نزول ستاره داله بر وصايت در خانه امير المؤمنين

ابن المغازلى على بن محمد شافعى در اين موضوع دو حديث آورده است.اول - حديثى است كه با اسناد خود از انس بن مالك در «مناقب‏» خود ذكر كرده است و علامه بحرانى نيز در «غاية المرام‏» ص 409 عين اين حديث را از او روايت كرده است.

عن انس قال: انقض كوكب على عهد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فقال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: من انقض هذا النحم فى داره فهو الخليفة من بعدى، فنظروا فاذا هو قد انقض فى منزل على، فانزل الله تعالى:

و النجم اذا هوى ما ضل صاحبكم و ما غوى و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى .

«انس گويد: ستاره‏اى در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خم مى‏شد، (يعنى به شكل خط نورانى در حركت‏بود) . حضرت رسول الله فرمودند: هر كس كه اين ستاره در خانه او خم شود او بعد از من جانشين من خواهد بود.چون مردم نگريستند، ديدند آن ستاره در منزل على بن ابى طالب فرود آمد.و خداوند تعالى اين آيه را فرستاد:

«سوگند به آن ستاره درخشان هنگامى كه فرود آمد، كه صاحب شما گمراه نگشته و اغواء نشده است، و از روى هواى نفس تكلم نمى‏كند (و راجع به خلافت و وصايت ابن عم خود امير المؤمنين على بن ابى طالب صلى الله عليه و آله و سلم از نزد خود چيزى نمى‏گويد)، تمام گفتار او وحيى است كه از جانب حضرت رب العزة به او وحى گرديده است‏» .

دوم - حديثى است كه ابن المغازلى نيز در «مناقب‏» خود با اسناد خود از سعيد بن جبير از ابن عباس روايت نموده است.عين اين حديث را با همين اسناد و همين عبارات گنجى شافعى در «كفاية الطالب‏» ص 131 روايت نموده است، و نيز ابن عساكر در «تاريخ كبير دمشق‏» در مجلدى كه اختصاص به فضائل امير المؤمنين على بن ابيطالب دارد و اين نسخه هنوز طبع نشده و در كتابخانه‏هاى مهم جهان موجود است و از روى نسخه خطى كه در مكتبه ظاهريه دمشق عكسبردارى شده و فعلا در كتابخانه امير المؤمنين در نجف اشرف مضبوط است در ورقه 101 با اسناد خود از ابى غالب بن بناء از ابن عباس روايت نموده است، و علامه بحرانى در ص 409 از «غاية المرام‏» نيز از ابن المغازلى روايت مى‏كند،

عن ابن عباس قال: كنت جالسا مع فتية من بنى هاشم عند النبى صلى الله عليه و آله و سلم اذا انقض كوكب، فقال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: من انقض هذا النجم فى منزله فهو الوصى من بعدى.فقام فتية من بنى هاشم فنظروا فاذا الكوكب قد انقض فى منزل على بن ابيطالب.قالوا: يا رسول الله غويت فى حب على، فانزل الله:

و النجم اذا هوى ما ضل صاحبكم و ما غوى - الى قوله: - بالافق الاعلى‏» .

«ابن عباس گويد: من با گروهى از جوانان بنى هاشم در حضور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بوديم كه ناگهان ستاره‏اى بسيار نورانى حركت نموده و مى‏خواست‏خم گردد.رسول خدا فرمود: اين ستاره در منزل هر كس فرود آيد و خم شود او بعد از من وصى من خواهد بود.جماعتى از آن جوانان هاشمى برخاستند كه بنگرند ستاره در خانه كه خم مى‏شود، ديدند كه در منزل على بن ابيطالب فرود آمده و پنهان شد.گفتند: اى رسول خدا درباره محبت‏به على بن ابيطالب مفتون شدى و به ضلال و غوايت افتادى. خداوند اين آيه را فرو فرستاد كه:

«سوگند به آن ستاره‏اى كه فرود آمد صاحب شما گمراه نشده و به غوايت در نيفتاده است - تا قول خداى تعالى كه - اوست در افق بلند و عالى‏» .

اين آيات در شان نزول ستاره در خانه على به عنوان معرفى غيبى وصايت و خلافت‏بوده است.

و نيز شيخ سليمان قندوزى حنفى در «ينابيع المودة‏» ص 239 و شيخ عبيد الله حنفى در كتاب خود «ارجح المطالب‏» طبع پاكستان غربى ص 72 از ابن عباس روايت كرده‏اند كه

قال: كنا جلوسا بمكة مع طائفة من شبان قريش و فينا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اذا انقض نجم فقال صلى الله عليه و آله و سلم: من انقض هذا النجم فى منزله فهو وصيى من بعدى.فقاموا و نظروا و قد انقض فى منزل على، فقالوا: قد ضللت‏بعلى، فنزلت:

و النجم اذا هوى ما ضل صاحبكم و ما غوى .

«ابن عباس گويد: ما با جوانانى از بنى هاشم در مكه نشسته بوديم و در ميان ما رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود كه در آن وقت‏ستاره‏اى براى فرود آمدن و خم شدن حركت كرد، حضرت فرمود: اين ستاره در منزل هر كس خم شود بعد از من وصى من خواهد بود.در اين حال بنى هاشم بپا برخاستند و چون نگريستند، ديدند كه در منزل على فرود آمد.گفتند: اى رسول خدا درباره على به ضلالت افتاده‏اى! آيه نازل شد: «سوگند به آن ستاره در حال فرود آمدنش كه صاحب شما گمراه نشده و به ضلالت در نيفتاده است‏» .

ديگر يك سلسله رواياتى است كه دلالت دارد بر آنكه اوصياى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم و خلفاى آنحضرت دوازده نفرند.اول آنها حضرت على بن ابيطالب و آخر آنها حضرت مهدى قائم آل محمد مى‏باشد.اين روايات بسيار زياد است و با اسناد مختلفى نقل شده است و بزرگان از محدثين شيعه و سنى در كتب خود ضبط و ثبت نموده‏اند.و ما به عنوان نمونه چند حديث از طريق عامه نقل مى‏كنيم.

روايات داله بر وصايت امير المؤمنين و فرزندان آنحضرت

اول - حموينى شافعى در اواخر جزء دوم «فرائد السمطين‏» با اسناد خود از سعيد بن جبير از ابن عباس روايت مى‏كند كه:

قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: ان على بن ابيطالب امام امتى و خليفتى عليها بعدى، و من ولده القائم المنتظر الذى يملا الارض قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما.و الذى بعثنى بالحق بشيرا و نذيرا ان الثابتين على القول بامامته فى زمان غيبته لاعز من الكبريت الاحمر.فقام اليه جابر بن عبد الله الانصارى فقال: يا رسول الله و للقائم من ولدك غيبة؟ قال: اى و ربى ليمحص الله الذين آمنوا و يمحق الكافرين.يا جابر ان هذا الامر من امر الله و سر من سر الله، علته مطوية عن عباده (44) ، فاياك و الشك فان الشك فى امر الله كفر.

«ابن عباس گويد: حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: بدرستى كه على بن ابيطالب امام امت من است و جانشين من است‏بعد از من بر امت من، و از فرزند اوست قائم منتظرى كه زمين را از عدل و داد پر كند، همچنان كه از جور و ستم پر شده‏باشد.سوگند به آن خدائى كه مرا به حق برانگيخته و بشير و نذير قرار داده است، افرادى كه در قول به امامت او در زمان غيبتش ثابت‏بوده باشند از كبريت احمر ناياب‏ترند.

جابر بن عبد الله انصارى برخاست و گفت: اى رسول خدا آيا براى قائم از اولاد شما مگر غيبتى هست؟ فرمودند: آرى، سوگند به خداى من كه غيبتى هست‏براى آنكه خداوند مردم را بيازمايد و مؤمنين را پاك و خالص گردانيده و كافران را نابود و تباه سازد.اى جابر اين امرى از امر خداست و سرى است از اسرار خدا كه علتش را از عقول بندگانش پنهان داشته است.مبادا در غيبت او شكى در دلت راه يابد، كه شك در امر خدا كفر است‏» .

