مسئله منبريه

ابن شهرآشوب از كتاب فضائل على بن ابيطالب، تصنيف احمد حنبل آورده است: كه او گويد: عبد الله گويد: داناترين اهل مدينه به مسائل و محاسبه و تعيين مقدار ميراث على بن ابيطالب است.و شعبى گويد: ما رايت افرض من على و لا احسب منه، و قد سئل عنه و هو على المنبر يخطب:

عن رجل مات و ترك امراة و ابوين و ابنتين، كم نصيب المراة؟ !

فقال عليه السلام: صار ثمنها تسعا.فلقبت‏بالمنبرية.

«من نديده‏ام كسى را كه فريضه‏ها و مقادير سهام وراث را بهتر از على به دست آورد، و از او در حساب توانگرتر باشد.از او در حاليكه بر روى منبر بود، و مشغول خواندن خطبه بود سؤال شد كه: مردى مرده است، و از او يك زن، و پدر و مادر، و دو دختر، باقى مانده است، نصيب زن از ميراث وى چقدر است؟ !

على عليه السلام فورا گفت: سهميه زن كه 8/1 (يك هشتم) از ميراث است، در اين صورت به 9/1 (يك نهم) تبديل مى‏شود.و به همين جهت‏به اين مسئله، مسئله‏منبريه گفته‏اند.»

آنگاه ابن شهرآشوب گويد: شرح اين مسئله از اين قرار است: براى پدر و مادر 6/2 (دوسدس) است.و براى دو دختر 3/2 (دو ثلث) و براى زوجه 7/1 (يك ثمن) و در اين صورت عول لازم مى‏آيد، زيرا سهميه زوجه كه سه سهم از بيست و چهار قسمت است، و همان ثمنيه اوست، در اين صورت تبديل مى‏شود به سه سهم از بيست و هفت قسمت.و اين مقدار تسع از ما ترك است 9/1=27/3 و بنابراين 27/3 به زوجه داده مى‏شود.و باقى مى‏ماند بيست و چهار قسمت، براى دو دختر شانزده قسمت، و براى پدر و مادر هشت قسمت‏به طور مساوى.

و اين گفتار را حضرت بنابر طريق استفهام گفته‏اند، يعنى آيا ثمنيه او تسعيه مى‏شود؟ يا بنابر قول عامه كه آنها در اين صورت به عول قائلند و سهميه زوجه را كم مى‏كنند، و 9/1 مى‏دهند، و يا بنا به مذهب خود شخص سائل است كه عامى بوده است.و يا مى‏خواسته است‏بيان كند كه چگونه بنابر مذهب قائلين به عول، حكم اينطور مى‏شود، فلهذا جواب و حساب و قسمت و نسبت را بيان كرد. (45)

مراد ابن شهرآشوب از گفتار اخيرش اينست كه: بنابر اجماع شيعه مسئله عول باطل است.يعنى در صورت زيادتر شدن سهام از فريضه، نقص بر زوجه وارد نمى‏شود، و به او بايد ثمن داده شود، و به پدر و مادر هم ثلث مى‏رسد.كه عبارت است از هشت‏سهم از بيست و چهار قسمت، و بقيه هر چه ماند سهميه دو دختر است، كه سيزده سهم از بيست و چهار قسمت مى‏شود.

مجموع سهميه زوجه و پدر و مادر 24/11=24/8+24/3=3/1+8/1

مجموع سهميه دو دختر 24/13=24/11-24/24

و اما عامه بنابر زياد شدن سهام از فريضه، فريضه را بالا مى‏برند و نقص را بالنسبة از همه كم مى‏كنند، و لذا آنها در اين مثال، فريضه را از عدد بيست و هفت مى‏گيرند.از آن سه سهم را به زوجه مى‏دهند، هشت‏سهم را به پدر و مادر، و شانزده سهم را به دو دختر.امير المؤمنين عليه السلام اين پاسخ را كه صار ثمنها تسعا بر مذاق عامه داده‏اند، نه آنكه حق مسئله اين باشد. (46)

و شاهد ما در اينجا اينست كه بالبداهه پاسخ گفتن آن حضرت عجيب است، تا به جائيكه ابن ابى الحديد گويد: اگر كسى در علم فرائض و مقدار كيفيت تقسيم ميراث خبير باشد، جواب حضرت را پس از نظر طولانى و تفكر بگويد، البته نيكو جواب داده است. پس چگونه گمان برده مى‏شود، در حق كسى كه بالبداهة، و بدون فكر و محاسبه اين پاسخ را فورا داده باشد. (47)

و تا به جائيكه محمد بن طلحه شافعى در كتاب «مطالب السئول‏» ، اين قضيه‏را از عقول اولى الالباب برتر شمرده است.او گويد: و در استحضار اين جواب، عقول اولى الالباب بدان راهى ندارد، و براى كسى تسجيل شده است كه خداوند به او حكم و فصل الخطاب را عنايت كرده باشد. (48)

و نيز محمد بن طلحه شافعى آورده است كه: و از علوم معجزآساى امير المؤمنين عليه السلام مسئله معروف به مسئله ديناريه است، و شرحش آنستكه: در وقتى كه آنحضرت از منزل خارج شده بودند، و يك پا در ركاب اسب گذارده بودند، زنى به نزد آنحضرت آمد و گفت: اى امير المؤمنين! برادر من مرده است، و ششصد دينار از خود باقى گذارده است، و از اين مال فقط به من يك دينار داده‏اند.از تو مى‏خواهم انصاف دهى، و مال مرا به من برسانى.

امير المؤمنين عليه السلام گفتند: آيا برادر تو از خود دو دختر باقى گذاشته است؟ ! گفت: آرى!

حضرت گفتند: دو ثلث از اين مال يعنى چهارصد دينار براى آنهاست.آيا برادر تو مادرى هم از خود باقى گذاشته است؟ گفت: آرى! حضرت گفتند: يك سدس يعنى يكصد دينار هم براى اوست.

آيا برادر تو زوجه‏اى هم باقى گذارده است؟ ! گفت: آرى! حضرت گفتند: يك ثمن يعنى هفتاد و پنج دينار هم از آن اوست.

آيا با تو دوازده برادر ديگر باقى گذارده است؟ گفت: آرى! حضرت گفتند: براى هر برادر، دو دينار بايد داده شود، و براى تو يك دينار، بنابراين حق خودت را گرفته‏اى! اينك برو دنبال كارت!

آنگاه حضرت در همان وقت‏سوار شدند، و رفتند، و اين مسئله بدين مناسبت‏به مسئله ديناريه معروف شد. (49)

و اگر به مسئله ركابيه نام گذارده شود، انسب است.

بارى در اين مسئله نيز حضرت بر مذاق عامه و بر مبناى ايشان، يعنى بر تعصيب پاسخ داده‏اند، و نزد شيعه تعصيب به اتفاق و اجماع ائمه معصومين عليه السلام باطل است.تعصيب عبارت است از آنكه: مقدارى از فريضه و ما ترك ميت، از مقدار سهام معين شده، بيشتر شود، عامه آن زيادى را به عصبه، يعنى ساير خويشاوندان ميت كه در آن رتبه وراث نيستند، مى‏دهند، و به همين جهت تعصيب گويند.همانطور كه در اين روايت، مقدار سهام بر اين اساس ذكر شده است، كه بعد از آنكه دو دختر و مادر كه در رتبه اول هستند، و همچنين زوجه كه با تمام مراتب وراث، ارث مى‏برد، بقيه مال را كه بيست و پنج دينار است، به برادران و خواهران مى‏دهند.

