درس 181 تا 185: أمر رسول خدا به كتابت حديث ، و حديث ثقلين

بسم الله الرّحمن الرّحيم

و صلّى‏الله على محمّد و آله الطّاهرين، و لعنة الله على أعدائهم أجمعين من الآن إلى قيام يوم الدّين، و لا حول و لا قوّة اِلاّ بالله العلىّ العظيم.

قال اللهُ الحكيمُ فى كتابِهِ الكَريم:

وَ مَا مُحَمّدٌ إلّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرّسُلُ أفَإينْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَ مَن يَنقَلِبْ عَلَى‏ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرّ اللَهَ شَيًْا وَ سَيَجْزِى اللَهُ الشّاكِرِينَ. (1)

«و نيست محمّد مگر رسولى كه پيش از او رسولانى آمده‏اند و درگذشته‏اند؛ پس اگر او بميرد يا كشته شود، آيا شما بر روى پاشنه‏هاى پاى خود به عقب واژگون مى‏شويد؟! و هر كس بر روى دو پاشنه پاى خودش به عقب واژگون شود، أبداً به هيچ‏وجه به خداوند ضررى نمى‏رساند، و خداوند بزودى پاداش سپاسگزاران را مى‏دهد.»

اين آيه در غزوه اُحُد نازل شد درباره كسانى كه در حمله شديد دشمن پا به فرار گذاشته و پيامبر را در آن معركه خونبار تك و تنها گذاردند و جز وجود مقدّس حضرت اميرالمؤمنين‏عليه السلام و افراد معدودى همچون ابودُجانه انصارى (2) و سهل بن حُنَيْف، گرداگرد رسول خدا كسى نبود كه از جان أقدسش دفاع كند، و آن حضرت را به كام تيرها و نيزه‏ها و شمشيرها و سنگ‏اندازى دشمنان كه همه آماده و متعهّد براى كشتن خودِ رسول‏الله بودند، نسپارد.

اين آيه در ميان آياتى واقع است كه مجموعاً در سوره آل‏عمران آمده و وضعيّت را خوب تشريح مى‏كند:

وَ لاتَهِنُوا وَلاَتَحْزَنُوا وَ أنْتُمُ الأعْلَوْنَ إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ. إنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ وَ تِلْكَ الأيّامُ نُدَاوِلُها بَيْنَ النّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللهُ الّذِينَ آمنُوا وَ يَتّخِذَ مِنْكُمْ شُهَدَاءَ وَ اللهُ لايُحِبّ الظّالِمينَ. وَ لِيُمَحّصَ اللهُ الّذينَ آمَنُوا وَ يَمْحَقَ الْكافِرينَ .

أمْ حَسِبْتُمْ أنْ تَدْخُلُوا الْجَنّةَ وَ لَمّا يَعْلَمِ اللهُ الّذِينَ جَاهَدُوا مِنْكُم وَ يَعْلَمَ الصّابِرينَ. وَ لَقَدْ كُنْتُمْ تَمَنّوْنَ الْمَوْتَ مِنْ قَبْلِ أنْ تَلْقَوْهُ فَقَدْ رَأيْتُمُوهُ وَ أنْتُمْ تَنْظُرُونَ. وَ مَا مُحَمّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرّسُلُ أفَإنْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ‏يَضُرّ اللهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِى اللهُ الشّاكِرينَ.

وَ مَا كَانَ لِنَفْسٍ أنْ تَمُوتَ إلاّ بِإذْنِ اللهِ كِتَاباً مَؤجّلاً وَ مَنْ يُرِدْ ثَوَابَ الدّنْيَا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَ مَنْ يُرِدْ ثَوَابَ الآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْها وَ سَنَجْزِى الشّاكِرينَ. وَ كَأيّنْ مِنْ نَبِىّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبّيّونَ كَثِيرٌ فَما وَهَنُوا لِمَا أصَابَهُمْ فِى سَبيلِ اللهِ وَ مَا ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكَانُوا وَ اللهُ يُحِبّ الصّابِرينَ. وَ مَا كانَ قَوْلَهُمْ إلاّ أنْ قَالُوا رَبّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنَا وَ إسْرافَنَا فِى أمْرِنَا وَ ثَبّتْ أقْدَامَنَا وَ انْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الكَافِرينَ. فَآتَاهُمُ اللهُ ثَوَابَ الدّنْيَا وَ حُسْنَ ثَوَابِ الآخِرَةِ وَ اللهُ يُحِبّ الْمُحسِنينَ. (3)

«و سستى مكنيد و غمگين مباشيد، در حالى كه شما بالاتر و رفيع‏تر از همه امّتهاى جهانيد، اگر بوده باشيد از ايمان آورندگان! اگر به شما زخمى و جراحتى در جنگ رسيد، تحقيقاً همان گونه زخم و جراحتى هم به دشمنان مقابل شما رسيد! و اين ايّام و روزهائى كه مى‏گذرد، ما آنها را يكى پس از ديگرى در ميان مردم گردش مى‏دهيم (و مصائب و مشكلات و حوادث را به نوبه بر همه مردم وارد مى‏سازيم) تا آنكه خداوند بداند: آنان كه از شما ايمان آورده‏اند چه كسانى هستند، و براى آنكه خداوند از ميان شما گواهانى را اتّخاذ كند، و خداوند ظالمين را دوست ندارد. و براى آنكه خداوند مؤمنين را پاك و پاكيزه گردانيده، از عيوب به در كند و براى آنكه كافرين را هلاك و ضايع و نابود سازد.

آيا شما مى‏پنداريد كه داخل بهشت مى‏شويد، در صورتى كه هنوز خداوند از آنان كه از شما جهاد كرده‏اند علمى بهم نرسانيده است؟! و در حالى كه هنوز خداوند از صابرين و شكيبايان شما مطّلع نگرديده است؟! و هر آينه شما همان كسانى بوديد كه قبل از معركه كارزار و غوغاى گيرودار، آروزى مرگ در راه خدا را مى‏كرديد، پس تحقيقاً آن معركه و مقابله با مرگ را ديديد و نظاره نموديد! (پس چرا پا به فرار گذارديد؟!) و نيست محمّد مگر فرستاده‏اى از جانب خدا كه قبل از او فرستادگانى آمده‏اند و درگذشته‏اند! آيا اگر او بميرد يا كشته شود شما به همان بربريّت و جاهليّت ديرينه خود بازگشت مى‏كنيد؟! و هر كس بر شرك و جاهليّت خود بازگردد، أبداً به قدر ذرّه‏اى به خدا ضررى نمى‏رساند، و بزودى خداوند سپاسگزاران و شاكران را أجر جميل و ثواب لاتُعَدّ و لاتُحصَى عنايت مى‏كند.

و هيچ ذى روحى را توان آن نيست كه بدون اِذن و اجازه حتميّه خداوند بميرد مگر در زمان مقدّر و معيّن و أجل مكتوب و مضبوط. و كسى كه بهره و پاداش خود را از جنگ و معركه و غيرها وصول به أمر دنيوى بخواهد ما همان را به او مى‏دهيم، و هركس بهره و پاداش خود را وصول به أمر اُخروى و رضا و رضوان و لقاء خدا بخواهد، ما همان را به او مى‏دهيم و بزودى شاكران و سپاسگزاران را جزا و پاداش مى‏دهيم.

و چه بسيارى از پيغمبران كه با آنها أفراد بسيارى از دست پروردگان مؤمن (و يا از مردان الهى و ربّانى) در راه خدا كارزار كرده‏اند، كه از آنچه به آنها در راه خدا از مشكلات رسيده‏است سستى نورزيده‏اند و ضعف وكم قدرتى نشان‏ندادند و به‏حال ذلّت و استكانت و انفعال و پذيرش دشمن در نيامدند. و خداوند شكيبايان را دوست مى‏دارد. و نبود سخن و گفتارشان مگر اينكه گفتند: بار پروردگار ما، از گناهانمان درگذر و از زياده‏روى و تجاوز در امرمان كه نموده‏ايم چشم بپوش و گامهاى ما را استوار بدار و ما را بر گروه كافران پيروزى ده . بنابر اين خداوند به آنها ثواب و پاداش دنيوى را عنايت نمود و به نيكوئىِ ثواب و پاداش اُخروى نيز رسانيد و خداوند نيكوكاران را دوست دارد.»

حضرت استاذنا الأكرم آية الله علّامه طباطبائى در ذيل آيه وَ ما مُحّمّدٌ إلاّ رَسوُلٌ در تفسير فقره أفَإنْ مَاتَ أوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أعقَابِكُمْ (اگر او بميرد يا كشته شود، شما به عقب برمى‏گرديد)، فرموده‏اند: مراد از برگشتن به عقب، فرار از جنگ نيست؛ بلكه به معنى ارتداد و كفر بعد از ايمان است، زيرا ارتباطى ميان فرار از معركه بواسطه موت پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله و يا كشته شدن او نيست، بلكه نسبت و ارتباط، ميان موت يا قتل او، و ارتداد و رجوع به كفر بعد از ايمان است .

و دليل بر آنكه مراد، برگشتن از دين است آياتى است كه پس از ذكر چند آيه ذكر نموده است : وَ طائِفَةٌ قَدْ أهَمّتْهُمْ أنْفُسُهُمْ يَظُنّونَ بِاللهِ غَيْرَ الْحَقّ ظَنّ الْجَاهِليّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنْا مِنَ الأمْرِ مِنْ شَىْ‏ءٍ قُلْ إنّ الأمْرَ كُلّهُ لِلّهِ يُخْفُونَ فِى أنْفُسِهِمْ مَا لايُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنا مِنَ الأمْرِ شَىْ‏ءٌ مَا قُتِلْنَا هَهُنَا قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الّذِينَ كُتِبَ عَليْهِمُ الْقَتْلُ إلَى مَضَاجِعِهِمْ وَ لِيَبْتَلِىَ اللهُ مَا فِى صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحّصَ مَا فِى قُلُوبِكُمْ وَ اللهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصّدُورِ. اِنّ الّذِينَ تَوَلّوْا مِنْكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إنّمَا اسْتَزَلّهُمُ الشّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللهُ عَنْهُمْ إنّ اللهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ. (4)

«و گروهى فقط در غم جان خود بوده و وعده خدا را به غلبه دين و گسترش اسلام، از روى جهل و نادانى مانند گمانهاى مردم جاهلى، دروغ پنداشتند و از روى إنكار و تعجّب مى‏گفتند : آيا ممكن است ما صاحب قدرت و أمر بشويم؟ بگو اى پيغمبر كه تنها خداست كه صاحب قدرت است و أمر و فرمان به دست اوست. (صحابه سست ايمان كه از ترس مؤمنين راستين) خيالات باطل و انديشه‏هاى پليد خود را با تو اظهار نميدارند، با خود ميگويند: اگر كار ما به وَحْى خدائى و آئين حقّ بود و ما صاحب أمر و قدرت بوديم شكست نمى‏خورديم و گروهى از ما در اينجا كشته نمى‏شدند. بگو اى پيغمبر: اگر شما در خانه‏هايتان هم بوديد، باز آنان كه سرنوشت آنان در قضاى حتميّه إلهى كشته شدن است، با پاى خود از خانه ها به قتلگاهها مى‏آمدند و در قبور خود مى‏خفتند، و اين براى آن است كه خداوند نيّات و انديشه‏هاى شما را برون ريخته و آنچه در دلها و سينه‏هاپنهان كرده‏ايد بيازمايد و آنچه در قلوبتان نهفته‏ايد پاك و خالص كند، و خداوند از راز درونها آگاه است.

