بسم الله الرحمن الرحيم
و صلى الله على محمد و آله الطاهرين، و لعنة الله على اعدائهم اجمعين من الآن الى قيام يوم الدين، و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.
قال الله الحكيم فى كتابه الكريم:
قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالا - الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا - اولئك الذين كفروا بآيات ربهم و لقائه فحبطت اعمالهم فلا نقيم لهم يوم القيمة وزنا - ذلك جزآؤهم جهنم بما كفروا و اتخذوا آياتى و رسلى هزوا. (1)
«بگو اى پيغمبر آيا شما را آگاه كنيم به آن كسانى كه كردارشان از همه زيان بخشتر است؟ و نابودتر و بىمقدارتر است؟ ايشان كسانى هستند كه سعى و كوشش آنها در زندگى پست و حيات حيوانى دنيوى گم و نابود شده است و خودشان چنين مىپندارند كه كردارشان نيكو و پسنديده بوده است.ايشانند آنانكه به آيات پروردگارشان و به لقآء و ديدار او كفر ورزيدهاند و بنابراين اعمالشان حبط و نابود مىگردد و ما براى آنها در روز قيامت وزنى و مقدارى بر پا نمىكنيم.اين است پاداش آنان كه جهنم است در مقابل كفرى كه آوردهاند و آيات مرا و فرستادگان مرا به مسخره گرفتهاند» .
انسان بايد متوجه باشد و به خدا متكى باشد در مواقعى كه شيطان و نفس اماره از راه دين و شريعت وارد شده و بخواهند او را از اين ممشى در تحتسيطره و فرمان خود قرار دهند، و دائما به گوش او به عنوان كمك و يارى از دين و مردم، و حس مسئوليت در برابر اجتماع، و نبودن من به الكفاية، و وجوب فتوا و تعليم، وتربيت ضعفا، و رسيدگى به امور مستمندان و يتيمان، و وجوب امر به معروف و نهى از منكر، و غير ذلك من الامور التى لا تحصى كثرة او را در معركه وارد نموده، و به مقام رياستبرسانند، رياست صورتى مجازى نه معنوى الهى، و از قبل او استفاده سوء نموده تنورى را گرم و پيوسته براى خود نان گرم و تازه بيرون آورند، در حالى كه از او بهتر و عالمتر و عارفتر و عاقلتر و بصيرتر و بىهوى و هوستر و شجاعتر و مدير و مدبرتر نسبتبه امور وجود دارد، غاية الامر صفات ذاتى و خدادادى فطرى او مانند حياء و اعراض از دنيا و ماسوى الله، و علو همت در سير مقام عرفان و لقاء الله، به او اجازه نمىدهد خود را در معرض اينگونه مسائل بياورد و پيشقدم براى امرى گردد كه مىبيند همانند جيفه دنيا بسيارى از كلاب عاويه گرد او مجتمع شده و مىخواهند به هر قسمى كه هست آنرا در اختيار خود داشته باشند، در اينجا وظيفه فطرى و عقلى و شرعى ايشان اينست كه دعوت به رياست را نپذيرد، و اين باغهاى سبزى را كه در آئينههاى امور دينى و شرعى باو نشان مىدهند رد كند و نگذارد قواى وهميه و تخيليه بر قواى عقليه او غالب آيد، و برخيزد برود نزد آن شخص مهجور كه بواسطه عدم رغبت انبوه مردم و ازدحام توده كوتاه فكر، در خانه خود منعزل شده و سر به جيب تفكر فرو برده و در حندس خود تنيده - در حالى كه وجدانا و فيما بينه و بين الله مىداند كه از خودش اعلم و اعقل و ابصر و اشجع و اورع است - و او را از زاويه خمول بيرون كشد، و خود در تحت رياست او و در زير لواى حكومت او، هم براى حكومت او تلاش كند و هم براى ارتقاء نفس خود از اين خط مشى به سعادت ابديه و فوز دائمى.و خلاصه مطلب از رياست ظاهرى و اعتبارى بگذرد و آنرا فداى عقل و فطرت و شرع كند و خود چون يكى از مردم، مرئوسى از اين رياستباشد.
و خدا مىداند كه در اثر اين قيام و اقدام چه رحمتهاى متواتره و متواصله از آسمان مىريزد! و چقدر مردم در خصب و نعمتبسر مىبرند! و در سير طريق خداوند چه اندازه كوشا، و راههاى طويلى را در مدت كوتاهى مىپيمايند! و به عكس اگر خودش زمام رياست را در دست گيرد - با وجود اعقل و ابصرى كه در مقابل او موجود است - نه تنها خود در سير كمالى خود، رو به قهقرى مىرود و پيوسته با افكار شيطانى و تمويهات نفسانى دستبه گريبان استبلكه جامعهاى را به دنبال خود بهنقمت و گرفتارى و ذلت و اسارت قيود و حدود اعتباريه، يدك مىكشد.
اينان از همه افراد مردم، خسران و زيانشان بيشتر است زيرا كه
ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا
تمام مساعى و كوششهاى آنان در زندگانى حيوانى و قواى بهيمى و انديشههاى شيطانى مصرف مىشود، و مسكينان نيز چنين مىپندارند كه كار خوب مىكنند، خدمتبه جامعه انجام مىدهند، و دستبه خيرات و مبرات مىزنند، مدرسه مىسازند، و تمام اقسام نيكىها از آنها صادر مىشود، اما فقط پندارى است.
