logo.gif (7810 bytes)            arabi.gif (4150 bytes)

صلح امام حسن عليه السلام

كلياتى در مساله جنگ و صلح از نظر فقه اسلامى

بسم الله الرحمن الرحيم

مساله صلح امام حسن،هم در قديم مورد سؤال و پرسش بوده (1) و هم در زمانهاى بعد،و بالخصوص در زمان ما بيشتر اين مساله مورد سؤال و پرسش است كه چگونه شد امام حسن عليه السلام با معاويه صلح كرد؟مخصوصا كه مقايسه‏اى به عمل مى‏آيد ميان صلح امام حسن با معاويه و جنگيدن امام حسين با يزيد و تسليم نشدن او به يزيد و ابن زياد.به نظر مى‏رسد براى كسانى كه زياد در عمق مطلب دقت نمى‏كنند اين دو روش متناقض است،و لهذا برخى گفته‏اند اساسا امام حسن و امام حسين دو روحيه مختلف داشته‏اند و امام حسن طبعا و جنسا صلح طلب بود بر خلاف امام حسين كه مردى شورشى و جنگى بود.بحث ما اين است كه آيا اينكه امام حسن قرارداد صلح با معاويه امضا كرد و امام حسين به هيچ وجه حاضر به صلح و تسليم نشد،ناشى از دو روحيه مختلف است كه اگر فرض كنيم در موقع امام حسن امام حسين قرار گرفته بود و به جاى امام حسن امام حسين مى‏بود،سرنوشت چيز ديگرى مى‏بود و امام حسين تا قطره آخر خونش مى‏جنگيد،و همين طور اگر در كربلا به جاى امام حسين امام حسن مى‏بود جنگى واقع نمى‏شد و مطلب به شكلى خاتمه مى‏يافت؟يا اين مربوط به شرايط مختلف است،شرايط در زمان امام حسن يك جور ايجاب مى‏كرد و در زمان امام حسين جور ديگرى.براى اينكه راجع به شرايط مختلف بحث كنيم بايد مبحثى را مطرح نماييم،و معمولا كسانى كه بحث كرده‏اند وارد همين مبحث‏شده‏اند كه شرايط زمان امام حسن با شرايط زمان امام حسين اختلاف داشت و واقعا مصلحت انديشى در زمان امام حسن با شرايط زمان امام حسين اختلاف داشت و واقعا مصلحت انديشى در زمان امام حسن آنچنان ايجاب مى‏كرد و مصلحت انديشى در زمان امام حسين اينچنين.البته ما هم اين مطلب را قبول داريم و بعد هم روى آن بحث مى‏كنيم ولى قبل از آنكه اين مطلب را بحث كنيم يك بحث اساسى راجع به دستور اسلام در موضوع جهاد لازم است،چون هر دو بر مى‏گردد به مساله جهاد:امام حسن متاركه كرد و صلح نمود و امام حسين متاركه نكرد و صلح ننمود و جنگيد.پس ما كليات اسلام در باب جهاد را بيان مى‏كنيم-كه نديده‏ايم كسانى كه در باب صلح امام حسن بحث كرده‏اند اين جهات را وارد شده باشند-بعد وارد اين مساله مى‏شويم كه صلح امام حسن روى چه حسابى بوده و جنگ امام حسين روى چه حسابى؟

پيغمبر اكرم و صلح

و بعد خواهيم ديد كه اين اساسا اختصاص به صلح امام حسن ندارد،خود پيغمبر اكرم در سالهاى اول بعثت تا آخر مدتى كه در مكه بودند و نيز ظاهرا تا سال دوم ورود به مدينه،روششان در مقابل مشركين روش مسالمت است،هر چه از ناحيه مشركين آزار و رنج و ناراحتى مى‏بينند و حتى بسيارى از مسلمين در زير شكنجه مى‏ميرند و مسلمين اجازه مى‏خواهند كه با اينها وارد جنگ بشوند و مى‏گويند ديگر بالاتر از اين چيزى نيست،از اين بدتر مى‏خواهد وضع ما چه بشود،به آنها اجازه نمى‏دهد و حد اكثر به آنان اجازه مهاجرت مى‏دهد كه از حجاز به حبشه مهاجرت مى‏كنند.ولى وقتى كه پيغمبر اكرم از مكه مهاجرت مى‏كنند،و به مدينه مى‏روند،در آنجا آيه نازل مى‏شود: اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله على نصرهم لقدير (2) خلاصه اجازه داده شد به اين كسانى كه تحت‏شكنجه و ظلم قرار گرفته‏اند كه بجنگند.

آيا اسلام دين جنگ است‏يا دين صلح؟اگر دين صلح است،تا آخر بايد آن روش را ادامه مى‏دادند و مى‏گفتند اساسا جنگ كار دين نيست،كار دين فقط دعوت است،تا هر جا كه پيش رفت رفت،هر جا هم نرفت نرفت،و اگر اسلام دين جنگ است پس چرا در سيزده سال مكه به هيچ وجه اجازه ندادند كه مسلمين حتى از خودشان دفاع كنند،دفاع خونين،يا اينكه نه،اسلام،هم دين صلح (3) است و هم دين جنگ،در يك شرايطى نبايد جنگيد و در يك شرايطى بايد جنگيد.باز ما حضرت رسول را مى‏بينيم كه در همان دوره مدينه هم در يك مواقعى با مشركين يا با يهود و نصارى مى‏جنگد و در يك مواقع ديگر حتى با مشركين قرارداد صلح مى‏بندد،همچنانكه در حديبيه با همين مشركين مكه كه الد الخصام پيغمبر بودند و از همه دشمنهاى پيغمبر سر سخت‏تر بودند،عليرغم تمايل تقريبا عموم اصحابش قرارداد صلح امضا كرد.باز در مدينه مى‏بينيم پيغمبر با يهوديان مدينه قرارداد عدم تعرض امضا مى‏كند.اين حساب چه حسابى است؟

على عليه السلام و صلح

همچنين ما مى‏بينيم امير المؤمنين در يك جا مى‏جنگد،در جاى ديگر نمى‏جنگد.بعد از پيغمبر اكرم كه مساله خلافت پيش مى‏آيد و خلافت را ديگران مى‏گيرند و مى‏برند،على در آنجا نمى‏جنگد،دست‏به شمشير نمى‏زند و مى‏گويد من مامور هستم كه نجنگم و نبايد بجنگم،و هر مقدار هم كه از ديگران خشونت مى‏بيند،نرمش نشان مى‏دهد،به طورى كه يك وقت تقريبا مورد سؤال و اعتراض حضرت زهرا قرار گرفت كه فرمود:«ما لك يا ابن ابى طالب اشتملت‏شملة الجنين و قعدت حجرة الظنين‏»(4) پسر ابو طالب!چرا مثل جنين در رحم،دست و پايت را جمع كرده و همين جور يك گوشه نشسته‏اى،و مثل اشخاصى كه متهم هستند و خجالت مى‏كشند از خانه بيرون بروند در خانه نشسته‏اى؟تو همان مردى هستى كه در ميدانهاى جنگ شيران از جلوى تو فرار مى‏كردند،حالا اين شغالها بر تو مسلط شده‏اند؟!چرا؟كه بعد حضرت توضيح مى‏دهد كه آنجا وظيفه من آن بوده،اكنون وظيفه من اين است.

بيست و پنج‏سال مى‏گذرد و در تمام اين بيست و پنج‏سال على يك مرد به اصطلاح صلح جو و مسالمت طلب است.آن وقتى كه مردم عليه عثمان شورش مى‏كنند(همان شورشى كه بالاخره منجر به قتل عثمان شد)على خودش جزء شورشيان نيست،جزء طرفداران هم نيست،ميانجى است ميان شورشيان و عثمان،و كوشش مى‏كند كه بلكه قضايا به جايى بينجامد كه از طرفى تقاضاهاى شورشيان-كه تقاضاهايى عادلانه بود راجع به شكايتى كه از حكام عثمان داشتند و مظالمى كه آنها ايجاد كرده بودند-برآورده شود و از طرف ديگر عثمان كشته نشود.اين در نهج البلاغه است و تاريخ هم به طور قطع و مسلم همين را مى‏گويد.به عثمان مى‏فرمود:من مى‏ترسم بر اينكه تو آن پيشواى مقتول اين امت‏باشى،و اگر تو كشته شوى باب قتل بر اين امت‏باز خواهد شد،فتنه‏اى در ميان مسلمين پيدا مى‏شود كه هرگز خاموش نشود.

پس على حتى در اواخر عهد عثمان-كه بدترين دوره‏هاى زمان عثمان بود-نيز ميانجى واقع مى‏شود ميان شورشيان و عثمان.در ابتداى خلافت عثمان هم وقتى كه آن نيرنگ عبد الرحمن بن عوف طى شد كه در آخر فقط دو نفر از شش نفر به عنوان كانديدا او نامزد باقى ماندند:على عليه السلام و عثمان، [روش حضرت از همين قبيل بود.قضيه از اين قرار بود كه عمر شورايى مركب از شش نفر را مامور انتخاب جانشين خود كرد.در اين شورا ابتدا]سه نفر كنار رفتند،يكى به نفع حضرت امير و از زبير بود، يكى به نفع عثمان و او طلحه بود،و يكى به نفع عبد الرحمن و او سعد وقاص بود.سه نفر باقى ماندند. عبد الرحمن گفت من هم داوطلب نيستم.باقى ماند دو نفر،و راى شد راى عبد الرحمن.عبد الرحمن به هر كس راى بدهد او چهار راى دارد(چون خودش دو راى داشت،هر يك از آندو هم دو راى داشتند) و طبق آن شورا خليفه است.اول آمد نزد حضرت امير و گفت:من حاضرم با تو بيعت كنم به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيغمبر و سيره شيخين.فرمود:من با تو بيعت مى‏كنم به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيغمبر و آنچه خودم درك مى‏كنم.بعد رفت نزد عثمان و گفت:من با تو بيعت مى‏كنم به شرط عمل به كتاب خدا و سنت پيغمبر و سيره شيخين.گفت:بسيار خوب،قبول مى‏كنم،در صورتى كه عثمان از سيره شيخين هم منحرف شد.به هر حال،در آنجا آمدند به حضرت اعتراض كردند كه چرا اين طور شد؟حال كه اينها چنين كارى كردند تو چه مى‏كنى؟(در نهج البلاغه است) فرمود:«و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة‏» (5) مادامى كه ستم بر شخص من است ولى كار مسلمين بر محور و مدار خودش مى‏چرخد و آن كسى كه به جاى من هست اگر چه به نا حق آمده اما كارها را عجالتا درست مى‏چرخاند،من تسليمم و مخالفتى نمى‏كنم.

بعد از عثمان و در زمان معاويه،مردم مى‏آيند با حضرت بيعت مى‏كنند.آنجا ديگر امير المؤمنين با متمردين يعنى ناكثين و قاسطين و مارقين،اصحاب جمل و اصحاب صفين و اصحاب نهروان مى‏جنگد و جنگ خونين راه مى‏اندازد.همچنين بعد از جنگ صفين،در قضيه طغيان خوارج و نيرنگ عمرو عاص و معاويه كه قرآنها را سر نيزه كردند و گفتند بياييم قرآن را ميان خودمان داور قرار بدهيم،و عده‏اى گفتند راست مى‏گويد،و در سپاه امير المؤمنين انشعاب پديد آمد و ديگر جايى براى امير المؤمنين باقى نماند،با اينكه مايل نبود،تسليم شد و بالاخره حكميت را پذيرفت.اين هم خودش كارى نظير صلح بود،يعنى گفت‏حكمها بروند مطابق قرآن و مطابق دستور اسلام حكومت كنند،منتها عمرو عاص قضيه را به شكلى در آورد كه حتى براى خود معاويه هم ديگر ارزش نداشت،يعنى قضيه را به شكل حقه بازى تمام كرد،ابو موسى را فريب داد اما فريبش به شكلى نبود كه نتيجه‏اش اين باشد كه على خلع بشود و معاويه بماند بلكه به شكلى بود كه همه فهميدند كه اساسا اينها با همديگر توافق نكرده‏اند و يكى از ايندو سر ديگرى كلاه گذاشته است،چون يكى مى‏گويد من هر دو نفر را خلع كردم و ديگرى مى‏گويد در يكى راست گفت و در ديگرى دروغ گفت،آن يكى را من قبول ندارم،و هنوز از منبر پايين نيامده،خودشان با همديگر جنگشان در گرفت و فحش و فضاحت كه تو چرا كلاه سر من گذاشتى؟و معلوم شد كه قضيه پوچ است.