تحقيقاً آنان كه در روز جنگ اُحُد و معركه كارزار كه دو صف اسلام و كفر در مقابل هم واقع شدند و برخورد كردند، از كارزار و رزم فرار كرده پشت به صحنه نمودند، فقط و فقط بواسطه بعضى أعمال و رفتار ناپسند خود آنها، شيطان آنان را به لغزش افكند و دچار تزلزل در ايمان شدند، و هر آينه حقّاً خداوند از عقوبتشان درگذشت و تحقيقاً خداوند آمرزنده و شكيباست.» (5)

در اين آيات خداوند ايشان را با عنوان تن‏خواهى و جان‏پرورى و گمان و پندار جاهلى ياد مى‏فرمايد، كه در نتيجه برخى از كارهاى نكوهيده خود، لغزش در دين پيدا كردند و پيامبر را در چنين واقعه خطيرى تنها گذاردند.

علاوه بر اين ما مى‏بينيم نظير اين فرار از جنگ و پشت كردن به صحنه رزم در غير اُحُد هم مانند غزوه حُنَيْن و خَيْبَر پيدا شد و خداوند آنها را بدينگونه خطاب نكرد و از پشت نمودنشان به دشمن و صفحه كارزار بمانند اين كلمه تعبير نكرد و سخن نگفت؛ فرمود: وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إذْ أعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الأرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمّ وَلّيْتُمْ مُدْبِرينَ (6) «و در روز غزوه حنين، در وقتى كه كثرت سپاهيان و بسيارى لشكريانتان شما را به شگفت انداخت، پس اين كثرت، هيچ نتوانست به شما قدرتى بخشد و از خدا بى‏نياز كند، و زمين با اين فراخى و گستردگى بر شما تنگ آمد و شما پشت كرده پا به فرار نهاديد.»

بنابراين، گفتار راست و درست اين است كه: مراد از انقلاب و بازگشت به سوى أعقاب در آيه مباركه، رجوع به كفر سابق بوده باشد.

و محصّل معنى آيه با وجود سياق عتاب و مؤاخذه و توبيخى كه در آن است اين مى‏شود كه: محمّدصلى الله عليه وآله وسلم نيست مگر فرستاده و رسولى از سوى خدا به مانند سائر رسولان و فرستادگان دگر؛ وظيفه و قدرتى ندارد مگر تبليغ رسالت پروردگارش را، و چيزى از قدرت و صاحب اختيارى براى او نيست و فقط قدرت و أمر و اختيار از براى خداست و دين هم دين خداست و باقى است به بقاى خدا. در اين صورت اتّكاء و دلبستگى و وابستگى ايمان شما به حيات و زندگى او چه معنى دارد، كه از شما چنين مشهود مى‏شود كه: اگر او بميرد يا كشته شود، شما قيام به أمر دين را ترك مى‏كنيد و عقبگرد نموده به سوى جاهليّت گذشته بازمى‏گرديد و بعد از هدايت، غوايت و ضلالت را مى‏پذيريد؟!

و اين سياق آيه، قوى‏ترين شاهد است بر آنكه: آنان در روز اُحُد پس از گرم شدن معركه و كارزار، گمان بردند كه: رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله وسلم كشته شده است و بنابر اين دست از جنگ برداشته و از كارزار منصرف شدند و به جانب ديگر گريختند. و اين گفتار را تأييد مى‏نمايد آنچه در روايت و تاريخ وارد است ـ همچون روايت ابن‏هشام در سيره ـ كه أنَس بن نضر كه عموى أنس بن مالك است به عمربن خطّاب و طلحَة بن عبيدالله و جمعى از مهاجرين و انصار رسيد كه دست از جنگ برداشته و خود را رها كرده بودند و به آنها گفت : علّت دست كشيدن شما از جنگ چيست؟! گفتند: رسول خدا كشته شده است. گفت: شما زندگى را بعد از رسول خدا براى چه مى‏خواهيد؟! شما هم بميريد بر آن طريقه‏اى كه رسول خدا مرده است. و پس از اين در مقابل دشمنان آمد و جنگ كرد تا كشته شد.

و بالجمله، معنى اين دست برداشتن از جنگ و رها كردن آن به اين برميگردد كه ايمانشان قائم به رسول الله بوده، با حيات او باقى و با موت او زوال مى‏پذيرد. و اين، اراده ثواب دنيا و كاميابى از حيات پيامبر بواسطه ايمان است كه خداوند آنان را بدين گونه ايمان عتاب ميفرمايد. و مؤيّد اين معنى گفتار خداوند است در پايان آيه كه: وَ سَيَجْزِى اللهُ الشّاكِرينَ (و خداوند بزودى شاكران را پاداش ميدهد).

زيرا خداوند تعالى اين جمله را در آيه بعدى نيز پس از وَ مَنْ يُرِدْ ثَوَابَ الدّنْيا نُؤْتِهِ مِنْهَا وَ مَنْ يُرِدْ ثَوَابَ الآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْهَا (و كسى كه مرادش پاداش دنيا باشد ما به او از دنيا مى‏دهيم و كسى كه مرادش پاداش آخرت باشد ما به او از آخرت ميدهيم) تكرار فرموده و گفته است: و سَنَجْزِى الشّاكِرينَ. و اين دقيقه بسيار شايان دقّت است.

و اين جمله: وَ سَيَجْزِى اللهُ الشاكِرين طبق آنچه از سياق استفاده مى‏شود به منزله استثناء است براى جمله قبل. و اين دليل است بر اينكه در ميان صحابه رسول خدا كسانى بوده‏اند كه انقلاب به قهقرى از ايشان ظهور پيدا نكرده، و يا آنچه مشعر به ارتداد و كفر باشد مانند دست‏برداشتن از جنگ و پشت نمودن به دشمن از آنان به وقوع نپيوسته است، و آنها همان شاكران و سپاسگزارانند.

حقيقت شكر، إظهار نمودن نعمت است همچنانكه حقيقت كفرى كه در مقابل آن است، پنهان كردن آن است. اظهار كردن نعمت عبارت است از : استعمال نعمت در همان محلّى كه نعمت دهنده اراده كرده است، با ياد كردن نعمت دهنده با زبان ـ كه اين همان ثناء است ـ و با دل بدون نسيان . و بناءً عليهذا شكر خداوند متعال در برابر نعمتى از نعمت‏هاى او عبارت مى‏شود از آنكه : بنده خدا را در وقت به كار بردن آن نعمت ياد كند، و آن نعمت را در همان جائى كه او معيّن كرده است مصرف نمايد و از آن تجاوز ننمايد.

و مى‏دانيم كه: چيزى در عالم نيست مگر آنكه نعمتى است از نعمتهاى خداوند تبارك و تعالى، و خدا از بندگان خود نمى‏خواهد مگر آنكه آن نعمت را در راه عبادت او مصرف كنند، و مى‏فرمايد : وَ آتَاكُم مِن كُلّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَ إن تَعُدّوا نِعْمَةَ اللهِ لاَتُحْصُوهَا إنّ الإنْسَانَ لَظَلُومٌ كَفّارٌ. (7) «و خداوند به شما از هر آنچه كه از او خواسته‏ايد، (همه يا بعضى را) داده است و اگر نعمت‏هاى خدا را بشماريد به اندازه و مقدار آن نمى‏رسيد، و حقّاً انسان ستمكار و پوشاننده نعمت‏هاى اوست.»

پس شكر خدا بر نعمت وى آن است كه: در آن نعمت، أمر خدا اطاعت شود و مقام ربوبيّت و اُلوهيّتش در آن نعمت ياد شود.

و بنابر اين شكرِ مطلق خداوند بدون تقييد عبارت است از: ياد كردن او بدون نسيان، و اطاعت او بدون عصيان. و مفاد و مراد از گفتارش كه مى‏فرمايد: وَ اشْكُرُوا لى وَ لاتَكْفُرُونِ، (8) اين مى‏شود كه: مرا ياد كنيد يادى كه با آن فراموشى آميخته نمى‏باشد، و از أمر من پيروى نمائيد بگونه‏اى كه با گناه مشوب نمى‏شود». و نبايد به سخن كسى كه مى‏گويد: اينگونه أمر، أمر به مالايطاق است گوش فراداد، زيرا اينگونه سخن ناشى از كمى تدبّر در حقائق دينيّه و دورى از ساحت عبوديّت است.

و در برخى از مباحث سابقه معلوم شد كه: فعل دلالت بر مجرّد تلبّس به مبدأ و مصدر فعل دارد، به خلاف وصف كه دلالت بر استقرار تلبّس مى‏كند به حيثيّتى كه معنى وصفى ملكه انسان شده و هيچگاه از وى مفارقت نمى‏كند. فرق است ميان اينكه بگوئيم: الّذِينَ أشْرَكُوا، وَ الّذِينَ صَبَرُوا، وَالّذِينَ ظَلَمُوا، وَ الّذِينَ يَعْتَدُونَ (يعنى آنان كه شرك آوردند و آنان كه شكيبائى نمودند و آنان كه ستم كردند و آنان كه تجاوز مى‏نمايند) و ميان اين كه بگوئيم: مُشْرِكينَ، وَ صَابِرين، وَ ظَالِمِينَ، وَ مُعْتَدِينَ (يعنى مشركان و شكيبايان و ستمكاران و تجاوز كنندگان.) و بنابر اين شاكرين كسانى هستند كه وصف شكر در ايشان ثابت و استوار شده و اين فضيلت در آنها استقرار يافته است. و معلوم شد كه: شكر مطلق آن است كه بنده نعمتى را به ياد نياورد مگر اينكه خدا را با آن نعمت به ياد آورد، و برخورد با چيزى نكند كه به آن نعمت گفته مى‏شود مگر اينكه أمر خدا را در آن اطاعت نمايد.

