صلح امام حسن عليه السلام
كلياتى در مساله جنگ و صلح از نظر فقه اسلامى
بسم الله الرحمن الرحيم
مساله صلح امام حسن،هم در قديم مورد سؤال و پرسش بوده (1) و هم در زمانهاى بعد،و بالخصوص در
زمان ما بيشتر اين مساله مورد سؤال و پرسش است كه چگونه شد امام حسن عليه السلام با معاويه
صلح كرد؟مخصوصا كه مقايسهاى به عمل مىآيد ميان صلح امام حسن با معاويه و جنگيدن امام
حسين با يزيد و تسليم نشدن او به يزيد و ابن زياد.به نظر مىرسد براى كسانى كه زياد در عمق مطلب
دقت نمىكنند اين دو روش متناقض است،و لهذا برخى گفتهاند اساسا امام حسن و امام حسين دو
روحيه مختلف داشتهاند و امام حسن طبعا و جنسا صلح طلب بود بر خلاف امام حسين كه مردى
شورشى و جنگى بود.بحث ما اين است كه آيا اينكه امام حسن قرارداد صلح با معاويه امضا كرد و امام
حسين به هيچ وجه حاضر به صلح و تسليم نشد،ناشى از دو روحيه مختلف است كه اگر فرض كنيم در
موقع امام حسن امام حسين قرار گرفته بود و به جاى امام حسن امام حسين مىبود،سرنوشت چيز
ديگرى مىبود و امام حسين تا قطره آخر خونش مىجنگيد،و همين طور اگر در كربلا به جاى امام
حسين امام حسن مىبود جنگى واقع نمىشد و مطلب به شكلى خاتمه مىيافت؟يا اين مربوط به
شرايط مختلف است،شرايط در زمان امام حسن يك جور ايجاب مىكرد و در زمان امام حسين جور
ديگرى.براى اينكه راجع به شرايط مختلف بحث كنيم بايد مبحثى را مطرح نماييم،و معمولا كسانى
كه بحث كردهاند وارد همين مبحثشدهاند كه شرايط زمان امام حسن با شرايط زمان امام حسين
اختلاف داشت و واقعا مصلحت انديشى در زمان امام حسن با شرايط زمان امام حسين اختلاف داشت
و واقعا مصلحت انديشى در زمان امام حسن آنچنان ايجاب مىكرد و مصلحت انديشى در زمان امام
حسين اينچنين.البته ما هم اين مطلب را قبول داريم و بعد هم روى آن بحث مىكنيم ولى قبل از آنكه
اين مطلب را بحث كنيم يك بحث اساسى راجع به دستور اسلام در موضوع جهاد لازم است،چون هر
دو بر مىگردد به مساله جهاد:امام حسن متاركه كرد و صلح نمود و امام حسين متاركه نكرد و صلح
ننمود و جنگيد.پس ما كليات اسلام در باب جهاد را بيان مىكنيم-كه نديدهايم كسانى كه در باب صلح
امام حسن بحث كردهاند اين جهات را وارد شده باشند-بعد وارد اين مساله مىشويم كه صلح امام
حسن روى چه حسابى بوده و جنگ امام حسين روى چه حسابى؟
پيغمبر اكرم و صلح
و بعد خواهيم ديد كه اين اساسا اختصاص به صلح امام حسن ندارد،خود پيغمبر اكرم در سالهاى اول
بعثت تا آخر مدتى كه در مكه بودند و نيز ظاهرا تا سال دوم ورود به مدينه،روششان در مقابل
مشركين روش مسالمت است،هر چه از ناحيه مشركين آزار و رنج و ناراحتى مىبينند و حتى بسيارى
از مسلمين در زير شكنجه مىميرند و مسلمين اجازه مىخواهند كه با اينها وارد جنگ بشوند و
مىگويند ديگر بالاتر از اين چيزى نيست،از اين بدتر مىخواهد وضع ما چه بشود،به آنها اجازه
نمىدهد و حد اكثر به آنان اجازه مهاجرت مىدهد كه از حجاز به حبشه مهاجرت مىكنند.ولى وقتى
كه پيغمبر اكرم از مكه مهاجرت مىكنند،و به مدينه مىروند،در آنجا آيه نازل مىشود: اذن للذين
يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله على نصرهم لقدير (2) خلاصه اجازه داده شد به اين كسانى كه تحتشكنجه
و ظلم قرار گرفتهاند كه بجنگند.
آيا اسلام دين جنگ استيا دين صلح؟اگر دين صلح است،تا آخر بايد آن روش را ادامه مىدادند و
مىگفتند اساسا جنگ كار دين نيست،كار دين فقط دعوت است،تا هر جا كه پيش رفت رفت،هر جا هم
نرفت نرفت،و اگر اسلام دين جنگ است پس چرا در سيزده سال مكه به هيچ وجه اجازه ندادند كه
مسلمين حتى از خودشان دفاع كنند،دفاع خونين،يا اينكه نه،اسلام،هم دين صلح (3) است و هم دين
جنگ،در يك شرايطى نبايد جنگيد و در يك شرايطى بايد جنگيد.باز ما حضرت رسول را مىبينيم كه
در همان دوره مدينه هم در يك مواقعى با مشركين يا با يهود و نصارى مىجنگد و در يك مواقع ديگر
حتى با مشركين قرارداد صلح مىبندد،همچنانكه در حديبيه با همين مشركين مكه كه الد الخصام
پيغمبر بودند و از همه دشمنهاى پيغمبر سر سختتر بودند،عليرغم تمايل تقريبا عموم اصحابش
قرارداد صلح امضا كرد.باز در مدينه مىبينيم پيغمبر با يهوديان مدينه قرارداد عدم تعرض امضا
مىكند.اين حساب چه حسابى است؟
على عليه السلام و صلح
همچنين ما مىبينيم امير المؤمنين در يك جا مىجنگد،در جاى ديگر نمىجنگد.بعد از پيغمبر اكرم
كه مساله خلافت پيش مىآيد و خلافت را ديگران مىگيرند و مىبرند،على در آنجا نمىجنگد،دستبه
شمشير نمىزند و مىگويد من مامور هستم كه نجنگم و نبايد بجنگم،و هر مقدار هم كه از ديگران
خشونت مىبيند،نرمش نشان مىدهد،به طورى كه يك وقت تقريبا مورد سؤال و اعتراض حضرت
زهرا قرار گرفت كه فرمود:«ما لك يا ابن ابى طالب اشتملتشملة الجنين و قعدت حجرة الظنين»(4)
پسر ابو طالب!چرا مثل جنين در رحم،دست و پايت را جمع كرده و همين جور يك گوشه نشستهاى،و
مثل اشخاصى كه متهم هستند و خجالت مىكشند از خانه بيرون بروند در خانه نشستهاى؟تو همان
مردى هستى كه در ميدانهاى جنگ شيران از جلوى تو فرار مىكردند،حالا اين شغالها بر تو مسلط
شدهاند؟!چرا؟كه بعد حضرت توضيح مىدهد كه آنجا وظيفه من آن بوده،اكنون وظيفه من اين است.
بيست و پنجسال مىگذرد و در تمام اين بيست و پنجسال على يك مرد به اصطلاح صلح جو و مسالمت
طلب است.آن وقتى كه مردم عليه عثمان شورش مىكنند(همان شورشى كه بالاخره منجر به قتل
عثمان شد)على خودش جزء شورشيان نيست،جزء طرفداران هم نيست،ميانجى است ميان شورشيان
و عثمان،و كوشش مىكند كه بلكه قضايا به جايى بينجامد كه از طرفى تقاضاهاى شورشيان-كه
تقاضاهايى عادلانه بود راجع به شكايتى كه از حكام عثمان داشتند و مظالمى كه آنها ايجاد كرده
بودند-برآورده شود و از طرف ديگر عثمان كشته نشود.اين در نهج البلاغه است و تاريخ هم به طور
قطع و مسلم همين را مىگويد.به عثمان مىفرمود:من مىترسم بر اينكه تو آن پيشواى مقتول اين
امتباشى،و اگر تو كشته شوى باب قتل بر اين امتباز خواهد شد،فتنهاى در ميان مسلمين پيدا
مىشود كه هرگز خاموش نشود.
پس على حتى در اواخر عهد عثمان-كه بدترين دورههاى زمان عثمان بود-نيز ميانجى واقع مىشود
ميان شورشيان و عثمان.در ابتداى خلافت عثمان هم وقتى كه آن نيرنگ عبد الرحمن بن عوف طى
شد كه در آخر فقط دو نفر از شش نفر به عنوان كانديدا او نامزد باقى ماندند:على عليه السلام و عثمان،
[روش حضرت از همين قبيل بود.قضيه از اين قرار بود كه عمر شورايى مركب از شش نفر را مامور
انتخاب جانشين خود كرد.در اين شورا ابتدا]سه نفر كنار رفتند،يكى به نفع حضرت امير و از زبير بود،
يكى به نفع عثمان و او طلحه بود،و يكى به نفع عبد الرحمن و او سعد وقاص بود.سه نفر باقى ماندند.
عبد الرحمن گفت من هم داوطلب نيستم.باقى ماند دو نفر،و راى شد راى عبد الرحمن.عبد الرحمن
به هر كس راى بدهد او چهار راى دارد(چون خودش دو راى داشت،هر يك از آندو هم دو راى داشتند)
و طبق آن شورا خليفه است.اول آمد نزد حضرت امير و گفت:من حاضرم با تو بيعت كنم به شرط عمل
به كتاب خدا و سنت پيغمبر و سيره شيخين.فرمود:من با تو بيعت مىكنم به شرط عمل به كتاب خدا
و سنت پيغمبر و آنچه خودم درك مىكنم.بعد رفت نزد عثمان و گفت:من با تو بيعت مىكنم به شرط
عمل به كتاب خدا و سنت پيغمبر و سيره شيخين.گفت:بسيار خوب،قبول مىكنم،در صورتى كه
عثمان از سيره شيخين هم منحرف شد.به هر حال،در آنجا آمدند به حضرت اعتراض كردند كه چرا
اين طور شد؟حال كه اينها چنين كارى كردند تو چه مىكنى؟(در نهج البلاغه است) فرمود:«و الله
لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصة» (5) مادامى كه ستم بر شخص من
است ولى كار مسلمين بر محور و مدار خودش مىچرخد و آن كسى كه به جاى من هست اگر چه به نا
حق آمده اما كارها را عجالتا درست مىچرخاند،من تسليمم و مخالفتى نمىكنم.
بعد از عثمان و در زمان معاويه،مردم مىآيند با حضرت بيعت مىكنند.آنجا ديگر امير المؤمنين با
متمردين يعنى ناكثين و قاسطين و مارقين،اصحاب جمل و اصحاب صفين و اصحاب نهروان مىجنگد
و جنگ خونين راه مىاندازد.همچنين بعد از جنگ صفين،در قضيه طغيان خوارج و نيرنگ عمرو
عاص و معاويه كه قرآنها را سر نيزه كردند و گفتند بياييم قرآن را ميان خودمان داور قرار بدهيم،و
عدهاى گفتند راست مىگويد،و در سپاه امير المؤمنين انشعاب پديد آمد و ديگر جايى براى امير
المؤمنين باقى نماند،با اينكه مايل نبود،تسليم شد و بالاخره حكميت را پذيرفت.اين هم خودش كارى
نظير صلح بود،يعنى گفتحكمها بروند مطابق قرآن و مطابق دستور اسلام حكومت كنند،منتها عمرو
عاص قضيه را به شكلى در آورد كه حتى براى خود معاويه هم ديگر ارزش نداشت،يعنى قضيه را به
شكل حقه بازى تمام كرد،ابو موسى را فريب داد اما فريبش به شكلى نبود كه نتيجهاش اين باشد كه
على خلع بشود و معاويه بماند بلكه به شكلى بود كه همه فهميدند كه اساسا اينها با همديگر توافق
نكردهاند و يكى از ايندو سر ديگرى كلاه گذاشته است،چون يكى مىگويد من هر دو نفر را خلع كردم و
ديگرى مىگويد در يكى راست گفت و در ديگرى دروغ گفت،آن يكى را من قبول ندارم،و هنوز از منبر
پايين نيامده،خودشان با همديگر جنگشان در گرفت و فحش و فضاحت كه تو چرا كلاه سر من
گذاشتى؟و معلوم شد كه قضيه پوچ است.