به هر حال،قضيه حكميت هم همين طور است.چرا على و لو اينكه خوارج هم بر او فشار آوردند حاضر به حكميت‏شد و جنگ را ادامه نداد؟حد اكثر اين بود كه كشته مى‏شد،همين طور كه پسرش امام حسين كشته شد،چنانكه مى‏گوييم چرا پيغمبر در ابتدا نجنگيد؟حد اكثر اين بود كه كشته بشود، همين طور كه امام حسين كشته شد.چرا در حديبيه صلح كرد؟حد اكثر اين بود كه كشته بشود، همين طور كه امام حسين كشته شد.يا مى‏گوييم چرا امير المؤمنين در ابتداى بعد از پيغمبر نجنگيد؟ حد اكثر اين بود كه كشته بشود،بسيار خوب،مثل امام حسين كشته مى‏شد.همچنين چرا تسليم حكميت‏شد؟حد اكثر اين بود كه كشته مى‏شد،بسيار خوب،مثل امام حسين كشته مى‏شد.آيا اين سخن درست است‏يا نه؟بعد هم مى‏آييم به زمان امام حسن و صلح امام حسن.ائمه ديگرى هم كه تقريبا همه‏شان در حالى شبيه حال صلح امام حسن زندگى مى‏كردند.اين است كه مساله تنها مساله صلح امام حسن و جنگ امام حسين نيست،مساله را بايد كلى‏تر بحث كرد.من قسمتهايى از«كتاب جهاد»فقه را براى شما مى‏خوانم تا يك كلياتى به دست آيد.بعد،از اين كليات وارد جزئيات مى‏شويم.

موارد جهاد در فقه شيعه

مى‏دانيم كه در دين اسلام جهاد هست.جهاد در چند مورد است.يك مورد،جهاد ابتدايى است،يعنى جهاد بر مبناى اينكه اگر ديگران[غير مسلمان باشند و]مخصوصا اگر مشرك باشند،اسلام اجازه مى‏دهد كه مسلمين و لو اينكه سابقه عداوت و دشمنى هم با آنها نداشته باشند به آنها حمله كنند براى از بين بردن شرك.شرط اين نوع جهاد اين است كه افراد مجاهد بايد بالغ و عاقل و آزاد باشند،و انحصارا بر مردها واجب است نه بر زنها.و در اين نوع جهاد است كه اذن امام يا منصوب خاص امام شرط است.از نظر فقه شيعه اين نوع جهاد جز در زمان حضور امام يا كسى كه شخصا از ناحيه امام منصوب شده باشد جايز نيست،يعنى از نظر فقه شيعه الآن يك نفر حاكم شرعى هم مجاز نيست كه دست‏به اينچنين جنگ ابتدايى بزند.

مورد دوم جهاد آن جايى است كه حوزه اسلام مورد حمله دشمن قرار گرفته،يعنى جنبه دفاع دارد،به اين معنا كه دشمن يا قصد دارد بر بلاد اسلامى استيلا پيدا كند و همه يا قسمتى از سرزمينهاى اسلامى را اشغال كند،يا قصد استيلاى بر زمينها را ندارد،قصد استيلاى بر افراد را دارد و مى‏خواهد بيايد يك عده افراد را اسير كند و ببرد،يا حمله كرده و مى‏خواهد اموال مسلمين را به شكلى بربايد(يا به شكل شبيخون زدن يا به شكلى كه امروز مى‏آيند منابع و معادن و غيره را مى‏برند كه به زور مى‏خواهند بگيرند و ببرند)و يا مى‏خواهد به حريم و حرم مسلمين،به نواميس!625 مسلمين،به اولاد و ذريه مسلمين تجاوز كند.بالاخره اگر چيزى از مال يا جان يا سرزمين و يا امورى كه براى مسلمين محترم است مورد حمله دشمن قرار گيرد،در اينجا بر عموم مسلمين اعم از زن و مرد و آزاد و غير آزاد واجب است كه در اين جهاد شركت كنند (6) ،و در اين جهاد اذن امام يا منصوب از ناحيه امام شرط نيست.

آنچه كه عرض مى‏كنم عين عبارت فقهاست،عبارت محقق و شهيد ثانى است كه من دارم براى شما ترجمه‏اش را مى‏گويم.

محقق كتابى دارد به نام‏«شرايع‏»كه از متون مسلمه فقه شيعه است و شهيد ثانى آن را شرح كرده به نام‏«مسالك الافهام‏»كه بسيار شرح خوبى است،و شهيد ثانى هم از اكابر و بزرگان تقريبا درجه اول فقهاى شيعه است.

در اين مورد مى‏گويند كه اجازه امام شرط نيست.تقريبا نظير همين وضعى كه الآن بالفعل اسرائيل به وجود آورده كه سرزمين مسلمين را اشغال كرده است.در اينجا بر مسلمين اعم از زن و مرد،آزاد و غير آزاد،و دور و نزديك واجب است كه در اين جهاد كه اسمش دفاع است‏شركت كنند،و هيچ موقوف به اذن امام نيست.

عرض كرديم‏«اعم از دور و نزديك‏».مى‏گويند:«و لا يختص بمن قصدوه من المسلمين بل يجب على من علم بالحال النهوض اذا لم يعلم قدرة المقصودين على المقاومة‏» (7) .مى‏گويد:[اين جهاد]اختصاص ندارد به افرادى كه خود آنها مورد تجاوز قرار گرفته‏اند(سرزمينشان،مالشان،جانشان،ناموسشان)بلكه بر هر مسلمانى كه اطلاع پيدا كند واجب است مگر اينكه بداند كه آنها خودشان كافى هستند،خودشان دفاع مى‏كنند،يعنى قدرت دشمن ضعيف است و قدرت آنها قوى است و نيازى ندارند،و الا اگر بداند نياز به وجود او هست واجب است،و هر چه كه نزديكتر به آنها باشند واجبتر است‏يعنى وجوب مؤكد مى‏شود.

نوع سوم هم نظير جهاد است ولى جهاد عمومى نيست،جهاد خصوصى است و احكامش با جهادهاى عمومى فرق مى‏كند.جهاد عمومى يك احكام خاصى دارد،از جمله اينكه هر كس كه در اين جهاد كشته شود شهيد است و غسل ندارد.كسى كه در جهاد رسمى كشته مى‏شود او را با همان لباس و بدون غسل با همان خونها دفن مى‏كنند.

خون،شهيدان را ز آب اولى‏تر است اين گنه از صد ثواب اولى‏تر است

قسم سوم را هم اصطلاحا«جهاد»مى‏گويند اما جهادى كه همه احكامش مثل جهاد نيست،اجرش مثل اجر جهاد است،فردش شهيد است،و آن اين است كه اگر فردى در قلمرو اسلام نباشد،در قلمرو كفار باشد و آن محيطى كه او در قلمرو آن است مورد هجوم يك دسته ديگر از كفار قرار بگيرد به طورى كه خطر تلف شدن او نيز كه در ميان آنهاست وجود داشته باشد(مثلا فردى در فرانسه است،بين المال و فرانسه جنگ در مى‏گيرد)،يك آدمى كه اساسا جزء آنها نيست در اينجا چه وظيفه‏اى دارد؟وظيفه دارد كه جان خودش را به هر شكل هست‏حفظ كند،و اگر بداند كه حفظ جانش موقوف به اين است كه عملا بايد وارد جنگ شود و اگر نشود جانش در خطر است،نه براى همدردى با آن محيطى كه در آنجا هست‏بلكه براى حفظ جان خودش بايد بجنگد،و اگر كشته شد اجرش مانند اجر شهيد است.كما اينكه موارد ديگرى هم داريم كه در اسلام اينها را نيز شهيد و مانند مجاهد مى‏نامند اگر چه حكم شهيد را ندارند در اينكه با همان لباسشان و بدون غسل دفنشان كنند و بعضى احكام ديگر.از جمله اين موارد اين است كه كسى مورد حمله دشمن قرار بگيرد كه قصد جانش يا قصد مالش و يا قصد ناموسش را دارد،و لو اينكه آن دشمن مسلمان باشد.مثلا انسان در خانه خودش خوابيده،يك دزد(حتى دزدى كه مسلمان است و ممكن است از آن دزدهاى-به قول حاجى كلباسى-نماز شب خوان هم باشد (8) ،ولى به هر حال دزد است)آمده و حمله كرده به اين خانه و مى‏خواهد مال او را ببرد.آيا در اينجا انسان مى‏تواند از مال خودش دفاع كند؟بله.مى‏گوييد احتمال كشته شدن هم هست.و لو انسان صدى ده احتمال بدهد،حفظ جان در صدى ده احتمال هم واجب است.اما در اينجا چون مقام دفاع از مال است،تا حدودى صدى پنجاه هم مى‏تواند جلو برود.اما اگر خطر غير مال مثل ناموس يا جان در كار باشد،با صد در صد يقين به اينكه كشته مى‏شود هم بايد قيام كند،بايد دفاع كند،بايد بجنگد و نبايد بگويد خوب،او قصد كشتن مرا دارد،من چكار بكنم؟

نه،او قصد كشتن دارد،بر تو واجب است كه او را قبلا بكشى،يعنى بايد مقاوم باشى نه اينكه بگويى او كه مى‏خواهد بكشد،من ديگر چرا دست‏به كارى بزنم،من چرا شركت كنم؟!

قتال اهل بغى

سه مورد را عرض كرديم.دو مورد ديگر هم داريم.يك مورد را اصطلاحا مى‏گويند«قتال اهل بغى‏». مقصود اين است:اگر در ميان مسلمين جنگ داخلى در بگيرد و يك طايفه بخواهد نسبت‏به طايفه ديگر زور بگويد،اينجا وظيفه ساير مسلمين در درجه اول اين است كه ميان اينها صلح بر قرار كنند، ميانجى بشوند،كوشش كنند كه اينها با يكديگر صلح كنند،و اگر ديدند يك طرف سركشى مى‏كند و به هيچ وجه حاضر نيست صلح كند بر آنها واجب مى‏شود كه به نفع آن فئه مظلوم عليه آن فئه سركش وارد جنگ بشوند.اين نص آيه قرآن است:

و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى حتى تفى‏ء الى امر الله. (9) قهرا يكى از مواردش آن جايى است كه مردمى بر امام عادل زمان خودشان خروج كنند.چون او امام عادل و بحق است و اين عليه او قيام كرده،فرض اين است كه حق با اوست نه با اين،پس بايد كه له او و عليه اين وارد جنگ شد.

يكى ديگر از موارد-ديگر كه در آن تا اندازه‏اى ميان فقها اختلاف است-مساله قيام خونين براى امر به معروف و نهى از منكر است.آن هم يك مرحله و يك مرتبه است.

صلح در فقه شيعه

يك مساله ديگر هم در كتاب‏«جهاد»مطرح است و آن مساله صلح است كه در اصطلاح فقها آن را«هدنه‏»يا«مهادنه‏»مى‏گويند.مهادنه يعنى مصالحه،و هدنه يعنى صلح.معنى اين صلح چيست؟همان پيمان عدم تعرض،پيمان نجنگيدن و پيمان-به اصطلاح امروز-همزيستى مسالمت‏آميز با يكديگر. اينجا هم من عبارت محقق در شرايع را مى‏خوانم:«المهادنة و هى المعاقدة على ترك الحرب مدة معينة‏».مى‏گويد:مهادنه يا صلح عبارت است از پيمان بر نجنگيدن و با سلم با يكديگر زيستن اما به اين شرط كه مدتش معين باشد.در فقه اين مساله مطرح است كه اگر طرف فى حد ذاته قابل جنگيدن است[يعنى]مشرك است،مى‏توان با او پيمان صلح بست ولى نمى‏توان پيمان صلح را براى يك مدت مجهول بست و گفت‏«عجالتا».نه،«عجالتا»درست نيست،مدتش بايد معين و مشخص باشد،مثلا براى شش ماه،يك سال،ده سال يا بيشتر،چنانكه پيغمبر اكرم در حديبيه براى مدت ده سال پيمان صلح بست.«و هى جايزة اذا تضمنت مصلحة للمسلمين‏».مى‏گويد:صلح جايز است اگر متضمن مصلحت مسلمين باشد (10) .اگر مسلمين مصلحت‏ببينند فعلا صلح بكنند جايز است و حرام نيست.ولى عرض كرديم كه اگر در موردى است كه بايد جنگيد(مثلا گفتيم يكى از موارد،آن است كه سرزمين مسلمين مورد حمله دشمن قرار بگيرد)اين،يك واجبى است كه به هر حال بايد اين سرزمين را آزاد كرد و بايد جنگيد و آزاد كرد.حال اگر مصلحت ايجاب كند كه با همان دشمن اشغالگر يك صلحى را امضا كنند، امضا بكنند يا نكنند؟مى‏گويد اگر مصلحت ايجاب مى‏كند،بكنند اما نه براى مدت نامحدود بلكه براى يك مدت معين،چون نمى‏تواند براى مدت نامحدود اشغال سرزمين مسلمين از طرف دشمن مصلحت‏باشد.اگر مصلحت‏باشد،معنايش ترك مخاصمه است‏براى مدت معين.

