درس صد و دوم تا صد و پنجم

در تفسير و مفاد من كنت مولاه فعلى مولاه

بسم الله الرحمن الرحيم

و صلى الله على محمد و آله الطاهرين، و لعنة الله على اعدآئهم اجمعين، من الآن الى قيام يوم الدين، و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.

قال الله الحكيم فى كتابه الكريم:

اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا (1) .

«امروز نااميد شده‏اند آنان كه كافر شده‏اند از دين شما! بنابراين از آنها نترسيد، و از من بترسيد! امروز من دين شما را براى شما كامل كردم، و نعمت‏خودم را بر شما تمام نمودم، و راضى شدم كه دين اسلام دين شما باشد» !

ما كه بحمد الله تعالى از بحث در سند حديث ولايت در روز عيد غدير: من كنت مولاه فعلى مولاه فارغ شديم، اينك در معناى مولى و مفاد متن اين حديث، و وجوب اطاعت امت از حضرت مولى الموحدين - عليه صلوات الله و صلوات ملائكته المقربين و انبيائه المرسلين - مى‏پردازيم.

در «مناقب‏» ابن شهر آشوب از ابو الحسن مدائنى روايت كرده است كه معاويه در نامه‏اى به آنحضرت نوشت:

يا ابا الحسن! ان لى فضائل كثيرا: كان ابى سيدا فى الجاهلية و صرت ملكا فى الاسلام، و انا صهر رسول الله، و خال المؤمنين، و كاتب الوحى!

«اى ابو الحسن! من داراى فضيلت‏هاى بسيارى هستم: پدر من در زمان‏جاهليت‏بزرگ قوم بود، و خود من در زمان اسلام پادشاه شده‏ام، و من رابطه خويشاوندى سببى و دامادى رسول الله را با خود دارم، و من دائى مؤمنان هستم (2) ، و من نويسنده وحى رسول خدا مى‏باشم.

فلما قرا امير المؤمنين الكتاب، قال: ابا الفضائل يفخر علينا ابن آكلة الاكباد؟ اكتب يا غلام:

محمد النبى اخى و صنوى و حمزة سيد الشهداء عمى 1

و جعفر الذى يضحى و يمسى يطير مع الملائكة ابن امى 2

و بنت محمد سكنى و عرسى منوط لحمها بدمى و لحمى 3

و سبطا احمد ولداى منها فايكم له سهم كسهمى 4

سبقتكم الى الاسلام طرا على ما كان من فهمى و علمى 2 (3)

فاوجب ولايته عليكم رسول الله يوم غدير خم 6

فويل ثم ويل ثم ويل لمن يلقى الاله غدا بظلمى 7

«چون حضرت امير المؤمنين عليه السلام نامه را خواندند، گفتند: اين پسر خورنده جگرها (هند مادرش كه در روز احد، جگر حضرت حمزه سيد الشهداء با ساير اجزاء مثله‏اش را گردن‏بند كرده، و به گردنش آويخت، و جگر آنحضرت را جويد و خورد) با فضائل مى‏خواهد بر ما افتخار كند؟

اى جوان بنويس براى او:

1- محمد پيامبر برادر من است، و نسبت من با او همچون نسبت دو ساقى است كه از يك ريشه روئيده شده باشد، و حمزه سيد و سالار شهيدان عموى من است. - و جعفر طيار كه پيوسته با فرشتگان در حال طيران و پرواز، روز مى‏كند و شب مى‏كند پسر مادر من است.

3- و دختر محمد مايه آرامش و انس من، و حليله و زوجه من است، كه گوشت او با خون و گوشت من آميخته شده است.

4- و دو نواده دخترى پيامبر، دو پسر من هستند، پس كدام يك از شما سهميه‏اى مانند سهميه من دارد؟ !

5- من در اسلام آوردن از همه شما امت، گوى سبقت را ربودم، با مراتب فهم و علمى كه در همان زمان كودكى داشتم.

6- پس ولايت‏خود را رسول خدا در روز غدير خم براى من بر شما واجب و لازم كرد.

7- پس اى واى، سپس واى، پس از آن واى بر كسى كه فرداى قيامت‏خداوند را با ستم نمودن به من ملاقات كند» !

چون معاويه اين نامه را خواند، گفت: اى غلام آنرا پاره كن! براى آنكه اهل شام آنرا نخوانند و به على بن ابيطالب گرايش پيدا نكنند! (4)

در اين ابيات مى‏بينيم حضرت امير المؤمنين عليه السلام استشهاد به حديث غدير كرده‏اند، و وجوب ولايت‏خود را بر امت، از لفظ من كنت مولاه فعلى مولاه استخراج كرده‏اند، پس ولايت آنحضرت بر همه امت واجب است كه موجب امامت و امارت و استخلاف مى‏باشد.

امت اسلام اين اشعار را از آنحضرت تلقى به قبول كرده‏اند، و همگى بر روايت آن، از آنحضرت تسالم دارند.مطلبى كه هست هر عالمى چند بيتى از آنرادر بحثى كه مورد استشهاد و نظر او بوده آورده است، بعضى از جهت صهريت و بعضى در نسب، و بعضى در سبقت اسلام، و بعضى در ولايت غدير خم.

از علماى معاريف شيعه كسانى كه در كتب خود آورده‏اند، عبارتند از: شيخ مفيد، و كراجكى، و فتال نيشابورى، و ابو منصور طبرسى، و ابن شهر آشوب، و اربلى، و ابن سنجر نخجوانى، و على بياضى، و مجلسى دوم، و سيد عليخان مدنى، و ابوالحسن شريف. و از علماى عامه، بيهقى همه آنرا آورده و گفته است: حفظ اين اشعار براى هر كس كه ولايت على را دارد واجب است، براى آنكه مفاخر على را در اسلام بداند.

و ديگر حافظ زيد بن حسن كندى حنفى، و ياقوت حموى، و محمد بن طلحه شافعى، و يوسف بن محمد مالكى معروف به ابن الشيخ، و سبط ابن جوزى، و ابن ابى الحديد، و محمد بن يوسف كنجى شافعى، و سعيد الدين فرغانى، و شيخ الاسلام حموئى، و ابو الفداء، و محمد بن يوسف زرندى، و ابن كثير شامى، و خواجه پارسا، و ابن صباغ مالكى، و خواندمير، و ابن حجر هيتمى، و متقى هندى، و اسحاقى، و حلبى شافعى، و شبراوى شافعى، و سيد احمد قادين خوانى، و سيد محمود آلوسى، و قندوزى، و سيد احمد زينى دحلان، و محمد حبيب الله شنقيطى مالكى (5) .

و در اشعار حسان بن ثابت ديديم كه چگونه ولايت را به معناى امامت و رهبرى و پيشوائى گرفته است.و بعد از آنكه مى‏گويد:

فقال له قم يا على فاننى رضيتك من بعدى اماما و هاديا

به دنبال آن متفرع مى‏كند:

فمن كنت مولاه فهذا وليه فكونوا له اتباع صدق مواليا

يعنى لازمه ولايت، بودن امامت و هدايت مردم است، و اين دو معنى متلازمان مى‏باشند.

و حسان بن ثابت از اعراب محض بوده (6) ، و در شناسائى لغت و تفسير قرآن، اهل ادبيت در تفاسير و كتب نحويه و بلاغت‏به اشعار او استناد مى‏كنند.آنگاه چگونه متصور است كه اين تفريع را بر غير معناى لغوى و متفاهم عرفى كرده باشد؟ با آنكه قول او حجت و استشهاد به اشعار او، در نزد اهل ادب قاطع عذر است.

و در اشعار كميت نيز ديديم كه از حديث ولايت در روز غدير استفاده رياست و حكومت و امامت كرده است، آنجا كه گويد:

و يوم الدوح دوح غدير خم ابان له الولاية لو اطيعا

چون اين وجوب اطاعت مبتنى بر ولايت، از حديث رسول الله: من كنت مولاه فعلى مولاه استخراج شده است، پس معناى ولايت، و يا به عبارت بهتر لازمه ولايت، وجوب اطاعت است كه مبنى بر رياست و امارت و امامت است.

كميت از شعراى عرب و اصلا عرب و در عربيت اصالت دارد (7) ، و همانند حسان در لغت و عربيت و فهم معانى و آيات قرآن و اشعار و خطبه‏هاى عرب، از كلام او استفاده مى‏كنند، و به عنوان استشهاد دليل مى‏گيرند.

آنگاه چگونه متصور است كه چنين شخصى كه حاق عربيت است، با جلالت و عظمت او در لغت و عربيت عبارتى و يا كلمه‏اى را در جاى خود استعمال نكند، و در جائى ديگر استعمال كند كه هيچوقت استعمال نشده است وقبل از او استعمال نكرده‏اند؟ و اگر بنا بشود استعمال كلمه‏اى در غير معناى حاق و اصلى خود صحيح باشد، براى همه صحيح است، و هر خطيب و شاعرى مى‏تواند بدون نصب قرينه الفاظ را در غير معانى حقيقى خود به كار برد، و در اينصورت لغت و شعر و ادبيت‏به كلى ضايع و فاسد خواهد شد، و ديگر ما براى فهم معانى الفاظ از كلام بلغآء و فصحآء، هيچ راهى نداريم.

و از جمله اشعارى كه از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله در حديث غدير، و دلالت آن بر امامت آنحضرت و وجوب اطاعت امت از آنحضرت دارد، ابيات صحابى معروف و عظيم القدر و جليل المنزلة، و يار با وفاى امير المؤمنين عليه السلام در همه مواطن، و خطيب و بليغ و بزرگ عرب از طائفه خزرج انصار مدينه: قيس بن سعد بن عبادة مى‏باشد، كه شرح احوال و زندگى، و عقل متين، و رويه استوار و گرايش او از بدو امر به اهل بيت عليهم السلام نياز به بحث تاريخى مفصل دارد.

او در هنگامى كه از جنگ جمل مراجعت مى‏كرد، در برابر امير المؤمنين عليه السلام اين اشعار را انشاد كرد:

قلت لما بغى العدو علينا حسبنا الله و نعم الوكيل 1

حسبنا ربنا الذى فتق البص رة بالامس و الحديث طويل 2

و على امامنا و امام لسوانا اتى به التنزيل 3

يوم قال النبى: من كنت مولا ه فهذا مولاه خطب جليل 4

انما قاله النبى على الامة حتما ما فيه قال و قيل 1 (8)

1- «چون دشمن بر ما تعدى و ستم كرد، من گفتم: خدا ما را كافى است، و چه خوب وكيلى است.

