درس صد و چهل نه و صد و پنجاه

ساير مقامات حديث منزله، و استضعاف امير المؤمنين عليه السلام همانند استضعاف هارون

بسم الله الرحمن الرحيم

و صلى الله على محمد و آله الطاهرين، و لعنة الله على اعدائهم اجمعين من الآن الى قيام يوم الدين، و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم

قال الله الحكيم فى كتابه الكريم:

و لما رجع موسى الى قومه غضبان اسفا قال بئسما خلفتمونى من بعدى اعجلتم امر ربكم و القى الالواح و اخذ براس اخيه يجره اليه قال ابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى فلا تشمت‏بى الاعدآء و لا تجعلنى مع القوم الظالمين (1) .

«و چون موسى به سوى قوم خود مراجعت نمود، در حاليكه خشمناك و متاسف بود، به قوم خود گفت: شما در غياب و پشت‏سر من، بد عملى براى من بجاى گذاشتيد! آيا شما بر امر پروردگار من عجله كرديد؟ و او الواح تورات را به روى زمين انداخت، و موى سر برادرش را گرفت، و به سوى خود مى‏كشيد.برادرش گفت: اى پسر مادر من، اين قوم مرا ضعيف شمردند و بر من غلبه كردند و نزديك بود كه مرا بكشند، پس تو اين دشمنان را در اين بليه به من دلشاد مكن، و زبان شماتت ايشانرا مگشا! و مرا با اين گروه ستمكار در رديف واحد قرار مده! .»

قال رب اغفر لى و لاخى و ادخلنا فى رحمتك و انت ارحم الراحمين - آيه 151.

«گفت: اى پروردگار من، غفران خود را شامل حال من و برادر من بگردان! و ما را در رحمت‏خود داخل كن! و تو مورد انتخاب و اختيار از ميان جميع رحمت‏آورانى!»

اين آيات راجع به تخلف قوم موسى از آئين توحيد در غيبت او براى مناجات و تكلم با خدا در كوه طور در مدت چهل شب است، كه به دعوت سامرى گوساله پرست‏شدند، و آنقدر طرفداران سامرى بسيار بودند كه حضرت هارون نتوانست از قيام ايشان به شرك جلوگيرى بعمل آورد، تا به حديكه نزديك بود او را بكشند.و چون حضرت موسى از طور، بازگشت، و قوم خود را گوساله پرست ديد، و بر برادر خود خشمگين شد كه چرا تو از روش من پيروى نكردى؟ ! و از اين فعل زشت‏بازشان نداشتى؟ و امور آنها را به اصلاح نياوردى؟ و هارون عذر خود را بيان كرد، و حضرت موسى آن عذر را موجه ديد، بر برادر خود رحمت آورد، و درباره او و خودش طلب رحمت و غفران نمود.

آيات راجع به موسى و بنى اسرائيل در بسيارى از آيات قرآن بالاخص در سوره بقره و اعراف و طه و قصص آمده است، و به قدرى نام آنحضرت در قرآن برده شده، و از قضايا و داستان‏هاى او و قوم او سخن به ميان آمده است كه درباره هيچيك از انبياء حتى حضرت ابراهيم عليه السلام كه از رسول اكرم خاتم الانبياء و المرسلين گذشته، از تمامى پيامبران افضل و اشرف و در توحيد ذات حق داراى مقامى شامخ‏تر بوده است، به اين مقدار گفتگو نشده و سخن به ميان نيامده است.

و علت اين امر آنستكه قرآن، كتاب داستان سرائى و قصه‏گوئى نيست كه فقط براى مجرد اطلاع از احوال پيغمبران و اقوام آنها به طور سرگذشت‏براى ما حكاياتى را بازگو كند، بلكه كتاب حكمت و موعظه و اندرز و بيان فضايل و كمالات انسان است تا افراد بشر از آن پيروى نموده، و به سعادت مطلقه فائز گردند، و نيز از قبايح اعمال و اخلاق و عقائد و سنن و آداب سخن به ميان مى‏آورد، تا از آنها اجتناب كنند.

و چون نفوس بشرى در سرشت، و طريق پيمودن راه تكامل، و يا سقوط در دره هواى نفس يكسان است، و طايفه بنى اسرائيل بيشتر از ساير طوائف و امم با پيامبر خود چون و چرا داشتند، و ايرادهاى بيجا از روى تكاهل و تساهل و تكاسل وتسامح در امور عظيم و حياتى، و گرايش به مال و اندوخته‏هاى فانى، و زر و زيور دنيا و توجه به اعتباريات و مصلحت انديشى‏هاى بى‏اساس مى‏نمودند، و با وجود ارائه طريق و هدايت تامه و كامله حضرت موسى و برادرش هارون، باز از راه و روش نفسانى خود ست‏برنمى‏داشتند، فلهذا از ايشان بيشتر سخن گفته شده است، تا نفوس تمامى كسانى كه بعد از نزول قرآن تا روز قيامت‏به عرصه وجود مى‏آيند، و از جهات نفسانيات و مهلكات و منجيات و تطور احوال و تشتت‏خاطرات و پيدايش آراء و مقاصد نوين، و عقائد و اخلاق تازه پديد، بعينها مانند قوم بنى اسرائيل مى‏باشند، با قرائت اين آيات و تطبيق آنها را با خودشان، و نفوس خودشان، و با اعمال و اخلاق و رفتار خودشان را با پيامبرشان، و با ائمه دين و واليان شرع مبين، راه را درست‏بشناسند، و در مزال اقدامى كه سابقين قرار گرفتند، قرار نگيرند، و با ايرادها، و تقاعدها، و تكاسل‏ها، از قيام و اقدام در امور حياتى و عدم پيروى و اطاعت محض از اولياى دين و پيشوايان راستين منصوب از ناحيه سيد المرسلين، همانند آن گروه بدبخت و واژگون بنى اسرائيل نگردند، و بدانند كه نفوس يكسان است، و نام مسلمان، و نام يهود، دو اسم بيش نيست، و در ميزان حقايق و روز باز پسين، امتحان و آزمايش بر ترازوى واقعيت و صلاح و تقوى و ايمان و ولايت قرار مى‏گيرد نه بر اسم، و اگر چنانچه اينان همانند آنان از جهت تباهى نفس، و كجروى راه و روش، و عدم انقياد صرف، و چون و چرا كردن در امور باشند، با همان طائفه بنى اسرائيل تفاوتى ندارند، و عاقبتشان همان عاقبت‏خواهد بود.