به هر حال،قضيه حكميت هم همين طور است.چرا على و لو اينكه خوارج هم بر او فشار آوردند حاضر
به حكميتشد و جنگ را ادامه نداد؟حد اكثر اين بود كه كشته مىشد،همين طور كه پسرش امام
حسين كشته شد،چنانكه مىگوييم چرا پيغمبر در ابتدا نجنگيد؟حد اكثر اين بود كه كشته بشود،
همين طور كه امام حسين كشته شد.چرا در حديبيه صلح كرد؟حد اكثر اين بود كه كشته بشود،
همين طور كه امام حسين كشته شد.يا مىگوييم چرا امير المؤمنين در ابتداى بعد از پيغمبر نجنگيد؟
حد اكثر اين بود كه كشته بشود،بسيار خوب،مثل امام حسين كشته مىشد.همچنين چرا تسليم
حكميتشد؟حد اكثر اين بود كه كشته مىشد،بسيار خوب،مثل امام حسين كشته مىشد.آيا اين
سخن درست استيا نه؟بعد هم مىآييم به زمان امام حسن و صلح امام حسن.ائمه ديگرى هم كه
تقريبا همهشان در حالى شبيه حال صلح امام حسن زندگى مىكردند.اين است كه مساله تنها مساله
صلح امام حسن و جنگ امام حسين نيست،مساله را بايد كلىتر بحث كرد.من قسمتهايى از«كتاب
جهاد»فقه را براى شما مىخوانم تا يك كلياتى به دست آيد.بعد،از اين كليات وارد جزئيات مىشويم.
موارد جهاد در فقه شيعه
مىدانيم كه در دين اسلام جهاد هست.جهاد در چند مورد است.يك مورد،جهاد ابتدايى است،يعنى
جهاد بر مبناى اينكه اگر ديگران[غير مسلمان باشند و]مخصوصا اگر مشرك باشند،اسلام اجازه
مىدهد كه مسلمين و لو اينكه سابقه عداوت و دشمنى هم با آنها نداشته باشند به آنها حمله كنند
براى از بين بردن شرك.شرط اين نوع جهاد اين است كه افراد مجاهد بايد بالغ و عاقل و آزاد باشند،و
انحصارا بر مردها واجب است نه بر زنها.و در اين نوع جهاد است كه اذن امام يا منصوب خاص امام
شرط است.از نظر فقه شيعه اين نوع جهاد جز در زمان حضور امام يا كسى كه شخصا از ناحيه امام
منصوب شده باشد جايز نيست،يعنى از نظر فقه شيعه الآن يك نفر حاكم شرعى هم مجاز نيست كه
دستبه اينچنين جنگ ابتدايى بزند.
مورد دوم جهاد آن جايى است كه حوزه اسلام مورد حمله دشمن قرار گرفته،يعنى جنبه دفاع دارد،به
اين معنا كه دشمن يا قصد دارد بر بلاد اسلامى استيلا پيدا كند و همه يا قسمتى از سرزمينهاى
اسلامى را اشغال كند،يا قصد استيلاى بر زمينها را ندارد،قصد استيلاى بر افراد را دارد و مىخواهد
بيايد يك عده افراد را اسير كند و ببرد،يا حمله كرده و مىخواهد اموال مسلمين را به شكلى بربايد(يا
به شكل شبيخون زدن يا به شكلى كه امروز مىآيند منابع و معادن و غيره را مىبرند كه به زور
مىخواهند بگيرند و ببرند)و يا مىخواهد به حريم و حرم مسلمين،به نواميس!625 مسلمين،به اولاد
و ذريه مسلمين تجاوز كند.بالاخره اگر چيزى از مال يا جان يا سرزمين و يا امورى كه براى مسلمين
محترم است مورد حمله دشمن قرار گيرد،در اينجا بر عموم مسلمين اعم از زن و مرد و آزاد و غير آزاد
واجب است كه در اين جهاد شركت كنند (6) ،و در اين جهاد اذن امام يا منصوب از ناحيه امام شرط
نيست.
آنچه كه عرض مىكنم عين عبارت فقهاست،عبارت محقق و شهيد ثانى است كه من دارم براى شما
ترجمهاش را مىگويم.
محقق كتابى دارد به نام«شرايع»كه از متون مسلمه فقه شيعه است و شهيد ثانى آن را شرح كرده به
نام«مسالك الافهام»كه بسيار شرح خوبى است،و شهيد ثانى هم از اكابر و بزرگان تقريبا درجه اول
فقهاى شيعه است.
در اين مورد مىگويند كه اجازه امام شرط نيست.تقريبا نظير همين وضعى كه الآن بالفعل اسرائيل به
وجود آورده كه سرزمين مسلمين را اشغال كرده است.در اينجا بر مسلمين اعم از زن و مرد،آزاد و غير
آزاد،و دور و نزديك واجب است كه در اين جهاد كه اسمش دفاع استشركت كنند،و هيچ موقوف به
اذن امام نيست.
عرض كرديم«اعم از دور و نزديك».مىگويند:«و لا يختص بمن قصدوه من المسلمين بل يجب على من
علم بالحال النهوض اذا لم يعلم قدرة المقصودين على المقاومة» (7) .مىگويد:[اين جهاد]اختصاص ندارد
به افرادى كه خود آنها مورد تجاوز قرار گرفتهاند(سرزمينشان،مالشان،جانشان،ناموسشان)بلكه بر هر
مسلمانى كه اطلاع پيدا كند واجب است مگر اينكه بداند كه آنها خودشان كافى هستند،خودشان دفاع
مىكنند،يعنى قدرت دشمن ضعيف است و قدرت آنها قوى است و نيازى ندارند،و الا اگر بداند نياز به
وجود او هست واجب است،و هر چه كه نزديكتر به آنها باشند واجبتر استيعنى وجوب مؤكد مىشود.
نوع سوم هم نظير جهاد است ولى جهاد عمومى نيست،جهاد خصوصى است و احكامش با جهادهاى
عمومى فرق مىكند.جهاد عمومى يك احكام خاصى دارد،از جمله اينكه هر كس كه در اين جهاد كشته
شود شهيد است و غسل ندارد.كسى كه در جهاد رسمى كشته مىشود او را با همان لباس و بدون غسل
با همان خونها دفن مىكنند.
خون،شهيدان را ز آب اولىتر است
اين گنه از صد ثواب اولىتر است
قسم سوم را هم اصطلاحا«جهاد»مىگويند اما جهادى كه همه احكامش مثل جهاد نيست،اجرش مثل
اجر جهاد است،فردش شهيد است،و آن اين است كه اگر فردى در قلمرو اسلام نباشد،در قلمرو كفار
باشد و آن محيطى كه او در قلمرو آن است مورد هجوم يك دسته ديگر از كفار قرار بگيرد به طورى كه
خطر تلف شدن او نيز كه در ميان آنهاست وجود داشته باشد(مثلا فردى در فرانسه است،بين المال و
فرانسه جنگ در مىگيرد)،يك آدمى كه اساسا جزء آنها نيست در اينجا چه وظيفهاى دارد؟وظيفه دارد
كه جان خودش را به هر شكل هستحفظ كند،و اگر بداند كه حفظ جانش موقوف به اين است كه عملا
بايد وارد جنگ شود و اگر نشود جانش در خطر است،نه براى همدردى با آن محيطى كه در آنجا
هستبلكه براى حفظ جان خودش بايد بجنگد،و اگر كشته شد اجرش مانند اجر شهيد است.كما اينكه
موارد ديگرى هم داريم كه در اسلام اينها را نيز شهيد و مانند مجاهد مىنامند اگر چه حكم شهيد را
ندارند در اينكه با همان لباسشان و بدون غسل دفنشان كنند و بعضى احكام ديگر.از جمله اين موارد
اين است كه كسى مورد حمله دشمن قرار بگيرد كه قصد جانش يا قصد مالش و يا قصد ناموسش را
دارد،و لو اينكه آن دشمن مسلمان باشد.مثلا انسان در خانه خودش خوابيده،يك دزد(حتى دزدى كه
مسلمان است و ممكن است از آن دزدهاى-به قول حاجى كلباسى-نماز شب خوان هم باشد (8) ،ولى به
هر حال دزد است)آمده و حمله كرده به اين خانه و مىخواهد مال او را ببرد.آيا در اينجا انسان مىتواند
از مال خودش دفاع كند؟بله.مىگوييد احتمال كشته شدن هم هست.و لو انسان صدى ده احتمال
بدهد،حفظ جان در صدى ده احتمال هم واجب است.اما در اينجا چون مقام دفاع از مال است،تا
حدودى صدى پنجاه هم مىتواند جلو برود.اما اگر خطر غير مال مثل ناموس يا جان در كار باشد،با
صد در صد يقين به اينكه كشته مىشود هم بايد قيام كند،بايد دفاع كند،بايد بجنگد و نبايد بگويد
خوب،او قصد كشتن مرا دارد،من چكار بكنم؟
نه،او قصد كشتن دارد،بر تو واجب است كه او را قبلا بكشى،يعنى بايد مقاوم باشى نه اينكه بگويى او كه
مىخواهد بكشد،من ديگر چرا دستبه كارى بزنم،من چرا شركت كنم؟!
قتال اهل بغى
سه مورد را عرض كرديم.دو مورد ديگر هم داريم.يك مورد را اصطلاحا مىگويند«قتال اهل بغى».
مقصود اين است:اگر در ميان مسلمين جنگ داخلى در بگيرد و يك طايفه بخواهد نسبتبه طايفه
ديگر زور بگويد،اينجا وظيفه ساير مسلمين در درجه اول اين است كه ميان اينها صلح بر قرار كنند،
ميانجى بشوند،كوشش كنند كه اينها با يكديگر صلح كنند،و اگر ديدند يك طرف سركشى مىكند و
به هيچ وجه حاضر نيست صلح كند بر آنها واجب مىشود كه به نفع آن فئه مظلوم عليه آن فئه سركش
وارد جنگ بشوند.اين نص آيه قرآن است:
و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما على الاخرى فقاتلوا التى تبغى
حتى تفىء الى امر الله. (9) قهرا يكى از مواردش آن جايى است كه مردمى بر امام عادل زمان خودشان
خروج كنند.چون او امام عادل و بحق است و اين عليه او قيام كرده،فرض اين است كه حق با اوست نه با
اين،پس بايد كه له او و عليه اين وارد جنگ شد.
يكى ديگر از موارد-ديگر كه در آن تا اندازهاى ميان فقها اختلاف است-مساله قيام خونين براى امر به
معروف و نهى از منكر است.آن هم يك مرحله و يك مرتبه است.
صلح در فقه شيعه
يك مساله ديگر هم در كتاب«جهاد»مطرح است و آن مساله صلح است كه در اصطلاح فقها آن
را«هدنه»يا«مهادنه»مىگويند.مهادنه يعنى مصالحه،و هدنه يعنى صلح.معنى اين صلح چيست؟همان
پيمان عدم تعرض،پيمان نجنگيدن و پيمان-به اصطلاح امروز-همزيستى مسالمتآميز با يكديگر.
اينجا هم من عبارت محقق در شرايع را مىخوانم:«المهادنة و هى المعاقدة على ترك الحرب مدة
معينة».مىگويد:مهادنه يا صلح عبارت است از پيمان بر نجنگيدن و با سلم با يكديگر زيستن اما به اين
شرط كه مدتش معين باشد.در فقه اين مساله مطرح است كه اگر طرف فى حد ذاته قابل جنگيدن
است[يعنى]مشرك است،مىتوان با او پيمان صلح بست ولى نمىتوان پيمان صلح را براى يك مدت
مجهول بست و گفت«عجالتا».نه،«عجالتا»درست نيست،مدتش بايد معين و مشخص باشد،مثلا براى
شش ماه،يك سال،ده سال يا بيشتر،چنانكه پيغمبر اكرم در حديبيه براى مدت ده سال پيمان صلح
بست.«و هى جايزة اذا تضمنت مصلحة للمسلمين».مىگويد:صلح جايز است اگر متضمن مصلحت
مسلمين باشد (10) .اگر مسلمين مصلحتببينند فعلا صلح بكنند جايز است و حرام نيست.ولى عرض
كرديم كه اگر در موردى است كه بايد جنگيد(مثلا گفتيم يكى از موارد،آن است كه سرزمين مسلمين
مورد حمله دشمن قرار بگيرد)اين،يك واجبى است كه به هر حال بايد اين سرزمين را آزاد كرد و بايد
جنگيد و آزاد كرد.حال اگر مصلحت ايجاب كند كه با همان دشمن اشغالگر يك صلحى را امضا كنند،
امضا بكنند يا نكنند؟مىگويد اگر مصلحت ايجاب مىكند،بكنند اما نه براى مدت نامحدود بلكه براى
يك مدت معين،چون نمىتواند براى مدت نامحدود اشغال سرزمين مسلمين از طرف دشمن
مصلحتباشد.اگر مصلحتباشد،معنايش ترك مخاصمه استبراى مدت معين.