وليكن با روايات قطعية الصدور و اجماع اهل بيت، بايد مقدار زيادى را نيز به افرادى كه در همين رتبه هستند، غير از زوجه و مادر كه دو سهم مختلف (براى زوجه ثمن و ربع، و براى مادر سدس و ثلث) براى آنها معين شده است، بدهند.و در اين مثال مال زيادى فقط به دو دختر برمى‏گردد.زوجه سهم خود را هفتاد و پنج دينار مى‏برد يعنى ثمن، و مادر نيز سهم خود را كه صد دينار باشد، يعنى سدس، و بقيه مال فرضا و ردا بايد به دو دختر بالسويه تقسيم شود.آنها چهارصد دينار كه سهم فريضه آنهاست مى‏برند، و بيست و پنج دينار نيز به آنها ردا داده مى‏شود.و بنابراين هر يك از آنها دويست و دوازده دينار و نيم ارث مى‏برند.و به خواهر و برادران هيچ نمى‏رسد.

باز شاهد ما در ذكر اين مسئله ديناريه، تبحر و تسلط و احاطه عميق و علم بيكران حضرت است كه چنان به وقايع و امور و مقدار ارثيه و كيفيت تسهيم و مقدار و تعداد وراث، از انواع مختلف: دختران و مادر، و برادران و خواهر، واقف بوده است كه در زمانى كوتاه به قدر آنكه كسى سوار مركب شود، جواب تام و تمام را داده است، گر چه حقيقت اين پاسخ طبق نظريه و فتواى حضرت نبوده است، و حضرت بنابر مصالح عمومى، و عدم اختلال نظم، در بسيارى از موارد طبق آراء و فتاواى خلفاى پيشين مطلب را ارائه مى‏كرده‏اند.

ابو شعيب محاملى از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه: مردى قبول كرد براى كسى چاهى حفر كند به عمق ده قامت انسان به اجرت ده درهم، و چون به اندازه يك قامت‏حفر كرد، از حفر بقيه آن عاجز شد.حضرت گفتند: مقدار ده درهم بايد بر پنجاه و پنج جزء قسمت‏شود، يك جزء از آن پنجاه و پنج جزء در مقابل قامت اول است، و دو جزء در مقابل قامت دوم، و سه جزء در مقابل قامت‏سوم، و به همين حساب، تا قامت دهم. (50)

توضيح اين مسئله آنست كه: چون حفر قامت اول به هر مقدار كه مشكل باشد، سختى حفر قامت دوم، دو برابر آنست، و سختى حفر قامت‏سوم، سه برابر آن، و سختى حفر قامت‏هاى ديگر به همين منوال، تا برسد به قامت دهم كه ده برابر است‏بنابراين بايد ده درهم را به اين نسبت تقسيم نمود.

55=10+9+8+7+6+5+4+3+2+1

و به اين كسى كه يك قامت‏حفر كرده است، يك جزء، از پنجاه و پنج جزء، از ده درهم را داد، نه يك درهم را به طورى كه ده درهم را قسمت‏بر ده قامت كنى، زيرا مشكلات و سختى‏هاى حفر در قامت‏هاى زيرين، هر چه پيش برود بيشتر است.

البته اين در صورتى است كه صعوبت و سختى زمين در اين ده قامت‏يكسان باشد، ولى البته در بعضى از اماكن كه صعوبت زمين، در طبقات مختلف فرق مى‏كند، اين حكم تفاوت مى‏نمايد.

در ضمن حديث اربعماة امير المؤمنين عليه السلام گفته‏اند: و لا يبل احدكم على سطح الهواء، و لا فى ماء حار، فمن يفعل ذلك فاصابه شى‏ء فلا يلومن الا نفسه، فان للماء اهلا و للهواء اهلا. (51)

«هيچيك از شما نبايد در فضاى هوا، و نه در آب گرم بول بكند! و اگر كسى چنين كند، و گزندى به او رسد، بايد فقط خود را ملامت كند، زيرا كه براى آب اهلى و ساكنانى است، و براى هوا اهلى و ساكنانى است كه در آن زيست مى‏كنند.»

امروز به ثبوت رسيده است كه: در آب و در هوا موجودات زنده، و بالاخص در آب جارى سكونت دارند، و بول كردن موجب آزار و يا مرگ آنها مى‏شود، فلهذا بول كردن در آب و در هوا مكروه است.

حضرت سجاد عليه السلام در نفرين بر دشمنان و متعديان و متجاوزان به اسلام از جمله عرض مى‏كند:

اللهم امزج مياههم بالوباء (52)

«خداوندا آب‏هاى آنها را به وبا آلوده گردان.»

و امروزه به ثبوت رسيده است كه ميكرب وبا در آب است، و اين كلام‏حضرت قبل از كشف ميكرب بوده است، خواه در آب، و خواه در هوا.نظير فرمايش جدش امير مؤمنان كه معناى اهل را در آب و هوا از منبع نبوت براى ما بازگو مى‏كند.

محمد بن يعقوب كلينى و شيخ طوسى روايت كرده‏اند با سند متصل خود از اصبغ بن نباته كه او گفت: از امير المؤمنين عليه السلام پرسيده شد درباره مردى كه كسى بر سر او زد، و اين مرد مضروب ادعا كرد كه: چشمش در اثر ضرب نمى‏بيند، و بوى چيزى را ادراك نمى‏كند، و زبان او هم از كار افتاده است.

امير المؤمنين عليه السلام گفتند: اگر راست‏بگويد، بايد به او سه ديه داده شود.از آنحضرت پرسيدند: صدق او را از كجا به دست آوريم؟ حضرت گفتند: اما در اينجهت كه ادعا مى‏نمايد: او بوئى را استشمام نمى‏كند، بايد حراق (ماده سوزنده همچون فلفل و آب پياز و امثالهما) را به او نزديك كرد.اگر مطلب همينطور بود كه مى‏گويد، تغييرى نمى‏كند، و گرنه سرش را به عقب مى‏برد، و دو چشمانش اشگ مى‏آورد.

و اما در ادعائى كه در چشمش دارد: بايد وى را در برابر خورشيد داشت، اگر دروغ بگويد، قدرت بر باز گذاردن چشم خود را ندارد، و بالاخره چشم خود را فرو مى‏بندد، و اگر راست‏بگويد، دو چشمش باز مى‏ماند.

و اما در ادعائى كه در زبان خود دارد، بايد سوزنى را به زبان او زد، اگر خون قرمز بيرون آيد، دروغ مى‏گويد، و اگر خون سياه بيرون آيد، راست مى‏گويد. (53)

اين حديث را كلينى و شيخ همانطور كه ذكر شد، از اصبغ روايت مى‏كنند، اما در بعضى از نسخه‏هاى «كافى‏» مرفوعا آورده، و گفته است: على بن ابراهيم رفعه قال: سئل.فلهذا در وسائل از چنين نسخه‏اى استفاده كرده، و مرفوعا آورده است، و در ذيل آن از شيخ مسندا از اصبغ روايت كرده است. (54)

و در «مستدرك الوسائل‏» ، از «بحار الانوار» از كتاب «مقصد الراغب‏» مرسلا در ضمن قضاياى امير المؤمنين عليه السلام آورده است. (55)