اينست كه در اين كتاب آسمانى: قرآن مجيد، مردم از ناحيه خداوند مامورند كه آنرا فى اطراف نهارهم و آناء ليلهم تلاوت كنند، تا به خصوصيات نفسانى، و عزم راستين، و صبر و استقامت‏حضرت موسى و هارون كه نمونه‏هائى از آن در نفس هر ذى نفسى خداوند به وديعت نهاده است، پى ببرند، و نيز بخصوصيات آن قوم و راههاى منفى و بى‏اثر آنان، واقف گردند، و هيچگاه خيال و پندار و خاطره بنى اسرائيل را بر نور توحيد و ايمان راسخ و صبر و استقامت موسوى و هارونى خود ترجيح ندهند، و پيوسته نور توحيد در كانون نفوسشان تتق زند، و گرداب‏هاى ظلمت را نابود سازد.

و بناء عليهذا كسى كه قرآن را تلاوت كند و از احوال و آثار آنقوم مطلع شود، و علت‏سقوط و نكبت آنها را دريابد، درست مثل كسى است كه در احوال و آثار نفس خود بررسى كند، و نتيجه مخالفت‏با دين و دستورات دين و اولياء دين را در صورت تمرد، و نتيجه موافقت‏با آنها را در صورت انقياد، در خود و نفس خود و شئون خود بدست آورد.

حضرت موسى على نبينا و آله و عليه الصلوة و السلام داراى مقام نبوت و رسالت و از پيامبران اولوا العزم (2) است كه داراى كتاب آسمانى و شريعت و قانون است.خداوند وى را به عوالم غيب راه داده، و در تكلم و گفتگو را با او گشود و كليم الله‏شد.در مصر در تحت تسلط و سيطره فرعون و فرعونيان و اهل ملت او كه قبطيان بودند، از خانواده سبطيان متولد شد.و اسباط و يا سبطيان كه از نسل حضرت يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم بودند، و محل موطنشان در شام و بيت المقدس و كنعان بود، و به واسطه غلبه خصم از دار و ديار خود رانده و در سرزمين مصر همچون بردگان مى‏زيستند، و فرعونيان پسران آنها را ذبح مى‏كردند، و دخترانشان را همچون كنيزان در خانه‏هاى خود نگاه مى‏داشتند، به واسطه بركت و رحمت اين پيامبر گرامى مجتمع شده، و در تحت لواى توحيد در آمدند.و پس از آنكه معجزه آنحضرت بر سحر ساحران فرعونى غلبه كرد، و عصاى اژدها شده او ريسمان‏هاى متحرك در اثر سحر سحره را بلعيد، و ساحران همگى به رسالت او، و پروردگار موسى و هارون ايمان آوردند، خداوند آنحضرت را امر كرد تا سبطيان را از مصر كوچ دهد، و به شام موطن و زادگاه اجدادى خود منتقل كند، تا از دست قبطيان و آزار آنها برهند، و سيادت و حريت اوليه خود را بازيابند.

و لقد اوحينا الى موسى ان اسر بعبادى فاضرب لهم طريقا فى البحر يبسا لا تخاف دركا و لا تخشى. فاتبعهم فرعون بجنوده فغشيهم من اليم ما غشيهم.و اضل فرعون قومه و ما هدى (3) .

«و هر آينه تحقيقا ما به سوى موسى وحى كرديم كه بندگان مرا (كه بنى اسرائيل هستند) شبانه كوچ ده! و از ميان دريا راه خشكى براى ايشان بساز، و هيچ از رسيدن فرعون مهراس! و از غرقه شدن مترس! فرعون با لشگريانش او را دنبال كردند، و فرا گرفت از دريا ايشان را آنچه را كه فرا گرفت، و فرعون قوم خود را گمراه كرد، و هدايت ننمود.»

و اين جمله اشاره است‏به آيه 29 از سوره 40: مؤمن كه فرعون به قوم خود مى‏گفت:

و ما اهديكم الا سبيل الرشاد

«من شما را رهبرى نمى‏كنم مگر بر راه رشد و صلاح.»