حال چطور مى‏شود كه مصلحت مسلمين ايجاب كند صلح را؟مى‏گويند:«اما لقلتهم عن المقاومة‏»[يا به خاطر اينكه]اينها كمترند،يعنى قدرتشان كمتر است (11) ،وقتى قدرت ندارند و جنگشان هم براى يك هدف معينى است،پس بايد فعلا صبر كنند تا مدتى كه كسب قدرت كنند.«او لما يحصل به الاستظهار»يا ترك مخاصمه مى‏كنند براى اينكه در مدت ترك مخاصمه كسب نيرو كنند،يعنى نقشه‏اى است‏براى جلب يك پشتيبانى.«او لرجاء الدخول فى الاسلام مع التربص‏»يا در اين صلح اميد اين باشد كه طرف وارد اسلام شود.اين فرض در جايى است كه طرف كافر است،يعنى ما صلح مى‏كنيم و اين جور فكر مى‏كنيم:در اين مدت صلح طرف را از نظر روحى مغلوب خواهيم كرد همچنانكه در صلح حديبيه همين طور بود،كه بعد عرض مى‏كنم.«و متى ارتفعت ذلك و كان فى المسلمين قوة على الخصم لم يجز»هر وقت كه اين جهات منتفى شد،ادامه دادن صلح جايز نيست.

اين هم بحثى بود راجع به مساله صلح و به اصطلاح‏«مهادنه‏».ديديم كه از نظر فقه اسلام صلح در يك شرايط خاصى جايز است،حال صلح چه به معنى اين باشد كه يك قراردادى امضا شود و چه به معنى ترك جنگ باشد.چون اينجا دو مطلب داريم:يك وقت ما مى‏گوييم‏«صلح‏»و معنايش اين است كه يك قرارداد صلحى بسته شود.اين،آن جايى است كه دو نيرو در مقابل يكديگر قرار مى‏گيرند و حاضر مى‏شوند كه يك قرار داد صلحى را امضا كنند،آن طور كه پيغمبر كرد و حتى آن طور كه امام حسن كرد،و يك وقت مى‏گوييم‏«صلح‏»و مقصود همان راه مسالمت و نجنگيدن است.گفته‏اند يك وقت ما مى‏بينيم كه نمى‏توانيم مقاومت كنيم و خلاصه جنگيدن ما فايده‏اى ندارد،پس نمى‏جنگيم.صدر اسلام را اين طور بايد توجيه كرد.در صدر اسلام مسلمين قليل و اندك بودند و اگر مى‏خواستند آن قت‏بجنگند ريشه‏شان از بيخ كنده مى‏شد و اصلا اثرى از خودشان و از كارشان باقى نمى‏ماند.گفتيم ممكن است‏يا مصلحت اين باشد كه در اين خلالها پشتيبانها و پشتيبانيهايى جلب كنند،و يا مصلحت اين باشد كه در اين بينها تاثير معنوى روى طرف بگذارند.اينجا بايد صلح حديبيه پيغمبر اكرم را شرح بدهم كه بر همين مبناست،كما اينكه صلح امام حسن هم بيشتر از همين جا سرچشمه مى‏گيرد.

صلح حديبيه

پيغمبر اكرم در زمان خودشان صلحى كردند كه اسباب تعجب و بلكه اسباب ناراحتى اصحابشان شد، ولى بعد از يكى دو سال تصديق كردند كه كار پيغمبر درست‏بود.سال ششم هجرى است،بعد از آن است كه جنگ بدر،آن جنگ خونين،به آن شكل واقع شده و قريش بزرگترين كينه‏ها را با پيغمبر پيدا كرده‏اند،و بعد از آن است كه جنگ احد پيش آمده و قريش تا اندازه‏اى از پيغمبر انتقام گرفته‏اند و باز! 630 مسلمين نسبت‏به آنها كينه بسيار شديدى دارند و به هر حال از نظر قريش دشمن‏ترين دشمنانشان پيغمبر و از نظر مسلمين هم دشمن‏ترين دشمنانشان قريش است.مه ذى القعده پيش آمد كه به اصطلاح ماه حرام بود.در ماه حرام سنت جاهليت نيز اين بود كه اسلحه به زمين گذاشته مى‏شد و نمى‏جنگيدند.دشمنهاى خونى در غير ماه حرام اگر به يكديگر مى‏رسيدند البته همديگر را قتل عام مى‏كردند ولى در ماه حرام به احترام اين ماه اقدامى نمى‏كردند.پيغمبر خواست از همين سنت جاهليت در ماه حرام استفاده كند و برود وارد مكه شود و در مكه عمره‏اى بجا آورد و برگردد.هيچ قصدى غير از اين نداشت.اعلام كرد و با هفتصد نفر(و به قول ديگر با هزار و چهار صد نفر)از اصحابش وعده ديگرى حركت كرد،ولى از همان مدينه كه خارج شدند محرم شدند،چون حجشان حج قران بود كه سوق هدى مى‏كردند يعنى قربانى را پيش از خودشان حركت مى‏دادند و علامت‏خاصى هم روى شانه قربانى قرار مى‏دادند،مثلا روى شانه قربانى كفش مى‏انداختند-كه از قديم معمول بود-كه هر كسى مى‏بيند بفهمد كه اين حيوان قربانى است.دستور داد كه اينها-كه هفتصد نفر بودند-هفتاد شتر به علامت قربانى در جلوى قافله حركت دهند كه هر كسى كه از دور مى‏بيند بفهمد كه ما حاجى هستيم نه افراد جنگى.زى و همه چيز زى حجاج بود.

از آنجا كه كار،مخفيانه نبود و علنى بود،قبلا خبر به قريش رسيده بود.پيغمبر در نزديكيهاى مكه اطلاع يافت كه قريش،زن و مرد و كوچك و بزرگ،از مكه بيرون آمده و گفته‏اند:به خدا قسم كه ما اجازه نخواهيم داد كه محمد وارد مكه شود.با اينكه ماه ماه حرام بود،اينها گفتند ما در اين ماه حرام مى‏جنگيم.از نظر قانون جاهليت هم كار قريش بر خلاف سنت جاهليت‏بود.پيغمبر تا نزديك اردوگاه قريش رفت و در آنجا دستور داد كه پايين آمدند.مرتب رسولها و پيام رسان‏ها از دو طرف مبادله مى‏شدند.ابتدا از طرف قريش چندين نفر به ترتيب آمدند كه تو چه مى‏خواهى و براى چه آمده‏اى؟ پيغمبر فرمود:من حاجى هستم و براى حج آمده‏ام،كارى ندارم،حجم را انجام مى‏دهم،بر مى‏گردم و مى‏روم.هر كس هم كه مى‏آمد،وضع اينها را كه مى‏ديد مى‏رفت‏به قريش مى‏گفت:مطمئن باشيد كه پيغمبر قصد جنگ ندارد.ولى آنها قبول نكردند و مسلمين(خود پيغمبر اكرم هم)چنين تصميم گرفتند كه ما وارد مكه مى‏شويم و لو اينكه منجر به جنگيدن شود،ما كه نمى‏خواهيم!631 بجنگيم،اگر آنها با ما جنگيدند،با آنها مى‏جنگيم.«بيعت الرضوان‏»در آنجا صورت گرفت،[اصحاب]مجددا با پيغمبر بيعت كردند براى همين امر.تا اينكه نماينده‏اى از طرف قريش آمد و گفت كه ما حاضريم با شما قرار داد ببنديم.پيغمبر فرمود:من هم حاضرم.پيغامهايى كه پيغمبر مى‏داد پيغامهاى مسالمت آميزى بود. به چند نفر از اين پيام رسان‏ها فرمود:«ويح قريش (12) اكلتهم الحرب‏»واى به حال قريش!جنگ اينها را تمام كرد.اينها از من چه مى‏خواهند؟مرا وابگذارند با ديگر مردم،يا من از بين مى‏روم،در اين صورت آنچه آنها مى‏خواهند به دست ديگران انجام شده،و يا من بر ديگران پيروز مى‏شوم كه باز به نفع اينهاست.زيرا من يكى از قريش هستم،باز افتخارى براى اينهاست.فايده نكرد.گفتند قرارداد صلح مى‏بنديم.مردى به نام سهيل بن عمرو را فرستادند و قرارداد صلح بستند كه پيغمبر امسال برگردد و سال آينده حق دارد بيايد اينجا و سه روز در مكه بماند،عمل عمره‏اش را انجام دهد و باز گردد.ساير موادى كه در صلحنامه گنجاندند يك موادى بود كه به ظاهر همه بر ضرر مسلمين بود،از جمله اينكه: بعد از اين اگر يكى از قريش بيايد به مسلمين ملحق شود قريش حق داشته باشد بيايند او را ببرند،ولى اگر يكى از مسلمين فرار كند و به قريش ملحق شود مسلمين چنين حقى نداشته باشند،و بعضى مواد ديگر كه مواد بسيار سنگينى بود.ولى در مقابل،مسلمانها در مكه آزادى داشته باشند و تحت فشار قرار نگيرند.تمام همت پيغمبر متوجه همين يك كلمه بود.همه شرايط سنگين آنها را قبول كرد به خاطر همين يك كلمه.قرارداد را امضا كردند.

مسلمين ناراحت‏بودند،مى‏گفتند:يا رسول الله!اين براى ما ننگ است،ما تا نزديك مكه آمده‏ايم،از اينجا برگرديم؟!آيا چنين كارى درست است؟!خير،ما حتما مى‏رويم.پيغمبر فرمود:خير،قرارداد همين است و ما آن را امضا مى‏كنيم.سپس پيغمبر دستور داد قربانيها را همان جا قربانى كردند و بعد فرمود بياييد سر مرا بتراشيد،و سرش را تراشيد به علامت‏خروج از احرام.ابتدا مسلمين نمى‏خواستند اين كار را بكنند ولى بعد خودشان اين كار را كردند اما با ناراحتى زياد،و آن كه از همه بيشتر اظهار ناراحتى مى‏كرد عمر بن خطاب بود،آمد نزد ابو بكر و گفت:مگراين پيغمبر نيست؟گفت:آرى.مگر ما مسلمين نيستيم؟مگر اينها مشركين نيستند؟آرى.پس اين وضع چيست؟!پيغمبر قبلا در عالم رؤيا ديده بود كه با مسلمانها وارد مكه مى‏شوند و مكه را فتح مى‏كنند،و اين رؤيا را براى مسلمين نقل كرده بود.آمدند گفتند:مگر شما خواب نديده بوديد كه ما وارد مكه مى‏شويم؟فرمود:آرى.پس چطور شد؟ چرا اين خوابت تعبير نشد؟فرمود:من كه در خواب نديدم و به شما هم نگفتم كه امسال وارد مكه مى‏شويم،من خواب ديدم و خواب من هم راست است و ما هم وارد مكه خواهيم شد.گفتند:پس اين چه قراردادى است كه اگر از آنها يك نفر بيايد ميان ما آنها اجازه داشته باشند او را ببرند،اما اگر از ما كسى برود ميان آنها ما نتوانيم او را بياوريم؟فرمود:اگر از ما كسى بخواهد برود ميان آنها،او يك مسلمانى است كه مرتد شده و به درد ما نمى‏خورد.مسلمانى كه مرتد شده،برود،ما اصلا دنبالش نمى‏رويم.و اگر از آنها كسى مسلمان شود و بيايد نزد ما،ما به او مى‏گوييم برو،فعلا شما مسلمين در مكه به همان حالت استضعاف بسر ببريد،خداوند يك راهى براى شما باز خواهد كرد.

به شرايط خيلى عجيبى تن داد.همين سهيل بن عمرو يك پسر داشت كه مسلمان و در جيش مسلمين بود.اين قرارداد را كه امضا كردند،پسر ديگرش دوان دوان از قريش فرار كرد و آمد نزد مسلمين.تا آمد، سهيل گفت قرارداد امضا شده،من بايد او را برگردانم.پيغمبر هم به او-كه اسمش ابو جندل بود-فرمود: برو،خداوند براى شما مستضعفين هم راهى باز مى‏كند.اين بيچاره مضطرب شده بود،داد مى‏كشيد و مى‏گفت:مسلمين!اجازه ندهيد مرا ببرند ميان كفار كه مرا از دينم بر گردانند.مسلمين هم عجيب ناراحت‏بودند و مى‏گفتند:يا رسول الله!اجازه بده اين يكى را ديگر ما نگذاريم ببرند.فرمود:نه،همين يكى هم برود.نشانى به همان نشانى كه همينكه اين قرارداد صلح را بستند و بعد مسلمين آزادى پيدا كردند و آزادانه مى‏توانستند اسلام را تبليغ كنند،در مدت يك سال يا كمتر،از قريش آن اندازه مسلمان شد كه در تمام آن مدت بيست‏سال مسلمان نشده بود.بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمين چرخيد كه مواد قرارداد خود به خود از طرف خود قريش از بين رفت و يك شور عملى و معنوى در مكه پديد آمد.

