاجرين بيرون شده و بر جنازه رقيّه نماز گزاردند (89) .

علاّمه امينى در «الغدير» در ردّ كتاب «حياة محمّد» كه مستشرق اميل‏درمنغم تأليف و يك استاد فلسطينى به نام مُحَمّد عَادِل زُعَيْتِر ترجمه كرده است، شديداً از اصل كتاب و از مترجم انتقاد مى‏كند. چون مؤلف مى‏گويد: دو داماد ديگر پيامبر كه اموى بودند (عثمان و أبوالعاص) مدارا و رفقشان بيشتر بوده است. علّامه در ضمن جواب از اين مطلب مى‏گويد : و اينك من مجال تحليل گفتار اين مرد را ندارم كه مى‏گويد: دو داماد اموى پيامبر رفقشان بيشتر بوده است. أمّا همين قدر درباره مداراى عثمان كافى است حديث أنس از رسول خداصلى الله عليه وآله كه: چون هنگام دفن رقيّه دختر عزيز خود كه مى‏خواستند جنازه را داخل قبر بگذارند و خود رسول خدا بر لب قبر نشسته بود و از دو چشمش اشك مى‏ريخت، گفت: كدام يك از شما ديشب با زنش همبستر نشده است؟! أبوطلحه أنصارى (90) گفت: من. رسول خدا به او امر كردند در قبر برود و جنازه رقيه را بگذارد.

ابن بَطّال مى‏گويد: رسول خداصلى الله عليه وآله مى‏خواست عثمان را از نزول در قبر رقيّه محروم كند در حالى كه سزاوارترين مردم به نزول در قبر رقيّه، عثمان بود چون شوهرش بود و عُلقه و همبستگى خاصّى را عثمان از دست داده بود كه قابل جبران نبود. امّا چون رسول خدا فرمود: كيست از شما كه ديشب با أهلش همبستر نشده است؟ عثمان ساكت شد و نگفت: من . او در شبى كه زوجه‏اش مرده است غمى از اين مصيبت بر او حاصل نشد، غمى كه انقطاع دامادى وى را از رسول خدا در بردارد، و او در همان شب از آميزش خوددارى ننموده است و بدين جهت است كه پيامبر او را از چيزى كه حقّش بود و از أبوطلحه و غير ابوطلحه بدان سزاوارتر بود منع كردند.

و اين معنى حديث را روشن مى كند و گويا رسول خداصلى الله عليه وآله آميزش او را در آن شب مى‏دانستند امّا به او چيزى نگفتند چون كار حرامى نكرده بود، كارش حلال بوده است اما اين مصيبت تا اين اندازه در وى اثر نكرده بود كه او را از آميزش با كنيزك خود منع كند. فلهذا رسول خدا به تعريض غير صريح او را از داخل شدن در قبر و جنازه زن خود را در قبر نهادن محروم نمودند (الرّوض الاُنُف، ج 2، ص 107). (91)

درباره فرار كردن عثمان تا سه روز در جنگ احد، خودش به اين أمر معترف بوده و عمر نيز او را جزء فراريان به شمار مى‏آورده است. واقدى گويد: در ميان عبدالرحمن بن عوف و عثمان گفتگويى بود، عبدالرحمن فرستاد در پى وليدبن عقبة و او را طلبيد و گفت: برو به سوى برادرت و آنچه را كه مى‏گويم به وى ابلاغ كن، چون من جز تو كسى را سراغ ندارم كه بتواند ابلاغ كند. وليد گفت: بگو من ابلاغ مى‏نمايم.

عبدالرحمن گفت: بگو: عبدالرحمن مى‏گويد: من در غزوه بدر حضور داشتم و تو حضور نداشتى ! و در غزوه اُحد ثابت قدم بماندم و تو فرار كردى! و در بيعت رضوان بودم و تو نبودى! وليد آمد و او را ابلاغ كرد.

عثمان گفت: برادرم راست مى‏گويد، من در غزوه بدر تخلّف ورزيدم چون دختر رسول خداصلى الله عليه وآله مريضه بود و رسول خدا سهم من و پاداش مرا به من داد، پس من مانند حاضرين بودم. و در روز احد فرار كردم و خداوند از من درگذشت. و أمّا در بيعت رضوان، رسول خداصلى الله عليه وآله مرا به سوى مكّه فرستاد و گفت: عثمان در طاعت خدا و رسول خداست، و رسول خدا با يكى از دستهايش با دست ديگرى بجاى من بيعت كرد و دست چپ پيامبر كه به جاى دست من بوده است حتماً از دست راست من بهتر است. چون وليد، پيغام را براى عبدالرحمن بياورد، گفت: برادرم راست مى‏گويد (92) .

و واقدى گويد: عمربن الخطّاب نظر به عثمان بن عفّان كرد و گفت: اين است آن كه خداوند از او درگذشته است، و قسم به خدا كه خدا از چيزى درنمى‏گذرد و سپس او را ردّ كند. و عثمان در يَوم‏التَقَى الجَمْعَان پشت به جنگ كرده بود (93) .

و نيز واقدى گويد: مردى از عبدالله بن عمر درباره عثمان سؤال كرد، او گفت: عثمان در روز احد معصيت عظيمى را انجام داد و خدا از او گذشت، زيرا كه او مِمّنْ تَوَلّى يَوْمَ التَقَى الجَمْعان بود، امّا در ميان شما معصيت كوچكى كرد و شما وى را كشتيد! (94)

اينك بايد دانست كه: آيا عثمان بخشوده شده است؟ و همان طور كه عُمَر و ابن‏عُمَر از آيه كريمه قرآن استفاده كرده‏اند، خداوند از او گذشته و او را مورد غفران خود قرار داده است؟ يا نه، مطلب اينچنين نيست و از كريمه مباركه أبداً استفاده مغفرت و آمرزش درباره او نمى‏شود؟

قبلاً بايد بدانيم كه: به طور كلّى فرار از صحنه جنگ، بدون عذر شرعى كه خدا بيان فرموده است گناه كبيره‏اى است از أشدّ أقسام معاصى كبيره كه در آيه مباركه قرآن بدان وعيد جهنّم داده شده است: يَاأيّهَا الّذينَ آمنُوا إذَا لَقِيتُمُ الّذينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلاَتُوَلّوهُمُ الأدْبَارَ. وَ مَنْ يُوَلّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ اِلاّ مُتَحَرّفاً لِقِتَالٍ أوْ مُتَحَيّزاً إلَى فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللهِ وَ مَأوَيهُ جَهَنّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ. (95) «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، اگر ببينيد آنان را كه كافر شده اند در سپاهى عظيم به شما هجوم آورده‏اند پشت به آنها ننموده از صحنه جنگ مگريزيد. و هر كس در چنين روزى پشت كرده و دست از كارزار بداردـ مگر آنكه از گوشه‏اى از ميدان به گوشه‏اى ديگر رود تا بهتر رزم كند، و يا از طائفه‏اى بخواهد استمداد كندـ تحقيقاً مواجه با خشم و غضب خدا شده است و جايگاه او دوزخ بوده و بد بازگشتنى دارد.»