دوم - علامه حموينى شافعى در «فرائد السمطين‏» ج 1 باب 5 با اسناد خود از حسن بن خالد، از على بن موسى الرضا، از پدرش، از پدرانش عليهم السلام روايت كرده است، و نيز علامه بحرانى در «غاية المرام‏» ص 35 عين اين روايت را با همين سند و متن از حموينى آورده است كه:

قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: من احب ان يتمسك بدينى و يركب سفينة النجاة بعدى فليقتد بعلى بن ابيطالب، و ليعاد عدوه، و ليوال وليه، فانه وصيى و خليفتى على امتى فى حياتى و بعد وفاتى، و هو امام كل مسلم، و امير كل مؤمن بعدى، قوله قولى، و امره امرى، و نهيه نهيى، و تابعه تابعى، و ناصره ناصرى، و خاذله خاذلى.ثم قال صلى الله عليه و آله و سلم: من فارق عليا بعدى لم يرنى و لم اره يوم القيامة، و من خالف عليا حرم الله عليه الجنة و جعل ماواه النار، و من خذل عليا خذله الله يوم يعرض عليه، و من نصر عليا نصره الله يوم يلقاه، و لقنه حجته عند المسالة.ثم قال صلى الله عليه و آله و سلم: و الحسن و الحسين اماما امتى بعد ابيهما و سيدا شباب اهل الجنة، امهما سيدة نساء العالمين، و ابوهما سيد الوصيين، و من ولد الحسين تسعة ائمة تاسعهم القائم من ولدى، طاعتهم طاعتى و معصيتهم معصيتى، الى الله اشكو المنكرين لفضلهم و المضيعين لحرمتهم بعدى، و كفى بالله وليا و ناصرا لعترتى و ائمة امتى، و منتقما من الجاحدين حقهم

«و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون‏» .

«حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: كسى كه دوست دارد به دين من چنگ زند و بعد از رحلت من در كشتى نجات سوار شود، بايد به على بن ابيطالب اقتدا نموده و از او پيروى كند، با دشمنان او دشمن و با دوستان او دوست‏باشد، چون او وصى من است و جانشين من بر امت من، چه در زمان حيات من و چه بعد از مرگ من.اوست امام هر مسلمان و امير هر مؤمنى بعد از من.گفتار او گفتار من است، امر او امر من است و نهى او نهى من است و پيرو او پيرو من است و يار او يار من و بى‏اعتناى به او بى‏اعتناى به من است.

سپس حضرت فرمود: كسيكه بعد از من از على مفارقت كند در روز قيامت نه من او را مى‏بينم و نه او مرا خواهد ديد.و كسيكه با على مخالفت كند، خداوند بهشت را بر او حرام گردانيده است، و جاى او را در آتش قرار خواهد داد.و كسى كه على را تنها گذارد و دست از يارى و نصرت او بردارد، خداوند در روز عرض او را مخذول و تنها خواهد گذاشت.و كسى كه على را يارى كند خداوند در روز ملاقات او را يارى خواهد فرمود، و حجت او را بدو تلقين خواهد نمود.

و سپس فرمود: حسن و حسين دو امام و پيشوا بر امت من بعد از پدرشان خواهند بود، و آنها دو سيد و سالار جوانان اهل بهشت‏اند، و مادر آنها سيده زنان عالميانست، و پدر آنها سيد و بزرگ اوصياى پيغمبرانست، و از اولاد حسين نه نفر ائمه و پيشوايان امت‏خواهند بود، و نهمين از آنان قائم آنهاست از اولاد من، پيروى از آنها پيروى از من است و معصيت آنها معصيت و تمرد از من است.من گله و شكايت‏خود را درباره منكرين فضيلت آنها به خداى خود مى‏برم و از ضايع كنندگان حرمت آنها به پروردگار خود شكوه مى‏كنم.و خداوند براى عترت من و امامان امت من خوب ولى و ناصرى است، و از انكار كنندگان حقوق آنها خوب انتقام گيرنده‏اى است.

«و به زودى مردم ستمكار خواهند دانست كه چه مآل و سرانجامى خواهند داشت‏» .

سوم - روايتى است كه حموينى نيز در آخر جزء دوم از «فرائد السمطين‏» با اسناد خود از سعيد بن جبير از عبيد الله بن عباس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرده است، و علامه بحرانى نيز در ص 43 و ص 692 از «غاية المرام‏» از او روايت نموده است.

قال ابن عباس: قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: ان خلفائى و اوصيائى لاثنا عشر، اولهم اخى و آخرهم ولدى، قيل: يا رسول الله و من اخوك؟ قال: على بن ابيطالب.قيل: فمن ولدك؟ قال: المهدى الذى يملاها قسطا و عدلا كما ملئت جورا و ظلما.و الذى بعثنى بالحق‏بشيرا لو لم يبق من الدنيا الا يوم واحد لطول الله ذلك اليوم حتى يخرج فيه ولدى المهدى فينزل روح الله عيسى ابن مريم فيصلى خلفه، و تشرق الارض بنور ربها، و يبلغ سلطانه المشرق و المغرب.

«ابن عباس گويد كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: حقا كه جانشينان من بعد از من و اوصياى من دوازده نفرند، اول آنها برادر من است و آخرين آنها فرزند من است.سئوال كردند: يا رسول الله برادر شما كيست؟ فرمود: على بن ابيطالب.گفته شد: پس فرزند شما كيست؟ فرمود: مهدى، همان كسى كه زمين را از عدل و داد پر كند همچنان كه از جور و ستم پر شده باشد. سوگند به آن خدائى كه مرا به حق بشير و نذير قرار داده است اگر از عمر دنيا نماند مگر يك روز خداوند آن روز را آنقدر طولانى خواهد نمود تا آنكه فرزند من مهدى خروج كند و روح الله عيسى ابن مريم از آسمان پائين آيد و در پشت‏سر او نماز گزارد، و زمين به نور پروردگار خود درخشان و نورانى گردد، و سيطره مهدى شرق و غرب عالم را فرا گيرد» .

چهارم - حديثى است كه شيخ سليمان قندوزى حنفى در «ينابيع المودة‏» ص 447 از حموينى شافعى در «فرائد السمطين‏» روايت كرده است گويد:

و فى هذا الكتاب يعنى در «فرائد السمطين‏» عن سعيد بن جبير عن ابن عباس قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: ان خلفائى و اوصيائى و حجج الله على الخلق بعدى لاثنا عشر، اولهم على و آخرهم ولدى المهدى، فينزل روح الله عيسى ابن مريم فيصلى خلف المهدى، و تشرق الارض بنور ربها، و يبلغ سلطانه المشرق و المغرب.

«ابن عباس گويد: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: جانشينان من و اوصياى من و حجتهاى الهى بعد از من بر مردم دوازده نفرند اول ايشان على است و آخر ايشان فرزند من مهدى است.عيسى ابن مريم روح الله از آسمان پائين آيد و در پشت‏سر مهدى نماز گزارد، و زمين به نور پروردگار خود روشن و تابناك گردد، و قدرت و سيطره او مشرق و مغرب عالم را احاطه كند» .

پنجم - آنكه در «فرائد السمطين‏» حموينى با اسناد خود از ابان بن ابى عياش از سليم بن قيس هلالى از امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام روايت كند كه: آنحضرت روزى در مسجد مدينه در زمان خلافت عثمان راجع به فضائل و مناقب خود در حضور جماعت كثيرى از مهاجرين و انصار مناشده فرمود و از آنها اقرار و اعتراف گرفت.

از جمله فرمود: فانشدكم الله ا تعلمون حيث نزلت:

و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار - السابقون السابقون اولئك المقربون ، سئل عنها رسول - الله صلى الله عليه و آله و سلم فقال: انزلها الله تعالى ذكره فخرا لانبيائه و اوصيائهم، فانا افضل انبياء الله و رسله و على بن ابيطالب وصيى افضل الاوصياء؟ قالوا: اللهم نعم.

«فرمود شما را به خدا سوگند مى‏دهم آيا مى‏دانيد در وقتى كه آيه شريفه و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار نازل شد و آيه شريفه و السابقون السابقون اولئك المقربون نازل شد راجع به معنى و شان نزول آن از رسول خدا سئوال شد حضرت فرمود: خداوند اين آيات را براى ما و در شان ما به جهت فخر بر انبياء خود و فخر بر اوصياى آنها نازل فرموده است.و من افضل انبياى خدا و فرستادگان خدا هستم، و على بن ابيطالب وصى من افضل اوصياى پيمبران است؟ همگى گفتند: آرى - بار پروردگارا - مى‏دانيم‏» .