كلينى با اسناد خود از محمد بن يحيى، از احمد بن محمد، از بعضى از اصحاب او، از ابان بن عثمان، از حسن بن كثير، از پدرش، و شيخ از حسين بن سعيد، از فضاله، از ابان، از حسن بن كثير، از پدرش، روايت كرده‏اند كه: چشم كسى در حاليكه ظاهرش تغييرى نكرده بود، به طورى آسيب ديد كه بينائى او كم شد.امير المؤمنين عليه السلام دستور دادند تا چشم صحيح او را بستند.آنگاه مردى تخم‏مرغى در دست گرفت، و در جلوى او ايستاد، و گفت: آيا اين را مى‏بينى؟ ! و اين شخص آسيب‏ديده، هر وقت مى‏گفت: آرى! آنمرد قدرى تخم مرغ را به عقب مى‏برد، تا به جائيكه چون ديگر نمى‏ديد، آن‏جا را علامت مى‏زد، و پس از آن چشم آسيب ديده را مى‏بست، و تخم مرغ را در برابر چشم سالم مى‏نهاد، و پيوسته به عقب مى‏رفت، تا به جائيكه ديگر نمى‏ديد، آن‏جا را نيز علامت مى‏زد، و سپس فاصله ميان اين دو علامت را اندازه مى‏گرفت، و به قدر نسبت اين مقدار با اصل درازاى ميدان ديد چشم سالم، ارش و تفاوت ديه را معين مى‏نمود. (56)

در «مستدرك الوسائل‏» از كتاب «دعائم الاسلام‏» از امير المؤمنين عليه السلام آورده است كه: چون مردى را بزنند، به طوريكه تمام قوه شنوائى (سامعه) خود را از دست‏بدهد، بايد به او يك ديه كامل بپردازند.و اگر آن شخص مدعى آسيب ديده، مورد اتهام باشد، و احتمال دروغ درباره او برود، بايد در نزديكى او به طورى كه او خودش نبيند، و نداند، و كاملا غافلانه انجام شود، نه كلام و نه صوت راقبلا نفهمد، چيز صدادارى را ناگهان به صدا درآورند، تا اينكه از دست دادن قوه سامعه او مشخص گردد. (57)

و همچنين در «مستدرك‏» از كتاب «جعفريات‏» با سند متصل خود از امير المؤمنين عليه السلام روايت مى‏كند كه: آنحضرت قضاوت كردند، راجع به مردى كه زده شده بود، به حديكه مقدار قوه شنوائى خود را از دست داده بود.

امير المؤمنين عليه السلام گفتند: تا گوش سالم او را گرفتند، و گوش آسيب ديده را آزاد گذاردند، و سپس يك درهم را به زمين زده، و به صدا درآوردند و او مى‏شنيد و كم كم آن درهم را دورتر و دورتر به صدا درآوردند، تا جائى كه ديگر نشنيد.و در اينحال جاى اين موضع را علامت گذاردند، و حساب كردند كه تا مكان وقوف او چقدر فاصله دارد؟

پس از اين او را به جانب ديگر برگرداندند، و درهم را به صدا درآوردند، تا جائيكه ديگر نشنيد، و اين جا را نشانه گذارده، و فاصله آنرا نيز تا موقف او حساب كردند.اگر فاصله دو مكان در دو طرف محاسبه يك اندازه بود، او را در ادعاى خود تصديق مى‏نمودند، و اگر اين دو فاصله مساوى نبود، او را در اين دعوى متهم مى‏داشتند.و اگر در صورتيكه اين دو فاصله به قدر هم بود، در اين وقت گوش آسيب‏ديده را مى‏بستند و مى‏گرفتند، و گوش سالم را رها مى‏كردند، و باز از دو جانب، درهم را به صدا درمى‏آوردند، و كم كم به عقب مى‏بردند، اگر فاصله جائى را كه ديگر نمى‏شنيد، در هر دو صورت مساوى بود، او را تصديق مى‏كردند و الا متهم مى‏داشتند.

حال بر فرض تصديق او را در هر دو مورد، يعنى در گوش آسيب‏ديده، و در گوش سالم، ديه‏اى را به مقدار نسبت ذراع (58) هائى را كه نمى‏شنيده است و سامعه نقصان پذيرفته است‏به او مى‏پرداختند. (59)

و شيخ طوسى از حسين بن سعيد، از حسن، از زرعه، از سماعه روايت كرده‏است كه: امير المؤمنين عليه السلام درباره كسى كه بر سر غلامى زده بود، و در اثر آن ضرب، مخرج بعضى از حروف را از دست داده بود، و بعضى از حروف ديگر را خوب تلفظ مى‏كرد، چنين حكم كردند كه: يك ديه كامل انسان را بايد تقسيم به جميع حروف معجم (الف با) نمود آنگاه ديه را بر اين اساس به وى پرداخت كرد، بدين قسم كه: آن حروفى را كه تلفظ مى‏كرد، از ديه كم مى‏گذاردند، و به مقدار حروفى را كه نمى‏توانست تلفظ كند، از ديه به او مى‏پرداختند. (60)

سيد بن طاوس از «مجموع‏» محمد بن حسين مرزبان، نقل كرده است كه: مردى را نزد عمر آوردند كه كسى به او با چيزى چنان زده بود كه قطعه‏اى از زبان او جدا شده بود، و در نتيجه مقدارى از كلام او خراب و ضايع گرديده بود.و عمر نمى‏دانست در اينجا چه حكم كند؟ ! فحكمه على عليه السلام ان ينظر ما افسد من حروف ا ب ت ث و هى ثمانية و عشرون حرفا، فتؤخذ من الدية بقدرها. (61)

در اين صورت على عليه السلام حكم كرد كه: «بايد تحقيق شود كه از حروف الف با تا ثا كه مجموعا بيست و هشت‏حرف است، در اثر ضربه وارده، چه مقدار از آن ضايع شده است، از ديه به مقدار آنها به آن مرد داد شود.

كلينى از على بن ابراهيم، از پدرش، از ابن فضال، از سليمان دهان، از رفاعه، از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه: در زمان خلافت عثمان، مردى از قبيله قيس، مولاى خود را (آزاد شده - هم سوگند - شريك) را به حضور او آورد و گفت: اين مرد به من سيلى زده است، به طوريكه از چشم من آب مى‏ريزد، و با آنكه جراحتى و پارگى در او مشاهده نمى‏شود و ظاهرش صحيح است، وليكن هيچ نمى‏بيند.

آن مرد گفت: من ديه اين چشم را به او مى‏پردازم.و اين شخص سيلى‏خورده امتناع از قبول مى‏نمود، و اصرار داشت كه حتما بايد قصاص شود.عثمان (نمى‏دانست چگونه قصاص كند كه چشم ظاهرش صحيح باشد، ولى نور آن از دست‏برود) آن دو نفر را به نزد امير المؤمنين عليه السلام فرستاد، و گفت: در ميان اين دو نفر حكم كن! آن مرد سيلى‏زننده، به او ديه داد، و قبول نكرد، و همينطور ديه را بيشتر و بيشتر كردند، تا به مقدار دو ديه حاضر شدند به او بدهند، و او قبول ننمود، و گفت: من غير از قصاص به چيزى تنازل نمى‏كنم.

حضرت صادق عليه السلام گفتند: در اين حال امير المؤمنين عليه السلام آئينه‏اى را طلب كرد، و آن را داغ نمود، و سپس پنبه‏اى طلبيد، و آنرا تر كرد، و بر روز مژگان چشمهاى سيلى‏زننده نهاد، و پس از آن چشمان او را در مقابل خورشيد نگهداشت، و آئينه را طلب كرد، و گفت: اينك در آئينه نگاه كن، چون نگاه كرد، پيه چشم او ذوب شده بود، و چشمانش بدون اينكه در شكل و ظاهرش تغييرى پيدا شود، نور و بينائى خود را از دست داده بود. (62)

مجلسى رضوان الله عليه، در شرح اين حديث گويد: شيخ در «نهايه‏» گفته است: علت قراردادن پنبه مرطوب بر مژه‏هاى چشم او براى اين بوده است كه: مژگان نسوزد و محترق نگردد، و كلام حضرت صادق عليه السلام كه پس از آن چشمان او را در مقابل خورشيد نگهداشت، ظاهرش آنست كه: خود آن مرد را مواجه خورشيد قرار داد، نه آئينه را همچنانكه در «تحرير» نيز اينطور استظهار كرده است.اما ظاهر كلام بعضى چنين است كه: آئينه را مواجه خورشيد قرار داد، و اين طرز با تجربه موافق‏تر است كه آئينه را در برابر خورشيد بگيرند، و به آن مرد بگويند: در آن آئينه نظر كن!