در اين آيه مى‏بينيم: فقط در دو صورت اجازه داده شده است مسلمان به دشمن پشت كند: اوّل آن كه از روى مصلحت رزمى بخواهد از مَيْمنه مثلاً به مَيْسره و يا از قَلْب به جَناح آيد. دوّم آنكه بخواهد خود را به گروهى از مسلمين و يا غير مسلمين برساند و از آنها براى ازدياد نيرو و عدّه و عُدّه كارزار استمداد كند. در غير اين دو صورت گريختن از جنگ با كفّار جائز نيست و وعده آتش دوزخ و غضب خداوندى داده شده است. (96)

اين مطلب كه دانسته شد اينك مى‏گوئيم: فرار عثمان تا سه روز در جائى كه نقطه دور دست از مدينه است، چه محملى دارد جز غضب خدا و آتش جهنّم و بازگشتن بد؟ چگونه خدا او را آمرزيده است؟ آيا آيه قرآن درباره او و همقطارانش منسوخ شده است؟ و حتّى از عثمان هم چنين به ما نرسيده است كه از فعل خود شرمنده شده و در بارگاه خداوند توبه نصوح كرده باشد.

و امّا اينكه در غفران وى استدلال كرده‏اند به آيه مباركه: و لَقَدْ عَفَااللهُ عَنْهُمْ إنّ اللهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ «هر آينه تحقيقاً خداوند از آنها گذشت، و خداوند آمرزنده و شكيبا است»، اين آيه دلالتى بر غفران ندارد. عفو در اينجا به معنى عدم مؤاخده دنيوى و عدم إجراء كفّاره و حكم اعدام درباره اوست. در اسلام حكم متخلّف از صحنه كارزار با كفّار اعدام است. اين حكم را خدا در باره عثمان و هم طرازانش إعمال نكرد و نمى‏توانست إعمال كند و گرنه بايد بيش از نيمى از سپاه اسلام حاضر در غزوه اُحد، اعدام شوند و اين به صلاح اسلام نوپا نبود و گرنه على مى‏ماند و حوضش، همچنانكه على ماند و حوضش.

در آيات وارده در سوره آل عمران در دو آيه حكم عفو خدا آمده است و عفو در اين دو مورد تفاوت دارد:

مورد اوّل اين آيات است: ثُمّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَ لَقَدْ عَفَا عَنْكُمْ وَ اللهُ ذُوفُضْلٍ عَلَى الْمُؤمِنينَ. إذْ تُصْعِدُونَ وَ لاَتَلْوُونَ عَلَى أحَدٍ وَ الرّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِى اُخْراكُمْ فَأثَابَكُمْ غَمّا بِغَمّ لِكَيْلاَتَحْزَنُوا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَ لاَ مَا أصَابَكُمْ وَ اللهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ. ثُمّ اَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمّ أَمَنَةً نُعَاساً يَغْشَى طَائِفَةً مِنْكُمْ (97) . «و سپس خداوند شما را از مشركين قريش منصرف نمود، براى اينكه شما را بيازمايد و در بوته ابتلاء بگذارد و تحقيقاً خداوند شما را عفو نموده مورد غفران و رحمت خود قرار داد و خداوند بر مؤمنين بخشاينده فضل است. در آن زمانى كه شما به راههاى دور دست مى‏گريختيد و چهره خود را به كسى بر نمى‏گردانيديد تا وى را ببينيد، و پيامبر: رسول خدا در ميان آن طائفه ديگر كه عقب‏تر بودند، شما را صدا مى‏زد؛ پس شما را غصّه‏اى بر روى غصّه‏اى بهم رسيد، براى آنكه بر آنچه از دست شما رفته است و برآنچه از مصيبت به شما رسيده است محزون نشويد و خداوند از آنچه بجاى مى‏آوريد با خبر است. و سپس خداوند پس از اين غم و غصّه براى شما حال امن و آرامشى آورد كه پينگى و چُرت خواب، دسته‏اى از شما را فرا گرفت.»

در اين آيات مى‏بينيم آنان كه فرار كردند، دسته‏اى از آنها به سوى پيامبر برگشتند و در حضور پيامبر بودند، و خداوند ترحّم فرموده غصّه‏اى را بر غصّه‏شان افزود، و سپس آرامش و پينگى خواب آنها را فراگرفت. اينها افرادى هستند كه مورد عفو به معنى غفران واقع شده‏اند . و از اينكه به دنبال عفو مى‏فرمايد: «و خداوند بخشاينده فضل و رحمت به مؤمنين است» اين معنى تأييد مى‏شود.

أمّا آن كسانى كه فرار كردند و به حضور پيامبر در معركه كارزار برنگشتند آنان هستند كه درباره آنها مى‏فرمايد: وَ طَائِفَةٌ قَدْ أهَمّتْهُمْ أنْفُسُهُمْ يَظُنّونَ بِاللهِ غَيْرَ الْحَقّ ظَنّ الْجَاهِلِيّةِ. «و دسته‏اى به دنبال حفظ جان بودند و بر خداوند گمانى ناحقّ، گمان جاهلى مى‏بردند.»

تا اين كه مى‏فرمايد: إنّ الّذِينَ تَوَلّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إنّمَا اسْتَزَلّهُمُ الشّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللهُ عَنْهُمْ إنّ اللهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ (98) . «آنانى از شما كه در روز كارزار كه دو لشگر ايمان و كفر با هم روبرو شدند، پشت كرده و فرار نمودند فقط به علّت آن بود كه شيطان به واسطه برخى از اعمالى كه انجام داده بودند ايشان را لغزانيد و خداوند آنها را عفو نمود، و خداوند آمرزنده و بردبار است.»

درباره اينها يعنى آنان كه فرار كردند و برنگشتند و در مقام حفظ و مصونيّت خود بودند، غفران و رحمتى نيامده است؛ و عفو به معنى گذشت و عدم محاكمه دنيوى است. و شاهدش آن كه مى‏فرمايد: خداوند پوشاننده و بردبار است، در برابر اعمالشان شكيبائى مى‏كند، و نمى‏فرمايد : رحيم است يعنى رحمت و عطوفت مى‏دارد.

بنابر اين آن عفو اوّل راجع به كسانى است كه از فرار خود نادم شدند و به پيامبر بازگشتند و اين در وقتى بود كه رسول خداصلى الله عليه وآله از مشركين مفارقت كرده به سوى شِعْب آمد، اگر چه بازگشتن اين دسته از مؤمنين تدريجاً و پس از علم به عدم قتل رسول الله بوده است. و درباره آنها است: وَاللهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤمِنينَ.

و عفو دوم راجع به كسانى است كه بر فرار ادامه دادند و به پيامبر گمان بد بردند و گفتند : اگر ما بر حقّ بوديم نمى‏بايست كشته شويم. و درباره آنهاست: وَ اللهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ .

البتّه سخن در اصحاب رسول الله و مؤمنين است كه به اين دو گروه تقسيم شدند، و اين مربوط به منافقين نيست. زيرا حال منافقين همچون عبدالله بن اُبَىّ و دار و دسته‏اش را خداوند مستقلّاً در آيات آتيه بيان مى‏كند. (99)

عُمَر نيز خودش معترف است كه در روز اُحد فرار كرده است. ابن ابى الحديد مى‏گويد: (100) كسانى كه استدلال مى‏كنند به فرار عمر در روز احد شاهد مى‏آورند روايتى را كه وارد شده است كه: در أيّام خلافت عمر زنى نزد او آمد و يكى از بُرْدهائى را كه در حضور وى بود طلب نمود و با آن زن دختر عمربن خطاب نيز آمده بود، او هم طلب بُرْد مى‏كرد. عمر به آن زن بُرد را داد و به دخترش نداد. از علّت اين كار پرسيدند، گفت: پدر آن زن در روز احدثابت بماند و پدر اين زن فرار كرد و ثابت نماند. (101) ، (102) ، (103)

و از جمله ادلّه متقنه بر فرار عمربن خطاب روايتى است كه واقدى در كتاب «مَغازى» خود در قصّه حُدَيبيّه ذكر كرده است (104) از ابوسعيد خُدْرى كه مى‏گويد: من روزى نزد عمربن خطاب نشسته بودم و گفت: در روز حُدَيْبيّه در رسالت پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله براى من شك پيدا شد و چنان برخوردى با پيغمبر نمودم كه نظير آن برخورد از من مشاهده نشده است و براى كفّاره آن خيال باطلى كه آن روز در دل من آمد، بندگانى را آزاد كرده‏ام و پيوسته روزه گرفته‏ام.