داستان شيرينى نقل كرده‏اند كه مردى از مسلمين به نام ابو بصير-كه در مكه بود و مرد بسيار شجاع و قويى هم بود-فرار كرد آمد به مدينه.قريش طبق قراردادخودشان دو نفر فرستادند كه بيايند او را برگردانند.آمدند گفتند ما طبق قرارداد بايد اين را ببريم.حضرت فرمود:بله همين طور است.هر چه اين مرد گفت:يا رسول الله!اجازه ندهيد مرا ببرند،اينها در آنجا مرا از دينم بر مى‏گردانند،فرمود:نه،ما قرارداد داريم و در دين ما نيست كه بر خلاف قرارداد خودمان عمل كنيم،طبق قرارداد تو برو،خداوند هم يك گشايشى به تو خواهد داد.رفت.او را تقريبا در يك حالت تحت الحفظ مى‏بردند.او غير مسلح بود و آنها مسلح بودند.رسيدند به ذو الحليفه،تقريبا همين محل مسجد الشجره كه احرام مى‏بندند و تا مدينه هفت كيلومتر است.در سايه‏اى استراحت كرده بودند.يكى از آندو شمشيرش در دستش بود.اين مرد به او گفت:اين شمشير تو خيلى شمشير خوبى است،بده من ببينم.گفت:بگير.تا گرفت،زد او را كشت.تا او را كشت،نفر ديگر فرار كرد و مثل برق خودش را به مدينه رساند.تا آمد،پيغمبر فرمود:مثل اينكه خبر تازه‏اى است![گفت]بله،رفيق شما رفيق مرا كشت.طولى نكشيد كه ابو بصير آمد.گفت:يا رسول الله!تو به قراردادت عمل كردى.قرارداد شما اين بود كه اگر كسى از آنها فرار كرد تو او را تسليم كنى،و تو تسليم كردى.پس كارى به كار من نداشته باشيد.بلند شد رفت در كنار درياى احمر،نقطه‏اى را پيدا كرد و آنجا را مركز قرار داد.مسلمينى كه در مكه تحت زجر و شكنجه بودند،همينكه اطلاع پيدا كردند كه پيغمبر كسى را جوار نمى‏دهد ولى او رفته در ساحل دريا و آنجا نقطه‏اى را مركز قرار داده، يكى يكى رفتند آنجا.كم كم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشكيل دادند.قريش ديگر نمى‏توانستند رفت و آمد كنند.خودشان به پيغمبر نوشتند كه يا رسول الله!ما از خير اينها گذشتيم، خواهش مى‏كنيم به آنها بنويسيد كه بيايند مدينه و مزاحم ما نباشند،ما از اين ماده قرار داد خودمان صرف نظر كرديم،و به همين شكل صرف نظر كردند.

به هر حال اين قرار داد صلح براى همين خصوصيت‏بود كه زمينه روحى مردم براى عمليات بعدى فراهمتر بشود،و همين طور هم شد.عرض كردم مسلمين بعد از آن در مكه آزادى پيدا كردند،و بعد از اين آزادى بود كه مردم دسته دسته مسلمان مى‏شدند و آن ممنوعيتها بكلى از ميان برداشته شده بود.

حال وارد شرايط زمان امام حسن و شرايط زمان امام حسين بشويم،ببينيم كه آيا دو جور شرايط بوده است كه واقعا اگر امام حسن به جاى امام حسين بود كار امام حسين را مى‏كرد و اگر امام حسين هم به جاى امام حسن بود كار امام حسن را مى‏كرد،يا نه؟مسلم همين طور است.فقط نكته‏اى عرض بكنم و آن اينكه اگر كسى بپرسد آيا اسلام دين صلح است‏يا دين جنگ،ما چه بايد جواب بدهيم؟به قرآن رجوع مى‏كنيم.مى‏بينيم در قرآن،هم دستور جنگ رسيده و هم دستور صلح.آيات زيادى راجع به جنگ با كفار و مشركين داريم: و قاتلوا فى سبيل الله الذين يقاتلونكم و لا تعتدوا (13) و آيات ديگرى. همچنين است در باب صلح: و ان جنحوا للسلم فاجنح لها (14) اگر تمايل به سلم و صلح نشان دادند،تو هم تمايل نشان بده.يك جا مى‏فرمايد: و الصلح خير (15) و صلح بهتر است.پس اسلام دين كداميك است؟

اسلام نه صلح را به معنى يك اصل ثابت مى‏پذيرد كه در همه شرايط[بايد]صلح و ترك مخاصمه[حاكم باشد]و نه در همه شرايط جنگ را مى‏پذيرد و مى‏گويد همه جا جنگ.صلح و جنگ در همه جا تابع شرايط است،يعنى تابع آن اثرى است كه از آن گرفته مى‏شود.مسلمين چه در زمان پيغمبر،چه در زمان حضرت امير،چه در زمان امام حسن و امام حسين،چه در زمان ائمه ديگر و چه در زمان ما،در همه جا بايد دنبال هدف خودشان باشند،هدفشان اسلام و حقوق مسلمين است،بايد ببينند كه در مجموع شرايط و اوضاع حاضر اگر با مبارزه و مقاتله بهتر به هدفشان مى‏رسند آن راه را پيش بگيرند و اگر احيانا تشخيص مى‏دهند كه با ترك مخاصمه بهتر به هدفشان مى‏رسند آن راه را پيش بگيرند.اصلا اين مساله كه جنگ يا صلح؟هيچ كدامش درست نيست.هر كدام مربوط به شرايط خودش است.

و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.

پرسش و پاسخ

-استناد به فقه شيعه در باره اينكه صلح امام حسن مجاز بوده يا مجاز نبوده درست نيست،زيرا پايه‏هاى فقه شيعه اصلا رويه ائمه است.هميشه در هر موضوعى يك چيزهايى به عنوان اصل قرار داده مى‏شود، بعد قضايا مبتنى بر آن اصل گذاشته مى‏شود.فقه محقق يا ساير علماى شيعى اصلا بنا و بنيادش بر رويه ائمه است.

استاد:تذكر بسيار مفيد و مناسبى است.درست است،ولى منظور ما اين نبود كه بخواهيم بگوييم امام حسن در اينجا از فقه شيعه پيروى كرده‏اند،بلكه منظور ما اين بود كه اين كليات فقهى را كه عرض مى‏كنيم ببينيم آيا با منطق منطبق است‏يا نه.اينكه اين مطلب را طرح كردم اين جور پيش خودم فكر كردم كه اول قطع نظر از هر بحث ديگرى،ما كليات فقهى را مطرح كنيم و بعد ببينيم اين كليات فقهى اصلا با منطق جور در مى‏آيد يا جور در نمى‏آيد(چون وقتى انسان مساله را به صورت كلى طرح كند،اين امر كمك مى‏دهد براى اينكه بتواند به حل مساله در يك مورد بالخصوص نايل بشود،و الا ما نخواستيم به يك مسائل تعبدى استناد كرده باشيم.به نظر ما آنچه كه ما الآن در فقه مى‏بينيم،خود همين مسائل يك مسائل منطقى است، اعم از اينكه آن را از روش ائمه استفاده كرده باشند يا از جاى ديگر).ببينيم اينكه در مواردى جهاد را مشروع مى‏دانند،آيا جاى ايراد هست كه چرا در اين موارد جهاد مشروع است‏يا نه،و نيز اينكه در مورادى صلح را مشروع مى‏دانند آيا اين منطقى است‏يا منطقى نيست. ما خواستيم اين طور بفهميم كه هم مواردى كه جهاد را مشروع دانسته‏اند منطقى است و هم مواردى كه صلح را مشروع دانسته‏اند.بعد كه اين را از نظر منطق قبول كرديم،آن وقت‏برويم دنبال اينكه ببينيم آيا كار امام حسن جايى بوده كه بايد جهاد كند و صلح كرده،يا كار امام حسين جايى بوده كه مى‏بايست صلح كند و جهاد كرده(چون هر دو ستون در اسلام هست:ستون جهاد و ستون صلح)يا اينكه نه،امام حسن در جايى صلح كرده كه جاى صلح كردن بوده و امام حسين در جايى جهاد كرده كه جاى جهاد كردن بوده است.همين طور امير المؤمنين و پيغمبر.در مورد آنها كه ديگر قطعى است. راجع به پيغمبر بالخصوص كه ديگر جاى بحث نيست،زيرا پيغمبر در يك جا صلح كرده و در يك جا جنگ كرده است.

-آيا در فقه برادران اهل تسنن ما در مورد جهاد اختلافى با فقه شيعه هست‏يا نه،و اگر هست موارد اختلاف چيست؟سؤال ديگر اينكه در آنجايى كه شرايط جهاد را فرموديد تسلط به مال و انفس بود به طور كلى،آيا تسلط فكرى در اينجا مطرح مى‏شود يا نه؟و در اين صورت نوع جهاد چه خواهد بود؟

استاد:مساله فقه اهل تسنن را بايد مطالعه كنم.نگاه مى‏كنم و برايتان عرض مى‏كنم.البته اين قدر مى‏دانم كه اجمالا شرايط آنها با شرايط ما زياد فرق ندارد و اگر فرقى هست در ناحيه ما محدوديتهايى است كه آنها آن محدوديتها را ندارند،از نظر اينكه ما در يك مواردى شرط مى‏كنيم وجود امام معصوم يا نايب خاص امام معصوم را كه آنها اين شرايط را ندارند.مساله دومى كه سؤال كرديد مساله‏اى نيست كه در قديم در فقه مطرح شده باشد،چون اصلا پديده‏اش پديده جديدى است.اين را بايد تامل كرد كه روى اصول كلى حكم اين پديده چيست،و خلاصه بايد رويش اجتهاد كرد از نظر قواعد،و الا چنين مساله‏اى در قديم مطرح نبوده است.

شرايط زمان امام حسن عليه السلام و تفاوت آن با شرايط زمان امام حسين عليه السلام

بحث ما درباره صلح امام حسن عليه السلام بود.در جلسه پيش كلياتى در مساله جنگ و صلح از نظر اسلام و از نظر فقه اسلامى بالخصوص عرض كرديم كه به طور كلى و هم تاريخ اسلام نشان مى‏دهد كه براى امام و پيشواى مسلمين در يك شرايط خاصى جايز است و احيانا لازم و واجب است كه قرارداد صلح امضا كند،همچنانكه پيغمبر اكرم رسما اين كار را در موارد مختلف انجام داد،هم با اهل كتاب در يك مواقع معينى قرارداد صلح امضا كرد و هم حتى با مشركين قرارداد صلح امضا كرد،و در مواقعى هم البته مى‏جنگيد.و بعد،از فقه اسلامى كلياتى ذكر كردم و به اصطلاح استحسان عقلى عرض كرديم كه اين مطلب معقول نيست كه بگوييم يك دين يا يك سيستم(هر چه مى‏خواهيد اسمش را بگذاريد) اگر قانون جنگ را مجاز مى‏داند،معنايش اين است كه[آن را]در تمام شرايط[لازم مى‏داند]و در هيچ شرايطى صلح و به اصطلاح همزيستى يعنى متاركه جنگ را جايز نمى‏داند،كما اينكه نقطه مقابلش هم غلط است كه يك كسى بگويد اساسا ما دشمن جنگ هستيم به طور كلى و طرفدار صلح هستيم به طور كلى.اى بسا جنگها كه مقدمه صلح كاملتر است و اى بسا صلحها كه زمينه را براى يك جنگ پيروزمندانه،بهتر!638 فراهم مى‏كند.اينها كلياتى بود كه در جلسه پيش عرض كرديم.بعد قرار شد كه درباره اين موضوع صحبت كنيم كه وضع زمان امام حسن چه وضعى بود و آن شرايط چه شرايطى بود كه امام حسن در آن شرايط صلح كرد و در واقع مجبور شد كه صلح كند،و نيز اين شرايط با شرايط زمان امام حسين چه تفاوتى داشت كه امام حسين حاضر نشد صلح كند.تفاوت خيلى فراوان و زيادى دارد.حال من جنبه‏هاى مختلفش را برايتان عرض مى‏كنم،بعد آقايان خودشان قضاوت كنند.