و از آنچه گفتيم به دست آمد كه شكر تمام نمى‏شود مگر آنكه بنده علماً و عملاً براى خداوند ـ سبحانه ـ اخلاص داشته باشد. پس شاكرين همان برگزيدگان براى خدا (مُخْلَصينَ لِلّه) هستند كه شيطان طمعش را از آنان بريده است و در مقام و منزلتى مى‏باشند كه ابليس لعين را بدان بارگه راه نيست.

و اين حقيقت از آنچه خداوند از زبان ابليس حكايت كرده است به دست مى‏آيد، زيرا مى‏گويد : قَالَ فَبِعِزّتِكَ لَاُغْوِيَنّهُمْ أجْمَعينَ، إلاّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصينَ . (9) «إبليس به خدا گفت: سوگند به مقام عزّت تو كه من تمام بندگانت را إغوا مى‏كنم مگر آن بندگانت را از ميان آنها، كه برگزيدگانند.»

و نيز فرمود: قَالَ رَبّ بِمَا أغْوَيْتَنِى لَاُزَيّنَنّ لَهُمْ فِى الأرْضِ وَ لَاُغْوِيَنّهُمْ أجْمَعِينَ، إلاّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ. (10) «ابليس به خدا گفت: اى پروردگار من! در برابر إغوائى كه مرا نمودى، من در زمين براى بنى‏آدم زينت مى‏دهم و همه را إغواء و گمراه مى‏نمايم، مگر آن دسته از بندگانت را از ايشان كه برگزيدگانند.»شيطان در اين آيات از إغواى خود أحدى را استثناء ننموده است مگر مُخْلَصين (برگزيدگان) را و خدا هم آن را بدون رد امضا كرد.

و نيز فرمود: قَالَ فَبِمَا اَغْوَيْتَنِى لَأَقْعُدَنّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ . ثُمّ لَآتِيَنّهُمْ مِنْ بَيْنِ أيْدِيهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أيْمَانِهِمْ وَ عَنْ شَمَائلِهِمْ وَ لاَ تَجِدُ أكْثَرَهُمْ شَاكِرينَ (11) . «إبليس گفت: به تلافى اغواء و گمراهيى كه مرا نمودى، من نيز در راه راست و صراط مستقيمت كه بايد از آن عبور كنند مى‏نشينم و پس از آن از طرف روبرو و از طرف پشت سر، و از ناحيه راست و از ناحيه چپ به سويشان مى‏آيم و أكثريّت آنها را شاكر نخواهى يافت.»

در اينجا قوله: وَ لاَ تَجِدُ أكْثَرَهُمْ شَاكِرينَ به منزله استثناء است يعنى أقلّ قليل از آنها شاكر مى‏باشند. و در اينجا تعبير مخلَصين به شاكرين مبدّل شده است. و علّتى براى اين تبديل نيست مگر اينكه شاكرين همان گروه مخلَصين هستند كه شيطان را در آنها طمعى نيست و كارى از دستش براى خصوص آنها بر نمى‏آيد. و معلوم است كه عمل و مكر شيطان، به فراموشى انداختن مقام ربوبيّت، و دعوت به معصيت است. و براى مخلَصين كه به طور ملكه و به حالت استمرار، غرق درياى توجّه و ذكر خدا هستند و معصيت از آنها متحقّق نمى‏شود، آلت برش و سلاح شيطان بر آنها كُنْد بوده و كارگر نمى‏شود.

و از چيزهائى كه در ميان آيات نازله در غزوه اُحُد گفتار ما را تأييد مى‏نمايد، آيه‏اى است كه بعداً ذكر فرموده است: إنّ الّذِينَ تَوَلّوْا مِنكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إنّمَا اسْتَزَلّهُمُ الشّيْطَانُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا وَ لَقَدْ عَفَا اللهُ عَنْهُمْ إنّ اللهَ غَفُورٌ حَليمٌ (12) . «حقّاً و تحقيقاً آن كسانى از شما كه در روز برخورد دو سپاه كفر و ايمان، پشت به جنگ نمودند، فقط سببش آن بود كه شيطان در برابر بعضى از أعمالشان آنها را لغزانيد، و هر آينه خداوند از آنها گذشت و مورد غفران و آمرزش خود قرار داد ، حقاً خداوند آمرزنده و بردبار است.»

اين آيه اگر با كلام خدا در آيه مورد گفتار ما: و سَيَجْزِى اللهُ الشّاكِرينَ و كلام خدا در آيه بعدى آن: و سَنَجْزِى الشّاكِرينَ ضميمه گردد ـ و دانستى كه معنى و مفاد استثناء دارد ـ تأئيد خود را بطور أبلغ مى‏رساند.

در اين آيه تدبّر كن و پس از آن در تعجّب فرو رو از گفتار كسى كه گفته است: اين آيه : إنّ الّذِينَ تَوَلّوا مِنْكُمْ ناظر است به روايتى كه: شيطان در روز غزوه احد ندا كرد: ألاَ قَدْ قُتِلَ مُحمّدٌ «آگاه باشيد كه محمّد كشته شد» و اين موجب سستى مؤمنين و تفرّقشان از معركه جنگ شد؛ و ببين كه چگونه كتاب خدا را از اوج حقائقش فرو ميريزند و از مستواى معارف عاليه‏اش سقوط ميدهند؟!

آيه دلالت دارد بر آنكه عدّه‏اى از مؤمنين در روز اُحد دست از كارزار نشستند و سستى نكردند و در برابر خدا و أوامرش كوتاهى نورزيدند، و آنان را خداوند به نام و وصف شاكرين ستوده است و تصديق نموده است كه شيطان به آنان راه ندارد و مطمعى در ايشان نمى‏يابد، نه تنها در اين غزوه، بلكه اين عنوان، وصف ثابت و مستقرّى است كه پيوسته با ايشان همراه است.

و لفظ شاكرين در هيچ مورد از موارد قرآن به عنوان توصيف وارد نشده است مگر در اين دو آيه يعنى در آيه: وَ مَا مُحمّدٌ إلاّ رَسُولٌ، و آيه: وَ مَا كَانَ لِنَفْسٍ أنْ تَمُوتَ إلاّ بإذْنِ اللهِ. و نيز در هيچيك از اين دو مورد مقدار جزا و پاداش آنها را از جهت عظمت و نفاست بيان نفرموده است. (13)

تمام تواريخ مسلّم و مورد قبول عامّه اتّفاق دارند بر اينكه: أبوبكر در جنگ اُحُد أبداً زخمى و جراحتى نديد، و او با عمر به كوه پناهنده شده، دست از جنگ شستند و محمّد را مقتول پنداشتند، و عثمان به طورى فرار كرد كه تا سه روز ناپديد بود و پس از سه روز وارد مدينه شد. و أميرالمؤمنين علىّ بن أبى‏طالب و حضرت حمزه سيّدالشّهداءعليهما السلام و ابودُجانه و سهل‏بن‏حُنَيْف أنصارى بودند كه قيام و إقدام به از بين بردن و متفرّق نمودن لشگر كردند. آنان بودند كه از بدء نبرد تا آخرين لحظه با پيامبر بوده و در مقابل آن حضرت جان خود را بر روى كف داشته و از بيضه اسلام و حيات رسول خدا دفاع مى‏نمودند.

واقدى در «مغازى»، و طبرى و ابن اثير در تواريخ خود نقل كرده‏اند كه: چون كبش كتيبه و علمدار سپاه قريش كه از بنى عبدالدّار بود و نامش طَلْحَة بْن أبى طَلْحَة بود در برابر سپاه اسلام ايستاد و مبارز خواست و گفت: اى أصحاب محمّد شما مى‏پنداريد كه خداوند ما را با شمشيرهايتان فوراً به آتش دوزخ مى‏فرستد و شما را با شمشيرهاى ما بزودى به سوى بهشت روانه مى‏كند؟ آيا در ميان شما يك نفر هست كه خدا او را بزودى با شمشير من به بهشت روانه سازد و يا مرا با شمشير وى فوراً به دوزخ بفرستد؟!

حضرت أسدالله الغالب شير بيشه توحيد و شجاعت أميرالمؤمنينـ عليه أفضل صلوات المصلّينـ به سوى او رفت و مى‏گفت: آرى سوگند به خدا دست از تو بر نمى‏دارم تا با شمشيرم با شتاب به سوى دوزخت بفرستم و يا تو مرا بزودى به سوى بهشتم بفرستى! أميرالمؤمنين با شمشير پايش را قطع كرد، مكشوف العورة بر روى زمين افتاد، و صداى تكبير رسول خدا صلى الله عليه وآله برخاست. (14)

و آنگاه جماعتى از بنى‏عبدالدّار يكى پس از ديگرى عَلَم مشركين را برگرفتند و أميرالمؤمنين‏عليه السلام همه را كشت و به دوزخ فرستاد و عَلَم آنها برروى زمين افتاد و كسى ديگر نبود تا عَلَم را برگيرد.

طَبَرى و ابن‏أثير آورده‏اند كه: چون علىّ بن أبى‏طالب‏عليه السلام لواداران مشركين را كشت رسول خدا صلى الله عليه وآله جماعتى از مشركين را به وى نشان دادند و گفتند: اى على بر آنان حمله كن! على‏عليه السلام بر آنها حمله كرد و جماعتشان را پراكنده نمود و عَمْرو بْن عبدالله جُمَحى را كشت. سپس رسول خداصلى الله عليه وآله نگاهى كرد و جماعتى را به على‏عليه السلام نشان داد و فرمود: بر ايشان حمله كن! اميرالمؤمنين‏عليه السلام بر آنها حمله كرد و جماعتشان را متفرّق ساخت و شَيْبَة بن مالك را كه يكى از بَنِى‏عامربن‏لُؤَى بود كشت. در اين حال جبرئيل گفت: يَا رَسُولَ اللهِ! إنّ هَذِهِ لَلْمَواسَاةُ «اى رسول خدا! اين است مواسات!»