در اينجا عمر داستان را مفصّلاً نقل مى‏كند تا مى‏رسد به اينجا كه مى‏گويد: عمر و مردانى كه با او همراه بودند از اصحاب رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله گفتند: يا رسول الله! مگر تو به ما نگفتى كه داخل مسجدالحرام مى‏شوى و كليد كعبه را مى‏گيرى و با واقفين در زمين عرفات وقوف مى‏كنى؟! و ما اينك مى‏بينيم قربانى ما به بيت الله نرسيده است و ما نيز نرسيده‏ايم!

رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: قُلْتُ لَكُمْ فِى سَفَرِكُمْ هَذَا؟! «آيا من به شما گفتم كه در اين سفرتان داخل مى‏شويد؟!» عمر گفت: لا. «نه» رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: أمَا إنّكُمْ سَتَدْخُلُونَهُ، وَ آخُذُ مِفْتَاحَ الْكَعْبَةِ، وَ أحْلِقُ رَأسِى وَ رُؤوسَكُمْ بِبَطْنِ مَكّةَ، وَ اُعَرّفُ مَعَ الْمُعَرّفينَ «آگاه باشيد ! شما داخل مكّه خواهيد شد و من كليد كعبه را مى‏گيرم و سر خود و سر شما را در داخل مكّه مى‏تراشم و با كسانى كه در عرفات وقوف دارند من نيز وقوف مى‏كنم!»

سپس رسول خداصلى الله عليه وآله رو كردند به عمر، گفتند: أنَسِيتُمْ يَوْمَ اُحُدٍ إذْ تُصْعِدُونَ وَ لاَتَلْوُونَ عَلَى أحَدٍ وَ أنَا أدْعُوكُمْ فى اُخْرَاكُمْ؟! أنَسِيتُمْ يَوْمَ الأحْزَابِ إذْ جَاؤُكُمْ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ أسْفَلَ مِنْكُمْ وَ إذْ زَاغَتِ الأبْصَارُ وَ بَلَغَتِ الْقُلوبُ الْحَنَاجِرَ؟! أنَسِيتُمْ يَوْمَ كَذَا؟! وَجَعَلَ رَسُولُ اللهِ‏صلى الله عليه وآله يُذَكّرُهُمْ اُمُوراً أنَسِيتُمْ يَوْمَ كَذَا؟ «آيا فراموش كرده‏ايد روز احد را در وقتى كه به مكان دور فرار مى‏كرديد و چهره خود را به احدى برنمى‏گردانيديد و من در دسته ديگر، شما را صدا مى‏زدم؟! آيا فراموش كرده‏ايد روز غزوه خندق را در وقتى كه دشمنان از بالاى شما و از پائين شما آمدند و در وقتى كه چشمها از اضطراب بدين سو و آن سو حركت مى‏كرد و دلها به حنجره‏ها رسيده بود؟! آيا فراموش كرديد روز فلان را؟ و شروع كرد رسول خداصلى الله عليه وآله امورى را براى آنها مى‏شمرد و متذكّرشان مى‏ساخت كه آيا فراموش كرديد روز فلان را؟»

و مسلمين شروع كردند به گفتار به اينكه: خدا راست گفت، و رسول خدا راست گفت. اى پيغمبر خدا، ما فكرمان نمى‏رسيد به آنچه تو در آن فكر مى‏كردى. تو داناترى به خدا و امر خدا از ما.

و چون در سال قضيّه (عمرة القضاء) رسول خداصلى الله عليه وآله داخل مكّه شد و سر خود را تراشيد، فرمود: اين است وعده‏اى كه به شما داده‏ام، و چون روز فتح مكّه شد و كليد كعبه را گرفت، گفت: بگوئيد عمربن خطّاب نزد من بيايد؛ به او گفت: اين است آنچه به شما گفتم. و چون در حجّةالوداع در زمين عرفات وقوف كرد، گفت: اى عمر، اين است آنچه به شما گفتم. (105) ، (106)

استدلال كنندگان بر فرار عمر مى‏گويند: اگر عمر در روز احد فرار نكرده بود، رسول خدا به او نمى‏گفت: آيا فراموش كرده ايد روز اُحد را در وقتى كه به مكان دور مى‏گريختيد و چهره خود را به كسى برنمى‏گردانديد؟ (107)

رسول خداصلى الله عليه وآله شهادت داد بر اينكه جميع كشته شدگان در غزوه اُحد اهل بهشت‏اند و نامه عمل آنها به خير خاتمه يافته و از عهده امتحان برآمده‏اند و سعادت در دار آخرت براى آنها حتمى است.

امّا اين اختصاص به شهداء اُحد دارد نه هر كس كه در اُحُد شركت كرده و مجاهده هم نموده باشد. زيرا ممكن است پس از احد امتحاناتى پيش آيد و مغرورين به شخصيت و مقام و مدّعيان به تقوا و صلاح از عهده آن آزمايش برنيامده باشند و در نتيجه در آن نكات دقيق و باريك، متوجه عالم غرور بوده و نفس آنان با تمام سرمايه‏هاى سابقه به صورت يك فرعون در اُمّت طلوع كند و در آن مرحله باريك انكار حقّ كند و انانيّت خود را در برابر حقّ و انقياد محض در برابر آن مقدّم بدارد. در اين صورت چگونه عاقبتشان به خير خواهد بود اگر با اين استكبار و بلندمنشى و خودپسندى چشم از جهان بربسته باشند؟ گرچه در تزهّد شاخص و به علوم قرآن، وارد و ساليان دراز در صحبت رسول الله بسر برده باشند، همچنانكه شهداى بدر نيز أهل بهشتند نه هر كس كه در بدر حضور داشته گرچه بعداً دچار امتحان شده و از آزمايش به سلامت رها نشده باشد.

آيات وارده در قرآن راجع به مجاهدين بدر و رضوان و بيعت تحت شجره، تمجيد و تعريف فعلى و موقّتى به حسب حال ايشان است نه مطلقاً و الى الأبد، و در قضيّه بدر شواهدى است و در احد نيز شواهدى است.

از كسانى كه در غزوه اُحد نگريخت و به پيامبر هم كمك بسيار نمود طلحةبن عبيدالله است، اما پس از رسول خدا با اميرالمؤمنين‏عليه السلام نقض بيعت كرد وخون هزاران بيگناه ريخته شد. و همچنين زُبَيْر بْنُ عوّام و عبدالرحمن بن عوف و سعدبن ابى وقّاص، باختلاف مراتبهم و درجاتهم.