2- خداوند كه پروردگار ماست، براى ما كافى است، آن پروردگارى كه ديروز شهر بصره را گشود، و اين داستان شرح طويلى دارد.

3- و على امام ماست، و امام غير ما (همه امت) است، و به اين امامت، قرآن‏نازل شده است.

4- در روزى كه پيغمبر گفت: من كنت مولاه فهذا مولاه، و شان اين حادثه بزرگ بود.

5- اين گفتار را پيغمبر براى امت از روى جد و حتم گفت، به طورى كه جاى گفتگو و بحث در آن نبود» .

در اين ابيات مى‏بينيم كه اين صحابى بزرگوار كه اصلا عرب و بزرگ و سيد و سالار، و فرزند بزرگ و سيد و سالار خزرج: سعد بن عبادة است چگونه على را امام خود و امام ما سواى خود مى‏داند، و آنرا از آيه وارده در قرآن:

يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته كه در پى‏آمد آن رسول خدا فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه استنتاج كرده است.

و عليهذا حتما بايد ولايت‏به معناى امامت، و يا به طور حتم لازمه‏اش امامت‏باشد كه بتوان چنين نتيجه‏اى را گرفت.و بنابراين در حاق لغت عرب، ولايت‏به معناى امامت و پيشوائى، و يا لازمه‏اش آن است.

قصائد و اشعار سيد اسماعيل حميرى در باب ولايت امير المؤمنين بسيار است، و به طور كلى ديوان او را مدائح اهل بيت و مطاعن مخالفان ايشان تشكيل مى‏دهد، و ما براى شاهد چند فقره از ابيات او را در اينجا مى‏آوريم:

و بخم اذ قال الاله بعزمة قم يا محمد فى البرية فاخطب 1

و انصب ابا حسن لقومك انه هاد و ما بلغت ان لم تنصب 2

فدعاه ثم دعاهم فاقامه لهم فبين مصدق و مكذب 3

جعل الولاية بعده لمهذب ما كان يجعلها لغير مهذب 1 (9)

1- «و در غدير خم در وقتى كه خداوند از روى وجوب و عزيمت گفت: اى محمد برخيز در ميان جماعت مردم و خطبه بخوان!

2- و ابو الحسن (على بن ابيطالب) را به عنوان هدايت‏براى قوم خودت نصب كن، و اگر او را نصب نكنى تبليغ رسالت مرا نكرده‏اى!

3- و به دنبال اين امر خداوندى، پيغمبر على را طلب كرد، و قوم را نيز طلب كرد، و على را به عنوان هدايت‏بر آنها نصب كرد، در اين حال مردم دو دسته شدند يك عده تصديق رسول خدا كردند، و يك عده تكذيب آنحضرت را.

4- پيامبر ولايت‏بر مردم را بعد از خود براى وارسته و ستوده اخلاقى قرار داد كه اين چنين نبود كه ولايت را براى غير وارسته و ستوده اخلاق قرار دهد» .

در اين ابيات مى‏بينيم كه حميرى امر به تبليغ ولايت را از طرف خدا به لفظ نصب آورده است.و لفظ نصب كردن فقط مناسبتش با خلافت و امامت است، نه با محبت و نصرت.مى‏گويند: فلان كس را به خلافت و يا به امارت نصب كرد، و نمى‏گويند: به محبت و يا نصرت براى مردم نصب كرد.

اين از جهتى، و از جهت ديگر در بيت چهارم مى‏گويد: ولايت را بعد از خود براى مهذبى جعل كرد.و معلوم است كه اگر ولايت‏به معناى محبت و يا نصرت بود، اختصاص به بعد از او نداشت، بلكه هم در زمان حيات رسول خدا، و هم بعد از او، امت‏بايد على را دوست داشته باشند، و يارى كنند، و ليكن امامت است كه قرارداد آن، بعد از رحلت رسول الله مى‏باشد.

و نيز حميرى گويد:

لقد سمعوا مقالته بخم غداة يضمهم و هو الغدير 1

فمن اولى بكم منكم فقالوا مقالة واحد و هم الكثير 2

جميعا: انت مولانا و اولى بنا منا و انت لنا نذير 3

فان وليكم بعدى على و مولاكم هو الهادى الوزير 4

وزيرى فى الحياة و عند موتى و من بعدى الخليفة و الامير 5

فوالى الله من والاه منكم و قابله لدى الموت السرور 6

و عاد الله من عاداه منكم و حل به لدى الموت النشور 7 (10)

1- هر آينه حقا آنها گفتار رسول خدا را در خمى كه همان غدير بود، در صبحگاهى كه همه را مجتمع مى‏نمود شنيدند.

2- كه فرمود: چه كسى از شما به خود شما اولويتش بيشتر است؟ همه آنها با آنكه بسيار بودند با گفتار واحدى گفتند:

3- تو مولاى ما هستى، و اولويتت‏به ما از ما بيشتر است! و تو هستى كه پيامبر ترساننده از جانب خدا هستى!

4- رسول خدا فرمود: ولى و مولاى شما بعد از من على است، و اوست كه رهبر و راهنماى شما و وزير من است.

5- وزير من است در حيات من و وقت مرگ من، و بعد از من او خليفه من بر شما، و امير شماست!

6- پس پروردگار ولايت آنرا داشته باشد از شما كه ولايت او را دارد، و هنگام مرگ با سرور و شادمانى مواجه شود.

7- و دشمن بدارد خداوند هر كدام از شما را كه او را دشمن بدارد! و در وقت مرگ به او هلاكت‏برسد» .

در اين ابيات، حميرى از گفتار رسول خدا كه من اولى بكم و از من كنت مولاه استفاده خلافت و امارت نموده است.زيرا پس از آنكه رسول خدا از مردم اقرار به اولويت‏خود گرفت و بر آن ولايت على را همانند ولايت‏خود متفرع نمود، از اين تفريع، هدايت و رهبرى و وزارت را در حال حيات و تا وقت رحلت، و خلافت و امارت را بعد از رحلت مترتب ساخت.و معلوم است كه اين معانى و مفاهيم از ولايت فهميده مى‏شود، وگرنه استنتاج و تفرع و ترتب صحيح نبود.

و نيز حميرى گويد:

نفسى فدآء رسول الله يوم اتى جبريل يامر بالتبليغ اعلانا 1

ان لم تبلغ فما بلغت فانتصب النبى ممتثلا امرا لمن دانا 2

و قال للناس: من مولاكم قبلا يوم الغدير؟ فقالوا: انت مولانا 3

انت الرسول و نحن الشاهدون على ان قد نصحت و قد بينت تبيانا 4

هذا وليكم بعدى امرت به حتما فكونوا له حزبا و اعوانا 5

هذا ابركم برا و اكثركم علما و اولكم بالله ايمانا 6

هذا له قربة منى و منزلة كانت لهارون من موسى بن عمرانا 7 (11)

1- «جان به فداى رسول خدا بايد، در آن روزى كه جبرائيل آمد و او را امر كرد كه در تبليغ اعلان و اعلام كند.

2- كه اگر تبليغ نكنى رسالت را تبليغ نكرده‏اى، و بنابراين پيامبر براى امتثال امر خداوندى كه او را بنده خود قرار داده است‏به پا ايستاد.

3- و به مردم در روز غدير در حالى كه مواجه و روبروى آنها بود گفت: كيست مولاى شما؟ ! و آنها گفتند: تو هستى مولاى ما!

4- و تو پيامبرى، و ما همگى شهادت مى‏دهيم بر آنكه نصيحت امت نمودى، و بطور واضح و آشكارا شريعت‏خداوندى را بيان كردى!

5- پيامبر فرمود: اين (على) است، ولى و صاحب اختيار شما پس از من! و من مامور شدم كه به طور حتم و جد، ولايت او را ابلاغ كنم.و بنابراين بايد شما از حزب و جمعيت و در خط مشى او باشيد، و از ياران و كمك كاران او!

6- اين على، احسان و فيضان رحمتش از همه شما بيشتر است، و علم و دانشش افزون‏تر، و ايمان به خدايش زودتر و پيشتر!

7- اين على، نسبت‏به من قرب و منزلتى دارد، همانند قرب و منزلت هارون نسبت‏به موسى بن عمران‏» .

در اينجا نيز حميرى بعد از عبارت من مولاكم و گفتار ايشان كه: انت مولانا جمله و عبارت: اينست ولى شما بعد از من، و عبارت: نسبت همانندى برادرى هارون به موسى بن عمران را براى آنحضرت متفرع مى‏كند، و معلوم است هم ولايت‏بعد از موت، و هم خلافت و وصايت از معانى مستفاده از ولايت‏به معناى امارت و امامت است، نه به معناى محبت و نصرت.

و قاضى تنوخى گفته است: (12) وزير النبى المصطفى و وصيه و مشبهه فى شيمة و ضرائب 1

و من قال فى يوم الغدير محمد و من خاف من غدر العداة النواصب 2

اما اننى اولى بكم من نفوسكم فقالوا بلى ريب المريب الموارب 3

فقال لهم: من كنت مولاه منكم فهذا اخى مولاه بعدى و صاحبى 4

اطيعوه طرا فهو منى بمنزل كهارون من موسى الكليم المخاطب 1 (13)

1- «على بن ابيطالب وزير پيامبر مصطفى و وصى اوست، و در سجاياى اخلاقى و صفات طبيعى شبيه و مانند اوست.

2- و همان كسى است كه در روز غدير، محمد آن كسى كه از مكر و حيله دشمنان فتنه انگيز بيم داشت درباره او گفت:

3- آيا حقا من نسبت‏به نفوس شما اولويتم به شما بيشتر از خود شما نيست؟ ! ايشان گفتند: آرى! همانند گول زدن شخص گرفتار به انديشه فاسد و گمان خطا كه مى‏خواهد طرف خود را به شك و پندار بكشاند.

4- و بنابراين پيامبر گفت: هر كدام از شما كه من مولاى او هستم پس اين برادر من و مصاحب من، بعد از من مولاى اوست!

5- تمام يكايك شما جميعا از او اطاعت كنيد، زيرا كه نسبت او با من همانند نسبت هارون با موساى كليم و مخاطب به خطاب خداست‏» .