رسول خداصلى الله عليه وآله گفت: إنّهُ مِنّى وَ أنَا مِنْهُ «او از من است و من از اويم.» جبرائيل گفت: وَ أنَا مِنْكُمَا « و من هم از شما هستم!» در اين حال شنيدند صدائى را كه: لاَسَيْفَ إلاّ ذُوالْفَقَارِ (15) وَ لاَ فَتَى إلاّ عَلِىّ (16) «هيچ شمشيرى نيست مگر شمشير ذوالفقار،و هيچ جوانمردى نيست مگر مرتضى على.»

ميرخواند در كتاب «رَوْضَةُ الصّفا» شرح اين حديث شريف را ذكر كرده است و پس از بيان مفصّلى در ايثار و مواسات أميرالمؤمنين‏عليه السلام در روز اُحد كه تحقيقاً موجب شگفت است گفته است:

حافظ أبومحمّدبن عزيز در كتاب «معالم العترة و النبوّة» روايت كرده از مدفوع مادر قيس بن سعد، و او از پدر خويش كه از على شنيدم كه در روز اُحد شانزده ضربت به من رسيد به طورى كه از أثر آن ضربتها به زمين افتادم و هر بار كه افتادم (17) مردى خوش روى و خوش بوى مرا بر پاى مى‏كرد و مى‏گفت كه: متوجّه كافران شو كه در طاعت خدا و رسول اوئى و ايشان هر دو از تو راضى مى‏باشند. و چون جنگ به آخر رسيد، اين حكايات را به عرض حضرت رسانيدم. آن حضرت فرمود كه تو او را مى‏شناختى؟! گفتم: نه، أمّا به دِحْيه كَلْبى مشابهت داشت. حضرت فرمود كه: خداى چشم تو را روشن گرداناد كه آن جبرئيل بود.

محمّد بن حبيب در «أمالى» آورده كه: چون معظم سپاه اسلام روى به انهزام آوردند، أفواج لشكر كفر مانند موج دريا متوجه رسول خداصلى الله عليه وآله شدند و از آن جمله قريب پنجاه سوار از بَنى‏عبدمناف به نزديك حضرت رسيده: پسران صفوان عوف و أبوالشّعْثاء و أبو الحَمْراء و شش كس ديگر از أولاد ابوسفيان؛ علىّ مرتضى‏عليه السلام اين جمله را به زخم تيغ آبدار به دارالبوار فرستاد.

و بعضى از صاحبان سِيَر نوشته‏اند كه: جبرائيل پس از اين به رسول خدا گفت: يَا مُحمّدُ إنّ هَذَا لَلْمُواسَاةُ وَلَقَدْ عَجِبْتُ لِمُواسَاةِ هَذَا الْفَتَى «اى محمّد اين است مواسات! و من از مواسات اين جوان در شگفتم!»

رسول خدا فرمود: إنّه مِنّى وَ أنَا مِنْهُ «من از او هستم و او از من است.» جبرائيل گفت: وَ أنَا مِنْكُمَا «و من از شما دو نفر مى‏باشم.» وَ سُمِعَ فِى ذَلِكَ الْيَوْمِ صَوْتٌ مِنْ قِبَلِ السّمَاءِ وَ لاَ يُرَى شَخْصُ الصّارِخِ يُنَادِى مِراراً: لاَ فَتَى إلاّ عَلِىّ، لاَ سَيْفَ إلاّ ذُوالْفَقَارِ «و در آن روز كراراً از سوى آسمان شنيده شد صدائى بدون آنكه صدا كننده ديده شود كه فرياد مى‏زد: جوانمردى نيست مگر على، و شمشيرى نيست مگر ذوالفقار.» از رسول خدا صلى الله عليه وآله پرسيدند: آن صدا زننده چه كسى بود؟! فرمود: جبرائيل بود.

تمثال ذوالفقار مرتضى على اميرالمؤمنين عليه السلام

آنگاه صاحب «أمالى»: محمّد بن حبيب گفته است: اين خبر را جمعى از محدّثين روايت كرده اند و از أخبار مشهوره است و من بر برخى از نسخه‏هاى كتاب «مغازى» محمّد بن اسحق برخورد كردم و بعضى از آنان را از ذكر اين حديث خالى ديدم، و از استاد و شيخ خودم عبدالوَهّاب (رحمه الله) از اين خبر سؤال كردم، در پاسخ گفت: اين خبر صحيح است. گفتم: پس چرا در كتب صحاح نيست؟ گفت: أوَ كُلّ مَا كَانَ صَحِيحاً يَشْتَمِلُ عَلَيْهِ كُتُبُ الصّحاحِ مِنَ الْخَبَرِ (18) ؟ «مگر كتب صحاح مشتمل بر جميع خبرهاى صحيحه است؟»

و از اينجا معلوم مى‏شود كه: آنچه در «سيره حلبيّه» از ابوالعبّاس ابن‏تيميّه نقل كرده است كه: اين حديث كذب است (19) ، چقدر بى‏انصافى و خروج از جاده حقيقت است. أمّا از ابن‏تيميّه كه دشمن سرسخت اميرالمؤمنين‏عليه السلام است، و در رذالت و خباثت در زمره ناصبان به شمار مى‏رود و حكايات و أخبار صحيحه را منكِر مى‏شود و به محامل بعيده حمل مى‏كند و در هر جا كه حديثى و خبرى در فضيلت شاه أولياء رسيده باشد دامن عِناد و لجاج و خصومت بر كمر مى‏بندد، جاى تعجّب نيست. شگفت از بعضى پيروان اوست كه با وجود اطّلاع و سِعه دانش چگونه على العَمْيا كلام وى را مى‏پذيرند و بدون تحقيق، حِفظاً للسّلَف، در كتب خود آورده تصديق مى‏نمايند.

ما اينك در اينجا گفتار شيخ مفيد (رضوان الله عليه) را در كتاب «ارشاد» مى‏آوريم تا درجه كمال و مجاهده أميرالمؤمنين‏عليه السلام در اين غزوه، و نيز نزول جبرائيل و آوردن خبر لاَفَتَى إلاّ عَلىّ را بر پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله معلوم شود. مفيد مى‏فرمايد : رايت جنگ رسول‏خدا در روز اُحُد به دست أميرالمؤمنين‏عليه السلام بود، همانند روز غزوه بدر، و سپس در اُحُد لِواء هم به أميرالمؤمنين‏عليه السلام سپرده شد. و بنابر اين هم وى صاحب رايت بود و هم صاحب لِواء (20) . و در اين غزوه نيز همانند غزوه بدر بدون هيچ تفاوت، فتح و ظفر از آن حضرت بود. و حُسن بلاء و امتحان و صبر و ثبات قدم در وقتى كه قدمهاى غير او متزلزل شد، نيز اختصاص به او داشت. و مشكلات و رنجهائى را كه در حفظ رسول الله صلى الله عليه وآله متحمّل شد براى هيچ يك از أهل اسلام نبود. و خداوند به شمشيرش رؤساى أهل شرك و ضلالت را كشت، و غم و غصّه وارد بر پيامبرش‏صلى الله عليه وآله را با دست او از بين برد و به فضل و فضيلت او در آن مقام خطير، جبرائيل‏عليه السلام در ميان فرشتگان زمين و آسمان لب گشود و ندا در داد. و پيامبر هدايت‏صلى الله عليه وآله از مزايا و خصوصيات وى كه در ملازمت و جهاد عظيم و اتّصال و اختصاص او با وى داشت و از عامّه مردم پنهان بود پرده برداشت.

از اين باب است آنچه را كه يحيى بن عمارة، از حسن بن موسى بن رياح مولى الأنصار، از أبوالبخترى قرشى روايت كرده است كه او گفت: رايت و لواء قُريش هر دو به دست قُصَىّ‏بْنُ كِلاب بود سپس پيوسته رايت در دست فرزندان عبدالمطّلب بود و كسانى از ايشان كه در جنگها حاضر بودند آن را حمل مى‏كردند تا اينكه خداوند پيغمبرش را برانگيخت و رايت قريش و غير قريش به پيغمبر أكرم رسيد، و آن حضرت آن را در بنى‏هاشم نهاد و در غزوه وَدّان كه أولين غزوه‏اى است در اسلام كه با پيغمبر أكرم‏صلى الله عليه وآله رايت حمل شد آن را به على‏بن‏ابى‏طالب‏عليه السلام عطا فرمود. از آن به بعد در بقيّه مشاهد، از بَدْر كه آن را بَطْشَة الْكُبْرَى گويند و در روز اُحُد، رايت به دست او بود.

اما لواء (كه كوچكتر از رايت است) در آن هنگام در دست بنى‏عبدالدار بود، و رسول خدا آن را به مَصْعَبُ بْنُ عُمَيْر عطا كرد و او شهيد شد و لواء از دستش افتاد، در اين وقت قبائل مختلفى آرزوى حمل آن را كردند، أمّا رسول الله‏صلى الله عليه وآله آن را هم گرفت و به على بن أبى‏طالب عليه السلام داد (21) ؛ و بنابراين در آنروز هم رايت و هم لِواء براى او جمع شد، و از آن به بعد تا به امروز هر دو در بنى‏هاشم بماند.

در اينجا شيخ مفيد (رضوان الله عليه) فصلى را مستقلّاً در مزايا و اختصاصات جهاد عظيم اميرالمؤمنين‏عليه السلام در غزوه احد منعقد نموده و گفته است:

فصلٌ: مُفَضّل بن عبدالله، از سماك، از عِكْرَمه، از عبدالله بن عبّاس روايت كرده است كه او گفت: اميرالمؤمنين على‏بن‏ابيطالب‏عليه السلام چهار چيز دارد كه براى أحدى از امّت پيغمبر نيست: هُوَ أوّلُ عَرَبِىّ و عَجَمىّ صَلّى مَعَ رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وآله وَ هُوَ صَاحِبُ لِوائِهِ فِى كُلّ زَحْفٍ، وَ هُوَ الّذِى ثَبَتَ مَعَهُ يَوْمَ الْمِهْرَاسِ يَعْنِى يَوْمَ اُحُدٍ وَ فَرّ النّاسُ، وَ هُوَ الّذِى أدْخَلَهُ قَبْرَهُ «او أوّلين مردى است از عرب و عجم كه با رسول خدا صلى الله عليه وآله نماز گزارده است، و اوست صاحب لواى او در هر جنگ (22) ، و اوست كسى كه در روز مهراس (23) يعنى در روز غزوه اُحد ثابت ماند و همه مردم فرار كردند، و اوست كسى كه پيامبرصلى الله عليه وآله را در داخل قبر نهاد.»