روايت عجيبى را مالك در «مُوَطّأ» خود آورده است كه از آن مى‏توان به مناط كلّى، استفاده‏هاى بيشترى نمود:

حَدّثَنِى عَنْ مَالِكٍ، عَنْ أبِى‏النّضْرِ مَوْلَى عُمَرِبْنِ عُبيْدِاللهِ أنّهُ بَلَغَهُ أنّ رَسُولَ اللهِ‏صلى الله عليه وآله قَالَ لِشُهَداءِ اُحُدٍ: هَؤُلاَءِ أشْهَدُ عَلَيْهِمْ. فَقَالَ أبُوبَكْرٍ الصّدّيقُ: ألَسْنَا يَا رَسُولَ اللهِ إخْوانَهُمْ؟ أسْلَمْنَا كَمَا أسْلَمُوا، وَ جَاهَدْنَا كَمَا جَاهَدُوا؟ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ‏صلى الله عليه وآله: بَلَى وَلَكِنْ لاَ أَدْرِى مَا تُحْدِثُونَ بَعْدى؟! فَبَكَى أبُوبَكْرٍ ثُمّ بَكَى ثُمّ قَالَ: أئِنّا لَكائِنُونَ بَعْدَكَ؟! (108)

«يحيى بن يحيى ليثى مى‏گويد: حديث كرد براى من مالك از ابونضر هم پيمان عمربن عبيدالله كه به او چنين رسيده است كه: رسول خداصلى الله عليه وآله درباره شهداى اُحد فرمود: اينها جمعيتى هستند كه من شهادت مى‏دهم بر آنها. ابوبكر گفت: اى رسول خدا! آيا ما برادران آنها نيستيم كه اسلام آورديم همان طور كه آنان اسلام آوردند، و جهاد كرديم همان طور كه آنان جهاد كردند؟! رسول خداصلى الله عليه وآله گفت: آرى! وليكن من نمى‏دانم شما پس از من چه كارى را انجام مى‏دهيد؟! در اثر اين كلام رسول خدا، ابوبكر گريه كرد باز هم گريه كرد و سپس گفت: آيا ما پس از تو زنده‏ايم؟!» (109)

محمّد فؤاد عبدالباقى در تعليقه خود گويد: اين روايت در نزد جميع روات، مرسل است وليكن معنى آن مستند است از وجوه صحاح كثيرى. (110) و نيز اين عبارت را سيوطى در شرح خود آورده است. (111)

و سيوطى در شرح خود در معنى هَؤُلاَءِ أشْهَدُ عَلَيْهِمْ مى‏گويد: يَعْنِى أشْهَدُ لَهُمْ بِالإيمَانِ الصّحِيحِ وَ السّلاَمَةِ مِن الذّنُوبِ الْمُوبِقَاتِ وَ مِنَ التّبْديلِ وَ التّغْييرِ وَ الْمُنَافَسَةِ فِى الدّنْيَا وَ نَحْوِ ذَلِكَ. قَالَهُ ابْنُ عَبْدِالْبِرّ (112) . «ابن عبدالبرّ اين حديث را اين طور معنى كرده است كه: يعنى من در باره شهداى احد شهادت مى‏دهم به ايمان صحيح و سلامت از گناهان هلاك كننده و از تبديل و تغيير و تنافس در دنيا طلبى و أمثال اينها.»

از اين روايت اوّلاً مى‏فهميم كه: جهاد در احد براى ابوبكر فائده‏اى نداشته و رسول خدا صلى الله عليه وآله امضاى سلامت در دين، و رهائى از گناهان موبقه مهلكه، و از تغيير و تبديل در عقيده و نيّت، و حوادث، و تنافس و پيش افتادن در رياست و حبّ جاه، و ايمان صحيح را درباره وى ننموده‏اند، و به عبارت مختصر امضاى بهشتى بودن او را نكرده‏اند.

و ثانياً چون پيامبر عالم به غيب بوده و از وقايع و حوادث ساليان درازى قبل از آن حادثه و واقعه خبر داده‏اند، عبارت ايشان كه مى‏گويند: من نمى‏دانم پس از من چه كارى انجام مى‏دهيد و چه حادثه‏اى مى‏آفرينيد، به منزله اين است كه: چون مى‏دانم پس از من چه بدعتهائى به وجود مى‏آوريد و چه حوادثى بپا مى‏كنيد، فلهذا شما مانند شهداى احد كه پاك و پاكيزه از جهان رفتند نيستيد و بنابر اين حتماً دوزخى خواهيد بود!

و ثالثاً اگر ابوبكر مرد حق طلبى بود، مى‏بايست پس از اين اِخبار رسول خدا و گريه‏اش، از پيامبر بپرسد: ما چه كارى انجام مى‏دهيم؟ شما به ما راه نجات از آن حوادث و كوارث را نشان دهيد، تا ما دچار به آن گناهان موبقه و مُهلكه نگرديم و آن بدعتها را پيش نياوريم و به سلامت بمانيم تا همطراز شهداى احد روسپيد و سرافراز باشيم! اما او سخن رسول خدا را قطع كرد و با گريه و گفتار به اينكه: ما پس از تو زنده نباشيم، مطلب را بريد. (113)

اينك كه گفتار ما بدينجا رسيد سزاوار است كه يادى از آيةالله العظمى بروجردى ـ تغمّده‏الله برضوانه و نعيمه ـ بنمائيم و مطلبى را كه دوست ارجمند و گرامى و رفيق شفيق و راستين ما كه صحبت بيش از چهل سال با ايشان داريم، يعنى حضرت آيةالله حاج شيخ اسمعيل مُعزّى ملايرى ـدامت بركاتهـ از ايشان نقل نمود، بياوريم.

ايشان قريب به سى‏سال قبل براى من شفاهاً بيان فرمودند و سپس به تقاضاى بنده در نامه‏اى آن مطالب شفاهى را نوشته و به وسيله پست از قم به طهران فرستادند. و اينك دستخطّ ايشان حاضر است و حقير مطلب زير را از عين سواد نوشته ايشان ذكر مى‏كنم:

بعد از بسمله و تحميد و صلوات و سلام و أحوالپرسى و تعارفات معموله، اين طور مرقوم داشته‏اند :

«و امّا جريان حديث: ظاهراً در سال 1378 هجرى قمرى بود كه حقير عازم زيارت بيت‏الله‏اعظم بودم. براى خداحافظى به محضر مرحوم آيةالله العظمى آقاى بروجردى رضى الله عنه شرفياب شدم و كتاب «مُوَطّأ» مالك در دست ايشان بود. چند ورق زدند و كتاب را به بنده مرحمت فرمودند و گفتند: فلانى اين حديث را حفظ كن به دردت مى‏خورد! و در ضمن مذاكرات فرمودند : ابوبكر از بس زيرك و ناقلا بود خودش را به گريه زد و دنبال مطلب را قطع كرد. بنده هم حديث را حفظ و ضبط كردم و پس از مشرّف شدن به مكّه، به جُدّه آمديم كه به ايران حركت كنيم، سرهنگى بود به نام سُنْبُل و سرپرست اداره امور حُجّاج بود، و هنگامى كه من براى تسريح گذرنامه پيشش رفتم، كم‏كم سخن و گفتگو به اينجا كشيد كه ايشان سؤال كردند: شما شيخين را جزء حاضرين در بيعت رضوان مى‏دانيد؟! (114)

بنده گفتم: در بعضى احاديث وارد است كه آنها حضور داشته‏اند و با رسول‏خداصلى الله عليه وآله وسلم نيز بيعت كرده‏اند. گفت: با اين وصف چرا آنها را اهل جهنّم مى‏دانيد؟!