و اصل عربيت: قاضى تنوخى كه نسب او نيز به يعرب بن قحطان مى‏رسد (14) در اين ابيات مى‏بينيم كه: بعد از حديث جعل لايت‏به قول رسول خدا: من كنت مولاه، وجوب اطاعت را همانند وجوب اطاعت هارون متفرع كرده است، و اين بدون معنى و مفاد امارت و امامت معنى ندارد.

و سيد مرتضى شريف علم الهدى گويد:

اما الرسول فقد ابان ولاءه لو كان ينفع جائرا ان ينذرا 1

امضى مقالا لم يقله معرضا و اشاد ذكرا لم يشده مغدرا 2

و سنى اليه رقابهم و اقامه علما على باب النجاة مشهرا 3

و لقد شفى يوم الغدير معاشرا ثلجت نفوسهم، و ادوى معشرا 4

قلقت‏بهم احقادهم فمرجع نفسا و مانع انه ان تجهرا 5

يا راكبا رقصت‏به مهرية اشبت‏بساحته الهموم فاصحرا 6

عج‏بالغرى فان فيه ثاويا جبلا تطاطا فاطمان به الثرى 7

و اقر السلام عليه من كلف به كشفت له حجب الصباح فابصرا 8

فلو استطعت جعلت دار اقامتى تلك القبور الزهر حتى اقبرا 9 (15)

1- «اما رسول خدا ولايت على بن ابيطالب را آشكار ساخت، اگر بيم دادن و ترسانيدن از مخالفت آن براى شخص متعدى و ستم‏پيشه ثمرى داشته باشد.

2- رسول خدا گفتارى را انفاذ فرمود كه آن را صريحا و بى‏پرده بدون تعريض و اشاره بيان كرد، و ذكر و نام كسى را به مدح و ثنا با صداى بلند به ميان آورد، كه اين اعلان عالى و بلند از روى خدعه و ايقاع در مهلكه نبود.

3- و رسول خدا گردن‏هاى آن قوم را به سوى على منعطف كرد، و او را به عنوان علم هدايت‏بر در خانه پيروزى و نجات و رستگارى برافراخت و بالا برد و مشهور كرد.

4- و حقا كه روز غدير جماعتى را خوشحال و مسرور كرده، دل آنها را خنك و تازه نمود، و جماعتى را به مرض و درد مبتلا كرد.

5- كه حقدها و كينه‏هاى ديرينه ايشان، آنها را به اضطراب افكند، بطوريكه‏نفس‏هاى خود را در گلو و سينه فرو مى‏بردند، و مانع مى‏شدند كه دردها و ناله‏هاى ايشان ظاهر شود.

6- اى ناقه سوارى كه به ناقه مهريه (16) سوار شده‏اى، و آن ناقه او را مضطربا به حركت درآورده است، و هموم و غموم از اطراف و جوانب به او احاطه كرده است، و بدين جهت‏سر به بيابان گذارده و راه صحرا پيموده است، 7- مرورى بر زمين نجف كن، و در آنجا اقامت كن، چون در آنجا كوهى قرار گرفته است كه بسيط خاك در برابر او سر خضوع فرود آورده، و ساكن و آرام شده است.

8- و به او سلام برسان از ناحيه اين عاشقى كه مدهوش اوست، و پرده‏هاى تاريك ظلمت‏شب از برابر چشم او برداشته شده و صبح تابان بر او نمايان شده و اينك خوب مى‏بيند.

9- و بنابراين اگر من مى‏توانستم محل اقامت‏خود را در اين دنيا در محل آن قبرهاى روشن و تابناك قرار مى‏دادم تا زمان زندگى سپرى شود و در آنجا مقبور و مدفون شوم‏» .

در اين ابيات مى‏بينيم كه فرزند همين خاندان: سيد مرتضى در عين آنكه عشق و بيتابى خود را نسبت‏به ساحت مقدس امير المؤمنين عليه السلام ابراز مى‏دارد، و شكرانه تشيع خود را به بصيرت و بينائى در سپيده صبح و پاره شدن حجاب‏هاى تاريك جهل و جور و تعدى و مرضى كه مانع قبول حق مى‏شود تشبيه مى‏كند، مى‏گويد: آن اظهار و ابراز ولاء رسول خدا، در صورتى كه به شخص جائر و ستم پيشه نفعى داشته باشد، و نيز مى‏گويد: پيامبر با تعريض و در پرده‏گوئى سخن نگفت، و نيز قصد شخصى و خدعه نداشت، و على را به عنوان باب نجات آفتابى كرد، و طائفه‏اى كه كينه‏جو بودند از شدت حقد و حسد، نفس‏ها در سينه‏شان حبس شد، و نتوانستند جهارا ناله سردهند.اينها تمام آثار و خصوصيات نصب امامت است كه از خطبه رسول الله من كنت مولاه فعلى مولاه استفاده مى‏شده است، وگرنه سفارش رسول الله به محبت و يا نصرت آنحضرت كه اين همه پى‏آمدندارد.

سيد مرتضى در عربيت و ادبيات عرب و در لغت آنقدر قوى بود كه گويند: او اصل عربيت است‏به معناى اينكه اعراب كه زبان مادرى آنها عربى است، بايد عربيت را از او ياد بگيرند.

احوالات سيد مرتضى و مجالس او با ابوالعلاء معرى و بحث‏هاى ادبى در كتب تراجم از جمله «روضات الجنات‏» مذكور است.از شيخ عز الدين احمد بن مقبل وارد است كه او گفته است: اگر شخصى سوگند ياد كند كه سيد مرتضى از خود عرب داناتر است‏به علوم عربيت، در نزد من گناه نكرده و سوگند بيجا نخورده است.و از يكى از شيوخ مصر نقل شده است كه او گفته است: سوگند به خدا من از كتاب «غرر و درر» سيد مرتضى بهره‏هائى بردم، و به مسائلى برخورد كردم كه از «كتاب سيبويه‏» و غير آن از كتب نحويه بهره نبردم.و خواجه نصيرالدين طوسى هر وقت نام سيد مرتضى در ضمن درس برده مى‏شد، مى‏گفت: صلوات الله عليه، و به قضاة و مدرسين رو مى‏كرد و مى‏گفت: چگونه من بر سيد مرتضى صلوات نفرستم؟ !

و ابن فتال نيشابورى از شيخ اديب: على بن احمد فنجكردى آورده است:

لا تنكرن غدير خم انه كالشمس فى اشراقها بل اظهر 1

ما كان معروفا باسناد الى خير البرايا احمد لا ينكر 2

فيه امامة حيدر و جماله و جلاله حتى القيامة يذكر 3

اولى الانام بان يوالى المرتضى من ياخذ الاحكام منه و ياثر 4 (17)

1- «مبادا حديث غدير خم را انكار كنى! چون اين واقعه مانند خورشيد در اشراق و لمعان است، بلكه ظاهرتر از آن. - داستانى است كه استناد آن به بهترين مردم جهان: احمد، شناخته شده و قابل انكار نيست.

3- در آن حديث غدير، امامت‏حضرت حيدر و جمال او و جلال او بيان شده، و تا روز قيامت ذكر خواهد شد.

4- سزاوارترين مردم به اينكه ولايت‏حضرت مرتضى را داشته باشد، آن كسى است كه احكام دين را از او بگيرد و براى ديگران نقل كند» .

اين مرد مطلع خبير و اديب و عالم متضلع كه هم عصر با ابن فتال نيشابورى بوده است، نيز در اشعار خود از لفظ مولى، استفاده معناى امامت و مرجعيت در احكام دين را نموده است.

بارى، اين اشعارى كه از بزرگان ادب در اينجا شاهد براى معناى مولى آورديم نمونه‏اى بود از اشعار و قصائد بى‏شمارى كه در طول مدت چهارده قرن، ادبا و فضلاى عربيت درباره غدير و در معناى مستفاد از ولايت‏سروده‏اند.و در اين مقدار نمونه‏اى كه ذكر كرديم ان شاء الله براى اهل فهم و درايت، كفايت است.

اينك بپردازيم به شواهدى كه در قصه غدير وجود داشته، و دلالت‏بر معناى امامت از لفظ ولايت دارد.

اول شاهد و دليل، خود لفظ مولى است كه در حديث آمده است.و مولى از مصدر ولايت است.و ولايت همان جنبه يگانگى بين دو چيز، و از بين رفتن حجاب و مانع و رادعى است كه مانع از اتحاد بين دو چيز مى‏شود.و ما در جلد پنجم از همين مباحث «امام شناسى‏» آورده‏ايم كه: تمام معانيى را كه براى ولايت و مولى نموده‏اند، همگى به يك معنى برمى‏گردد و لفظ ولايت‏براى آن معناى بدون پيرايه و اضافه، وضع شده است.

و راغب اصفهانى در «مفردات‏» خود در ماده ولى گويد: الولاء و التوالى ان يحصل شيئان فصاعدا حصولا ليس بينهما ما ليس منهما. (18) «ولاء و توالى معنايش آنست كه: دو چيز يا بيشتر از دو چيز طورى بشوند كه: بين آن دو چيز غير از حقيقت‏خود آن دو چيز موجود نباشد.يعنى هر چه بين آن دو چيز فاصله باشد بايد از جنس خود آن دو چيز باشد، يا اصلا فاصله نباشد، و آن دو چيز بتمام معنى الكلمة متحد گردند و چيز واحد شوند، و يا اگر هنوز وحدت صورت نداده است‏بايد فاصله از جنس خود آن دو چيز باشد، نه از چيز ديگرى.

اينست معناى ولايت و ولاء و توالى.و جميع مشتقات اين ماده از ولى و مولى و اولى و والى و غيرها داراى همين معناست.و در جميع تصاريف ابواب فعل، نيز همين معنى را دارد.

آنگاه چون لازمه اين حال و اين كيفيت‏حاصله بين دو چيز، نزديكى و قرب است فلهذا در لغت آنرا به معناى قرب معنى كرده‏اند.و چون قرب معنوى همچون قرب حسى داراى مزايا و خواص قرب است‏بنابراين از قرب معنوى نيز به لفظ ولايت تعبير نموده‏اند.و ولآء و توالى را براى قرب نسبى، و قرب دينى، و قرب صداقت و دوستى، و قرب نصرت و يارى، و قرب اعتقادى، و ما شابهها استعاره آورده‏اند.