و معلوم شد كه دروغ مى‏گفت و ايشانرا جز بر ضلالت و گمراهى رهبرى نمى‏نمود.فرعون و فرعونيان غرق شدند، و قوم موسى به سلامت از درياگذشتند.با عصاى آنحضرت در ميان دريا دوازده راه خشكى پيدا شد، و هر كدام از اسباط يعنى فرزندان هر سبط از اسباط دوازده گانه، كه دوازده پسر حضرت يعقوب بودند، از يك راه بخصوص عبور كردند.و بعد از عبور نيز مى‏ترسند كه مبادا فرعونيان بر آنها هجوم كنند، و بعضى در قوه خياليه خود نمى‏توانستند غرقه شدن فرعون را با آن جلال و عظمت و ابهت تصور كنند كه خداوند به دريا امر كرد تا جسد او را به ساحل اندازد، و موجب ديدار و عبرت همگان گردد.

همينكه بنى اسرائيل از دريا گذشتند، و از شر دشمن آسوده خاطر گشتند، به ياد و هوس دوران پيشين، از حضرت موسى طلب بت كردند كه براى آنها معين كند، و آنرا عبادت كنند.

و جاوزنا ببنى اسرائيل البحر فاتوا على قوم يعكفون على اصنام لهم قالوا يا موسى اجعل لنا الها كما لهم آلهة قال انكم قوم تجهلون (4) .

«و ما بنى اسرائيل را از دريا عبور داديم و گذرانديم.ايشان رسيدند به جماعتى كه بت‏هائى داشتند و بر پرستش آنها پايدار بودند.به موسى گفتند: اى موسى! تو هم براى ما خدائى مانند خدايانى كه اينها دارند قرار بده! موسى گفت: حقا شما گروه نادان و جاهليد! »

در تفسير «برهان‏» در تفسير اين آيه، از محمد بن شهر آشوب روايت كرده است كه: راس الجالوت به على بن ابيطالب عليه السلام گفت: شما بيش از سى سال بعد از پيغمبرتان درنگ نكرديد، تا اينكه بعضى از شما بر رخ بعضى ديگر شمشير زديد! آنحضرت گفت: و شما هنوز پاهايتان از آب دريا خشك نشده بود كه گفتيد:

اجعل لنا الها كما لهم آلهة

براى ما هم همانند اين كه بت‏هائى دارند بتى مقرر نما (5) .

و در تفسير «الدر المنثور» گويد كه: ابن ابى شيبه، و احمد، و نسائى، و ابن جرير، و ابن منذر، و ابن ابى حاتم، و ابو الشيخ، و ابن مردويه، از ابو واقد ليثى تخريج‏كرده‏اند كه او گفت: ما قبل از غزوه حنين با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در سفرى بيرون رفتيم و به درختى عبورمان افتاد.من گفتم: يا رسول الله! همانطور كه كفار درختى دارند كه به آن نخها و ريسمان‏هائى مى‏بندند، و سلاح خود را بدانها مى‏آويزند، و دور آندرخت‏به عنوان قدس و عبادت اقامت مى‏كنند، تو هم براى ما اين درخت را براى اين امر معين فرما، تا نخها و ريسمانها به آن ببنديم، و در دورش گرد آئيم! (6) .

پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم گفت: الله اكبر اين به مانند همان چيزى است كه بنى اسرائيل به موسى گفتند:

اجعل لنا الها كما لهم آلهة (7)

حقا شما امت اسلام، سنت‏هاى ملل و اقوام گذشته را كه پيش از شما بوده‏اند، پيروى خواهيد نمود!

چون حضرت موسى، سبطيان را از دريا عبور داد، و در آن سرزمين فراخ و گسترده با فراغت‏بال آرامش يافتند خداوند به موسى وعده داد كه با جمعى از اخيار و ابرار آنها براى مناجات و نازل شدن كتاب تورات كه بر الواحى نگاشته بود، بر فراز طرف راست كوه سينا (8) كه جانب يمن و بركت‏بود برود، زيرا بنى اسرائيل كتاب قانون و احكام نداشتند، و خدا وعده فرمود كه كتابى كه شامل هرگونه موعظه و اندرز و حكمت و تفصيل هر چيز در آن باشد بر حضرت موسى نازل كند (9) .

يا بني اسرائيل قد انجيناكم من عدوكم و واعدناكم جانب الطور الايمن و نزلنا عليكم المن و السلوى كلوا من طيبات ما رزقناكم و لا تطغوا فيه فيحل عليكم غضبى و من يحلل عليه غضبى فقد هوى. و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى (10) .

«اى بنى اسرائيل! ما تحقيقا شما را از شر دشمنتان نجات بخشيديم، و به شما وعده داديم تا در وادى ايمن و مبارك كه در جانب راست كوه طور است گرد آمده (و در وقت مناجات موسى كلام حق را بشنويد!) و ما براى غذاى شما در آن وادى من و سلوى (ترنجبين و پرنده بريان) فرو فرستاديم! شما از غذاهاى طيب و پاكيزه‏اى كه ما به شما روزى كرديم بخوريد! و در آن غذا طغيان و سركشى مكنيد، و گرنه خشم و غضب من بر شما وارد مى‏شود، و هر كس كه خشم و غضب من بر او وارد شود حقا سقوط مى‏كند، و تحقيقا من بسيار آمرزنده و بخشاينده هستم نسبت‏به كسى كه به من رجوع كرده، و توبه نمايد، و ايمان بياورد و عمل صالح انجام دهد و سپس در راه هدايت‏بيايد.»