زَيدبن وَهَب جُهَنى، از أحمد بن عمّار، از شريك ، از عثمان بن مغيره، از زيد بن وهب روايت كرده است كه او گفت: ما روزى عبدالله بن مسعود را سرحال و بانشاط يافتيم و به او گفتيم: ما تمنّا داريم از روز اُحُد و كيفيّت آن براى ما بيان كنى! گفت: آرى. و شروع كرد به بيان آن تا رسيد به موقع جنگ و گفت: رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: براى نبرد به سوى كفّار با اسم خدا بيرون رويد، و ما بيرون شديم و در مقابل كفّار صف طولانى كشيديم. رسول خداصلى الله عليه وآله بر گردنه كوه (شِعْبِ جَبَل) پنجاه نفر از أنصار را به رياست مردى از آنها گماشت و گفت: لاَ تَبْرَحُوا مِنْ مَكَانِكُمْ هَذَا وَ لَوْ قُتِلْنَا عَنْ آخِرِنَا، فَإنّمَا نُؤتى‏ مِنْ مَوْضِعِكُمْ هَذَا. «از اينجا كه اين مكان شماست بجاى دگر نرويد اگر چه تمام ما يكسره تا آخرين فرد كشته شويم، چرا كه دشمن به ما فقط از اين موضع مى‏تواند حمله كند.»

أبوسفيان صخر بن حرب در برابر مسلمين خالدبن وليد را گماشت، و لواء كفّار قريش در ميان طائفه بَنى‏عبدالدّار بود و لواى مشركين با پنجاه نفر به دست طلحةبنُ أبى‏طلحة بود كه به او كَبْش كَتيبه (قوچ جنگى سپاه) مى‏گفتند.

رسول خداصلى الله عليه وآله لواء مهاجرين را به على بن ابيطالب‏عليه السلام داد و خودش آمد تا در زير لواى انصار توقف فرمود. و ابوسفيان به نزد لواداران كفّار قريش آمد و گفت: اى لواداران شما مى‏دانيد كه در هر جنگى حمله به جماعت از سوى لواى آنها مى‏شود و در روز غزوه بدر هم كه شما بنى‏عبدالدار لوا را در دست داشتيد، از ناحيه لوايتان به شما حمله‏ور شدند، بنابر اين اگر در خود فتور و ضعفى از جهت نگهدارى لواء مى‏بينيد لواء را به ما بسپاريد تا شما را از نگهدارى آن كفايت نمائيم.

طلحةُ بن أبى‏طَلحة به غضب درآمد و گفت: آيا به ما چنين نسبتى مى‏دهى؟ سوگند به خدا كه در زير همين لواء آنها را در آبگيرهاى مرگ وارد سازم (24) .

ابن مسعود مى‏گويد: اين طلحه كه قوچ جنگى لشگر كفّار بود به پيش آمد و على ابن ابيطالب‏عليه السلام نيز به پيش آمد وگفت: كيستى تو؟! گفت:من طلحة بن أبى‏طلحه‏ام، من كبش كتيبه‏ام ! پس بگو بدانم تو كيستى؟! گفت من على بن ابيطالب بن عبدالمطّلب مى‏باشم. در اين حال به هم نزديك شدند و فقط دو ضربه در ميانشان ردّ و بدل شد كه ناگاه على‏بن‏ابيطالب‏عليه السلام ضربه‏اى در جلوى سر او زد كه چشمش بيرون پريد و چنان فريادى زد كه مانند آن شنيده نشده بود و لوا از دستش بر روى زمين افتاد. برادرش مصعب لواء را برداشت و عاصم‏بن‏ثابت با تيرى وى را هدف ساخت و كشت، برادر ديگرش عثمان لواء را گرفت و عاصم نيز او را با تيرى كشت. در اين حال غلامى داشتند به نام صواب، كه شديدترين مردم در عناد و لجاج و پيكار بود. او لواء را برداشت كه على‏عليه السلام دستش را قطع نمود، او لواء را با دست چپ گرفت على‏عليه السلام آن دست را نيز قطع كرد، لواء را بر سينه گرفت و با دست مقطوع نگه داشت كه على‏عليه السلام بر فرقش زد و به روى زمين سقوط كرد و لشكر كفّار هزيمت كردند و مسلمين براى جمع‏آورى غنايم روى آوردند. و چون افرادى كه رسول خدا در گردنه كوه گذارده بودند ديدند كه مردم به سوى جمع‏آورى غنايم مى‏روند گفتند: اينها مشغول جمع كردن غنيمت هستند و ما اينجا هستيم! به عبدالله‏بن عُمَربن‏حَزْم كه رئيسشان بود گفتند : ما مى‏خواهيم مانند ساير مردم به گردآورى غنيمت بپردازيم.

عبدالله گفت: رسول خداصلى الله عليه وآله به من أمر فرموده است از اين مكان تجاوز نكنم و به جاى دگر نروم. گفتند: رسول خدا كه به تو چنين امرى كرده است چون نمى‏دانسته است كه كار جنگ بدين‏جا منتهى مى‏شود و اينك كه مى‏بينى ظفر با مسلمين است معنى ندارد ما اينجا بمانيم. فلذا حركت نموده و به سوى گردآورى غنيمت شتافتند و عبدالله را تنها گذاردند . عبدالله در جاى خود ماند و خالدبن وليد از گردنه به وى حمله كرد و او را كشت و سپس از ناحيه پشت سر رسول خدا وارد شد. رسول خدا را با جمع قليلى از اصحابش مشاهده كرد. در اين حال به همراهان خود گفت: بگيريد! اين همان مردى است كه شما در طلب او هستيد، اينك هر چه مى‏خواهيد بر سر او بياوريد!

سواران همراه خالدبن وليد با يك صفّ واحد، مانند حمله مرد واحد به پيامبر حمله‏ور شدند با زدن شمشير و پراندن تير و كوبيدن نيزه و افكندن سنگ. و ياران پيامبر در حال دفاع از آن حضرت برآمدند تا هفتاد تن از آنها كشته شدند و بقيّه فرار كردند، و أميرالمؤمنين‏عليه السلام و أبودُجانه و سهل‏بن حُنَيف ثابت بماندند و از پيغمبر اكرم دفاع مى‏نمودند و گروه مشركين رو به فزونى گذارد.

در اين حال كه از شدّت مصائب و واردات بر رسول خدا حال اغماء به او دست داده بود چشمان خود را گشود و فرمود: يا على! مردم چه شدند؟ على‏عليه السلام عرض كرد: نَقَضُوا الْعَهْدَ وَ وَلّوُا الدّبُرَ «پيمان شكستند و پشت كرده رو به فرار نهادند.» رسول خدا فرمود: اينك شرّ اين دسته را كه دارند به من حمله مى‏كنند از من كفايت كن! أميرالمؤمنين‏عليه السلام به آنها حمله نمود و ايشان را متفرّق كرد و به سوى رسول خدا بازآمد. در اين حال دسته‏اى ديگر به رسول خدا حمله كردند از ناحيه ديگرى. اميرالمؤمنين‏عليه السلام به آنها نيز حمله‏ور شد و همه را پراكنده ساخت. در اين حملات فقط أبودجانه و سهل بن حنيف بودند كه بر سر پيغمبر اكرم ايستاده بودند و بر دست هر كدام شمشيرى بود كه از آن حضرت دفاع مى‏كردند.

از اصحابى كه فرار كرده بودند چهارده تن به سوى او برگشتند كه از آنها طلحة بن عبيدالله و عاصم بن ثابت بودند، و بقيّه به بالاى كوه رفته بودند. در اين حال صدائى در مدينه زده شد كه: قُتِلَ رَسُولُ اللهِ «رسول خدا كشته شد.» در اين حال دلها از جاى خود كنده شد و فراريان متحيّر بماندند، نمى‏دانستند چه كنند، و به راست و چپ مى‏رفتند. هِند دختر عُتْبَه براى وحشى مزدى قرار داده بود كه چنانچه رسول خدا و يا اميرالمؤمنين و يا حمزةبن عبدالمطّلب‏عليه السلام را به قتل برساند آن مزد را به او بدهد.

وَحْشى گفته بود: أمّا محمّد، مرا به وى دسترس نيست چون يارانش گرداگرد او مى‏چرخند . و أمّا على، در موقع كارزار از گرگ بيشتر مواظب خود است كه بر وى كمين نكنند. و أمّا حمزه، من به او اميدمندم، زيرا چون خشمگين شود جلوى خود را نمى‏بيند. و حمزه در روز اُحُد براى خود نشانى از پر شترمرغ بر سينه داشت (25) .

وحشى در پاى درختى در كمين وى نشست. حمزه او را ديد و شمشيرى حوالت كرد كه خطا رفت. وحشى مى‏گويد: من فوراً حربه خودم را تكان دادم تا همين كه جاى مناسبى يافتم پرتاب كردم، در اُربيّه او (كش‏ران كه به شكم پيوسته است) وارد آمد و نفوذ كرد. من حمزه را رها كردم تا همينكه سرد شد، بسوى او رفتم و حربه‏ام را برگرفتم در حالى كه همه مسلمين در فرار بوده و توجّهى به من و حمزه نداشتند. و هِنْد بر جنازه حمزه آمد و امر كرد به شكافتن شكمش و بريدن جگرش و مُثله نمودن او. پس دو گوش و بينى‏اش را بريدندو او را مثله نمودند و رسول خداصلى الله عليه وآله از توجّه به حمزه مشغول بود و نميدانست چه بر سر حمزه آمده است؟

راوى حديث كه زَيد بن وَهَب است مى‏گويد: من به ابن مسعود گفتم: در آن حال همه مردم از رسول خداصلى الله عليه وآله گريختند و غير از على بن أبيطالب‏عليه السلام و أبودُجانه و سهل بن حُنَيف با او كسى نبود؟!

ابن مسعود گفت: همه مردم گريختند و غير از على بن ابيطالب‏عليه السلام به تنهائى با او كسى نبود! سپس به سوى رسول خدا چند نفرى بازگشتند كه أوّل آنها عاصم‏بن ثابت و أبودُجانه و سَهل‏بن حُنَيف بودند و به ايشان طلحةبن عُبيدالله ملحق شد (26) .

من به ابن‏مسعود گفتم: وَ أيْنَ كَانَ أبُوبَكْرٍ وَ عُمَرُ؟! «أبوبكر و عمر كجا بودند؟» گفت: از زمره آنان بودند كه از رسول خدا دور شده بودند. گفتم: وَ أيْنَ كَانَ عُثْمانُ؟ ! «عثمان كجا بود»؟! گفت: بعد از سه روز از اين واقعه برگشت (27) و رسول خدا صلى الله عليه وآله به او گفت: لَقَد ذَهَبْتَ فِيهَا عَرِيضَةً (28) «تو در اين غزوه فرار واسعى كردى!» من گفتم: تو اى ابن‏مسعود كجا بودى؟! گفت: من هم از زمره دورشدگان بودم. گفتم: اگر تو خود حاضر نبودى اين مطالب را چه كسى براى تو بيان كرد؟! گفت: عاصم و سَهْل بْنُ حُنَيف.

