درس هشتاد و سوم تا نودم

«تفسير آيه و اذ بوانا لابراهيم مكان البيت‏»

بسم الله الرحمن الرحيم

و صلى الله على محمد و آله الطاهرين، و لعنة الله على اعدائهم اجمعين، من الآن الى قيام يوم الدين، و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.

قال الله الحكيم فى كتابه الكريم:

و اذ بوانا لابراهيم مكان البيت ان لا تشرك بى شيئا و طهر بيتى للطائفين و القائمين و الركع السجود و اذن فى الناس بالحج‏ياتوك رجالا و على كل ضامر ياتين من كل فج عميق ليشهدوا منافع لهم و يذكروا اسم الله فى ايام معلومات على ما رزقهم من بهيمة الانعام فكلوا منها و اطعموا البائس الفقير ثم ليقضوا تفثهم و ليوفوا نذورهم و ليطوفوا بالبيت العتيق ذلك و من يعظم حرمات الله فهو خير له عند ربه و احلت لكم الانعام الا ما يتلى عليكم فاجتنبوا الرجس من الاوثان و اجتنبوا قول الزور . (1)

«(و ياد بياور اى پيغمبر) زمانى را كه ما مكان بيت الله الحرام را براى ابراهيم مهيا و آماده نموديم، اينكه هيچ چيزى را شريك من قرار مده! و اين بيت مرا براى طواف كنندگان و قيام كنندگان به نماز و براى ركوع كنندگان، سجده كنندگان پاك و پاكيزه گردان.

و در ميان مردم اعلان و اعلام حج كن، تا اينكه به سوى تو پيادگان و بر هرشتر لاغرى (كه از بعد سفر و رنج مسافت، ضعيف و لاغر شده است) رهسپار گردند، آن شترانى كه از راه دور و مسافت درازى مى‏آيند، به جهت اينكه مردم بهره‏ها و منفعت‏هاى خود را مشاهده كنند و در آنها حضور يابند، و اسم خدا را در ايام معلومه و مشخصه به ياد و زبان آورند، بر آنچه از چهار پايان غير قادر بر تكلم (شتر، گاو، گوسفند) روزى ايشان كرده است، پس شما از آن چهار پايان بخوريد! و به گرسنه فقير در شدت و سختى بخورانيد!

و سپس بايستى از احرام بيرون آيند، آلودگى‏ها و چرك و پليدى را از خود دور كنند، و بايد به نذرهاى خود وفا كنند، و بايد گرداگرد خانه و بيت الله قديمى طواف نمايند.

اينست اى پيامبر كه هر كس چيزهاى محترم خدا را بزرگ و معظم بدارد، براى او پسنديده است در نزد پروردگارش.و چهار پايان بر شما حلال شد، مگر آنچه را كه براى شما خوانده مى‏شود.پس بنابر اين از رجس و پليدى از بت‏ها دورى گزينيد! و از گفتار دروغ و كلام باطل و ناروا پرهيز كنيد» !

بارى، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پس از انجام طواف و سعى و بيان حكم تمتع براى تمام كسانيكه با خود هدى نياورده بودند، با جميع متعلقان و دختر گرامى خود حضرت زهراء سلام الله عليها، و با اولاد صغار آن بى‏بى عالم كه در آن سفر در معيت مادر خود بوده‏اند: حضرت امام حسن و امام حسين و زينب و ام كلثوم عليهم السلام كه به ترتيب عمرشان در حدود هشت‏سال و هفت‏سال، و كمتر از اين مقدار بود، و با جنين او: حضرت محسن عليه السلام كه بر حسب قرائن در زمان حج، بى بى حامل به او بودند، به ابطح كه در مشرق مكه است آمدند، و اين چند روزى را كه تا زمان حج مانده است در آنجا توقف كردند.

و بنا بر آنكه در روز يكشنبه چهارم ذوالحجة وارد مكه شده باشند، چهار شب ديگر در مكه توقف كردند، (2) و در روز هفتم كه آن را يوم الزينة گويند به جهت زينت كردن شترهاى هدى به روپوش‏ها، خطبه‏اى خواندند (3) ، و در روز هشتم كه روزترويه است نيز خطبه‏اى ايراد كردند و مردم را به كيفيت عمل به مناسكشان آگاه كردند (4) ، و در روز پنجشنبه هشتم كه ترويه است قبل از زوال شمس و يا بعد از آن به طرف منى حركت كردند، و دستور دادند كه در همين روز تمتع كنندگان، به احرام حج از مكه محرم شوند و لبيك گويان به جانب منى بروند. (5)

و بنا بر اين غير از خود حضرت رسول اكرم و حضرت امير المؤمنين عليهما السلام و كسانى كه با خود هدى آورده بودند، جميع تمتع كنندگان از روز چهارم كه به دستور آن حضرت از احرام بيرون آمده بودند تا روز هشتم (ترويه) محل بودند، و در اين روز محرم شده و به صوب منى رهسپار شدند.

رسول خدا به منى آمدند، و نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را در منى بجاى آوردند، و تا به صبح در منى توقف كردند، و نماز صبح روز نهم را كه روز عرفه است نيز در منى بجاى آوردند، و سپس عازم عرفات شدند، و در اين مسئله هيچ خلافى نيست كه رسول خدا اين پنج نماز را در منى انجام دادند.و حتى كسانى كه تصريح كرده‏اند كه رسول خدا بعد از زوال شمس در روز ترويه حركت كردند، نيز تصريح كرده‏اند كه نماز ظهر را در منى بجا آوردند. (6)

و بر همين اساس و بر اصل رواياتى كه از اهل البيت عليهم السلام وارد است، مستحب مؤكد است كه حجاج از مكه يكسره به عرفات نروند، بلكه شب عرفه را در منى بيتوته كنند، و صبح روز عرفه به جانب عرفات رهسپار گردند.

صبح روز عرفه پس از آنكه آفتاب طلوع كرد، آن حضرت به جانب عرفات حركت كردند، و دستور داده بودند كه چادرشان را در نمرة (7) برافرازند.

قريش چون خود را اهل حرم مى‏دانستند، فلهذا در حال حج از مشعر الحرام كه داخل حرم است‏بيرون نمى‏رفتند، و وقوف خود را در مشعر مى‏گذاردند، و مى‏گفتند: وقوف به عرفات كه خارج از حرم است‏براى غير قريش است، و روى اين‏مبنى چون رسول خدا از منى حركت كردند، هيچ شكى نداشتند در اينكه رسول خدا كه از قريش است در مشعر وقوف خواهد نمود، ولى اين پندارشان غلط در آمد، و رسول خدا يكسره از منى به عرفات آمدند و در قبه و چادر خود كه از مو بود و در نمرة سرزمين عرفات نصب شده بود وارد شدند (8) و طبق آيه قرآن:

ثم افيضوا من حيث افاض الناس و استغفروا الله ان الله غفور رحيم (9) آيه 199، از سوره 2: بقره) .

«و سپس افاضه كنيد، و كوچ كنيد از همانجائى كه مردم كوچ مى‏كنند، و از خدا طلب غفران و آمرزش كنيد! كه خداوند آمرزنده و مهربان است‏» ، وقوف را در عرفات قرار داده و از آنجا به مشعر الحرام و سپس به منى براى انجام مناسك منى حركت كردند.

بارى، رسول خدا در عرفات در چادر خود بودند تا موقع زوال شمس فرا رسيد، ناقه قصواء (10) خود را طلبيده، و بر آن سوار شدند و تا وسط وادى عرفات آمدند، و مردم را مخاطب قرار داده و اين خطبه را ايراد كردند:

ان دماءكم و اموالكم حرام عليكم، كحرمة يومكم هذا، فى شهركم هذا، فى بلدكم هذا، الا كل شى‏ء من امر الجاهلية موضوع تحت قدمى، و دماء الجاهلية موضوعة، و ان اول دم اضع من دمائنا دم ابن ربيعة بن الحارث - و كان‏مسترضعا فى بنى سعد فقتله هذيل - .

و ربا الجاهلية موضوع، و اول ربا اضع ربانا ربا العباس بن عبد المطلب فانه موضوع كله. (11)

و اتقوا الله فى النساء فانكم اخذ تموهن بامانة الله و استحللتم فروجهن بكلمة الله، و لكم عليهن ان لا يوطئن فرشكم احدا تكرهونه، فان فعلن ذلك فاضربوهن ضربا غير مبرح! و لهن عليكم رزقهن و كسوتهن بالمعروف.

و قد تركت فيكم ما لن تضلوا بعدى ان اعتصمتم به: كتاب الله (12) !

و انتم تسالون عنى فما انتم قائلون؟ !

قالوا: نشهد انك قد بلغت و اديت و نصحت!

فقال باصبعه السبابة، يرفعها الى السماء و ينكتها على الناس: اللهم اشهد! اللهم اشهد! اللهم اشهد! ثلاث مرات. (13)

«همانطوريكه امروز شما كه روز عرفه است روز محترمى است، و اين ماه ذى الحجه شما ماه محترمى است، و اين شهر و بلده شما كه مكه است‏شهر محترمى است، و حرام است در اين روز و اين ماه و اين شهر محرمات الهيه، همينطور خون‏هاى شما، و مال‏هاى شما بر شما محترم است، و ريختن خونهايتان و بردن مالهايتان بر يكديگر حرام است! آگاه باشيد! تمام امور و سنت‏هاى جاهليت را من در زير گام خود نهادم، و خون‏هائى كه در جاهليت ريخته شده، همگى زير قدم نهاده شده، و قصاص ندارد.و اولين خونى را كه من قصاصش را ساقط كردم از خون‏هاى ما كه در جاهليت ريخته شد، خون پسر ربيعة بن حارث بن عبد المطلب است، - و او رفته بود تا از طائفه بنى سعد دايه‏اى طلب كند، او را طائفه هذيل به قتل رسانيده‏اند - (و چون مسلمان نبوده است قصاص ندارد گرچه پسر عموى پيغمبر بوده است) و رباهائى كه در جاهليت تعهد به آن شده است، همگى را از اعتبار انداختم، و اولين ربا و منفعت پولى را كه از اعتبار انداختم و زير قدم خود قرار دادم، رباهائى است كه عموى من عباس بن عبد المطلب از مردم مى‏خواهد، تمام اين منفعت پول‏ها و رباها را ساقط كردم.

اى مردم تقواى خدا را پيشه سازيد درباره نگاهدارى و حمايت از زنان! زيرا كه شما به امانت‏خدا آنها را به حباله نكاح خود در آورديد! و به نام خدا و كلمه خدا آميزش و مواقعه با آنان را بر خود حلال كرديد!

و حق شما بر ايشان آن است كه هيچكس را كه شما ناپسند داريد، در منزل و خوابگاه شما وارد نسازند، و اگر چنين كردند، بزنيد آنها را زدنى كه آنان را به تعب و مشقت و اذيت‏شديد نيفكند. (14)

و حق ايشان بر شما آن است كه طعام و لباس آنها را به طور پسنديده و شايسته بدهيد!

و من در ميان شما باقى گذاردم چيزى را كه اگر به آن تمسك كنيد گمراه نخواهيد شد، و آن كتاب خداست.

و شما درباره من مورد سئوال و پرسش قرار خواهيد گرفت! پس شما چه خواهيد گفت؟ !