حال چطور مىشود كه مصلحت مسلمين ايجاب كند صلح را؟مىگويند:«اما لقلتهم عن المقاومة»[يا به
خاطر اينكه]اينها كمترند،يعنى قدرتشان كمتر است (11) ،وقتى قدرت ندارند و جنگشان هم براى يك
هدف معينى است،پس بايد فعلا صبر كنند تا مدتى كه كسب قدرت كنند.«او لما يحصل به
الاستظهار»يا ترك مخاصمه مىكنند براى اينكه در مدت ترك مخاصمه كسب نيرو كنند،يعنى
نقشهاى استبراى جلب يك پشتيبانى.«او لرجاء الدخول فى الاسلام مع التربص»يا در اين صلح اميد
اين باشد كه طرف وارد اسلام شود.اين فرض در جايى است كه طرف كافر است،يعنى ما صلح مىكنيم
و اين جور فكر مىكنيم:در اين مدت صلح طرف را از نظر روحى مغلوب خواهيم كرد همچنانكه در
صلح حديبيه همين طور بود،كه بعد عرض مىكنم.«و متى ارتفعت ذلك و كان فى المسلمين قوة على
الخصم لم يجز»هر وقت كه اين جهات منتفى شد،ادامه دادن صلح جايز نيست.
اين هم بحثى بود راجع به مساله صلح و به اصطلاح«مهادنه».ديديم كه از نظر فقه اسلام صلح در يك
شرايط خاصى جايز است،حال صلح چه به معنى اين باشد كه يك قراردادى امضا شود و چه به معنى
ترك جنگ باشد.چون اينجا دو مطلب داريم:يك وقت ما مىگوييم«صلح»و معنايش اين است كه يك
قرارداد صلحى بسته شود.اين،آن جايى است كه دو نيرو در مقابل يكديگر قرار مىگيرند و حاضر
مىشوند كه يك قرار داد صلحى را امضا كنند،آن طور كه پيغمبر كرد و حتى آن طور كه امام حسن
كرد،و يك وقت مىگوييم«صلح»و مقصود همان راه مسالمت و نجنگيدن است.گفتهاند يك وقت ما
مىبينيم كه نمىتوانيم مقاومت كنيم و خلاصه جنگيدن ما فايدهاى ندارد،پس نمىجنگيم.صدر اسلام
را اين طور بايد توجيه كرد.در صدر اسلام مسلمين قليل و اندك بودند و اگر مىخواستند آن
قتبجنگند ريشهشان از بيخ كنده مىشد و اصلا اثرى از خودشان و از كارشان باقى نمىماند.گفتيم
ممكن استيا مصلحت اين باشد كه در اين خلالها پشتيبانها و پشتيبانيهايى جلب كنند،و يا مصلحت
اين باشد كه در اين بينها تاثير معنوى روى طرف بگذارند.اينجا بايد صلح حديبيه پيغمبر اكرم را شرح
بدهم كه بر همين مبناست،كما اينكه صلح امام حسن هم بيشتر از همين جا سرچشمه مىگيرد.
صلح حديبيه
پيغمبر اكرم در زمان خودشان صلحى كردند كه اسباب تعجب و بلكه اسباب ناراحتى اصحابشان شد،
ولى بعد از يكى دو سال تصديق كردند كه كار پيغمبر درستبود.سال ششم هجرى است،بعد از آن
است كه جنگ بدر،آن جنگ خونين،به آن شكل واقع شده و قريش بزرگترين كينهها را با پيغمبر پيدا
كردهاند،و بعد از آن است كه جنگ احد پيش آمده و قريش تا اندازهاى از پيغمبر انتقام گرفتهاند و باز!
630 مسلمين نسبتبه آنها كينه بسيار شديدى دارند و به هر حال از نظر قريش دشمنترين
دشمنانشان پيغمبر و از نظر مسلمين هم دشمنترين دشمنانشان قريش است.مه ذى القعده پيش
آمد كه به اصطلاح ماه حرام بود.در ماه حرام سنت جاهليت نيز اين بود كه اسلحه به زمين گذاشته
مىشد و نمىجنگيدند.دشمنهاى خونى در غير ماه حرام اگر به يكديگر مىرسيدند البته همديگر را
قتل عام مىكردند ولى در ماه حرام به احترام اين ماه اقدامى نمىكردند.پيغمبر خواست از همين
سنت جاهليت در ماه حرام استفاده كند و برود وارد مكه شود و در مكه عمرهاى بجا آورد و برگردد.هيچ
قصدى غير از اين نداشت.اعلام كرد و با هفتصد نفر(و به قول ديگر با هزار و چهار صد نفر)از اصحابش
وعده ديگرى حركت كرد،ولى از همان مدينه كه خارج شدند محرم شدند،چون حجشان حج قران بود
كه سوق هدى مىكردند يعنى قربانى را پيش از خودشان حركت مىدادند و علامتخاصى هم روى
شانه قربانى قرار مىدادند،مثلا روى شانه قربانى كفش مىانداختند-كه از قديم معمول بود-كه هر
كسى مىبيند بفهمد كه اين حيوان قربانى است.دستور داد كه اينها-كه هفتصد نفر بودند-هفتاد شتر
به علامت قربانى در جلوى قافله حركت دهند كه هر كسى كه از دور مىبيند بفهمد كه ما حاجى
هستيم نه افراد جنگى.زى و همه چيز زى حجاج بود.
از آنجا كه كار،مخفيانه نبود و علنى بود،قبلا خبر به قريش رسيده بود.پيغمبر در نزديكيهاى مكه
اطلاع يافت كه قريش،زن و مرد و كوچك و بزرگ،از مكه بيرون آمده و گفتهاند:به خدا قسم كه ما
اجازه نخواهيم داد كه محمد وارد مكه شود.با اينكه ماه ماه حرام بود،اينها گفتند ما در اين ماه حرام
مىجنگيم.از نظر قانون جاهليت هم كار قريش بر خلاف سنت جاهليتبود.پيغمبر تا نزديك اردوگاه
قريش رفت و در آنجا دستور داد كه پايين آمدند.مرتب رسولها و پيام رسانها از دو طرف مبادله
مىشدند.ابتدا از طرف قريش چندين نفر به ترتيب آمدند كه تو چه مىخواهى و براى چه آمدهاى؟
پيغمبر فرمود:من حاجى هستم و براى حج آمدهام،كارى ندارم،حجم را انجام مىدهم،بر مىگردم و
مىروم.هر كس هم كه مىآمد،وضع اينها را كه مىديد مىرفتبه قريش مىگفت:مطمئن باشيد كه
پيغمبر قصد جنگ ندارد.ولى آنها قبول نكردند و مسلمين(خود پيغمبر اكرم هم)چنين تصميم
گرفتند كه ما وارد مكه مىشويم و لو اينكه منجر به جنگيدن شود،ما كه نمىخواهيم!631 بجنگيم،اگر
آنها با ما جنگيدند،با آنها مىجنگيم.«بيعت الرضوان»در آنجا صورت گرفت،[اصحاب]مجددا با پيغمبر
بيعت كردند براى همين امر.تا اينكه نمايندهاى از طرف قريش آمد و گفت كه ما حاضريم با شما قرار
داد ببنديم.پيغمبر فرمود:من هم حاضرم.پيغامهايى كه پيغمبر مىداد پيغامهاى مسالمت آميزى بود.
به چند نفر از اين پيام رسانها فرمود:«ويح قريش (12) اكلتهم الحرب»واى به حال قريش!جنگ اينها را
تمام كرد.اينها از من چه مىخواهند؟مرا وابگذارند با ديگر مردم،يا من از بين مىروم،در اين صورت
آنچه آنها مىخواهند به دست ديگران انجام شده،و يا من بر ديگران پيروز مىشوم كه باز به نفع
اينهاست.زيرا من يكى از قريش هستم،باز افتخارى براى اينهاست.فايده نكرد.گفتند قرارداد صلح
مىبنديم.مردى به نام سهيل بن عمرو را فرستادند و قرارداد صلح بستند كه پيغمبر امسال برگردد و
سال آينده حق دارد بيايد اينجا و سه روز در مكه بماند،عمل عمرهاش را انجام دهد و باز گردد.ساير
موادى كه در صلحنامه گنجاندند يك موادى بود كه به ظاهر همه بر ضرر مسلمين بود،از جمله اينكه:
بعد از اين اگر يكى از قريش بيايد به مسلمين ملحق شود قريش حق داشته باشد بيايند او را ببرند،ولى
اگر يكى از مسلمين فرار كند و به قريش ملحق شود مسلمين چنين حقى نداشته باشند،و بعضى مواد
ديگر كه مواد بسيار سنگينى بود.ولى در مقابل،مسلمانها در مكه آزادى داشته باشند و تحت فشار قرار
نگيرند.تمام همت پيغمبر متوجه همين يك كلمه بود.همه شرايط سنگين آنها را قبول كرد به خاطر
همين يك كلمه.قرارداد را امضا كردند.
مسلمين ناراحتبودند،مىگفتند:يا رسول الله!اين براى ما ننگ است،ما تا نزديك مكه آمدهايم،از
اينجا برگرديم؟!آيا چنين كارى درست است؟!خير،ما حتما مىرويم.پيغمبر فرمود:خير،قرارداد همين
است و ما آن را امضا مىكنيم.سپس پيغمبر دستور داد قربانيها را همان جا قربانى كردند و بعد فرمود
بياييد سر مرا بتراشيد،و سرش را تراشيد به علامتخروج از احرام.ابتدا مسلمين نمىخواستند اين
كار را بكنند ولى بعد خودشان اين كار را كردند اما با ناراحتى زياد،و آن كه از همه بيشتر اظهار
ناراحتى مىكرد عمر بن خطاب بود،آمد نزد ابو بكر و گفت:مگراين پيغمبر نيست؟گفت:آرى.مگر ما
مسلمين نيستيم؟مگر اينها مشركين نيستند؟آرى.پس اين وضع چيست؟!پيغمبر قبلا در عالم رؤيا
ديده بود كه با مسلمانها وارد مكه مىشوند و مكه را فتح مىكنند،و اين رؤيا را براى مسلمين نقل كرده
بود.آمدند گفتند:مگر شما خواب نديده بوديد كه ما وارد مكه مىشويم؟فرمود:آرى.پس چطور شد؟
چرا اين خوابت تعبير نشد؟فرمود:من كه در خواب نديدم و به شما هم نگفتم كه امسال وارد مكه
مىشويم،من خواب ديدم و خواب من هم راست است و ما هم وارد مكه خواهيم شد.گفتند:پس اين
چه قراردادى است كه اگر از آنها يك نفر بيايد ميان ما آنها اجازه داشته باشند او را ببرند،اما اگر از ما
كسى برود ميان آنها ما نتوانيم او را بياوريم؟فرمود:اگر از ما كسى بخواهد برود ميان آنها،او يك
مسلمانى است كه مرتد شده و به درد ما نمىخورد.مسلمانى كه مرتد شده،برود،ما اصلا دنبالش
نمىرويم.و اگر از آنها كسى مسلمان شود و بيايد نزد ما،ما به او مىگوييم برو،فعلا شما مسلمين در مكه
به همان حالت استضعاف بسر ببريد،خداوند يك راهى براى شما باز خواهد كرد.
به شرايط خيلى عجيبى تن داد.همين سهيل بن عمرو يك پسر داشت كه مسلمان و در جيش مسلمين
بود.اين قرارداد را كه امضا كردند،پسر ديگرش دوان دوان از قريش فرار كرد و آمد نزد مسلمين.تا آمد،
سهيل گفت قرارداد امضا شده،من بايد او را برگردانم.پيغمبر هم به او-كه اسمش ابو جندل بود-فرمود:
برو،خداوند براى شما مستضعفين هم راهى باز مىكند.اين بيچاره مضطرب شده بود،داد مىكشيد و
مىگفت:مسلمين!اجازه ندهيد مرا ببرند ميان كفار كه مرا از دينم بر گردانند.مسلمين هم عجيب
ناراحتبودند و مىگفتند:يا رسول الله!اجازه بده اين يكى را ديگر ما نگذاريم ببرند.فرمود:نه،همين
يكى هم برود.نشانى به همان نشانى كه همينكه اين قرارداد صلح را بستند و بعد مسلمين آزادى پيدا
كردند و آزادانه مىتوانستند اسلام را تبليغ كنند،در مدت يك سال يا كمتر،از قريش آن اندازه مسلمان
شد كه در تمام آن مدت بيستسال مسلمان نشده بود.بعد هم اوضاع آنچنان به نفع مسلمين چرخيد
كه مواد قرارداد خود به خود از طرف خود قريش از بين رفت و يك شور عملى و معنوى در مكه پديد
آمد.