در «روضه‏» گفته است: اگر نور و روشنائى چشم برود، با سلامت‏حدقه، گفته شده است: براى قصاص بايد بر روى مژه‏هاى چشم پنبه مرطوب نهاد، و آنگاه چشم را در برابر آئينه داغ‏شده‏اى كه در مقابل خورشيد گذارده شده است، قرار داد، و آنگاه به مرد مجرم امر كرد، تا در آئينه نظر كند، تا آنكه نور و روشنائى چشم از بين برود.و قول به اينكه بدينگونه بايد استيفاء قصاص از شخص مجرم كرد، مشهور است در ميان اصحاب، و مستند آن، روايت رفاعة است، حال بايد دانست كه در «روضه‏» كه گفته است: قيل فى ذلك، اينطور گفته شده است، و به طور جزم حكم نكرده است، به چه علت است؟ علت آن اينستكه مى‏خواهد بفهماند كه: راه استيفاء قصاص در چشم، منحصر به اين طريق نيست، و مى‏توان به هر طريقى كه غرض حاصل مى‏شود، نور چشم را از بين برد، و حدقه را باقى گذارد. (63)

ابن شهرآشوب گويد: مردى در نزد حضرت امير المؤمنين عليه السلام ادعا كرد كه بر سينه او چنان زده‏اند، كه نفس‏هاى او كوتاه شده است.حضرت گفتند: نفس در منخر راست است، و ساعتى در منخر چپ است، اما چون سپيده صبح بدمد، در منخر راست قرار مى‏گيرد تا آفتاب طلوع كند، بنابراين شخص مدعى را از اذان صبح تا طلوع آفتاب مى‏نشانند، و تعداد نفس‏هاى وى را شمارش مى‏كنند.سپس در روز دوم يكى از هم سن‏هاى او را نيز در اين وقت از طلوع فجر صادق تا طلوع آفتاب مى‏نشانند، و نفس‏هاى او را شمارش مى‏كنند، آنگاه به مقدار نقصانى كه شخص آسيب‏ديده از نفس‏هاى او كم شده است، نسبت‏به مقدار نفس‏هاى شخص صحيح بايد به او ديه بدهند. (64)

شيخ مفيد در «ارشاد» آورده است كه: مردى به حضور امير المؤمنين عليه السلام آمد و گفت: در پيش روى من خرما بود، زن من با شتاب آمده، و مبادرت كرد، و يكدانه از آن خرماها را قاپيد، و در دهان خود نهاد.

من قسم خوردم كه او نبايد اين خرما را بخورد و نبايد از دهان خود بيرون افكند.من چه كنم تا از عهده قسم بيرون آيم؟ (زيرا زن من همينطور خرما را در دهان خود نگهداشته است.)

حضرت گفتند: نصفش را بخورد، و نصفش را بيرون افكند، در اينصورت از عهده قسم خودت بيرون آمده‏اى. (65)

مجلسى از حفص بن غالب مرفوعا روايت نموده است كه: در زمان خلافت عمر، دو نفر پهلوى هم نشسته بودند و در اينحال غلامى را كه قيد (غل) كرده بودند از جلوى آنها عبور دادند، يكى از آن دو نفر گفت: وزن و سنگينى اين قيد فلانمقدار است، و اگر اين مقدار نباشد امراتى طالق ثلاثا (زن من سه طلاقه باد) (66) و آن نفر ديگر گفت وزن آن اين مقدار نيست، و اگر اين مقدار باشد، زن من سه طلاقه باد.

چون آقا و سيد اين غلام به جهت جرمى كه اين نموده بود، او را در قيد كرده بود، ناچار به نزد او آمده و از وى خواستند تا قيد را باز كند.و اينها آنرا وزن كنند، تا معلوم شود: كدام يك از دو قسم صحيح است، و كدام غلط، براى آن كه قسمش غلط است، به واسطه مطلقه بودن زن خود به سه طلاق، از زوجه خود كناره گيرد.

آقا و مولاى غلام، از باز كردن آن امتناع كرد.مرافعه را به نزد عمر بردند، عمر گفت: اينك شما دو نفر از زنهايتان كناره گيريد! آنگاه فرستاد و امير المؤمنين عليه السلام را براى حل قضيه خواست.

امير المؤمنين عليه السلام گفتند: چقدر اين سهل است؟ آن وقت امر فرمود ظرف بزرگى شبيه تغار آوردند، و قيد غلام را با ريسمان بستند.آنگاه پاهاى غلام و قيد را با هم در آن ظرف نهادند، و آب در ظرف ريختند تا آب تمام قيد را فرا گرفت.در اين حال فرمود: محل بالا آمدن آب را از داخل ظرف علامت زدند.

در اين حال دستور داد تا ريسمانى را كه به قيد بسته بودند، بالا كشيدند، به قدرى كه قيد تماما از آب بيرون آمد، و فقط پاها در آب بود.و فرمود: محل پائين رفتن آب را در داخل ظرف علامت زدند.

پس از اين فرمود: مقدارى آهن بياورند، و داخل ظرف بريزند، تا آب به محل اول خود بالا آيد، و سپس فرمود: اين مقدار از آهن را وزن كنند، كه همان مقدار وزن و سنگينى قيد است.و عمر در تعجب فرو رفت. (67)

شيخ طوسى از حسين بن سعيد، از بعض الاصحاب مرفوعا از امير المؤمنين عليه السلام درباره مردى روايت كرده است كه: او سوگند ياد كرده بود كه فيل را وزن كند، و بداند سنگينى او چقدر است؟ !

آن مرد را به حضور آن حضرت آوردند.حضرت گفتند: و لم تحلفون بما لا - تطيقون؟ !

«چرا قسم مى‏خوريد به كارى كه طاقت آنرا نداريد، و از عهده آن نمى‏توانيد بيرون آئيد؟ !»

گفت: يا امير المؤمنين، اينك من مبتلا به اين قسم شده‏ام! و كار از كار گذشته، چاره‏اى بينديش!

امير المؤمنين عليه السلام دستور دادند: يك كشتى بزرگ (68) كه آمده بود، و در آن بار نى بسيار بود، اولا محلى را كه تا آنجا كشتى در آب فرو رفته است، و به واسطه رنگ آب از مقدار ديگر كشتى مشخص شده است، علامت‏بزنند، و سپس مقدار زيادى از نى را كه تقريبا به وزن فيل است، از آن خارج كنند، و پس از آن فيل را در كشتى ببرند، و با كم و زياد نمودن نى‏ها، كشتى را در همان سطح اوليه‏اى كه در آب بود، و با علامت رنگ آن موضع آنرا معين كرده بودند، درآورند.و سپس امر كرد تا آن مقدار نى كه از كشتى بيرون آورده‏اند، وزن‏كنند، و چون وزن كردند، فرمود: اينست وزن فيل. (69)

كلينى از على بن ابراهيم، از پدرش، از بعض الاصحاب، و شيخ طوسى از على بن مهزيار، از ابراهيم بن عبد الله، و شيخ صدوق همگى از ابان بن عثمان، از كسى كه به او خبر داد، از حضرت باقر، و يا از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده‏اند كه: مردى را به نزد عمر بن خطاب آوردند، كه برادر كس ديگرى را كشته بود، عمر قاتل را تسليم برادر مقتول كرد، تا او را قصاص كند و بكشد.