خلفاى انتخابى اولين رسول خدا چنين بودند.شيخين به صورت دين و در پوشش حمايت از دين و نگهدارى اسلام، دستبه چنين كارهائى زدند، و با صورت تقدس و حق به جانبى، در خانه ولى خدا امير مؤمنان را بستند و شكستند و سوختند، و به عنوان حمايت از بيت المال و مستمندان فدك را از بضعه رسول خدا گرفتند، خودشان اقامه جمعه و جماعت مىكردند، و بر فراز منبر رسول خدا رفته خطبه مىخواندند و مىگفتند: فقط قصد ما ارشاد مردم است، و تجهيز جنگ نموده، مسلمين را به جهاد مىفرستادند، و با مخالفان حكومتخود در شهرها و قراء كه از دادن زكات به صندوق آنها به علت عدم وصول آن به خليفه حقيقى رسول خدا امتناع مىورزيدند، در پوشش جهاد با مرتدان از دين جنگ مىكردند، با آنكه آنان مسلمان بودند و نماز مىخواندند و به احكام اسلام پابند بودند.ولى چون خلافت آنها را به رسميت نشناختند و مىگفتند: تا آنكه زكات را به دست صاحب حقيقى او ندهيم ذمه ما برى نمىشود، در لباس حمايت از دين و گرفتن زكات از ممتنعان، چنين امتناع را كفر تلقى كرده و با مهر و بر چسب ارتداد از اسلام، آنان را محكوم نموده و مرتد خوانده، با ايشان جنگ كردند.
و براى جلب توجه مردم و عرب به خود قائل به امتياز طبقاتى شدند و سهميه و امتيازات عرب را مطلقا در بيت المال و در نكاح و در امارت و حكومت و در قضاء و شهادت و در امامت جمعه و جماعت و در غلام و بردگى و مولويت، بسيار بيشتر و چشمگيرتر از ساير افراد مسلمان از ساير طوائف و قبايلى كه در آن زمان ايشان را به نام موالى نام نهاده بودند، معين كردند.فلهذا با صبغه دين و عنوان دين كه بكار زدند اعمال آنها صورت دينى به خود گرفت و جزء سنتهاى مذهبى محسوب شد.عمر ازتمتع نساء به عقد موقت مطلقا جلوگيرى كرد، و از تمتع نساء در حجبين عمره و حج جلوگيرى كرد، و اين سنتشد.عمر نماز نوافل شبهاى ماه رمضان را كه خواندن هر نافلهاى به جماعتحرام و بدعت است، به جماعت قرار داد و تا امروزه اين سنتباقى است و عامه هزار ركعت نماز مستحبى شهر رمضان را كه به صلاة تراويح معروف استبه جماعت مىخوانند.
بارى اگر بخواهيم تغييرات احكامى را كه شيخين بالاخص شيخ دوم در اسلام دادهاند مشروحا بيان كنيم و درباره آن توضيح دهيم تحقيقا بالغ بر كتابى مستقل خواهد شد، و اجمالا حضرت امير المؤمنين عليه السلام آنرا در خطبه فتن و بدع گوشزد نمودهاند. (2)
اين تغييرات و بدعتها به عنوان دين بود، و مخالفتبا آن حكم مخالفتبا حكم دينى را پيدا كرد، چون خود عمر و عثمان بر مخالفت آنها حكم جزائى صادر مىكردند.عمر در خطبه خود گفت: و انهما كانتا متعتين على عهد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم، و انا انهى عنهما و اعاقب عليهما احديهما متعة النساء، و لا - اقدر على رجل تزوج امراة الى اجل الا غيبته بالحجارة، و الاخرى متعة الحج. (3)
«دو تمتع و بهره بردارى از زنان، در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بوده است و من از آن دو تمتع منع مىكنم، و هر كس كه آنرا بجاى آورد كيفر و مجازات مىنمايم.يكى از آن دو، تمتع با زنان است، و من دست نيابم بر مردى كه زنى را تا زمان معينى به ازدواج موقتخود در آورده است مگر آنكه پيكر او را در زير سنگ باران رجم، سنگسار نموده و پنهان كنم، و ديگرى تمتع با زنان در موسم حج است» .
و نظير اينگونه حدود و احكام جزائى در محكمه او صادر مىشده است، و امت اسلام كه در حكومت او بودند مجبور بودند كه بدين احكام تن در دهند.و كم كم اين تغييرات مسجل شد و به عنوان سنتشيخين حجابى بر روى احكام محمدى گرفت و آن آئين پاك و الهى را در زير پوشش خود مستور و محجوب كرد واين سنتها به صورت حكم اولى دينى پس از عمر نيز باقى مانده و در دوران حكومت عثمان عملى مىشد.
در شورائى كه عمر براى تعيين خليفه معين كرد و آن را طورى تنظيم نمود كه در هر صورت خلافتبه على بن ابيطالب عليه السلام نمىرسيد، پس از گذشتسه روز كه معين كرده بود و زمان به انتها رسيده بود عبد الرحمن بن عوف كه نسبت دامادى با عثمان را داشت چون مىدانست كه على بن ابيطالب، به بدعتهاى شيخين ابدا وقعى نمىگذارد، براى برگرداندن خلافت را از آنحضرت، شرط عمل به سنتشيخين را همچون لقمه سنگى مطرح كرده و به على عليه السلام گفت: آيا شرط مىكنى كه بر كتاب خدا و سنت پيغمبر و سنتشيخين عمل كنى؟ حضرت فرمود: من بر كتاب خدا و سنت پيغمبر و آنچه كه اجتهاد خودم به آن برسد عمل مىكنم.
عبد الرحمن كه از حال عثمان خوب مطلع بود به او گفت: شرط مىكنى كه بر كتاب خدا و سنت پيامبر و سنتشيخين عمل كنى؟ ! عثمان گفت: آرى! گفت: دستت را بياور، و با او به خلافتبيعت كرد.