تفاوتهاى شرايط زمان امام حسن عليه السلام و شرايط زمان امام حسين عليه السلام

اولين تفاوت اين است كه امام حسن در مسند خلافت‏بود و معاويه هم به عنوان يك حاكم(گو اينكه تا آن وقت‏خودش خودش را به عنوان خليفه و امير المؤمنين نمى‏خواند)و به عنوان يك نفر طاغى و معترض در زمان امير المؤمنين قيام كرد،به عنوان اينكه من خلافت على را قبول ندارم به اين دليل كه على كشندگان عثمان را كه خليفه بر حق مسلمين بوده پناه داده است و حتى خودش هم در قتل خليفه مسلمين شركت داشته است،پس على خليفه بر حق مسلمين نيست.معاويه خودش به عنوان يك نفر معترض و به عنوان يك دسته معترض تحت عنوان مبارزه با حكومتى كه بر حق نيست و دستش به خون حكومت پيشين آغشته است[قيام كرد].تا آن وقت ادعاى خلافت هم نمى‏كرد و مردم نيز او را تحت عنوان‏«امير المؤمنين‏»نمى‏خواندند،همين طور مى‏گفت كه ما يك مردمى هستيم كه حاضر نيستيم از آن خلافت پيروى كنيم.امام حسن بعد از امير المؤمنين در مسند خلافت قرار مى‏گيرد.معاويه هم روز به روز نيرومندتر مى‏شود.به علل خاص تاريخى،وضع حكومت امير المؤمنين در زمان خودش-كه امام حسن هم وارث آن وضع حكومت‏بود-از نظر داخلى تدريجا ضعيفتر مى‏شود به طورى كه نوشته‏اند بعد از شهادت امير المؤمنين،به فاصله هجده روز(كه اين هجده روز هم عبارت است از مدتى كه خبر به سرعت‏به شام رسيده و بعد معاويه بسيج عمومى و اعلام آمادگى كرده است) معاويه حركت مى‏كند براى فتح عراق.در اينجا وضع امام حسن يك وضع خاصى است،يعنى خليفه مسلمين است كه يك نيروى طاغى و ياغى عليه او قيام كرده است.كشته شدن امام حسن در اين وضع يعنى كشته شدن خليفه مسلمين!639 و شكست مركز خلافت.مقاومت امام حسن تا سر حد كشته شدن نظير مقاومت عثمان بود در زمان خودش،نه نظير مقاومت امام حسين.امام حسين وضعش وضع يك معترض بود در مقابل حكومت موجود (16) ،اگر كشته مى‏شد-كه كشته هم شد-كشته شدنش افتخار آميز بود،همين طور كه افتخار آميز هم شد.اعتراض كرد به وضع موجود و به حكومت موجود و به شيوع فساد و به اينكه اينها صلاحيت ندارند و در طول بيست‏سال ثابت كردند كه چه مردمى هستند،و روى حرف خودش هم آنقدر پافشارى كرد تا كشته شد.اين بود كه قيامش يك قيام افتخار آميز و مردانه تلقى مى‏شد و تلقى هم شد.

امام حسن وضعش از اين نظر درست معكوس وضع امام حسين است،يعنى كسى است كه در مسند خلافت جاى گرفته است،ديگرى معترض به اوست،و اگر كشته مى‏شد خليفه مسلمين در مسند خلافت كشته شده بود و اين خودش يك مساله‏اى است كه حتى امام حسين هم از مثل اين جور قضيه احتراز داشت كه كسى در جاى پيغمبر و در مسند خلافت پيغمبر كشته شود.ما مى‏بينيم كه امام حسين حاضر نيست كه در مكه كشته شود،چرا؟فرمود:اين احترام مكه است كه از ميان مى‏رود،به هر حال مرا مى‏كشند،چرا مرا در حرم خدا و در خانه خدا بكشند كه هتك حرمت‏خانه خدا هم شده باشد؟ !اما مى‏بينيم امير المؤمنين در وقتى كه شورشيان در زمان عثمان شورش مى‏كنند (17) فوق العاده كوشش دارد كه خواسته‏هاى آنها انجام شود نه اينكه عثمان كشته شود.(اين در نهج البلاغه هست.)از عثمان دفاع مى‏كرد،كه خودش فرمود من اينقدر از عثمان دفاع كردم كه مى‏ترسم گنهكار باشم: «خشيت ان اكون اثما» (18) .ولى چرا از عثمان دفاع مى‏كرد؟آيا طرفدار شخص عثمان بود؟نه،آن دفاع شديدى كه مى‏كرد،مى‏گفت من مى‏ترسم كه تو خليفه مقتول باشى.اين براى عالم اسلام ننگ است كه خليفه مسلمين را در مسند خلافت‏بكشند، بى‏احترامى است‏به مسند خلافت.اين بود كه مى‏گفت اينها خواسته‏هاى مشروعى دارند،خواسته‏هاى اينها را انجام بده،بگذار اينها برگردند بروند.از طرف ديگر امير المؤمنين نمى‏خواست‏به شورشيان بگويد كارى نداشته باشيد،حرفهاى حق خودتان را نگوييد، حالا كه اين سرسختى نشان مى‏دهد پس شما برويد در خانه‏هايتان بنشينيد كه قهرا دست‏خليفه بازتر باشد و بر مظالمش افزوده شود.اين حرف را هم البته نمى‏زد و نبايد هم مى‏گفت،اما اين را هم نمى‏خواست كه عثمان در مسند خلافت كشته شود،و آخرش هم عليرغم تمايل امير المؤمنين[اين امر واقع شد].

پس اگر امام حسن مقاومت مى‏كرد نتيجه نهايى‏اش-آن طور كه ظواهر تاريخ نشان مى‏دهد-كشته شدن بود اما كشته شدن امام و خليفه در مسند خلافت،ولى كشته شدن امام حسين كشته شدن يك نفر معترض بود.اين يك تفاوت شرايط زمان امام حسن عليه السلام و شرايط زمان امام حسين عليه السلام.

تفاوت دومى كه در كار بود اين بود كه درست است كه نيروهاى عراق يعنى نيروهاى كوفه ضعيف شده بود اما اين نه بدان معنى است كه بكلى از ميان رفته بود و اگر معاويه همين طور مى‏آمد يكجا فتح مى‏كرد،بلا تشبيه آن طور كه پيغمبر اكرم مكه را فتح كرد،به آن سادگى و آسانى،با اينكه بسيارى از اصحاب امام حسن به حضرت خيانت كردند و منافقين زيادى در كوفه پيدا شده بودند و كوفه يك وضع ناهنجارى پيدا كرده بود كه معلول علل و حوادث تاريخى زيادى بود.

يكى از بلاهاى بزرگى كه در كوفه پيدا شد مساله پيدايش خوارج بود كه خود خوارج را امير المؤمنين معلول آن فتوحات بى‏بند و بار مى‏داند،آن فتوحات پشت‏سر يكديگر بدون اينكه افراد يك تعليم و تربيت كافى بشوند،كه در نهج البلاغه هست:مردمى كه تعليم و تربيت نديده‏اند،اسلام را نشناخته‏اند و به عمق تعليمات اسلام آشنا نيستند آمده‏اند در جمع مسلمين،تازه از ديگران هم بيشتر ادعاى مسلمانى مى‏كنند.

به هر حال در كوفه يك چند دستگى پيدا شده بود.اين جهت را هم همه اعتراف داريم كه دست كسى كه پايبند به اصول اخلاق و انسانيت و دين و ايمان نيست،بازتر است از دست كسى كه پايبند اين جور چيزهاست.معاويه در كوفه يك پايگاه بزرگى درست كرده بود كه با پول ساخته بود.جاسوسهايى كه مرتب مى‏فرستاد به كوفه،از طرفى پولهاى فراوانى پخش مى‏كردند و وجدانهاى افراد را مى‏خريدند و از طرف ديگر شايعه پراكنى‏هاى زياد مى‏كردند و روحيه‏ها را خراب مى‏نمودند.اينها همه به جاى خود،در عين حال اگر امام حسن ايستادگى مى‏كرد يك لشكر انبوه در مقابل معاويه به وجود مى‏آورد،لشكرى كه شايد حد اقل سى چهل هزار نفر باشد،و شايد-آن طور كه در تواريخ نوشته‏اند-تا صد هزار هم امام حسن مى‏توانست لشكر فراهم كند كه تا حدى برابرى كند با لشكر جرار صد و پنجاه هزار نفرى معاويه.نتيجه چه بود؟در صفين،امير المؤمنين-كه در آن وقت نيروى عراق بهتر و بيشتر هم بود-هجده ماه با معاويه جنگيد،بعد از هجده ماه كه نزديك بود معاويه شكست كامل بخورد،آن نيرنگ قرآن سر نيزه بلند كردن را اجرا كردند.اگر امام حسن مى‏جنگيد،يك جنگ چند ساله‏اى ميان دو گروه عظيم مسلمين شام و عراق رخ مى‏داد و چندين ده هزار نفر مردم از دو طرف تلف مى‏شدند بدون آنكه يك نتيجه نهايى در كار باشد.احتمال اينكه بر معاويه پيروز مى‏شدند-آن طور كه شرايط تاريخ نشان مى‏دهد-نيست،و احتمال بيشتر اين است كه در نهايت امر شكست از آن امام حسن باشد. اين چه افتخارى بود براى امام حسن كه بيايد دو سه سال جنگى بكند كه در اين جنگ از دو طرف چندين ده هزار و شايد متجاوز از صد هزار نفر آدم كشته بشوند و نتيجه نهايى‏اش يا خستگى دو طرف باشد كه بروند سر جاى خودشان و يا مغلوبيت امام حسن و كشته شدنش در مسند خلافت؟اما امام حسين يك جمعيتى دارد كه همه آن هفتاد و دو نفر است.تازه آنها را هم مرخص مى‏كند،مى‏گويد مى‏خواهيد برويد برويد،من خودم تنها هستم.آنها ايستادگى مى‏كنند تا كشته مى‏شوند،يك كشته شدن صد در صد افتخار آميز.

پس اين دو تفاوت عجالتا در كار هست:يكى اينكه امام حسن در مسند خلافت‏بود و اگر كشته مى‏شد، خليفه در مسند خلافت كشته شده بود،و ديگر اينكه نيروى امام حسن يك نيرويى بود كه كم و بيش با نيروى معاويه برابرى مى‏كرد و نتيجه شروع اين جنگ اين بود كه اين جنگ مدتها ادامه پيدا كند و افراد زيادى از مسلمين كشته شوند بدون اينكه يك نتيجه نهايى صحيحى به دنبال داشته باشد.

عوامل دخيل در قيام امام حسين عليه السلام و مقايسه آن با شرايط زمان امام حسن عليه السلام

امام حسن و امام حسين در ساير شرايط نيز خيلى با يكديگر فرق داشتند.سه عامل اساسى در قيام امام حسين دخالت داشته است.هر كدام از اين سه عامل را كه ما در نظر بگيريم مى‏بينيم در زمان امام حسن به شكل ديگر است.عامل اول كه سبب قيام امام حسين شد اين بود كه حكومت‏ستمكار وقت از امام حسين بيعت مى‏خواست:«خذ الحسين بالبيعة اخذا شديدا ليس فيه رخصة‏»حسين را بگير براى بيعت،محكم بگير،هيچ گذشت هم نبايد داشته باشى،حتما بايد بيعت كند.از امام حسين تقاضاى بيعت مى‏كردند.از نظر اين عامل،امام حسين جوابش فقط اين بود:نه،بيعت نمى‏كنم،و نكرد. جوابش منفى بود.امام حسن چطور؟آيا وقتى كه قرار شد با معاويه صلح كند،معاويه از امام حسن تقاضاى بيعت كرد كه تو بيا با من بيعت كن(بيعت‏يعنى قبول خلافت)؟نه،بلكه جزء مواد صلح بود كه تقاضاى بيعت نباشد و ظاهرا احدى از مورخين هم ادعا نكرده است كه امام حسن يا كسى از كسان امام حسن يعنى امام حسين،برادرها و اصحاب و شيعيان امام حسن آمده باشد با معاويه بيعت كرده باشد.ابدا صحبت‏بيعت در ميان نيست.بنا بر اين مساله بيعت-كه يكى از عواملى بود كه امام حسين را وادار كرد مقاومت‏شديد بكند-در جريان كار امام حسن نيست.