آنگاه در هر جائى كه معناى ولاى واقعى و رفع حجاب و مانع از جهتى از جهات بين دو چيز موجود بوده است و آنجا مصداق براى تحقق معناى ولآء بوده است، اين كلمه را استعمال كرده‏اند.مثلا در نسبت و قربى كه بين مالك و مملوك است، و آن نسبت‏يك نحوه اتحاد و يگانگى بين آن دو به وجود آورده است كلمه ولايت را به كار برده‏اند و به هر يك از آن دو مولى گفته‏اند، و همچنين در نسبت‏بين آقا و بنده و غلام او استعمال همين كلمه را به همين عنايت نموده‏اند، و در نسبت‏بين منعم و منعم عليه (نعمت دهنده، و نعمت داده شده) و در نسبت‏بين معتق و معتق (آقاى آزادكننده غلام، و غلام آزاد شده به دست آقا) و در نسبت‏بين دو نفر حليف (هم سوگند) و دو نفر عقيد (هم‏پيمان) و بين حبيب و محبوب و بين ناصر و منصور (يارى‏كننده و يارى‏شده) و بين دو نفر ابن عم (پسر عمو) و بين دو نفر جار (همسايه) و بين متصرف در امر و تصرف شده در آن امر، و بين متولى و صاحب اختيار كسى و آن فرد در تحت ولايت اين صاحب اختيار قرار گرفته، و بسيارى از موارد ديگرى بر همين نهج استعمال لفظ مولى را نموده‏اند، وبه هر طرف از اين نسبت مولى مى‏گويند.و از اين بيان به دست مى‏آوريم كه:

اولا استعمال لفظ مولى به هر يك از اين دو نفرى كه در مقابل يكديگر قرار دارند، از باب استعمال كلمه‏اى در دو معناى متضاد نيست و به اصطلاح از اضداد نيست، زيرا مثلا گرچه آزادكننده و آزاد شده، از جهت فاعليت و مفعوليت، در دو جهت تضاد واقع شده‏اند ليكن استعمال كلمه مولى در اين دو معنى به عنايت اين خصوصيات متضاده نبوده است، بلكه به ملاحظه همان نفس ارتباط و اتحادى كه بين ناصر و منصور - به عنايت معناى نصرت كه اين دو را به هم پيوند مى‏دهد - موجود است، مى‏باشد.و اين ربط نصرتى، معناى واحدى است كه مفهوم ناصر را با مفهوم منصور ربط داده است.

و ثانيا استعمال لفظ ولى و مولى و ولايت و مشتقات آنها، در اين همه معانى متعدده كه بعضى به بيست و هفت مورد رسانيده‏اند، از باب استعمال لفظ، در معانى متعدده نيست، بلكه استعمال لفظ در معناى واحد اصلى و حقيقى خود آنست و در اين مصاديق مختلفه از باب تطبيق و انطباق استعمال شده است، بدون لحاظ خصوصيت مورد انطباق.فعليهذا لفظ مولى و ولى و ولايت و ما شابهها كه در اين معانى عديده استعمال مى‏شود از باب اشتراك معنوى است، نه اشتراك لفظى (19) .

تفتازانى در «شرح مقاصد» (20) و قوشجى در «شرح تجريد» (21) و مير سيد شريف جرجانى در «شرح مواقف‏» قاضى ايجى در ص 611 گفته‏اند كه مولى براى‏هفت معنى آمده است: معتق و معتق (آزادكننده و آزادشده) و حليف (هم سوگند) و جار (همسايه) و ابن عم (پسر عمو) و ناصر (يارى‏كننده) و اولى به تصرف (اولى در تصرف نمودن در چيزى) .

و سجستانى عزيزى در كتاب «غريب القرآن‏» (22) و انبارى در «مشكل القرآن‏» (23) براى مولى، هشت معنى ذكر كرده‏اند: عبد (بنده) و سيد (آقا) و صهر (داماد) و ولى (صاحب اختيار) و ابن عم، و جار و حليف و اولى بالشى‏ء (اولى به چيزى) .

و شيخ ابو الفتوح رازى در تفسير خود براى مولى يازده معنى ذكر كرده و براى هر يك از اين معانى شواهدى آورده است و ما عين عبارت او را به جهت اهميت آن در اينجا مى‏آوريم:

«بدانكه مولى در لغت منقسم بود بر يازده قسمت:

مولى آيد به معناى اولى، و او اصل است، و مرجع ديگر اقسام مولى به اوست چنانكه گفته شود.و از شواهد او قوله تعالى:

ماواكم النار هى مولاكم (24) .كافران را گفت: ماواى شما دوزخ است، و دوزخ مولاى شما، يعنى به شما اولى - تر است.و جز اين معنى احتمال نكند.و از شواهد او در شعر، قول لبيد است:

فغدت كلا الفرجين تحسب انه مولى المخافة خلفها و امامها (25)

يعنى اولى بالمخافة.و از ميان اهل لغت در اين خلاف نيست.

دگر به معنى مالك رق باشد، خداوندى كه بنده دارد به ملكيت.و شاهد او قوله تعالى:

ضرب الله مثلا عبدا مملوكا لا يقدر على شى‏ء - الى قوله:

و هو كل على‏مولاه (26) يعنى على مالكه.

و سوم به معناى معتق و چهارم به معناى معتق.و معتق را كه آزادكننده باشد، مولى من فوق خوانند، و آن را كه آزاد كرده بود مولى من تحت‏خوانند.

و همچنين خداوند و بنده را مولى خوانند قبل العتق و اين قسمت دگر باشد.و اين را به شواهد حاجت نيست از معروفى.اين پنج قسم است.

و آنچه به شواهد معتق باشد، شايد قوله تعالى:

ادعوهم لآبائهم هو اقسط عند الله فان لم تعلموا آبائهم فاخوانكم فى الدين و مواليكم (27) .

و ششم به معناى پسر عم باشد چنانكه شاعر گفت‏شعر:

مهلا بنى عمنا مهلا موالينا لا تنبشوا ميتنا ما كان مدفونا (28)

هفتم به معناى ناصر باشد.قال الله تعالى:

ذلك بان الله مولى الذين آمنوا و ان الكافرين لا مولى لهم (29) اى لا ناصر لهم .

هشتم مولاى ضمان جريره باشد چنانكه مردى بنده آزاد كند، و از ضمان جريره و از ولاى او بيزار شود، گويد: از خير و شر او بيزارم.او را سائبة خوانند.او برود به كسى تولا كند، آنكس ضمان جريره او بكند، ولاء ميراث، او را باشد، آنكس را مولى خوانند.

نهم به معناى حليف و هم سوگند باشد، چنانكه شاعر گويد:

موالى حلف لا موالى قرابة و لكن قطينا ياخذون الاتاويا (30) و ديگرى گفت:

مواليكم مولى الولاية منكم و مولى اليمين حابس قد تقسما (31)

دهم به معناى همسايه چنانكه شاعر گفت:

هم خلطونى بالنفوس و الجموا الى اصل مولاهم مسومة جردا (32)

يازدهم به معناى سيد مطاع و رئيس و امام و آنچه در اين سلك رود.

اين جمله اقسام چون تامل كنند همه را معنى راجع به اولى بود، براى آنكه خداوند به بنده، و بنده به خداوند، و آزادكننده به آزادكرده، و آزادكرده به آزادكننده، و همسايه به همسايه، و هم سوگند به هم سوگند، و ناصر به منصور، و پسر عم به پسر عم، و ضامن جريره، و جمله اقسام اينان اولى‏تر باشند به اصحابشان از ديگران كه آن ولايت نباشد، پس درست‏شد كه معنى جمله راجع است‏به اولى و معناى اولى لائق است در اينجا» (33) .

سبط ابن جوزى غير از معناى مالك و بنده قبل از عتق، بقيه اين معانى را كه از ابو الفتوح ذكر كرديم آورده است و مجموعا معانى مولى را ده تا قرار داده و دهمين آنرا اولى گرفته است، و براى هر يك از آنها از آيات قرآن و يا اشعار عرب شواهدى آورده است، و سپس گفته است: «در حديث ولايت غدير از اين معانى عشره هيچكدام صحيح نيست مگر همين معناى دهم كه اولى بوده باشد (34) ، و معناى آن اينست كه من كنت اولى به من نفسه فعلى اولى به «هر كس كه من از اوبه خود او سزاوارترم پس على به او از خود او سزاوارتر است‏» .و به اين معنى حافظ ابو الفرج يحيى بن سعيد ثقفى اصفهانى در كتاب خود مسمى به «مرج البحرين‏» تصريح كرده است، چون او اين حديث را به مشايخ خود اسناد داده است و در آن گفته است: رسول خدا صلى الله عليه (و آله) و سلم دست على عليه السلام را گرفت و گفت: من كنت وليه و اولى به من نفسه فعلى وليه.پس معلوم مى‏شود كه همه معانى راجع به وجه دهم است. و ديگر از شواهد اين معنى قول رسول خداست كه فرمود: الست اولى بالمؤمنين من انفسهم؟ و اين نص صريح است در اثبات امامت او، و لزوم طاعت از او.و همچنين گفتار رسول خدا صلى الله عليه (و آله) و سلم كه: و ادر الحق معه حيثما دار و كيفما دار! «خدايا حق را با على به حركت و گردش در آور هر جا كه على مى‏گردد و حركت مى‏كند، و به هر كيفيتى كه على حركت مى‏كند» ! و اين گفتار از رسول خدا به اجماع امت است.آيا تو نمى‏بينى كه علماء اسلام استنباط احكام طاغيان و متعديان را در واقعه جمل و واقعه صفين از همين حديث نموده‏اند» (35) .

محمد بن طلحه شافعى بعد از ذكر حديث ولايت غدير و شان نزول آيه تبليغ از «اسباب النزول‏» واحدى هفت معنى براى كلمه مولى ذكر كرده است.او گويد: «گفتار رسول خدا در غدير خم: من كنت مولاه فعلى مولاه مشتمل بر لفظ من است و لفظ من براى افاده معناى عموم وضع شده است.و بنابراين مفادش گواهى شود كه: هر كس كه رسول خدا مولاى اوست على بن ابيطالب مولاى اوست.و نيز مشتمل بر لفظ مولى است.و اين لفظ براى معانى عديده‏اى استعمال مى‏شود و در قرآن آمده است.بعضى اوقات به معناى اولى است كه خداوند در حق منافقين مى‏گويد: ماواكم النار هى مولاكم (36) «جايگاه شما آتش است، و آتش مولاى شماست‏» ! يعنى آتش به شما اولى و سزاوارتر است.