مخاطبان به خطبه گفتند: ما شهادت مى‏دهيم كه تو تبليغ رسالات خدا را كردى، و ابلاغ نمودى، و تكاليف خود را ادا كردى و به تعهد خود عمل نمودى، وامت را به نصيحت و ارشاد هدايت فرمودى!

در اين حال رسول خدا، انگشت‏سبابه خود را به آسمان بلند كرده، و به طرف مردم سه بار پائين آورده، و با اشاره به آنها گفت: خداوندا گواه باش! خداوندا گواه باش! خداوندا گواه باش‏» !

عمرو بن خارجة گويد: عتاب بن اسيد براى حاجتى در روز عرفه مرا به سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرستاد، آن حضرت در عرفات وقوف داشت، من حاجتش را معروض داشتم، و سپس در زير ناقه آن حضرت ايستادم و بطورى نزديك بودم كه آب دهان ناقه بر سر من مى‏ريخت، و شنيدم كه مى‏گفت:

ايها الناس! ان الله ادى الى كل ذى حق حقه، و انه لا يجوز وصية لوارث، و الولد للفراش، و للعاهر الحجر، و من ادعى الى غير ابيه، او تولى غير مواليه فعليه لعنة الله و الملائكة و الناس اجمعين، لا يقبل الله له صرفا و لا عدلا. (15)

«اى مردم! خداوند حق هر ذى حقى را به او رسانيده است: جايز نيست كسى براى وارث خود وصيت كند (بطورى كه حق ورثه ديگر ضايع شود) (16) بچه‏اى را كه زنى مى‏زايد، تابع نكاح صحيح است، و به صاحب فراش و پدر ملحق مى‏شود، و شخص زناكار در اين فراش نصيبى از بچه ندارد، بلكه نصيب او به جرم عمل قبيح زنا سنگباران شدن است.

هر كس، فرزندى خود را به غير پدر خود نسبت دهد، و هر بنده‏اى كه خود را بنده غير مولاى خود بداند، لعنت‏خداوند و فرشتگان و تمام افراد بشر بر او خواهد بود.و خداوند از او هيچگونه توبه و عوضى را نمى‏پذيرد، (و يا هيچ واجب و مستحبى را از او قبول نمى‏كند)» .رسول خدا خطبه را انشاء مى‏كردند و ربيعة بن امية بن خلف كه مرد جهورى الصوت و بلند صدائى بود، كلمات رسول الله را براى مردم با صداى بلند حكايت مى‏كرد، و رسول خدا به او مى‏گفتند: بگو: اى مردم! رسول خدا چنين مى‏گويد... (17)

پس از خطبه رسول الله بلال اذان گفت، و سپس اقامه گفت، و رسول خدا نماز ظهر را بجاى آوردند، و بدون فاصله بلال اقامه گفت، و رسول خدا نماز عصر را بجاى آوردند.

و در اين كلام معلوم است كه رسول خدا پس از فرا رسيدن ظهر، خطبه قرائت كردند و سپس نماز ظهر و عصر را با هم جمع كردند، و آيا اين نماز ظهر، نماز جمعه بوده است كه دو ركعت‏بجاى آورده و خطبه را قبل از آن خوانده‏اند، يا نماز ظهر بدون كيفيت جمعه بوده، غاية الامر خطبه‏اى قبل از آن خوانده شده است؟ از اينكه آن روز، روز جمعه بوده است و رسول خدا بين نماز ظهر و عصر را جمع كرده‏اند، و قبل از نماز خطبه خوانده‏اند، ممكن است‏بگوئيم: نماز جمعه بوده است‏خصوصا از روايتى كه از حضرت امام صادق عليه السلام از پدرش، از جابر در حجة الوداع آمده است كه جابر گفت: پيامبر به سوى موقف عرفات رفتند، و خطبه اول را خواندند، و پس از آن بلال اذان گفت، و پس از آن پيامبر شروع در خطبه دوم كردند، و بلال از اذان و رسول خدا از خطبه فارغ شدند، و سپس بلال اقامه گفت، و رسول خدا نماز ظهر را بجاى آوردند، و بلال اقامه گفت و رسول خدا نماز عصر را بجا آوردند، (18) و از خواندن دو خطبه آنهم بعد از زوال شمس، و جمع بين دو نماز ظهر و عصر، استفاده نماز جمعه را كرده‏اند، و از آنكه رسول خدا مسافر بوده‏اند، و بر مسافر نماز جمعه واجب نيست، و خطبه بعد از زوال هم به جهت آمادگى براى عبادت بوده است، كما آنكه جمع بين ظهر و عصر هم براى همين جهت‏بوده است، و دو خطبه از رسول خدا ثابت نشده است، بالاخص آنكه نماز ظهر را هم اخفاتا خوانده‏اند، نه‏جهرا، همچنانكه از بحث مالك با ابو يوسف در محضر هارون الرشيد استفاده مى‏شود، مى‏توان به دست آورد كه نماز ظهر را به كيفيت جمعه نخوانده‏اند. (19)

و پس از اتمام نماز، حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم بر راحله خود سوار شده، و به موقف آمدند، و رو به قبله به دعا كردن همينطور ايستاده بودند تا آفتاب غروب كرد.و در حديث است كه آن حضرت گفته‏اند: با فضيلت‏ترين دعا در روز عرفه، و آنچه را كه من و پيامبران پيش از من در روز عرفه مى‏گفته‏اند، اينست: لا اله الا الله وحده لا شريك له، له الملك و له الحمد، و هو على كل شى‏ء قدير.

«هيچ معبود و مؤثرى نيست غير از الله كه تنها و واحد است، و شريكى براى او نيست، پادشاهى و ستايش اختصاص به او دارد، و او بر هر چيز قادر و تواناست‏» .

آنگاه رسول خدا بسيار دعا نمودند و به قدرى دعا كردند كه آفتاب غروب كرد.

و جماعتى از نجد آمدند و از كيفيت‏حج پرسيدند، حضرت امر كردند كه منادى ندا كند: الحج عرفه، من جاء ليلة جمع - اى المزدلفة - قبل طلوع الفجر فقد ادرك الحج.

«حج عبارت است از وقوف به عرفات، و كسى كه در شب عيد قربان به مشعر برسد، و قبل از طلوع صبح صادق، وقوف مزدلفه را ادراك كند، حج را ادراك كرده است‏» (20) .

و رسول خدا بر روى ناقه عضباء خود سوار بودند، و چون آفتاب غروب كرد اسامة بن زيد را در پشت‏خود بر روى ناقه سوار كرده، و به جانب مزدلفة روان شدند، و در راه مردم را امر مى‏كردند كه با سكينه و آرامى حركت كنند.چون در راه به شعب ابتر رسيدند پياده شده، و ادرار كرده و وضوى مختصرى گرفتند. (21)

و بلادرنگ آمدند تا به مزدلفه رسيدند، و در آنجا نماز مغرب و عشآء رابا هم جمع كرده، و با يك اذان و دو اقامه بدون فاصله انجام دادند (22) و خود بر پهلوى خود آرميده، و به زنان و كودكان كه ضعفاء محسوب مى‏شدند اجازه دادند كه بعد از نيمه شب به منى حركت كنند.ابن عباس مى‏گويد: رسول خدا ضعفاى اهل خود را به من سپردند، تا من آنها را بعد از نيمه شب به منى بياورم، ولى تاكيد كردند كه جمره عقبه را رمى نكنند مگر آنكه آفتاب طلوع كرده باشد.

چون سپيده صبح صادق دميد، در همان تاريكى شب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نماز صبح را به جماعت‏با مردم در مزدلفه بجاى آوردند و سپس به مشعر الحرام آمدند و در حالى كه بر روى ناقه خود سوار بودند، رو به قبله كرده، و وقوف نمودند، و خدا را به بزرگى و عظمت و وحدانيت‏خواندند، و دعا مى‏كردند تا اينكه هوا جدا روشن گشت. (23)

رسول خدا سواره به جانب منى رهسپار شدند، و فضل بن عباس را پشت‏سر و رديف خود نشاندند، و چون به وادى محسر رسيدند، ناقه خود را كمى به جنبش در آوردند، و از راهى كه به جمره عقبه منتهى مى‏شد روان شده، تا بدانجا رسيدند، و با هفت ريگى كه عبد الله بن عباس براى آن حضرت جمع كرده بود، از قسمت پائين جمره هفت ريگ به جمره زدند، و در هر بارى كه مى‏زدند يك بار الله اكبر مى‏گفتند.

در «البداية و النهاية‏» ج 5، ص 187 از مسلم از يحيى بن حصين از جده خود ام الحصين، و نيز با سند ديگر از جابر بن عبد الله آورده است كه: رايت رسول الله يرمى لجمرة على راحلته يوم النحر و يقول: لتاخذوا مناسككم فانى لا ادرى لعلى لا احج‏بعد حجتى هذه.

«رسول خدا را ديدم در روز عيد قربان كه بر روى شتر خود نشسته و جمره را رمى مى‏نمود و مى‏گفت: شما بايد مناسك خود را از من ياد بگيريد! زيرا كه من نمى‏دانم شايد بعد از اين حج، حج ديگرى انجام ندهم‏» !

و سپس حضرت فيما بين جمرات، در حالى كه در روى ناقه‏اى و يا بغله شهبائى (24) سوار بودند، خطبه‏اى مفصل انشاء كردند، و مردم بعضى ايستاده و بعضى نشسته خطبه آن حضرت را گوش مى‏دادند. (25)

و امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام خطبه آن حضرت را با صداى بلند براى مردم بازگو مى‏نمود. (26)

و ما اين خطبه را از «تاريخ يعقوبى‏» مى‏آوريم:

نضر الله وجه عبد سمع مقالتى فوعاها و حفظها ثم بلغها من لم يسمعها، فرب حامل فقه غير فقيه، و رب حامل فقه الى من هو افقه منه.

ثلاث لا يغل عليهن قلب امرى‏ء مسلم: اخلاص العمل لله، و النصيحة لائمة الحق، و اللزوم لجماعة المؤمنين، فان دعوتهم محيطة من ورائهم (27) . «خداوند نيكو و خرم گرداند چهره بنده‏اى را كه گفتار مرا بشنود، و آن را حفظ كند، و به خاطر بسپارد، و سپس آن را به كسى كه نشنيده است‏برساند.زيرا چه بسا راويان و حاملان فقه و دانشى، كه خود آنها فقيه و دانشمند نيستند، و چه بسا راويان و حاملان فقه و دانشى كه آن فقه و دانش را به سوى فقيه‏تر و دانشمندتر از خود مى‏برند.

سه چيز هستند كه هيچوقت دل مرد مسلمان از ارتكاب آنها حقد و غش و خيانت و سنگينى پيدا نمى‏كند: خالص گردانيدن عمل از براى خدا و نصيحت كردن به زمامداران و حاكمان حق، و ملازمت‏با جماعت مؤمنان، زيرا كه دعوت مؤمنان مختص آنها نيست و از پشت‏سر ايشان نيز مردم را احاطه كرده است.

و پس از آن فرمود: اى ربيعة (ربيعة بن امية بن خلف) بگو: اى مردم! رسول خدا مى‏گويد: لعلكم لا تلقوننى على مثل حالى هذه و عليكم هذا! هل تدرون اى بلد هذا؟ و هل تدرون اى شهر هذا؟ ! و هل تدرون اى يوم هذا؟ !