برادر مقتول، قاتل را ضربه‏اى زد، به طوريكه دانست: او كشته شده است.جسد مضروب را به منزلش حمل كردند، و ديدند هنوز نمرده است، و رمقى در جان خود از او باقى است.او را معالجه كردند تا صحت‏يافت.

چون از منزل خارج شد، برادر مقتول او را گرفت، و گفت: تو قاتل برادر من هستى! و اين حق براى من است كه ترا بكشم! شخص مضروب به وى گفت: تو مرا يكبار كشته‏اى!

برادر مقتول، مضروب را نزد عمر برد، و عمر امر كرد تا او را بكشد.مضروب از نزد عمر بيرون آمد، و مى‏گفت: قسم به خدا كه تو يكبار مرا كشته‏اى! و از نزد امير المؤمنين عليه السلام گذشتند، و مرد مضروب شرح واقعه را براى حضرت بازگو كرد.حضرت به برادر مقتول كه آماده كشتن بود، فرمود: در اينكار عجله و شتاب مكن، تا من به سوى تو بازآيم! و حضرت نزد عمر آمد، و گفت: حكم اينطور نيست كه تو نموده‏اى!

عمر گفت: ما هو يا ابا الحسن؟ ! «اى ابو الحسن، حكم چطور است؟ !»

حضرت فرمود: يقتص هذا من اخى المقتول الاول ما صنع به، ثم يقتله باخيه.

«اين شخص مضروب كه به سرحد قتل رسيده است، اولا بايد جنايت و جراحتى را كه برادر مقتول بر سرش آورده است، قصاص كند، و عين آنرا به برادر مقتول وارد سازد.ثانيا برادر مقتول، او را به جرم كشتن برادرش قصاص كند!» برادر مقتول دانست كه اگر بخواهد قصاص كند، قبلا بايد خودش ضربه آن چنانى بخورد، و سپس قصاص كند، فلهذا او را عفو كرد، و هر دو دست از يكديگر كشيدند. (70)

ابن شهرآشوب از احمد بن عامر بن سليمان طائى، از حضرت امام رضا عليه السلام، اين واقعه را بدينطور نقل كرده است كه: مردى اقرار و اعتراف كرد كه پسر يك مرد انصارى را كشته است.عمر آن مرد قاتل را به پدر مقتول سپرد تا وى را بكشد.پدر مقتول با شمشير دو ضربت‏به او زد، و يقين پيدا كرد كه او مرده است.

چون او را به منزلش بردند، رمقى از جان در بدن داشت، آن جراحت پس از شش ماه خوب شد.پدر مقتول او را ديد، و به نزد عمر كشاند، و عمر او را بدو سپرد تا قصاص كند.آن مرد به امير المؤمنين عليه السلام استغاثه نمود.حضرت به عمر گفتند: اين چه حكمى است كه تو درباره اين مرد نموده‏اى؟ !

عمر گفت: النفس بالنفس «يك جان، در برابر يك جان‏» .حضرت فرمود: الم تقتله مرة «مگر آيا او را يك بار نكشته‏اى؟ !» عمر گفت: او را كشته است، وليكن دوباره خوب شده است و زنده مانده‏است!

حضرت فرمود: فيقتل مرتين؟ «آيا اين مرد قاتل، بايد دوبار كشته شود؟ !»

عمر مبهوت شد و گفت: فاقض ما انت قاض «اينك تو به هر طور مى‏خواهى بين آنها قضاوت كن.»

حضرت از نزد عمر بيرون آمدند، و به پدر مقتول گفتند: مگر تو او را يكبار نكشته‏اى؟ ! گفت: آرى! وليكن تو مى‏گويى: خون پسر من هدر رود؟ ! حضرت فرمود: نه! و ليكن حكم آنست كه تو خودت را به او تسليم كنى، تا آنچه به او وارد ساخته‏اى، او از تو قصاص كند، و پس از آن، او را در ازاى خون پسرت بكشى! آن مرد گفت: هو و الله الموت و لا بد منه «اينكه تو مى‏گوئى سوگند به خدا مرگ است، و هيچ گزيرى از آن نيست.» حضرت فرمود: لا بد ان ياخذ بحقه «هيچ چاره‏اى هم نيست از آنكه اين مرد مضروب مى‏خواهد حق خود را بگيرد، و بايد تو را قصاص نمايد!»

پدر مقتول گفت: من از خون پسرم گذشتم، او هم از قصاصى كه بايد بر من وارد كند بگذرد.

امير المؤمنين عليه السلام نامه‏اى نوشتند، و بين آن دو، اقرار به برائت از همديگر و عدم تعدى و تجاوز را به امضاى هر دو نفر رساندند.و عمر دست‏خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت:

الحمد لله انتم اهل بيت الرحمة، يا ابا الحسن! ثم قال: لولا على لهلك عمر. (71)

«حمد و سپاس مختص به خداست.شما اهل بيت رحمت هستيد! اى ابو الحسن! و پس از آن گفت: اگر على نبود، هر آينه عمر هلاك شده بود.»

و همچنين ابن شهر آشوب، از «تفسير روض الجنان‏» كه تصنيف ابو الفتوح رازى است، نقل كرده است كه: در زمان عمر بن خطاب چهل نفر زن به نزد او رفتند، و از مقدار شهوت بنى آدم سؤال كردند.عمر گفت: براى مرد يك مقدار از شهوت است و براى زن نه برابر او.آنها گفتند: پس به چه علت‏براى مردان جائز است زن دائمى بگيرند، و زن موقتى (متعه) بگيرند، و نيز جائز است كنيزانى داشته باشند، در حالى كه شهوت آنها يك نهم است، وليكن جايز نيست از براى زنان بيش از يك شوهر بگيرند، با آنكه شهوت ايشان نه دهم است؟ عمر از جواب فرو ماند، و چيزى نتوانست‏بگويد.و از امير المؤمنين عليه السلام درخواست كرد، تا پاسخ آنان را بدهد.

امير المؤمنين عليه السلام به هر يك از آن چهل نفر امر فرمود، تا بروند، و شيشه‏اى را آب نموده، بياورند.چون آوردند، آنها را امر كرد، تا آن آبها را در تغارى ريختند.و پس از آن به آنها فرمود: اينك هر يك از شما آبى را كه خودش آورده است‏بايد مشخص كند و نشان دهد! گفتند: آبها در هم آميخته شده، و آبهاى ما ديگر قابل تميز و تعيين نيست! حضرت در اين حال اشاره فرمود، به اينكه درصورتى كه زن از يك شوهر بيش داشته باشد، ديگر تميزى و تشخيصى در بين اولاد مردان نمى‏بود، و نسب بشريت ضايع مى‏شد، و ميراث از بين مى‏رفت.

و در روايت‏يحيى بن عقيل وارد است كه در اينجا عمر گفت: لا ابقانى الله بعدك يا على (72) !

«خداوند مرا پس از تو زنده نگذارد اى على!»

و نيز ابن شهرآشوب روايت كرده است كه: زنى به حضور عمر آمد، و به خواندن اين سه بيت اكتفا كرد:

ما ترى اصلحك الله و اثرى لك اهلا1

فى فتاة ذات بعل اصبحت تطلب بعلا2

بعد اذن من ابيها اترى ذلك حلا3

1- «خداوند تو را به رشد و صلاح برساند، و اهل و خانواده تو را فراوان كند! آيا راى و نظر تو چيست؟

2- درباره زن جوانى كه شوهر دارد، و ليكن حالش اينطور شده است كه طلب شوهر مى‏كند.

3- بعد از آنكه از پدر خود در اين موضوع اجازه گرفته است؟ آيا تو شوهر گرفتن او را حلال مى‏دانى؟ !»