و گاهى به معناى ناصر است، خدا مى‏فرمايد:

ذلك بان الله مولى الذين آمنوا و ان الكافرين لا مولى لهم (37) «اينست كه خداوند حقا مولاى كسانى است كه ايمان آورده‏اند، و حقا كافران مولائى ندارند» ، يعنى ناصرى و معينى ندارند.

و گاهى به معناى وارث است، خدا مى‏فرمايد:

و لكل جعلنا موالى مما ترك الوالدان و الاقربون (38) «و براى هر يك، ما موالى قرار داديم از آنچه را كه پدر و مادر و نزديكان از خودشان بعد از مردن باقى مى‏گذارند» .مراد از موالى، وارثان هستند يعنى براى هر يك وارثانى قرار مى‏دهيم.

و گاهى به معناى عصبه است‏يعنى خويشاوندان پدرى.خداوند از قول حضرت زكريا - على نبينا و آله و عليه الصلاة و السلام - مى‏فرمايد:

و انى خفت الموالى من ورائى (39) «من از موالى كه در پشت‏سر دارم مى‏ترسم‏» ، يعنى از عصبه و خويشاوندان پدرى خودم.

و گاهى به معناى صديق و حميم آيد، يعنى دوست و نزديكى كه اهتمام به امر انسان داشته باشد، مانند گفتار خداوند:

يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا (40) . «روزى كه هيچ مولائى نمى‏تواند چيزى را از مولاى ديگر كفايت كند» ، يعنى هيچ دوستى از دوستى، و هيچ نزديكى از هيچ نزديك ديگرى.

و گاهى به معناى سيد و آقائى كه غلام خود را آزاد كند، مى‏آيد.و چون لفظ مولى براى اين معانى مى‏آيد در حديث ولايت غدير، بايد آن را بر كدام يك از معانى حمل كنيم؟ آيا بر معناى اولى حمل كنيم همچنانكه جماعتى آنرا معناى حديث گرفته‏اند؟ و يا به معناى صديق و حميم بگيريم؟ پس معناى حديث اين مى‏شود كه: هر كس كه من اولى و سزاوارتر به او هستم يا ناصر او هستم، يا وارث او هستم، يا عصبه او، و يا حميم او و يا صديق او هستم، پس على نسبت‏به او همينطور است.

و اين گفتار صريح است در اينكه على به منقبتى اختصاص دارد كه بسيار عالى و بلند است، و رسول خدا او را به منزله خود، و مانند نفس خود قرار داده است نسبت‏به تمام كسانى كه كلمه من كه دلالت‏بر عموم مى‏كند بر آن شامل مى‏شود.و بدان كه اين حديث از اسرار گفتار خداوند متعال در آيه مباهله است:

فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم (41) .

«پس بگو (اى پيغمبر به نصاراى نجران در وقت مباهله) بيائيد ما پسران خود را مى‏خوانيم، و پسران شما را مى‏خوانيم! و زنهاى خود را، و زنهاى شما را، و جان‏هاى خود را، و جان‏هاى شما را» !

در اينجا مراد از جان و نفس رسول الله، نفس و جان على عليه السلام است، زيرا كه خداوند متعال در اين آيه، بين نفس رسول خود و بين نفس على مقارنه برقرار كرده است، و هر دو را با ضمير مضاف به رسول خود بيان كرده است.

و در حديث ولايت غدير هم رسول خدا صلى الله عليه و آله براى على عليه السلام آنچه را براى خود بر عهده جميع مؤمنان ابت‏بوده است، ثابت كرده است.چون رسول خدا اولى است‏به مؤمنان، و ناصر مؤمنان است و سيد و سالار مؤمنان است.و هر معنائى را كه لفظ مولى متحمل آنست و مى‏توان از لفظ مولى استخراج نموده و به دست آورد، و آن معنى براى رسول خدا ثابت است، آن را رسول خدا براى على قرار داده است.

و اين مرتبه عالى و درجه بلند و منزله رفيع و مكانت والا رتبه‏اى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را براى على عليه السلام اختصاص داده است، و به غير على نداده است، و به همين جهت روز غدير روز عيد، و موسم سرور براى مواليان على - بن ابيطالب شد» .

آنگاه ابن طلحه مفصلا در شرح اين مطلب سخن به درازا كشانده و بحث مفيد و جامعى نموده است كه در آن از احاديث داله بر مقام و منزلت امير المؤمنين عليه السلام به طور مستوفى ايراد شده است (42) .

و ما سابقا از ابن اثير جزرى در «نهايه‏» ، شانزده معنى براى كلمه مولى نقل كرديم (43) كه مجموعا با معناى اولى هفده معنى گرديده است.علامه امينى براى كلمه مولى مجموعا بيست و هفت معنى بدين ترتيب ذكر كرده است:

1- رب (پروردگار) 2- عم (عمو) 3- ابن عم (پسر عمو) 4- ابن (پسر) 5- ابن اخت (پسر خواهر) 6- معتق (آزادكننده غلام) 7- معتق (غلام آزاد شده) 8- عبد (بنده) 9- مالك (44) مالك) 10- تابع (پيرو) 11- منعم عليه (كسى كه به او نعمت داده شده است) 12- شريك (شريك) 13- حليف (هم سوگند) 14- صاحب (مصاحب و همراه و همنشين) 15- جار (همسايه) 16- نزيل (فرود آمده و سكنى گرفته بر كسى و يا بر قبيله‏اى) 17- صهر (داماد) 18- قريب (نزديك) 19- منعم (نعمت‏دهنده) 20- عقيد (هم‏عهد و هم‏پيمان) 21- ولى (صاحب اختيار) 22- اولى بالشى‏ء (سزاوارتر به چيزى) 23- سيد غير مالك و غير معتق (آقائى كه نه مالك انسان باشد و نه آزادكننده او) 24- محب (دوستدار) 25- ناصر (يارى‏كننده) 26- متصرف فى الامر (تصرف كننده در امرى) 27- متولى فى الامر (صاحب اختيار در امر) .

آنگاه بحثى در لزوم اخذ بعضى از اين معانى در حديث ولايت كرده است كه ما مختصر از آن را مى‏آوريم:

«معناى اول را كه رب باشد نمى‏توان مراد از مولى در حديث رسول الله گرفت، زيرا لازمه آن كفر است.و معناى دوم و سوم تا سيزدهم را نيز نمى‏توان گرفت، زيرا لازمه آن كذب و دروغ است، چون معلوم است كه صحيح نيست‏بگوئيم: هركس كه رسول خدا عموى اوست، يا مثلا معتق اوست، يا مالك اوست، يا شريك اوست، و يا هم‏پيمان و هم‏عهد با اوست، على بن ابيطالب هم عموى او، و يا معتق او، و يا مالك او، و شريك او، و هم‏عهد با اوست، و معناى چهاردهم تا هيجدهم يعنى صاحب و همسايه و وارد بر قبيله و داماد و قريب‏را نمى‏توان مراد از حديث گرفت، چون لازمه‏اش سخافت و كوتاهى معرفى و بى‏ارزش بودن اين خطبه مهم است.

معنى ندارد كه رسول خدا در اين مجتمع عظيم، در بين مسير، و گرماى هوا، امر به توقف كند و دستور بدهد كه آنان كه پيشاپيش رفته‏اند مراجعت كنند، و آنان كه از عقب مى‏رسند بمانند و حركت نكنند، و همه را در يك محلى كه منزلگاه نيست نگهدارد بر اساس وحى خداوندى كه شبيه به تهديد صورت گرفت، و مردم هم كه در رنج‏سفر و در گرماى هوا و نامساعد بودن محل توقف، بطوريكه چون روى زمين براى استماع خطبه مى‏نشستند، نيمى از رداى خود را زير پا، و نيم ديگر را بر سر مى‏انداختند، كه گرما از زمين و از آسمان آنان را به تعب نيفكند، آنگاه منبرى از كوهان‏هاى شتر ترتيب دهند، و پيامبر بر آن منبر بالا رود، و بگويد: چون خبر رحلت مرا خداوند به من اطلاع داده است، لذا اين امر مهم و توقف مردم براى اين جهت است كه مبادا وقتش فوت شود، و مطلبى است كه از نظر دين و دنيا در كمال اهميت، بلكه در اقصى درجه عنايت است، آنوقت مردم را خبر دهد به مطلبى كه هيچ فائده‏اى بر آن مترتب نيست، و در اعلان عمومى آن آنهم بدين كيفيت و خصوصيت هيچ نيازى نباشد.مثل اينكه بگويد: هر كس كه من همنشين او هستم و يا همسايه او و يا وارد بر قبيله و عشيره او و يا داماد او و يا نزديك و قريب به او، على بن ابيطالب همانند من همنشين او و يا همسايه او، و يا وارد بر قبيله او، و داماد و نزديك اوست.

ما اين كار را درباره صاحبان عقل‏هاى ضعيف، احتمال نمى‏دهيم، تا چه رسد درباره صاحب عقل اول و انسان كامل: پيامبر رحمت و خطيب بلاغت.و عليهذا تهمت زشتى است كه ما درباره پيامبر اسلام بعضى از اين معانى را از كلمه مولى نسبت دهيم.

و بنابر فرض آنكه يكى از اين معانى مراد باشد چه فضيلتى براى امير المؤمنين عليه السلام خواهد بود كه در آن محفل عظيم به او تهنيت گويند، و صدا به بخ بخ بلند كنند، و سعد بن ابى وقاص در حديث وارد شده از او، اين فضيلت را بر تمام شترهاى سرخ مو، و يا از تمام دنيا و آنچه در آنست، ترجيح دهد، اگر بنا به فرض عمر نوح را هم به او بدهند، و در اين مدت طولانى از اين شترهاى سرخ مو، و يا ازدنيا و ما فيها بهره‏مند گردد؟ !