داستان شيرينى نقل كردهاند كه مردى از مسلمين به نام ابو بصير-كه در مكه بود و مرد بسيار شجاع
و قويى هم بود-فرار كرد آمد به مدينه.قريش طبق قراردادخودشان دو نفر فرستادند كه بيايند او را
برگردانند.آمدند گفتند ما طبق قرارداد بايد اين را ببريم.حضرت فرمود:بله همين طور است.هر چه
اين مرد گفت:يا رسول الله!اجازه ندهيد مرا ببرند،اينها در آنجا مرا از دينم بر مىگردانند،فرمود:نه،ما
قرارداد داريم و در دين ما نيست كه بر خلاف قرارداد خودمان عمل كنيم،طبق قرارداد تو برو،خداوند
هم يك گشايشى به تو خواهد داد.رفت.او را تقريبا در يك حالت تحت الحفظ مىبردند.او غير مسلح بود
و آنها مسلح بودند.رسيدند به ذو الحليفه،تقريبا همين محل مسجد الشجره كه احرام مىبندند و تا
مدينه هفت كيلومتر است.در سايهاى استراحت كرده بودند.يكى از آندو شمشيرش در دستش بود.اين
مرد به او گفت:اين شمشير تو خيلى شمشير خوبى است،بده من ببينم.گفت:بگير.تا گرفت،زد او را
كشت.تا او را كشت،نفر ديگر فرار كرد و مثل برق خودش را به مدينه رساند.تا آمد،پيغمبر فرمود:مثل
اينكه خبر تازهاى است![گفت]بله،رفيق شما رفيق مرا كشت.طولى نكشيد كه ابو بصير آمد.گفت:يا
رسول الله!تو به قراردادت عمل كردى.قرارداد شما اين بود كه اگر كسى از آنها فرار كرد تو او را تسليم
كنى،و تو تسليم كردى.پس كارى به كار من نداشته باشيد.بلند شد رفت در كنار درياى احمر،نقطهاى
را پيدا كرد و آنجا را مركز قرار داد.مسلمينى كه در مكه تحت زجر و شكنجه بودند،همينكه اطلاع پيدا
كردند كه پيغمبر كسى را جوار نمىدهد ولى او رفته در ساحل دريا و آنجا نقطهاى را مركز قرار داده،
يكى يكى رفتند آنجا.كم كم هفتاد نفر شدند و خودشان قدرتى تشكيل دادند.قريش ديگر
نمىتوانستند رفت و آمد كنند.خودشان به پيغمبر نوشتند كه يا رسول الله!ما از خير اينها گذشتيم،
خواهش مىكنيم به آنها بنويسيد كه بيايند مدينه و مزاحم ما نباشند،ما از اين ماده قرار داد خودمان
صرف نظر كرديم،و به همين شكل صرف نظر كردند.
به هر حال اين قرار داد صلح براى همين خصوصيتبود كه زمينه روحى مردم براى عمليات بعدى
فراهمتر بشود،و همين طور هم شد.عرض كردم مسلمين بعد از آن در مكه آزادى پيدا كردند،و بعد از
اين آزادى بود كه مردم دسته دسته مسلمان مىشدند و آن ممنوعيتها بكلى از ميان برداشته شده بود.
حال وارد شرايط زمان امام حسن و شرايط زمان امام حسين بشويم،ببينيم كه آيا دو جور شرايط بوده
است كه واقعا اگر امام حسن به جاى امام حسين بود كار امام حسين را مىكرد و اگر امام حسين هم
به جاى امام حسن بود كار امام حسن را مىكرد،يا نه؟مسلم همين طور است.فقط نكتهاى عرض بكنم
و آن اينكه اگر كسى بپرسد آيا اسلام دين صلح استيا دين جنگ،ما چه بايد جواب بدهيم؟به قرآن
رجوع مىكنيم.مىبينيم در قرآن،هم دستور جنگ رسيده و هم دستور صلح.آيات زيادى راجع به
جنگ با كفار و مشركين داريم: و قاتلوا فى سبيل الله الذين يقاتلونكم و لا تعتدوا (13) و آيات ديگرى.
همچنين است در باب صلح: و ان جنحوا للسلم فاجنح لها (14) اگر تمايل به سلم و صلح نشان دادند،تو
هم تمايل نشان بده.يك جا مىفرمايد: و الصلح خير (15) و صلح بهتر است.پس اسلام دين كداميك است؟
اسلام نه صلح را به معنى يك اصل ثابت مىپذيرد كه در همه شرايط[بايد]صلح و ترك مخاصمه[حاكم
باشد]و نه در همه شرايط جنگ را مىپذيرد و مىگويد همه جا جنگ.صلح و جنگ در همه جا تابع
شرايط است،يعنى تابع آن اثرى است كه از آن گرفته مىشود.مسلمين چه در زمان پيغمبر،چه در زمان
حضرت امير،چه در زمان امام حسن و امام حسين،چه در زمان ائمه ديگر و چه در زمان ما،در همه جا
بايد دنبال هدف خودشان باشند،هدفشان اسلام و حقوق مسلمين است،بايد ببينند كه در مجموع
شرايط و اوضاع حاضر اگر با مبارزه و مقاتله بهتر به هدفشان مىرسند آن راه را پيش بگيرند و اگر
احيانا تشخيص مىدهند كه با ترك مخاصمه بهتر به هدفشان مىرسند آن راه را پيش بگيرند.اصلا اين
مساله كه جنگ يا صلح؟هيچ كدامش درست نيست.هر كدام مربوط به شرايط خودش است.
و صلى الله على محمد و آله الطاهرين.
پرسش و پاسخ
-استناد به فقه شيعه در باره اينكه صلح امام حسن مجاز بوده يا مجاز نبوده درست نيست،زيرا پايههاى
فقه شيعه اصلا رويه ائمه است.هميشه در هر موضوعى يك چيزهايى به عنوان اصل قرار داده مىشود،
بعد قضايا مبتنى بر آن اصل گذاشته مىشود.فقه محقق يا ساير علماى شيعى اصلا بنا و بنيادش بر
رويه ائمه است.
استاد:تذكر بسيار مفيد و مناسبى است.درست است،ولى منظور ما اين نبود كه بخواهيم بگوييم امام
حسن در اينجا از فقه شيعه پيروى كردهاند،بلكه منظور ما اين بود كه اين كليات فقهى را كه عرض
مىكنيم ببينيم آيا با منطق منطبق استيا نه.اينكه اين مطلب را طرح كردم اين جور پيش خودم فكر
كردم كه اول قطع نظر از هر بحث ديگرى،ما كليات فقهى را مطرح كنيم و بعد ببينيم اين كليات
فقهى اصلا با منطق جور در مىآيد يا جور در نمىآيد(چون وقتى انسان مساله را به صورت كلى طرح
كند،اين امر كمك مىدهد براى اينكه بتواند به حل مساله در يك مورد بالخصوص نايل بشود،و الا ما
نخواستيم به يك مسائل تعبدى استناد كرده باشيم.به نظر ما آنچه كه ما الآن در فقه مىبينيم،خود
همين مسائل يك مسائل منطقى است، اعم از اينكه آن را از روش ائمه استفاده كرده باشند يا از جاى
ديگر).ببينيم اينكه در مواردى جهاد را مشروع مىدانند،آيا جاى ايراد هست كه چرا در اين موارد جهاد
مشروع استيا نه،و نيز اينكه در مورادى صلح را مشروع مىدانند آيا اين منطقى استيا منطقى نيست.
ما خواستيم اين طور بفهميم كه هم مواردى كه جهاد را مشروع دانستهاند منطقى است و هم مواردى
كه صلح را مشروع دانستهاند.بعد كه اين را از نظر منطق قبول كرديم،آن وقتبرويم دنبال اينكه
ببينيم آيا كار امام حسن جايى بوده كه بايد جهاد كند و صلح كرده،يا كار امام حسين جايى بوده كه
مىبايست صلح كند و جهاد كرده(چون هر دو ستون در اسلام هست:ستون جهاد و ستون صلح)يا
اينكه نه،امام حسن در جايى صلح كرده كه جاى صلح كردن بوده و امام حسين در جايى جهاد كرده كه
جاى جهاد كردن بوده است.همين طور امير المؤمنين و پيغمبر.در مورد آنها كه ديگر قطعى است.
راجع به پيغمبر بالخصوص كه ديگر جاى بحث نيست،زيرا پيغمبر در يك جا صلح كرده و در يك جا
جنگ كرده است.
-آيا در فقه برادران اهل تسنن ما در مورد جهاد اختلافى با فقه شيعه هستيا نه،و اگر هست موارد
اختلاف چيست؟سؤال ديگر اينكه در آنجايى كه شرايط جهاد را فرموديد تسلط به مال و انفس بود به
طور كلى،آيا تسلط فكرى در اينجا مطرح مىشود يا نه؟و در اين صورت نوع جهاد چه خواهد بود؟
استاد:مساله فقه اهل تسنن را بايد مطالعه كنم.نگاه مىكنم و برايتان عرض مىكنم.البته اين قدر
مىدانم كه اجمالا شرايط آنها با شرايط ما زياد فرق ندارد و اگر فرقى هست در ناحيه ما محدوديتهايى
است كه آنها آن محدوديتها را ندارند،از نظر اينكه ما در يك مواردى شرط مىكنيم وجود امام معصوم
يا نايب خاص امام معصوم را كه آنها اين شرايط را ندارند.مساله دومى كه سؤال كرديد مسالهاى نيست
كه در قديم در فقه مطرح شده باشد،چون اصلا پديدهاش پديده جديدى است.اين را بايد تامل كرد كه
روى اصول كلى حكم اين پديده چيست،و خلاصه بايد رويش اجتهاد كرد از نظر قواعد،و الا چنين
مسالهاى در قديم مطرح نبوده است.
شرايط زمان امام حسن عليه السلام و تفاوت آن با شرايط زمان امام حسين عليه السلام
بحث ما درباره صلح امام حسن عليه السلام بود.در جلسه پيش كلياتى در مساله جنگ و صلح از نظر
اسلام و از نظر فقه اسلامى بالخصوص عرض كرديم كه به طور كلى و هم تاريخ اسلام نشان مىدهد كه
براى امام و پيشواى مسلمين در يك شرايط خاصى جايز است و احيانا لازم و واجب است كه قرارداد
صلح امضا كند،همچنانكه پيغمبر اكرم رسما اين كار را در موارد مختلف انجام داد،هم با اهل كتاب در
يك مواقع معينى قرارداد صلح امضا كرد و هم حتى با مشركين قرارداد صلح امضا كرد،و در مواقعى
هم البته مىجنگيد.و بعد،از فقه اسلامى كلياتى ذكر كردم و به اصطلاح استحسان عقلى عرض كرديم
كه اين مطلب معقول نيست كه بگوييم يك دين يا يك سيستم(هر چه مىخواهيد اسمش را بگذاريد)
اگر قانون جنگ را مجاز مىداند،معنايش اين است كه[آن را]در تمام شرايط[لازم مىداند]و در هيچ
شرايطى صلح و به اصطلاح همزيستى يعنى متاركه جنگ را جايز نمىداند،كما اينكه نقطه مقابلش
هم غلط است كه يك كسى بگويد اساسا ما دشمن جنگ هستيم به طور كلى و طرفدار صلح هستيم به
طور كلى.اى بسا جنگها كه مقدمه صلح كاملتر است و اى بسا صلحها كه زمينه را براى يك جنگ
پيروزمندانه،بهتر!638 فراهم مىكند.اينها كلياتى بود كه در جلسه پيش عرض كرديم.بعد قرار شد كه
درباره اين موضوع صحبت كنيم كه وضع زمان امام حسن چه وضعى بود و آن شرايط چه شرايطى بود
كه امام حسن در آن شرايط صلح كرد و در واقع مجبور شد كه صلح كند،و نيز اين شرايط با شرايط
زمان امام حسين چه تفاوتى داشت كه امام حسين حاضر نشد صلح كند.تفاوت خيلى فراوان و زيادى
دارد.حال من جنبههاى مختلفش را برايتان عرض مىكنم،بعد آقايان خودشان قضاوت كنند.