على عليه السلام به عبد الرحمن گفت: مجانا اين امر را به او بخشيدى! اين اولين روزى نيست كه شما طائفه قريش يكديگر را بر عليه ما يارى كرديد،
فصبر جميل و الله المستعان على ما تصفون. (4)
به خدا قسم عثمان را خليفه نكردى مگر براى آنكه اين امر ولايت را به تو برگرداند، و خداوند را در هر روز حكم و امرى است،
و الله كل يوم هو فى شان. (5)
عبد الرحمن به على گفت: اى على بيعت كن و راه قتل را بر خود مگشا! زيرا در اينكار انديشيدم و با مردم مشورت كردم (6) ، ديدم آنان كسى را به خلافت نظيرعثمان نمىدانند.على بيرون آمد و مىگفت:
سيبلغ الكتاب اجله. (7)
يعنى بزودى آنچه مقدر شده استبسر مىرسد.
مقداد گفت: اى عبد الرحمن اما و الله لقد تركته من الذين يقضون بالحق و به يعدلون.ما رايت مثل ما اوتى الى اهل هذا البيتبعد نبيهم، انى لاعجب من قريش انهم تركوا رجلا ما اقول: ان احدا اعلم و لا اقضى منه بالعدل.اما و الله لو اجد عليه اعوانا.فقال عبد الرحمن: يا مقداد اتق الله فانى خائف عليك الفتنة. (8)
«سوگند به خدا تو ولايت را ترك كردى و واگذاردى و برداشتى از مردمى كه به حق حكم مىكنند و به حق گرايش دارند! من هيچگاه نديدم مثل آنچه بر اين اهل بيتبعد از پيغمبرشان وارد شده استبر كسى وارد شده باشد.من از كار قريش در شگفتم كه ايشان ترك كردند مردى را كه نمىتوانم بگويم يكنفر در ميان همه امت از او داناتر، و در قضاوت به عدل استوارتر است.سوگند به خدا، اى كاش يارانى مىيافتم و براى يارى و كمك او قيام مىكردم.عبد الرحمن گفت: اى مقداد از خدا بپرهيز! من بيم دارم كه بواسطه تو فتنهاى بر پا شود» !
امير المؤمنين عليه السلام از بيعتبا عثمان خوددارى كردند.عبد الرحمن گفت: فلا تجعل يا على سبيلا الى نفسك فانه السيف لا غير. (9)
«اى على راه كشته شدنت را در جلوى پاى ما مگذار! چون اگر بيعت نكنى شمشير است لا غير»! چون بنا به وصيت عمر گردن مخالف عثمان در اين شرائط بايد زده شود.طبرى گويد:
و تلكا على، فقال عبد الرحمن: فمن نكث فانما ينكث على نفسه (10) و (11) . «على از بيعت درنگ و توقف كرد.عبد الرحمن گفت: هر كس بيعت نكند راه شكست را خود به روى خود گشوده است» .
عمر بدون شك از تشكيل اين شوراى شش نفرى: على، عثمان، سعد وقاص، عبد الرحمن بن عوف، طلحه و زبير، قصدش به خلافت رسيدن عثمان بوده است.
طبرى آورده است كه: عمر وصيت كرد كه چون من بميرم سه روز مشورت كنيد، و در اين روزها صهيب با مردم نماز بخواند، و روز چهارم نبايد فرا رسد مگر آنكه اميرى از شما براى شما معين شده باشد، و عبد الله بن عمر را هم در مجلس شورى براى راهنمائى و دلالتحاضر كنيد و ليكن او سهمى از ولايت ندارد، و طلحه شريك شماست در امر ولايت چنانچه در اين سه روز از سفر آمد او را حاضر كنيد، و اگر قبل از آمدن او اين سه روز به سر رسيد امر ولايت را يكسره كنيد و منتظر او نشويد! آنگاه گفت: كيست كه طلحه را براى من بياورد؟ سعد بن ابى وقاص گفت: من او را مىآورم و ان شاء الله مخالفت نمىكند.عمر گفت: اميدوارم كه ان شاء الله مخالفت نكند، و من چنين مىپندارم كه يكى از اين دو مرد: على يا عثمان به ولايت مىرسند، اگر عثمان به ولايت رسيد مرد نرم و سهلى است، و اگر على به ولايت رسيد در او مزاح و شوخى است، و چقدر لايق است كه او امت را بر طريق حق روانه كند، و اگر سعد را به ولايت انتخاب كنند، اهل ولايت است، و اگر براى اين مقام برگزيده نشد والى امت از وجود او بهره گيرد و در كارها از او كمك طلبد، من هيچگاه او را به سبب خيانت و يا ضعف، از كارش بركنار نكردم.و عبد الرحمن بن عوف چه نيكو مرد صاحب تدبير است، كارهايش حساب شده و رشيد است و از جانب خدا حافظ دارد، به سخن او گوش فرا داريد!
عمر به ابو طلحه انصارى گفت: اى ابا طلحه چه مدتهاى طولانى، خداوند اسلام را به واسطه شما عزت بخشيد.تو پنجاه نفر مرد از طائفه انصار را انتخاب كن براى حفظ اين مجلس شورى كه مخالف را گردن زنند! و اين جماعت را كه بايد ازميان خود خليفه انتخاب كنند، تحريض و ترغيب و تشويق كن تا يكنفر را از ميان خود برگزينند! و عمر به مقداد بن اسود گفت: چون مرا در ميان قبرم نهفتيد اين جماعت را در خانه واحدى جمع كنيد تا يكنفر را از ميان خود برگزينند.