و منعم و عقيد، يعنى نعمت‏دهنده و هم‏پيمان، اينها را هم نمى‏توان مراد از مولى در حديث گرفت.زيرا معلوم است كه ملازمه‏اى نيست‏بين اينكه هر كس كه رسول الله منعم او باشد على بن ابيطالب نيز منعم او باشد.و ملازمه‏اى نيست‏بين اينكه هر كس كه رسول خدا با او هم‏عهد و پيمان باشد على عليه السلام هم با او چنين باشد، مگر آنكه بگوئيم: مراد آنست كه هر كه رسول خدا در دين و هدايت و تهذيب و ارشاد و عزت در دنيا و نجات در آخرت منعم اوست، على عليه السلام نيز به مثابه پيامبر منعم اوست، چون قائم مقام او، و حافظ شريعت او، و مبلغ دين او، و اعلان كننده نهج و سنت اوست، فلهذا خداوند دين خود را به او كامل كرده، و نعمت‏خود را تمام نموده است.و در اينصورت با معناى امامت و ولايتى كه ما درصدد اثبات آن هستيم انفكاك ندارد و مساوق با همان جهتى است كه از معناى اولويت و ولايت‏به معناى رياست و صاحب اختيارى استفاده مى‏شود.

و در عقيد بگوئيم: مراد از پيمان، عهدهائى بوده است كه بين رسول خدا و بعضى از قبائل براى صلح و آرامش، و يا براى نصرت آنحضرت منعقد شده است، و امير المؤمنين عليه السلام در اين پيمان‏ها بعد از رسول خدا به منزله پيغمبر خدا هستند كه براى تنظيم سلطنت اسلاميه، و حكومت الهيه، و رفع هرج و مرج، قيام و اقدام نمايند.و در اينصورت نيز با معناى ولايت‏به معناى امامت و رياست عامه الهيه منافات ندارد، و مطلوب در هر حال حاصل است.

و محب و ناصر نيز در هر صورت و بر هر تقدير نمى‏تواند مراد از حديث‏شريف باشد، زيرا كه منظور از من كنت محبه او ناصره فعلى ناصره او محبه اگر اخبار از وجوب محبت و نصرت مؤمنان بر على بن ابيطالب، و يا انشاء اين معنى است، و معنايش اين مى‏شود كه: هر كس من دوستدار او هستم، و يارى‏كننده او هستم، على دوستدار و يار اوست، و يا بر على واجب است كه دوستدار و يار او باشد، در اينصورت لزومى نداشت كه اين اخبار از محبت و نصرت على و يا انشاء وجوب آنها را در حضور جمعيت‏بگويد، و به مستمعان ابلاغ كند، بلكه لازم بود رسول خدا به خود امير المؤمنين عليه السلام اخبار دهد، و يا انشاء وجوب كند.

مگر اينكه مراد از خطبه و استماع توده‏هاى مردم، جلب عواطف و تشديدمحبت آنها به على عليه السلام گردد كه چون بدانند امير المؤمنين در رتبه و درجه پيغمبر اكرم، دوستدار و يار آنهاست، بنابراين بر آنها لازم است از او متابعت كنند، امر او را گردن نهند و هيچگاه در مقام خلاف و رد گفتار او برنيايند.

و چون رسول خدا صلى الله عليه و آله گفتار خود را با جمله من كنت مولاه آغاز كردند معلوم مى‏شود كه بنابراين تقدير، از محبت و نصرت اراده نفرموده است مگر همان - گونه محبت و نصرتى را كه خود نسبت‏به افراد مؤمنين داشته است.فلهذا على عليه السلام هم‏چنين محبتى به مردم دارد، و چنين نصرتى از آنها مى‏نمايد.

و در اينصورت اين نوع از محبت و نصرت همانند محبت و نصرت رسول خدا اختصاص به زعيم دين و دنيا و مالك امور، و دافع از كيان و ناموس آنها و نگهدار بيضه اسلام خواهد داشت، و اين معنى همان معناى اولويت‏به آنها از نفوسشان است كه اگر نباشد، گرگان درنده، و وحوش درهم شكننده، و ايادى اعادى كفر و نفاق، جامعه اسلام را درهم مى‏شكنند، و دست‏هاى عناد از هر سو دراز مى‏شود، غارت‏هاى بنياد بركننده اموال مسلمين را مباح، و نفوسشان را در معرض هلاك، و ناموس و حرم خدا را هتك مى‏نمايند.و ديگر غرض از دعوت و بسط نظام دين از بين مى‏رود.و البته كسى كه در محبت و نصرت تا اين سر حد بايد بوده باشد او خليفه خداوند بر روى زمين و خليفه رسول خدا خواهد بود.و اينست معناى ولايت كبراى الهيه.

و اگر مراد از حديث، اخبار از وجوب محبت و نصرت على بن ابيطالب است‏بر جماعت مؤمنان و يا انشاء اين معنى است، و معنايش اين مى‏شود كه: هر كس كه من دوستدار و يار او هستم او دوستدار و يار على بن ابيطالب است، و يا بر او واجب است كه دوستدار و يار على باشد، در اينصورت اين معنى امر تازه‏اى نبود كه محتاج به خطبه و تشكيل اجتماع مردم بدين نحو بوده باشد، زيرا معلوم است كه چون امير المؤمنين از مؤمنان است، طبق آيات قرآن كريم، مردم او را دوست دارند، و يا بايد دوست داشته باشند.

از اين گذشته اگر مراد از حديث انشاء و يا اخبار از محبت مسلمانان و يا نصرت آنها نسبت‏به امير المؤمنين عليه السلام بود، بايد بفرمايد: من كان مولاى فهو مولى على يعنى هر كس محب و يا ناصر من است‏بايد او محب و ناصر على باشد، در صورتى كه معناى مولى محب و ناصر است نه محبوب و منصور.و بنابراين نمى‏توان معنائى براى اين حديث قائل شد.و شايد به ملاحظه همين هت‏سبط ابن جوزى در «تذكره‏» خود ص 19 گفته است كه: در اين حديث نمى‏توانيم لفظ مولى را بر معناى ناصر حمل كنيم.

و نيز از اين گذشته وجوب محبت و نصرت مسلمين، اختصاص به امير المؤمنين ندارد، بلكه بر مسلمين لازم است كه همه مؤمنين را دوست داشته باشند و آنها را يارى كنند.بنابراين وجه اختصاص امير المؤمنين عليه السلام بدين جهت چيست؟ و اگر از محبت و نصرت، يكدرجه و مرتبه مخصوص از آن اراده شود كه از محبت‏هاى معمولى كه رعايا و امت نسبت‏بهم دارند بيشتر است، مانند وجوب پيروى و اطاعت، و امتثال اوامر و تسليم در برابر فرامين، در اينصورت مرجع اين محبت و نصرت، همان حجيت و امامت است، بخصوص كه نبى اكرم همانند آنرا در حديث‏براى خود بيان كرده و فرمودند: من كنت مولاه فعلى مولاه، و تفكيك بين اين دو مزيت، در كلام واحدى كه داراى سياق واحدى است معنى ندارد.

بارى از اين معانى بيست و هفتگانه كه براى مولى بيان شد تا بحال در بيست و دو معناى آن بحث كرديم، و معلوم شد كه هيچيك از آنها نمى‏توانند مراد و منظور از لفظ مولى در حديث ولايت‏باشند، باقى ماند پنج معناى ديگر:

1- ولى 2- اولى بالشى‏ء (سزاوارتر به چيزى) 3- سيد (آقائى كه مالك بنده و يا آزادكننده بنده نباشد، و بدين لحاظ به او مولى نگويند، بلكه به جهت نفس سيادت و آقائى به او مولى گويند) 4- متصرف فى الامر (متصرف در چيزى) 5- متولى فى الامر (متولى و صاحب اختيار در چيزى) .

اما معناى سيد نيز بايد همان معناى اولى از نقطه‏نظر سيادت دينيه عامه بر امت اسلام باشد، زيرا كه معنى ندارد رسول اكرم صلى الله عليه و آله با آنكه سيادت خودش الهى بود به پسر عم خود سيادتى بدهد كه در آن ظلم و ستم باشد.

و همچنين معناى متصرف در امر بايد تصرف الهى معنوى باشد كه همان مساوق با سيادت الهيه و ولايت‏سبحانيه است.تصرف در امر را بسيارى معناى ولايت‏شمرده‏اند، همچنانكه فخر رازى در تفسير خود از قفال در تفسير آيه مباركه:

و اعتصموا بالله هو مولاكم (45) آورده است كه قفال گفته است: هو مولاكم يعنى سيدكم و المتصرف فيكم يعنى خداوند آقاى شما و متصرف در امور شماست.و نيز سعيد چلبى مفتى روم، و شهاب الدين احمد خفاجى هر دو آنها در تعليقه خود بر تفسير «بيضاوى‏» آورده‏اند، و در «صواعق‏» از معانى حقيقيه مولى شمرده است، و كمال الدين جهرمى نيز در «ترجمه صواعق‏» آورده است، و محمد بن عبد الرسول برزنجى در «نواقض‏» ، و شيخ عبد الحق در «لمعات‏» خود ذكر كرده‏اند.

و بنابراين مراد از اين مولى متصرفى است كه خداوند سبحانه او را برانگيخته است كه متبوع واقع گردد و عالم بشريت را به مدارج و معارج انسانيت و رستگارى رهبرى كند، پس او اولى و سزاوارتر است از غير خود در تصرف در جامعه انسانى.و او بايد يا پيغمبر مبعوثى باشد، يا امام واجب الاطاعة كه از ناحيه آن پيامبر منصوص باشد به امر حضرت خداوندى.

و همچنين معناى متولى امر و صاحب اختيار در امور بايد اينطور باشد تا بتواند از طرف خدا به حق اختيارات مردم را در دست گيرد و آنها را به كمال، هدايت كند.

ابو العباس مبرد متولى امر را از معانى مولى شمرده است، آنجا كه خداوند فرمايد:

بان الله مولى الذين آمنوا (46) يعنى: خداوند متولى امور مردمى است كه ايمان آورده‏اند.آنگاه گفته است كه ولى و مولى يك معنى دارند.و ابو الحسن واحدى در تفسير «وسيط‏» خود، و قرطبى در تفسير خود در آيه شريفه:

بل الله مولاكم (47) آورده‏اند كه مراد از مولى متولى امور است.و ابن اثير در «نهايه‏» ، و زبيدى در «تاج العروس‏» و ابن منظور در «لسان العرب‏» همين معنى را براى مولى ذكر كرده‏اند، و گفته‏اند: از اين قبيل است معناى حديث وارد از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه: ايما امراة نكحت‏بغير اذن مولاها فنكاحها باطل «هر زنى كه بدون اذن متولى در امور خود نكاح كند، آن نكاح باطل است‏» .و در روايتى‏آمده است: بغير اذن وليها يعنى متولى امر خود.