و از جمله فرمود: كه آيا مى‏دانيد رسول خدا در يوم غدير خطبه خواند و فرمود:

ايها الناس ا تعلمون ان الله عز و جل مولاى و انا مولى المؤمنين و اولى بهم من انفسهم؟ قالوا: بلى يا رسول الله، قال: قم يا على، فقمت، فقال: من كنت مولاه فعلى مولاه، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه.فقام سلمان فقال: يا رسول الله ولاؤه ماذا؟ فقال: ولاء كولائى، من كنت اولى به من نفسه فعلى اولى به من نفسه، فانزل الله تعالى ذكره:

«اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا» ، فكبر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و قال: الله اكبر على تمام نبوتى و تمام دين الله و ولاية على بعدى.فقام ابو بكر و عمر فقالا: يا رسول الله هذه الآيات خاصة فى على؟ قال: بلى، فيه و فى اوصيائى الى يوم القيامة، قالا: يا رسول الله: بينهم لنا، قال: على اخى و وزيرى و وارثى و وصيى و خليفتى فى امتى و ولى كل مؤمن بعدى، ثم ابنى الحسن، ثم الحسين، ثم تسعة من ولد ابنى الحسين، واحدا بعد واحد، القرآن معهم، و هم مع القرآن، لا يفارقونه و لا يفارقهم حتى يردا على الحوض؟ فقالوا: كلهم: اللهم نعم قد سمعنا ذلك و شهدنا كما قلت‏سواء، و قال بعضهم: قد حفظنا جل ما قلت و لم نحفظ كله و هؤلاء الذين حفظوا اخيارنا و افاضلنا، فقال على عليه السلام: ليس كل الناس يستوون فى الحفظ.

«رسول خدا در خطبه فرمود: اى مردم آيا مى‏دانيد كه خداوند عز و جل‏مولاى من، و من مولاى مؤمنان هستم و از خود آنها به آنها ولايت من به نفوس آنها بيشتر است؟ در جواب گفتند: بلى اى رسول خدا.پيغمبر فرمود: بايست اى على پس من ايستادم و فرمود: هر كسى كه من مولاى او هستم على مولاى اوست.خداوندا دوست‏بدار كسى را كه على را دوست دارد و دشمن بدار كسى را كه على را دشمن دارد.

پس سلمان برخاست و عرض كرد: اى رسول خدا! على چه قسم ولايتى بر ما دارد؟ فرمود: ولايتى مانند ولايت من بر شما.هر كسى كه من به نفس او ولايتم از خودش قوى‏تر است پس ولايت على به او قوى‏تر است از ولايت او به خود او، و در آن حال خداوند اين آيه را فرستاد «امروز من دين شما را براى شما كامل نمودم و نعمت‏خود را بر شما تمام كردم، و امروز پسنديدم كه دين اسلام دين شما باشد» .پس رسول خدا تكبير گفت، و گفت: الله اكبر بر آنكه نبوت مرا تمام كرد و دين خود را تمام نمود و على را به ولايت مطلقه براى مردم پس از من معين فرمود.ابو بكر و عمر برخاستند و گفتند: اى پيغمبر خدا آيا اين آيات در خصوص على بن ابيطالب نازل شده است؟ فرمود: بلى درباره او و ساير اوصياى من تا روز باز پسين.گفتند: اى رسول خدا آن اوصياء را براى ما بيان بنما.فرمود: على بن ابى طالب برادر من و وزير من و وارث من و وصى من و جانشين من در امت من و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من، پس از او فرزندم حسن، و پس از او حسين، و سپس نه نفر از اولاد فرزندم حسين يكى پس از ديگرى خواهند بود.قرآن با آنهاست و آنان با قرآن‏اند، قرآن از آنها جدا نخواهد شد و آنان نيز از قرآن جدا نخواهند شد، تا هر دو با يكديگر در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند؟ همگى گفتند: آرى - خدايا - ما اين مطالب را از رسول خدا شنيده‏ايم و حفظ كرده‏ايم و بر آنها گواهى مى‏دهيم كه بدون كم و كاست پيامبر بزرگوار بيان فرموده است، و بعضى گفتند: قسمت عمده آنچه را كه بيان كردى ما از رسول خدا به خاطر داريم ولى بعضى از آنرا فراموش كرده‏ايم و اين دسته كه همه آنها را به خاطر دارند از اخيار و افاضل جمعيت ما هستند» .

و از جمله فرمود:

انشدكم الله اتعلمون ان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم قام خطيبا لم يخطب بعد ذلك فقال: يا ايها الناس، انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى، فتمسكوا بهما لن تضلوا، فان اللطيف الخبير اخبرنى و عهد الى انهما لن يفترقاحتى يردا على الحوض.فقام عمر بن الخطاب شبه المغضب فقال: يا رسول الله، اكل اهل بيتك؟ فقال: لا، و لكن اوصيائى منهم، اولهم اخى و وزيرى و وارثى و خليفتى فى امتى و ولى كل مؤمن بعدى، هو اولهم ثم الحسن ثم ابنى الحسين ثم تسعة من ولد الحسين، واحدا بعد واحد حتى يردوا على الحوض، شهداء الله فى ارضه و حججه على خلقه و خزان علمه و معادن حكمته، من اطاعهم فقد اطاع الله، و من عصاهم فقد عصى الله؟ فقالوا كلهم: نشهد ان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم قال ذلك.

حضرت امير المؤمنين به آن جماعت فرمود:

«شما را به خدا سوگند مى‏دهم آيا مى‏دانيد كه رسول خدا در آخرين خطبه‏اى كه ايراد فرمود، و ديگر پس از آن خطبه‏اى نخواند فرمود: اى مردم من در ميان شما دو چيز گرانبها باقى مى‏گذارم كتاب خدا و عترت من كه اهل بيت من‏اند.به آن دو چنگ زنيد و در اين صورت هيچگاه گمراه نخواهيد شد چون خداوند لطيف و خبير مرا خبر داده و با من پيمان نهاده بر آنكه آن دو هيچگاه از هم جدا نخواهند شد تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.

در اين حال عمر بن الخطاب به صورت شبه غضب برخاست و گفت: اى رسول خدا آيا عترت تو كه از قرآن جدا نمى‏شوند و بايد از آنها پيروى نمود تمام اهل بيت تو هستند؟ فرمود: نه، و لكن عترت من خصوص اوصياى من‏اند از آنها.اول آنها برادر من و وزير من و وارث من و جانشين من در امت من و صاحب اختيار هر مؤمنى بعد از من است، او اولين فرد از عترت من است و سپس حسن و پس از آن فرزندم حسين و سپس نه فرزند از فرزندان حسين يكى پس از ديگرى خواهند بود تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند، آنها گواهان خدا هستند در روى زمين و حجت‏خدا هستند بر بندگانش و خزينه‏داران علم خدا و معادن حكمت اويند.كسى كه از آنها پيروى كند از خدا پيروى كرده است، و كسى كه از آنها تمرد نمايد از خدا تمرد نموده است؟ همه گفتند: آرى ما شهادت مى‏دهيم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چنين فرمود» .

بارى ما اين فقرات حديث مناشده را از كتاب «على و الوصية‏» نقل كرديم و تمام فقرات آن را در ص 157 تا ص 163 آن كتاب ذكر كرده است.

بايد دانست كه امير المؤمنين عليه السلام چندين بار مناشده نموده‏اند، بار اول‏پس از رحلت رسول خدا در مسجد پيغمبر بود، بار ديگر پس از مرگ عمر بن الخطاب در مجلس شورا با اصحاب شورا راجع به مقامات و فضائل خود بالاخص مقام وصايت و وزارت و خلافت‏خود احتجاج فرمود، و بار ديگر در زمان عثمان در مسجد رسول خدا قبل از ظهر در وقتى كه بسيارى از مهاجرين و انصار مجتمع بوده و هر يك در فضيلت‏شخصى سخن مى‏گفت و آنحضرت ساكت‏بود، گفتند: اى على بن ابيطالب شما هيچ سخنى نگفتيد؟ آنحضرت شروع به منا شده نمود و مفصلا از آيات خدا و وقايع زمان رسول خدا استنادا به خطب و فرمايشات رسول خدا فضائل و مناقب خود را بيان فرمود، و اثبات كرد كه خلافت اختصاص به آنحضرت داشته و خلفاى پيشين، اين مقام را غصب نموده‏اند.

درباره مناشده آنحضرت در زمان عثمان چندين روايت وارد است كه هر يك از آنها با ديگرى در متن اختلاف دارد.

مهم‏ترين آنها را علامه بحرانى در «غاية المرام‏» در باب پنجاه و چهارم از ص 549 الى ص 553 از سليم بن قيس كوفى، از سلمان فارسى روايت مى‏كند و تمام اين روايت را بدون كم و كاست در اصل كتاب طبع نجف به دو فقره تجزيه نموده قسمت اول را از ص 69 الى ص 73 و قسمت دوم را از ص 79 الى ص 92 روايت نموده است.و نيز در كتاب «على و الوصية‏» تحت عنوان حديث‏سى و سوم از ص 72 روايت و تا ص 130 درباره آن شرح و تفصيل داده است.