تفاوتهاى شرايط زمان امام حسن عليه السلام و شرايط زمان امام حسين عليه السلام
اولين تفاوت اين است كه امام حسن در مسند خلافتبود و معاويه هم به عنوان يك حاكم(گو اينكه تا
آن وقتخودش خودش را به عنوان خليفه و امير المؤمنين نمىخواند)و به عنوان يك نفر طاغى و
معترض در زمان امير المؤمنين قيام كرد،به عنوان اينكه من خلافت على را قبول ندارم به اين دليل
كه على كشندگان عثمان را كه خليفه بر حق مسلمين بوده پناه داده است و حتى خودش هم در قتل
خليفه مسلمين شركت داشته است،پس على خليفه بر حق مسلمين نيست.معاويه خودش به عنوان
يك نفر معترض و به عنوان يك دسته معترض تحت عنوان مبارزه با حكومتى كه بر حق نيست و
دستش به خون حكومت پيشين آغشته است[قيام كرد].تا آن وقت ادعاى خلافت هم نمىكرد و مردم
نيز او را تحت عنوان«امير المؤمنين»نمىخواندند،همين طور مىگفت كه ما يك مردمى هستيم كه
حاضر نيستيم از آن خلافت پيروى كنيم.امام حسن بعد از امير المؤمنين در مسند خلافت قرار
مىگيرد.معاويه هم روز به روز نيرومندتر مىشود.به علل خاص تاريخى،وضع حكومت امير المؤمنين
در زمان خودش-كه امام حسن هم وارث آن وضع حكومتبود-از نظر داخلى تدريجا ضعيفتر مىشود
به طورى كه نوشتهاند بعد از شهادت امير المؤمنين،به فاصله هجده روز(كه اين هجده روز هم عبارت
است از مدتى كه خبر به سرعتبه شام رسيده و بعد معاويه بسيج عمومى و اعلام آمادگى كرده است)
معاويه حركت مىكند براى فتح عراق.در اينجا وضع امام حسن يك وضع خاصى است،يعنى خليفه
مسلمين است كه يك نيروى طاغى و ياغى عليه او قيام كرده است.كشته شدن امام حسن در اين وضع
يعنى كشته شدن خليفه مسلمين!639 و شكست مركز خلافت.مقاومت امام حسن تا سر حد كشته
شدن نظير مقاومت عثمان بود در زمان خودش،نه نظير مقاومت امام حسين.امام حسين وضعش
وضع يك معترض بود در مقابل حكومت موجود (16) ،اگر كشته مىشد-كه كشته هم شد-كشته شدنش
افتخار آميز بود،همين طور كه افتخار آميز هم شد.اعتراض كرد به وضع موجود و به حكومت موجود و
به شيوع فساد و به اينكه اينها صلاحيت ندارند و در طول بيستسال ثابت كردند كه چه مردمى
هستند،و روى حرف خودش هم آنقدر پافشارى كرد تا كشته شد.اين بود كه قيامش يك قيام افتخار
آميز و مردانه تلقى مىشد و تلقى هم شد.
امام حسن وضعش از اين نظر درست معكوس وضع امام حسين است،يعنى كسى است كه در مسند
خلافت جاى گرفته است،ديگرى معترض به اوست،و اگر كشته مىشد خليفه مسلمين در مسند
خلافت كشته شده بود و اين خودش يك مسالهاى است كه حتى امام حسين هم از مثل اين جور قضيه
احتراز داشت كه كسى در جاى پيغمبر و در مسند خلافت پيغمبر كشته شود.ما مىبينيم كه امام
حسين حاضر نيست كه در مكه كشته شود،چرا؟فرمود:اين احترام مكه است كه از ميان مىرود،به هر
حال مرا مىكشند،چرا مرا در حرم خدا و در خانه خدا بكشند كه هتك حرمتخانه خدا هم شده باشد؟
!اما مىبينيم امير المؤمنين در وقتى كه شورشيان در زمان عثمان شورش مىكنند (17) فوق العاده
كوشش دارد كه خواستههاى آنها انجام شود نه اينكه عثمان كشته شود.(اين در نهج البلاغه هست.)از
عثمان دفاع مىكرد،كه خودش فرمود من اينقدر از عثمان دفاع كردم كه مىترسم گنهكار باشم:
«خشيت ان اكون اثما» (18) .ولى چرا از عثمان دفاع مىكرد؟آيا طرفدار شخص عثمان بود؟نه،آن دفاع
شديدى كه مىكرد،مىگفت من مىترسم كه تو خليفه مقتول باشى.اين براى عالم اسلام ننگ است كه
خليفه مسلمين را در مسند خلافتبكشند، بىاحترامى استبه مسند خلافت.اين بود كه مىگفت اينها
خواستههاى مشروعى دارند،خواستههاى اينها را انجام بده،بگذار اينها برگردند بروند.از طرف ديگر
امير المؤمنين نمىخواستبه شورشيان بگويد كارى نداشته باشيد،حرفهاى حق خودتان را نگوييد،
حالا كه اين سرسختى نشان مىدهد پس شما برويد در خانههايتان بنشينيد كه قهرا دستخليفه بازتر
باشد و بر مظالمش افزوده شود.اين حرف را هم البته نمىزد و نبايد هم مىگفت،اما اين را هم
نمىخواست كه عثمان در مسند خلافت كشته شود،و آخرش هم عليرغم تمايل امير المؤمنين[اين امر
واقع شد].
پس اگر امام حسن مقاومت مىكرد نتيجه نهايىاش-آن طور كه ظواهر تاريخ نشان مىدهد-كشته
شدن بود اما كشته شدن امام و خليفه در مسند خلافت،ولى كشته شدن امام حسين كشته شدن يك
نفر معترض بود.اين يك تفاوت شرايط زمان امام حسن عليه السلام و شرايط زمان امام حسين عليه
السلام.
تفاوت دومى كه در كار بود اين بود كه درست است كه نيروهاى عراق يعنى نيروهاى كوفه ضعيف شده
بود اما اين نه بدان معنى است كه بكلى از ميان رفته بود و اگر معاويه همين طور مىآمد يكجا فتح
مىكرد،بلا تشبيه آن طور كه پيغمبر اكرم مكه را فتح كرد،به آن سادگى و آسانى،با اينكه بسيارى از
اصحاب امام حسن به حضرت خيانت كردند و منافقين زيادى در كوفه پيدا شده بودند و كوفه يك
وضع ناهنجارى پيدا كرده بود كه معلول علل و حوادث تاريخى زيادى بود.
يكى از بلاهاى بزرگى كه در كوفه پيدا شد مساله پيدايش خوارج بود كه خود خوارج را امير المؤمنين
معلول آن فتوحات بىبند و بار مىداند،آن فتوحات پشتسر يكديگر بدون اينكه افراد يك تعليم و
تربيت كافى بشوند،كه در نهج البلاغه هست:مردمى كه تعليم و تربيت نديدهاند،اسلام را نشناختهاند و
به عمق تعليمات اسلام آشنا نيستند آمدهاند در جمع مسلمين،تازه از ديگران هم بيشتر ادعاى
مسلمانى مىكنند.
به هر حال در كوفه يك چند دستگى پيدا شده بود.اين جهت را هم همه اعتراف داريم كه دست كسى
كه پايبند به اصول اخلاق و انسانيت و دين و ايمان نيست،بازتر است از دست كسى كه پايبند اين جور
چيزهاست.معاويه در كوفه يك پايگاه بزرگى درست كرده بود كه با پول ساخته بود.جاسوسهايى كه
مرتب مىفرستاد به كوفه،از طرفى پولهاى فراوانى پخش مىكردند و وجدانهاى افراد را مىخريدند و از
طرف ديگر شايعه پراكنىهاى زياد مىكردند و روحيهها را خراب مىنمودند.اينها همه به جاى خود،در
عين حال اگر امام حسن ايستادگى مىكرد يك لشكر انبوه در مقابل معاويه به وجود مىآورد،لشكرى
كه شايد حد اقل سى چهل هزار نفر باشد،و شايد-آن طور كه در تواريخ نوشتهاند-تا صد هزار هم امام
حسن مىتوانست لشكر فراهم كند كه تا حدى برابرى كند با لشكر جرار صد و پنجاه هزار نفرى
معاويه.نتيجه چه بود؟در صفين،امير المؤمنين-كه در آن وقت نيروى عراق بهتر و بيشتر هم
بود-هجده ماه با معاويه جنگيد،بعد از هجده ماه كه نزديك بود معاويه شكست كامل بخورد،آن نيرنگ
قرآن سر نيزه بلند كردن را اجرا كردند.اگر امام حسن مىجنگيد،يك جنگ چند سالهاى ميان دو
گروه عظيم مسلمين شام و عراق رخ مىداد و چندين ده هزار نفر مردم از دو طرف تلف مىشدند
بدون آنكه يك نتيجه نهايى در كار باشد.احتمال اينكه بر معاويه پيروز مىشدند-آن طور كه شرايط
تاريخ نشان مىدهد-نيست،و احتمال بيشتر اين است كه در نهايت امر شكست از آن امام حسن باشد.
اين چه افتخارى بود براى امام حسن كه بيايد دو سه سال جنگى بكند كه در اين جنگ از دو طرف
چندين ده هزار و شايد متجاوز از صد هزار نفر آدم كشته بشوند و نتيجه نهايىاش يا خستگى دو طرف
باشد كه بروند سر جاى خودشان و يا مغلوبيت امام حسن و كشته شدنش در مسند خلافت؟اما امام
حسين يك جمعيتى دارد كه همه آن هفتاد و دو نفر است.تازه آنها را هم مرخص مىكند،مىگويد
مىخواهيد برويد برويد،من خودم تنها هستم.آنها ايستادگى مىكنند تا كشته مىشوند،يك كشته
شدن صد در صد افتخار آميز.
پس اين دو تفاوت عجالتا در كار هست:يكى اينكه امام حسن در مسند خلافتبود و اگر كشته مىشد،
خليفه در مسند خلافت كشته شده بود،و ديگر اينكه نيروى امام حسن يك نيرويى بود كه كم و بيش با
نيروى معاويه برابرى مىكرد و نتيجه شروع اين جنگ اين بود كه اين جنگ مدتها ادامه پيدا كند و
افراد زيادى از مسلمين كشته شوند بدون اينكه يك نتيجه نهايى صحيحى به دنبال داشته باشد.
عوامل دخيل در قيام امام حسين عليه السلام و مقايسه آن با شرايط زمان امام حسن عليه السلام
امام حسن و امام حسين در ساير شرايط نيز خيلى با يكديگر فرق داشتند.سه عامل اساسى در قيام
امام حسين دخالت داشته است.هر كدام از اين سه عامل را كه ما در نظر بگيريم مىبينيم در زمان
امام حسن به شكل ديگر است.عامل اول كه سبب قيام امام حسين شد اين بود كه حكومتستمكار
وقت از امام حسين بيعت مىخواست:«خذ الحسين بالبيعة اخذا شديدا ليس فيه رخصة»حسين را
بگير براى بيعت،محكم بگير،هيچ گذشت هم نبايد داشته باشى،حتما بايد بيعت كند.از امام حسين
تقاضاى بيعت مىكردند.از نظر اين عامل،امام حسين جوابش فقط اين بود:نه،بيعت نمىكنم،و نكرد.
جوابش منفى بود.امام حسن چطور؟آيا وقتى كه قرار شد با معاويه صلح كند،معاويه از امام حسن
تقاضاى بيعت كرد كه تو بيا با من بيعت كن(بيعتيعنى قبول خلافت)؟نه،بلكه جزء مواد صلح بود كه
تقاضاى بيعت نباشد و ظاهرا احدى از مورخين هم ادعا نكرده است كه امام حسن يا كسى از كسان
امام حسن يعنى امام حسين،برادرها و اصحاب و شيعيان امام حسن آمده باشد با معاويه بيعت كرده
باشد.ابدا صحبتبيعت در ميان نيست.بنا بر اين مساله بيعت-كه يكى از عواملى بود كه امام حسين را
وادار كرد مقاومتشديد بكند-در جريان كار امام حسن نيست.