من به ابن‏مسعود گفتم: ثبات على‏عليه السلام در آن روز عجيب است. گفت: اگر تو تعجّب كنى جا دارد، عجيب آن است كه ملائكه از كار على به عجب افتادند. مگر نمى‏دانى كه جبرائيل در آن روز وقتى مى‏خواست به آسمان صعود كند گفت: لاَسَيْفَ إلاّ ذُوالْفَقَارِ، وَ لا فَتَى إلاّ عَلِىّ.

گفتم: از كجا دانسته شد كه: اين سخن از جبرائيل است؟! گفت: مردم صداى صيحه زننده‏اى را از آسمان شنيدند كه بدين گفتار صدا بلند كرده بود، چون از رسول خداصلى الله عليه وآله پرسيدند، فرمود: آن جبرائيل بوده است.

و در حديث عِمْران بْنُ حَصين آمده است كه: چون در روز احد مردم از رسول خدا صلى الله عليه وآله فرار كردند على‏عليه السلام با شمشير حمايل كرده آمد و در برابر رسول خدا ايستاد. رسول خداصلى الله عليه وآله سرش را به سوى او بالا كرده و گفت: مَا بَالُكَ لَمْ‏تَفِرّ مَعَ النّاسِ؟! «انديشه‏ات چه بوده است كه با مردم فرار نكردى؟» على‏عليه السلام گفت: يَارَسُولَ اللهِ؟ اَرْجِعُ كَافِراً بَعْدَ إسْلاَمِى (29) ؟! «من پس از اسلام خودم آيا به كفر بازگشت كنم؟!» و رسول خدا اشاره فرمود به او قومى را از كفّار كه از كوه پائين مى‏آمدند، على‏عليه السلام بر ايشان حمله كرد و آنان را فرارى داد. سپس رسول خدا به او قومى ديگر را نشان داد، على‏عليه السلام آنها را هم فرارى داد و پس از آن قومى دگر را نشان داد، على به آنها هم حمله كرد و آنان را به هزيمت داد . جبرائيل به سوى پيامبر آمد و گفت: يارَسُولَ‏اللهِ! لَقَدْ عَجِبَتِ الْمَلائِكَةُ وَعَجِبْنَا مَعَها مِنْ حُسْنِ مُواسَاةِ عَلِىّ لَكَ بِنَفْسِهِ! «اى رسول خدا، فرشتگان به شگفت آمدند و ما هم با آنها به شگفت آمديم از حُسْنِ مواساتى كه على با نفس خود درباره تو كرد.»

رسول خدا فرمود: وَ مَا يَمْنَعُهُ مِنْ هَذَا وَ هُوَ مِنّى وَ أنَا مِنْهُ «چه چيز از اين مقام و درجه على جلوگير مى‏شود در حالى كه او از من است و من از او هستم؟!» جبرائيل گفت: يَا رَسُولَ اللهِ وَ أنَا مِنْكُمَا. «من هم از شما دونفر هستم؟!»

و حَكَمُ بن ظهير، از سُدّى، از ابو مالك، از ابن عباس روايت كرده است كه: طلحةبن ابى‏طلحه در آن روز خارج شده و در ميان دو صف ايستاد و ندا كرد: يَاأصْحابَ مُحَمّدٍ! إنّكُمْ تَزْعُمُونَ أنّ اللهَ يُعَجّلُنَا بِسُيُوفِكُمْ إلَى النّارِ، وَ نُعَجّلُكُمْ بِسُيُوِفِنا إلَى الْجَنّةِ، فَأيّكُمْ يَبْرُزُ إلَىّ؟! «اى اصحاب محمّد، شما گمان مى‏كنيد خداوند با شمشيرهاى شما ما را با شتاب به آتش مى‏فرستد، و ما با شمشيرهايمان شما را شتابان به سوى بهشت مى‏فرستيم، اينك كيست از شما به سمت من آيد؟!»

اميرالمؤمنين‏عليه السلام به سوى او رفت و گفت: سوگند به خدا دست از تو بر نمى‏دارم تا با شمشيرم تو را به سوى آتش بفرستم. دو ضربه ردّ و بدل شد كه على‏عليه السلام با شمشير دو پاى او را قطع كرد و او به روى زمين افتاد و على رفت كه او را بكشد، او به آن حضرت گفت: يَابْنَ عَمّ الْعَمّ اَنْشُدُكَ اللهَ وَ الرّحِمَ! «اى پسر عموى عمويم، تو را به خداوند و حق خويشاوندى قسم مى‏دهم كه دست از من بدارى.» حضرت دست برداشت و به موقف خود بازگشت.

مسلمين به حضرتش گفتند: چرا كار او را تمام نكردى؟ حضرت گفت: مرا به خدا و حقّ رحميّت سوگند داد و قسم به خدا پس از اين ضربه من ديگر زندگى نخواهد كرد. در همان مصرع، طلحه جان داد، و بشارت به پيامبر دادند و خوشحال شد (30) و گفت: اين كبش كتيبه بود (31) (يعنى سر لشگر وحيد).

و محمّدبن مروان، از عماره، از عِكْرمه روايت كرده است كه شنيدم از على‏عليه السلام كه مى‏گفت: چون در روز احد مردم از پيامبر دست برداشته و همگى منهزم شدند، غصّه و جزعى مرا فرا گرفت كه در من سابقه نداشت به طورى كه نمى‏توانستم خويشتن‏دارى كنم و من پيش روى پيغمبر بودم و در برابر او شمشير مى زدم. در اين حال بازگشتم كه او را بجويم امّا وى را نيافتم. با خود گفتم: پيغمبر كه اهل فرار نيست و من او را در ميان كشتگان نديده‏ام . پنداشتم كه او از ميان ما به آسمان صعود كرده است. در اين صورت غلاف شمشيرم را شكستم و با خود گفتم: با اين شمشير براى دفاع از پيامبر و آئين او جنگ مى‏كنم تا كشته شوم . و بر قوم حمله مى‏كردم، ايشان از دور و بر من فرار مى‏كردند و راه را براى من باز كردند كه ديدم رسول خداصلى الله عليه وآله با حالت غش بر روى زمين افتاده است.

بر بالاى سرش ايستادم نگاهى به من نمود و گفت: مَا مَنَعَ النّاسَ يَا عَلِىّ «چرا مردم دست از جنگ برداشته‏اند اى على؟!» عرض كردم: كَفَرُوا يَا رَسُولَ اللهِ وَ وَلّوُا الدّبُرَ مِنَ الْعَدُوّ وَ أسْلَمُوكَ! «كافر شدند اى رسول خدا، و به دشمن پشت كردند و تو را تسليم دشمن نمودند!» (32)

پيامبرصلى الله عليه وآله نظرى فرمود به سوى كتيبه‏اى از لشكر كه به سمت او روان بود، گفت: اى على اين كتيبه را از من بگردان! من به آن كتيبه حمله‏ور شدم و از راست و چپ زير تيغ گرفتم تا پشت كردند و رفتند. رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمود: أمَا تَسْمَعُ يَا عَلِىّ مَديحَكَ فِى السّماءِ، إنّ مَلَكاً يُقَالُ لَهَا رِضْوَانٌ يُنَادِى: لاَ سَيْفَ إلاّ ذُوالفَقَارِ، وَ لاَ فَتَى إلاّ عَلِىّ؟! «آيا مدح خودت را در آسمان نشنيدى اى على كه فرشته‏اى كه به او رضوان گفته مى‏شود ندا در مى‏دهد: شمشير كوبنده‏اى نيست مگر ذوالفقار و جوانمردى نيست مگر على؟!» من از شدّت سرور گريستم و حمد و سپاس خداوند سبحانه را بر اين نعمت گزاردم.

و حسن‏بن عرفه از عمارة بن محمّد، از سَعدِبن طَريف، از حضرت أباجعفر: محمّدبن على‏عليهما السلام، از پدرانش‏عليهم السلام روايت كرده است كه فرمود: نَادَى مَلَكٌ مِنَ السّماء يَوْمَ اُحُدٍ: لاَ سَيْفَ إلاّ ذُوالفَقَارِ، وَ لاَ فَتَى إلاّ عَلِىّ. «مَلَكى در روز اُحد در آسمان ندا مى‏كرد: شمشيرى همچون ذوالفقار نيست، و جوانمردى همچون على‏نيست .» (33) و نظير اين حديث را ابراهيم بن محمّد بن ميمون، از عمروبن ثابت، از محمّدبن عبيدالله بن أبى رافع، از پدرش، از جدش روايت كرده است كه قَالَ: ما زِلْنَا نَسْمَعُ اَصْحَابَ رَسُولِ اللهِ‏صلى الله عليه وآله يَقُولُونَ: نَادَى فِى يَوْمِ اُحُدٍ مُنَادٍ مِنَ السّماءِ: لاَسَيْفَ إلاّ ذُوالفَقَارِ وَ لاَ فَتَى إلاّ عَلِىّ. «مى‏گفت: ما هميشه از أصحاب رسول خداصلى الله عليه وآله مى‏شنيديم كه مى‏گفتند: منادى در روز اُحد از آسمان ندا داد: شمشيرى نيست مگر ذوالفقار و جوانمردى نيست مگر على.»

و سَلامُ بن مِسكين، از قتادة، از سعيدبن مُسَيّب روايت نموده است كه گفت: لَوْ رَأيْتَ مَقَامَ علِىّ‏عليه السلام يَوْمَ اُحُدٍ لَوَجَدْتَهُ قَائماً عَلَى مَيْمَنَةِ رَسُولِ‏اللهِ يَذُبّ عَنْهُ بِالسّيْفِ وَ قَدْ وَلّى غَيْرُهُ الأدْبَارَ. «اگر بر مقام و موقعيّت على‏عليه السلام در روز احد نظرى بيفكنى او را در سمت راست رسول خدا خواهى يافت كه با شمشيرش مردم را از پيامبر دور مى‏كند در حالى كه غير از على همه فرار كرده بودند.»