و نيز در «غاية المرام‏» در باب چهاردهم تحت عنوان حديث دوازدهم در ص 67 و ص 68 روايت نموده است، و ايضا در همين كتاب در ص 642 مختصرا ذكر كرده است.

اين حديث كه به نام حديث مناشده مشهور شده است‏بسيارى از علماى شيعه و عامه با اسناد خود آن را با سند متصل نقل و در كتب خود ثبت نموده‏اند، از جمله حموينى شافعى در «فرائد السمطين‏» و ديگر خوارزمى حنفى در «مناقب‏» خود ص 217 و ديگر شيخ سليمان قندوزى حنفى در «ينابيع المودة‏» ص 114 و ديگر ابن حجر هيتمى در «الصواعق المحرقة‏» ص 77 آورده است.و علامه بحرانى علاوه بر مواردى كه در «غاية المرام‏» اشاره شد در كتاب ديگر خود كه به نام «مناقب‏» معروف است و با تعليقاتى از علامه شريف عسگرى به نام «على و السنة‏» طبع شده است‏ذكر نموده است، و در «مناقب‏» ابن شهر آشوب حديث مناشده را تجزيه نموده و به مناسبت هر يك از ابواب و فصول يك جزء از آن را در آن باب ذكر كرده است، در باب وصايت و ولايت آنحضرت در ج 1 ص 542 فقره راجع به وصايت را آورده و گويد:

الطبرى باسناده عن ابى الطفيل انه عليه السلام قال لاصحاب الشورى: اناشدكم الله هل تعلمون ان لرسول الله صلى الله عليه و آله و سلم وصيا غيرى؟ قالوا: اللهم لا.

و اما مناشده‏اى كه آنحضرت در مجلس شورا با اصحاب شورا پس از مرگ عمر نمود در كتاب «على و الوصية‏» از ص 126 الى ص 130 ذكر شده است.

و ديگر سلسله احاديثى است كه رسول خدا مردم را امر به پيروى از امير المؤمنين عليه السلام مى‏نمايد و او را به عنوان وصى لازم الاطاعة معرفى مى‏فرمايد.اين دسته روايات نيز بسيار زياد است و ما براى نمونه چند روايت از آنرا بيان مى‏كنيم:

ابن عساكر در «تاريخ كبير دمشق‏» در جلد فضائل امير المؤمنين عليه السلام كه از روى نسخه خطيه مكتبه ظاهريه دمشق عكسبردارى شده و در مكتبة الامام امير المؤمنين العامة در نجف اشرف موجود است در ورقه 11 با اسناد خود از ابن عباس روايت كند كه او مى‏گفت:

ستكون فتنة فان ادركها احد منكم فعليه بخصلتين كتاب الله و على بن ابيطالب، فانى سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول - و هو آخذ بيد على - : هذا اول من آمن بى و اول من يصافحنى يوم القيامة و هو فاروق هذه الامة يفرق بين الحق و الباطل، و هو يعسوب المؤمنين و المال يعسوب الظالمين، و هو الصديق الاكبر، و هو بابى الذى اوتى منه، و هو خليفتى من بعدى.

«ابن عباس مى‏گويد: به زودى فتنه‏اى پديدار شود هر كدام از شما كه مواجه با آن فتنه شد و آن زمان را درك كرد، بايد به دو چيز تمسك جويد: كتاب خدا و على بن ابيطالب، چون من از رسول خدا در حالى كه دست على را گرفته بود شنيدم كه مى‏فرمود: اين است اولين كسى كه به من ايمان آورده است و اولين كسى است كه در روز قيامت‏با من مصافحه كند، و او فاروق اين امت است كه بين حق و باطل جدائى اندازد، و او رئيس و سالار مؤمنان است و مال رئيس و سالار ستمگران، و اوست صديق اكبر، و اوست راه وصول به من، و در ورود به معارف من، و اوست جانشين من بعد از من‏» .و در «مناقب‏» ابن شهر آشوب ج 1 ص 543 از ابو رافع روايت كند

قال: لما كان اليوم الذى توفى فيه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم غشى عليه فاخذت بقدميه اقبلهما و ابكى، فافاق و انا اقول: من لى و لولدى بعدك يا رسول الله؟ فرفع الى راسه و قال: الله بعدى و وصيى صالح المؤمنين.

«ابو رافع گويد: در روزى كه رسول خدا در آن روز رحلت نمود حال بى‏هوشى بر آنحضرت دست داد، من پاهاى آنحضرت را گرفته مى‏بوسيدم و مى‏گريستم.حضرت به هوش آمد و من با خود مى‏گفتم: اى رسول خدا پس از تو كه به درد من و فرزندان من برسد؟ حضرت سر خود را به جانب من نمود و فرمود: بعد از من، خدا و وصى من صالح المؤمنين براى توست (45) » .

و در «ينابيع المودة‏» ص 248 از ابن عباس روايت است كه گفت:

دعانى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فقال لى: ابشرك ان الله تعالى ايدنى بسيد الاولين و الآخرين و الوصيين على فجعله كفوابنتى، فان اردت ان تنتفع فاتبعه.

«ابن عباس گويد: مرا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خواند و به من گفت: تو را بشارت مى‏دهم كه خداى تعالى مرا به سيد اولين و آخرين و سيد وصيين على بن ابيطالب مؤيد گردانيد و او را همتاى دختر من قرار داد، پس اگر مى‏خواهى بهره‏مند شوى، از او پيروى كن‏» .

و در «ينابيع المودة‏» ص 239 از انس بن مالك روايت نموده است قال: رايت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم جالسا مع على فقال: انا و هذا حجة الله على خلقه.رواه صاحب «الفردوس‏» و الامام احمد.

«انس بن مالك مى‏گويد كه: ديدم رسول خدا با على نشسته بود و فرمود: من و اين (منظور على بن ابيطالب است) حجت‏خدا هستيم بر بندگانش‏» .

بارى بحث ما در بيان روايات وارده در وصايت‏به طول انجاميد با آنكه عشرى از اعشار اين روايات را بيان نكرده‏ايم و سخن را با بيان يك روايتى كه از حضرت سيد الشهداء عليه السلام روايت‏شده است و متضمن فضائل بسيار است‏خاتمه مى‏دهيم.

در «ينابيع المودة‏» باب 41 ص 123 از «مناقب‏» خوارزمى از ابو سعيد عقيصا، از سيد الشهداء حسين بن على عليهما السلام، از پدرش روايت كرده است كه

قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: يا على انت اخى و انا اخوك، انا المصطفى للنبوة و انت المجتبى للامامة.انا و انت ابوا هذه الامة، و انت وصيى و وارثى و ابو ولدى، اتباعك اتباعى و اولياؤك اوليائى و اعداؤك اعدائى، و انت صاحبى على الحوض و صاحبى فى المقام المحمود و صاحب لوائى فى الآخرة كما انت صاحب لوائى فى الدنيا.لقد سعد من تولاك و شقى من عاداك.و ان الملائكة لتتقرب الى الله بمحبتك و ولايتك، و ان اهل مودتك فى السماء اكثر من اهل الارض.يا على انت‏حجة الله على الناس بعدى، قولك قولى، امرك امرى، نهيك نهيى، و طاعتك طاعتى، و معصيتك معصيتى، و حزبك حزبى، و حزبى حزب الله.ثم قرا:

«و من يتول الله و رسوله و الذين آمنوا فان حزب الله هم الغالبون‏» .

«امير المؤمنين عليه السلام روايت مى‏كند كه: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى على تو برادر من هستى و من برادر تو هستم، من براى نبوت برگزيده شده‏ام و تو براى امامت انتخاب شده‏اى، من و تو دو پدر اين امت هستيم، و تو وصى من هستى و وارث من و پدر فرزندان من، پيروان تو پيروان من و دوستان تو دوستان من و دشمنان تو دشمنان من‏اند، و تو در كنار حوض كوثر صاحب و رفيق منى، و در مقام محمود صاحب منى، و در آخرت صاحب لواى منى همان طور كه در دنيا صاحب لواى من بودى.

حقا كسيكه ولايت تو را داشته باشد سعيد و نيكبخت است و كسيكه دشمنى تو را در دل داشته باشد شقى و تيره بخت است. فرشتگان سماوى به واسطه محبت تو و ولايت تو به خدا تقرب جويند.دوستان و اهل مودت با تو در آسمان بيشتر از زمين‏اند.