تمام شنوندگان، اين گفتار را زشت‏شمردند و گرفتن شوهر را امر قبيح و منكرى شمردند.

امير المؤمنين عليه السلام به او گفتند: برو و شوهرت را اينجا حاضر كن، زن رفت و او را حاضر كرد.حضرت به او امر كردند: زنت را طلاق بده! آن مرد زن را فورا طلاق گفت، و هيچ حجت و دليلى هم براى خود اقامه ننمود.حضرت به حاضران فرمود: اين مرد عنين (73) است، و آن مرد در همان‏جا اقرار كرد كه عنين است.و پس از اين طلاق، قبل از اينكه عده او منقضى شود، مرد ديگرى او را به نكاح خود درآورد. (74)

و ابو بكر خوارزمى گويد: اذا عجز الرجال عن الامتاع (الايقاع نسخه بدل) فتطليق الرجال الى النساء. (75)

«چون مردان از تمتع دادن زنان عاجز باشند، طلاق دادن و رها كردن مردان به دست زنان است.»

و نيز ابن شهر آشوب گويد: درباره زن محصنه‏اى (76) كه كودكى صغير با او زنا كرده بود، عمر دستور داد كه زن را رجم (سنگسار) كنند.امير المؤمنين عليه السلام گفت: انما يجب الحد لان الذى فجر بها ليس بمدرك. (77)

«نبايد اين زن را رجم و سنگسار كرد، بلكه بايد بر او حد جارى ساخت، و بايد صد تازيانه بخورد، به جهت آنكه كسى كه با او زنا كرده است، بالغ نبوده است.»

و نيز آورده است كه: عمر درباره مرد يمنى كه محصن بود، وليكن در مدينه عمل زنا و فجور انجام داده بود، امر كرد تا او را رجم كنند.امير المؤمنين عليه السلام فرمود: لا يجب عليه الرجم لانه غائب عن اهله، و اهله فى بلد اخر، انما يجب عليه الحد.

«او را نبايد رجم نمود، به سبب آنكه از اهلش و زنش دور است، زن او در شهر دگرى است، اين است و جز اين نيست كه فقط بايد بر او حد جارى كرد.» عمر گفت: لا ابقانى الله لمعضلة لم يكن لها ابو الحسن. (78)

«خداوند مرا زنده نگذارد، در مشكله‏اى كه براى من پيشامد كند، و براى حل و گشودن آن ابو الحسن نباشد.»

و نيز ابن شهرآشوب از عمرو بن شعيب، و اعمش، و ابو الضحى، و قاضى، و ابو يوسف، از مسروق روايت نموده است كه: زنى را كه در عده‏اش با او نكاح كرده بودند، به نزد او آوردند، عمر حكم كرد تا بين آن زن و شوهرى كه كرده است، جدائى حاصل شود، و نيز مهريه‏اى را كه مرد به زن داده بود، مصادره كرده، و در بيت المال قرار داد و گفت: من مهريه‏اى را كه نكاح آن رد شده است، تجويز نمى‏كنم، و حكم كرد كه اين مرد و زن با هم حرام مؤبد هستند، و ديگر تا آخر عمر نبايد با يكديگر ازدواج نمايند.اين حكم عمر چون به امير المؤمنين عليه السلام رسيد، گفت: ان كانوا جهلوا السنة لها المهر بما استحل من فرجها و يفرق بينهما فاذا انقضت عدتها فهو خاطب من الخطاب. (79)

فخطب عمر الناس، فقال: ردوا الجهالات الى السنة و رجع عمر الى قول على. (80)

«اگر اين مرد و زن، سنت رسول خدا را نمى‏دانستند كه: نبايد در عده نكاح نمايند، مهريه‏اى را كه مرد براى زن مقرر داشته است، به او مى‏رسد، در مقابل تمتعى كه از او برده و حليتى كه از او براى اين مرد حاصل شده است.وليكن چون نكاح در عده باطل است، بايد بين آن دو نفر جدائى انداخت، تا عده سپرى شود.حال كه زن از عده خود بيرون آمد، اين مرد همانند مردان ديگر مى‏تواند از او خواستگارى كند.

پس از اين واقعه عمر به خطبه خود مردم را مخاطب ساخت، و گفت: هر جائى كه حكمش را نمى‏دانيد، و از روى جهل انجام داده‏ايد، آنرا به سنت‏برگردانيد، و معامله عمل صحيح با او بنمائيد، و خودش نيز به راى و فتواى على عليه السلام بازگشت نمود.»

و از همين قبيل است آنچه را كه جاحظ از نظام در كتاب «فتياى‏» خود آورده است كه: عمرو بن داود از حضرت صادق عليه السلام ذكر كرده است كه: براى حضرت فاطمه عليهما السلام كنيزى بود كه به او فضة مى‏گفتند، بعد از شهادت حضرت فاطمه، آن كنيز به على عليه السلام ارث رسيد، و آن حضرت او را به ازدواج ابو ثعلبه حبشى درآوردند.

ابو ثعلبه اين كنيز را استيلاد نموده، يعنى از او پسرى آورد.و پس از متولد شدن اين پسر ابو ثعلبه از دنيا رفت، و سپس او را ابو مليك غطفانى به نكاح خود درآورد، و پس از اين نكاح، پسرش كه از ابو ثعلبه بود، نيز از دنيا رفت، و فضه‏ديگر نگذاشت ابو مليك غطفانى با او آميزش كند و هم بستر گردد.

ابو مليك شكايت‏خود را به نزد عمر برد، زيرا اين واقعه در دوران او بود.عمر گفت: اى فضه چرا ابو مليك از تو شكايت دارد؟ فضه گفت: تو با وجود آنكه چيزى بر تو پنهان است، در اين موضوع قضاوت مى‏كنى؟ !

عمر گفت: من هيچگونه رخصت و اجازه‏اى در امتناع تو نمى‏يابم!

فضه گفت: اى ابو حفص، فكرت به جاهاى غير صحيح رفته، و خيالات مختلف تو را ربوده است! پسر من كه از غير ابو مليك بود، مرد.من خواستم تا خودم را با گذشتن يك حيض استبراء كنم، تا وقتى كه حائض شدم، بدانم: پسرم مرده است، و برادرى هم در شكم من ندارد.و اما اگر من حامله باشم، اين فرزندى كه در شكم من است، برادر اوست.

عمر گفت: شعرة من ال ابى طالب، افقه من عدى. (81)

«يك مو از آل ابيطالب فقيه‏تر و داناتر است، در امر دين، از تمام طائفه عدى‏» كه طائفه اوست.

و همچنين ابن شهرآشوب از عمرو بن داود از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه: عقبة بن ابى عقبه چون وفات كرد، در جنازه او على عليه السلام و جماعتى از اصحاب آن حضرت حضور پيدا كردند، و در ميان آنها عمر نيز بود، على عليه السلام به مردى كه در بين تشييع كنندگان آمده بود گفت: چون عقبه فوت كرد، زن تو بر تو حرام شد، مواظب باش كه با او نزديكى نكنى!

عمر گفت: كل قضاياك يا ابا الحسن عجيب، و هذه من اعجبها! يموت الانسان فتحرم على اخر امراته «تمام قضاياى تو اى ابو الحسن عجيب است، واين قضيه از عجيب‏ترين آنهاست! آخر چطور مى‏شود مردى بميرد، و در اثر اين مردن، زنى بر مردى ديگر حرام شود؟ !

فقال: نعم! ان هذا عبد كان لعقبة، تزوج امراة حرة، و هى اليوم ترث بعض ميراث عقبة.فقد صار بعض زوجها رقا لها.و بضع المراة حرام على عبدها حتى تعتقه و تزوجها.