و بيضاوى در سه جاى از تفسير خود: در قوله تعالى:

ما كتب لنا هو مولانا (48) «آنچه خداوند براى ما نوشت، اوست متولى امور ما» ، و در قوله تعالى:

و اعتصموا بالله هو مولاكم (49) «اعتماد و استمساك به خدا كنيد كه اوست متولى امور شما» ، و در قوله تعالى:

و الله مولاكم (50) «و خداوند متولى امور شماست‏» ، آورده است كه مراد از مولى در اين آيات متولى امر است.

و ابو السعود عمادى در تفسير خود در آيه شريفه:

و الله مولاكم (51) «و خداوند مولاى شماست‏» ، و در آيه شريفه:

هى مولاكم (52) «آتش مولاى شماست‏» ذكر نموده است كه مراد از مولى، متولى امر است.و راغب اصفهانى در «مفردات‏» خود نيز همينطور ذكر كرده است.

و از احمد بن حسن زاهد درواجكى در تفسير خود نقل است كه: المولى فى اللغة من يتولى مصالحك فهو مولاك يلى القيام بامورك و ينصرك على اعدائك «مولى در لغت‏به كسى گويند كه متولى مصالح توست، اوست مولاى تو كه به امور تو قيام مى‏كند! و تو را بر عليه دشمنانت‏يارى مى‏نمايد» ! و به همين مناسبت‏به پسر عمو و معتق (آزادكننده بنده) مولى گويند.و پس از اين مولى اسم واقع شد براى كسى كه بر چيزى ثبات و دوام داشته باشد، و از آن جدائى و مفارقت نكند.

و زمخشرى در «كشاف‏» ، و ابو العباس احمد بن يوسف شيبانى در «تلخيص كشاف‏» ، و نسفى در تفسير خود، در قوله تعالى:

انت مولانا (53) «تو هستى مولاى ما» ، و نيشابورى در «غرائب القرآن‏» در گفتار خداوند:

انت مولانا (54) ، و در گفتار ديگر خداوند:

فاعلموا ان الله مولاكم (55) «پس بدانيد كه خداوند مولاى‏شماست‏» و در گفتار ديگر خداوند:

هى مولاكم (56) «آتش است مولاى شما» در همه اين موارد گفته‏اند: مراد از مولى متولى امر است.

و بر همين نهج‏سيوطى در «تفسير جلالين‏» در آيه شريفه:

انت مولانا (57) «تو هستى مولاى ما» ، و در آيه شريفه:

فاعلموا ان الله مولاكم (58) و در آيه شريفه:

قل لن يصيبنا الا ما كتب الله لنا هو مولانا (59) .

«بگو (اى پيغمبر) به ما هيچ گزندى از جانب كفار نمى‏رسد مگر آنچه خداوند براى ما مقدر نموده است.اوست مولاى ما» ، - يعنى متولى امرنا - مشى كرده و مولى را به معناى متولى و صاحب اختيار و مدبر امور گرفته است.

اين بحثى بود كه در اطراف معانى عديده مولى شد، و دانسته شد كه: در حديث‏شريف ولايت غير از معناى رياست كليه و امامت الهيه و صاحب اختيارى امت اسلام همانند پيامبر اعظم نمى‏تواند معنائى داشته باشد.

علاوه بر اين، آنچه ما به صدد آن مى‏باشيم آنست كه: بعد از خوض در بطون لغت عرب و مجاميع ادب و جوامع عربيت آنچه به دست مى‏آيد، آنست كه: حقيقت معناى مولى، اولى به شى‏ء يعنى سزاوارتر به چيز است، و معنائى غير از اين ندارد، و همه معانى به اين معنى بازگشت مى‏كنند.و اين معناى اولويت در همه معانى ملحوظ بوده، و در هر يك به نوع عنايت‏خاصى استعمال شده است.

و عليهذا مولى فقط يك معنى دارد و بس، و آن سزاوارتر و اولى است.و اين اولويت‏به حسب استعمال در هر موردى تفاوت مى‏كند.و قبل از ما اين نظريه را ابن بطريق كه از اعلام طائفه شيعه در قرن ششم است در كتاب «عمده‏» خود بيان كرده، و كم و بيش اين معنى از بسيارى از علماء اهل سنت در وقتى كه معناى مولى را نموده‏اند استفاده مى‏شود.

و يكى از ادله آنكه معناى اول و متبادر به ذهن از لفظ مولى، اولى بشى‏ء است‏خبرى است كه مسلم در «صحيح‏» خود از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده‏است كه آنحضرت فرمودند: لا يقل العبد لسيده مولاى: «بنده به آقاى خودش نگويد: مولاى من‏» ! و در حديث ابى معاويه اين جمله را اضافه دارد كه: فان مولاكم الله «به علت اينكه مولاى شما خداست‏» .و اين خبر را بسيارى از ائمه حديث در تاليفات خود آورده‏اند (60) .

شيخ ابو الفتوح رازى گويد: در حديث من كنت مولاه فعلى مولاه از معانى وارده در كلمه مولى هيچ احتمال نكند، جز اولى يا سيد مطاع چنانكه اخطل گويد عبد الملك مروان را.و اخطل ترسا بود، ممكن نيست كه بر او حواله توان كردن كه او را غرضى بوده است‏يا ميلى به اين مذهب و اين جماعت.و ممدوح وى آنست كه در عداوت اهل البيت علم بود، مى‏گويد:

فما وجدت فيها قريش لاهلها اعف و اوفى من ابيك و امجدا 1

و اورى بزنديه و لو كان غيره غداة اختلاف الناس اكدى و اصلدا 2

فاصبحت مولاها من الناس كلهم و احرى قريش ان يجاب و يحمدا 3

1- «طائفه قريش براى خلافت كسى را كه اهليت‏براى آن را داشته باشد غير از پدرت (مروان حكم) عفيف‏تر و كثير الوفاتر كه بهتر حق را از موردش بستاند و به اهلش برساند، و عزيزتر و رفيع‏تر نيافتند.

2- او با هر دو آتش گيرانه‏اى كه در دست داشت آتش را از اعماق بيرون آورد، و اگر هر آينه غير از او كسى ديگر خليفه مى‏شد دوران اختلاف مردم به محروميت‏هاى بيشتر و آوازه‏هاى بدون محتوى منجر مى‏شد.

3- و اينك تو (عبد الملك بن مروان) در حالى هستى كه مولا و سيد و پيشواى خلافتى براى جميع مردمان! و سزاوارترين فرد از افراد قريش مى‏باشى كه به نداى تو لبيك مى‏گويند، و تو را مورد تمجيد و تحسين و تحميد قرار مى‏دهند» !

و على اى حال به لفظ مولى، سيد و اولى خواست (61) .

و از جمله ابياتى كه صراحت در امامت و امارت امير المؤمنين عليه السلام دارد، و ازلفظ مولى استفاده مى‏شود ابيات عمرو بن عاصى است كه چون معاويه به او نامه مى‏نويسد و بر عليه امير المؤمنين و حمايت از خودش او را از محل اقامه‏اش در فلسطين به سوى خود در شام دعوت مى‏كند، او در جواب، قصيده‏اى مفصل در مقام و منزلت و امارت و امامت امير المؤمنين عليه السلام مى‏گويد، و آنرا براى معاويه مى‏فرستد، و مى‏خواهد بفهماند كه تو مرا براى يارى خودت با چنين شخصيتى مواجه مى‏كنى! و نتيجه و بهره من از اين دعوت بايد چيز بزرگ و با ارزشى باشد نه چيز كوچك و كم‏اهميت.و از جمله ابيات اين قصيده كه شاهد بر مقام ماست اين ابيات است:

و كم قد سمعنا من المصطفى وصايا مخصصة فى على 1

و فى يوم خم رقى منبرا و بلغ و الصحب لم ترحل 2

فامنحه امرة المؤمنين من الله مستخلف المنحل 3

و فى كفه كفه معلنا ينادى بامر العزيز العلى 4

و قال: فمن كنت مولى له على له اليوم نعم الولى 5 (62)

1- «و چه بسيار سفارش‏ها و وصيت‏هائى را كه درباره على بن ابيطالب كه اختصاص به او داشت ما از مصطفى شنيديم.

2- و در روز غدير خم پيامبر بر منبر بالا رفت و تبليغ على را نمود در حالى كه اصحاب آنحضرت كوچ نكرده بودند.

3- و مقام امارت و رياست مؤمنان را به او عطا نمود، از طرف خداوندى كه قراردهنده جانشين است، و آن خداوند اين مقام امارت را به امير المؤمنين عليه السلام عطا كرد.

4- و دست على در دست رسول خدا بود، كه به طور اعلان و آشكارا به امر خداوند عزيز و بلندمرتبه ندا مى‏كرد:

5- و چنين گفت كه: هر كس من مولاى او هستم در امروز على بن ابيطالب‏براى او ولى خوب و شايسته‏اى است‏» .

و شاعر معروف عرب و عربيت ابو تمام: اديب قرن دوم و سوم در اين موضوع چنين گويد:

و يوم الغدير استوضح الحق اهله بضحيآء لا فيها حجاب و لا ستر 1

اقام رسول الله يدعوهم بها ليقربهم عرف و يناهم نكر 2

يمد بضبعيه و يعلم انه ولى و مولاكم فهل لكم خبر 3

يروح و يغدو بالبيان لمعشر يروح بهم غمر و يغدو بهم غمر 4

فكان لهم جهر باثبات حقه و كان لهم فى بزهم حقه جهر 5 (63)

1- «و در روز غدير حق مى‏خواست‏براى اهلش واضح شود در روز روشن آفتاب برآمده كه در آن هيچ حجاب و پرده‏اى نبود.

2- رسول خدا على را بر پا داشت، و مردم را در آن روشنائى فراخواند، تا اينكه شايستگى و پسنديدگى به آنها نزديك شود، و زشتى و بدى از آنها دور گردد.

3- دو بازوى على را به بالا مى‏كشيد، و مردم را اعلام مى‏نمود كه اوست ولى خدا و مولاى شما! پس آيا شما چنين علم و اطلاع حاصل از مشاهده را داريد؟ !