و عمر به صهيب گفت: سه روز تو براى مردم امام جماعتباش، و على و عثمان و زبير و سعد و عبد الرحمن بن عوف و طلحه را - اگر از سفر بيايد - در خانه داخل كن و عبد الله بن عمر را نيز حاضر كن - ولى او هيچ سهميهاى از امر خلافت را ندارد - و بر فراز سرهايشان بايست! اگر چنانچه پنج نفر از آنها در راى با يكديگر توافق داشتند و به يك مرد راضى شده و او را براى خلافت پسنديدند، و يكنفر از آنها امتناع كرد سر او را بشكن و يا با شمشير بر سرش بزن! و چنانچه چهار نفر از آنها توافق كرده و يكنفر را پسنديدند، و دو نفر از آنها مخالفت كردند سر آن دو نفر را بزن! و چنانچه سه نفر از آنها به يكى توافق كرده و سه نفر ديگر به ديگرى توافق كردند، در اين حال عبد الله بن عمر را حكم قرار دهيد، و عبد الله به هر كدام از اين دو فريق راى داد آنها مردى را كه در ميان آنهاستبرمىگزينند.و اگر به حكم عبد الله بن عمر راضى نشدند در اين صورت با آن فريقى باشيد كه در ميان آنها عبد الرحمن بن عوف است، و بقيه را بكشيد اگر از آنچه مردم بر آن اجتماع كرده انحراف جويند.
همگى از نزد عمر بيرون شدند.على به همراهان خود از بنى هاشم گفت: اگر از من اطاعت مىكردند، هيچگاه تا ابد شما در تحت رياست و امارت آنها قرار نمىگرفتيد! و عباس بن عبد المطلب على را ديدار كرد.على گفت: خلافت را از ما برگرداندند.عباس گفت: از كجا مىدانى؟ !
على گفت: عمر مرا با عثمان قرين ساخت و گفت: با اكثريتباشيد، و اگر دو نفر به يك مرد و دو نفر ديگر به يك مرد ديگر راى دهند شما با آن دستهاى باشيد كه در ميان آنها عبد الرحمن بن عوف است.
سعد وقاص، مخالفت پسر عموى خود عبد الرحمن را نخواهد كرد، و عبد الرحمن داماد عثمان است، و اينها با يكديگر مخالفت ندارند.و عليهذا يا خلافت را عبد الرحمن به عثمان مىدهد و يا عثمان به عبد الرحمن مىدهد.و اگر فرضا آن دو نفر ديگر زبير و طلحه نيز با من باشند هيچ فائدهاى براى من نخواهد داشت.
واگذار مرا از اينكه من اميد خلافت را مگر براى يكى از اين دو نفر داشته باشم. (12)
با اندك دقت در مضمون آنچه از طبرى آورديم، به خوبى روشن است كه منظور و مقصود عمر از تشكيل مجلس شورى فقط به روى كار آمدن عثمان است.زيرا با وجود عثمان و شخصيت او در بين بنى اميه بالاخص كه دوبار داماد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شده است و او را ذو النورين گويند (13) عبد الرحمن بن عوف نمىتواند حريف اين ميدان در صحنه سياستباشد.و ما براى اثبات اين مدعاى خود ادلهاى داريم:
اول - آنكه: عمر در ده سال خلافتخود بطورى با عثمان رفتار كرده او را قرب و منزلت داد و در مهمات به او مراجعه مىكرد كه مردم خواه و ناخواه او را خليفه سوم خود مىديدند، و به اصطلاح پارسى زبانان در محاورات امروز، او را شخص دوم مملكت مىدانستند كه شخص اول و راس آن خود عمر بود.
طبرى در «تاريخ» خود گويد: و كان عثمان يدعى فى امارة عمر رديفا.قالوا: و الرديف بلسان العرب الذى بعد الرجل.و العرب تقول ذلك للرجل الذى يرجونه بعد رئيسهم. (14)
يعنى: «عثمان در زمان حكومت عمر به عنوان نام رديف در بين مردم خوانده مىشد.و گفتهاند: در زبان عرب، رديف به كسى گويند كه بعد از شخصى زمام امور را در دست دارد.و عرب اين نام را به مردى مىنهد كه بعد از رئيسشان، اميد رياست او را داشته باشند» .
دوم - آنكه: عثمان از زمان روى كار آمدن ابوبكر دستاندر كار امر خلافتبود و از بدو امر، خلافت ابوبكر را به رسميتشناخت و با او بيعت كرد.و در دوران خلافت ابوبكر از مقربان او بود.و حتى در موقعى كه ابوبكر از حال عمر پرسيد، او در پاسخ گفت: من باطن او را بهتر از ظاهرش مىدانم، در ميان ما همانند او كسى نيست.و حتى عهدنامه وصيت ابوبكر را براى خلافت عمر، عثمان نوشت. طبرى و ساير مورخين مىنويسند كه ابوبكر در مرض مرگ خود، عثمان را طلبيد و گفتبنويس:
بسم الله الرحمن الرحيم.هذا ما عهد ابوبكر بن ابى قحافة الى المسلمين: اما بعد، قال..ثم اغمى عليه فذهب عنه فكتب عثمان: اما بعد، فانى قد استخلفت عليكم عمر بن الخطاب و لم آلكم خيرا منه.