فقال الناس: نعم! هذا البلد الحرام و الشهر الحرام و اليوم الحرام!

قال: فان الله حرم عليكم دماءكم و اموالكم كحرمة بلدكم هذا، و كحرمة شهركم هذا و كحرمة يومكم هذا، الاهل بلغت؟ !

قالوا: نعم! قال: اللهم اشهد!

«شايد شما ديگر بعد از اين مرا بر مثل اين حال كه شما نيز بر اين كيفيت‏باشيد، ملاقات نكنيد! آيا مى‏دانيد اين چه شهرى است؟ ! و آيا مى‏دانيد اين چه ماهى است؟ ! و آيا مى‏دانيد اين چه روزى است؟ !

مردم گفتند: آرى، اينست‏شهر حرام و محترم، و اينست ماه حرام و محترم، و اينست روز حرام و محترم!

آنگاه فرمود: خداوند چنان خون‏هاى شما را و اموال شما را حرام و محترم شمرده است، نظير احترامى كه اين بلده شما دارد، و مانند حرمتى كه اين ماه شمادارد، و مانند احترامى كه اين روز شما دارد! آيا من تبليغ كردم؟ !

همه گفتند: آرى.آن حضرت گفت: بار پروردگارا شاهد باش‏» !

ثم قال: و اتقوا الله و لا تبخسوا الناس اشياءهم و لا تعثوا فى الارض مفسدين.فمن كانت عنده امانة فليؤدها!

ثم قال: الناس فى الاسلام سواء، الناس طف الصاع لادم و حوآء، لا فضل عربى على عجمى، و لا عجمى على عربى الا بتقوى الله! الا هل بلغت؟ !

قالوا: نعم! قال: اللهم اشهد.

«و سپس فرمود: و تقواى خدا را پيشه سازيد! و از حقوق و امور مردم چيزى را كم مگذاريد! و در زمين بهم ريختگى و آشفتگى و فساد مكنيد! پس در نزد هر كس امانتى است، بايد آن را به صاحبش ادا كند.

و پس از آن فرمود: مردم در اسلام مساوى هستند، تمام افراد مردم هر يك همچون پيمانه پر بدون تفاوت، از آدم و حوا هستند، هيچيك از مردمان عرب را بر عجم فضيلتى نيست، و هيچيك از مردمان عجم را بر عرب فضيلتى نيست، مگر به پرهيزگارى و تقواى خدائى.آيا من ابلاغ كردم و مطلب را رساندم؟ !

گفتند: بلى! آن حضرت گفت: بار پروردگارا شاهد باش‏» !

ثم قال: كل دم فى الجاهلية موضوع تحت قدمى، و اول دم اضعه، دم آدم بن ربيعة بن الحارث بن عبد المطلب - و كان آدم بن ربيعة مسترضعا فى هذيل فقتله بنو سعد بن بكر، و قيل فى بنى ليث فقتله هذيل - .الا هل بلغت؟ !

قالوا: نعم! قال: اللهم اشهد!

«و سپس فرمود: تمام خون‏هائى كه در جاهليت ريخته شده است در زير قدم من گذارده شد و قصاص ندارد.و اولين خونى را كه از اعتبار و ارزش ساقط مى‏كنم خون آدم بن ربيعه پسر حارث بن عبد المطلب (نواده عموى خود من است) - و آدم بن ربيعه از طائفه هذيل طلب دايه مى‏كرده است كه او را بنى‏سعد بن بكر كشته‏اند، و گفته شده است كه از بنى ليث دايه مى‏طلبيده است، و او را قبيله هذيل كشته‏اند - .

آيا من تبليغ كردم و حق را گفتم؟ ! گفتند: آرى! آن حضرت گفت: بار پروردگارا شاهد باش‏» !

ثم قال: و كل ربا كان فى الجاهلية موضوع تحت قدمى، و اول ربا اضعه ربا العباس بن عبد المطلب.الا هل بلغت؟ !

قالوا: نعم! قال: اللهم اشهد!

«و پس از آن فرمود: و تمام منفعت پول‏ها و رباهائى كه در جاهليت صورت گرفته است، در زير قدم من نهاده شده است، و اولين ربائى را كه از اعتبار ساقط مى‏نمايم، رباى عباس بن عبد المطلب (عموى من) است.

آيا من ابلاغ كردم و حكم خدا را رساندم؟ !

گفتند: آرى! آن حضرت گفت: بار پروردگارا شاهد باش‏» !

ثم قال: يا ايها الناس انما النسى‏ء زيادة فى الكفر يضل به الذين كفروا يحلونه عاما و يحرمونه عاما ليواطئوا عدة ما حرم الله.الا و ان الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق الله السموات و الارض، و ان عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا فى كتاب الله منها اربعة حرم: رجب الذى بين جمادى و شعبان، يدعونه مضر، و ثلاثة متوالية: ذو القعدة و ذو الحجة و المحرم.الاهل بلغت؟ !

قالوا: نعم! قال: اللهم اشهد!

«اى مردم نسى (كه عبارت است از تاخير انداختن احكام و تكاليف مقرره در هر ماه به ماه ديگر و به زمان‏هاى بعد) زيادتى در كفر است، كه بواسطه آن مردمى كه كافر شده‏اند، مورد ضلالت و گمراهى واقع مى‏شوند، آن ماهى را كه نسى‏ء كرده باشند، در يك سال از ماه‏هاى حلال مى‏شمارند، و در يك سال از ماه‏هاى حرام، تا با آن مقدار از ماههاى محرم خدا از جهت تعداد تطبيق كند.آگاه باشيد كه اينك زمان به گردش خود به نقطه اصلى خود رسيد، بر همان هيئت و ميزانى كه در روزى كه خداوند آسمان‏ها و زمين را آفريد آنطور بود.

و حقا تعداد ماهها در نزد خداوند دوازده ماه است، كه در كتاب خدا اينطور است، از آن ماههاى دوازده‏گانه، چهارتايش از ماههاى محترم است كه به ماههاى حرام معروف است: رجب كه بين جمادى و شعبان است، و آن را مضر گويند.و سه ماه ديگر متوالى و پياپى است، كه عبارتند از: ذو القعدة و ذو الحجة و محرم.آگاه‏باشيد: آيا من اين مطلب را تبليغ كردم؟ !

گفتند: آرى! آن حضرت گفت: بار پروردگارا شاهد باش‏» !

ثم قال: اوصيكم بالنساء خيرا، فانما هن عوان عندكم، لا يملكن لانفسهن شيئا، و انما اخذ تموهن بامانة الله، و استحللتم فروجهن بكتاب الله، و لكم عليهن حق، و لهن عليكم حق كسوتهن و رزقهن بالمعروف، و لكم عليهن الا يوطئن فراشكم احدا، و لا ياذن فى بيوتكم الا بعلمكم و اذنكم، فان فعلن شيئا من ذلك فاهجروهن فى المضاجع و اضربوهن ضربا غير مبرح! الاهل بلغت؟ !

قالوا: نعم! قال: اللهم اشهد!

«و سپس فرمود: من شما را درباره حمايت و پاسدارى از زنان سفارش مى‏كنم كه به نيكوئى و خوبى با آنان رفتار كنيد، چون ايشان در نزد شما متحمل كارهاى سخت و دشوار مى‏شوند، و براى خودشان چيزى ندارند، و شما به امانت‏خدا آنها را گرفته‏ايد، و به حكم خدا و كتاب خدا، مواقعه و دخول بر آنها را حلال شمرده‏ايد!

از براى شما بر عهده آنها حقى است، و از براى آنها بر عهده شما حقى است، حق آنها بر شما آنست كه لباس و پوشش و رزق و طعام ايشان را به طور نيكو و پسنديده بدهيد، و حق شما بر آنها آنست كه در منزلگاه و خوابگاه شما كسى را نياورند، و در خانه‏هاى شما دخل و تصرفى نكنند مگر با علم شما و اجازه شما!

و اگر از اين چيزهاى ممنوعه بجا آورند، شما از خوابيدن با آنها در خوابگاهشان دورى گزينيد، و آنها را بزنيد، زدنى كه آنها را به مشقت نيندازد، و از پاى در نياورد.آگاه باشيد: آيا من تبليغ كردم؟ !

گفتند: آرى.آن حضرت فرمود: بار پروردگارا شاهد باش‏» !

ثم قال: فاوصيكم بمن ملكت ايمانكم فاطعموهم مما تاكلون و البسوهم مما تلبسون، و ان اذنبوا فكلوا عقوباتهم الى شراركم! الا هل بلغت؟ !

قالوا: نعم! قال: اللهم اشهد. «پس از آن فرمود: پس از سفارش درباره زنان، من شما را وصيت و سفارش مى‏كنم درباره غلامان و كنيزان كه مالك آنها شده‏ايد! از هر چه شما مى‏خوريد، به آنها هم بخورانيد، و از هر چه شما مى‏پوشيد، به آنها هم بپوشانيد، و اگر مرتكب گناهى شدند، خود شما متصدى كيفرشان نگرديد، و عقوبت آنها را به عهده بدانتان بگذاريد! آگاه باشيد: آيا من تبليغ كردم؟ !

گفتند: بلى! آن حضرت گفت: بار پروردگارا شاهد باش‏» !

ثم قال: ان المسلم اخو المسلم لا يغشه و لا يخونه و لا يغتابه، و لا يحل له دمه و لا شى‏ء من ماله الا بطيبة نفسه.الا هل بلغت؟ !

قالوا: نعم! قال: اللهم اشهد!

«سپس فرمود: هر مسلمانى برادر مسلمان ديگر است، به او غش و خدعه نمى‏كند، و به او خيانت نمى‏ورزد، و از او غيبت نمى‏نمايد، و خون وى را حلال نمى‏شمرد، و هيچگونه تصرفى در مال او را حلال نمى‏داند مگر با طيب نفس و رضايت‏خاطر او.آگاه باشيد: آيا من تبليغ كردم؟ !

گفتند: آرى! آن حضرت گفت: بار پروردگارا شاهد باش‏» !

ثم قال: ان الشيطان قد يئس ان يعبد بعد اليوم، و لكن يطاع فيما سوى ذلك من اعمالكم التى تحتقرون، فقد رضى به.الا هل بلغت؟ !

قالوا: نعم! قال: اللهم اشهد!

«و پس از آن فرمود: حقا كه شيطان پس از اين روز مايوس شده است كه مورد عبادت و پرستش واقع شود، و ليكن مطاع و فرمانده قرار مى‏گيرد در غير مورد پرستش از اعمالى كه شما بجاى مى‏آوريد، و آنها را كوچك مى‏شماريد، به آن گناهان و خطاها راضى است! آگاه باشيد: آيا من تبليغ كردم؟ !

گفتند: آرى! آن حضرت گفت: بار پروردگارا شاهد باش‏» !

ثم قال: اعدى الاعداء على الله قاتل غير قاتله، و ضارب غير ضاربه، و من كفر نعمة مواليه فقد كفر بما انزل الله على محمد، و من انتمى الى غير ابيه فعليه لعنة الله و الملائكة و الناس اجمعين.الا هل بلغت؟ !