من گفتم: نه، اهل جهنّم نمى‏دانيم. گفت: اهل بهشت مى‏دانيد؟! گفتم: نه؛ بهشت و جهنّم مال خداست. ما نمى‏دانيم چه كسى را به بهشت و چه كسى را به جهنّم مى‏برد. يَفْعَلُ اللهُ مَا يَشَاءُ وَ يَحْكُمُ بِمَا يُرِيدُ. گفت: شما هيچ كس را يقين نداريد كه به بهشت مى‏رود؟ گفتم: چرا، ما يقين داريم كه رسول خدا به بهشت مى‏رود. گفت: از چه راه اين را مى‏گوئى؟ گفتم: اگر او كه برگزيده خلايق است بهشت نرود، پس براى چه بهشت را خداوند خلق فرموده است؟ گفت: جز رسول‏الله كسى ديگر را يقين نداريد كه به بهشت مى‏رود؟

گفتم: حَسَن و حُسَيْن‏عليهما السلام را نيز يقين داريم؟ گفت: به چه دليل؟

گفتم: چون رسول خداصلى الله عليه وآله وسلم فرمود: آن دو، آقايان جوانان أهل بهشتند .

گفت: ديگر غير از اين دو هيچ كس را يقين نداريد كه به بهشت مى‏رود؟

گفتم: علىّ‏بن أبى‏طالب را نيز يقين داريم كه به بهشت مى‏رود. گفت: به چه دليل؟

گفتم: چون ذيل اين حديثى كه پيغمبر درباره حَسَنَيْن فرموده‏اند دارد كه: رسول خدا فرمود : أَبَوهُمَا خَيْرٌ مِنْهُمَا. اگر آنها بهشت بروند، پدرشان كه از آن دو بهتر است، به طريق أولى بايد بهشت برود.

گفت: ديگر كسى را باور نداريد كه حتماً بهشت برود؟ گفتم: فاطمه زهرا عليها السلام را نيز يقين داريم. گفت: به چه دليل؟ گفتم: چون در حديث دارد كه پيغمبر فرمود: فاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنّى، مَنْ آذاها فَقَدْ آذانى، وَمَن آذَانِى فَقَدْ آذَى اللهَ ـ الخ. اگر فاطمه را خدا به جهنّم ببرد، فاطمه و پيغمبر را اذيّت كرده و هرگز خدا پيغمبر را اذيّت نمى‏كند.

گفت: خبيث، فقط ابوبكر و عمر را قطع ندارى كه به بهشت مى‏روند؟

گفتم: من خبيث تر از خودم را نگاه مى‏كنم و آن تو هستى! شما بايد هميشه از روى دليل و مدرك صحبت كنى و تعصّب را كنار بگذارى. اگر پيغمبر و ابوبكر در بهشت رفتن ابوبكر شك داشته باشند تو مى‏گوئى: من يقين داشته باشم؟

گفت: در كجا دارد كه اين دو در بهشت رفتن او شك داشته‏اند؟!

من حديث را خواندم و گفتم: نه تنها از اين حديث معلوم مى‏شود كه پيغمبر شكّ داشته‏اند، بلكه استشمام عدم ايمان و دخول در جهنّم آنان نيز مى‏شود. چون بالصّراحه رسول الله مى‏فرمايد : شهادت نمى‏دهم.

على اىّ حال با اين حديث شما به من مى‏گوئى: يقين داشته باشم؟! اگر ابوبكر شك ندارد، چرا سؤال كرد؟ اگر رسول خدا شكّ ندارد چرا فرمود: نه؟ و نيز از اين حديث معلوم مى‏شود كه بيعت با رسول و قتال با دشمنان دين و اداء سائر فرائض، نفعش موقوف به اين است كه انسان تا آخر عمر كارى كه بر خلاف رضاى خدا و پيغمبر است انجام ندهد و الاّ ممكن است بعضى معاصى اثر عبادات سابق را خنثى كند.

بعداً ايشان گفتند: اين حديث را به من نشان دهيد! گفتم: «مُوَطّأ» مالك را بياور تا به تو معرفى كنم. خلاصه بنده دربرگشتن، قضيّه را خدمت مرحوم آية الله العظمى عرض كردم و ايشان هم خيلى مسرور شدند.»

تا اينجا نامه ايشان درباره اين حديث خاتمه مى‏يابد. ايشان گفتند: چون سال بعد به حج مشرف شدم، سرهنگ سنبل را ملاقات كردم و از حال او پرسيدم. گفت: من حديث را در «موطّأ» مالك پيدا كرده‏ام. (115)

در اينجا اشاره به چند نكته لازم است:

نكته اوّل: دهخدا در «لغتنامه» خود در ماده ذوالفقار از ترجمه «تاريخ طبرى»حكايت كرده است كه: در غزوه احد به ابوبكر و عمر جراحت رسيد و بازگشتند. (116)

بازگشتن أبوبكر و عمر از جنگ معلوم شد ولى جراحت رسيدن به آنها كذب محض است يا در ترجمه «تاريخ طبرى» تعمّد بر تحريف شده است و يا در نقل از ترجمه. به هر حال در نزد حقير دو دوره مختلف از «تاريخ طبرى» موجود است و در هيچكدام چنين مطلبى نيست و نيز در تاريخ «البداية و النّهاية» ابن‏كثير دمشقى با شدّت تعصّبش در سنّى گرى نيست و در «سيره حلبيّه» و «سيره ابن هشام» نيست و در تاريخ «كامل التواريخ» ابن اثير جزرى و «روضة الصفا» مير خواند، و «حبيب السّيّر» خواند مير و «تاريخ مسعودى» و «تاريخ يعقوبى» و حتّى در «مغازى» واقدى كه قديم‏ترين اسناد تاريخى است به اين مطلب اشاره‏اى هم نشده است، و ابن‏ابى‏الحديد در «شرح نهج‏البلاغة» نياورده است (117) .

نكته دوم: ما در اينجا فقط ازآيه: و ما محمّد الاّ رسول و شأن نزول آن در غزوه احد ذكرى نموديم اما تمام خصوصيات و وقايع روز احد بسيار است، هر كس به تاريخ مفصل آن بپردازد مى‏بيند كه مشركين قريش در اين روز با مسلمين جنگ نكرده‏اند بلكه قصّابى نموده‏اند و در زير ساطور خود تكه‏تكه كرده‏اند. معذلك پيغمبراكرم‏صلى الله عليه وآله درصدد خونريزى و كشتار نبود و در مقام تلافى و فرونشاندن احساسات نبود، فقط او دفاع مى‏كرد. هر وقت حمله مى‏كردند دفاع مى‏نمودند، و پس از پايان جنگ دستور قتل و غارت و يورش نداد. زيرا مأموريت او از جانب خداوند كشتار نبود، مأموريت او هدايت و ارشاد آنان به اسلام بود كه با أخلاق عظيم و صفات كريمه خود همانها را مسلمان كرد و بسيارى از سركردگان آن جيش همچون خالدبن وليد و عكرمة بن أبى‏جهل مسلمان شدند. حالا شما ببينيد چقدر مأموريّت او دقيق است، كه هم بايد دفاع كند و بكشد و هم بايد دست نگه دارد به اميد اسلام و هدايتشان .

همه آن كافران از ارحام بلكه بعضى از ارحام قريب رسول خدا بودند و در حقيقت حكم وصله تن و فرزند را داشتند اما فرزند خودخواه و مغرور، كه براى اطفاء نور پيامبر قريب پانصدكيلومتر از مكّه به مدينه حركت مى‏كنند آن هم با چنين كيفيتى براى آنكه رياست و امارت دست تو نيفتد و ما زير بار حكم تو نرويم.