و حسن بن محبوب، از جميل بن صالح، از ابوعبيده، از ابو عبدالله جعفربن محمّد، از پدرش‏عليهم السلام روايت كرده است كه فرمود: برپادارندگان لواى مشركين در روز اُحد مجموعاً نه نفر بودند كه همگى آنها را علىّ بن أبى‏طالب‏عليه السلام كشت و سپاهيان منهزم شدند، و طائفه بنى‏مخزوم به تنگ آمدند و على‏عليه السلام در آن روز ايشان را رسوا ساخت. و على عليه السلام حكم بن اخنس مبارزه كرد و او را با شمشير زد و پايش را از ميان ران قطع كرد و از آن ضربه هلاك شد. و چون مسلمين آن جولان معروف را دادند اُميّة بن أبى‏حُذَيفة بن مُغيره در حالى كه زره بر تن داشت جلو آمد و مى‏گفت: يَوْمٌ بِيَوْمِ بَدْرٍ «اين روز براى تلافى روز بدر است.» مردى از مسلمين متعرض او شد، امّيه آن مرد را كشت، و على بن أبيطالب به قصد اميّه رفت و با شمشير به فرق سرش كوفت أمّا شمشير در سطح كلاه خود او نشست و اُميّه با شمشيرش بر أميرالمؤمنين‏عليه السلام ضربتى وارد كرد كه آن حضرت با سپر خود گرفت، و آن ضربه او نيز در سپر اميرالمؤمنين‏عليه السلام نشست (34) .

اميرالمؤمنين‏عليه السلام شمشيرش را از كلاه خود او بيرون كشيد و او هم شمشيرش را از سپر حضرت خلاص كرد و بعداً با همديگر به نزاع پرداختند. على‏عليه السلام مى‏گويد: در اين ميان نگاه من افتاد برشكافى كه در زره او در زير بغلش بود، از همان شكاف شمشير زدم و او را كشتم و بازگشتم.

و چون مردم در روز اُحد از رسول خداصلى الله عليه وآله منهزم شدند و اميرالمؤمنين‏عليه السلام ثابت بماند، رسول اكرم به او گفتند: مَالَكَ لاَ تَذْهَبُ مَعَ الْقَوْمِ؟! «چطور شد كه تو با قوم نرفتى؟!». اميرالمؤمنين‏عليه السلام عرض كرد: أذْهَبُ وَ أدَعُكَ يَا رَسُولَ اللهِ؟! وَ اللهِ لاَ بَرِحْتُ حَتّى اُقْتَلَ أوْ يُنْجِزَاللهُ لَكَ مَا وَعَدَكَ مِنَ النّصْرَةِ «اى رسول خدا! من بروم و تو را به دشمن واگذارم؟! قسم به خداوند كه نمى‏روم تا كشته شوم و يا وعده‏اى را كه خدا به تو از نصرت و ظفر داده است براى تو عملى سازد.»

رسول خداصلى الله عليه وآله به او فرمود: اَبْشِرْ يَا عَلِىّ فَإنّ اللهَ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ وَلَنْ‏يَنَالُوا لَنَا مِثْلَهَا أبَداً (35) . «بشارت باد بر تو اى على! زيرا كه خداوند وعده خود را عملى مى‏كند و اين كفّار و مشركين ديگر هيچوقت نظير اين مصائب را براى ما پيش نخواهند آورد!»

پس رسول خدا ديد يك كتيبه از دشمن روى مى‏آورد. گفت: چه خوب است اى على بر اينها حمله كنى! أميرالمؤمنين‏عليه السلام حمله نمود و هِشامُ بن اُميّه مخزومى را از ميان آنها كشت، آنها فرار كردند. پس از آن كتيبه دگرى روى آور شد، رسول‏اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمود: بر اينها حمله كن!

بر آنها حمله كرد و عمروبن عبدالله جُمَحى را كشت و آنها ايضاً منهزم شدند و سپس كتيبه ديگرى روى آورد و رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمود: بر اينها حمله كن! على‏عليه السلام حمله نمود و از ايشان بُشرُبْنُ مالِك عامرى را به قتل رسانيد و آن كتيبه روى به هزيمت نهاد و ديگر پس از آن برنگشتند (36) .

و مسلمين شروع كردند به مراجعت از فرار به سوى پيامبر اكرم آمدن، و مشركين هم به سوى مكّه بازگشتند و مسلمين با پيغمبر خداصلى الله عليه وآله به مدينه مراجعت نمودند. فاطمه عليها السلام به استقبال پدر رفت (37) و در دست او ظرف آبى بود كه پيغمبر با آن صورتش را شست و اميرالمؤمنين‏عليه السلام به پيغمبر رسيد در حالى كه خونْ دستهايش تا كتفش را خضاب كرده بود و با او ذوالفقار بود، آن را به فاطمه‏عليها السلام داد و به او گفت: خُذِى هَذَا السّيْفَ فَقَدْ صَدَقَنِى الْيَوْمَ. «بگير اين شمشير را كه امروز براى من با شدّت و استحكام عمل كرده است.»

و سپس اين أبيات را إنشاد فرمود:

أ فَاطِمُ هَاكِ السّيْفَ غَيْرَ ذَمِيمِ

فَلَسْتُ بِرِعْديدٍ وَ لاَ بِمُليمِ

لَعَمْرِى لَقَدْ أعْذَرْتُ فِى نَصْرِ أحْمَدٍ

وَ طاعَةِ رَبّى بِالْعِبادِ عَليمِ (38)

أميطى دِماءَ الْقَوْمِ عَنْهُ فَإنّهُ

سَقَى آلَ عَبْدِالدّارِ كَأْسَ حَميمِ (39)

1 ـ «اى فاطمه، اين شمشير را بگير كه امروز حقّ خود را ادا كرده و مورد مذمّت واقع نشده است، زيرا من كه آن شمشير را به كار بستم نه ترسو هستم و نه سزاوار سرزنش و ملامتم (و چنان آن را بر دشمنان فرود آوردم كه جاى سرزنش براى خود نگذاشتم.)

2 ـ سوگند به جان خودم كه در نصرت احمد و در اطاعت پروردگارم كه به بندگانش داناست جهد و كوشش خود را به حدّ كمال رساندم.

3 ـ خونهاى مشركين را از آن پاك كن، زيرا كه اين شمشير امروز به آل عبدالدّار كاسه‏هاى شربت مرگ را چشانيده است.»

در اين حال رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: خُذِيهِ يا فاطِمَةُ! فَقَدْ أدّى بَعْلُكِ مَا عَلَيْهِ، وَ قَدْ قَتَلَ اللهُ بِسَيْفِهِ (40) صَناديدَ قُرَيْشٍ (41) «اى فاطمه، شمشير را بگير، زيرا شوهرت امروز از عهده انجام پيمان و وظيفه‏اى كه بر او بوده است برآمده است و خداوند با شمشير او رؤسا و صناديد قريش را كشته است.»

در اينجا شيخ مفيد ـ رضوان الله عليه ـ فصل مستقلّى را در نامهاى أعلام از مشركانى كه به دست اميرالمؤمنين‏عليه السلام در روز غزوه احد به قتل رسيده‏اند ذكر كرده است. و جمهور مقتولين فقط به دست او بوده است . مى‏فرمايد:

فصلٌ: مورّخين و سيره نويسان، مقتولين اُحُد از مشركين را ذكر كرده‏اند و جمهور آن مقتولين، كشته شدگانِ به دست اميرالمؤمنين‏عليه السلام بوده‏اند:

عبدالملك بن هشام روايت كرده است از زياد بن عبدالله، از محمّد بن اسحق كه او گفته است : لِواء قريش در روز اُحُد به دست طلحةبن أبى‏طلحة بن عبدالعُزّى بن عثمان بن عبدالدّار بود و وى را على‏بن أبيطالب‏عليه السلام كشت و همچنين پسرش أبوسعيد بن طلحة، و برادرش خالدبن أبى‏طلحة، و عبدالله بن حميد بن زُهرة بن حرث بن أسدبن عبدالعزّى، و أبوالحَكَم بن أخْنَس بن شريق ثَقَفى، و وليدبن أبى حُذَيفَة بن مُغيرة، و برادرش: اُمَيّة بن أبى‏حذَيْفة بن مُغيرة، و أرْطاة بن شرَحْبيل، و هِشام بن اُمُيّة، و عَمْروبن عبدالله جمحى ، و بُشربن مالك، و صواب غلام بنى عبدالدّار همگى به دست اميرالمؤمنين‏عليه السلام كشته شدند و فتح در روز اُحد از آنِ آن‏حضرت بود.

اميرالمؤمنين‏عليه السلام در تمام مدّت هزيمت مسلمين تا بازگشتن آنها به سوى پيغمبر اكرم‏صلى الله عليه وآله در جاى خود بود و از پيغمبر دفاع مى‏نمود بدون أصحاب. و مؤاخذه و عتاب خداوند تعالى به جهت هزيمتشان در آن روز، به جميع اصحاب تعلق گرفت بدون تفاوت، مگر به على بن ابيطالب‏عليه السلام و چند نفرى كه با او از اصحاب انصار ثابت ماندند و آنها مجموعاً هشت نفر بودند و بعضى گفته‏اند: چهار نفر يا پنح نفر بوده اند. و راجع به كشتارى كه آن حضرت از بزرگان و صناديد قريش در روز اُحد كرده است و مشكلات و مصائبى كه به او رسيده است و به حُسن بلاء يعنى به نيكوترين وجهى از عهده امتحان خداوندى برآمده است حَجّاجُ بْنُ عِلاّطِ سُلَمى چنين سروده است:

لِلّهِ أىّ مُذَبّبٍ عَنْ حَرِيمِهِ (42)

أعْنِى ابْنَ فَاطِمَةَ الْمُعِمّ الْمُخْوِلاَ

جَادَتْ يَدَاكَ له بِعَاجِلِ طَعْنَةٍ

تَرَكَتْ طُلَيْحَةَ لِلْجَبينِ مُجَدّلاَ

وَ شَدَدْتَ شِدّةَ بَاسِلٍ فَكَشَفْتَهُمْ

بِالسّفْحِ إذْ يَهْوُونَ أسْفَلَ أسْفَلاَ

وَ عَلَلْتَ سَيْفَكَ بِالدّمَاء وَ لَمْ‏تَكُنْ

لِتَرُدّهُ حَرّانَ حَتّى يَنْهَلاَ (43)

1 ـ «براى خداست كه پاداش دهد آن كسى را كه از حريمش مى‏زدايد و منع مى‏كند دشمنان دين را كه به ساحت اقدسش گزندى نرسانند. مقصودم پسر فاطمه بنت اسد است كه عموها و دائيهاى كريم و ذُوالْمَجدى داشته است. (44)

2 ـ دو دستت پيوسته توانا و مقتدر باشد در اثر ضربه فورى كه بر طُلَيْحه زدى و او را بر پيشانيش به روى زمين در خاك و خون نشاندى!