ثم افاق ابوبكر فقال: اقرا على! فقرا عليه.فكبر ابوبكر و قال: اراك خفت ان يختلف الناس ان افتلتت نفسى فى غشيتى؟ ! قال: نعم. قال: جزاك الله خيرا عن الاسلام و اهله.و اقرها ابوبكر - رضى الله تعالى عنه - من هذا الموضع. (15)
«بسم الله الرحمن الرحيم.اينست آن عهد و وصيتى كه ابوبكر بن ابى قحافه به مسلمانان مىكند: اما بعد، و پس از آن بيهوش شد و مطلب از دست او بدر رفت.عثمان از پيش خود نوشت: اما بعد، من عمر بن خطاب را خليفه براى شما قرار دادم.و من نسبتبه شما در انتخاب بهتر از او كوتاهى نكردهام.
و سپس ابوبكر به هوش آمد و به عثمان گفت: براى من بخوان! عثمان آنچه را كه نوشته بود براى او خواند.ابوبكر تكبير گفت و گفت: چنين مىيابم كه ترسيدى اگر من در اين بىهوشى ناگهان بميرم، مردم در امر خلافت اختلاف كنند؟ ! عثمان گفت: آرى! ابوبكر گفت: خداوند تو را از اسلام و از اهل اسلام جزاى خير دهد.و تا اينجا را كه عثمان نوشته بود ابوبكر تثبيت نموده و به حال خود باقى گذاشت» .
عثمان در اين كار منتى بر عمر نهاد و بدين وسيله ميخ خلافتخود را كوبيد.و عمر براى اينگونه خدمات او و منظور اصلى خود، او را به خلافت افراشت و بنى اميه را كه سد عظيم راه بنى هاشم بودند بيش از يك قرن بر رقاب مسلمين مسلط نمود.
ابو العباس (16) احمد مشهور به محب طبرى، از عبد الله بن عمر روايت كرده است كه او گفت:
لما طعن عمر قلت: يا امير المؤمنين لو اجتهدت بنفسك و امرت عليهم رجلا؟ ! قال: اقعدونى.قال عبد الله: فتمنيت لو ان بينى و بينه عرض المدينة فرقا منه حين قال: اقعدنى.ثم قال: و الذى نفسى بيده لاردنها الى الذى دفعها الى اول مرة.خرجه ابو زرعة فى كتاب العلل. (17)
«چون عمر را خنجر زدند، من به او گفتم: اى امير مؤمنان! اى كاش با بذل مساعى و سعه انديشه خود، همتخود را اعمال مىكردى و براى امت اميرى را پس از خود معين مىنمودى! عمر گفت: بنشانيد مرا! پسرش عبد الله مىگويد: آنقدر ترس از او مرا فرا گرفت كه آرزو مىكردم بين من و او به اندازه مدينه فاصله باشد، از اين سخن او كه گفت: مرا بنشان! و سپس عمر گفت: سوگند به آن كه جان من در دست اوست، من خلافت را بر مىگردانم به همان كسى كه در وهله اول به من رسانيده است» .
و از همين روايت اخير دانستيم كه موجب انتقال خلافتبه عمر، عثمان در مرض موت ابوبكر بوده است.
و همچنين محب الدين طبرى بنا به تخريج روايتخيثمة بن سليمان دركتاب «فضائل الصحابة» از حذيفه روايت كرده است كه: قيل لعمر و هو بالموقف: من الخليفة بعدك؟ ! قال: عثمان بن عفان. (18)
«در وقتى كه عمر در موقف عرفات بود از او پرسيدند: خليفه پس از تو كيست؟ ! گفت: عثمان بن عفان» .
و نيز محب الدين طبرى آورده است از حارثة بن مضرب قال: حججت مع عمر فكان الحادى يحدو: ان الامير بعده عثمان. (19)
«كه گفت: من با عمر حجبجاى آوردم، و اعلان كننده با آواز خوش اعلام مىكرد كه: امير پس از او عثمان است» .
و ملا متقى در «كنز العمال» گويد: ابا حفص عمر بن خطاب، چون در مدينه از او پرسيدند: خليفه بعد از تو كيست؟ ! گفت: عثمان است. (20)
سوم - آنكه: عمر از خلافتبنى هاشم، كراهتشديد داشت.كراهت وى از مطالعه مطالبى كه در همين جلد بيان كردهايم، روشن است.از سخنانى كه با اين عباس رد و بدل كرده است و از ساير كلمات او كه قريش زير بار بنى هاشم نمىروند، پيداست.ولى او پيوسته در اين موارد مطالب خود را از زبان ديگران نقل مىكند و گناه را به گردن قريش مىاندازد.چانكه در روز سقيفه به انصار گفت: و الله لا ترضى العرب ان يؤمروكم و نبيها من غيركم. (21)
«به خدا سوگند كه عرب را خوشايند نيستشما را امير خود گرداند و پيامبر ايشان از غير شما باشد» .
مطلوب و مراد او از عرب، خود او بوده است.زيرا اگر قريش با انصار همراهى داشتند ديگر براى عرب ايرادى نبود.و عمر چون به خوبى ادراك كرده بود كه هيچكس مانند خودش نيست كه بتواند در سايه تدبير، در برابر آنان بايستد، اين بود كه بزرگترين طايفه رقيب بنى هاشم يعنى بنى اميه را كه رياستشان به ظهور اسلام منقرض شده و دلهايشان داغدار و پر از كينه على بن ابيطالب و خاندان او بود براى اينكار پسنديد، و آن شجره ملعونه را تا توانستشاخ و برگ داد و آبيارى نمود، و براىروزى ذخيره مىكرد كه چنانچه بنى هاشم بخواهند از حق خود دفاع كرده مقام و منزلتخويش را باز يابند، يگانه رقيب مقتدر و تواناى ايشان، خار راه و سد محكمى براى نيل به اين مرام گردد.