اى على پس از من تو حجت‏خدا هستى، گفتار تو گفتار من و امر تو امر من و نهى تو نهى من و پيروى از تو پيروى از من، و خالفت‏با تو مخالفت‏با من است، و حزب تو حزب من، و حزب من حزب خداست، و سپس اين آيه را قرائت فرمود:

«و كسانى كه ولايت‏خدا و رسول خدا و افرادى را كه ايمان آورده باشند در دل داشته باشند (آنها از حزب خدا هستند) و فقط و فقط حزب خدا غالب و پيشرو است‏» .

در اين حديث مبارك مقام امامت و وصايت و خلافت و ابوت را براى‏امير المؤمنين عليه السلام بيان فرموده است و آنحضرت را قرين و معادل خود از جميع جهات شمرده است‏به طوريكه مخالفت و متابعت و امر و نهى او را عين مخالفت و متابعت و امر و نهى خود شمرده و او را مانند خود حجت روى زمين معرفى نموده است و سعادت و شقاوت را دائر مدار تولى و تبرى از آنحضرت قرار داده است، و به طور كلى حضرت امير المؤمنين را يگانه شاخص و نمونه فردى براى تاسى و پيروى شمرده و اعراض از او را عين تيره بختى و هلاكت قرار داده است.مرحوم سيد اسماعيل حميرى گويد:

من ذا الذى اوصى اليه محمد

يقضى العدات فانفذ الايصاءا (46)

و نيز گويد:

وصى محمد و ابو بنيه

و اول ساجد لله صلى (47)

«چه كسى را پيامبر وصى خود قرار داد، و هم او بود كه توانست‏به سفارشاتش جامه عمل بپوشاند.او وصى پيغمبر و پدر فرزندانش بود، و اولين سجده كننده‏اى بود كه براى خدا نماز بجاى آورد» .

و كان قلبى حين يذكر احمدا

و وصى احمد نيط من ذى مخلب

بذرى القوادم من جناح مصعد

فى الجو او بذارى جناح مصوب

حتى يكاد من النزاع اليهما

يفرى الحجاب عن الضلوع الصلب (48)

«و هنگامى كه ياد پيغمبر اكرم و وصى او امير المؤمنين مى‏كنم در قلبم چنان حالت‏سرور و التهابى پديد مى‏آيد مانند اينكه به بالهاى پرنده‏اى آويخته شده و بر فراز آسمان به اين طرف و آن طرف متمايل مى‏شود.تا جائيكه بر اين فراز و نشيب‏نزديك است پرده قلبم پاره گشته و از هم گسسته گردد» .

محمد خير بنى غالب

و بعده ابن ابى طالب

هذا نبى و وصى له

و يعزل العالم فى جانب (49)

«محمد بهترين فرد از بنى غالب است، و پس از او على بن ابيطالب مى‏باشد.اين است پيامبر و اين چنين است وصى او، كه آنها در يك طرف و تمام عالم در طرف ديگر قرار دارند» .

فيقول فيه معلنا خير الورى

جهرا و ما ناجى به اسرارا

هذا وصيى فيكم و خليفتى

لا تجهلوه فترجعوا كفارا (50)

«سپس درباره او (امير المؤمنين) چنين گفت‏بهترين فرد از خلائق با صداى رسا، نه مخفيانه و آهسته كه: وصى و جانشين من در ميان شما اوست، از او روى مگردانيد كه به كفر باز مى‏گرديد» .

فطوبى لمن امسى لآل محمد

وليا اماماه شبير و شبر

و قبلهما وصى محمد

على امير المؤمنين المطهر (51)

«پس خوشا به حال كسى كه شب را با ولايت آل محمد به روز آورد، در حاليكه امام او، شبير (حسين) و شبر (حسن) و قبل از آن دو، امامش على پاك، و وصى محمد امير المؤمنين عليه السلام باشد» .

على امام وصى النبى

بمحضره قد دعاه اميرا

و كان الخصيص به فى الحياة

فصاهره و اجتباه عشيرا (52)

«على امام و وصى پيامبر است، و آنحضرت او را امير المؤمنين لقب داد.او نزديكترين افراد به پيغمبر اكرم در زمان حيات آنحضرت بود، و از اينرو او را داماد و دوست صميمى خود برگزيد» .

هذا اخى و وصيى فى الامر و من

يقوم فيكم مقامى عند تذكارى (53)

«اين است‏برادر و وصى من در امور، و كسى كه مى‏تواند به جاى من در ميان شما كارهاى مرا انجام دهد» .

على وصى المصطفى و وزيره

و ناصره و البيض بالبيض تقرع

و اكرم خلق الله صنو محمد

و من ليس عن فضل اذا عد يدفع (54)

«على وصى مصطفى و وزير و كمك كننده اوست، كه در جميع احوال به او مى‏ماند.كسى كه بهترين خلق خدا و همطراز محمد است، و هرگاه فضيلتى شمرده شود آن را واجد است‏» .

و نيز گويد:

اشهد بالله و آلائه

و المرء عما قاله يسئل

ان على بن ابيطالب

خليفة الله الذى يعدل

و انه قد كان من احمد

كمثل هارون و لا مرسل

لكن وصى خازن عنده

علم من الله به يعمل (55)

«شهادت مى‏دهم به خداوند و نعمتهاى او - در حالتى كه مرد مسئول گفتار خود مى‏باشد - اينكه على بن ابيطالب خليفه خداوند است‏بر مردم، همان خليفه كه شيوه او عدالت است.و مثل او به پيامبر اسلام، مثل حضرت هارون به حضرت موسى است، جز اينكه امير المؤمنين مرسل و پيامبر نيست.ولى او وصى است كه از علوم الهى نزد او مخزون است و بدان عمل مى‏نمايد» .

و عقبة بن ابى لهب در خطاب خود به عائشه گويد:

اعايش خلى عن على و عتبه

بما ليس فيه انما انت والدة

وصى رسول الله من دون اهله

فانت على ما كان من ذاك شاهدة (56)

«اى عايشه على را واگذار و او را به كارهائى كه سزاوار او نيست عتاب‏مكن.او وصى رسول خدا است از ميان خويشان خود و تو خود شاهد بر اين مطلب بوده‏اى‏» .

و اشعث‏بن قيس كندى در جواب نامه امير المؤمنين نوشته است:

اتانا الرسول رسول الوصى

على المهذب من هاشم

وصى النبى و ذو صهره

و خير البرية فى العالم (57)

«آمد نزد ما فرستاده على كه بهترين فرد از بنى هاشم است.او وصى پيامبر و داماد او، و بهترين افراد در عالم است‏» .

و كثير عزه گويد:

وصى النبى المصطفى و ابن عمه

و فكاك اغلال و قاضى مغارم (58)

«او وصى پيامبر مصطفى و پسر عموى اوست، و كسى است كه زنجيرها را باز كرده و ديون را پرداخت نموده است‏» .

و صاحب بن عباد گويد:

ان المحبة للوصى فريضة

اعنى امير المؤمنين عليا

قد كلف الله البرية كلها

و اختاره للمؤمنين وليا (59)

«به تحقيق كه محبت وصى پيغمبر يعنى على واجب گشته، و خداوند آن را بر مردم تكليف نموده، و او را امير المؤمنين لقب داده است‏» .

و فضل بن عباس گويد:

و كان ولى الامر بعد محمد

على و فى كل المواطن صاحبه

وصى رسول الله حقا و صهره

و اول من صلى و ما ذم جانبه (60)

«پس از پيغمبر على ولى امر مؤمنين خواهد بود.همان كه در تمام اوقات و اماكن همراه و همدوش او (پيامبر) بود.او وصى پيامبر و داماد آنحضرت و اول كسى است كه با آنحضرت نماز بجاى آورد و از او روى نگرداند» .

و كميت گويد:

و نعم ولى الامر بعد نبيه

و منتجع التقوى و نعم المؤدب (61) - (62)

«چه خوب ولى امرى است على پس از پيامبر، كه پايگاه تقوى و نيكو تربيت كننده است‏» .

با ملاحظه و دقت در آنچه كه ما در اين فصل بيان كرديم خوب واضح مى‏شود، كه در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم خلافت و وصايت امير المؤمنين عليه السلام جاى شبهه و ترديد نبوده است، در نزد همه روشن و مسلم بوده و بر اين حقيقت اعتراف داشته‏اند.