اما اين جهالت بود، جهالت عميق توأم با صفات كبر و حَسَد و كينه توزى و انتقام و طمع . و در برابر اين همه زشتيها پيامبر مى‏فرمود: اللّهُمّ اهْدِ قَوْمى فَإنّهُمْ لايَعْلَمُونَ . (118) «بار پروردگار من! قوم مرا هدايت كن، زيرا اين كردار آنها ناشى از جهل است.»

ابن ابى الحديد، از واقدى نقل مى‏كند كه: سعدبن ابى وقّاص مى‏گويد: سوگند به خدا كه من خيلى حريص بودم در غزوه احد برادرم عُتْبة بن ابى وقّاص را كه از معاندين سرسخت و دشمنان صلبى اسلام و پيامبر بود، بكشم و به قدرى به اينكار حريص بودم كه مانند آن براى من پيش نيامده است و مى‏دانستم كه برادرم عاقّ پدر است و بسيار بداخلاق است. دوبار صفوف مشركين را شكافتم تا به او دست يابم اما وى مانند روباه خود را به اين طرف و آن طرف مى‏زد و از من مختفى مى‏داشت.

در بار سوم كه خواستم حمله كنم و او را به چنگ آورم، رسول خداصلى الله عليه وآله به من گفت: يَا عَبْدَاللهِ مَا تُريدُ ؟! أتُريدُ أنْ تَقْتُلَ نَفْسَكَ؟! «اى بنده خدا چكار مى‏خواهى بكنى؟ آيا مى خواهى خودت را بكشى؟!» من دست برداشتم. و رسول خدا فرمود : خداوندا، تا يكسال آنها را زنده مگذار! (119)

ابن ابى الحديد از واقدى نقل مى‏كند كه: چون رسول خدا بر سر جنازه حمزه مُثله شده شكم پاره شده آمدند و آن منظره فظيع و فجيع را ديدند، ابوقَتاده انصارى برخاست و شروع كرد به سبّ و لعن و شتم قريش؛ و در تمام اين گفتارها پيامبر به او اشاره مى‏كرد: بنشين تا سه بار فرمود: بنشين! آنگاه رسول خدا فرمود: يَا أبَا قَتَادَةَ! إنّ قُرَيْشاً أهْلُ أمَانَةٍ، مَنْ بَغَاهُمُ الْعَوَاثِرَ (120) كَبّهُ اللهُ لِفيهِ! وَ عَسَى أنْ طَالَتْ بِكَ مُدّةٌ أنْ تَحْقِرَ عَمَلَكَ مَعَ أعْمَالِهِمْ، وَ فِعَالَكَ مَعَ فِعَالِهِمْ! لَوْلاَ أنْ تَبْطَرَ قُرَيْشٌ لأَخْبَرْتُهَا بِمَا لَهَا عِنْدَاللهِ تَعَالَى «اى ابوقتاده! قريش اهل أمانت هستند، كسى كه براى آنها دامهائى بگسترد خداوند او را برروى دهانش واژگون مى‏كند. و اميد است كه خداوند به تو عمر دهد تا عملت را در مقابل اعمال آنها حقير بشمارى و كارهايت را در برابر كارهايشان كوچك بدانى. و اگر كبر و خودپسندى قريش را نمى‏گرفت من آنان را به مقامات و درجاتشان در نزد خدا خبر مى‏دادم.»

ابوقتاده گفت: والله يا رسول الله! من غضب نكردم مگر از براى خدا و رسول او در وقتى كه ديدم بر سر حمزه چه آورده‏اند! رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: راست مى‏گوئى!بِئْسَ الْقَوْمُ كَانُوا لِنَبِيّهِمْ «بدقومى براى پيغمبرشان بوده‏اند.» (121)

نكته سوم: ابن ابى الحديد از واقدى آورده است كه گويند: آن كس كه پيشانى رسول الله را شكافت ابن‏شهاب بود، و آن كس كه باطن دندان رباعى او را پاره كرد و لبان پيامبر را خون آورد عُتْبة بن ابى وقّاص بود، و آن كس كه دو برآمدگى استخوانهاى گونه‏هاى حضرت را شكست تا حلقه‏هاى كلاه خود در آن فرو رفت ابن‏قَميئة بود و خون از شكست پيشانى حضرت به طورى جارى شد كه محاسنش را آغشته كرد. و سالم غلام ابوحذيفه خون را از چهره او مى‏شست و رسول خدا مى‏فرمود: كَيْفَ يُفْلِحُ قَوْمٌ فَعَلُوا هَذَا بِنَبِيّهِمْ وَ هُوَ يَدْعُوهُمْ إلَى اللهِ تَعَالَى؟ «چگونه ممكن است سعادتمند شوند قومى كه اينگونه با پيمبرشان عمل مى‏كنند در حالى كه او آنها را به خدا مى‏خواند؟!»

اين آيه‏نازل شد: لَيْسَ لَكَ مِنَ الأمْرِ شَىْ‏ءٌ أوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ أوْ يُعَذّبَهُمْ فَإنّهُمْ ظَالِمُونَ (122) ، (123) «تو به هيج وجه صاحب اختيار نيستى! خداست كه اگر بخواهد از آنان مى‏گذرد و اگر بخواهد ايشان را عذاب مى‏كند به سبب آنكه ستمكارند.»

در اينجاست كه مقام عزّت و عظمت ذات اقدس احديّت حتّى يك خواهش هم براى پيامبرش باقى نمى‏گذارد و حكم به عدم رستگارى و فلاح را از او مى‏گيرد و جدّاً مى‏گويد: تو بنده من هستى و حقّ دخالت در امر مرا ندارى! به چه مناسبت حكم به عدم فلاح ايشان كردى؟! منم كه خداوندم. منم كه داراى عزّت و جلالم. در عظمت من حتّى يك خواهش و يك حكم غير، گرچه از پيامبر خاتم الأنبياء و المرسلين باشد، وارد نمى‏شود.

نكته چهارم: شيخ طبرسى: امين الاسلام ابوعلى فضل بن حسن، در كتاب «إعلام الورى» از حضرت صادق‏عليه السلام آورده است كه: در روز اُحد همه مردم از رسول خدا فرار كردند و رسول خدا خشمگين شد به خشم شديدى، و كَانَ إذَا غَضِبَ انْحَدَرَ مِنْ وَجْهِهِ وَ جَبْهَتِهِ مِثْلُ اللّؤلُؤ مِن الْعَرَقِ. «و عادت پيغمبر اين بود كه چون غضب مى‏كرد از صورت و پيشانيش مانند دانه‏هاى لؤلؤ عرق مى‏ريخت.»

پيامبر نگاهى نمود، ديد فقط على‏عليه السلام در كنار اوست، گفت: مَالَكَ لَمْ تَلْحَقْ بِبَنى أبيكَ؟ «چرا تو به پسران پدرت ملحق نشدى؟!» على‏عليه السلام عرض كرد: يَا رَسُولَ اللهِ! أكُفْراً بَعْدَ الإسْلاَمِ؟ إنّ لِى بِكَ اُسْوَةً ـ الحديث (124) «آيا بعد از اسلام، كافر شوم؟ من به تو تأسّى دارم.»