قالوا: نعم! قال: اللهم اشهد! «و سپس فرمود: دشمن‏ترين دشمنان بر خدا كسى است كه كشنده غير از قاتل خود باشد، و زننده غير از ضارب خود باشد (قصاص قبل از جنايت كند، و به مجرد توهم و سوء قصد كسى به قتل و يا به ضرب او، او را بكشد و يا بزند) و كسى كه كفران نعمت موالى و صاحبان ولايت‏خود را نمايد، حقا به آنچه خداوند بر محمد فرو فرستاده است كافر شده است، و كسى كه خود را به غير پدرش منتسب كند، لعنت‏خدا و ملائكه و تمامى مردمان براى اوست.آگاه باشيد: آيا من تبليغ كردم؟ ! گفتند: آرى! آن حضرت گفت: خداوندا شاهد باش‏» !

ثم قال: الا انى انما امرت ان اقاتل الناس حتى يقولوا: لا اله الا الله و انى رسول الله، و اذا قالوا، عصموا منى دماءهم و اموالهم الا بحق و حسابهم على الله.الا هل بلغت؟ !

قالوا: نعم.قال: اللهم اشهد!

«و پس از آن فرمود: آگاه باشيد كه من از جانب خدا مامور شدم كه با مردم جنگ كنم، تا اينكه بگويند: لا اله الا الله، و محمد رسول الله.و چون بدين شهادت گويا شدند، خون‏هاى خود را و اموال خود را از تعرض من حفظ كردند، مگر به حق، وليكن اين از نقطه‏نظر ظاهر است، ولى از جهت واقع و حقيقت امر، حساب ايشان با خداست.آيا من تبليغ كردم؟ !

گفتند: آرى! آن حضرت گفت: بار پروردگارا شاهد باش‏» !

ثم قال: لا ترجعوا بعدى كفارا مضلين يملك بعضكم رقاب بعض.انى قد خلفت فيكم ما ان تمسكتم به لن تضلوا: كتاب الله و عترتى اهل بيتى.

الا هل بلغت؟ !

قالوا: نعم! قال: اللهم اشهد!

«و سپس فرمود: پس از رحلت من به كفر برنگرديد، كه گمراه كنندگان بندگان خدا بوده باشيد، و بعضى از شما بر بعضى ديگر مسلط گردد، و تمليك اراده و اختيار و نفوس و اموال مردم را بنمايد!

من در ميان شما دو چيز را به وديعت مى‏گذارم كه اگر به آنها تمسك كرديد هيچگاه گمراه نخواهيد شد: يكى كتاب خدا، و ديگرى عترت من كه اهل‏بيت من مى‏باشند.آگاه باشيد: آيا من تبليغ كردم‏» ؟ !

گفتند: آرى! آن حضرت فرمود: خداوندا شاهد باش‏» !

ثم قال: انكم مسئولون، فليبلغ الشاهد منكم الغائب. (28)

«و در آخر فرمود: حقا همه شما مسئول و مورد پرسش قرار خواهيد گرفت، و بنا بر اين واجب است كه هر كدام از شما كه در اينجا حضور داشتيد اين مطالب را به غائبين برسانيد» .

ما اين خطبه شريف حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را كه در منى ايراد كرده‏اند از «تاريخ يعقوبى‏» آورديم، زيرا كه تمام خطبه در اين كتاب آمده است، و در ساير كتب همين خطبه ليكن به طور تفريق و قطعه قطعه ذكر شده، و هر قطعه از آن توسط بعضى از روات روايت‏شده است، همچنانكه در تعليقه، به نام بعضى از كتب كه فقرات آن را بطور جداگانه آورده‏اند اشاره كرديم.

اين خطبه بسيار بليغ و رسا، و حاوى مطالب مهمه، و قوانين عظيم سياسى و اجتماعى، و دستورات اخلاقى و فقهى است.و حقا مى‏توان مانند آيات قرآن حكيم، از نقطه نظر متانت و رصانت و استحكام بدان توسل جست.و چه نيكو بود براى آن شرحى مفصل نوشته مى‏شد، و مطالب و فقرات آن را با آيات قرآن و ساير روايات واصول مسلمه سنت نبويه، و منهاج آل طاهرين از سلاله آن حضرت، تطبيق، و معارف محتويه آن را مكشوف مى‏نمود، و ليكن اينك ما براى روشن شدن يك فقره از فقرات آن كه شايد نياز به شرح و توضيح بيشترى دارد، به قدر وسع اقدام مى‏كنيم، و از خداوند منان توفيق مى‏طلبيم، و عليه توكلت و اليه انيب.

و آن فقره اينست: يا ايها الناس انما النسى‏ء زيادة فى الكفر تا آخر جملاتى كه در اين باره آن حضرت بيان فرمود.بيان آن حضرت در اينجا شرح و توضيح مطلبى است كه در دو آيه از قرآن وارد شده است:

ان عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا فى كتاب الله يوم خلق السموات و الارض منها اربعة حرم ذلك الدين القيم فلا تظلموا فيهن انفسكم و قاتلوا المشركين كافة كما يقاتلونكم كافة و اعلموا ان الله مع المتقين انما النسى‏ء زيادة فى الكفر يضل به الذين كفروا يحلونه عاما و يحرمونه عاما ليواطئوا عدة ما حرم الله فيحلوا ما حرم الله زين لهم سوء اعمالهم و الله لا يهدى القوم الكافرين (آيه 36 و 37، از سوره 9: توبه) .

«بدرستيكه تعداد ماهها در نزد خداوند، در آن وقتى كه آسمان‏ها و زمين را آفريد، دوازده ماه است، كه از اين ماهها، چهارتايش ماههاى محترم هستند، آنست آئين استوار و پابرجا، پس در اين ماههاى محترم بر خودتان ستم روا مداريد! و با همه مشركان جنگ و كارزار كنيد، همچنانكه ايشان با همه شما جنگ و كارزار نمودند! و بدانيد كه حقا خداوند با پرهيزكاران است!

اينست و جز اين نيست كه تاخير انداختن تكاليف و وظائف وارده در ماهها به ماههاى ديگر، موجب زيادى كفر است، كه بدينوسيله كسانى كه كافر شده‏اند گمراه مى‏شوند.اين كافران در يك سال، ماه حرام را حلال مى‏كنند، و در يك سال ماه حرام را حرام مى‏شمارند، تا بدين جهت فقط با تعداد ماههائى كه خداوند حرام فرموده است، موافقت كنند، و بالنتيجه آن ماهى را كه خدا محترم شمرده است، حلال مى‏كنند، و حرمت آن را ناديده مى‏گيرند، بدى و زشتى كردار آنان برايشان زينت داده شده است، و خداوند گروه كافران را هدايت نمى‏كند» .

رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با استناد و استشهاد به اين آيه، تاخير و نسى‏ء ماهها راحرام شمردند و روشن نمودند كه بايد اعمال و رفتار هر ماهى را در همان ماه انجام داد.

نسى‏ء (29) مصدر است مثل نذير و نكير از ماده نسا الشى‏ء ينسؤه نسا و منساة و نسيئا: اذا اخره تاخيرا.يعنى آن چيز را به تاخير انداخت.

شيخ طبرسى گويد: طائفه عرب ماههاى چهارگانه: رجب و ذوالقعدة و ذوالحجة و محرم را بنا بر تمسك بر ملت و آئين حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام محترم مى‏شمردند، و جنگ و قتال را در آنها حرام مى‏دانستند، و چون مردان كارزار و مخاصمه بودند، صبر كردن سه ماه متوالى: ذوالقعده و ذوالحجة و محرم براى آنان سخت‏بود، كه به هيچوجه به جنگ و غارت دست نزنند. فلهذا حرمت ماه محرم را به ماه صفر تاخير مى‏انداختند، و بجاى محرم ماه صفر را ماه حرام مى‏شمردند، و ماه محرم را حلال مى‏كردند.و مدتى بر اين نهج كه مى‏خواستند درنگ مى‏كردند، سپس حرمت را دوباره به محرم بر مى‏گردانند، و اين عمل تاخير را نيز در ماه ذى الحجة انجام مى‏دادند و حكم بدان مى‏نمودند.

فراء گويد: آن كسى كه متعهد و مسئول نسى‏ء بود مردى بود از طائفه كنانة كه به او نعيم بن ثعلبة مى‏گفتند، و در حج رئيس موسم بود، و مى‏گفت: من آن كسى هستم كه هيچگاه مورد عيب گوئى مردم واقع نمى‏شوم، و در نيل به مقصود پيوسته مظفر و منصورم، و حكمى را كه مى‏كنم هيچوقت‏برگردانده نمى‏شود!

مردم در موسم در پاسخ او مى‏گفتند: آرى راست مى‏گوئى! اينك يك ماه را براى ما تاخير انداز! حرمت ماه محرم را بردار! و به ماه صفر انداز! و محرم را براى‏ما حلال كن! او نيز اين كار اين را مى‏كرد.

و در هنگامى كه اسلام آمد، آن شخص مسئول اين كار، جنادة بن عوف بن امية كنانى بود.و ابن عباس گويد: اولين كسى كه اين عمل نسى‏ء و تاخير اندازى را در بين عرب دائر كرد عمرو بن لحى بن قمعة بن خندف بود.و اما ابو مسلم بن اسلم مى‏گويد: مردى از بنى كنانه بود كه او را قلمس مى‏گفتند: او مى‏گفت: من محرم را در اين سال تاخير انداختم، پس در اين سال، دو ماه صفر داريم، و چون سال آينده مى‏شد مى‏گفت: ما حرمت ماه محرم سال قبل را اينك قضا مى‏كنيم، و اين هر دو ماه را محرم قرار مى‏دهيم.و شاعر كنانى در اين باره گفته است: و منا ناسى‏ء الشهر القلمس.

«و قلمس كه مقام تاخيراندازى ماه‏ها را دارد، از طائفه ماست‏» .

و كميت‏شاعر گويد:

و نحن الناسئون على معد شهور الحل نجعلها حراما

«ما كسانى هستيم كه بر قبيله معد، حكم به تاخير مى‏كنيم، و ماههاى حلال را حرام مى‏گردانيم‏» .

و مجاهد گويد: مشركان در هر ماهى دو سال حج مى‏گزاردند، يعنى در ذوالحجة، دو سال پى در پى حج مى‏كردند، و سپس در ماه محرم دو سال حج مى‏كردند، و سپس در ماه صفر دو سال حج مى‏گزاردند، و همچنين به همين ترتيب در ماههاى ديگر، در هر يك از آنها دو سال حج مى‏گزاردند، تا اينكه آن حجى كه در سال قبل از حجة الوداع انجام داده شد، در ماه ذوالقعده بود.و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه در سال بعد كه حجة الوداع بود حج گزاردند، با ماه ذوالحجة موافق شد، و بر اين اساس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در خطبه خود فرمود:

الا و ان الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق الله السموات و الارض، السنة اثنا عشر شهرا منها اربعة حرم، ثلاثة متواليات: ذوالقعدة و ذو الحجة و المحرم و رجب مضر الذى بين جمادى و شعبان.

«آگاه باشيد كه اينك زمان در گردش خود به همان هيئت و كيفيتى برگشته است كه خداوند در وقت‏خلقت آسمانها و زمين آن را بدان كيفيت آفريد.

سال دوازده ماه است، و چهار تا از آنها ماه‏هاى حرام است، سه تا پشت‏سر هم، ذوالقعدة و ذو الحجة و محرم، و رجب مضر كه بين ماه جمادى و ماه شعبان است‏» .