عامل دوم قيام امام حسين دعوت كوفه بود به عنوان يك شهر آماده.مردم كوفه بعد از اينكه
يستسال حكومت معاويه را چشيدند و زجرهاى زمان معاويه را ديدند و مظالم معاويه را تحمل
كردند واقعا بيتاب شده بودند،كه حتى مىبينيد بعضى معتقدند كه واقعا در كوفه يك زمينه صد در
صد آمادهاى بود و يك جريان غير مترقب اوضاع را دگرگون كرد.مردم كوفه هجده هزار نامه
مىنويسند براى امام حسين و اعلام آمادگى كامل مىكنند.حال كه امام حسين آمد و مردم كوفه
يارى نكردند،البته همه مىگويند پس زمينه كاملا آماده نبوده،ولى از نظر تاريخى اگر امام حسين به
آن نامهها ترتيب اثر نمىداد،مسلم در مقابل تاريخ محكوم بود،مىگفتند يك زمينه بسيار مساعدى را
از دست داد.و حال آنكه در كوفه امام حسن اوضاع درستبر عكس بود،يك كوفه خسته و ناراحتى بود،
يك كوفه متفرق و متشتتى بود،يك كوفهاى بود كه در آن هزار جور اختلاف عقيده پيدا شده بود،
كوفهاى بود كه ما مىبينيم امير المؤمنين در روزهاى آخر خلافتش مكرر از مردم كوفه و از عدم
آمادگىشان شكايت مىكند و همواره مىگويد:خدايا مرا از ميان اين مردم ببر و بر اينها حكومتى
مسلط كن كه شايسته آن هستند تا بعد اينها قدر حكومت مرا بدانند.اينكه عرض مىكنم«كوفه
آماده»يعنى بر امام حسين اتمام حجتى شده بود.نمىخواهم مثل بعضىها بگويم كوفه يك آمادگى
واقعى داشت و امام حسين هم واقعا روى كوفه حساب مىكرد.نه،اتمام حجت عجيبى بر امام حسين
شد كه فرضا هم زمينه آماده نباشد،او نمىتواند آن اتمام حجت را ناديده بگيرد.از نظر امام حسن
چطور؟از نظر امام حسن اتمام حجتبر خلاف شده بود،يعنى مردم كوفه نشان داده بودند كه ما
آمادگى نداريم.آنچنان وضع داخلى كوفه بد بود كه امام حسن خودش از بسيارى از مردم كوفه محترز
بود و وقتى كه بيرون مىآمد-حتى وقتى كه به نماز مىآمد-در زير لباسهاى خود زره مىپوشيد براى
اينكه خوارج و دست پروردههاى معاويه زياد بودند و خطر كشته شدن ايشان وجود داشت،و يك دفعه
حضرت در حال نماز بود كه به طرفش تيراندازى شد ولى چون در زير لباسهايش زره پوشيده بود تير
كارگر نشد،و الا امام را در حال نماز با تير از پا در آورده بودند.
پس،از نظر دعوت مردم كوفه كه بر امام حسين اتمام حجتى بود و چون اتمام حجتبود بايد ترتيب
اثر مىداد،در مورد امام حسن بر عكس،اتمام حجتبر خلاف بوده و مردم كوفه تقريبا عدم آمادگى
شان را اعلام كرده بودند.
عامل سومى كه در قيام امام حسين وجود داشت عامل امر به معروف و نهى از منكر بود،يعنى قطع
نظر از اينكه از امام حسين بيعت مىخواستند و او حاضر نبود بيعت كند،و قطع نظر از اينكه مردم
كوفه از او دعوت كرده بودند و اتمام حجتى بر امام حسين شده بود و او براى اينكه پاسخى به آنها داده
باشد آمادگى خودش را اعلام كرد،قطع نظر از اينها مساله ديگرى وجود داشت كه امام حسين تحت
آن عنوان قيام كرد،يعنى اگر از او تقاضاى بيعت هم نمىكردند باز قيام مىكرد و اگر مردم كوفه هم
دعوت نمىكردند باز قيام مىنمود.آن مساله چه بود؟مساله امر به معروف و نهى از منكر،مساله اينكه
معاويه از روزى كه به خلافت رسيده است(در مدت اين بيستسال)هر چه عمل كرده استبر خلاف
اسلام عمل كرده است،اين حاكم جائر و جابر است،جور و عدوانش را همه مردم ديدند و مىبينند،
احكام اسلام را تغيير داده است،بيت المال مسلمين را حيف و ميل مىكند،خونهاى محترم را ريخته
است،چنين كرده،چنان كرده،حالا هم بزرگترين گناه را مرتكب شده است و آن اينكه بعد از خودش
پسر شرابخوار قمار باز سگباز خودش را[به عنوان ولايتعهد]تعيين كرده و به زور سر جاى خودش
نشانده است.بر ما لازم است كه به اينها اعتراض كنيم،چون پيغمبر فرمود:
«من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله،ناكثا عهده،مخالفا لسنة رسول الله،يعمل فى عباد الله بالاثم
و العدوان،فلم يغير عليه بفعل و لا قول،كان حقا على الله ان يدخله مدخله.الا و ان هؤلاء قد لزموا طاعة
الشيطان...»(19)
اگر كسى حاكم ستمگرى را به اين وضع و آن وضع و با اين نشانيها ببيند و اعتراض نكند به عملش يا
گفتهاش،آنچنان مرتكب گناه شده است كه سزاوار استخدا او را به همان عذابى معذب كند كه آن
حكمران جائر را معذب مىكند.اما در زمان معاويه در اينكه مطلب بالقوه همين طور بود بحثى نيست.
براى خود امام حسن كه مساله محل ترديد نبود كه معاويه چه ماهيتى دارد.ولى معاويه در زمان على
عليه السلام معترض بوده است كه من فقط مىخواهم خونخواهى عثمان را بكنم،و حال مىگويد من
حاضرم به كتاب خدا و به سنت پيغمبر و به سيره خلفاى راشدين صد در صد عمل كنم،براى خودم
جانشين معين نمىكنم،بعد از من خلافت مال حسن بن على است و حتى بعد از او مال حسين بن
على است(يعنى به حق آنها اعتراف مىكند)،فقط آنها تسليم امر كنند(كلمهاى هم كه در ماده قرارداده
بوده كلمه«تسليم امر»است)يعنى كار را به من واگذار كنند،همين مقدار،امام حسن عجالتا كنار برود،
كار را به من واگذار كنند و من با اين شرايط عمل مىكنم.ورقه سفيد امضا فرستاد،يعنى زير كاغذى را
امضا كرد،گفت هر شرطى كه حسن بن على خودش مايل است در اينجا بنويسد من قبول مىكنم،من
بيش از اين نمىخواهم كه من زمامدار باشم و الا من به تمام مقررات اسلامى صد در صد عمل مىكنم.
تا آن وقت هم كه هنوز صابون اينها به جامه مردم نخورده بود.
حالا فرض كنيم الآن ما در مقابل تاريخ اين جور قرار گرفته بوديم كه معاويه آمد يك چنين كاغذ سفيد
امضايى براى امام حسن فرستاد و چنين تعهداتى را قبول كرد،گفت تو برو كنار،مگر تو خلافت را براى
چه مىخواهى؟مگر غير از عمل كردن به مقررات اسلامى است؟من مجرى منويات تو هستم.فقط امر
داير است كه آن كسى كه مىخواهد كتاب و سنت الهى را اجرا كند من باشم يا تو.آيا تو فقط به خاطر
اينكه آن كسى كه اين كار را مىكند تو باشى مىخواهى چنين جنگ خونينى را بپا كنى؟!اگر امام
حسن با اين شرايط تسليم امر نمىكرد،جنگ را ادامه مىداد،دو سه سال مىجنگيد،دهها هزار نفر آدم
كشته مىشدند،ويرانيها پيدا مىشد و عاقبت امر هم خود امام حسن كشته مىشد،امروز تاريخ امام
حسن را ملامت مىكرد،مىگفت در يك چنين شرايطى[بايد صلح مىكرد]،پيغمبر هم در خيلى موارد
صلح كرد،آخر يكجا هم آدم بايد صلح كند.غير از اين نيست كه معاويه مىخواهد خودش حكومت
كند.بسيار خوب،خودش حكومت كند،نه از تو مىخواهد كه او را به عنوان خليفه بپذيرى،نه از تو
مىخواهد كه او را امير المؤمنين بخوانى (20) ،نه از تو مىخواهد كه با او بيعت كنى،و حتى اگر بگويى
جان شيعيان در خطر است،امضا مىكند كه تمام شيعيان پدرت على در امن و امان،و روى تمام
كينههاى گذشتهاى كه با آنها در صفين دارم قلم كشيدم،از نظر امكانات مالى حاضرم ماليات قسمتى
از مملكت را نگيرم و آن را اختصاص بدهم به تو كه به اين وسيله بتوانى از نظر مالى محتاج ما نباشى و
خودت و شيعيان و كسان خودت را آسوده اداره كنى.
اگر امام حسن با اين شرايط[صلح را]قبول نمىكرد،امروز در مقابل تاريخ محكوم بود.قبول كرد،وقتى
كه قبول كرد،تاريخ آن طرف را محكوم كرد.معاويه با آن دستپاچگى كه داشت تمام اين شرايط را
پذيرفت.نتيجهاش اين شد كه معاويه فقط از جنبه سياسى پيروز شد،يعنى نشان داد كه يك مرد صد در
صد سياستمدارى است كه غير از سياستمدارى هيچ چيز در وجودش نيست،زيرا همينقدر كه مسند
خلافت و قدرت را تصاحب كرد تمام مواد قرارداد را زير پا گذاشت و به هيچ كدام از اينها عمل نكرد،و
ثابت كرد كه آدم دغلبازى است،و حتى وقتى كه به كوفه آمد صريحا گفت:مردم كوفه!من در گذشته با
شما نجنگيدم براى اينكه شما نماز بخوانيد،روزه بگيريد،حج كنيد،زكات بدهيد،«و لكن لا تامر
عليكم»من جنگيدم براى اينكه امير و رئيس شما باشم.بعد چون ديد خيلى بد حرفى شد،گفت اينها
يك چيزهايى است كه خودتان انجام مىدهيد،لازم نيست كه من راجع به اين مسائل براى شما
پافشارى داشته باشم.شرط كرده بود كه خلافتبعد از او تعلق داشته باشد به حسن بن على و بعد از
حسن بن على بن حسين بن على،ولى بعد از هفت هشتسال كه از حكومتش گذشتشروع كرد مساله
ولايتعهد يزيد را مطرح كردن شيعيان امير المؤمنين را-كه در متن قرارداد بود كه مزاحمشان
نشود-به حد اشد مزاحمشان شد و شروع كرد به كينهتوزى نسبتبه آنها.واقعا چه فرقى هست ميان
معاويه و عثمان؟هيچ فرقى نيست،ولى عثمان كم و بيش مقام خودش را در ميان مسلمين(غير شيعه)
حفظ كرد به عنوان يكى از خلفاى راشدين كه البته لغزشهايى هم داشته است،ولى معاويه از همان اول
به عنوان يك سياستمدار دغلباز معروف شد كه از نظر فقها و علماى اسلام عموما نه فقط ما شيعيان(از
نظر شيعيان كه منطق جور ديگر است)معاويه و بعد از او،از رديف خلفا،از رديف كسانى كه جانشين
پيغمبرند و آمدند كه اسلام را اجرا كنند بكلى خارج شدند و عنوان سلاطين و ملوك و پادشاهان به
خود گرفتند.
بنا بر اين وقتى كه ما وضع امام حسن را با وضع امام حسين مقايسه مىكنيم مى بينيم كه اينها از هيچ
جهت قابل مقايسه نيستند.جهت آخرى كه خواستم عرض بكنم اين است كه امام حسين يك منطق
بسيار رسا و يك تيغ برنده داشت.آن چه بود؟ من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله...كان حقا على
الله ان يدخله مدخله... اگر كسى حكومتستمگرى را ببيند كه چنين و چنان كرده است و سكوت كند،
در نزد پروردگار گناهكار است.اما براى امام حسن اين مساله هنوز مطرح نيست.براى امام حسن حد
اكثر اين مطرح است كه اگر اينها بيايند،بعد از اين چنين خواهند كرد.اينكه«اگر بيايند بعد از اين
چنين مىكنند»غير از اين است كه يك كارى كردهاند و ما الآن سند و حجتى درمقابل اينها بالفعل
داريم.
اين است كه مىگويند صلح امام حسن زمينه را براى قيام امام حسين فراهم كرد.لازم بود كه امام
حسن يك مدتى كنارهگيرى كند تا ماهيت امويها كه بر مردم مخفى و مستور بود آشكار شود تا قيامى
كه بناستبعد انجام گيرد،از نظر تاريخ قيام موجهى باشد.پس از همين قرارداد صلح كه بعد معلوم شد
معاويه پايبند اين مواد نيست،عدهاى از شيعيان آمدند به امام حسن عرض كردند:ديگر الآن اين
قرارداد صلح كان لم يكن است-و راست هم مىگفتند زيرا معاويه آن را نقض كرد-و بنا بر اين شما
بياييد قيام كنيد.فرمود:نه،قيام براى بعد از معاويه،يعنى كمى بيش از اين بايد به اينها مهلت داد تا
وضع خودشان را خوب روشن كنند،آن وقت وقت قيام است.معنى اين جمله اين است كه اگر امام
حسن تا بعد از معاويه زنده مىبود و در همان موقعى قرار مىگرفت كه امام حسين قرار گرفت،قطعا
قيام مىكرد.