«امير المؤمنين عليه السلام گفتند: آرى اينچنين است! اين مرد بنده و غلام عقبه بوده است، و با زن حره و آزادى تزويج نموده است.و آن زن حره امروز به واسطه موت عقبه، مقدارى از ماليه او را ارث مى‏برد (چون از وراث اوست) بنابراين مقدارى از شوهرش به رقيت و بندگى او درمى‏آيد.و نكاح و تمتع زن بر غلام و بنده خودش حرام است، تا اينكه آن غلام را آزاد كند، و سپس با وى تزويج نمايد.»

عمر گفت:

لمثل هذا نسالك عما اختلفنا فيه. (82)

«به جهت رفع شبهه و بيرون شدن از ندانستن احكام در مثل اين قضيه، ما در امورى كه در آن اختلاف داريم، به تو رجوع مى‏كنيم، و از تو مى‏پرسيم!»

و نيز از اصبغ بن نباته روايت كرده است كه: پنج نفر كه زنا كرده بودند، عمر امر كرد تا آنها را سنگسار (رجم) كنند.امير المؤمنين عليه السلام حكم او را تخطئه كردند.يكى را به جلو طلبيدند، و او را گردن زدند.و دويمى را جلو طلبيدند، و رجم كردند، و سومى را طلبيدند، و حد (تازيانه) زدند، و چهارمى را طلبيدند، و نصف مقدار حد يعنى پنجاه تازيانه زدند، و پنجمى را طلبيدند، و تعزير كردند (چند شلاق) .

عمر گفت: اين چگونه مى‏شود؟

حضرت فرمودند: اما آن اولى، كافر ذمى بود كه با زن مسلمان زنا كرده بود، و به واسطه زنا از ذمه اسلام خارج شد.و اما آن دومى مردى بود كه محصن بود، و بايد وى را رجم كرد.و اما آن سومى مردى غير محصن بود، و بايد او را حد زد.و اما آن چهارمى، بنده و غلامى بود كه زنا كرده بود.و بر غلام بايد نصف مقدار حدجارى نمود، و اما آن پنجمى ديوانه بود و عقل نداشت، فلهذا با چند تازيانه‏اى او را ادب كرديم و ترسانيديم!

عمر گفت: لا عشت فى امة لست فيها يا ابا الحسن! (83)

«من زنده نمانم در امتى كه تو در آن نبوده باشى، اى ابو الحسن!»

و نيز ابن شهر آشوب از دو كتاب ابو القاسم كوفى و قاضى نعمان از عمر بن حماد، با اسناد خود، از عبادة بن صامت روايت كرده است كه: جماعتى از شام به قصد حج‏بيت الله الحرام به سمت مكه رهسپار شدند، و در راه بعد از آنكه احرام بسته بودند، به آشيانه شتر مرغى رسيدند كه در آن پنج عدد تخم بود.

آنها اين پنج تخم شترمرغ را كباب كردند، و خوردند، و سپس با خود گفتند: بدون شك ما خطا كرديم، زيرا در حال احرام، صيد نموديم.پس از خاتمه اعمال چون به مدينه آمدند، قصه را براى عمر بيان كردند.

عمر گفت: ببينيد: جماعتى از اصحاب رسول خدا را، و از ايشان اين مسئله را بپرسيد! تا آنچه مى‏دانند حكمش را براى شما بيان كنند، آنها از جماعتى پرسيدند، و جواب‏هاى مختلف شنيدند.

عمر گفت: چون اصحاب رسول خدا اختلاف كرده‏اند، در اينجا مردى است كه ما ماموريم در صورت اختلاف به وى مراجعه كنيم، تا او در مورد اختلاف حكم نمايد.عمر فرستاد در پى زنى به نام عطيه و از او يك خر ماده‏اى به عاريت گرفت، و سوار آن شد، و آن حجاج را با خود آورد تا به نزد على عليه السلام رسيدند، و على عليه السلام در ينبع بود.على عليه السلام به نزد عمر آمد و گفت: چرا نفرستادى به سوى ما تا ما به نزد تو بيائيم؟

عمر گفت: الحكم يؤتى فى بيته «براى حكم بايد به نزد حاكم روند، نه آنكه حاكم به سوى مراجعين رود.»

حجاج بيت الله الحرام، جريان واقعه و صيد تخم‏هاى شتر مرغ را براى او بازگوكردند.

امير المؤمنين عليه السلام به عمر گفتند: چون پنج تخم صيد كرده‏اند، ايشان را امر كن تا شتر نرى را در پنج‏شتر ماده جوان رها كنند، و پس از جفت‏گيرى آن مقدارى كه بچه مى‏زايند، بچه‏ها را به عنوان هدى و قربانى به مكه بفرستند! عمر گفت: يا ابا الحسن ان الناقة قد تجهض، فقال على: و كذلك البيضة قد تمرق.

«اى ابو الحسن ناقه گاهى در وقت‏حامله شدن، جنين خود را سقط مى‏كند و بچه مى‏اندازد!

امير المؤمنين فرمودند: تخم هم گاهى فاسد مى‏شود و جوجه نمى‏دهد.»

عمر گفت: لمثل هذا امرنا ان نسالك. (84)

«براى امثال اين وقايع، ما امر شده‏ايم كه از تو سؤال كنيم!»

و اين داستان را محب الدين طبرى در دو كتاب خود: «ذخائر العقبى‏» و «الرياض النضرة‏» بدين صورت آورده است كه: محمد بن زبير گفت: من در مسجد دمشق وارد شدم.در آنجا پيرمردى فرتوت را ديدم كه از كبر سن دو استخوان ترقوه او پيچيده بودند.من به او گفتم: اى شيخ! تو چه كسى را از اصحاب رسول خدا ديده‏اى!؟

گفت: عمر را! گفتم: با او هم جنگ نموده‏اى؟ ! گفت: جنگ يرموك!

گفتم: براى من بيان كن چيزى را كه از او شنيده‏اى؟ ! گفت: من با بعضى از جوانان براى حج‏بيرون شديم، و به تعدادى از تخم شترمرغان رسيديم، و آنها را مصرف كرديم در حالى كه محرم بوديم.چون از اداى مناسك حج فارغ گشتيم، اين مطلب را براى امير المؤمنين عمر بيان نموديم.او پشت كرد، گفت: دنبال من بيائيد، تا به حجره‏هاى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رسيد. در حجره‏اى را زد، زنى از داخل حجره جواب داد.

عمر گفت: ابو الحسن اينجاست؟ ! زن گفت: نه! او در مقتاة رفته است.

عمر پشت كرد و گفت: به دنبال من بيائيد، تا رسيد به او، در حاليكه اوخاك‏ها را با دست‏خود تسويه مى‏كرد، و صاف و مرتب مى‏نمود.او گفت: مرحبا يا امير المؤمنين! عمر گفت: اين جماعت در حال احرام تخم شتر مرغان را مصرف كرده‏اند.ابو الحسن گفت: چرا پى من نفرستادى؟ ! عمر گفت: من سزاوارترم كه به نزد توآيم! على عليه السلام فرمود:

يضربون الفحل قلائص (85) ابكارا بعدد البيض فما نتج منها اهدوه.

«شتر نر را در شتران ماده جوان بكر، به تعداد تخم‏ها روان سازند، آن تعدادى كه نتيجه دهد و بچه شتر زائيده گردد، آنها را به مكه براى قربانى بفرستند.»

عمر گفت: فان الابل تخدج! (86) قال على: و البيض يمرض «شتر بعضى از اوقات بچه خود را ناتمام و ناقص سقط مى‏كند.على عليه السلام گفت: تخم هم بعضى از اوقات متغير و فاسد مى‏گردد.»