با اينكه مى‏دانيم آن مقام و عظمت و ايثار و برادرى و فداكارى و آن سوابق رخشنده مولاى متّقيان‏عليه السلام را، ولى اينجا جاى عزّت است، و رسول خدا در آن مقام وحدت منيع نمى‏تواند غيرى را حتّى به عنوان على ببيند. و لهذا مى‏گويد: چرا تو نرفتى؟! مگر اينكه على در اينجا عين نفس پيامبر شود و همين هم شد و عرض كرد: من با تو هستم! من تأسّى به تو دارم !

اين خطاب از جانب رسول خدا بايد بشود و آن پاسخ هم از امير موحّدين بايد داده شود، نظير خطاب سيّدالشهداءعليه السلام در ليله عاشورا به برادرش ابوالفضل و اولاد عقيل.

نكته پنجم: ابن هشام در «سيره» آورده است كه: چون رسول خداصلى الله عليه وآله بدن مُثله شده حمزه را ديدند گفتند: لَوْلا أنْ تَحْزَنَ صَفِيّةُ، وَ يَكُونَ سُنّةً مِنْ بَعْدِى لَتَرَكْتُهُ حَتّى تَكُونَ فِى بُطُونِ السّباعِ وَ حَواصِلِ الطّيْرِ، وَ لَئِنْ أظْهَرَنِىَ اللهُ عَلَى قُرَيْشٍ فى مَوْطِنٍ مِنَ الْمَواطِنِ لَاَمْثُلَنّ بِثَلاثينَ رَجُلاً مِنْهُمْ (125) . «اگر صفيّه خواهر حمزه غمگين نمى‏شد، و اگر اين عمل بعد از من سنّت نمى‏شد، من جسد حمزه را وامى‏گذاردم تا مكانش شكم درندگان و معده‏هاى مرغان آسمان باشد. و اگر در محلّى از محلّ‏ها خداوند مرا بر قريش نصرت دهد، به ازاء مُثْله‏اى كه از حمزه نمودند سى تن از آنان را مثله مى‏كنم.»

ابن‏هشام از ابن اسحاق آورده است كه اين آيه فرود آمد: وَإنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوابِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَ لَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصّابِرِينَ. وَاصْبِرْ و مَا صَبْرُكَ اِلاّ بِاللّهِ وَ لاَتَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَ لاَتَكُ فِى ضَيْقٍ مِمّا يَمْكُرُونَ. (126) ، (127)

«و اگر شما پاداش عقوبت به كسى مى‏دهيد بايد عقوبتتان به مقدار و اندازه‏اى باشد كه خودتان عقوبت شده‏ايد، و هر آينه اگر صبر و تحمّل كنيد و از عقوبت صرف‏نظر كنيد البته آن براى صابرين و شكيبايان خوب و مورد انتخاب و اختيار است. و شكيبا باش؛ و نيست شكيبائى تو مگر به واسطه مدد و نيرو از جانب خدا، و بر مشركان غمگين مباش و از آنچه مكر و خدعه بجاى مى‏آورند خودت را در ضيق و تنگى ميفكن».

در اينجا نيز مى‏بينيم در سايه ذلّ عبوديّت محضه، خداوند پيامبرش را قرار داده است و به وى خطاب مى‏كند كه: تو حقّ حكفرمائى ندارى، حكم به دست خداست و او اين طور معيّن كرده است كه جزا و مكافات بايد به قدر جريمه باشد نه بيشتر امّا در عين حال، رفع يد از مكافات بسيار بهتر و براى مؤمنينِ به خدا پيوسته پسنديده است.

اين آيه هم بر اساس قانون عدالت و هم بر اصل قانون اخلاق كريم است، و اين دو قانون هر دو محمود و پسنديده است و به طريق أولى بايد در پيغمبر خدا كه متخلّق به اخلاق خداست تجلّى كند، و بهتر و بيشتر از همه كس بايد او عامل بدين عمل گردد. فلهذا در ناحيه عبوديّت مطلقه‏اش اظهار مى‏كند: صبر مى‏كنم. و در هر موطن و محلّى رسول خدا صبر مى‏نمود و كارهاى خود را بر اساس انتقام انجام نمى‏داد و پيوسته با جميع خلق خدا با نظر مواسات و مساوات رفتار مى‏نمود. صَلّى اللهُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللهِ!

در تواريخ همگى آمده است كه رسول الله‏صلى الله عليه وآله فرمود: اگر دستم برسد سى نفر از آنان را مُثله مى‏كنم؛ مگر در «رَوْضَةُ الصّفا» كه هفتاد نفر وارد است.

و شايد درجه و مقام احسان از اين گونه صبرها و تحمّل‏ها نصيب مؤمن شود، چون بلافاصله پس از اين دو آيه مى‏فرمايد: إنّ اللّهَ مَعَ الّذِينَ اتّقَوْا وَ الّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ . (128) «خداوند معيّت دارد با كسانى كه تقوى پيشه دارند و با كسانى كه محسن هستند.»

در روايت از رسول‏خداصلى الله عليه وآله از مقام احسان پرسيدند، در جواب فرمود: اُعْبُدِ اللّهَ كَأنّكَ تَرَاهُ، فَإنْ لَمْ تَكُنْ تَرَاهُ فَإنّهُ يَرَاكَ! «معنى و مفاد احسان آن است كه: طورى خدا را عبادت كنى كه گوئى او را مى‏بينى، و اگر نمى‏توانى بدين گونه عبادت كنى، لااقل او را طورى عبادت كن كه بدانى او تو را مى‏بيند.»

بارى، مراد و منظور ما در اينجا از تطويل قضيه غزوه اُحد در شرح آيه وافى هدايه: وَ مَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرّسُلُ (129) اين بود كه دانسته شود: يگانه فاتح و دلسوز صميم و فداكار و از خود گذشته و دلباخته و دل و جان داده به رسول‏خدا، و يگانه حامى و محامى و مدافع حقيقى اسلام و قرآن، اميرالمؤمنين علىّ‏بن ابيطالب‏عليه السلام بود، و ابوبكر و عمر و عثمان از فراريان بوده‏اند، و آيه : وَ مَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ... أفَإنْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ‏يَضُرّاللّهَ شَيْئاً درباره ايشان و همقطاران و هم مرزانشان فرود آمده است.

اينان كه پس از رسول خدا سنگ اسلام را به سينه مى‏زدند و فرياد وا اسلاماى آنان بلند بود ديروز پيغمبر را تنها گذاشته و در ميان صفوف آهن و آتش به دست دليران و رزمجويان مشرك قريش سپردند و جان شيرين خود را برداشته و به گفتار خود مانند اُرْوِيّه (بزماده) بر فراز كوه‏پاى به هزيمت نهادند.

بدون جهت و علّت نيست كه رسول خداصلى الله عليه وآله در بستر مرگ كه كاغذ و كتف و دوات مى‏طلبد تا امر على بن ابيطالب را محكم كند، او را به هَجْر و هذيان و ياوه نسبت مى‏دهند؛ در اين حال رسول خدا اين آيه را براى پاره جگرش فاطمه زهراعليها السلام مى‏خواند و به او مى‏گويد: فاطمه جان! اين آيه را بخوان: وَ مَا مُحَمّدٌ اِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرّسُلُ تا آخر آيه.