رسول خدا در موارد كثيره در سفر و حضر، در جنگ و آرامش، در خلوت و جلوت، در نزد دوست و دشمن، چه از حضرت سؤال كرده‏اند و چه آن حضرت خود ابتداء بيان فرموده است، امير المؤمنين را به عنوان وارث مواهب رسالت و وصى اعباء نبوت و خليفه آن حضرت بر جميع امت معرفى نموده است.كرارا او را به عنوان ولى هر مسلمان و امام هر مؤمن و پيشواى هر پرهيزگار و رهبر هر گرونده

«ولى كل مسلم و امام كل مؤمن و قائد كل تقى‏»

معرفى نموده است و مرارا او را به عنوان

«سيد المسلمين و امام المتقين و يعسوب المؤمنين و سيد الاوصياء و سيد الوصيين و خير الاوصياء و خير الوصيين و افضل الوصيين‏»

معرفى نموده است.

وصايت امير المؤمنين در امور شخصيه رسول خدا (ص) نبوده است

و براى اثبات آنكه اين وصايت در امور شخصيه نيست‏بلكه راجع به شئون نبوت و وصايت در زمامدارى و ولايت عامه مسلمين است او را در طراز اوصياى پيمبران مانند شيث نسبت‏به آدم و سام نسبت‏به نوح و يوشع نسبت‏به موسى و شمعون نسبت‏به عيسى و آصف بن برخيا نسبت‏به سليمان شمرده، و سپس او را وصى مقام نبوت خود قرار داده و او را از همه آنها شريفتر و فاضلتر و عالمتر محسوب داشته، با لقب سيد الوصيين و خير الوصيين مفتخر ساخته است.

و حتى در بعضى از مواردى كه از آن حضرت سئوال شد، حضرت علت وصايت‏شمعون و يوشع و آصف را اعلميت آنها نسبت‏به جميع امت قرار داده و بر اين اساس وصايت امير المؤمنين را بر اعلميت او مترتب ساخته است و آن حضرت را با خود، دو پدر مت‏شمرده و خود و او را دو حجت‏خدا بر بندگانش قرار داده، و كرارا او را جانشين و خليفه چه در زمان حيات و چه بعد از مماتش معرفى نموده است.و علاوه على بن ابى طالب را با خود از يك درخت و از يك نور و دو شاخه متفرع از يك اصل بيان مى‏كند و بعضى از اوقات اجمالا اوصياى خود را دوازده عدد مى‏شمرد و مى‏گويد: كلهم من قريش.

و بعضى از اوقات مى‏گويد: كلهم من بنى هاشم، و در برخى ديگر مى‏فرمايد: اوصياى من دوازده نفرند اول آنها برادر من و وزير من و وارث من و وصى من على بن ابيطالب و آخر آنها مهدى قائم از اولاد من است.

و در برخى دگر مفصلا يك يك آنها را شمرده اول آنها را على بن ابيطالب و بعدا حسن و بعدا حسين و بعدا نه نفر از اولاد حسين را يكى پس از ديگرى بيان مى‏كند و آخرين آنها را قائم آل محمد و بر فرازنده پرچم توحيد و عدل و ويران كننده كاخ شرك و ستم مى‏شمرد.

و در برخى دگر اسامى ائمه را يك يك به تفصيل بيان فرموده است.علاوه در مواقع بسيارى جميع امت را امر به لزوم متابعت و پيروى از على بن ابيطالب نموده اطاعت از او را اطاعت از خود، و مخالفت او را مخالفت‏با خود، و امر او را امر خود، و نهى او را نهى خود، و گفتار او را گفتار خود، و حب او را حب خود، و بغض او را بغض خود، و حزب و ياران او را حزب خود، و حزب خود را حزب خدا معرفى مى‏نمايد.

و در بعضى از مقامات فرموده: بعد از من فتنه‏ها پديد شود و بر شما باد كه به كتاب خدا و وصى من على بن ابيطالب رجوع كنيد، آن دو با هم‏اند، و از يكديگر جدا نخواهند شد.و در تمام اين مراحل رجوع به آن حضرت را به عنوان وصى و به عنوان سيد الاوصياء و به عنوان امام المسلمين و به عنوان امير المؤمنين و خليفه و جانشين تذكر مى‏دهد.علاوه ولايت او را موجب سعادت و نجات و اعراض از او را موجب شقاوت و هلاكت مى‏شمرد، و بر اساس تفرد او در علم و حلم و قدمت اسلام، وصايت را مترتب مى‏كند.و علاوه او را ادا كننده ديون و وفا كننده عهود و وارث خودمعرفى مى‏نمايد.

معلوم است كه ديون ظاهرى رسول خدا چيزى نبوده است.مراد از ديون همان اشتغال ذمه آن حضرت نسبت‏به جميع بنى آدم راجع به امر هدايت و ايصال آنها به مقام شامخ انسانيت و ابلاغ به اعلى درجه از درجات قرب و توحيد است، و عهود آن حضرت همان مواثيقى است كه خداى متعال با او راجع به رسانيدن معارف و احكام و هدايت مردم به سر منزل سعادت بسته است لذا فرمود:

و انت تسمعهم صوتى

«توى هستى كه صداى مرا به جهانيان مى‏رسانى‏» .

و البته اين عمل از شخصى برمى‏آيد كه همطراز و هم مرتبه رسول خدا بوده و كالصنو من الصنو، و الذراع من العضد بوده باشد، و معنى وارث، همان ارثى است كه در شئون متعلقه به رسول الله از آن حضرت به على بن ابيطالب رسيده است.

وارث مقام علم، وارث مقام توحيد و معارف الهيه، وارث ولايت و اولويت‏به نفوس، وارث قدرت و سيطره، وارث امر و نهى، وارث ايصال به مطلوب نفوس و سلطنت تكوينيه بر نفوس و ملكوت، وارث وحى و قرآن.

لذا فرمود: اگر من خاتم النبيين نبودم تو در نبوت شريك من بودى و ليكن تو وصى منى و جانشين من.

و حضرت براى آنكه از عالم غيب شاهد و گواهى آورد تا امثال كوته نظران خلافت و وصايت على را گفته شخصى او از روى هوى و هوس و از روى حب فاميلى و ارتباط دامادى و خويشاوندى تلقى نكنند، به عنوان شاهد غيبى از فرود آمدن و خم شدن ستاره در خانه على استمداد نموده، يا از وارد شدن اولين فرد از در بر انس بن مالك گواهى جسته است.

بارى تمام اين مطالب را كه فهرست اين فصل بود رسول خدا با تاكيدات شديد و ترغيبات اكيد گوشزد نموده است.

عجب بل كل العجب از جحود و انكار بعضى از متعصبين عامه است كه تقليدا لآبائهم با وجود اين موج عظيم از روايات صريحه و صحيحه كه به حد تواتر و بداهت رسيده است‏باز دست از جمود و تعصب خود برنمى‏دارند و روايات قضاء دين و وفا به عهد آن حضرت را حمل بر ديون شخصى و وعده‏هاى جزئى رسول خدا نموده، و عنوان وارث را حمل بر بعضى از موارد جزئيه مانند ارث شمشير و زره و خود و اسب رسول خدا نموده و وصايت را حمل بر وصى بودن در غسل و تكفين رسول خدا يا حمل‏بر سفارش رسول خدا نسبت‏به عرب و امثال اين امور نموده‏اند.

چنانكه از گفتار محب طبرى در «ذخائر العقبى‏» ص 72 و در «الرياض النضرة‏» ج 2 ص 178 و گفتار غير او از متعصبين عامه مشهود است.

آيا اين احاديث كثيره را به عنوان سيد الوصيين و خير الاوصياء مى‏توان بر وصايت در امور جزئيه مانند غسل و كفن و دفن حمل نمود؟ آيا اين تاكيدات و تشديدات را در لزوم پيروى از امير المؤمنين بايد به كلى از نظر دور داشت؟ .

آيا اين تذكارهاى پياپى و توصيه‏هاى اكيد را بايد به خاك نسيان سپرد؟ آيا معنى وفا كننده به عهود و قضا كننده ديون كه به عنوان يك صفت روشن و يك علامت اختصاصى براى امير المؤمنين در مواقع مختلفه و اماكن متفاوته و مقامات عديده رسول الله الاكرم قرار داده است، بايد حمل بر اداى چند درهم مختصر و وفاى به چند وعده كوچك نمود؟

اين حمل‏ها همه و همه عنوان سخريه و بازى كردن با كلام رسول خدا بلكه با خود رسول خدا بلكه با فرستنده رسول خداست.و علت اين حمل‏ها همانا تبرئه خلفاى غاصب و برگردانندگان شريعت از محور اصلى خود مى‏باشد.