حضرت موسى چون مى‏خواست‏براى مناجات و اخذ الواح تورات از خداوند در آن سى شب مقرر كه بعدا به چهل شب تمديد شد، به طور رود، براى آن جمعيت انبوه، برادرش هارون را به عنوان خلافت تعيين كرد، و سفارش كرد كه راه مفسدان را نپيمايد، و در ميان امت صلح و اصلاح برقرار كند، و خودش تنها به طور رفت از شدت عشق و علاقه‏اى كه به خداى خود و لذت مناجات و خلوت با او داشت، و دستور داد كه آن كسانى كه بنا بود با او همراه باشند، در پى او بيايند، و به او متصل شوند.

و ما اعجلك عن قومك يا موسى. قال هم اولاء على اثرى و عجلت اليك رب لترضى (11) .

«(خداوند به موسى خطاب نمود) چرا در آمدن عجله كردى؟ و زودتر از همراهانت كه قوم تو هستند آمدى؟ ! موسى گفت: آنجماعت از قوم من كه بنا بود بيايند، اينك در دنبال من هستيد، و مى‏آيند، و اى پروردگار من، من براى ملاقات تو عجله كردم براى آنكه ترا خشنود سازم.»

قال فانا قد فتنا قومك من بعدك و اضلهم السامرى. فرجع موسى الى قومه غضبان اسفا قال يا قوم الم يعدكم ربكم وعدا حسنا افطال عليكم العهد ام اردتم ان يحل عليكم غضب من ربكم فاخلفتم موعدى (12) .

«خداوند به موسى گفت: ما قوم تو را در وقتى كه آمدى، و از ايشان جدا شدى، امتحان كرديم و سامري آنها را گمراه كرد! پس موسى به سوى قوم خود با حال غضب و اسف برگشت و گفت: اى قوم من! آيا پروردگار شما به شما وعده نيكو نداد؟ (كه تورات به شما عنايت كند، و با فراگيرى آن سعادت دنيا و آخرت را بيابيد! و يا به شما وعده نداد كه از دشمنتان نجات دهد، و شما را متمكن در زمين كند، و به نعمت‏هاى بزرگ خود اختصاص دهد؟) آيا زمان مفارقت من از شما به قدرى طول كشيد (كه از برگشت من مايوس شديد و بدينجهت نظم امورتان دچار اختلاف شد؟) و يا چنين خواستيد كه غضبى از ناحيه پروردگارتان بر شما وارد شود، (و بعد از ايمان كافر شديد، و پرستش گوساله را نموديد!) و بنا بر اين با من (در حسن سيرت و خلافت در نبودن من) خلاف عهد كرديد!؟

قالوا ما اخلفنا موعدك بملكنا و لكنا حملنا اوزارا من زينة القوم فقذفناها فكذلك القى السامرى. فاخرج لهم عجلا جسدا له خوار فقالوا هذا الهكم و اله موسى فنسى. افلا يرون الا يرجع اليهم قولا و لا يملك لهم ضرا و لا نفعا (13) .

«گفتند: ما از روى اراده و اختيار خود، خلاف وعده تو را نكرديم (و يا درريختن و ذوب نمودن گوساله طلائى چيزى از اموال خود صرف ننموديم، تا آنكه در اين امر از روى قصد و تعمد عمل كرده باشيم) بلكه مقدار سنگينى از زينت آلات فرعونيان را كه با خود داشتيم (همچون دستبند و گوشواره و سينه بند و غيرها) (براى ريختن گوساله) انداختيم و سامرى هم آنها را در آتش انداخت (و يا او هم مثل ما از زينت‏هاى خود انداخت) و بنا بر اين براى ايشان گوساله‏اى كه جز هيكل و جسدى بيش نبود (و روح نداشت) و صداى گوساله مى‏داد، بيرون آورد، و گفتند: اى قوم! اينست‏خداى شما و خداى موسى! و موسى فراموش كرده بود كه اين خدا را به شما نشان بدهد (و يا سامرى ياد خدا را بعد از ايمان به او فراموش كرد) . (چگونه عقول ايشان اجازه داد كه گوساله را بپرستند؟) آيا آنها نمى‏ديدند كه آن گوساله كه گفتار و سئوال ايشان را پاسخ نمى‏دهد؟ و قدرت بر رسانيدن منفعتى و يا دور كردن ضررى را از آنان ندارد؟ !»

و لقد قال لهم هارون من قبل يا قوم انما فتنتم به و ان ربكم الرحمن فاتبعونى و اطيعوا امرى. قالوا لن نبرح عليه عاكفين حتى يرجع الينا موسى (14) .

«و در حاليكه تحقيقا هارون قبلا به آنها گفته بود كه: اى قوم من! اين گوساله وسيله امتحان شماست، و شما بدان مفتون شده و دل باخته‏ايد! و حقا پروردگار شما خداوند رحمن است، شما البته بايد از من اطاعت كنيد! و پيروى از امر من بنماييد! در جواب گفتند: ما از عبادت آن دست‏بر نمى‏داريم، و بر اين پرستش پايدار و ثابت مى‏باشيم تا موسى از (كوه طور) به سوى ما مراجعت كند! » .

قال يا هارون ما منعك اذ رايتهم ضلوا، الا تتبعن افعصيت امرى. قال يابن ام لا تاخذ بلحيتى و لا براسى انى خشيت ان تقول رقت‏بين بنى اسرائيل و لم ترقب قولى (15) .