پس از يزيد بن ابى سفيان كه والى شام بود، عمر برادرش: معاوية بن ابى سفيان را والى شام كرد (22) ، و خودش براى تقويت ولايت او سفرى به شام نمود و مردم را به پيروى از معاويه ترغيب كرد، تا در روز فتنه و اختلاف - همان فتنه و اختلافى را كه از معاويه انتظار داشت - منظور و مقصود عملى گردد و امير المؤمنين على بن ابيطالب و خاندان و حواريون و طرفدارانش نتوانند قد علم كنند و بر روى پا بايستند.
ابن حجر هيتمى در ضمن فضايل معاويه مىگويد: و منها ان عمر حض الناس على اتباع معاوية و الهجرة اليه الى الشام اذا وقعت فرقة.اخرج ابن ابى الدنيا بسنده: ان عمر قال: اياكم و الفرقة بعدى فان فعلتم فاعلموا ان معاوية بالشام.فاذا وكلتم الى رايكم كيف يستبزها منكم. (23)
«از جمله فضائل معاويه آنست كه: عمر بن خطاب مردم را ترغيب و تحريض به پيروى از معاويه و هجرت نمودن به سوى او در شام نموده است، كه چنانچه افتراقى در امتحاصل شود مردم به شام رفته و از حكم او و دستور او پيروى كنند.ابن ابى الدنيا با سند خود تخريج كرده است كه: عمر گفت: مبادا بعد از من در ميان شما افتراق و جدائى پديدار شود! و اگر چنين شد بدانيد كه: معاويه در شام است.بايد از پيروى فكر و راهنمائى او استفاده كنيد.زيرا كه اگر شما امر خود را به آراء خودتان بسپاريد چگونه مىتواند اين راى ما آن افتراق و جدائى را از شما بزدايد و سلب كند؟ در حالى كه خود اين فكر، ايجاد تفرقه و جدائى كرده است؟ !»
و ما مىبينيم همين معاويه تقويتشده، بدون آنكه از مهاجرين و سابقين در اسلام احترامى كند و آنها را ارج نهد، در آن وقتى كه مردم بر عثمان عيب مىگرفتند و نقائص او را مىشمردند و تغييرات و تبديلات او را بيان مىكردند و زمينه اشكال و ايراد و آشوب بر پا بود تا عثمان را ساقط كنند و يا آنكه او توبه كند و دست از تبذير و اسراف در بيت المال و پخش آن به ارحام و اقوام خود بردارد، از شام به مدينه آمد و براى تثبيت عثمان و انحراف او، جدا از او حمايت كرده و مهاجرين را مورد تحذير و توعيد قرار داده است.
ابن قتيبه دينورى مىگويد: عثمان بر منبر بالا رفته و مىگفت: اما و الله يا معشر المهاجرين و الانصار! لقد عبتم على اشياء، و نقمتم امورا قد اقررتم لابن الخطاب مثلها! و لكنه و قمكم و قمعكم، و لم يجترئ منكم احد يملا بصره منه و لا - يشير بطرفه اليه! اما و الله لانا اكثر من ابن الخطاب عددا، و اقرب ناصرا و اجدر - الى ان قال لهم - اتفقدون من حقوقكم شيئا؟ فمالى لا افعل فى الفضل ما اريد؟ فلم كنت اماما اذا؟ اما و الله ما غاب على من عاب منكم امرا اجهله! و لا اتيت الذى اتيت الا و انا اعرفه! (24)
«آگاه باشيد اى جماعت مهاجرين و انصار! شما چيزهائى را بر من عيب گرفتيد و امورى را درباره من به شدت ناخوشايند دانسته و مكروه شمرديد كه مثل همين امور را درباره عمر بن خطاب نيز اثبات نموده و ايراد مىگرفتيد! و ليكن او شما را مقهور كرده و با شديدترين وجهى و قبيحترين طرزى حاجتتان را رد مىكرد و با قهر و خشونتشما را ذليل كرده و در پاسخ نيازتان، ناكامى و محروميتبرايتان بود، و هيچكس از شما جرات نداشتخيره بدو نگاه كند و يا با گوشه چشم به او اشارهاى بنمايد!
آگاه باشيد كه سوگند به خدا تعداد لشگريان من از ابن خطاب بيشتر است، و ياران من نزديكتر به من هستند، و من سزاوارتر به اينكه نسبتبه شما سختگيرى كنم - تا آنكه به مردم گفت - آيا از حقوق و مستمرى كه به شما مىرسد چيزى نرسيده است؟ ! پس چرا در زيادىهائى كه به دست من مىرسد، آنچه را كه بخواهم نتوانم انجام دهم؟ پس در آن صورت به چه علت من امام بوده باشم؟ ! آگاه باشيد: سوگند به خدا گفتارى و مطلبى از آن كسانى كه از شما بر من عيب مىگيرند بر من، پنهان نيست، و بجاى نياوردهام آنچه را كه به جاى آوردهام مگر اينكه من آنرا از روى شناسائى و بينش انجام دادهام، و به هدف و مقصدى نرسيدهام مگر آنكه از روى علم و دانائى بوده است» !
ابن قتيبه گويد: به دنبال اين امر، معاوية بن ابى سفيان از شام آمد و در مجلسى وارد شد كه در آن على بن ابيطالب و طلحة بن عبيد الله و زبير بن عوام و سعد بن ابى وقاص و عبد الرحمن بن عوف و عمار بن ياسر بودند فقال لهم: يا معشر الصحابة اوصيكم بشيخى هذا خيرا! فو الله لئن قتل بين اظهركم لاملانها عليكم خيلا و رجالا.