در اين عبارت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خواسته است‏بفهماند كه ماههاى حرام اينك به مواضع حقيقى و اصلى خود بازگشته است، و انجام مراسم حج‏به ماه ذوالحجة باز گرديده است، و نسى‏ء و تاخير در اين حج‏باطل شده است. (30)

و در «تفسير ابو السعود» بعد از بيان ماههاى حرام و بيان خطبه رسول خدا در حجة الوداع كه ان الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق السموات و الارض ، و اينكه ماهها دوازده تا هستند، گفته است كه: معنى چنين مى‏شود كه: ماهها از جهت‏حرمت و حل بازگشت كردند به همان حالى كه اولا داشتند، و حج نيز بازگشت كرد به ماه ذوالحجه بعد از آنكه به واسطه نسى‏ء و تاخيرى كه در زمان جاهليت مى‏كردند، آن را از موضع و موقع اصلى خود تغيير داده بودند.و بنا بر اين حج رسول الله در حجة الوداع موافق با ماه ذوالحجه شد، و حج ابو بكر قبل از حج رسول الله در ماه ذوالقعده واقع شده بود. (31)

و نظير اينگونه تفسيرى كه در «مجمع البيان‏» و «تفسير ابو السعود» ديديم، در غالب تفاسير مشاهده مى‏شود، و محصل آنچه به دست مى‏آيد آنست كه: در بين اعراب جاهليت دوگونه تغيير در ماهها ديده مى‏شد: يكى تغيير ماههاى حرام از جاى خود، همچون محرم به ماه صفر، و ديگرى تغييرى كه در حج مى‏نمودند، و به واسطه آن حج از ذوالحجه برداشته مى‏شد، و به ماههاى ديگر مى‏رفت و در ماههاى ديگر دور مى‏زد، تا دو مرتبه به محل اصلى خود برگردد، و اين هر دو گونه تاخير را نسى‏ء مى‏گفتند.

شاهد بر تغيير اول يعنى تغيير حرمت ماههاى حرام به ماههاى بعد رواياتى است: در «تفسير الدر المنثور» ابن ابى حاتم و ابو الشيخ از ابن عمر تخريج كرده‏اند كه او گفت: وقف رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم بالعقبة، فقال: ان النسى‏ء من الشيطان زيادة فى الكفر، يضل به الذين كفروا، يحلونه عاما و يحرمونه عاما، و يحرمون صفر عاما و يستحلون المحرم و هو النسى‏ء (32) .

«رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در عقبه سرزمين منى ايستاد و گفت: حقا نسى‏ء از شيطان است، كه موجب زيادى كفر است، و بدين وسيله كافران گمراه مى‏شوند، از ماههاى حرام در يك سال آن را حلال مى‏شمرند، و در يك سال حرام مى‏شمرند، و ماه صفر را حرام مى‏كنند، و ماه محرم را حلال مى‏كنند، و اينست معناى نسى‏ء» .

و نيز در «الدر المنثور» آورده است كه: ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن مردويه از ابن عباس تخريج كرده‏اند كه او گفت: كان جنادة بن عوف الكنانى يوفى الموسم كل عام، و كان يكنى ابا ثمادة، فينادى: الا ان ابا ثمادة لا يخاف و لا يعاب، الا ان صفر الاول حلال. (33)

و كان طوائف من العرب اذا ارادوا ان يغيروا على بعض عدوهم اتوه فقالوا: احل لنا هذا الشهر - يعنون صفر - ، و كانت العرب لا تقاتل فى الاشهر الحرم، فيحله لهم عاما و يحرمه عليهم فى العام الآخر.و يحرم المحرم فى قابل ليواطئوا عدة ما حرم الله، يقول: ليجعلوا الحرم اربعة غير انهم جعلوا صفر عاما حلالا و عاما حراما (34) .

«جنادة بن عوف كه از قبيله بنو كنانه بود، و او را ابو ثماده مى‏گفتند، در هرسال در موسم حج‏حاضر مى‏شد، و ندا مى‏كرد: آگاه باشيد كه: ابو ثماده از هيچ چيز نمى‏هراسد، و هيچكس بر او عيبى نمى‏تواند بگيرد! آگاه باشيد كه ماه صفر اول حلال است!

و عادت طوائف عرب بر اين بود كه چون مى‏خواستند بر بعضى از دشمنانشان بتازند، نزد او مى‏آمدند و مى‏گفتند: اين ماه صفر را (محرم را) بر ما حلال كن! و عادت عرب اينطور بود كه در ماههاى حرام جنگ نمى‏كردند.ابو ثماده براى آنها ماه صفر اول را در يك سال حلال مى‏كرد، و در سال ديگر همان ماه را حرام مى‏كرد، و از اين جهت در سال ديگر حرام مى‏كرد كه در تعداد و مطابقه با مقدار ماههائى كه خداوند حرام كرده است، موازنه حاصل شود.خداوند مى‏فرمايد: اين كار را مى‏كردند تا ماههاى حرام از جهت مقدار و تعداد بهم نخورد، مگر اينكه ماه صفر اول را در يك سال حلال و در سال ديگر حرام مى‏كردند» .

و نيز در «الدر المنثور» آورده است كه: ابن منذر از قتادة درباره آيه «انما النسى‏ء زيادة فى الكفر» تخريج كرده است كه او گفت: عمد اناس من اهل الضلالة فزادوا صفر فى الاشهر الحرم، و كان يقوم قائمهم فى الموسم، فيقول: ان الهتكم قد حرمت صفر، فيحرمونه ذلك العام، و كان يقال لهما الصفران.

و كان اول من نسا النسى‏ء بنو مالك من كنانة، و كانوا ثلاثة: ابو ثمامة صفوان بن امية، احد بنى فقيم بن الحارث، ثم احد بنى كنانة. (35)

«جماعتى از اهل ضلالت اراده كردند كه در ماههاى حرام، ماه صفر را اضافه كنند، و در اينصورت رئيس ايشان در موسم حج مى‏ايستاد و مى‏گفت: خدايان شما براى شما ماه صفر را حرام كرده‏اند، و ايشان در آن سال ماه صفر را بر خود حرام مى‏كردند، و به ماه محرم و صفر هر دو، ماه صفر گفته مى‏شد.

و اولين كسى كه نسى‏ء را رواج داد، بنو مالك از بنى كنانه بودند، و سه تن بودند: ابو ثمامه صفوان بن اميه، و يك تن از بنى فقيم بن حارث، و يك تن از بنو كنانه.» و نيز در «الدر المنثور» آورده است كه: ابن ابى حاتم از سدى در اين آيه شريفه، تخريج كرده است كه: كان رجل من بنى كنانة يقال له: جنادة بن عوف يكنى ابا امامة ينسى‏ء الشهور، و كانت العرب يشتد عليهم ان يمكثوا ثلاثة اشهر لا يغير بعضهم على بعض، فاذا ارادوا ان يغير على احدهم قام يوما بمنى فخطب فقال: انى قد احللت المحرم و حرمت صفر مكانه. فيقاتل الناس فى المحرم، فاذا كان صفر عمدوا و وضعوا الاسنة ثم يقوم فى قابل فيقول: انى قد احللت صفر و حرمت المحرم فيواطئوا اربعة اشهر فيحلوا المحرم. (36)

«مردى از قبيله كنانه بود كه به او ابو امامة، جنادة بن عوف مى‏گفتند، و كار او تاخير انداختن ماهها بود.و چون بر عرب بسيار گران بود كه سه ماه پياپى درنگ كنند، و بر يكديگر نتازند و غارت نكنند، لذا چون جناده مى‏خواست‏براى آنها حكم حرمت را تغيير دهد، روزى در منى مى‏ايستاد و خطبه مى‏خواند و مى‏گفت: من ماه محرم را حلال كردم، و به جاى آن ماه صفر را حرام كردم، فبناء عليهذا مردم در ماه محرم جنگ مى‏كردند، و چون ماه صفر فرا مى‏رسيد، نيزه‏ها و سنان‏ها را كنار مى‏گذاشتند، و دست از كارزار باز مى‏داشتند.

و در سال بعد نيز در منى خطبه مى‏خواند، و مى‏گفت: من ماه صفر را حلال، و ماه محرم را حرام كردم، فعليهذا در چهار ماه حرام از جهت مقدار موافقت داشتند، الا اينكه محرم را حلال مى‏دانستند.» و نيز دو روايت ديگر بر اين نهج، در «الدر المنثور» با تخريج ابن مردويه از ابن عباس وارد شده است، كه آيه شريفه را بدين كيفيت تفسير مى‏نمايد. (37)

و شاهد بر تغيير دوم، يعنى تغيير زمان حج از زمان اصلى خودش، و گردش كردن حج در تمام ماههاى سال، تا دو مرتبه به ماه ذى الحجه برگردد، و دور خود را كامل كند، نيز رواياتى است: در «الدر المنثور» آورده است كه: طبرانى و ابو الشيخ و ابن مردويه از عمرو بن شعيب از پدرش از جدش تخريج كرده‏اند كه مى‏گفت: كانت العرب يحلون عاما شهرا، و عاما شهرين، و لا يصيبون الحج الا فى كل ستة و عشرين سنة مرة، و هو النسى‏ء الذى ذكر الله تعالى فى كتابه.

فلما كان عام الحج الاكبر ثم حج رسول الله صلى الله عليه [و آله] و سلم من العام المقبل فاستقبل الناس الاهلة، فقال رسول الله صلى الله عليه [و آله] و آله و سلم: ان الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق الله السموات و الارض. (38)

«عادت عرب چنين بود كه: در يك سال يك ماه از ماههاى حرام را حلال مى‏شمردند، و در سال ديگر دو ماه را حلال مى‏شمردند.و چون اين عمل در ماهها دور مى‏زد، به حج واقعى و حقيقى خود كه بر زمان اصلى خود منطبق باشد، فقط در بيست و شش سال يك بار مى‏رسيدند.و اين عمل همان نسى‏ء است كه خداوند در كتابش فرموده است.

تا رسيد به زمان حج اكبر، همان حجى كه رسول خدا بجاى آوردند، در آن سالى بود كه چون مردم ماهها را شمردند، و بر ماه حج موافق بود، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در خطبه خود فرمود: اينك زمان دور زده است، و به جائى رسيده است كه بر همان كيفيت و هيئتى است كه خدا آسمان‏ها و زمين را در آن روز آفريد.» و نيز در «الدر المنثور» آورده است كه: احمد حنبل و بخارى و مسلم و ابو داود و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابو الشيخ و ابن مردويه و بيهقى در كتاب «شعب الايمان‏» از ابو بكرة تخريج كرده‏اند كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حج، خطبه‏اى ايراد كردند و فرمودند: الا ان الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق الله السموات و الارض، السنة اثنا عشر شهرا، منها اربعة حرم، ثلاثة متواليات: ذو القعدة و ذو الحجة و المحرم، و رجب مضر الذى بين جمادى و شعبان. (39)

«بدانيد كه: زمان دور زده است، همانند روزى كه خداوند آسمانها و زمين‏را آفريد! سال دوازده ماه است، كه چهار تاى از آنها ماه‏هاى محترم است، سه تا از اين چهار تا، پى در پى است، كه ذى قعده و ذى حجه و محرم است، و يكى تنها است كه رجب مضر است، و آن بين جمادى و شعبان است.» و نيز در «الدر المنثور» آورده است كه همين مضمون را بزاز و ابن جرير و ابن مردويه از ابو هريره تخريج كرده‏اند (40) ، و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابن مردويه از ابن عمر تخريج كرده‏اند (41) .و ابن منذر و ابو الشيخ و ابن مردويه از ابن عباس تخريج كرده‏اند (42) .