عمر گفت: اللهم لا تنزل بى شديدة الا و ابو الحسن الى جنبى! (87)

در سنت آمده است كه هر شخص محرمى يك نعامه (شتر مرغ) صيد كند، بايد يك بدنه (شتر) در مكه قربانى كند.اين كفاره آن است.و طبعا بايد كسى كه تخم شتر مرغ را صيد مى‏كند براى كفاره آن يك بچه شتر بفرستد.فلهذا عمر انتظار داشت كه امير المؤمنين عليه السلام بگويند: كفاره پنج‏شتر مرغ، فرستادن پنج كره شتر است‏به مكه.

ولى حضرت اين حكم را ننمودند، و حكم كردند كه كره شترهائى كه بعد از جفتگيرى پنج‏شتر ماده به دست آيد، لازم است‏به عنوان هدى و قربانى به مكه فرستاده شود.و عمر در اينجا به تعجب آمده گفت: پنج تخم صيد كرده‏اند، وليكن كره شترهائى كه متولد مى‏شوند، ممكن است، بدين تعداد نباشند، بعضى از شتران سقط جنين كنند، و بنابراين مقدار كفاره از مقدار تخم‏هاى صيدشده كمترمى‏شود.امير المؤمنين عليه السلام در جواب فرمودند: پنج تخم شتر مرغ هم كه معلوم نيست همگى جوجه درآورند، زيرا تخم هم در بعضى از احيان فاسد مى‏شود و متغير مى‏گردد! پس اين احتمال در ازاى آن احتمال.

بر اساس اين دقت در محاسبه عجيب بود كه عمر گفت: خدايا مطلب مشگل و ناهموارى را، هيچگاه بر من وارد مكن، مگر در آن وقتيكه ابو الحسن در كنار من باشد! (و آنرا بدينگونه همانند حل نمودن مسئله تخم شتر مرغان، حل كند!)

و ايضا ابن شهرآشوب گويد: جماعتى كه از ايشان است، اسمعيل بن صالح از حسن روايت كرده‏اند كه: به عمر گفته شد: زنى است كه بعضى از مردان نزد وى رفت و آمد و گفتگو دارند، عمر در پى او فرستاد.چون فرستادگان عمر به نزد او آمدند، ترسيد و با ايشان بيرون آمد، و جنين خود را سقط كرد، و بچه زنده‏اش بر روى زمين افتاد، بچه گريه‏اى كرد، و بلادرنگ مرد.اين جريان را به عمر گزارش دادند.عمر از صحابه سؤال كرد كه: تكليف من درباره اين بچه سقط شده چيست؟ ! تمام ياران و اصحاب او گفتند: تو در اين مورد قصد تاديب داشتى، و جز خير را درباره زن اراده ننموده‏اى! و بر عهده تو در اين واقعه چيزى نيست!

عمر رو كرد به امير المؤمنين عليه السلام و گفت: ترا به خدا قسم مى‏دهم اى ابو الحسن، آنچه را نظريه تست در اين‏باره بگوئى!

امير المؤمنين عليه السلام گفتند: اين قوم اگر نظر مبالغه نداشته، و از راه صدق و نصيحت‏با تو وارد شده‏اند، تو را گول زده و به خلاف واقع كشانده‏اند، و اگر نظريه و راى خود را بيان داشته‏اند، كوتاه آمده و تقصير كرده‏اند.ديه اين جنين بر عهده عاقله تست! چون قتل اين طفل از روى خطا تحقق پذيرفته است! و اين قتل متعلق به تو و از ناحيه تست!

عمر گفت: و الله نصحتنى! «سوگند به خدا كه برايم خيرخواهى نمودى!» سوگند به خدا كه از اينجا بيرون نمى‏روى مگر آنكه ديه جنين را بر پسران عدى اجرا كنى، تا آنها آنرا ادا كنند.و امير المؤمنين عليه السلام ديه جنين را بر بنى عدى (اقوام عمر) قسمت كردند.و غزالى در «احياء العلوم‏» اشاره به اين وقعه نموده است، آنجا كه گويد: وجوب غرامت‏بر عهده امام است در آن صورت، همچنانكه از ساقط كردن زنى جنين خود را از ترس عمر نقل شده است. (88)

و ابن ابى الحديد در «شرح نهج البلاغه‏» گويد: چون عمر فوت كرد، و ابن عباس راى خود را درباره عول در ميراث ظاهر كرد، و قبلا ظاهر نكرده بود، به او گفتند: چرا اين مطلب را در وقتى كه عمر زنده بود، ظاهر ننمودى؟ !

ابن عباس در پاسخ گفت: هبته و كان امرءا مهيبا.و استدعى عمر امراة ليسالها عن امر و كانت‏حاملا فلشدة هيبته القت ما فى بطنها فاجهضت‏به جنينا ميتا.فاستفتى عمر اكابر الصحابة فى ذلك، فقالوا، لا شى‏ء عليك! انما انت مؤدب.فقال على عليه السلام: ان كانوا راقبوك فقد غشوك، و ان كان هذا جهد رايهم فقد اخطاوا.عليك غرة يعنى عتق رقبة.فرجع عمر و الصحابة الى قوله. (89)

«من از عمر ترسيدم.او مردى ترسناك و وحشت‏زا بود. (90)

عمر زنى را طلب‏كرد تا از او درباره امرى بپرسد، و آن زن حامله بود.از شدت هيبت عمر آنچه را كه در شكم داشت‏بينداخت، و طفل جنين خود را به صورت بچه مرده‏اى ساقط كرد.عمر راجع به اين امر از بزرگان صحابه استفتاء كرد.گفتند: بر عهده تو چيزى نيست! زيرا تو به جهت ادب كردن اينكار را كردى! على عليه السلام فرمود: اگر اين قوم به لحاظ رعايت‏حال تو اين سخن را رانده‏اند تحقيقا تو را گول زده‏اند، و اگر غايت فكر و منتهاى ادراك آنها به اين حكم رسيده است، اشتباه كرده، و به خطا رفته‏اند.بر عهده تست كه يك بنده آزاد كنى! عمر و صحابه به گفتار على بازگشت نمودند.»

ابن شهرآشوب ايضا گويد: در كتاب «غريب الحديث‏» از ابو عبيد وارد است كه: ابو صبره گفت دو مرد به نزد عمر آمدند، و گفتند: نظر تو در عده طلاق كنيزچقدر است؟ ! عمر برخاست، و آمد در حلقه‏اى از مردم كه در ميان آنها مرد اصلع (كسى كه سرش مو ندارد) بود، و از آن اصلع پرسيد.او با اشاره گفت: دوتا.عمر هم رو كرد به آن دو نفر، و گفت: بايد دو حيض عده نگهدارند.يكى از آن دو نفر به عمر گفت: ما به حضور تو آمده‏ايم، و تو امير مؤمنان هستى، و از طلاق كنيز از تو پرسش نموديم، آنگاه تو آمدى به نزد مردى و از او پرسيدى! سوگند به خدا كه او هم با تو سخنى نگفت و با اشاره با دست‏خود، به تو مطلب را فهماند!

عمر گفت: ويلك اتدرى من هذا؟ ! هذا على بن ابيطالب! سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول: لو ان السموات و الارض وضعت فى كفة و وضع ايمان على فى كفة لرجح ايمان على.

«اى واى بر تو! آيا مى‏دانى اين چه كسى است؟ ! اين على بن ابيطالب است؟ من از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى‏گفت: اگر آسمانها و زمين در كفه‏اى قرار گيرد، و ايمان على در كفه ديگر قرار گيرد، هر آينه ايمان على ترجيح دارد.» و اين حديث را مصقلة بن عبد الله نيز روايت نموده است.