ثم اقبل على عمار بن ياسر فقال: يا عمار، ان بالشام ماة الف فارس كل ياخذ العطاء مع مثلهم من ابنائهم و عبدانهم.لا يعرفون عليا و لا قرابته، و لا عمارا و لا سابقته، و لا الزبير و لا صحابته، و لا طلحة و لا هجرته، و لا يهابون ابن عوف و لا ماله، و لا يتقون سعدا و لا دعوته. (25)
«و به آنها گفت: اى جماعت صحابه پيامبر! من به شما درباره شيخ و بزرگم: عثمان، سفارش به خوبى و نيكى مىنمايم! سوگند به خدا كه اگر در ميان شما كشته شود من شهر مدينه را بر عليه شما از سواره نظام و پياده نظام پر مىكنم.و سپس رو كرد به عمار ياسر و گفت: اى عمار، در شام يكصد هزار مرد سواره جنگجو داريم كه تمامى آنها هر يك حقوق و مستمرى خود را مىگيرند با همين اندازه از پسران و غلامانشان كه حقوق دارند.آنها نه على را مىشناسند و نه قرابت او را، و نه عمار را و نه سابقه او را، و نه زبير را و نه همنشينى او را با پيامبر، و نه طلحه را و نه هجرت او را، و نه از ابن عوف هراس دارند و نه از مال او، و نه از سعد پرهيز دارند و نه از دعوت او» .در اينجا مىبينيم درست نقشه عمر پياده شده، و در مقابل مهاجرين و پيروان حق كه پيشواى آنان امير مؤمنان است معاويه با يكصد هزار مرد رزمآور، چنگ و دندان نشان مىدهد و علنا به مقدسات اسلام از قرابت و سابقه و صحبت و هجرت و دعوت، پوزخند زده و مىگويد: در اثر مخالفتبا عثمان با وجود همه تبديلها و تغييرهائى كه داده است و مىدهد، پشتيبان ولتبنى اميه، حكومت دست پرورده عمر به رياست او در شام است و آماده براى هر گونه مقابله مىباشد.آرى عمر دلش براى اسلام و هجرت نمىسوخت، او نگران عزت عرب بود، مىخواست عرب را عزيز كند و حكومتبخشد و سرور و سيد و سالار گرداند، و اظهار علاقه او به اسلام مقدمه و تمهيدى براى اين منظور بود.زيرا كه اسلام به عرب عزت بخشيد.عمر مىداند كه تنها معاويه است كه مىتواند حكومت عربى را تقويت كند.او از تفرعن و نخوت و استكبار و جديت معاويه براى برقرارى حكومت كسرويت عربى و امپراطوريت عربى خبر دارد.
ابن حجر عسقلانى آورده است از بغوى از عمويش، از زبير كه: حدثنى محمد بن على قال: كان عمر اذا نظر الى معاوية قال: هذا كسرى العرب. (26)
«محمد بن على به من گفت: عادت عمر چنين بود كه هر وقت نظر به معاويه مىكرد، مىگفت: اين مرد كسراى عرب است» . (27)
و ابن سعد از مدائنى ذكر كرده است كه قال: نظر ابو سفيان الى معاوية و هو غلام فقال: ان ابنى هذا لعظيم الراس، و انه لخليق ان يسود قومه.فقالت هند: قومه فقط؟ ثكلته ان لم يسد العرب قاطبة. (28)
«گفت: در وقتى كه معاويه جوان نورس بود، ابو سفيان به او نگاه كرده و گفت: اين پسر من، سرش بزرگ است و لياقت آنرا دارد كه بر قوم خودش سيادت كند.هند گفت: قوم خودش را فقط؟ من به عزاى او بنشينم اگر بر تمام عرب سيادت نكند» .
اسلام كه دين مهر و محبت و تواضع و فروتنى و ايثار و يگانگى با همه طبقات اعم از ضعيف و فقير و مسكين و يتيم و عاجز و عجم و موالى و غيرهاست، در يكسو قرار مىگيرد، و اين طرز حكومت كه كسرويت و امپراطوريت است در لباس اسلام در سوى ديگر. خلق و خوى محمدى، رافت و مهر علوى در يك سو مىروند، خشونت و فظاظت عمرى، و نكراء و شيطنت معاويهاى در سوى ديگر. فلهذا مىتوان گفت: تا به حال آنچه از اسلام بر دنيا حكومت كرده است چه در زمان عمر و عثمان و بنى اميه و بنى عباس و تا به امروز، حكومت عمرى و اسلام در تحت پوشش خشونت و سيادت و اين طرز از امارت بوده است.و آنچه از اسلام بر دنيا حكومت كرده است، در لباس راستين خود از عدالت طبقاتى و ساير امتيازات و آثار واقعى فقط در زمان حكومتحضرت رسول الله و حضرت امير مؤمنان بوده است.و اينك نيز جهان در انتظار آنست كه با قيام قائم آل محمد: حجة ابن الحسن العسكرى - ارواحنا فداه - همان وحدت و اخوت و خضوع و خشوع اميران، و از بين رفتن ظلم و ستم، و يگانگى با همه ضعفا و محرومان در همه طبقات صورت پذيرد.اين خط مشى عمرى صد در صد خلاف خط مشى علوى است.فلهذا مىبينيم كه عمر طاقت ندارد چه زنده باشد و چه مرده باشد، على را بر مقام رياست و امارت و خلافتببيند.