4- پيامبر با بيان و وضوح، شب و صبحگاه به جماعتى رفت و آمد داشت كه شبانگاه آنها در ظلمت‏شديد فرو مى‏رفتند، و صبحگاه نيز در ظلمت‏شديد فرو مى‏رفتند.

5- و آن جماعت چنان بودند كه براى اثبات حق على و اعتراف به آن، سخن خود را بلند و آشكارا كردند، همچنانكه براى گرفتن و ستردن حق على نيز سخن بلند كرده و آشكارا نمودند» .

و عبدى كوفى از شعراء اهل بيت و معاصر حضرت صادق عليه السلام در ضمن قصيده‏اى طولانى چنين گويد:

و كان عنها لهم فى خم مزدجر لما رقى احمد الهادى على قتب 1

و قال و الناس من دان اليه و من ثاو لديه و من مصغ و مرتقب 2

: قم يا على فانى قد امرت بان ابلغ الناس و التبليغ اجدربى 3

انى نصبت عليا هاديا علما بعدى و ان عليا خير منتصب 4

فبايعوك و كل باسط يده اليك من فوق قلب عنك منقلب 5

عافوك لا مانع طولا و لا حصر قولا و لا لهج‏بالغش و الريب 6

و كنت قطب رحى الاسلام دونهم و لا تدور رحى الا على قطب 7

و لا تماثلهم فى الفضل مرتبة و لا تشابههم فى البيت و النسب 8 (64)

1- «و چون حضرت احمد كه هادى امت است در خم بر روى كوهان‏هاى شتر بالا رفت، افرادى از آن جماعت‏بودند كه پيوسته مى‏خواستند خلافت را از على منع و طرد كنند و به دور افكنند.

2- و در حالى كه بعضى از آن جماعت‏به پيامبر نزديك بودند، و بعضى در كنار آنحضرت سكنى گزيده بودند، و بعضى گوش فرا مى‏دادند، و بعضى انتظار وقوع حادثه‏اى را داشتند، پيغمبر صلى الله عليه و آله گفت:

3- بپاخيز اى على! زيرا كه من مامور شده‏ام به اينكه تبليغ كنم و به مردم برسانم، و تبليغ براى من سزاوارتر است.

4- من على را به عنوان هدايت و علم رهبرى بعد از خودم نصب كردم و بدرستى كه على بن ابيطالب بهترين فرد پسنديده و انتخاب شده و گزيده شده براى منصب امامت است.

5- پس آن جماعت‏با تو (اى على) بيعت كردند و هر يك از آنها دست‏خود را براى بيعت‏به سوى تو دراز كرد، و ليكن اين بيعت از فراز دل و قلب بود نه از درون آن، و خواسته آنان از تو منقلب و به سوى غير تو منعطف و متوجه بود.

6- ايشان تو را از هر بدى و علت و ناپاكى مبرا و منزه مى‏دانستند، نه ازجهت‏سعه و قدرت تو منعى بود، و نه از جهت گفتار و سخن تو كوتاهى و ضعفى بود، و نه از جهت تحريض و اصرار به غش و خيانت و شك و تهمت متهم بودى!

7- تو اى على قطب آسياى اسلام و محور گردش آن بودى نه ايشان، و هيچگاه چرخ آسيا بدون قطب نمى‏گردد.

8- نه در فضيلت و شرف هم رتبه ايشان بودى! و نه در اصالت‏خاندان و نسب شبيه آنان بودى‏» !

بارى اينها همه شواهدى است كه معناى مولى، امام و پيشوا و حاكم بر مقدرات مردم و صاحب اختيار امور دنيوى و اخروى آنان از جانب حضرت حق تعالى است.يعنى آن كه به مقام فناء فى الله رسيده و بين او و حضرت حق در سير مراتب تقرب، هيچ بعد و فاصله‏اى نمانده است، تمام حجاب‏ها و فاصله‏هاى ظلمانى و نورانى برداشته شده است، و اينست‏حقيقت ولايت كه همان مقام عبوديت‏حقه حقيقيه و آخرين درجه سير از كمالات بشر است.

و غير از امير المؤمنين عليه السلام و شعراى هم عصر رسول خدا و هم عصر با ائمه طاهرين - سلام الله عليهم اجمعين - كه تا به حال ياد كرديم بسيارى از بزرگان فضل و فضيلت و بلاغت و ادب و عربيت هستند كه يا در زمان ائمه عليه السلام بوده و يا بعد از ايشان آمده‏اند و درباره غدير و ولايت و فضايل و محاسن و مناقب امير المؤمنين عليه السلام - كه متخذ از معناى مولى و مستفاد و مستنبط از احاديثى است كه در آنها كلمه ولايت و يا مولى بكار رفته - اشعارى سروده‏اند كه در بين اهل عربيت، كلام و شعر ايشان مورد اتفاق و اجماع است، همانند دعبل خزاعى، و امير ابو فراس، و حسين بن حجاج، و حمانى كوفى، و شريف علم الهدى سيد مرتضى، و شريف سيد رضى، و ابن رومى، و صنوبرى، و مفجع، و صاحب بن عباد، و ناشى صغير، و ابن علوية، و ابن حماد، و ابن طباطبا، و ابن عودى نيلى و جوهرى، و زاهى، و تنوخى، و صولى نيلى، و ابوالعلا سروى، و مهيار، (65) و فنجكردى، و ابو الفرج رازى. و ما از بعضى از همين بزرگان نيز اخيرا ياد كرديم، وبرخى از ابيات رشيق و عالى المضمون آنان را به عنوان شاهد آورديم.آيا كسى مى‏تواند در معانى كلمات اين اعلام كه بعضى از آنها را اصل و اصول عربيت دانسته‏اند شك نمايد؟

بحث دقيق در معناى مولى و اولى

بايد دانست كه بسيارى از مفسران عامه در تفسير آيه وارده در سوره حديد:

فاليوم لا يؤخذ منكم فدية و لا من الذين كفروا ماواكم النار هى مولاكم و بئس المصير (66) ، «پس در امروز از شما عوض و فدا (كه بدهيد و برهيد از آتش دوزخ) قبول نمى‏شود و نه از كسانى كه كافر شده‏اند، ماواى شما آتش است، آن آتش مولاى شماست و بد بازگشتى است‏» گفته‏اند: معناى مولى در اينجا اولى است، يعنى آتش به شما سزاوارتر است، و اولويت دارد.از جمله اين افراد كلبى و زجاج و فرآء و ابو عبيده است. (67) ابو عبيده: معمر بن مثنى بصرى متوفى در سنه 210 است كه بنا به قول بسيارى از اعلام عربيت همانند سيد مرتضى علم الهدى، و اخفش اوسط: سعيد بن مسعدة، و ابن قتيبه، و ثعلب: احمد بن يحيى، و ابو بكر انبارى، و شهاب الدين احمد خفاجى، ابو عبيده در اين معنى استشهاد به بيت لبيد بن ربيعه كرده است، و همگى در بيت لبيد اتفاق دارند كه مراد از مولى، اولى مى‏باشد.و ما اخيرا شعر لبيد را از «تفسير ابو الفتوح‏» آورديم.و اينك از خود «ديوان لبيد» با چند بيت قبل از آنرا مى‏آوريم تا مطلب خوب روشن شود:

و تضى‏ء فى وجه الظلام منيرة كجمانة البحرى سل نظامها 1

حتى اذا انحسر الظلام و اسفرت بكرت تزل عن الثرى ازلامها 2

علهت تردد فى نهآء صعائد (68) سبعا تؤآما كاملا ايامها 3

حتى اذا يئست و اسحق حالق لم يبله ارضاعها و فطامها 4

و توجست رز الانيس فراعها عن ظهر غيب و الانيس سقامها 5

فغدت كلا الفرجين تحسب انه مولى المخافة خلفها و امامها 6 (69)

اين قصيده مجموعا هشتاد و هشت‏بيت است، و در اين چند بيتى كه ما در اينجا ذكر كرديم، وصف يك گاو وحشى زيبائى را در غايت‏حسن و لطافت مى‏كند كه بچه او را شكار كرده‏اند و او در فراق گوساله‏اش از ترس آدميان متحير و سرگردان، روزها و شب‏ها به دنبال بچه‏اش در بيابان‏ها مى‏گردد، و آنقدر ترس و وحشت او را گرفته است كه جهت‏خاصى براى دهشت و ترس او نيست، بلكه جلو و عقب او هر كدام به تنهائى مولاى مخافت است‏يعنى اولويت‏به ترس دارند.

1- آن گاو سپيد رنگ، در اول شب همانند لؤلؤ دريائى كه در يك رشته كشيده و بند كرده شده، و اينك رشته پاره شده و دانه‏هاى لؤلؤ متفرق و مشتت‏به روى زمين ريخته‏اند، در نقاط مختلف دشت، درخشان است، از اين طرف به آن طرف مى‏رود، و در هر نقطه نور مى‏دهد و درخشش دارد.

2- و همينطور است تا وقتى كه تاريكى برطرف مى‏شود و خود را در سفيدى صبح طالع مى‏نگرد، در اول روز مى‏آيد در حالى كه پاهاى خود را از خاك‏هاى مرطوب برداشته و در جستجوى بچه است.

3- از فقدان بچه خود پيوسته جزع و فزع مى‏كند، و در آب‏هاى بالا آمده مكان صعائد هفت‏شبانه روز كامل تردد مى‏كند و گردش دارد كه شايد طفل خود را پيدا كند.

4- و آنقدر مى‏گردد تا مايوس مى‏شود، و پستان‏هاى پر از شير او كم‏شير مى‏گردد، و اين كم شيرى به واسطه سپرى شدن دوران شير دادن، از رضاع و از شير باز گرفتن نيست (بلكه به علت اندوه از بچه است) .

5- در اين حال صداى خفيف انسانى را احساس مى‏كند بدون مشاهده انسانى، بلكه از وراء حجاب و مانع، و به وحشت و ترس مى‏افتد زيرا كه انسان مايه دهشت اوست، انسان است كه او را مى‏گيرد و صيد مى‏كند.

6- و چنان مى‏ترسد، كه نمى‏داند و تشخيص نمى‏دهد كه كدام يك از دو شكاف و فاصله ميان دست‏ها و پاهاى او سزاوارتر و اولى به ترس است، جانب جلو و يا جانب عقب (يعنى وحشت او به اندازه‏اى است كه جهت‏خطر و آمدن انسان را نمى‏فهمد، بلكه خود را از جميع جوانب در خطر مى‏بيند)» .