بنا بر اين از نظر هر سه عاملى كه انگيزههاى صحيح و مشروع و جدى قيام امام حسين بود،وضع امام
حسن با وضع امام حسين كاملا متفاوت و متغاير بود.از او تقاضاى بيعت مىكردند و از اين بيعت
نمىخواستند.(خود بيعت كردن يك مسالهاى است.)براى امام حسين از ناحيه مردم كوفه اتمام
حجتى شده بود و مردم مىگفتند كوفه ديگر بعد از بيستسال بيدار شده است،كوفه بعد از
يستسال معاويه غير از كوفه قبل از بيستسال است،اينها ديگر قدرشناس على شدهاند،قدرشناس
امام حسن شدهاند،قدرشناس امام حسين شدهاند،نام امام حسين كه در ميان مردم كوفه برده
مىشود اشك مىريزند،ديگر درختها ميوه دادهاند و زمينها سرسبز شده است،بيا كه آمادگى كامل
است.اين دعوتها براى امام حسين اتمام حجتبود.براى امام حسن بر عكس بود،هر كس وضع كوفه را
مشاهده مىكرد مىديد كوفه هيچ آمادگى ندارد.مساله سوم مساله فساد عملى حكومت است.(فساد
حاكم را عرض نمىكنم،فساد حاكم يك مطلب است،فساد عمل حكومت مطلب ديگرى است.)معاويه
هنوز در زمان امام حسن دستبه كار نشده است تا ماهيتش آشكار گردد و تحت عنوان امر به معروف و
نهى از منكر زمينهاى[براى قيام موجود]باشد يا به اصطلاح تكليفى بالفعل به وجود آيد،ولى در زمان
امام حسين صد در صد اينچنين بود.
مواد قرارداد
حال من مقدارى از مواد قرارداد را برايتان مىخوانم تا ببينيد وضع قرارداد چگونه بوده است.مواد
قرارداد را به اين شكل نوشتهاند:
1.«حكومتبه معاويه واگذار مىشود (21) بدين شرط كه به كتاب خدا و سنت پيغمبر و سيره خلفاى
شايسته عمل كند.»
[در اينجا لازم است مطلبى را عرض كنم:]امير المؤمنين يك منطقى دارد و آن منطق اين است كه
مىگويد:به خاطر اينكه خودم خليفه باشم يا ديگرى،با اينكه خلافتحق من است قيام نمىكنم،آن
وظيفه مردم است.من آن وقت قيام مىكنم كه آن كسى كه خلافت را بر عهده گرفته است كارها را از
مجرا خارج كرده باشد.در نهج البلاغه است:«و الله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور
الا على خاصة» (22) يعنى مادامى كه ظلم فقط بر شخص من است كه حق مرا از من گرفتهاند و منهاى
اين ساير كارها در مجراى خودش است،من تسليمم،من آن وقت قيام مىكنم كه كارهاى مسلمين از
مجرا خارج شده باشد.
اين ماده قرارداد اين است[و در واقع]امام حسن اينچنين قرارداد مىبندد:مادامى كه ظلم فقط به من
است و مرا از حق خودم محروم كردهاند ولى آن غاصب متعهد است كه امور مسلمين را در مجراى
صحيح اداره كند،من به اين شرط حاضرم كنار بروم.
2.«پس از معاويه حكومت متعلق به حسن است و اگر براى او حادثهاى پيش آمد متعلق به حسين.»اين
جمله مفهومش اين است كه اين صلح يك مدت موقتى دارد،نه اينكه[امام حسن]گفت ديگر ما
گذشتيم و رفتيم،اين تو و اين خلافت،تا هر وقت هر كار مىخواهى بكن،نه،«تا معاويه هست»،اين صلح
تا زمان معاويه است،شامل بعد از زمان معاويه نمىشود،پس معاويه حق ندارد براى بعد از زمان
خودش توطئهاى بچيند:«و معاويه حق ندارد كسى را به جانشينى خود انتخاب كند.»
3.معاويه در شام لعن و ناسزاى به امير المؤمنين را رسم كرده بود.اين را در متن صلحنامه قيد كردند
كه بايد اين عمل زشت موقوف باشد:«معاويه بايد ناسزا به امير المؤمنين و لعنتبر او را در نمازها ترك
كند و على را جز به نيكى ياد ننمايد»كه اين را هم معاويه تعهد و امضا كرد.اينها روى على تبليغ
مىكردند،مىگفتند على را ما به اين دليل لعنت مىكنيم كه-العياذ بالله-او از دين اسلام خارج شده
بود.آدمى كه اينجا امضا مىدهد،لا اقل اين مقدار اتمام حجتبر او شده كه تو اگر على را يك آدمى
مىخوانى كه واقعا مستحق لعن است پس چرا متعهد مىشوى كه او را جز به نيكى ياد نكنى،و اگر
مستحق لعن نيست و آن طور كه متعهد شدهاى درست است پس چرا اين طور عمل مىكنى؟!كه بعد،
اين را هم زير پا گذاشت و تا نود سال اين كار ادامه پيدا كرد.
4.«بيت المال كوفه كه موجودى آن پنج ميليون درهم است مستثنى است و«تسليم حكومت»شامل آن
نمىشود و معاويه بايد هر سالى دو ميليون درهم براى حسن بفرستد.»اين قيد را كرده بودند براى
همين كه مىخواستند نياز شيعيان را از دستگاه حكومت معاويه رفع كنند كه اينها مجبور نباشند و
بدانند اگر نيازى داشته باشند مىشود خود امام حسن و امام حسين مرتفع كنند.«و بنىهاشم را از
بخششها و هديهها بر بنى اميه امتياز دهد و يك ميليون درهم در ميان بازماندگان شهدايى كه در كنار
امير المؤمنين در جنگهاى جمل و صفين كشته شدهاند تقسيم كند و اينها همه بايد از محل
خراج«دارابجرد»تاديه شود.»دارابجرد در اطراف شيراز است كه خراج و ماليات اين نقطه را به بنى
هاشم اختصاص دادند.
5.«مردم در هر گوشه از زمينهاى خدا(شام يا عراق يا يمن و يا حجاز)بايد در امن و امان باشند و
سياهپوست و سرخپوست از امنيتبرخوردار باشند و معاويه بايد لغزشهاى آنان را ناديده بگيرد.
»مقصود كينهتوزىهايى است كه به گذشته مربوط مىشود،چون اينها اغلب كسانى بودهاند كه در
گذشته با معاويه در صفين جنگيدهاند.«و هيچ كس را بر خطاهاى گذشتهاش مؤاخذه نكند و مردم
عراق را به كينههاى گذشته نگيرد.اصحاب على در هر نقطهاى كه هستند در امن و امان باشند و كسى
از شيعيان على مورد آزار واقع نشود و ياران على بر جان و مال و ناموس و فرزندانشان بيمناك نباشند
و كسى ايشان را تعقيب نكند و صدمهاى بر آنان وارد نسازد و حق هر حقدارى بدو برسد و هر آنچه در
دست اصحاب على است از آنان باز گرفته نشود.به قصد جان حسن بن على و برادرش حسين و
هيچيك از اهل بيت رسول خدا توطئهاى در نهان و آشكار چيده نشود.»اين مواد،مخصوصا ماده 5 و
ماده3 كه مساله لعن امير المؤمنين است،اگر چه از همان شرط اول تامين شده(زيرا وقتى كه او متعهد
مىشود كه به كتاب خدا و سنت پيغمبر و سيره خلفاى راشدين!650 عمل كند،طبعا اينها را در آن
مستتر است)ولى معذلك اينها را كه مىدانستند مورد توجه خاص معاويه است و بر خلاف عمل
مىكند،براى اينكه بعدها هيچ گونه تاويل و توجيهى در خصوص اين كارها به كار نبرد،به طور
خصوصى در مواد قرارداد گنجاندند.«و در هيچيك از آفاق عالم اسلام ارعاب و تهديدى نسبتبه آنان
انجام نگيرد.»خواستند نشان بدهند كه ما از حالا به روش تو بدبين هستيم.
اينها بود مجموع مواد اين قرارداد.معاويه نمايندهاى داشتبه نام عبد الله بن عامر.او را با نامهاى كه زير
آن را امضا كرده بود فرستاد نزد امام حسن و گفت:شرايط همه همان است كه تو مىگويى،هرچه تو در
آن صلحنامه بگنجانى من آن را قبول دارم.امام حسن هم اين شرايط را در صلحنامه گنجانيد.بعد هم
معاويه با قسمهاى خيلى زيادى كه من خدا و پيغمبر را ضامن قرار مىدهم،اگر چنين نكنم چنان،اگر
چنين نكنم چنان،همه اين شرايط را گفت و اين قرارداد را امضا كردند.
بنا بر اين به نظر نمىرسد كه در صلح امام حسن،در آن شرايطى كه امام حسن مىزيست ايرادى باشد،
و مقايسه كردن ميان صلح امام حسن در مسند خلافتبا قيام امام حسين به عنوان يك معترض،با
اينهمه اختلافات ديگرى كه عرض كردم،مقايسه صحيحى نيست،يعنى به نظر اين جور مىرسد كه اگر
امام حسن در آن وقت نبود و بعد از شهادت امير المؤمنين امام حسن خليفه شده بود،قرارداد صلح
امضا مىكرد،و اگر امام حسن تا بعد از معاويه زنده بود،مثل امام حسين قيام مىكرد،چون شرايط
مختلف بوده است.
پرسش و پاسخ
-اگر امير المؤمنين به جاى امام حسن مىبود آيا صلح مىكرد يا نه؟حضرت على مىفرمود:من حاضر
نيستم يك روز حكومت معاويه را تحمل كنم.چگونه امام حسن راضى به حكومت معاويه شد؟
استاد:اين سؤال را كه اگر حضرت امير درجاى حضرت امام حسن بود صلح مىكرد يا نه،به اين شكل
نمىشود جواب داد،بله،اگر شرايط حضرت على مثل شرايط حضرت امام حسن مىبود صلح مىكرد،
اگر بيم كشته شدنش در مسند خلافت مىرفت.ولى مىدانيم كه شرايط حضرت امير با شرايط امام
حسن خيلى متفاوت بود،يعنى اين نابسامانيها در اواخر دوره حضرت امير پيدا شد و لهذا جنگ صفين
هم جنگى بود كه در حال پيشرفتبود و اگر خوارج از داخل انشعاب نمىكردند مسلم امير المؤمنين
پيروز شده بود.در اين جهتبحثى نيست.و اما اينكه شما فرموديد چرا امير المؤمنين حاضر نيستيك
روز حكومت معاويه را قبول كند ولى امام حسن حاضر مىشود؟شما ايندو را با همديگر مخلوط
مىكنيد.حضرت امير حاضر نيستيك روز معاويه به عنوان نايب او و به عنوان منصوب از قبل او
حكومت كند،ولى امام حسن كه نمىخواهد معاويه را نايب و جانشين خود قرار!652 دهد،بلكه
مىخواهد خود كنار برود.صلح امام حسن كنار رفتن است نه متعهد بودن.در متن اين قرارداد هيچ
اسمى از خلافتبرده نشده،اسمى از امير المؤمنين برده نشده،اسمى از جانشين پيغمبر برده نشده،
سخن اين است كه ما كنار مىرويم،كار به عهده او،ولى به شرط آنكه اين كه شخصا صلاحيت ندارد،كار
را درست انجام دهد و متعهد شده كه درست عمل كند.پس ايندو خيلى تفاوت دارد.امير المؤمنين
گفت:من حاضر نيستم يك روز كسى مثل معاويه از طرف من نايب من در جايى باشد.امام حسن هم
حاضر به چنين چيزى نبود،و شرايط صلح نيز شامل چنين چيزى نيست.
-آيا امير المؤمنين راجع به چگونگى برخورد با معاويه،وصيتى به امام حسن كرده بودند؟
استاد:يادم نمىآيد كه تا به حال برخورد كرده باشم در وصيتهاى حضرت امير كه چيزى راجع به اين
جهت گفته باشند،ولى ظاهرا وضع روشن بوده،اگر در متن تاريخ هم نمانده باشد وضع روشن بوده
است.امير المؤمنين خودش تا آخر طرفدار جنگ با معاويه بود و حتى همان اواخر هم كه وضع امير
المؤمنين نا بسامان بود،باز چيزى كه امير المؤمنين را ناراحت مىداشت وضع معاويه بود و معتقد بود
كه بايد با معاويه جنگيد تا او را از ميان برد.شهادت امير المؤمنين مانع جنگ جديد با معاويه شد.آن
خطبه معروفى كه در نهج البلاغه است كه حضرت مردم را دعوت به جهاد كرد و بعد،از اصحاب
باوفايش كه در صفين كشته شدند ياد كرد و فرمود:«اين اخوانى الذين ركبوا الطريق و مضوا على الحق،
اين عمار و اين ابن التيهان و اين ذو الشهادتين؟» (23) و بعد گريست،اين خطابه را در نماز جمعه خواند،
مردم را دعوت كرد كه حركت كنند،و نوشتهاند هنوز جمعه ديگر نرسيده بود كه ضربتخورد و شهيد
شد.امام حسن هم در ابتدا تصميم به جنگيدن با معاويه داشت،ولى آنچه كه از اصحابش ظهور و بروز
كرد از عدم آمادگى و اختلافات داخلى،تصميم امام حسن را از جنگ منصرف به صلح كرد،يعنى امام
حسن ديد اين جنگيدن يك جنگيدن افتضاح آميزى است،با اين مردم جنگيدن افتضاح و رسوايى
است.در«ساباط»اصحاب خودش آمدند با نيزه به پاى او زدند.