3 ـ و چون شَجْعان روزگار و دلاوران يادگار، كار را بر دشمنان سخت گرفتى و آنها را از دامنه كوه كه پائين مى‏آمدند در پرّه گرفتى و همه را مغلوب و منكوب نمودى!

4 ـ و شمشيرت را از خون آنها پى‏درپى سيراب مى‏نمودى و نمى‏گذاشتى كه آن شمشير داغ و آتشين برگردد مگر آنكه از خون آن نابكاران سير و سيراب شود و خنك و گوارا گردد»!

ابن شهر آشوب علاوه بر كسانى كه مفيد در «ارشاد» نام برده و آنها را مقتولين به دست اميرالمؤمنين‏عليه السلام شمرده است اسامى ذيل را ذكر نموده است: خالد و مُخَلّد و كَلْدَه و مَحالس، چهار پسر طلحةبن‏أبى‏طلحه كه با پسر ديگرش أبوسعيد مجموعاً پنج پسرش به دست اميرالمؤمنين‏عليه السلام به قتل رسيده‏اند، و وليد بْنُ اَرْطاة، و مُسافِع، و قاسِطُ بْنُ شُرَيْح عَبْدى، و مُغيرة بن مغيرة، غير از آن كسانى كه آن حضرت پس از هزيمت به قتل رسانيده است.

آنگاه ابن‏شهرآشوب گفته است: اشكالى در هزيمت عمر و عثمان نيست و اشكال فقط در هزيمت ابوبكر است كه آيا تا وقت فَرَج ثابت بماند و يا اينكه او هم هزيمت كرد. (45)

بارى منظور ما از گسترش اين بحث، تنها گذاردن خلفاى مدّعى است، كه با وجود حديث ثقلين كه بعداً معادل قرآن را ربودند اينك خود پيامبر را در شديدترين لحظات و دقايق كه كتيبه‏هاى دشمن از هر طرف به سوى او روان بودند و مقصد و مقصودشان كشتن بلكه اسير كردن و يا شكنجه و عذاب زجركش كردن آن حضرت بود، (46) وى را تنها گذاردند و فرار را بر قرار اختيار نمودند و جان و نفس كثيف و آلوده خود را از جان پيغمبر، اكرم و اعظم و اعزّ و احبّ دانستند. فَوَيْلٌ لَهُم ثُمّ وَيلٌ.

عرض شد: در اين غزوه، أبوبكر و عمر و عثمان هيچ جراحتى نديدند، بلكه خراشى هم به بدنشان نرسيد و بلكه در ساير غزوات رسول خدا همچون بَدر و أحزاب و حُنَيْن نيز اينچنين بوده است. ما در هيچ تاريخى نيافتيم كه آنها مجروح شده باشند، در حالى كه در غزوه اُحد به اميرالمؤمنين‏عليه السلام نود زخم رسيد و خودش فرموده است: شانزده زخم از آنها زخمهاى عميق و كارى بوده است و در هر شانزده بار به زمين افتادم و از حال مى‏رفتم و ديگر مالك خويشتن نبودم، جبرائيل مى‏آمد زير بغل مرا مى‏گرفت و بلند مى‏كرد و مى‏گفت: اى على برخيز كه محمّد جز تو ياورى ندارد! و چون جنگ به پايان رسيد و رسول خدا و أميرالمؤمنين با مسلمين به مدينه بازگشتند اميرالمؤمنين‏عليه السلام در فراش افتاد و براى معالجه زخمهاى وى به واسطه عمق جراحت، فتيله گذاشتند.

خود رسول أكرم‏صلى الله عليه وآله در اين غزوه چنان سنگ بر چهره‏اش خورد كه استخوان شكست و خون جارى شد و قطع نمى‏شد و حلقه‏هاى زره در استخوان سيماى او فرورفته بود و گير كرده بود و بيرون نمى‏آمد و با شمشير بر لبان مباركش چنان زدند كه دندانهاى رباعى (47) او ريخت و چندين بار از شدّت زحمتِ زره سنگينى كه در برداشت بيهوش شد، و در گودالهائى كه أبوعامر راهب فاسق به دستيارى مشركين مكّه در زمين اُحُد حفر كرده بود بيفتاد و از حال رفت و نمى‏توانست بيرون آيد و چنان تشنگى بر او غلبه كرده بود كه بعد از خاتمه جنگ چون آب آوردند و نزديك دهان برد نتوانست آن را بياشامد.

و آنقدر تير و سنگ و نيزه و شمشير بر او زدند كه خدا ميداند، زيرا كتيبه‏هاى سيصدنفرى و دويست‏نفرى، سواره و پياده، به رياست خالِد بْن وَليد و عِكْرمَة بْن أبى‏جَهْل و ضِرار بْن خَطّاب و عُتْبَة بْن أبى وَقّاص و عَبْدالله بْن شِهاب و ابْن قَمِيئَة و اُبَىّ بْن خَلَف، دسته جمعى يكباره به حمله واحد مانند مرد واحدى كه حمله كند، حمله ميكردند. أمّا چون رسول خدا دو زره به روى هم در تن كرده بود و كلاه‏خود بر سر داشت (48) و ياران باوفائى همچون أبودجانه و سهل‏بن‏حنيف و قليلى از (49)

متعهّدان، جان خود را در كف داشته و گرداگرد او مى‏چرخيدند و شاه ولايت حيدر كرّار چون شير ژيان بيشه عرفان و توحيد، بر آنان حمله مى‏كرد و صفوفشان را مى‏شكافت و مى‏بريد و مى‏دريد و از طرفى خداوند وعده نصرت داده بود و خود حافظ جان قدسى او بود، نتوانستند او را بكشند.

واقدى در «مغازى» آورده است كه: چهار نفر از سران قريش هم عهد و هم پيمان بر قتل رسول خداصلى الله عليه وآله شدند و مشركين هم از اين عهد و پيمان مطّلع بودند و بدين عنوان آنها را مى‏شناختند ـ عَبْدُاللهُ بْنُ شِهاب و عُتْبَةُ بْنُ أبى وَقّاص و ابْنُ قَمِيئَة و اُبىّ بْنُ خَلَف.

عتبه در آنروز چهار سنگ به رسول خداصلى الله عليه وآله پرتاب كرد كه كَسَرَ رَبَاعِيَتَهُ ـ أَشْظَى باطِنَهَا الْيُمْنَى السّفْلَى ـ وَ شُجّ فى وَجْنَتَيْهِ (50) (حَتّى غَابَ حَلَقُ الْمِغْفَرِ فِى وَجْنَتِهِ) «دندان رباعى حضرت را شكست (به طورى كه فكّ راست زيرين آن دندان شكست) و دو استخوان برآمده از دوگونه شكست (به طورى كه حلقه‏هاى آويزان از كلاه خود در استخوان گونه او پنهان شد». وَ اُصِيبَتْ رُكْبَتَاهُ فَجُحِشَتَا (51) «و دو زانوى وى آسيب ديد و پوستش كنده شد»، چون أبوعامر فاسق حفره‏هائى مانند خندق حفر كرده بود كه مسلمين در آن ناديده بيفتند. و رسول خداصلى الله عليه وآله بر لب بعضى از آنها ايستاده بود و بدون توجّه در آن افتاد.

واقدى مى‏گويد: آنچه در نزد ما به ثبوت رسيده است، آن كسى كه دو استخوان گونه پيغمبر را شكست ابن قَمِيئَه بود، و مى‏گفت: محمّد را به من بنمايانيد، سوگند به آن كه سوگند به او مى‏خورند اگر محمّد را ببينم مى‏كشم. پس شمشيرش را بر سر پيغمبر بالا برد، و در همان لحظه‏اى كه شمشير بر سر پيامبر كشيده بود، عتبةبن أبى وقّاص تير به آن حضرت زد، و در بدن آن حضرت دو زره بود. در اين حال پيغمبر در حفره‏اى كه در برابر او حفر كرده بودند افتاد و پوست از دو زانويش كنده شد. و ضربه‏اى كه در اين حال ابن‏قميئه زد به واسطه دو زره بودن آن حضرت كارگر نشد امّا به واسطه فشار و سنگينى ضربه شمشير ابن‏قميئة، پيامبر بدنش سست شد و به واسطه همين ضربه بود كه در گودال بيفتاد. (52) رسول خداصلى الله عليه وآله از گودال برخاست و طلحه از پشت كمك كرد و على‏عليه السلام دو دست او را گرفت و از گودال بيرون آورده، سرپا بايستاد. (53)

و نيز واقدى آورده است كه: أبوسعيد خُدْرى مى‏گفت: چهره رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله در روز اُحد آسيب ديد به طورى كه دو حلقه از حلقه‏هاى كلاه خود در دو استخوان گونه رسول‏الله فرو رفت و چون آنها را بيرون كشيدند خون مانند سيلان مشك جارى شد. (54)

آنگاه با چنين خصوصيّات و كيفيّاتى، تنها گذاردن پيغمبرى كه انسان مدّعى است از هر جهت بايد جان و مال و عِرضْ و ناموس و تمام جهات حياتى خود را فداى او كند چقدر دور از انصاف است ؟! تا آنجا كه آيه مباركه قرآن شرح اين فرار را بازگو كند و مسلمين را در برابر اين خطيئه عظيمه سرزنش نمايد:

اِذْ تُصْعِدُونَ وَ لاَ تَلْوُونَ عَلَى أحَدٍ وَ الرّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِى اُخْراكُمْ . (55) «در آن وقتى كه به جاهاى دور مى‏رفتيد و به أحدى در پشت سر خود نظر نمى‏كرديد و رسول خدا هم در پشت سر شما در دسته ديگر شما را فرا مى‏خواند.»

اين داستان منهزمين و فراريان است كه مى‏فرمايد: در حال فرار و هزيمت به كوه بالا مى‏رفتند و حضرت رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله ايشان را ندا مى‏كرد: يَا مَعْشَرَ المُسْلِمينَ ! أنَا رَسُولُ اللهِ! إلَىّ إلَىّ؛ فَلاَ يَلْوِى عَلَيْهِ أحَدٌ (56) «اى جماعت مسلمين! من رسول خدايم! به سوى من بيائيد! به سوى من بيائيد! پس يك نفر به سوى او برنمى‏گشت.»