و نيز در «الدر المنثور» آورده است كه: عبد الرزاق و ابن منذر و ابن ابى حاتم و ابو الشيخ از مجاهد تخريج كرده‏اند كه در تفسير آيه:

انما النسى‏ء زيادة فى الكفر گفته است كه: فرض الله الحج فى ذى الحجة و كان المشركون يسمون الاشهر: ذو الحجة و المحرم و صفر و ربيع و ربيع و جمادى و جمادى و رجب و شعبان و رمضان و شوال و ذو القعدة و ذو الحجة ثم يحجون فيه.

ثم يسكتون عن المحرم فلا يذكرونه، ثم يعودون فيسمون صفر صفر، ثم يسمون رجب جمادى الآخرة، ثم يسمون شعبان رمضان، و رمضان شوال، و يسمون ذا القعدة شوال، ثم يسمون ذا الحجة ذا القعدة، ثم يسمون المحرم ذا الحجة، ثم يحجون فيه و اسمه عندهم ذو الحجة.

ثم عادوا الى مثل هذه القصة فكانوا يحجون فى كل شهر عاما حتى وافق حجة ابى بكر الآخرة من العام فى ذى القعدة، ثم حج النبى صلى الله عليه [و آله] و سلم حجته التى حج فيها فوافق ذو الحجة، فذلك حين يقول صلى الله عليه [و آله] و سلم فى خطبته: ان الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق الله السموات و الارض. (43)

و محصل آنچه از اين روايت، با وجود اضطراب و تشويشى كه در عبارات صدر آن است، استفاده مى‏شود، آنست كه: اعراب قبل از اسلام، حج‏خانه خدا را در ماه ذو الحجه بجاى مى‏آوردند، با اين تفاوت كه مى‏خواستند در هر سالى حج رادر يكى از ماههاى سال بجا بياورند، و بنا بر اين حج را در ماههاى سال، يكى پس از ديگرى به گردش در مى‏آوردند.و چون نوبه به هر ماهى كه بناى آن سال، آن بود كه حج در آن انجام شود، مى‏رسيد، نام آن ماه را ذى حجه مى‏گذاردند، و اسم اصلى آن ماه را بر زبان نمى‏آوردند.

و لازمه اين مرام آن مى‏شد كه: هر سالى كه در آن حج مى‏گذاردند، سيزده ماه مى‏شد، و نام بعضى از ماهها دوبار و يا يك بار تكرار مى‏شد، همچنانكه در اين روايت ذكر شد.و طبرى ذكر كرده است كه عرب، ماههاى سال را سيزده ماه قرار مى‏داد، و در روايتى است كه سال را دوازده ماه و بيست و پنج روز مى‏گرفت.

و لازمه اين مرام آنست كه تمام اسامى ماهها تغيير كند، و نام هيچ ماهى بر آن ماه منطبق نگردد، مگر در هر دوازده سال يكبار، اگر اين تاخير بر اصل و نظام محفوظ بوده، و بر گونه دوران تغيير يابد. (44)

فخر رازى در تفسير خود در شرح كيفيت نسى‏ء بطور مشروح بحث كرده است و در ذيل آيه ان عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا فى كتاب الله گويد: بدان كه اين شرح نوع سوم از قبائح اعمال يهود و نصارى و مشركين است، كه در تغيير احكام خدا سعى مى‏كنند، زيرا كه چون در تغيير احكام خدا در زمانهاى خود سعى كردند، و آنها را به سبب نسى‏ء تغيير دادند، پس در حقيقت‏سعى در تغيير سنت‏به حسب آراء و اهواء خود كرده، و اين موجب زيادى كفر و حسرت ايشان خواهد شد.

و سپس در بيان مسئله اول از مسائلى كه مطرح نموده است گفته است كه: بدان كه سال در نزد عرب عبارت است از دوازده ماه از ماههاى قمرى، و دليل آن يكى همين آيه است، و ديگرى گفتار خداى تعالى:

هو الذى جعل الشمس ضياء و القمر نورا و قدره منازل لتعلموا عدد السنين و الحساب (45) .

«خداوند است كه خورشيد را نور دهنده، و ماه را نورانى قرار داد، و ماه را در سير گردش خود در منازل و مكان‏هاى مختلفى معين و مقدر فرمود، براى اينكه شما تعداد سال‏ها و حساب را بدانيد!» خداوند در اين آيه گردش ماه را در منازل مختلف، علت دانستن سال‏ها و حساب قرار داده است، و اين وقتى صحيح است كه سال بستگى به سير و گردش ماه داشته باشد.و نيز گفتار ديگر خداى تعالى دلالت‏بر آن دارد:

يسئلونك عن الاهلة قل هى مواقيت للناس و الحج . (46)

«(اى پيامبر) چون از تو درباره كيفيت هلال ماه پرسش كنند، بگو: اين اشكال مختلف ماه براى تنظيم اوقات مردم و براى حج است.» و اما در نزد ساير طوائف مردم غير از عرب، سال عبارت است از زمانى كه خورشيد يك دور كامل بگردد.و چون سال قمرى به مقدار مشخصى از سال شمسى كمتر است، بدين جهت ماه‏هاى قمرى از فصلى به فصل ديگر منتقل مى‏شوند.و بنا بر اين حج در بعضى از اوقات، در فصل زمستان واقع مى‏شود، و در برخى ديگر در تابستان، و اين امر موجب مشقت‏براى حج گزاران مى‏شد.و از طرف ديگر چون براى حج مى‏رفتند، تجارت هم مى‏كردند، و چه بسا موسم حج، موافق با موقع و فصل تجارت نمى‏شد، و در امر تجارت خلل پديد مى‏آمد، براى رفع اين دو محذور، اعراب جاهلى، بنا بر آنچه در علم زيجات معلوم است، اقدام به عمل كبيسه كردند (47) ، و حج‏خود را بر اساس ماههاى شمسى و سال شمسى قرار دادند، فعليهذا حجشان در زمان مشخصى از فصول صورت مى‏گرفت، كه هم طبق مصلحت آنان از جهت‏سرما و گرما بود، و هم طبق مصلحت آنان از جهت منافعى كه از تجارت مى‏بردند.

و اين نسى‏ء و تاخيرى كه در ماههاى قمرى مى‏كردند، گرچه موجب حصول منافع دنيويه ايشان بود، ليكن موجب تغيير حكم خداوند متعال مى‏شد، زيرا كه چون وقتى را كه خداوند براى حج معلوم كرده است، معينا و مشخصا در ماههاى محدود و مقدرى است، اگر بواسطه اين نسى‏ء و عقب اندازى در ساير ماههاى قمرى واقع شود، مسلما حكم خدا و تكليف خدا را تغيير داده‏اند.و بدين جهت در اين‏آيه، آن را گناه و كفر شمرده است و به مذمت عظيمى از آن تنقيد كرده است.

و چون سال شمسى از سال قمرى بيشتر است، اين مقادير زيادى را به روى هم انباشتند، و چون مقدارش يك ماه شد، آن ماه را به آخر سال اضافه كردند، و آن سال را سيزده ماه گرفتند.و از اينجاست كه خداوند متعال اين عمل آنها را زشت و ناپسند داشته و منكر شمرده است، و فرموده است كه: حكم ازلى و قطعى خدا اين بوده است كه سال، دوازده ماه باشد، نه كمتر و نه زيادتر، و اين حكمى را كه براى بعضى از سال‏ها نموده، و آن را سيزده ماه قرار داده‏اند، حكمى است كه بر خلاف حكم خدا صورت گرفته است، و سبب براى تغيير تكاليف خدا از مواضع خود شده است، و بر خلاف دين است.

آئين عرب از زمان پيشين بنا بر سال‏هاى قمرى بوده است، نه شمسى.و اين روش را بطور وراثت از حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما الصلاة و السلام ارث برده‏اند، و اما آئين يهود و نصارى چنين نبوده است، و اين روش نسى‏ء و كبيسه گيرى را بعضى از اعراب، از يهوديان و مسيحيان آموختند، و در شهرهاى عرب‏نشين رواج دادند. (48)

و نيز فخر رازى پس از بيان مطالبى مشروح گفته است كه: نسى به معناى تاخير است، و ابو زيد گفته است: نسات الابل عن الحوض انساها نسا اذا اخرتها، و انساته انساء اذا اخرته عنه و الاسم النسئية و النس‏ء.و اما قطرب كه گفته است: النسى‏ء اصله من الزيادة، يقال نسا فى الاجل و انسا، اذا زاد فيه، واحدى در پاسخش گفته است كه: صحيح همان معناى اول است، و اصل معناى نسى‏ء تاخير است، و در اينجا هم تاخير در مدت مراد است، نه زيادى در آن. (49)

و سپس فخر رازى گفته است: اعراب جاهلى اگر حج‏خود را بر حساب سال قمرى قرار مى‏دادند، چون گاهى در تابستان، و گاهى در زمستان واقع مى‏شد، و مسافرت در اين فصول مشكل بود، و نيز در تجارتهاى خود و معاملات خود سودى‏نمى‏بردند، چون ساير افراد مردم از ساير نقاط به مكه نمى‏آمدند مگر در اوقات مناسب و طبق احوال خود، فلهذا چون دانستند كه رعايت‏سال قمرى در انجام تكاليف و حج، به مصالح دنيوى آنها اخلال وارد مى‏كند، سال قمرى را كنار زده، و سال شمسى را معتبر شمردند.و چون سال شمسى از سال قمرى به مقدار معين و مشخصى زيادتر است، نيازمند به كبيسه‏گيرى شدند، و به سبب اين عمل كبيسه براى آنان دو چيز پيدا شد:

اول آنكه به جهت اجتماع اين زيادتى‏ها ناچار شدند كه بعضى از سال‏ها را سيزده ماه قرار دهند.

دوم آنكه حج از بعضى از ماه‏هاى قمرى حركت كرد، و منتقل به ماه‏هاى ديگر شد، حج در بعضى از سال‏ها در ذو الحجه واقع مى‏شد، و پس از آن در محرم، و پس از آن در صفر، و همينطور به همين منوال دور مى‏زد، تا بعد از مدت معينى بار ديگر به ماه ذو الحجة قرار مى‏گرفت.

پس بنا بر اين به سبب اين كبيسه‏گيرى دو چيز حاصل مى‏شد: زيادى در مقدار ماهها، و تاخير حرمت ماههاى حرام به ماههاى ديگر.و ما چه لفظ نسى‏ء وارد در آيه قرآن را به معناى تاخير بگيريم، همانطور كه اكثر اهل لغت‏بر آنند، و چه به معناى زيادتى بگيريم، همانطور كه بعضى از اهل لغت‏بر آنند، در هر حال لفظ نسى‏ء منطبق بر اين دو امر خواهد شد.