شيخ كبير، مفسّر عظيم صاحب «مجمع البيان»: امين الاسلام ابى‏على فضل بن حسن طَبْرسى ـ قدّس الله نفسه ـ در كتاب نفيس و ممتّع خود «اِعلام الورى» گويد: علىّ بن ابيطالب‏عليه السلام سر رسول خدا را در دامن خود گذارد. رسول خدا بيهوش شد و فاطمه با تمام وجود خود بدو روى آورده در سيمايش نگاه مى‏كرد و ناله مى‏نمود و مى‏گريست و مى‏گفت:

وَ أبْيَضَ يُسْتَسْقَى الْغَمَامَ بِوَجْهِهِ

ثِمَالُ الْيَتَامَى عِصْمَةٌ لِلأرَامِلِ

«او سپيدروئى است كه از بركت سيماى او از ابر، باران طلب مى‏شود. اوست ملاذ و پناه يتيمان، و حافظ و پاسدار بيوه‏گان و ضعيفان.»

رسول خداصلى الله عليه وآله چشمان خود را گشود و با آواز ضعيف و آرامى فرمود: يَا بُنَيّةُ ! هَذَا قَوْلُ عَمّكِ أبِى طَالِبٍ، لاَ تَقُولِيهِ! وَلَكِنْ قُولِى: وَ مَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرّسُلُ أفَإنْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أعْقَابِكُمْ. «اى نور چشمم، دختركم! اين سخن عمويت ابوطالب است، آن را مگو، وليكن بگو: و نيست محمّد مگر فرستاده‏اى از جانب خدا كه پيش از وى فرستادگانى آمده‏اند و گذشته‏اند، پس اگر بميرد و ياكشته شود آيا شما به همان جاهليت و دوران بربريّت پيش خود بازگشت مى‏كنيد؟ !»

فاطمه گريه‏اى طولانى نمود. رسول خدا به او اشاره كرد كه جلو بيا. فاطمه نزديك پيامبر شد و رسول خدا با او در پنهانى رازى گفت كه چهره‏اش برافروخته و خوشحال شد. (130) و در اين حال كه دست راست اميرالمؤمنين‏عليه السلام در زير حَنَك رسول خدا بود، رسول خدا جان داد و اميرالمؤمنين‏عليه السلام نفس رسول‏خدا را كه بيرون آمد به سوى چهره خود برده و صورت خود را با آن مسح نمودند. و سپس جسد او را مستقيم و راست نموده و چشمانش را بهم نهادند، و اِزارش را بر رويش گستردند و مشغول امر تجهيزات از غسل و كفن او شدند .

چون از فاطمه عليها السلام پرسيدند: رسول خدا به تو چه گفت كه غصّه‏ات زدوده شد و خوشحال شدى؟! فاطمه گفت: پدرم به من خبر داد كه: تو اوّلين كسى مى‏باشى از اهل‏بيت من كه به من ملحق مى‏شود و بعد از من مدّت زيادى عمر نخواهى كرد تا به من مى‏رسى. اين خبر رسول خدا بشارتى بود براى من كه مرا خوشحال نمود (131) .

در اينجا معلوم‏است‏كه رسول‏خدا نمى‏خواهد فاطمه را از حقيقت ومفاد آن‏شعر راقى و عالى ابوطالب‏عليه السلام منع كند. مى‏خواهد بفهماند كه روزگار خطيرى در پيش‏دارى و به عقب برگشتگان از اسلام طبق اين آيه تو را مى‏كشند و حقّت و حقّ شوهرت را غصب مى‏كنند و همه آنها به بربريّت و جاهليّت بازمى‏گردند و تو و علىّ‏بن ابيطالب از شاكرين هستيد و ذيل آيه وَسَيَجْزِى اللهُ الشّاكِرِينَ براى شما خواهد بود.

چگونه متصوّر است رسول خدا دخترش را از شعر يگانه حامى و مُعين و ناصرش در مكّه منع كند در حالى كه خودش وقتى كه ياد اين شعر أبوطالب نمود به قدرى فرحناك شد كه از شدّت فرح خنديد؟

علىّ‏بن عيسى اِربلى درباب معجزات رسول خدا آورده است كه: از جمله معجزات، آمدن باران است به دعاى رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله در وقتى كه اهل مدينه را خشكى رسيد، و از وى طلب باران كردند و شكايت به سوى او بردند. آن حضرت دعا فرمود، باران آمد به حدّى كه ترسيدند خانه‏هايشان خراب شود.

دوباره از او خواستند تا دعا كند و باران بايستد. آن حضرت به خدا عرض كرد: اللّهُمّ حَوَالَيْنا وَ لاَ عَلَيْنَا. فَاسْتَدارَ حَتّى صَارَ كَالإكْلِيلِ وَ الشّمْسُ طَالِعَةٌ فِى الْمَدِينَةِ، وَ الْمَطَرُ يَجِى‏ءُ عَلَىَ مَا حَوْلَهَا . يَرَى ذَلِكَ مُؤمِنُهُمْ وَ كَافِرُهُمْ. «بار پروردگارا، اين باران بر اطراف ما ببارد نه برما. در اين حال ابرها كنار رفتند و به صورت دائره‏اى شكل همچون تاجْ اطراف مدينه را إحاطه كردند، و در مدينه خورشيد درخشان بود، و درحومه مدينه باران مى‏باريد. و اين داستان را مؤمن و كافر مشاهده نمودند.»

در اين حال رسول‏خدا خنديد و گفت لِلّهِ دَرّ أبِى طَالِبٍ لَوْ كَانَ حَيّاً قَرّتْ عَيْنَاهُ. «خدا رحمتش را بر ابوطالب بريزد، اگر زنده بود چشمانش خنك و روشن مى‏شد.»

اميرالمؤمنين علىّ بن ابيطالب‏عليه السلام برخاست و گفت: يا رسول الله! گويا مراد تو اين شعر ابوطالب بوده است:

وَ أبْيَضَ يُسْتَسْقَى الْغَمَامَ بِوَجْهِهِ

ثِمَالُ الْيَتَامَى عِصْمَةٌ لِلأرَامِلِ

يَطُوفُ بِهِ الْهُلاّكُ مِنْ آلِ هَاشِمٍ

فَهُمْ عِنْدَهُ فِى نِعْمَةٍ وَ فَوَاضِلِ (132)

«او سپيدروئى است كه از بركت سيماى او از أبرها طلب باران مى‏شود و اوست پناه و ملجأ يتيمان و پاسدار و محافظ ضعيفان و مستمندان و بيوه‏گان. تمام آل هاشم از مردمان مستمند و از دست رفته به گرداگرد وجود او دور مى‏زنند، و از ناحيه بركات او از نعمت‏ها و بهره‏هاى سرشار متمتّع مى‏گردند.»

بخارى در «صحيح» خود از عبدالله بن عمر تخريج كرده است كه او گفت: چه بسا از اوقات به ياد مى‏آورم گفتار ابوطالب را در حالى كه من نظر مى‏كردم به چهره رسول خداصلى الله عليه وآله كه بر فراز منبر باران مى‏طلبيد و هنوز از منبر فرود نيامده بود كه از ناودانهاى مدينه از هر سو، آب فراوان مى‏ريخت:

وَ أبْيَضَ يُسْتَسْقَى الْغَمَامَ (133) بِوَجْهِهِ

ثِمَالُ الْيَتَامَى عِصْمَةٌ لِلأرَامِلِ (134)

و بيهقى در «دلائل النّبوّة» از انس روايت كرده است كه: يك مرد أعرابى به حضور رسول خدا آمده و گفت: مَا لَنَا بَعِيرٌ يَنَطّ (135) وَ لاَ صبِىّ يَصِيحُ «ديگر از شدّت خشكسالى در ميان ما شترى نمانده است كه بتواند به صحرا رود و كودكى نمانده است كه گريه و صدا كند.»