«(چون خطاب و عتاب موسى با قوم خود تمام شد، رو به هارون نموده) گفت: اى هارون چه باعث‏شد كه از متابعت من ست‏برداشتى؟ و تو را مانع شد كه ازمن پيروى نكنى در آن وقتى كه ايشان را مشاهده كردى كه گمراه شده‏اند؟ ! آيا تو از امر من (كه گفتم در بين قوم من خليفه باش و از راه مفسدان پيروى مكن) سرپيچى نمودى؟ !

هارون گفت: اى پسر مادر من! ريش مرا مگير! و سر مرا مگير! من ترسيدم (كه در صورت مقابله و مقاومت‏شديد، فقط بعضى از قوم اطاعت كنند، و اكثريت آنها مخالفت نمايند، و موجب تفرق و تشتت آنها به دو دستگى گردد، و در اين صورت) تو به من بگوئى: در بين بنى اسرائيل تفرقه و جدائى افكندى! و گفتار مرا (كه در بين ايشان به صلاح رفتار كن) پاس نداشتى!»

و از اينكه هارون مى‏گويد: ريش مرا و سر مرا مگير، معلوم مى‏شود كه: از فرط غضب، موسى مى‏خواسته است، هارون را بزند، همچنانكه در سوره اعراف آمد كه:

و اخذ براس اخيه يجره اليه

«موسى سر برادرش را گرفته و به سوى خود مى‏كشيد.»

و چون هارون عذر خود را بيان كرد كه: علت عدم مقاومت تام من، عدم تفرق و پاشيدگى در بين بنى اسرائيل بود، و بنا بر اين نه تنها من مخالفت تو را ننمودم، بلكه عين امر تو را كه گفتى: به صلاح در بين آنها عمل كن، پاسدارى كردم! موسى عذر او را پذيرفت، و درباره او و خودش دعا كرد كه:

«بار پروردگارا غفران و آمرزش خود را شامل حال من و برادرم بنما، و در رحمت‏خود داخل كن، كه تو رحم آورترين رحمت آورانى‏» . (16)

و در اينحال كه مكالمه موسى با هارون: برادرش به پايان رسيد، نوبت مؤاخذه و خطاب با سامرى است.زيرا در مرحله اول موسى با قوم خود كه از راه برگشته بودند و گوساله را پرستيده بودند، سخن گفت.و مرحله دوم با برادرش هارون، و اينك نوبت مرحله سوم يعنى خطاب و عتاب با سامرى است.

قال فما خطبك يا سامرى. قال بصرت بما لم يبصروا به فقبضت قبضة من اثر الرسول فنبذتها و كذلك سولت لى نفسى (17) .

«گفت: اى سامرى! سبب اين امر عظيمى را كه مرتكب شده‏اى چه بود؟ ! سامرى گفت: من (در علم ريخته‏گرى و مجسمه‏سازى) بصيرتى داشتم كه اين قوم آنرا نداشتند، و بنا بر اين نفس من مرا اغوا كرد، و چنين برايم زينت داد كه: مقدارى از اين زينت آلاتى كه در تحت‏يد رسول است و متعلق به اوست، برگيرم، و آن را در آتش افكنم (تا به صورت گوساله‏اى كه از راه دهانش چون باد خارج شود به صدا در آيد) مجسمه‏اى بسازم‏» . (18)

در اينجا حضرت موسى حكم به مجازات او مى‏كند كه از بين بنى اسرائيل بيرون برود، و هيچكس با او تماس نگيرد تا مرگ او برسد، و بالاخره در موعد جزا و پاداش اخروى آن پاداش و عذاب مشركين و مضلين به او خواهد رسيد.

قال فاذهب فان لك فى الحيوة ان تقول لا مساس و ان لك موعدا لن تخلفه و انظر الى الهك الذى ظلت عليه عاكفا لنحرقنه ثم لننسفنه فى اليم نسفا.انما الهكم الله الذى لا اله الا هو وسع كل شى‏ء علما. (19)

«موسى به او گفت: برو! جزاى تو در دنيا اينست كه بگويى: لا مساس: هيچگونه تماسى با من نيست، و ديگر آنكه حقا در وقت معينى كه خداوند مقرر كرده است، هلاك مى‏شوى! و اينك بنگر به اين خدايت كه پيوسته در عبادت او مقيم و پا بر جا بودى! كه سوگند به خدا البته و البته آنرا آتش مى‏زنيم، و پس از آن ذرات و گردهاى باقيمانده از آنرا در دريا پراكنده مى‏كنيم! اينست و غير از اين نيست كه معبود شما الله است! آن كسى كه هيچ معبودى جز او نيست و علمش به هر چيز احاطه دارد.»

علامه طباطبائى رضوان الله عليه گفته‏اند كه: اين مجازات كه

فاذهب فان لك فى الحيوة ان تقول لا مساس

بزرگترين جريمه و شديدترين پاداشى است كه‏كسى را از مجتمع برانند، به طوريكه با احدى تماس نداشته باشد، و هيچكس با او تماس نگيرد، به اينكه چيزى به او بدهد و يا از او بگيرد، يا او را محل و مكان و پناه دهد، يا با او همنشينى و گفتگو داشته باشد (20) .