و حاصل و محصل كلام آنست كه بناء عبادات كه بر سال قمرى است مخل به مصالح دنيوى بوده است، و بناء آنها بر سال شمسى موافق مصالح دنيوى بوده است.خداوند ايشان را از زمان حضرت ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام امر فرموده است كه بناى كار خود را بر سال قمرى قرار دهند، وليكن ايشان به جهت مصالح دنيوى خود امر خدا را مراعات نكردند، و سال قمرى را ترك گفتند، و سال شمسى را معتبر شمردند، و حج را در ماه ديگرى غير از ماههاى حرام انجام دادند.فلذا خداوند ايشان را مورد تعييب و تعيير و توبيخ قرار داد، و موجب زيادى كفرشان دانست.

و اما علت زيادتى كفر اين است كه: چون آنها حج را در غير ماههاى حرام انجام مى‏دادند، و نيز معتقد شده بودند كه اين عمل خلاف، همان عمل واجب است، و بجا آوردن آن در ماههاى قمريه واجب نيست، پس اين عمل، انكار حكم خدا با علم به آن، و تمرد از اطاعت او مى‏شده است.و به اجماع مسلمانان انكار حكم خدا و تمرد از آن با وجود علم موجب كفر است.

و اما طريقه حسابى كه با آن مقدار زيادى را به دست مى‏آوردند، و با كبائس شهور خود را تعديل مى‏نمودند، در كتب زيجات، مدون و مذكور است.

و واحدى گفته است كه: اكثر علماء بر آنند كه اين نسى‏ء و تاخير، اختصاص به يك ماه ندارد، بلكه در تمام ماهها صورت مى‏گرفته است، و اين گفتار در نزد ما صحيح است‏بنا بر آنچه ذكر شد، و بنا بر اتفاق مسلمين بر آنكه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم اراده حج فرمود در حجة الوداع، در حقيقت و واقع امر، حج‏به همان زمان اصلى خود كه ذوالحجة بود بازگشت نمود، و رسول خدا در خطبه فرمود:

الا ان الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق السموات و الارض، السنة اثنا عشر شهرا.و چنين اراده فرمود كه: ماههاى حرام اينك به مواضع خود بازگشت نموده است. (50)

و قبل از فخر رازى، ابوريحان بيرونى (51) در چند جاى كتاب مشهور خود: «الاثار الباقية عن القرون الخالية‏» از كيفيت نسى‏ء و تاخير اعراب در شهور، و اصل تاسيس تاريخ اسلامى و اسامى ماهها بحث كرده است.در يك جا پس از آنكه نام ماههاى دوازده‏گانه عرب را بدين طريق ذكر كرده است:

المحرم، صفر، ربيع الاول، ربيع الآخر، جمادى الاولى، جمادى الآخرة، رجب، شعبان، رمضان، شوال، ذوالقعدة، ذوالحجة (52) . مى‏گويد: اعراب در زمان جاهليت نام ماهها را به همانگونه كه اهل اسلام استعمال مى‏كنند، استعمال مى‏كردند، و حج آنان در فصول چهارگانه دور مى‏زد، سپس خواستند تا حجشان را در زمانى انجام دهند كه متاع و بضاعت تجارى آنان از پوست‏هاى دباغى شده، و انواع چرم‏ها، و ميوه‏ها به دست آيد، و نيز ساير امتعه آنان حاضر باشد، و اين زمان پيوسته بر حالت ثابتى باقى باشد، كه خرم‏ترين زمان‏ها و پر نعمت‏ترين اوقات بوده باشد.

روى اين اساس عمل كبيسه‏گيرى را از يهوديان كه در مجاورت ايشان سكونت داشتند، نزديك دويست‏سال قبل از هجرت آموختند.و همانند يهوديان مشغول كبيسه كردن شدند، بدين ترتيب كه مقدار زياديى كه ما بين سالهاى قمرى آنان، و ما بين سال شمسى بود، چون به يك ماه مى‏رسيد، آن يك ماه را به ماههاى خود ملحق نمودند.و بعد از اين متولى اين كار قلامس (53) بودند كه پس از انقضاء حج مى‏ايستادند و خطبه مى‏خواندند در موسم حج، و ماه را به تاخير مى‏انداختند بدين‏معنى كه ماه بعدى را به نام آن ماه مى‏خواندند.

و چون عرب از آنها اطاعت داشتند، تمامى آنها بر اين تاخير و تسميه متفق مى‏شدند، و گفتار ايشان را مى‏پذيرفتند و اين كارشان را نسى‏ء مى‏ناميدند.زيرا آنان در هر دو سال و يا هر سه سال بقدر يك ماه، اول سال اعراب را به تاخير مى‏انداختند بر حسب مقدارى كه آن سال مستحق آن بود.

و روى اين اصل يكى از گويندگانشان مى‏گويد:

لنا ناسى‏ء تمشون تحت لوائه يحل اذا شاء الشهور و يحرم

«آن مقام تاخير اندازنده از ماست، كه شما در تحت پرچم او حركت مى‏كنيد، و هر ماهى را كه بخواهد حلال مى‏كند، و هر ماهى را كه بخواهد حرام مى‏نمايد.» و اولين نسى‏ء و تاخيرى كه واقع شد، براى ماه محرم بود.فلهذا ماه صفر به نام محرم نامگذارى شد، و ماه ربيع الاول به نام صفر نامگذارى شد، و همينطور به ترتيب يكى پس از ديگرى، نام هر ماهى را به روى ماههاى بعدى گذاردند.

و دومين نسى‏ء و تاخيرى كه واقع شد، براى ماه صفر بود.فلهذا ماه بعدى را كه ربيع بود ايضا به نام صفر گذاردند.و همينطور اين عمل نسى‏ء بدين ترتيب دور مى‏زد، و در تمام ماههاى دوازده‏گانه گردش مى‏كرد، تا بار ديگر به ماه محرم برگردد، در اين حال همان كار اول را دوباره اعاده مى‏نمودند.

عادت اعراب جاهلى اين بود كه مقدار تعداد دوره‏هاى نسى‏ء را مى‏شمردند، و با تعداد اين دوره‏ها، زمان را اندازه مى‏گرفتند، و مى‏گفتند: از زمان فلان تا زمان فلان كه سال‏ها گردش كرده‏اند، يك دوره گذشته است.و با اين وصف اگر باز هم ماهى از ماهها از فصل خود كه از فصول اربعه بود پيش مى‏افتاد، و اين پيش افتادن به علت كسرهاى سال شمسى، و بقيه مقدار تفاوت سال شمسى با سال قمرى بود كه به آن سال قمرى ملحق كرده بودند، در اينصورت بار ديگر كبيسه مى‏كردند (54) ، و اين تقدم ماه از فصل خود به واسطه طلوع منازل ماه و سقوط آن منازل‏براى آنها معلوم مى‏شد.

اين بود تا هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هجرت كردند، و همانطور كه ذكر كردم نوبت نسى‏ء در آن وقت‏به ماه شعبان رسيده بود، كه آن را محرم ناميدند، و ماه رمضان را صفر ناميدند.

رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در مدت اقامت در مدينه انتظار مى‏كشيد، تا براى حج در حجة الوداع رهسپار شد، و براى مردم خطبه خواند و گفت: الا و ان الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق الله السموات و الارض، و منظور آن حضرت اين بود كه ماههاى قمرى اينك به مواضع خود بازگشت كرده‏اند، و آن كار نسى‏ء عرب از بين رفت و به همين جهت آن حج را كه حجة الوداع بود، حج اقوم نام نهادند، و پس از آن اين عمل حرام شد، و بكلى از بين رفت. (55)

و در جاى ديگر گويد: روز نوزدهم ماه رمضان، روز فتح مكه است، و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هيچ اقامه حج ننمودند. زيرا كه ماههاى عربى بواسطه نسى‏ء از جاهاى خود تغيير كرده و از بين رفته بود، و حضرت انتظار كشيدند تا به جاى خود برگشت، آنگاه حج‏حجة الوداع را به جاى آوردند و نسى‏ء را در آن حج تحريم نمودند. (56)

فلينو در كتاب «علم الفلك‏» خود گويد: اين حدس كه نسى‏ء عبارت از نوعى كبيسه باشد، تا تعادل بين ماه‏هاى قمرى و سال شمسى پيدا شود، از فكر بكر فخرالدين رازى نيست، زيرا كه بسيارى از صاحبان علم هيئت در اين راى از او پيشى گرفته‏اند، و قديم‏ترين ايشان بر حسب آنچه مى‏دانيم ابو معشر بلخى (57) ، متوفى در سنه 272 هجرى قمرى بوده است.ابو معشر در كتاب «الالوف‏» (58) آورده است كه: اعراب زمان جاهليت دوره سال خود را بر اساس رؤيت ماه در رؤوس شهور مى‏دانستند، همچنانكه رسم مسلمانان نيز همين است، و حج‏خود را در روز دهم ماه ذوالحجة انجام مى‏دادند، و اين وقت در فصل خاصى از فصول اربعه سال واقع نمى‏شد، بلكه اختلاف پيدا مى‏كرد.گاهى در تابستان بود، و گاهى در زمستان، و گاهى در دو فصل ديگر.به علت آنكه بين سال‏هاى شمسى با سال‏هاى قمرى اختلاف بود.

ايشان نتوانستند تا حجشان را موافق با موقع تجارت خود قرار دهند، و در عين حال هوا از جهت گرما و سرما معتدل باشد، و درختان داراى برگ بوده، و زمين‏ها از سبزه و علف پر شده باشند.تا اينكه مسافرت به مكه بر ايشان آسان باشد، و در مكه هم به تجارت اشتغال ورزند، و هم مناسك حج‏خود را انجام دهند، فلهذا عمل كبيسه گيرى را از يهوديان آموختند و نام آن را نسى‏ء گذاردند، يعنى تاخير.با اين تفاوت كه يهوديان از هر نوزده سال قمرى هفت ماه قمرى را كبيسه مى‏كردند، تا اينكه نوزده سال قمرى آنان به صورت نوزده سال شمسى در آيد، و اعراب از هر بيست و چهار سال قمرى دوازده ماه قمرى را كبيسه مى‏نمودند.

براى انجام اين مهم مردى از بنو كنانه را انتخاب كردند و او را قلمس مى‏گفتند و اولاد او را پس از او كه متكفل اين امر شدند قلامسة نام نهادند و آنها را نساة نيز مى‏گفتند يعنى نسى‏ء گيران.قلمس درياى پر آب است، و آخرين كسى كه متولى اين امر از اولاد او شد ابو ثمامة جنادة بن عوف بن امية بن قلع بن عباد بن قلع بن حذيفة بود قلمس در موسم حج چون مى‏خواست منقضى شود، در عرفات به خطبه مى‏ايستاد، و ابتدا مى‏كرد از زمانى كه حج در ذوالحجة واقع مى‏شد، و محرم راانسآء مى‏كرد و آن را از ماههاى دوازده‏گانه مى‏شمرد، و اول ماههاى سال را ماه صفر قرار مى‏داد، و در اين صورت ماه محرم آخرين ماههاى سال محسوب مى‏شد، و به جاى ماه ذوالحجة مى‏نشست، و مردم در آن ماه حج مى‏كردند.و بنابر اين حج در ماه محرم دو مرتبه واقع مى‏شد، و پس از آن در سال سوم در وقت منقضى شدن حج، باز در موسم به خطبه مى‏ايستاد، و ماه صفر را انسآء مى‏كرد، آن ماه صفرى كه آن را براى دو سال پيشين، ماه اول قرار داده بود، و ماه ربيع الاول را ماه اول سال سوم و چهارم قرار مى‏داد، بطوريكه در اين دو سال حج در ماه صفر كه آخرين ماه سال از اين سال است واقع مى‏شد.و پيوسته بر همين منوال در هر دو سالى يكبار انسآء مى‏كرد، تا اينكه دوره گردش به حال اوليه خود بازگشت كند.و اين قلامسه هر دو سال را بيست و پنج ماه حساب مى‏كردند.