ابن عبد ربه با سند خود از هشام بن عروه، از پدرش عروه، روايت كرده است كه: چون عمر بن خطاب خنجر خورد، به او گفتند: اى كاش براى خود خليفهاى معين مىكردى؟ پس گفتارى را از عمر نقل مىكند تا مىرسد به اينجا كه دوباره به او گفتند: يا امير المؤمنين لو عهدت؟ ! فقال: لقد كنت اجمعتبعد مقالتى لكم ان اولى رجلا امركم ارجو ان يحملكم على الحق - و اشار الى على - ثم رايت ان لا - اتحملها حيا و ميتا. (29)
«اى كاش براى خلافت وصيتى مىنمودى! عمر گفت: پس از آنكه آن سخنان را براى شما گفتم، تصميم داشتم كه سزاوارترين مردى را كه بر شما حكومت كند و اميدوار باشم كه شما را بر طريق حق حمل كند كه على بن ابيطالب استبراى ولايت امر شما نصب كنم، و سپس ديدم كه من تاب نمىآورم چه در زمان حياتم و چه در زمان مرگم كه او را امير و رئيس بر شما ببينم» .
و بلاذرى از عمرو بن ميمون روايت كرده است كه: من در روزى كه عمر خنجر خورد شاهد قضيه بودم.عمر فرستاد تا على و عثمان و طلحه و زبير و عبد الرحمن بن عوف و سعد وقاص حاضر شدند، و پس از سخنانى به آنها گفت صهيب را حاضر كردند و گفت: سه روز با مردم نماز بخوان و اين افراد را در خانه واحدى قرار ده تا بر يكى از ميان خودشان اتفاق كنند.و هر كس كه پس از اتفاق، مخالفت كند گردن او را بزنيد!
و چون اين جماعت از نزد عمر بيرون رفتند، قال: ان ولوها الاجلح سلك بهم الطريق.قال ابن عمر: فما يمنعك يا امير المؤمنين؟ ! قال: لا اتحملها حيا و ميتا. (30)
«عمر گفت: اگر امارت و خلافت را به (على) آن كسى كه موى دو جانب سرش ريخته استبدهند امت اسلام را در طريق مستقيم راه مىبرد.ابن عمر گفت: اى امير مؤمنان! چه مانعى است كه تو به او نمىسپارى؟ عمر گفت: من در حياتم و در مردنم طاقت امارت او را ندارم» .
و همين مضمون را ابن عبد البر از عمر روايت كرده است. (31)
و محب الدين طبرى بعد از آنكه آنچه را كه عمرو بن ميمون از عمر راجع به على بن ابيطالب روايت كرده، ذكر كرده است، گفته است: اين حديث را نسائى تخريج كرده است و در آنجا نيز آورده است كه عمر گفته است: لله درهم ان ولوها الاصيلع كيف يحملهم على الحق و ان كان السيف على عنقه! قال محمد بن كعب: فقلت: اتعلم ذلك منه و لا توليه؟ ! فقال: ان تركتهم فقد تركهم من هو خير منى. (32)
«خداوند به آنها از رحمتخود فرو ريزد، اگر امارت و خلافت را به على:
آن كسى كه جلوى سر او مو ندارد بدهند، خواهند ديد كه چگونه آنها را بر حق رهبرى مىكند اگر چه شمشير بالاى گردنش باشد.
محمد بن كعب گويد: من گفتم اين حقيقت را از على مىدانى، و خودت او را به خلافت معين نمىكنى؟ ! عمر گفت: من اگر امت را بدون تعيين گذارم، قبل از من كسى كه از من بهتر بود بدون تعيين گذارد» .
از مطاوى بحث چون به خوبى روشن شد كه: عمر به هيچ وجه من الوجوه قصد خلافت على را نداشته است و بلكه قصد خلافت عثمان را داشته است.حال بايد ديد چرا مستقيما درباره او وصيت نكرد بلكه امر را به شورى گذارد تا بالنتيجه عثمان بيرون آيد؟ اين عمل او داراى چند علت است:
اول: قضيه شورى كسانى را در رديف على قرار داده اقران و امثالى براى او ايجاد كرد.اين سوء تدبير نه تنها على را از حق مسلم خود محروم گردانيد بلكه زبير و طلحه را نيز بعد از قتل عثمان به صدد خلافت انداخت و به آنها جرات داد در مقابلعلى به قيام و مخالفتبرخاسته و حكومت نوپاى او را با جنگ جمل دچار نگرانى كنند.و به دنبال آن جنگ صفين و در اثر آن جنگ نهروان پديد آيد و تروريستهاى ضد على از مخالفان نهروانى او، او را در محراب عبادت از پاى در آورند.
دوم: عمر تخلف على و زبير را از بيعتبا ابوبكر و عواقب و نتائج آنرا ديده بود، و همچنين از طعن و ايراد طلحه به ابوبكر موقعى كه عمر را خليفه خود گردانيده اطلاع داشت (33) ، فلهذا براى جلوگيرى از اين مخالفتها، مخالفين را در يك مجلس به نام شورى جمع نموده و پنجاه شمشير زن بر آنها گماشت تا از خطر مخالفت جلوگيرى نموده و ايشان را مجبور به بيعت و يا اعدام نمايد.و در اينصورت ديگر هيچ سدى در راه خلافت عثمان نخواهد بود.
سوم: عمر، عثمان را كاملا مىشناخت و رفتار او را با مسلمين از آن روز مىديد، فلهذا پيوسته مىگفت: اقوام خود و آل معيط را مىترسم بر امت مسلط كند.و بنابراين از تعيين مستقيم او دريغ نموده، طعن و ملامت را بر سر شورى و تعيين عبد الرحمن فرو ريخت تا قداست و محبوبيتخود را حفظ كند.
چهارم: منتى در صورت ظاهر به دوش اعلام مهاجرين نهاد و ايشان را مجتمع شورى گردانيده و زبان گلايه و شكوه را به روى خود بست.