يكى از امتيازات بزرگ جريان امام حسين اين است كه امام حسين يك هسته نيرومند ايمانى به وجود
آورد كه اينها در مقابل هر چه شدايد بود مقاومت كردند.تاريخ مىنويسد كه يك نفر از اينها به لشكر
دشمن رفته باشد،ولى تاريخ مىنويسد كه عده زيادى از لشكر دشمن در همان وقايع عاشورا به اينها
ملحق شدند،يعنى در اصحاب امام حسين كسى نبود كه ضعف نشان دهد مگر يك نفر(يا دو نفر)به نام
ضحاك بن عبد الله مشرقى كه از اول آمد به امام حسين گفت:من با شما مىآيم ولى يك شرطى با
شما دارم و آن اين است كه تا وقتى كه احتمال بدهم وجود من به حال شما مفيد است هستم،ولى از
آن ساعتى كه بدانم ديگر ذرهاى به حال شما نمىتوانم مفيد باشم مرخص شوم.با اين شرط حاضر شد،
امام هم قبول كرد.آمد و تا روز عاشورا و تا آن لحظات آخر بود،بعد آمد نزد امام و گفت:من طبق
شرطى كه كردم الآن ديگر مىتوانم بروم،چون حس مىكنم كه ديگر وجود من براى شما هيچ
فايدهاى ندارد.فرمود:مىخواهى بروى برو.يك اسب بسيار دونده عالى داشت،سوار اين اسب شد و چند
شلاق محكم به آن زد كه اسب را به اصطلاح اجير و آماده كرده باشد.اطراف محاصره بود.نقطهاى را
در نظر گرفت.يكمرتبه به قلب لشكر دشمن زد ولى نه به قصد محاربه،به قصد اينكه لشكر را بشكافد و
فرار كند.زد و خارج شد.عدهاى تعقيبش كردند.نزديك بود گرفتار شود.اتفاقا در ميان تعقيب كنندگان
شخصى بود كه از آشنايان او بود،گفت:كارى به او نداشته باشيد،او كه نمىخواهد بجنگد،مىخواهد
فرار كند.رهايش كردند،رفت.ولى غير از اين،هيچ كس ضعف نشان نداد.اما اصحاب امام حسن ضعف و
رسوايى نشان دادند.[اگر حضرت صلح نمىكرد]يك كشته شدنى بود براى امام حسن مقرون به
رسوايى از طرف اصحاب خودش.پس اينها با همديگر تفاوت دارد.
غرض اين است كه امير المؤمنين باز هم تصميم به جنگ داشت و امام حسن هم در ابتدا تصميم به
جنگ داشت ولى امورى كه از مردم كوفه ظهور و بروز كرد مانع شد كه امام به جنگ ادامه دهد.حتى
امام لشكرش را به همان مقدار كمى هم كه آمدند،بيرون از شهر زد،گفت:برويد در نخيله كوفه.خودش
هم خطبه خواند،مردم را دعوت كرد،و وقتى هم كه خطبه خواند يك نفر جواب مثبت نداد تا عدى بن
حاتم بلند شد و مردم را ملامت كرد و بعد گفت:من خودم كه راه افتادم،و خودش راه افتاد.يك هزار
نفرى هم داشت.بعد ديگران راه افتادند و بعد خود امام حسن راه افتاد رفتبه نخيله كوفه.ده روز آنجا
بود.فقط چهار هزار نفر جمع شدند.بار دوم حضرت آمد مردم را بسيج كرد.اين بار جمعيت زياد آمدند،
ولى باز هم همان جا ضعف نشان دادند.به يك عده از رؤسايشان پول دادند،شب فرار كردند و رفتند،
يك عده به شكل ديگر و يك عده به شكل ديگر.حضرت ديد زمينه ديگر زمينه جنگيدن افتخار آميز
نيست.
-اينكه فرموديد اگر امام حسن صلح نمىكرد تاريخ او را ملامت مىكرد كه چرا با اينكه مىتوانستى
شرايط خود را در صلحنامه بگنجانى اين كار را نكردى،درستبه نظر نمىرسد،زيرا مردم فرستادن
كاغذ سفيد امضا براى امام حسن را يك نيرنگ تلقى مىكردند،چرا كه اين كار بدين معنى است كه تو
هرچه مىخواهى بنويس،من كه حرفهاى تو را قبول ندارم.معاويه را مردم در زمان حضرت امير
شناخته بودند...
استاد:اتفاقا در آن سفيد امضا معاويه مىتوانست نيرنگ ديگرى به كار ببرد و آن اين است كه ببيند
شرايطى كه امام حسن مىنويسد يك شرايط اسلامى استيا شرايط غير اسلامى.چون معاويه از نظر
وضع و موقعيتخودش-از نظر واقعيت هم همين طور-مىخواست روشن شود كه امام حسن چه
مىخواهد(هم امام حسن مىخواست اين كار بشود و هم معاويه)،آيا شرايط او به نفع خودش استيا به
نفع مسلمين؟ما ديديم همه شرايط به نفع مسلمين بود و غير از اين،امام حسن نه مىتوانستبكند و نه
مىكرد.شما مىگوييد كه مردم اين را نيرنگ تلقى مىكردند.اتفاقا مردم مىگفتند چه آدم خوبى است!
[و به امام حسن مىگفتند]حرفهايت را بزن،ببينيم آخر تو چه مىخواهى؟آيا حرفت فقط اين است كه
من بايد خليفه باشم يا حرف ديگرى دارى؟اگر حرف ديگرى دارى،اين كه حاضر است كه واقعا
مسلمين را به سعادت برساند.
شما بعد فرموديد كه معاويه را مردم در زمان حضرت امير شناخته بودند.اتفاقا قضيه اين طور است كه
مردم معاويه را بد آدمى شناخته بودند و خوب حاكمى،و اينكه مردم كوفه سستشدند يكى به همين
خاطر بود،مىگفتند درست است كه معاويه آدم بدى است ولى با رعيتخيلى خوب است،ببين با
شاميها چگونه رفتار مىكند!چقدر شاميها از او راضى هستند!آنهايى كه معاويه را شناخته بودند به اين
صورت شناخته بودند كه درست است كه آدم بدى است اما حاكم خوبى است،اگر او حاكم شود هيچ
فرقى ميان مردم كوفه و غير كوفه نخواهد گذاشت.مخصوصا معروف شده بود به حلم و بردبارى.معاويه
يك حلم سياسىاى داشت و مورخين به او عيب گرفتهاند كه نتوانستحلم سياسى خود را در مورد
كوفه عملى كند،و اگر مىكرد از نظر معنوى هم پيروز مىشد.معاويه معروف بود به حلم سياسى.مردم
مىرفتند به او فحش مىدادند،مىخنديد و در آخر پول مىداد و آنها را جلب مىكرد.مىگفتند براى
حكومتبهتر از اين ديگر نمىشود پيدا كرد،حالا آدم بدى است آدم بدى باشد.امام حسن هم بر همين
اساس[تصميم به صلح گرفت،و گويى به مردم مىگفت]بسيار خوب،ما اين آدم بد را آورديم كه كارها را
خوب انجام دهد،حال ببينيد آن طور كه شما انتظار داريد كه اين آدم بد كارها را خوب انجام دهد
انجام خواهد داد يا انجام نخواهد داد.هرگز معاويه به عنوان يك حاكم جائر شناخته نشده بود،به
عنوان يك مرد جاه طلب شناخته شده بود نه بيش از آن.معاويه را واقعا دوران صلح امام حسن
شناساند از نظر اينكه چگونه حاكمى است.
-آيا امام حسين هم صلحنامه را امضا كردهاند يا خير؟و آيا ايشان به صلح امام حسن اعتراضى
داشتهاند يا خير؟
استاد:من جايى نديدهام كه امام حسين هم صلحنامه را امضا كرده باشد،از باب اينكه ضرورتى نداشته
كه امام حسين امضا كند،چون امام حسين آن وقتبه عنوان يك نفر تابع بود و تسليم امام حسن،و هر
چه كه امام حسن مىكرد آن را قبول داشت و متعهد بود.حتى يك عدهاى كه با صلح امام حسن
مخالف بودند آمدند نزد امام حسين كه ما اين صلح را قبول نداريم،آيا بياييم با تو بيعت كنيم؟فرمود:
نه،هر چه برادرم حسن كرده من تابع همان هستم.از نظر تاريخ،مسلم اين است كه امام حسين صد در
صد تابع امام حسن بود (24) ،يعنى كوچكترين ابراز مخالفتى از امام حسين نسبتبه اين صلح ابراز نشده،
و ديده نشده كه جايى اعتراض كند كه من با اين صلح موافق نيستم و بعد كه ببيند امام حسن مصمم
به صلح است تسليم شود،نه،هيچ اعتراضى از او ديده نشده است.
پىنوشتها
1- در زمان خود امام حسن برخى اعتراض مىكردند،و در زمان ائمه بعد نيز اين مساله مورد سؤال
بوده است.
2- حج/39.
3- صلح به معنى اعم،يعنى ترك جنگ.
4- احتجاج طبرسى،ج 1/ص107.
5- نهج البلاغه صبحى صالح،خطبه 74.
6- شايد حتى غير بالغ هم جايز است كه در اين جهاد شركت كند.
7- مسالك الافهام،ج 1/ص116.
8- [اشاره به آن داستان است كه به حاجى كلباسى گفتند فلان خانه را نيمه شب دزد زده است،گفت:
پس آن دزد كى نماز شبش را خوانده است؟!]
9- حجرات/9.
10- اين طور نيست كه جنگ واجب است و صلح هميشه حرام.نه،صلح جايز است و بلكه شهيد
مىگويد اين«جايز»كه اينجا مىگويند نه معنايش اين است كه اگر هم نكرديد نكرديد،جايز استيعنى
حرام نيست،كه در بعضى موارد واجب مىشود.
11- در قديم قدرت بر اساس كميت محاسبه مىشد،ولى امروز قدرت بر اساس عدد محاسبه نمىشود،
بر اساسهاى ديگر است.
12- «ويح»همان«واى»است كه ما مىگوييم اما«واى»در حال خوش و بش.در عربى يك«ويل»داريم و
يك«ويح».ما در فارسى كلمهاى به جاى«ويح»نداريم.وقتى مىگويند«ويلك»اين در مقام تندى و شدت
است،وقتى مىگويند«ويحك»اين در مقام خوش و بش و مهربانى است.
13- بقره/190.
14- انفال/61.
15- نساء/128.
16- حالا من كارى ندارم كه در اين جهت تفاوتى هست كه امام حسين معترض بر حق بود و امام
حسن امام بر حق و معترض معترض باطل،وضع را از نظر اجتماعى عرض مىكنم.
17- كه بحق هم شورش كرده بودند،يعنى اعتراضهايشان همه بجا بود(سنيها هم،اكنون قبول دارند
كه معترضين به عثمان اعتراضهايشان بجا بود)و لهذا على عليه السلام در دوره خلافتش هم اينها را
گرامى مىداشت.در ميان معترضين و قتله عثمان افرادى مثل محمد بن ابى بكر و مالك اشتر بودند،و
اينها بعدها از خواص و از خصيصين امير المؤمنين شدند چنانكه قبل از آن هم بودند.
18- نهج البلاغه صبحى صالح،خطبه 240.
19- تاريخ طبرى،ج7/ص 300.
20- قيد كردند كه معاويه هيچ گاه توقع نداشته باشد كه امام حسن او را«يا امير المؤمنين»خطاب
كند.
21- تعبير اينجا«حكومت»است كه اين،تعبير فارسى آن است ولى عبارت عربى«تسليم امر»است،يعنى
كار به او واگذار مىشود.
22- نهج البلاغه صبحى صالح،خطبه 74.
23- نهج البلاغه صبحى صالح،خطبه 182.
24- از نظر تاريخ عرض مىكنيم و الا از نظر امامت كه ما نمىتوانيم تفكيك كنيم.
مجموع آثار جلد شانزدهم صفحه 621
استاد شهيد مرتضى مطهرى
|