و نيز ابو معشر در همين كتابش از بعضى از راويان عرب نقل كرده است كه: اعراب عادتشان چنين بود كه در هر بيست و چهار سال قمرى، نه ماه قمرى را كبيسه مى‏كردند، بدين طريق كه تفاوت سال شمسى را با سال قمرى كه تقريبا ده روز و بيست و يك ساعت و خمس ساعت است (59) در نظر مى‏گرفتند و هر وقت اين زيادى مساوى با مقدار روزهاى ماه مى‏شد، يك ماه تمام بر سال مى‏افزودند، ولى اين مقدار زيادى را ده روز و بيست‏ساعت‏حساب مى‏كردند.و بنا بر اين ماههاى ايشان با گذشت زمان بر نهج واحدى كه مى‏خواستند ثابت مى‏ماند، نه جلو مى‏افتاد، و نه عقب مى‏رفت.تا آنكه پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم حج گزاردند. (60) فلينو در اين كتاب، درس‏هاى دوازدهم و سيزدهم و چهاردهم خود را به اطلاعات اعراب جاهليت درباره آسمان و ستارگان و مسئله نسى‏ء كه در قرآن كريم آمده است، با ذكر چند آيه قرآن و گفتار مفسرين اختصاص داده است. (61)

و محصل آنچه از بحث ما در تفسير نسى‏ء در اين آيه شريفه به دست آمد، به انضمام روايات كثيره‏اى كه در اين مقام وارد شده است، و به انضمام گفتار مورخين از علماء هيئت و نجوم همچون ابو ريحان بيرونى، و همچون ابو معشر بلخى، و همچون گفتار رحاله كبير و مورخ جليل: على بن حسين مسعودى متوفى 346 هجرى در «مروج الذهب‏» (62) و در كتاب نفيس: «التنبيه و الاشراف‏» آنست كه: اصول ماههاى قمرى در ميان اعراب جاهليت‏به دو علت تغيير پيدا مى‏كرده است: اول - به سبب تاخير ماههاى حرام از محل خود همچون ماه محرم كه آن را به عقب مى‏انداختند و حرمت آن را به تاخير مى‏سپردند، و آن را ماه صفر مى‏ناميدند، و در آن از جنگ و قتال و نهب و غارت دريغ نمى‏ورزيدند، و براى آنكه چهار ماه محترم (ذو القعدة و ذو الحجة و محرم و ماه رجب) مقدار حرمتش محفوظ باشد، اجمالا به مقدار چهار ماه از نظر كميت و مقدار، نه از نظر كيفيت و خصوصيت، چهار ماه را در مدت سال دست از جنگ باز مى‏داشتند، ليواطئوا عدة ما حرم الله، براى آنكه فقط در مقدار ماهها كه خداوند محترم شمرده است هم ميزان و هم مقدار باشند.

دوم - به سبب تاخير ايام حج و يا ايام روزه و بعضى از عبادات و مناسك از محل خود به زمان بعد، براى مناسب بودن آب و هوا، و براى فروش امتعه تجارتى و جلب قبائل براى بجا آوردن حج.و بنا بر اين حج پيوسته از نقطه نظر اعتدال هوا در فصل خاصى صورت مى‏گرفت و در ماههاى قمرى دور مى‏زد و گردش مى‏كرد تا در هر سى و سه سال بنا بر كبيسه دقيق، و يا در هر بيست و شش سال بنا بر كبيسه تقريبى، همانطور كه در روايت عمرو بن شعيب از پدرش از جدش گذشت، حج‏به زمان اصلى خود مى‏رسيد، همچنانكه در حج رسول خدا صلى الله عليه و آله سلم كه حجة الوداع بود، به زمان اصلى خود بازگشت كرده بود، و روى همين اساس آن حضرت در خطبه مشهوره خود فرمود: ان الزمان قد استدار كهيئته يوم خلق الله السموات و الارض.و ما هيچگونه الزامى نداريم كه آيه شريفه قرآن را در عدة الشهور و نسى‏ء بخصوص‏تاخير ماههاى حرام، و يا بخصوص تاخير حج از موقع واقعى خود بگيريم، بلكه آيه مباركه به عموم و اطلاق شامل هر دو گونه از نسى‏ء مى‏گردد، و نقل روايات مشهوره بل مستفيضه نيز اين معنى را تاييد مى‏كند.

و بنا بر اين در شرع انور اسلام هم تاخير حرمت ماههاى حرام از محل خود حرام است، و هم تاخير آداب و احكام و دستوراتى كه در زمانهاى مشخص همچون ماه رمضان براى روزه و ماه ذو الحجة براى حج مقرر شده است.و عليهذا تبديل ماههاى قمرى به ماههاى شمسى و تبديل سالهاى قمرى به شمسى بهيچوجه من الوجوه جايز نيست.

مسلمان نمى‏تواند روزه رمضان را در شوال و يا يكى از ماههاى معتدل ديگر بگيرد و به جهت اعتدال هوا و كوتاه شدن روزها در فصل زمستان آن را بجاى آورد، يعنى نمى‏تواند روزه خود را به حساب سالها و ماههاى شمسى قرار دهد.

مسلمان نمى‏تواند حج ذو الحجه خود را در محرم و يا يكى از ماههاى معتدل ديگر به جهت تناسب هوا و فروش امتعه و امور اعتباريه و مصالح ماديه و دنيويه خود، در فصل بهار و يا پائيز قرار دهد، يعنى نمى‏تواند حج‏خود را به حساب سالها و ماههاى شمسى بجاى آورد.

و همچنين نسبت‏به ساير تكاليف از واجبات و مستحبات و محرمات و مكروهات و همچنين نسبت‏به احكام اجتماعيه و سنت‏هاى اعتباريه و آداب و رسوم و عاداتى كه در جامعه با آن مواجه است.

مسلمان نمى‏تواند سال شمسى را ملاك و ميزان براى اعمال و تاريخ خود معين و مقرر دارد، زيرا كه در قرآن مجيد با صراحت‏سال مسلمان را سال قمرى قرار داده، و ان عدة الشهور عند الله اثنا عشر شهرا فى كتاب الله يوم خلق السموات و الارض منها اربعة حرم (63) را اعلان كرده است.

اين آيه از چند جهت صراحت دارد بر آنكه سال‏ها و ماههاى رسمى اسلامى سالها و ماههاى قمرى است: اول - از جهت لفظ منها اربعة حرم زيرا از ضروريات است كه اسلام هيچ ماهى را از ماههاى حرام قرار نداده است، مگر چهار ماه از ماههاى قمرى را كه ذوالقعدة و ذوالحجة و محرم و رجب مى‏باشند.و اين چهار ماه، از ماههاى قمرى است نه شمسى، و در روايات عديده و در خطبه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم آمده است كه سه تا از اين ماهها پهلوى هم قرار گرفته‏اند و يكى از اينها جدا و تنها است: ثلاثة منها سرد و واحد منها فرد (64) ، آن سه كه پهلوى همند ذوالقعده و ذوالحجة و محرم هستند، و آن يك كه تنها افتاده است ماه رجب است.

دوم - از جهت لفظ عند الله.و سوم - از جهت لفظ فى كتاب الله يوم خلق السموات و الارض.چون اين قيود دلالت دارند بر آنكه اين ماهها ابدا قابل تغيير و اختلاف نيستند، و با وضع و جعل و امور قرار دادى سر و كار ندارند، زيرا اين ماهها در نزد خداوندى كه علم و احاطه او لا يتغير است، چنين است، و در كتاب خدا در روزى كه آسمان‏ها و زمين را آفريده است چنين بوده است.

پس در حكم نگاشته شده در كتاب تكوين و در قانون نوشته شده در دفتر خلقت اينطور بوده است، و لا معقب لحكمه تعالى.و معلوم است كه ماههاى شمسى به هر صورت و به هر عنوان و از هر تاريخى كه باشد، ماههاى قراردادى است كه بر اساس حساب منجم و زياده و كمى‏هاى اعتباريه و وضعيه بدين صورت در آمده است.

اما ماههاى قمرى در آن وقتى كه خداوند آسمان و زمين را خلقت كرد، همينطور بوده است.يعنى به ابتداى رؤيت هلال به خروج از محاق و تحت الشعاع شروع مى‏شده، و به محاق و دخول تحت الشعاع پايان مى‏يافته است.

و الشمس تجرى لمستقر لها ذلك تقدير العزيز العليم و القمر قدرناه منازل حتى عاد كالعرجون القديم لا الشمس ينبغى لها ان تدرك القمر و لا الليل سابق النهار و كل فى فلك يسبحون (آيه 38 تا 40 از سوره 36: يس) «و خورشيد بر مدار معين خود پيوسته در حركت و گردش است، اينست‏حكم خداوند مقتدر و دانا.و ماه را ما در منزل‏هاى مختلف به سير و گردش در آورديم تا عاقبت (كه آخر ماه نزديك و محاق مى‏شود) همانند شاخه زرد و لاغرى در آيد، نه در سير و گردش منظم جهان آفرينش، خورشيد را چنين توان و قدرتى است كه به ماه برسد و او را دريابد، و نه مى‏تواند شب بر روز سبقت گيرد، و هر يك از اين خورشيد و ماه و از اين شب و روز در مدار معين و مقرر پيوسته در حركت و شناورند.» ماههاى قمرى حسى و وجدانى است و ابتدا و انتهاى مشخصى در عالم تكوين دارد، به خلاف ماههاى شمسى كه قراردادى و اصطلاحى است، و اگر چه فصول اربعة و سال‏هاى شمسى هم تقريبا حسى است، لكن ماههاى دوازده‏گانه كه داراى اصل ثابتى هستند فقط ماههاى قمرى است.

و بنا بر اين معناى آيه اينطور مى‏شود كه: ماههاى دوازده گانه‏اى كه از آنها سال درست مى‏شود، آن ماههائى است كه در علم خداوند سبحانه و تعالى ثابت است.و همان ماههائى است كه در كتاب تكوين در روزى كه آسمان‏ها و زمين را آفريد معين فرمود، و حركات عامه جهان خلقت را كه از جمله آنها حركات خورشيد و ماه است مقرر نمود.و آن حركت واقعى و ثابت پايه و اصل براى تعيين مقدار اين ماههاى دوازده‏گانه قرار گرفت.

و از جمله آياتى كه صراحت در لزوم تاريخ قمرى دارد، همانطور كه ذكر شد آيه 5 از سوره 10: يونس است:

هو الذى جعل الشمس ضياء و القمر نورا و قدره منازل لتعلموا عدد السنين و الحساب .

«خداوند است آنكه خورشيد را نوردهنده، و ماه را نورانى آفريد، و ماه را در منزلگاههاى مختلفى به حركت و گردش در آورد، تا شما شماره سال‏ها و حساب امور خود را از آن بدانيد» .