بارى شاهد و مقصود از اين داستان حضرت موسى و گوساله پرستى بنى اسرائيل كه اكثريت ايشان دچار بدين كجروى شدند و قضيه سامرى گمراه كننده و خط دهنده امت موسى را به آيين شركت و بت پرستى، و مؤاخذه حضرت موسى از برادرش هارون كه چرا مقاومت ننمودى، و اعتذار هارون كه

ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى

«اين قوم بر من غلبه كردند و چيره شدند و نزديك بود مرا بكشند»

همه براى بيان استضعاف امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام بعد از ارتحال رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است كه چون رسول خدا به او وصيت نموده بود كه در بين امت من بعد از من خليفه من هستى، دست‏به شمشير دراز مكن كه موجب فساد و فتنه و تفريق و تشتت و خروج از آئين اسلام مى‏شود، و در بين آنها اصلاح كن، و در صورت انحراف طريق، صبر را پيشه كن! زيرا تو مانند هارون هستى نسبت‏به موسى كه او نيز براى حفظ كيان رسالت‏برادرش موسى دست‏به شمشير نزد.امير المؤمنين نيز از حق خود و ولايت‏خود به جهت‏حفظ منافع عامه چشم پوشيد، و خود و زوجه خود و اولاد و ذريه خود را آماج هزاران تير و بلا نمود، و براى اينكه اسلام پاشيده و مضمحل نشود، و از بن و كيان برنيفتد، و ظاهر اسلام باقى بماند براى ظهور حضرت بقية الله الاعظم عجل الله تعالى فرجه الشريف، كه يكسره بنياد سامرى و عجل او را از عالم براندازد، و شرك را از اصل بزدايد، و لواى توحيد در كلمه، و كلمه توحيد را برفراز قبه ميناگون عالم به اهتزاز در آورد، دست‏به شمشير نزد.و در ضمن در مدت غيبت آنحضرت هم هر كس بخواهد از دستورات متين و استوار اسلام و ارتباط با ولايت‏بهره گيرد، راهش باز و سدى در مقابل او نخواهد بود.

امير المؤمنين عليه افضل صلوات المصلين، پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه‏و آله و سلم به هزاران مرتبه سخت‏تر و مشكل‏تر از مصائب هارون، به انحراف و كجرويهاى لواداران اعوجاج و كژى مبتلا شد، و در برابر قرآن و سنت و منهاج رسول الله، و وصيت‏به خلافت‏بلافصل او براى تمامى امت، سامرى و عجل او قيام كردند، و اكثريت امت همج رعاع را به دنبال خود كشيدند، و آنحضرت را مانند جمل مخشوش (21) به مسجد بردند، و با شمشير از غلاف برون آمده، در برابر او ايستادند، كه بايد تسليم شوى! و بيعت كنى! و اين حكومت را امضاء بنمائى! و خود و يارانت و خاندانت همگى در تحت امارت و حكومت اين خليفه انتخابى بلكه نه انتخابى كه انتصابى به مكر و خدعه درآئى! و علم و شرف، و فضيلت، و سبقت در اسلام، و سابقه جهاد، و هجرت، و وصايت‏بر خلافت و اعلميت‏به كتاب خدا و سنت و اخوت با رسول خدا، و حديث منزله، و حديث ولايت، و حديث ثقلين، و ساير احاديثى كه در اين مقام از رسول خدا در مواطن و مقامات عديده وارد شده است، هيچ و هيچ مطرح نيست، و ارزش ندارد، و در اين گير و دار و بازار گرم خريدار ندارد.فقط يك مسئله وجود دارد و بس، و آن اينكه اگر بيعت نكنى، و در فكر و انديشه و اراده و اختيار و سرمايه‏هاى وجودى تسليم اين خليفه نشوى، ترا مى‏كشيم! و با اين شمشير سر از بدنت‏بر مى‏داريم.

ابن ابى الحديد گويد:

ثم دخل عمر فقال لعلى: قم فبايع فتلكا و احتبس، فاخذ بيده فقال: قم! فابى ان يقوم فحمله و دفعه كما دفع الزبير حتى امسكهما خالد و ساقهما عمر و من معه سوقا عنيفا، و اجتمع الناس ينظرون، و امتلات شوارع المدينة بالرجال و رات فاطمة ما صنع عمر فصرخت و ولولت و اجتمع معها كثير من الهاشميات و غيرهن فخرجت الى باب حجرتها و نادت: يا ابا بكر ما اسرع ما اغرتم على اهل بيت رسول الله! و الله لا اكلم عمر حتى القى الله (22) .

پس از آنكه على عليه السلام و همراهانش در خانه فاطمه زهراء به عنوان مخالفت‏با حكومت آنها متحصن شدند و آنها در خانه زهراء ريختند، و متحصنين را به مسجد بردند، و از جمله آنان شمشير زبير را شكستند، و به سنگ زدند، و او را گرفته و به ست‏خالد بن وليد و جماعتى كه با آنها آمده بودند، تحويل دادند، اينك به سراغ على آمدند.

«و عمر داخل شد و به على بن ابيطالب گفت: بر خيز و بيعت كن! على خوددارى نموده و استنكاف كرد.عمر دست على را گرفت و گفت: برخيز و بيعت كن! على از برخاستن امتناع نمود.