عامل دوم قيام امام حسين دعوت كوفه بود به عنوان يك شهر آماده.مردم كوفه بعد از اينكه يست‏سال حكومت معاويه را چشيدند و زجرهاى زمان معاويه را ديدند و مظالم معاويه را تحمل كردند واقعا بيتاب شده بودند،كه حتى مى‏بينيد بعضى معتقدند كه واقعا در كوفه يك زمينه صد در صد آماده‏اى بود و يك جريان غير مترقب اوضاع را دگرگون كرد.مردم كوفه هجده هزار نامه مى‏نويسند براى امام حسين و اعلام آمادگى كامل مى‏كنند.حال كه امام حسين آمد و مردم كوفه يارى نكردند،البته همه مى‏گويند پس زمينه كاملا آماده نبوده،ولى از نظر تاريخى اگر امام حسين به آن نامه‏ها ترتيب اثر نمى‏داد،مسلم در مقابل تاريخ محكوم بود،مى‏گفتند يك زمينه بسيار مساعدى را از دست داد.و حال آنكه در كوفه امام حسن اوضاع درست‏بر عكس بود،يك كوفه خسته و ناراحتى بود، يك كوفه متفرق و متشتتى بود،يك كوفه‏اى بود كه در آن هزار جور اختلاف عقيده پيدا شده بود، كوفه‏اى بود كه ما مى‏بينيم امير المؤمنين در روزهاى آخر خلافتش مكرر از مردم كوفه و از عدم آمادگى‏شان شكايت مى‏كند و همواره مى‏گويد:خدايا مرا از ميان اين مردم ببر و بر اينها حكومتى مسلط كن كه شايسته آن هستند تا بعد اينها قدر حكومت مرا بدانند.اينكه عرض مى‏كنم‏«كوفه آماده‏»يعنى بر امام حسين اتمام حجتى شده بود.نمى‏خواهم مثل بعضى‏ها بگويم كوفه يك آمادگى واقعى داشت و امام حسين هم واقعا روى كوفه حساب مى‏كرد.نه،اتمام حجت عجيبى بر امام حسين شد كه فرضا هم زمينه آماده نباشد،او نمى‏تواند آن اتمام حجت را ناديده بگيرد.از نظر امام حسن چطور؟از نظر امام حسن اتمام حجت‏بر خلاف شده بود،يعنى مردم كوفه نشان داده بودند كه ما آمادگى نداريم.آنچنان وضع داخلى كوفه بد بود كه امام حسن خودش از بسيارى از مردم كوفه محترز بود و وقتى كه بيرون مى‏آمد-حتى وقتى كه به نماز مى‏آمد-در زير لباسهاى خود زره مى‏پوشيد براى اينكه خوارج و دست پرورده‏هاى معاويه زياد بودند و خطر كشته شدن ايشان وجود داشت،و يك دفعه حضرت در حال نماز بود كه به طرفش تيراندازى شد ولى چون در زير لباسهايش زره پوشيده بود تير كارگر نشد،و الا امام را در حال نماز با تير از پا در آورده بودند.

پس،از نظر دعوت مردم كوفه كه بر امام حسين اتمام حجتى بود و چون اتمام حجت‏بود بايد ترتيب اثر مى‏داد،در مورد امام حسن بر عكس،اتمام حجت‏بر خلاف بوده و مردم كوفه تقريبا عدم آمادگى شان را اعلام كرده بودند.

عامل سومى كه در قيام امام حسين وجود داشت عامل امر به معروف و نهى از منكر بود،يعنى قطع نظر از اينكه از امام حسين بيعت مى‏خواستند و او حاضر نبود بيعت كند،و قطع نظر از اينكه مردم كوفه از او دعوت كرده بودند و اتمام حجتى بر امام حسين شده بود و او براى اينكه پاسخى به آنها داده باشد آمادگى خودش را اعلام كرد،قطع نظر از اينها مساله ديگرى وجود داشت كه امام حسين تحت آن عنوان قيام كرد،يعنى اگر از او تقاضاى بيعت هم نمى‏كردند باز قيام مى‏كرد و اگر مردم كوفه هم دعوت نمى‏كردند باز قيام مى‏نمود.آن مساله چه بود؟مساله امر به معروف و نهى از منكر،مساله اينكه معاويه از روزى كه به خلافت رسيده است(در مدت اين بيست‏سال)هر چه عمل كرده است‏بر خلاف اسلام عمل كرده است،اين حاكم جائر و جابر است،جور و عدوانش را همه مردم ديدند و مى‏بينند، احكام اسلام را تغيير داده است،بيت المال مسلمين را حيف و ميل مى‏كند،خونهاى محترم را ريخته است،چنين كرده،چنان كرده،حالا هم بزرگترين گناه را مرتكب شده است و آن اينكه بعد از خودش پسر شرابخوار قمار باز سگباز خودش را[به عنوان ولايتعهد]تعيين كرده و به زور سر جاى خودش نشانده است.بر ما لازم است كه به اينها اعتراض كنيم،چون پيغمبر فرمود:

«من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله،ناكثا عهده،مخالفا لسنة رسول الله،يعمل فى عباد الله بالاثم و العدوان،فلم يغير عليه بفعل و لا قول،كان حقا على الله ان يدخله مدخله.الا و ان هؤلاء قد لزموا طاعة الشيطان...»(19)

اگر كسى حاكم ستمگرى را به اين وضع و آن وضع و با اين نشانيها ببيند و اعتراض نكند به عملش يا گفته‏اش،آنچنان مرتكب گناه شده است كه سزاوار است‏خدا او را به همان عذابى معذب كند كه آن حكمران جائر را معذب مى‏كند.اما در زمان معاويه در اينكه مطلب بالقوه همين طور بود بحثى نيست. براى خود امام حسن كه مساله محل ترديد نبود كه معاويه چه ماهيتى دارد.ولى معاويه در زمان على عليه السلام معترض بوده است كه من فقط مى‏خواهم خونخواهى عثمان را بكنم،و حال مى‏گويد من حاضرم به كتاب خدا و به سنت پيغمبر و به سيره خلفاى راشدين صد در صد عمل كنم،براى خودم جانشين معين نمى‏كنم،بعد از من خلافت مال حسن بن على است و حتى بعد از او مال حسين بن على است(يعنى به حق آنها اعتراف مى‏كند)،فقط آنها تسليم امر كنند(كلمه‏اى هم كه در ماده قرارداده بوده كلمه‏«تسليم امر»است)يعنى كار را به من واگذار كنند،همين مقدار،امام حسن عجالتا كنار برود، كار را به من واگذار كنند و من با اين شرايط عمل مى‏كنم.ورقه سفيد امضا فرستاد،يعنى زير كاغذى را امضا كرد،گفت هر شرطى كه حسن بن على خودش مايل است در اينجا بنويسد من قبول مى‏كنم،من بيش از اين نمى‏خواهم كه من زمامدار باشم و الا من به تمام مقررات اسلامى صد در صد عمل مى‏كنم. تا آن وقت هم كه هنوز صابون اينها به جامه مردم نخورده بود.

حالا فرض كنيم الآن ما در مقابل تاريخ اين جور قرار گرفته بوديم كه معاويه آمد يك چنين كاغذ سفيد امضايى براى امام حسن فرستاد و چنين تعهداتى را قبول كرد،گفت تو برو كنار،مگر تو خلافت را براى چه مى‏خواهى؟مگر غير از عمل كردن به مقررات اسلامى است؟من مجرى منويات تو هستم.فقط امر داير است كه آن كسى كه مى‏خواهد كتاب و سنت الهى را اجرا كند من باشم يا تو.آيا تو فقط به خاطر اينكه آن كسى كه اين كار را مى‏كند تو باشى مى‏خواهى چنين جنگ خونينى را بپا كنى؟!اگر امام حسن با اين شرايط تسليم امر نمى‏كرد،جنگ را ادامه مى‏داد،دو سه سال مى‏جنگيد،دهها هزار نفر آدم كشته مى‏شدند،ويرانيها پيدا مى‏شد و عاقبت امر هم خود امام حسن كشته مى‏شد،امروز تاريخ امام حسن را ملامت مى‏كرد،مى‏گفت در يك چنين شرايطى[بايد صلح مى‏كرد]،پيغمبر هم در خيلى موارد صلح كرد،آخر يك‏جا هم آدم بايد صلح كند.غير از اين نيست كه معاويه مى‏خواهد خودش حكومت كند.بسيار خوب،خودش حكومت كند،نه از تو مى‏خواهد كه او را به عنوان خليفه بپذيرى،نه از تو مى‏خواهد كه او را امير المؤمنين بخوانى (20) ،نه از تو مى‏خواهد كه با او بيعت كنى،و حتى اگر بگويى جان شيعيان در خطر است،امضا مى‏كند كه تمام شيعيان پدرت على در امن و امان،و روى تمام كينه‏هاى گذشته‏اى كه با آنها در صفين دارم قلم كشيدم،از نظر امكانات مالى حاضرم ماليات قسمتى از مملكت را نگيرم و آن را اختصاص بدهم به تو كه به اين وسيله بتوانى از نظر مالى محتاج ما نباشى و خودت و شيعيان و كسان خودت را آسوده اداره كنى.

اگر امام حسن با اين شرايط[صلح را]قبول نمى‏كرد،امروز در مقابل تاريخ محكوم بود.قبول كرد،وقتى كه قبول كرد،تاريخ آن طرف را محكوم كرد.معاويه با آن دستپاچگى كه داشت تمام اين شرايط را پذيرفت.نتيجه‏اش اين شد كه معاويه فقط از جنبه سياسى پيروز شد،يعنى نشان داد كه يك مرد صد در صد سياستمدارى است كه غير از سياستمدارى هيچ چيز در وجودش نيست،زيرا همينقدر كه مسند خلافت و قدرت را تصاحب كرد تمام مواد قرارداد را زير پا گذاشت و به هيچ كدام از اينها عمل نكرد،و ثابت كرد كه آدم دغلبازى است،و حتى وقتى كه به كوفه آمد صريحا گفت:مردم كوفه!من در گذشته با شما نجنگيدم براى اينكه شما نماز بخوانيد،روزه بگيريد،حج كنيد،زكات بدهيد،«و لكن لا تامر عليكم‏»من جنگيدم براى اينكه امير و رئيس شما باشم.بعد چون ديد خيلى بد حرفى شد،گفت اينها يك چيزهايى است كه خودتان انجام مى‏دهيد،لازم نيست كه من راجع به اين مسائل براى شما پافشارى داشته باشم.شرط كرده بود كه خلافت‏بعد از او تعلق داشته باشد به حسن بن على و بعد از حسن بن على بن حسين بن على،ولى بعد از هفت هشت‏سال كه از حكومتش گذشت‏شروع كرد مساله ولايتعهد يزيد را مطرح كردن شيعيان امير المؤمنين را-كه در متن قرارداد بود كه مزاحمشان نشود-به حد اشد مزاحمشان شد و شروع كرد به كينه‏توزى نسبت‏به آنها.واقعا چه فرقى هست ميان معاويه و عثمان؟هيچ فرقى نيست،ولى عثمان كم و بيش مقام خودش را در ميان مسلمين(غير شيعه) حفظ كرد به عنوان يكى از خلفاى راشدين كه البته لغزشهايى هم داشته است،ولى معاويه از همان اول به عنوان يك سياستمدار دغلباز معروف شد كه از نظر فقها و علماى اسلام عموما نه فقط ما شيعيان(از نظر شيعيان كه منطق جور ديگر است)معاويه و بعد از او،از رديف خلفا،از رديف كسانى كه جانشين پيغمبرند و آمدند كه اسلام را اجرا كنند بكلى خارج شدند و عنوان سلاطين و ملوك و پادشاهان به خود گرفتند.

بنا بر اين وقتى كه ما وضع امام حسن را با وضع امام حسين مقايسه مى‏كنيم مى بينيم كه اينها از هيچ جهت قابل مقايسه نيستند.جهت آخرى كه خواستم عرض بكنم اين است كه امام حسين يك منطق بسيار رسا و يك تيغ برنده داشت.آن چه بود؟ من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله...كان حقا على الله ان يدخله مدخله... اگر كسى حكومت‏ستمگرى را ببيند كه چنين و چنان كرده است و سكوت كند، در نزد پروردگار گناهكار است.اما براى امام حسن اين مساله هنوز مطرح نيست.براى امام حسن حد اكثر اين مطرح است كه اگر اينها بيايند،بعد از اين چنين خواهند كرد.اينكه‏«اگر بيايند بعد از اين چنين مى‏كنند»غير از اين است كه يك كارى كرده‏اند و ما الآن سند و حجتى درمقابل اينها بالفعل داريم.

اين است كه مى‏گويند صلح امام حسن زمينه را براى قيام امام حسين فراهم كرد.لازم بود كه امام حسن يك مدتى كناره‏گيرى كند تا ماهيت امويها كه بر مردم مخفى و مستور بود آشكار شود تا قيامى كه بناست‏بعد انجام گيرد،از نظر تاريخ قيام موجهى باشد.پس از همين قرارداد صلح كه بعد معلوم شد معاويه پايبند اين مواد نيست،عده‏اى از شيعيان آمدند به امام حسن عرض كردند:ديگر الآن اين قرارداد صلح كان لم يكن است-و راست هم مى‏گفتند زيرا معاويه آن را نقض كرد-و بنا بر اين شما بياييد قيام كنيد.فرمود:نه،قيام براى بعد از معاويه،يعنى كمى بيش از اين بايد به اينها مهلت داد تا وضع خودشان را خوب روشن كنند،آن وقت وقت قيام است.معنى اين جمله اين است كه اگر امام حسن تا بعد از معاويه زنده مى‏بود و در همان موقعى قرار مى‏گرفت كه امام حسين قرار گرفت،قطعا قيام مى‏كرد.