اگر اين علماى بزرگ اهل تسنن خود را حاضر مى‏نمودند كه نسبت لهو و لعب را به سروران خود و سر رشته‏داران سقيفه دهند، بهتر بود از آنكه رسول خدا را به چنين كلماتى تمسخر كنند و عبارات و وصاياى او را درباره يگانه فرد الهى و نمونه طلوع توحيد در مظاهر صفات و اسماء الهى حضرت مولى الموحدين امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام به چنين محملهاى واهى و سست كه از يك فرد عامى و عادى سر نمى‏زند حمل بنمايند.

اگر نسبت گناه و اشتباه را به رؤساى خود مى‏دادند بهتر بود از آنكه بالمآل به رسول خدا نسبت دهند.اينان براى آنكه روى جنايات خلفاى غاصب پرده‏اى بكشند و حب جاه و رياست و حكومت آنان را بر رقاب مسلمانان به عناوين مختلفى تفسير و تعبير كنند راه مستقيم را منحرف نموده، و بالنتيجه رسول خدا و اين سلسله از رواياتى را كه احدى در آن شك ندارد و ولايت امير المؤمنين و حكومت ظاهرى و باطنى آن حضرت را بر تمام افراد بشر مانند آفتاب روشن مى‏كند، همه را به تاويلات سست و بى‏مايه‏اى حمل نموده، ارزش و مقام صاحب رسالت را به‏كوچكترين درجه و به پائين‏ترين مرحله سقوط داده‏اند.

كدام فردى است كه از سيره رسول اكرم و مقامات امير المؤمنين به آن حضرت آشنا باشد و بتواند اين روايات را تاويل كند و خلافت ظالمين را حمل بر دلسوزى آنان بر اسلام يا حمل بر اشتباه آنان بنمايد؟ !

ما از عوام اهل تسنن توقعى نداريم.مسكينان مستضعف هر چه به حلقوم آنان بريزند فرو مى‏برند و غذاى جان آنان مى‏شود، هر مطلبى كه بزرگان آنها به آنها تلقين كنند مى‏پذيرند و بدان تربيت مى‏شوند.كلام ما با افرادى است كه به روايات وارده اطلاع دارند.

روى سخن ما با كسانى است كه فضائل و مناقب منحصر به فرد امير المؤمنين را در كتابهاى مستقل يا لااقل در لابلاى روايات ديگر ذكر كرده‏اند، با كسانى است كه به ادبيت و عربيت آشنا هستند و معنى و مراد كلام خدا و رسول خدا را خوب مى‏فهمند، ولى با يك نوع زرنگى و تردستى روايات را تحريف معنوى نموده و در تفسير آن راه دور و خطائى را مى‏پيمايند و روى فكر و عقل خود سرپوش مى‏گذارند.آنها امير المؤمنين را خوب مى‏شناسند و ليكن آن غريزه خودخواهى و خود رايى نمى‏گذارد كه خط بطلان و خيانت را بر كرده اسلاف خود بكشند، و صراحتا لواداران سقيفه را اهل خيانت و جنايت معرفى كنند.

و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا . (63)

به ولايت آن حضرت انكار ورزيدند در حاليكه يقين داشتند حق با آن حضرت بود ليكن از روى ستم و سركشى نفس اماره حاضر به اعتراف نشدند و در برابر حق فروتنى ننمودند.

الذين آتيناهم الكتاب يعرفونه كما يعرفون ابناءهم . (64)

آنان مانند اطلاع و معرفتى كه به فرزندان خود دارند از مقام ولايت امير المؤمنين اطلاع داشته و به فضائل و مناقب او معرفت دارند.

عجيب است كه در بسيارى از روايات عامه ديده مى‏شود كه خود ابو بكر، و عمر، و عثمان، و معاويه، و عمرو عاص، و مغيرة بن شعبه، و ابو عبيده جراح، به فضائل آن حضرت معترف و او را از هر جهت‏سزاوار مقام خلافت مى‏دانند و خود را غاصب و از بين برنده حق مسلم او مى‏شمرند و امير المؤمنين را مظلوم معرفى مى‏كنند.اين اعترافات را كه بزرگان عامه در كتب خود آورده‏اند! !

نسال الله تعالى ان يعصمنا من الزلل و لا يكلنا الى انفسنا طرفة عين بمحمد و آله الطاهرين، و صلواته و تسليماته عليهم اجمعين.

پى‏نوشت‏ها:

1. سوره نساء 4- آيه 59.

2. سوره روم 30- آيه 30.

3. سوره مائده 5- آيه 3.

4. «مكارم الاخلاق‏» طبرسى در خطبه كتاب ص 2.

5. در «بحار الانوار» ج 15 كتاب الاخلاق ص 48 از «كافى‏» بدين عبارتست كه: ايها الناس و الله ما من شى‏ء يقربكم من الجنة و يباعدكم عن النار الا و قد امرتكم به، و ما من شى‏ء يقربكم من النار و يباعدكم من الجنة الا و قد نهيتكم عنه.

6. سوره بقره 2- آيه 180- 181.

7. «غاية المرام‏» ص 618 حديث اول.و در «نظم درر السمطين‏» ص 114 از ابو القاسم سليمان بن احمد طبرانى با سند خود از عبد الله بن حكيم جهنى نقل مى‏كند كه: قال: قال رسول الله (ص) : ان الله تبارك و تعالى اوحى الى فى على ثلاثة اشياء ليلة اسرى بى: انه سيد المؤمنين و امام المتقين و قائد الغر المحجلين.و در پاورقى آورده است كه اين حديث را ابو نعيم در «حلية الاولياء» ج 1 ص 67 روايت كرده است.

8. «غاية المرام‏» ص 618 حديث نهم.و نيز در «نظم درر السمطين‏» ص 115 از حافظ ابو نعيم اصفهانى با اسناد خود از شعبى نقل مى‏كند و نيز ابو نعيم در «حلية الاولياء» ج 1 ص 66 آورده است.

9. «غاية المرام‏» ص 619 حديث دوازدهم و «نظم درر السمطين‏» ص 124.و در «على و الوصية‏» ص 196 به بعد سه حديث‏با مختصر اختلافاتى از «ارجح المطالب‏» و «مناقب‏» خوارزمى و «فرائد السمطين‏» نقل مى‏كند.

10. «غاية المرام‏» ص 620 حديث پانزدهم.

11. «غاية المرام‏» ص 620 حديث‏شانزدهم.

12. «غاية المرام‏» ص 620 حديث هفدهم.

13. «غاية المرام‏» ص 620 حديث هيجدهم.

14. «غاية المرام‏» ص 620 حديث نوزدهم.

15. «غاية المرام‏» ص 621 حديث‏بيست و يكم.در كتاب «على و الوصية‏» از ص 223 تا ص 226 سه حديث را به مضمون حديث فوق با مختصر اختلافى از گنجى شافعى در «كفاية الطالب‏» و موفق بن احمد خوارزمى در «مناقب‏» و قندوزى حنفى در «ينابيع المودة‏» نقل مى‏كند و نيز در استدراكات «على و الوصية‏» ص 377 الى 379 سه حديث از «تاريخ كبير ابن عساكر» مخطوط نقل مى‏كند.اين احاديث مضمونش همان مضمون احاديث‏سابق است منتهى مفصل‏تر بيان شده و در اولى از آنها وارد است كه: لا ملك مقرب و لا نبى مرسل و لا حامل عرش، هذا على بن ابيطالب وصى رسول المسلمين و امير المؤمنين و قائد الغر المحجلين فى جنات النعيم. و در دومى از آنها وارد است: هذا على بن ابيطالب وصى رسول رب العالمين و امام المتقين و قائد الغر المحجلين.و در سومى از آنها وارد است: هذا على بن ابيطالب امير المؤمنين و امام المتقين و قائد الغر المحجلين فى جنات النعيم.

16. «غاية المرام‏» ص 621 حديث‏بيست و سوم.

17. همان كتاب ص 621 حديث اول.

18. «غاية المرام‏» ص 621 حديث پنجم.

19. بسيارى از مجلدات تاريخ ابن عساكر هنوز به طبع نرسيده است و در كتابخانه‏هاى مختلف جهان موجود است از آنجمله جلدى است كه فقط در حالات امير المؤمنين عليه السلام نوشته است آن نيز هنوز به طبع نرسيده است مرحوم علامه امينى دستور داد بعضى از فضلاى نجف از روى آن نسخه كه در كتابخانه ظاهريه دمشق است‏يك نسخه فتوغرافى برداشته و در مكتبة الامام امير المؤمنين العامة در نجف ضبط نمودند و ما روايت فوق را از ابن عساكر از روى همان نسخه بنا به نقل صاحب «على و الوصية‏» در ص 376 كه در استدراكات كتاب خود آورده است نقل نموديم.