عمر و دستيارانش همانطور كه زبير را گرفته بودند، على را گرفته و به شدت پرت كردند، و خالد بن وليد با عمر و جميع همراهانشان با وضع بسيار فجيع و فظيع با شدت و خشونتى هر چه بيشتر آنها را به مسجد بردند.مردم نيز در تمام راهها و كوچه‏ها جمع شده، و اين منظره را مى‏نگريستند.چون فاطمه اين عمليات زننده و كوبنده را از عمر ديد، ناله كرد، و فرياد زد، و ولوله انداخت و در پى على از منزل بيرون آمده، و به مسجد رفت، و جمع كثيرى از زنان هاشمى و غير هاشمى با فاطمه به سوى مسجد رفتند.فاطمه آمد تا در حجره خود در مسجد ايستاد، و فرياد برآورد: اى ابو بكر چقدر زود (از روى عصبيت جاهلى و نخوت نفسانى) بر اهل بيت رسول خدا تاختيد و يورش برديد؟ ! سوگند به خدا كه ديگر من با عمر هيچ نمى‏گويم تا آنكه خدا را ديدار كنم!»

ابن قتيبه دينورى مى‏گويد: على را از منزل بيرون كشيدند، و به نزد ابو بكر آوردند، و به او گفتند: بيعت كن! على گفت: اگر بيعت نكنم چه مى‏كنيد؟ !

قالوا: اذا و الله الذى لا اله الا هو نضرب عنقك!

«گفتند: در اين صورت قسم به خداوندى كه هيچ خدائى غير از او نيست، گردنت را مى‏زنيم!»

على گفت: اذا تقتلون عبد الله و اخا رسوله!

«در اين صورت شما بنده خدا و برادر رسول خدا را مى‏كشيد.» عمر گفت: بنده خدا بودنت را قبول داريم، و برادر رسول خدا بودنت را نه! و ابو بكر ساكت‏بود و هيچ نمى‏گفت.عمر به او گفت: آيا فرمان خود را درباره على صادر نمى‏كنى؟ !

ابو بكر گفت: تا وقتى كه فاطمه در كنار اوست، و ياور اوست، من او را بر بيعت اكراه نمى‏كنم.

فلحق على بقبر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يصيح و يبكى و ينادى: يابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلونني! (23)

«در اين حال على خود را به روى قبر پيغمبر انداخت، و صيحه مى‏زد، و با صداى بلند گريه مى‏كرد، و فرياد مى‏زد: اى فرزند مادرم اين جماعت مرا ضعيف و بى‏يار و معين پنداشتند، و بر من غلبه كردند و مرا تنها گذاشتند، و نزديك بود كه مرا بكشند!»

اين جمله خطابيه و عرض او به رسول خدا، همان جمله اعتذاريه هارون است‏به برادرش موسى.

مجلسى بعد از حكايت استدلال و بحث مفصل صدوق و سيد مرتضى در پيرامون اين حديث مبارك (حديث منزله) مى‏گويد: و اينك من مى‏گويم: بر هر شخص با انصافى بعد از اطلاع بر اخبارى را كه ما ذكر كرديم، و بعد از اطلاع بر قرائنى كه در اين اخبار بود، و دلالت داشت‏بر اينكه مراد از اين استخلاف همانست كه بيان نموديم، و در گفتار اين دو فاضل بزرگوار گذشت، پوشيده نيست كه مدلول اين حديث صريح است در نص بر امامت و خلافت عامه امير المؤمنين عليه السلام، به خصوص وقتى كه قرائن ديگرى به آن ضميمه شود، مثل روايت مشهورى كه دلالت دارد بر آنكه هر چه از وقايع و حوادثى كه در بنى اسرائيل واقع شده است در اين امت‏حذو النعل بالنعل «بدون هيچ تفاوت، مانند دو لنگه كفش كه مشابه يكديگرند» واقع مى‏شود، و در اين مت‏حادثه‏اى كه شبيه قصه هارون و پرستش گوساله باشد، واقع نشده است مگر پس از رحلت پيغمبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم، از غصب كردن مقام خلافت، و عدم نصرت و يارى وصى پيغمبر.و در روايات فريقين: شيعه و عامه وارد شده است كه: امير المؤمنين عليه السلام پس از اين جريانات، در برابر قبر رسول الله آمد و گفت همان عبارتى را كه هارون گفته بود:

يابن ام ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى! (24)

و از جمله قرائن آنست كه بعضى از مخالفين ما كه سنى مذهب هستند، ذكر كرده‏اند كه: خلافت و وصايت موسى به اولاد هارون انتقال يافت.پس يكى از منزله‏هاى هارون نسبت‏به موسى آنستكه اولاد او خليفه‏هاى حضرت موسى باشند.و بنابر اين لازم است كه به مقتضاى حديث منزله، حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام كه به اتفاق و اجماع خاصه و عامه به نام دو پسر هارون اسم گذارى شده‏اند، دو خليفه پيغمبر باشند.و بنا به عدم قول به فصل، چون همه مسلمين بدون استثناء قائل به امامت و خلافت پدرشان امير المؤمنين در صورت فرض امامت اين دو امام هستند، خلافت آنحضرت جاى ترديد نخواهد بود.

و از جمله كسانى كه از عامه اين مطلب را ذكر كرده‏اند، محمد شهرستانى‏است كه در ضمن بيان حالات يهود گفته است: امر ولايت مشترك بود بين موسى و هارون، چون موسى از خدا خواست كه: و اشركه فى امرى «هارون را در امر ولايت من شريك كن‏» و بنا بر اين هارون وصى حضرت موسى بود.وليكن چون هارون در زمان حيات موسى بدرود حيات گفت مقام وصايت موسى به يوشع بن نون به عنوان امانت‏سپرده شد، تا به شبير و شبر: دو پسران هارون به طور مستقر برساند.