بنا بر اين از نظر هر سه عاملى كه انگيزه‏هاى صحيح و مشروع و جدى قيام امام حسين بود،وضع امام حسن با وضع امام حسين كاملا متفاوت و متغاير بود.از او تقاضاى بيعت مى‏كردند و از اين بيعت نمى‏خواستند.(خود بيعت كردن يك مساله‏اى است.)براى امام حسين از ناحيه مردم كوفه اتمام حجتى شده بود و مردم مى‏گفتند كوفه ديگر بعد از بيست‏سال بيدار شده است،كوفه بعد از يست‏سال معاويه غير از كوفه قبل از بيست‏سال است،اينها ديگر قدرشناس على شده‏اند،قدرشناس امام حسن شده‏اند،قدرشناس امام حسين شده‏اند،نام امام حسين كه در ميان مردم كوفه برده مى‏شود اشك مى‏ريزند،ديگر درختها ميوه داده‏اند و زمينها سرسبز شده است،بيا كه آمادگى كامل است.اين دعوتها براى امام حسين اتمام حجت‏بود.براى امام حسن بر عكس بود،هر كس وضع كوفه را مشاهده مى‏كرد مى‏ديد كوفه هيچ آمادگى ندارد.مساله سوم مساله فساد عملى حكومت است.(فساد حاكم را عرض نمى‏كنم،فساد حاكم يك مطلب است،فساد عمل حكومت مطلب ديگرى است.)معاويه هنوز در زمان امام حسن دست‏به كار نشده است تا ماهيتش آشكار گردد و تحت عنوان امر به معروف و نهى از منكر زمينه‏اى[براى قيام موجود]باشد يا به اصطلاح تكليفى بالفعل به وجود آيد،ولى در زمان امام حسين صد در صد اينچنين بود.

مواد قرارداد

حال من مقدارى از مواد قرارداد را برايتان مى‏خوانم تا ببينيد وضع قرارداد چگونه بوده است.مواد قرارداد را به اين شكل نوشته‏اند:

1.«حكومت‏به معاويه واگذار مى‏شود (21) بدين شرط كه به كتاب خدا و سنت پيغمبر و سيره خلفاى شايسته عمل كند.»

[در اينجا لازم است مطلبى را عرض كنم:]امير المؤمنين يك منطقى دارد و آن منطق اين است كه مى‏گويد:به خاطر اينكه خودم خليفه باشم يا ديگرى،با اينكه خلافت‏حق من است قيام نمى‏كنم،آن وظيفه مردم است.من آن وقت قيام مى‏كنم كه آن كسى كه خلافت را بر عهده گرفته است كارها را از مجرا خارج كرده باشد.در نهج البلاغه است:«و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة‏» (22) يعنى مادامى كه ظلم فقط بر شخص من است كه حق مرا از من گرفته‏اند و منهاى اين ساير كارها در مجراى خودش است،من تسليمم،من آن وقت قيام مى‏كنم كه كارهاى مسلمين از مجرا خارج شده باشد.

اين ماده قرارداد اين است[و در واقع]امام حسن اينچنين قرارداد مى‏بندد:مادامى كه ظلم فقط به من است و مرا از حق خودم محروم كرده‏اند ولى آن غاصب متعهد است كه امور مسلمين را در مجراى صحيح اداره كند،من به اين شرط حاضرم كنار بروم.

2.«پس از معاويه حكومت متعلق به حسن است و اگر براى او حادثه‏اى پيش آمد متعلق به حسين.»اين جمله مفهومش اين است كه اين صلح يك مدت موقتى دارد،نه اينكه[امام حسن]گفت ديگر ما گذشتيم و رفتيم،اين تو و اين خلافت،تا هر وقت هر كار مى‏خواهى بكن،نه،«تا معاويه هست‏»،اين صلح تا زمان معاويه است،شامل بعد از زمان معاويه نمى‏شود،پس معاويه حق ندارد براى بعد از زمان خودش توطئه‏اى بچيند:«و معاويه حق ندارد كسى را به جانشينى خود انتخاب كند.»

3.معاويه در شام لعن و ناسزاى به امير المؤمنين را رسم كرده بود.اين را در متن صلحنامه قيد كردند كه بايد اين عمل زشت موقوف باشد:«معاويه بايد ناسزا به امير المؤمنين و لعنت‏بر او را در نمازها ترك كند و على را جز به نيكى ياد ننمايد»كه اين را هم معاويه تعهد و امضا كرد.اينها روى على تبليغ مى‏كردند،مى‏گفتند على را ما به اين دليل لعنت مى‏كنيم كه-العياذ بالله-او از دين اسلام خارج شده بود.آدمى كه اينجا امضا مى‏دهد،لا اقل اين مقدار اتمام حجت‏بر او شده كه تو اگر على را يك آدمى مى‏خوانى كه واقعا مستحق لعن است پس چرا متعهد مى‏شوى كه او را جز به نيكى ياد نكنى،و اگر مستحق لعن نيست و آن طور كه متعهد شده‏اى درست است پس چرا اين طور عمل مى‏كنى؟!كه بعد، اين را هم زير پا گذاشت و تا نود سال اين كار ادامه پيدا كرد.

4.«بيت المال كوفه كه موجودى آن پنج ميليون درهم است مستثنى است و«تسليم حكومت‏»شامل آن نمى‏شود و معاويه بايد هر سالى دو ميليون درهم براى حسن بفرستد.»اين قيد را كرده بودند براى همين كه مى‏خواستند نياز شيعيان را از دستگاه حكومت معاويه رفع كنند كه اينها مجبور نباشند و بدانند اگر نيازى داشته باشند مى‏شود خود امام حسن و امام حسين مرتفع كنند.«و بنى‏هاشم را از بخششها و هديه‏ها بر بنى اميه امتياز دهد و يك ميليون درهم در ميان بازماندگان شهدايى كه در كنار امير المؤمنين در جنگهاى جمل و صفين كشته شده‏اند تقسيم كند و اينها همه بايد از محل خراج‏«دارابجرد»تاديه شود.»دارابجرد در اطراف شيراز است كه خراج و ماليات اين نقطه را به بنى هاشم اختصاص دادند.

5.«مردم در هر گوشه از زمينهاى خدا(شام يا عراق يا يمن و يا حجاز)بايد در امن و امان باشند و سياهپوست و سرخپوست از امنيت‏برخوردار باشند و معاويه بايد لغزشهاى آنان را ناديده بگيرد. »مقصود كينه‏توزى‏هايى است كه به گذشته مربوط مى‏شود،چون اينها اغلب كسانى بوده‏اند كه در گذشته با معاويه در صفين جنگيده‏اند.«و هيچ كس را بر خطاهاى گذشته‏اش مؤاخذه نكند و مردم عراق را به كينه‏هاى گذشته نگيرد.اصحاب على در هر نقطه‏اى كه هستند در امن و امان باشند و كسى از شيعيان على مورد آزار واقع نشود و ياران على بر جان و مال و ناموس و فرزندانشان بيمناك نباشند و كسى ايشان را تعقيب نكند و صدمه‏اى بر آنان وارد نسازد و حق هر حقدارى بدو برسد و هر آنچه در دست اصحاب على است از آنان باز گرفته نشود.به قصد جان حسن بن على و برادرش حسين و هيچيك از اهل بيت رسول خدا توطئه‏اى در نهان و آشكار چيده نشود.»اين مواد،مخصوصا ماده 5 و ماده‏3 كه مساله لعن امير المؤمنين است،اگر چه از همان شرط اول تامين شده(زيرا وقتى كه او متعهد مى‏شود كه به كتاب خدا و سنت پيغمبر و سيره خلفاى راشدين!650 عمل كند،طبعا اينها را در آن مستتر است)ولى معذلك اينها را كه مى‏دانستند مورد توجه خاص معاويه است و بر خلاف عمل مى‏كند،براى اينكه بعدها هيچ گونه تاويل و توجيهى در خصوص اين كارها به كار نبرد،به طور خصوصى در مواد قرارداد گنجاندند.«و در هيچيك از آفاق عالم اسلام ارعاب و تهديدى نسبت‏به آنان انجام نگيرد.»خواستند نشان بدهند كه ما از حالا به روش تو بدبين هستيم.

اينها بود مجموع مواد اين قرارداد.معاويه نماينده‏اى داشت‏به نام عبد الله بن عامر.او را با نامه‏اى كه زير آن را امضا كرده بود فرستاد نزد امام حسن و گفت:شرايط همه همان است كه تو مى‏گويى،هرچه تو در آن صلحنامه بگنجانى من آن را قبول دارم.امام حسن هم اين شرايط را در صلحنامه گنجانيد.بعد هم معاويه با قسمهاى خيلى زيادى كه من خدا و پيغمبر را ضامن قرار مى‏دهم،اگر چنين نكنم چنان،اگر چنين نكنم چنان،همه اين شرايط را گفت و اين قرارداد را امضا كردند.

بنا بر اين به نظر نمى‏رسد كه در صلح امام حسن،در آن شرايطى كه امام حسن مى‏زيست ايرادى باشد، و مقايسه كردن ميان صلح امام حسن در مسند خلافت‏با قيام امام حسين به عنوان يك معترض،با اينهمه اختلافات ديگرى كه عرض كردم،مقايسه صحيحى نيست،يعنى به نظر اين جور مى‏رسد كه اگر امام حسن در آن وقت نبود و بعد از شهادت امير المؤمنين امام حسن خليفه شده بود،قرارداد صلح امضا مى‏كرد،و اگر امام حسن تا بعد از معاويه زنده بود،مثل امام حسين قيام مى‏كرد،چون شرايط مختلف بوده است.

پرسش و پاسخ

-اگر امير المؤمنين به جاى امام حسن مى‏بود آيا صلح مى‏كرد يا نه؟حضرت على مى‏فرمود:من حاضر نيستم يك روز حكومت معاويه را تحمل كنم.چگونه امام حسن راضى به حكومت معاويه شد؟

استاد:اين سؤال را كه اگر حضرت امير درجاى حضرت امام حسن بود صلح مى‏كرد يا نه،به اين شكل نمى‏شود جواب داد،بله،اگر شرايط حضرت على مثل شرايط حضرت امام حسن مى‏بود صلح مى‏كرد، اگر بيم كشته شدنش در مسند خلافت مى‏رفت.ولى مى‏دانيم كه شرايط حضرت امير با شرايط امام حسن خيلى متفاوت بود،يعنى اين نابسامانيها در اواخر دوره حضرت امير پيدا شد و لهذا جنگ صفين هم جنگى بود كه در حال پيشرفت‏بود و اگر خوارج از داخل انشعاب نمى‏كردند مسلم امير المؤمنين پيروز شده بود.در اين جهت‏بحثى نيست.و اما اينكه شما فرموديد چرا امير المؤمنين حاضر نيست‏يك روز حكومت معاويه را قبول كند ولى امام حسن حاضر مى‏شود؟شما ايندو را با همديگر مخلوط مى‏كنيد.حضرت امير حاضر نيست‏يك روز معاويه به عنوان نايب او و به عنوان منصوب از قبل او حكومت كند،ولى امام حسن كه نمى‏خواهد معاويه را نايب و جانشين خود قرار!652 دهد،بلكه مى‏خواهد خود كنار برود.صلح امام حسن كنار رفتن است نه متعهد بودن.در متن اين قرارداد هيچ اسمى از خلافت‏برده نشده،اسمى از امير المؤمنين برده نشده،اسمى از جانشين پيغمبر برده نشده، سخن اين است كه ما كنار مى‏رويم،كار به عهده او،ولى به شرط آنكه اين كه شخصا صلاحيت ندارد،كار را درست انجام دهد و متعهد شده كه درست عمل كند.پس ايندو خيلى تفاوت دارد.امير المؤمنين گفت:من حاضر نيستم يك روز كسى مثل معاويه از طرف من نايب من در جايى باشد.امام حسن هم حاضر به چنين چيزى نبود،و شرايط صلح نيز شامل چنين چيزى نيست.

-آيا امير المؤمنين راجع به چگونگى برخورد با معاويه،وصيتى به امام حسن كرده بودند؟

استاد:يادم نمى‏آيد كه تا به حال برخورد كرده باشم در وصيتهاى حضرت امير كه چيزى راجع به اين جهت گفته باشند،ولى ظاهرا وضع روشن بوده،اگر در متن تاريخ هم نمانده باشد وضع روشن بوده است.امير المؤمنين خودش تا آخر طرفدار جنگ با معاويه بود و حتى همان اواخر هم كه وضع امير المؤمنين نا بسامان بود،باز چيزى كه امير المؤمنين را ناراحت مى‏داشت وضع معاويه بود و معتقد بود كه بايد با معاويه جنگيد تا او را از ميان برد.شهادت امير المؤمنين مانع جنگ جديد با معاويه شد.آن خطبه معروفى كه در نهج البلاغه است كه حضرت مردم را دعوت به جهاد كرد و بعد،از اصحاب باوفايش كه در صفين كشته شدند ياد كرد و فرمود:«اين اخوانى الذين ركبوا الطريق و مضوا على الحق، اين عمار و اين ابن التيهان و اين ذو الشهادتين؟» (23) و بعد گريست،اين خطابه را در نماز جمعه خواند، مردم را دعوت كرد كه حركت كنند،و نوشته‏اند هنوز جمعه ديگر نرسيده بود كه ضربت‏خورد و شهيد شد.امام حسن هم در ابتدا تصميم به جنگيدن با معاويه داشت،ولى آنچه كه از اصحابش ظهور و بروز كرد از عدم آمادگى و اختلافات داخلى،تصميم امام حسن را از جنگ منصرف به صلح كرد،يعنى امام حسن ديد اين جنگيدن يك جنگيدن افتضاح آميزى است،با اين مردم جنگيدن افتضاح و رسوايى است.در«ساباط‏»اصحاب خودش آمدند با نيزه به پاى او زدند.