20. عين الفاظ اين حديث متفق عليه بين جميع علمائى است كه از آنان نقل كرديم مگر در بعضى از جزئياتى كه ذيلا اشاره مى‏شود 1- خوارزمى گويد: ثم جعل يمسح عرق وجهه و يمسح وجه على على وجهه 2- ابن عساكر گويد: ثم جعل يمسح عن وجهه بوجهه و يمسح عرق علي بوجهه 3- ابن شهر آشوب گويد ثم جعل يمسح عرق وجهه بوجهه و فقره دوم را نياورده است.4- قندوزى و ابن ابى الحديد گويند: ثم جعل يمسح عرق وجهه و فقره ديگر را نيز نياورده‏اند.5- ابن ابى الحديد صدر حديث را اين طور ذكر كرده است: امام المتقين و سيد المسلمين و يعسوب الدين و خاتم الوصيين و قائد الغر المحجلين.

21. سوره عنكبوت 29- آيه 58.

22. سوره زمر 39- آيه 20.

23. سوره سبا 34- آيه 37.

24. سوره فرقان 25- آيه 75.

25. ممكن است گفته شود كه معناى خاتم الاوصياء اين است كه وصى خاتم الانبياء است پس مفهوم جداگانه نسبت‏به جمله «انا خاتم الانبياء» نيست، و اگر مراد آن باشد كه وصايت‏به ايشان خاتمه يافته است پس ائمه ديگر بايد اوصياى رسول خدا نباشند بلكه وصى الوصى باشند، و حال آنكه آنها هم اوصياى رسول خدا (ص) مى‏باشند.

26. در سال پنجاه و هفتم هجرى كه معاويه ولايت عهد را براى يزيد تثبيت نمود و موسم حج‏برسيد سيد الشهداء براى حج‏به مكه حركت فرمود و عبد الله بن جعفر و عبد الله بن عباس و جمعى از بنى هاشم از زنان و مردان و جماعتى از مواليان و شيعيان با آنحضرت بودند.حضرت در منى خطبه مفصلى ايراد كردند: اما بعد فان هذا الطاغية قد صنع بنا و بشيعتنا ما قد علمتم و رايتم و شهدتم و بلغكم، و انى اريد ان اسالكم عن اشياء فان صدقت فصدقونى، و ان كذبت فكذبونى، اسمعوا مقالتى و اكتموا قولى ثم ارجعوا الى امصاركم و قبائلكم من امنتموه و وثقتم به فادعوهم الى ما تعلمون فانى اخاف ان يندرس الحق و يذهب، و الله متم نوره و لو كره الكافرون - الخطبة (ناسخ التواريخ ج سيد الشهداء ج 1 ص 210) .

27. ابو نعيم در «حليه‏» ص 66 گويد: قال النبى صلى الله عليه و آله و سلم: لا تسبوا عليا فانه ممسوس فى ذات الله تعالى.

28. حديث‏بيست و هشتم.

29. «على و السنة‏» ص 64.

30. حديث‏سى‏ام.

31. همان كتاب ص 66.

32. حديث‏بيست و چهارم.

33. حديث‏بيست و نهم.

34. حديث‏سى و دوم.

35. طبع مصر سنه 1329.

36. و نيز در «ينابيع المودة‏» ص 238 در تحت عنوان حديث 49 از ابو هريره روايت كرده كه قال: قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم: لما اسرى بى فى ليلة المعراج فاجتمع على الانبياء فى السماء فاوحى الله تعالى الى: سلهم يا محمد بما ذا بعثتم فقالوا: بعثنا على شهادة ان لا اله الا الله وحده و على الاقرار بنبوتك و الولاية لعلى بن ابيطالب.رواه الحافظ ابو نعيم.

37. بغوى از مشاهير علماى عامه است، كنيت او ابو القاسم و اسم او عبد الله است.كتاب «معجم الصحابة‏» از تاليفات اوست و در سنه 317 هجريه قمريه فوت كرده است.

38. اين حديث را در كتاب «على و الوصية‏» در ص 26 و 27 ذكر كرده است.

39. طبع مصر سنه 1329.

40. «تذكره‏» سبط ابن جوزى ص 49- 50.

41. در بعضى از اخبار بجاى لفظ «منهما» ، «منا» ذكر شده است.و اما بنابر آنكه «منهما» صحيح باشد شايد علتش آن است كه حضرت مهدى از طرف پدر از نسل حسين بن على سيد الشهداء عليهما السلام و از طرف مادر از نسل امام حسن مجتبى عليه السلام است، چون حضرت سجاد دختر امام حسن را به نكاح خود درآورده و از او حضرت باقر متولد شدند.بنابر اين نسب حضرت مهدى چون به حضرت باقر منتهى مى‏شود از مادر به حسن بن على عليهما السلام منتهى خواهد شد.

42.

43. «على و الوصية‏» ص 215- 217.

44. در اين حديث كلمه «علت‏» كه در لغت‏به معناى بيمارى است و پس از پيدايش كلام و فلسفه به معناى مصطلح امروزى درآمده، وارد شده و به همين معناى مصطلح هم «سبب‏» آمده است.ممكن است گفته شود كه اين دليل بر مجعول بودن حديث است مگر آنكه گفته شود نقل به معنا شده است وگرنه بعيد است لفظى كه در آن وقت از آن معناى ديگرى مى‏فهميده‏اند به معناى متداول امروز استعمال شده باشد.

45. ممكن است ترجمه چنين باشد: بعد از من خدا براى توست، و وصى من صالح المؤمنين است.

46. «ديوان حميرى‏» ص 59 از «اعيان الشيعة‏» 12: 212، و هفت مورد از كتاب «مناقب‏» تخريج‏شده است.

47. «ديوان حميرى‏» ص 63 از «اعيان الشيعة‏» 12: 214، و از «مناقب‏» 2: 13 و 3: 58 تخريج‏شده است.

48. «ديوان حميرى‏» ص 114 در ضمن قصيده معروفه به مذهبه از «اعيان الشيعة‏» و «الكنى و الالقاب‏» و «طبقات الشعراء» و «مناقب‏» و «الحيوان‏» للجاحظ و «كشف الغمة‏» و بسيارى از مصادر ديگر تخريج‏شده است.ذرى جمع ذروة است و بالاى هر چيز را گويند، و قوادم جمع قادمة است و آن عبارت است از چهار عدد پر در جلوى بال پرنده و در پشت آنها مناكب است و سپس اباهر و پس از آن خوافى و پس از آن ذنابى چهار تا و مجموعا بيست و چهار پر است.

49. «ديوان حميرى‏» ص 128 تخريجها من «اعيان الشيعة‏» 12: 217 و «مناقب‏» 2: 36 و 3: 50.

50. همان كتاب ص 216 و از «اعيان الشيعة‏» 12: 244 و «مناقب‏» 2: 157 و 3: 6 و 348 تخريج‏شده است.

51. همان كتاب ص 201 و از «اعيان الشيعة‏» 12: 251 تخريج‏شده است.

52. همان كتاب ص 224 و از «اعيان الشيعة‏» 12: 247 و «مناقب‏» 3: 56 تخريج‏شده است.

53. «ديوان حميرى‏» ص 232 و از «الغدير» : «198 و «اغانى‏» 7: 269 و «مناقب‏» 3: 33 تخريج‏شده است.

54. همان كتاب ص 275 و از «مجموعة المكتبة الظاهرية‏» ص 195 تخريج‏شده است.

55. همان كتاب ص 304 و از «الغدير» 2: 205 تخريج‏شده است.

56. «مناقب‏» ابن شهر آشوب ج 1 ص 544 و 545.

57. «مناقب‏» ابن شهر آشوب ج 1 ص 545.

58. همان كتاب ج 1 ص 545.

59. همان كتاب ج 1 ص 545.

60. همان كتاب ج 1 ص 546

61. «مناقب‏» ابن شهر آشوب ج 1 ص 546.

62. و نيز ابن ابى الحديد گويد در «شرح النهج‏» ج 11 ص 120 (20 جلدى) :

و خير خلق الله بعد المصطفى

اعظمهم يوم الفخار شرفا

السيد المعظم الوصى

بعل البتول المرتضى على

63. سوره نمل: 27- آيه 14.

64. سوره انعام: 6- آيه 20.