و اين به جهت آنستكه وصيت و امامت (مانند بعضى از امور ديگر) يك قسمت آن مستقر و يك قسمت آن مستودع است (قابل تغيير و غير قابل تغيير) .تا اينجا كلام شهرستانى تمام شد.

و از جمله قرائن اخبارى است كه گذشت، و همچنين خواهد آمد، و اين اخبار متواتر است و دلالت دارد بر آنكه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مقامات و مواطن بسيارى در صدد تعيين على را براى خلافت‏بوده و فضائل او را به جهت اين منصب اظهار مى‏كرده است، الى غير ذلك از آنچه در ابواب آينده مى‏آيد.

و من بعد از بيان اين مطالب مى‏گويم: ما اگر بر فرض در برابر جميع مناقشات خصم تسليم شويم، با آنكه براى دفع يكايك از آنها اقامه دليل نموده‏ايم، هيچگاه خصم نمى‏تواند در اين مناقشه كند كه: حديث منزله دلالت دارد بر آنكه امير المؤمنين عليه السلام مخصوص‏ترين، و محبوب‏ترين افراد، در نزد رسول الله بوده است.و همچنانكه در ابواب سابق گذشت، نمى‏تواند محبوبترين افراد باشد، مگر آنكه با فضيلت‏ترين آنها باشد.فبناء عليهذا مقدم داشتن غير على را بر على از چيزهائى است كه عقل نمى‏پذيرد، و آنرا قبيح مى‏شمرد.

و كدام عقل اجازه مى‏دهد كه: صاحب مقام و منزلت هارونيه، با ساير مناقب عظيمه و فضايل جليله كه با آن ضميمه شود، رعيت و تابع كسى باشد كه جز قبائح شنيعه و مثالب فظيعه، با خود همراه ندارد.و حمد اختصاص به خداوندى دارد كه حق را براى طالبان حق آشكارا نمود، و براى احدى در اين مسئله شبهه‏اى باقى نگذارد (25) .و چه خوب شاعر اهل بيت: ازرى در اين باب در ضمن قصيده طويله خود گفته است:

ملك شد ازره باخيه فاستقامت من الامور قناها (26)

«پيغمبر سلطانى است كه خداوند پشت او را به برادرش محكم بست، تا آنكه امور به نحو اعلى و اتم بر پاى خود بايستد.»

تا مى‏رسد به اينجا كه مى‏گويد:

و تفكر بانت منى تجدها حكمة تورث الرقود انتباها 1

او ما كان بعد موسى اخوه خير اصحابه و اكرم جاها 2

ليس تخلو الا النبوة منه و لهذا خير الورى استثناها3 (27)

1- و تو بينديش در گفتار او كه گفت: انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى.و اين گفتار را حكمتى مى‏يابى كه موجب انتباه و بيدارى در خواب خفتگان مى‏گردد.

2- مگر بعد از موسى، برادرش هارون بهترين اصحاب او و مكرم‏ترين از جهت مقام و شان در نزد او نبود؟

3- از آن مقام و منزلت غير از نبوت، چيزى خارج نيست، فلذا بهترين افراد بشر: رسول خدا، آنرا استثنا كرد.

تا مى‏رسد به اينجا كه مى‏گويد:

كل نفس كانت ترانى مولى فلتر اليوم حيدرا مولاها 1

رب هذى امانة لك عندى و اليك الامين قد اداها 2

وال من لا يرى الولاية الا لعلى و عاد من عاداها 3

فاجابوا: بخ بخ و قلوب القوم تغلى على مغالى قلاها 4

لم تسعهم الا الاجابة بالقول و ان كان قصدهم ما عداها5 (28)

1- پيامبر گفت: هر كس كه مرا مولاى خود مى‏بيند، بايد در امروز حيدر را مولاى خود ببيند!

2- بار پروردگارا! اين امانتى است كه از تست و به سوى تست، و امين جبرائيل آنرا به نزد من آورده است!

3- بار پروردگارا! ولايت آنكس را بر عهده بگير كه آنكس غير از على را ولى خود نداند، و دشمن بدار آنكس را كه او را دشمن دارد.

4- پس جواب پيغمبر را به به به (آفرين آفرين بر تو اى على) دادند، در حاليكه كانون دلها و انديشه‏هاى ايشان در كوره‏هاى گداخته عداوت و دشمنى غليان مى‏كرد.

5- ايشان در آن موقعيت غير از پذيرائى با گفتار چاره‏اى نداشتند، و اگر چه قصدشان و نيتشان خلاف آن بود.

تا مى‏رسد به اينجا كه مى‏گويد:

ان تناسيتما السقيفة و القوم فانى و الله لا انساها (29)

«اگر شما دو نفر، درباره سقيفه و آن قوم خود را به فراموشى زده‏ايد، سوگند به خدا كه من ابدا فراموش نمى‏كنم.»

تا مى‏رسد به اينجا كه مى‏گويد:

يا ترى هل درت لمن اخرته عن مقام العلى و ما ادراها؟ 1

اخرت اشبه الورى باخيه هل رات فى اخ النبى اشتباها2 (30)

1- آيا تو چنين مى‏بينى كه سقيفه كه على را عقب زد، و از مقام على دور داشت، اينطور فهميده بود؟ چه چيز سقيفه را به اين امر آگاه كرد؟ و چه باعث فهميدن او شد؟

2- سقيفه شبيه‏ترين افراد عالم را از آدميان به پيغمبرش بركنار زد، آيا سقيفه در برادر پيغمبر اشتباهى ديده بود؟