يكى از امتيازات بزرگ جريان امام حسين اين است كه امام حسين يك هسته نيرومند ايمانى به وجود آورد كه اينها در مقابل هر چه شدايد بود مقاومت كردند.تاريخ مى‏نويسد كه يك نفر از اينها به لشكر دشمن رفته باشد،ولى تاريخ مى‏نويسد كه عده زيادى از لشكر دشمن در همان وقايع عاشورا به اينها ملحق شدند،يعنى در اصحاب امام حسين كسى نبود كه ضعف نشان دهد مگر يك نفر(يا دو نفر)به نام ضحاك بن عبد الله مشرقى كه از اول آمد به امام حسين گفت:من با شما مى‏آيم ولى يك شرطى با شما دارم و آن اين است كه تا وقتى كه احتمال بدهم وجود من به حال شما مفيد است هستم،ولى از آن ساعتى كه بدانم ديگر ذره‏اى به حال شما نمى‏توانم مفيد باشم مرخص شوم.با اين شرط حاضر شد، امام هم قبول كرد.آمد و تا روز عاشورا و تا آن لحظات آخر بود،بعد آمد نزد امام و گفت:من طبق شرطى كه كردم الآن ديگر مى‏توانم بروم،چون حس مى‏كنم كه ديگر وجود من براى شما هيچ فايده‏اى ندارد.فرمود:مى‏خواهى بروى برو.يك اسب بسيار دونده عالى داشت،سوار اين اسب شد و چند شلاق محكم به آن زد كه اسب را به اصطلاح اجير و آماده كرده باشد.اطراف محاصره بود.نقطه‏اى را در نظر گرفت.يكمرتبه به قلب لشكر دشمن زد ولى نه به قصد محاربه،به قصد اينكه لشكر را بشكافد و فرار كند.زد و خارج شد.عده‏اى تعقيبش كردند.نزديك بود گرفتار شود.اتفاقا در ميان تعقيب كنندگان شخصى بود كه از آشنايان او بود،گفت:كارى به او نداشته باشيد،او كه نمى‏خواهد بجنگد،مى‏خواهد فرار كند.رهايش كردند،رفت.ولى غير از اين،هيچ كس ضعف نشان نداد.اما اصحاب امام حسن ضعف و رسوايى نشان دادند.[اگر حضرت صلح نمى‏كرد]يك كشته شدنى بود براى امام حسن مقرون به رسوايى از طرف اصحاب خودش.پس اينها با همديگر تفاوت دارد.

غرض اين است كه امير المؤمنين باز هم تصميم به جنگ داشت و امام حسن هم در ابتدا تصميم به جنگ داشت ولى امورى كه از مردم كوفه ظهور و بروز كرد مانع شد كه امام به جنگ ادامه دهد.حتى امام لشكرش را به همان مقدار كمى هم كه آمدند،بيرون از شهر زد،گفت:برويد در نخيله كوفه.خودش هم خطبه خواند،مردم را دعوت كرد،و وقتى هم كه خطبه خواند يك نفر جواب مثبت نداد تا عدى بن حاتم بلند شد و مردم را ملامت كرد و بعد گفت:من خودم كه راه افتادم،و خودش راه افتاد.يك هزار نفرى هم داشت.بعد ديگران راه افتادند و بعد خود امام حسن راه افتاد رفت‏به نخيله كوفه.ده روز آنجا بود.فقط چهار هزار نفر جمع شدند.بار دوم حضرت آمد مردم را بسيج كرد.اين بار جمعيت زياد آمدند، ولى باز هم همان جا ضعف نشان دادند.به يك عده از رؤسايشان پول دادند،شب فرار كردند و رفتند، يك عده به شكل ديگر و يك عده به شكل ديگر.حضرت ديد زمينه ديگر زمينه جنگيدن افتخار آميز نيست.

-اينكه فرموديد اگر امام حسن صلح نمى‏كرد تاريخ او را ملامت مى‏كرد كه چرا با اينكه مى‏توانستى شرايط خود را در صلحنامه بگنجانى اين كار را نكردى،درست‏به نظر نمى‏رسد،زيرا مردم فرستادن كاغذ سفيد امضا براى امام حسن را يك نيرنگ تلقى مى‏كردند،چرا كه اين كار بدين معنى است كه تو هرچه مى‏خواهى بنويس،من كه حرفهاى تو را قبول ندارم.معاويه را مردم در زمان حضرت امير شناخته بودند...

استاد:اتفاقا در آن سفيد امضا معاويه مى‏توانست نيرنگ ديگرى به كار ببرد و آن اين است كه ببيند شرايطى كه امام حسن مى‏نويسد يك شرايط اسلامى است‏يا شرايط غير اسلامى.چون معاويه از نظر وضع و موقعيت‏خودش-از نظر واقعيت هم همين طور-مى‏خواست روشن شود كه امام حسن چه مى‏خواهد(هم امام حسن مى‏خواست اين كار بشود و هم معاويه)،آيا شرايط او به نفع خودش است‏يا به نفع مسلمين؟ما ديديم همه شرايط به نفع مسلمين بود و غير از اين،امام حسن نه مى‏توانست‏بكند و نه مى‏كرد.شما مى‏گوييد كه مردم اين را نيرنگ تلقى مى‏كردند.اتفاقا مردم مى‏گفتند چه آدم خوبى است! [و به امام حسن مى‏گفتند]حرفهايت را بزن،ببينيم آخر تو چه مى‏خواهى؟آيا حرفت فقط اين است كه من بايد خليفه باشم يا حرف ديگرى دارى؟اگر حرف ديگرى دارى،اين كه حاضر است كه واقعا مسلمين را به سعادت برساند.

شما بعد فرموديد كه معاويه را مردم در زمان حضرت امير شناخته بودند.اتفاقا قضيه اين طور است كه مردم معاويه را بد آدمى شناخته بودند و خوب حاكمى،و اينكه مردم كوفه سست‏شدند يكى به همين خاطر بود،مى‏گفتند درست است كه معاويه آدم بدى است ولى با رعيت‏خيلى خوب است،ببين با شاميها چگونه رفتار مى‏كند!چقدر شاميها از او راضى هستند!آنهايى كه معاويه را شناخته بودند به اين صورت شناخته بودند كه درست است كه آدم بدى است اما حاكم خوبى است،اگر او حاكم شود هيچ فرقى ميان مردم كوفه و غير كوفه نخواهد گذاشت.مخصوصا معروف شده بود به حلم و بردبارى.معاويه يك حلم سياسى‏اى داشت و مورخين به او عيب گرفته‏اند كه نتوانست‏حلم سياسى خود را در مورد كوفه عملى كند،و اگر مى‏كرد از نظر معنوى هم پيروز مى‏شد.معاويه معروف بود به حلم سياسى.مردم مى‏رفتند به او فحش مى‏دادند،مى‏خنديد و در آخر پول مى‏داد و آنها را جلب مى‏كرد.مى‏گفتند براى حكومت‏بهتر از اين ديگر نمى‏شود پيدا كرد،حالا آدم بدى است آدم بدى باشد.امام حسن هم بر همين اساس[تصميم به صلح گرفت،و گويى به مردم مى‏گفت]بسيار خوب،ما اين آدم بد را آورديم كه كارها را خوب انجام دهد،حال ببينيد آن طور كه شما انتظار داريد كه اين آدم بد كارها را خوب انجام دهد انجام خواهد داد يا انجام نخواهد داد.هرگز معاويه به عنوان يك حاكم جائر شناخته نشده بود،به عنوان يك مرد جاه طلب شناخته شده بود نه بيش از آن.معاويه را واقعا دوران صلح امام حسن شناساند از نظر اينكه چگونه حاكمى است.

-آيا امام حسين هم صلحنامه را امضا كرده‏اند يا خير؟و آيا ايشان به صلح امام حسن اعتراضى داشته‏اند يا خير؟

استاد:من جايى نديده‏ام كه امام حسين هم صلحنامه را امضا كرده باشد،از باب اينكه ضرورتى نداشته كه امام حسين امضا كند،چون امام حسين آن وقت‏به عنوان يك نفر تابع بود و تسليم امام حسن،و هر چه كه امام حسن مى‏كرد آن را قبول داشت و متعهد بود.حتى يك عده‏اى كه با صلح امام حسن مخالف بودند آمدند نزد امام حسين كه ما اين صلح را قبول نداريم،آيا بياييم با تو بيعت كنيم؟فرمود: نه،هر چه برادرم حسن كرده من تابع همان هستم.از نظر تاريخ،مسلم اين است كه امام حسين صد در صد تابع امام حسن بود (24) ،يعنى كوچكترين ابراز مخالفتى از امام حسين نسبت‏به اين صلح ابراز نشده، و ديده نشده كه جايى اعتراض كند كه من با اين صلح موافق نيستم و بعد كه ببيند امام حسن مصمم به صلح است تسليم شود،نه،هيچ اعتراضى از او ديده نشده است.

پى‏نوشتها

1- در زمان خود امام حسن برخى اعتراض مى‏كردند،و در زمان ائمه بعد نيز اين مساله مورد سؤال بوده است.

2- حج/39.

3- صلح به معنى اعم،يعنى ترك جنگ.

4- احتجاج طبرسى،ج 1/ص‏107.

5- نهج البلاغه صبحى صالح،خطبه 74.

6- شايد حتى غير بالغ هم جايز است كه در اين جهاد شركت كند.

7- مسالك الافهام،ج 1/ص‏116.

8- [اشاره به آن داستان است كه به حاجى كلباسى گفتند فلان خانه را نيمه شب دزد زده است،گفت: پس آن دزد كى نماز شبش را خوانده است؟!]

9- حجرات/9.

10- اين طور نيست كه جنگ واجب است و صلح هميشه حرام.نه،صلح جايز است و بلكه شهيد مى‏گويد اين‏«جايز»كه اينجا مى‏گويند نه معنايش اين است كه اگر هم نكرديد نكرديد،جايز است‏يعنى حرام نيست،كه در بعضى موارد واجب مى‏شود.

11- در قديم قدرت بر اساس كميت محاسبه مى‏شد،ولى امروز قدرت بر اساس عدد محاسبه نمى‏شود، بر اساسهاى ديگر است.

12- «ويح‏»همان‏«واى‏»است كه ما مى‏گوييم اما«واى‏»در حال خوش و بش.در عربى يك‏«ويل‏»داريم و يك‏«ويح‏».ما در فارسى كلمه‏اى به جاى‏«ويح‏»نداريم.وقتى مى‏گويند«ويلك‏»اين در مقام تندى و شدت است،وقتى مى‏گويند«ويحك‏»اين در مقام خوش و بش و مهربانى است.

13- بقره/190.

14- انفال/61.

15- نساء/128.

16- حالا من كارى ندارم كه در اين جهت تفاوتى هست كه امام حسين معترض بر حق بود و امام حسن امام بر حق و معترض معترض باطل،وضع را از نظر اجتماعى عرض مى‏كنم.

17- كه بحق هم شورش كرده بودند،يعنى اعتراضهايشان همه بجا بود(سنيها هم،اكنون قبول دارند كه معترضين به عثمان اعتراضهايشان بجا بود)و لهذا على عليه السلام در دوره خلافتش هم اينها را گرامى مى‏داشت.در ميان معترضين و قتله عثمان افرادى مثل محمد بن ابى بكر و مالك اشتر بودند،و اينها بعدها از خواص و از خصيصين امير المؤمنين شدند چنانكه قبل از آن هم بودند.

18- نهج البلاغه صبحى صالح،خطبه 240.

19- تاريخ طبرى،ج‏7/ص 300.

20- قيد كردند كه معاويه هيچ گاه توقع نداشته باشد كه امام حسن او را«يا امير المؤمنين‏»خطاب كند.

21- تعبير اينجا«حكومت‏»است كه اين،تعبير فارسى آن است ولى عبارت عربى‏«تسليم امر»است،يعنى كار به او واگذار مى‏شود.

22- نهج البلاغه صبحى صالح،خطبه 74.

23- نهج البلاغه صبحى صالح،خطبه 182.

24- از نظر تاريخ عرض مى‏كنيم و الا از نظر امامت كه ما نمى‏توانيم تفكيك كنيم.

مجموع آثار جلد شانزدهم صفحه 621

استاد شهيد مرتضى مطهرى